۳

سرِ کوهِ بلند…

 
امروز سالروز تولد پرویز مشکاتيان است. نوشتن‌ام نمی‌آيد. هر بار که فکر می‌کنم به این خالیِ پرناشدنی، بند دل‌ام پاره می‌شود. غم به دل‌ام می‌نشیند. ابری به چشم‌ام می‌لغزد و دردی در وجودم می‌دود. امروز شعری از اخوان را با صدای تعریف و آهنگسازی مجید درخشانی گوش می‌دادم و اين دل‌آشفتگی پریشان‌ترم می‌کرد.

 

سر کوهِ بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا غمگين نشسته
شکستِ دست و پا درد است اما
نه چون دردِ دل‌اش کز غم شکسته
 
سر کوهِ بلند ابر است و باران
زمین غرقِ گل و سبزه‌ی بهاران
گل و سبزه‌ی بهاران خاک و خِشت است
برای آن‌که دور افتد ز ياران
 
سر کوه بلند آمد عقابی
نه هيچ‌اش ناله‌ای نه پيچ و تابی
نشست و سر به سنگی هِشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی
 
سر کوه بلند ابر است و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خواب‌اند اگر بیدار گويند
که: «هستی سایه‌ی ابر است، درياب!»
 
مدت‌هاست از شعر اخوان فاصله گرفته‌ام به خاطر يأْس تسليم‌آمیزی که در آن موج می‌زند. اما امروز با این يادآوری رنج و دوری، تنها چيزی که تسکين‌ام می‌دهد همین حکایتی است که بر «سرِ‌ کوهِ بلند» می‌رود. پرويز مشکاتيان هم «بر سر کوهِ بلند» سری هشت و… ای دریغا!

چه گلی ريخت به خاک...
۴

ما بر فرازِ اين شبِ غمناک…

چندين ماه است میان آسمان و زمين نوسان می‌کنم. هر روز تلنگری. هر روز ضربه‌ای. هر روز حکایتی تازه است. برای راه رفتن، رفیقی لازم است. یا رفيق حاضر يا رفیق غايب. طریقِ بی‌رفیق، طریقی ملال‌آور است. با خودم گفتم اين شعری که سایه برای رفیق‌اش مرتضی کیوان گفته بود، به بهترین شکلی گویای حال و روزِ اين روزهای من است. دل و دماغی نيست که گره‌گشايی کنم از وضعِ فعلی. همين شعر را با خودم زمزمه می‌کنم. حتماً گشایشی خواهد شد جایی، وقتی، روزی. کسی چه می‌داند؟

ما از نژادِ آتش بودیم
همزادِ آفتاب بلند،‌ اما
با سرنوشتِ تیره‌ی خاکستر.

عمری ميان کوره‌ی بیداد سوختيم:
او چون شراره رفت
من با شکيبِ خاکستر ماندم.

کيوان ستاره شد
تا بر فرازِ اين شبِ غمناک
اميد روشنی را
با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپیده را بشناسند.

کیوان ستاره شد
                  که بگويد
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خويش بسوزد،
وین شامِ تیره را بفروزد.

من در تمامِ اين شب يلدا
دستِ اميدِ خسته‌ی خود را
در دست‌های روشن او می‌گذاشتم.
من در تمامِ اين شب یلدا
ایمانِ آفتابی خود را
از پرتوِ ستاره‌ی او گرم داشتم.

کیوان ستاره بود:
با نور زندگانی می‌کرد
با نور درگذشت.
او در ميانِ مردمک چشمِ ما نشست
تا اين ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاريم.

شعر را که تمام می‌کنم – هر بار که می‌خوانمش – آخرش بغض می‌کنم و بغض‌ام بی‌صدا می‌شکند. با خودم می‌گويم: چقدر تنهاييم!

۸

تهی را چگونه پُر می‌توان کرد؟

اين پرسش، پرسش پی‌گیر هر کسی است که به احوال نفس‌اش پیوسته می‌پردازد. تمام سرگشتگی‌های آدمی با همين تهی بودن یا پر بودن است که ربط دارد. آدم به چه چيزی خودش را آویزان کند؟ کجا می‌شود پناه گرفت؟ زیر کدام سایبان می‌توان رفت در تيغ اين گرمای بی‌امان و نفس‌گیر؟

من در این سال‌ها به همه چیزی چنگ زده‌ام. استوارترها را آزموده‌ام و سست‌ترها را دیده‌ام. آری، «همه را بيازمودم ز تو خوشترم نیامد». همه چیزی چند روزی هست و باز نيست می‌شود. وفا البته می‌ماند. می‌شود مجال هرزه‌گردی به دل داد اما تلخ‌کامی‌های پياپی و شکست‌های بديهی را هم باید در تمام این قمارهايی که نتیجه‌شان پيشاپيش معلوم است پذیرفت. نمی‌شود قمار کرد – آن هم قماری که ميليون‌ها بار آزموده شده است – و انتظار پيروزی هم در آن داشت. ولی این تهی را چگونه می‌شود پر کرد؟

بخشی از پاسخ این سؤال در نوع پرورش آدمی است. مهم است چقدر به خودمان در بعضی سال‌ها سخت گرفته باشيم. مهم است چقدر خود را تربیت کرده باشیم. ورزش‌کاری که برای روز آزمون و روز نبرد تمرین نکرده باشد، تنها به معجزه ممکن است در ميدان پیروز شود. این حکايتِ تن است. قصه‌ی جان و انديشه هم دست کمی از این‌ها ندارد. چه بسا ظریف‌تر هم باشد. برای روز هماوردی با دشواری‌های عالم جان و سختی‌ها و تلخ‌کامی‌های هستی، البته تمرین لازم است. باید زخم‌ها خورد. مردِ میدان شدن در عرصه‌های جان و خرد هم آسان نیست. یک بخش‌اش تجربه است و بخش دیگرش تمرین. بخشی هم البته بخت است و عنایت. بعضی چیزها را تنها به عنایت می‌توان يافت. هيچ کوشش نمی‌تواند چیزی را که به کشش می‌دهند در دست آدمی بنهد.

حساس بودن، هوشمند بودن، نبوغ داشتن، فهم داشتن و ظرافت‌ها را سريع‌تر از ديگران دریافتن کافی نیست. بنیه هم لازم است. قوت هم می‌خواهد. همین چیزهاست که پهلوانان را از آدمیان عادی متمايز می‌کند. آدم لازم نيست پهلوانی کند هميشه یا پهلوان باشد. گاهی اوقات آدم‌های عادی، در بعضی لحظه‌ها کارهایی می‌کنند که تنها از پهلوانان ساخته است: آن‌ها پهلوانانی می‌شود زاييده‌ی لحظه. این‌ها البته کارِ عنایت است. همين گوشه‌ی چشم است که کارها می‌کند. شايد بخشی از این گوشه‌ی چشم را هم يک نوع رابطه‌ی خاص با صاحبِ آن چشم به آدمی بدهد. شاید. شايد هم نه. ولی می‌شود این فضا را ساخت و برای‌اش کوشش کرد.

شکی ندارم که ایمان بخش مهم و بزرگی از این فضای تهی را پر می‌کند. اما ایمان التزام می‌خواهد. تمرین می‌خواهد. ايمان ورزیدنی است. مثل عشق است. ایمان و عشق مثل نهال می‌مانند. بايد باغبانی‌شان کرد. باید خون دل پای‌شان خورد. نمی‌شود عشق و ایمان را رها کرد به امان خودشان و بعد انتظار داشت ميوه‌ی این‌ها را چید و محظوظ و متمتع شد. باید باغبانی کرد. شاید باغ‌ات آفت بخورد. شاید باغ‌ات قربانی توفان و زلزله و سيل شود. ولی باغبانی همه‌ی این‌ها را هم دارد. فرق باغبانی کردن و نکردن در همین چیزهاست. باغبان کار کرده است و رهگذر می‌خواهد مفت و بی‌کوشش چیزی حاصل کند. می‌شود باغبانی کرد و عاشقانه باغبانی کرد. پاک‌بازی یک جور باغبانی عاشقانه است. يک جور تیمارخواری نهالِ عشق است. پاک‌بازی در عشق، آخرش شهادت است. شهید عمری را باغبانی کرده است… حرف زياد است برای گفتن. حرف‌ها من هم همه نيمه‌تمام می‌مانند. دیگر نمی‌نويسم. باشد برای بعدتر… اگر توفیقِ بعدتری بود و آمد… ولی، ايمان و وفا مهم‌اند. آسان نيستند. مهم‌اند ولی.

۷

آيا هر درشتی، درست هم هست؟

روزگار غلبه‌ی شبهه است؛ در این شکی نیست. روزگار دشوار و پرغباری است. روزگاری است که تصمیم درست گرفتن برای عمل و انتخابِ درستِ کلمه دشوار است. روزگاری که به آسانی می‌توان درشت گفت، اما آیا می‌توان درست هم گفت؟ در چنین روزگاری که مشهود است با وطن چه می‌کنند و با دین چه می‌کنند، وقتی نه ميان دشمنان بتوان چیزی گفت و نوشت و نه میان دوستان، چه بايد کرد؟

ماه‌ها و بل سال‌هاست به اين پرسش اندیشيده‌ام. گاهی پاسخ‌ام ساده بوده است و تلخ: «ما آزموده‌ایم در اين شهر بختِ خویش». گاهی فکر کرده‌ام که آن دیار و آن سرزمين برای چون منی با همين مجموعه‌ی اندیشه و عقيده‌ای که هستم – همین‌جور که هستم؛ نه آن‌جور که می‌خواهندم – جایی ندارد. امروز یکی سوار بر توسن قدرت است و فردا دیگری. آن‌که دیروز بود با آن‌که امروز هست و فردا خواهد آمد چه فرقی دارد؟ وقتی دایره‌ چندان تنگ شود که جایی برای نفس کشيدنِ چون منی نباشد، ناگزیر باید به خاطر آورد که: «أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ الّلهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا». اين يک پاسخ است.

پاسخ دیگر البته اين است که می‌توان بر بندگان خدا شفقت ورزید. می‌توان درشتی‌ها و تنگ‌نظری‌هاشان را به نگاه حلم و ستاریت، درست ديد. می‌توان شکستگی کرد در برابر این هم درشتی و تلخی. می‌توان آرام بود. می‌توان دل به سودای آن نگارین هزار آوا سپرد هر چند روزی دشمنان‌ زخم به گرده‌اش می‌نشانند و روزی دیگر دوستان از سر جوانی و تندی عرصه را بر هر که جز خود تنگ می‌کنند. اما می‌شود. می‌شود با دلِ شکسته ‌هم به مامِ ميهن مهر ورزید. اما بعضی رشته‌ها بریده می‌شوند و چه آسان.

هميشه با خودم می‌گفتم که بايد ترکِ داوری کرد. نه می‌توان برای کسی حکم دوزخی بودن نوشت و نه می‌توان به کسی جواز بهشتی بودن داد. رسول خدا چنين نمی‌کرد، ما هم چنین نمی‌کنيم. وسوسه‌ی آسانی است که عده‌ای را اهورايی ببينیم و عده‌ای را اهریمنی. اما هیچ معلوم نيست چه اندازه منطبق با تقوا و ايمان است اين تقسيم‌بندی‌ها. اما ما خود آيا ترکِ داوری می‌کنيم؟ می‌شود آسان‌گیرانه به بهانه‌ی تندخویی یا کج‌خلقی نورسیدگان، دست از دامان محبوب کشید. می‌شود رمید. می‌شود مأيوس شد. اما مردی همان است که ملامت ببينی و سر نتابی از آن عهدِ استوار؛ ولو در جمال محبوب‌ات هم طعنه‌ها بزنند. اما می‌شود تشويش داشت.

دو سه روز پیش، با یار دلنوازی می‌گفتم که مدتی است به این نتیجه رسيده‌ام که حتی برای جباران و ظالمان هم دیگر آرزوی عمر با ذلت نمی‌کنم. آن‌ها هم باشند. زنده باشند. عمر طولانی و با عزت داشته باشند، اما خوب باشند و ترک ظلم کنند. چرا بدخواهی؟ چرا آرزوی تیره و پلید؟ می‌توان در حق ظالم هم دعا کرد: می‌توان دعا کرد که ترکِ ظلم کند، عمرش دراز شود، سلامت و صحت داشته باشد و عزت. ظالم را هم این‌گونه می‌توان دعا کرد. هميشه لازم نیست ظالم را نفرین کنيم.

ایمان به سخن و زبان (و انشاهای پرسوز و گداز) آسان است. ایمان به عمل که می‌رسد دشوار می‌شود. احسب الناس ان يترکوا أن یقولوا آمنا و هم لا یفتنون. خوب این هم یک نوع فتنه است. که نيشی در هر آن‌چه هستی بزنند و باز تاب بیاوری. که رنجی و دردی بر جان‌ات بیايد و باز زبان به درشتی نگردانی. ايمان یعنی همين‌که نامرادی ببینی و دل‌شکستگی‌ بکشی، اما دست از این رشته‌ی عقیدت نکشی. پس بگذار که يک امشب را، با حضرتِ دوست باشیم «به رغمِ مدعیانی که منع عشق کنند»:

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوش‌اش مشک‌بار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاکِ ره آن نگار خواهم کرد
به یادِ چشمِ تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قديم استوار خواهم کرد

۱

حالِ بهشت رضا

آن سال‌ها و اين سال‌ها، وقتی که خويشاوندی، دوستی، عزيزی يا آشنای نزدیکی می‌مُرد – یا می‌میرد – چند روزی اين حالِ ماتم و مصيبت، آشوب به دل‌ام می‌اندازد و باز همان چرخه‌ی هميشگی تکرار می‌شود. وقتی اين آشوب می‌آيد – مثل حالا – يکی از چيزهايی که آرزو می‌کنم این است که کاش الآن اگر وقت مرگ‌ام می‌رسید، می‌بردندم مشهد در بهشت رضا دفن‌ام می‌کردند. بعد فکر می‌کنم با وجود اين هم نفرتی که از خاکِ مشهد دارم که برای من همیشه نماد و نمونه‌ی غم و اندوه و از دست دادن بوده است، باز انگار می‌خواهم آن‌جا با خاک در آمیزم! شايد اقتضای اين حال است که اين جور فکر می‌کنم و اگر وقتِ سرخوشی از  راه برسد، هوس کنم جای دیگری خاک‌ام کنند. نمی‌دانم. اما يک چيز هست و آن اين‌که آن خاک، خاکِ غم است. در اين هيچ شکی ندارم. مشهد برای من شهر غم است. هيچ نشانی از طرب در آن نيست و نديده‌ام. اگر مادرم – که عمرش دراز باد – در مشهد نمی‌زیست، هرگز دوست نداشتم دوباره پا به آن شهر بگذارم. يکی از عادت‌های من در اين سال‌های آخر این بود که مرتب، بدون آن‌که کسی – به جز شايد دوستان بسيار نزديک‌ام – با خبر شود، هر وقت می‌رفتم مشهد، اول از فرودگاه می‌رفتم بهشت رضا. می‌رفتم سراغِ اموات‌ام! شاید هم می‌رفتم سراغ خودم. نه، درست‌ترش اين است که می‌رفتم سراغ خودم. می‌رفتم خودم را پیدا کنم. حال‌ام، دل‌شوره‌ی بهشت رضا و ظهر تشييع جنازه و دفنِ مردگان را دارد! حالِ زياد خوشی نيست. ولی حالِ من است و مالِ من. از همه‌ی داشته‌های دنيا و دولت‌های دنیاداران، اين يک حال، مالِ من است و هيچ کس نمی‌تواند به خاطرش به من ناز بفروشد. «بگذاشتی‌ام، غمِ تو نگذاشت مرا / حقا که غم‌ات از تو وفادارتر است».
۴

اميد

پرده‌ی اول:
مقيم حلقه‌ی ذکر است دل بدان اميد
که حلقه‌ای ز سر زلف يار بگشايد
يعنی اين همه زهد و پارسايی برای همان لحظه‌ای بود که که آخرش اين «ديده‌ی معشوقه‌باز»، «همه محصولِ زهد و علم» را، در کار همین «حلقه گشودن» کند. مفتون «راز»ها شدن، کارِ عاشقان است. فيلسوفان می‌روند پیِ گره‌گشايی. رمزِ گشايی از کارِ عشق، کار ما نیست: «مفتی عقل در اين مسأله لا یعقل بود». اما می‌شود اميد بست که برای جهيدن به آن سوی پرده‌ی راز، با تمسک به اين رشته‌ی تسبيح – که روزی در «ساعد ساقی سيمين‌ساق» گسسته باد – بتوان صاحبِ سرّی شد!

پرده‌ی دوم:
گفتم: «گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام»
گفتا: «منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند»
بعد از عمری، با آن همه اميد دور و دراز – «بسته‌ام در خمِ گیسوی تو اميد دراز» – تازه می‌فهمی که اين‌ها همه بازی بوده است و ترفند. یعنی آن گره، اساساً گشودنی نبوده است و اين همه تلاش و تقلا نقش بر آب بوده. خودش فرموده که «قرار است» این طره، طراری کند! يعنی که گره گشودنی در کار نیست. سپاسگزاریم که خام شديد و بازی را رها نکردید!

پرده‌ی سوم:
گر چه می‌گفت که زارت بکشم، می‌ديدم
که نهان‌اش نظری با منِ دلسوخته بود

يک چیز هست اما. در میان اين همه ناکامی، همین که بدانی یکی آن سوی پرده، اين همه بازی را «به قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان» بر پا کرده است، اندک مايه آرامشی می‌ماند. اين رشته، چه‌ها که نمی‌کند! مستدام باد اين رشته که رشته‌ی حياتِ ماست!

۱

از گوشه‌ای برون آ، ای کوکبِ‌ هدايت!

هیچ اتفاقی نيفتاده است. همه چيز عادی است. همه چيز آرام است. هر چه هست تقصير اين سيد  خوابگرد است که ما را پاک به هم می‌ريزد! امروز از صبح دارم فکر می‌کنم که چطور می‌شود آدم دست‌اش برای خودش رو شود؟ يعنی به عبارتی چطور می‌شود آدم به خودش بگويد با همه پلاس با ما هم پلاس؟ چطور می‌شود آدم به خودش پوزخند بزند و بگويد خام‌ات نمی‌شوم؟

آدم مگر در طول روز چقدر بايد ضعف و ناتوانی خودش را به ياد خودش بياورد؟ وقتی همه چيز به مويی بند است، واقعاً از ما چه کاری ساخته است؟ اين‌ها را که می‌نويسم همین‌جور مثل موج می‌برند و می‌آورندم. واقعاً چه می‌شود کرد وقتی که «حُسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی است»؟ يعنی اگر رندی کنی و بگويی همه چيز حواله به رحمتِ او يا رها کنی خود را به عنايت، باز هم معلوم نيست چه می‌شود. زاهدی هم که تکليف‌اش روشن است؛ از همان قدم اول محاسبه است و بده-بستان! ميانِ اين خيلِ بازنده‌ی خوش‌خيال که وهم برشان داشته عاقبت به خير هستند (يا می‌شوند)، آدم چه می‌تواند بکند يا بگويد؟

افتاده‌ايم ميانه‌ی راهی که قدم به قدم حرامی و راهزن دارد. اين‌ها اصلاً بماند؛ افتاده‌ايم ميانه‌ی غوغايی که در آن از همه سو تير فتنه می‌بارد؛ «فتنه» به دقيق‌ترين و عام‌ترين وجه‌اش! آن وقت تو بی سلاحی و تهی‌دست. شايد تنها سلاحی که مانده دعاست (حالا کو تا ايمان؟). با خود می‌گويم که:
 از هر کرانه تير دعا کرده‌ام روان
باشد کزان ميانه، يکی کارگر شود
کارگر شود که چه؟ که رها شوی! که خلاص شوی از اين بيابان! که بياسايی و چشم بربندی! ولی مگر می‌شود، لامصب! اما ما که همه چيزمان به همين مو بند است، دستاويز ديگری نداريم جز همین «تير دعا» يعنی تنها اسلحه‌ی مطئمنی که باقی مانده است و هيچ اگر نباشد، نمِ اشکی به آدم می‌دهد. می‌خوانم با خودم که:

در رهِ نفس کزو سينه‌ی ما بتکده شد
تير آهی بگشاييم و غزايی بکنيم

و بله، بتکده‌ای داريم رنگارنگ و از همه سو اصنام به ستيز توحيد رفته‌اند! باز هم قصه، قصه‌ی نبرد است و جهاد! باز هم بايد تيری انداخت؛ تيرِ آهی افکند و شمشير دعايی برکشيد. ولی اين‌ها که همه‌اش شد جنگ و خشم و خون! اين سوتر، دلی افتاده است پاره‌پاره: «هر پاره از دلِ من و از غصه، قصه‌ای». می‌گويم که:

ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم
غم هجرانِ تو را چاره ز جايی بکنيم
دلِ بيمار شد از دست رفيقان مددی
تا طبيب‌اش به سر آريم و دوايی بکنيم!

تاريک‌جايی است. کوکبِ هدایتی بايد. نفس گرمی بايد. شوری بايد و سودايی. آتشِ افروخته‌ای می‌خواهد؛ از همان‌ها که می‌گويند:
از آن به دير مغان‌ام عزيز می‌دارند
که آتشی که نميرد هميشه در دلِ ماست!

حالا… ما را باش! شعر می‌‌خوانيم. چيز می‌نويسيم. هذيان می‌گوييم و از پيش چشم‌مان تير فتنه مقابل رو می‌آيد. پيشانی‌ات هدف شده است و تو لبخند می‌زنی. الآن مغزت شکافته می‌شود و تو چهره‌ات گشاده است. موسيقی گوش می‌دهی و تبسم بر لب داری. سر تکان می‌دهی و می‌خوانی:
بيا ای ساقی! ز هجرت گله دارم!…

فتنه بر می‌خيزد و می‌نشيند. فتنه در هوا جاری است. در رگ‌هات مثل خون می‌دود. «و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» برای‌ات می‌‌خوانند و تو اين فتنه را می‌چشی و زندگی می‌کنی. و همين فتنه است که نمی‌دانی عاقبت چی‌ست؟ بلای جان است يا مايه‌ی دو جهان؟! يک چیز هست که آدم را آرام می‌کند: فکر وفا و خيال آن عهد و پيمان؛ سودای همین تقربی که گاه و بی‌گاه دست می‌دهد. همين که بتوانی بعد هر چند وقتی زمزمه کنی که:
ای خدا اين وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
نيست در عالم ز هجران تلخ‌تر
هر چه خواهی کن و ليکن آن مکن
شمع و جمع خويش را بر هم مزن
قصد اين مستان و اين بستان مکن
بر درختی کآشيان مرغِ تست
شاخ مشکن! مرغ را پران مکن!

و ما همچنان غوطه‌ور در زمان می‌رويم جلو. وضع همان است. آرام است همه چيز. آرامش عجيبی که انگار نه انگار در عين بلا معلقی میانه‌ی سنگ‌باران فتنه! حال ما خوب است. حال من خوب است. فتنه در جريان است. روزگار هم‌زيستی ما و فتنه است. تيغ اما هنوز هست؛ خوب هم هست: «سر تا به قدم تيغِ دعاييم و تو غافل…».

پ. ن. نامفهوم بود؟ بی‌ربط بود؟ عجيب و غريب بود؟ معلوم است!‌ خودم هم نمی‌دانم دقيقاً چی‌ست. اين قدر می‌دانم که وصفِ يک حال است که تا گرفتارش نشده باشی، در نمی‌يابی! بايد خورده باشی. سيلی خورده باشی بدجور. سنگين. چنان که وقتی روی صورت‌ات فرود می‌آيد مغزت زنگ بزند. سيلی‌نخورده‌ها چه می‌دانند حالِ آن‌ها را که سيلی‌خورشان مَلَس است؟

۳

تاسيان…

چند ساعتی است که ذهن‌ام درگیر ابياتی از حافظ است: دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود… با خودم فکر می‌کردم که اين غزل چه جهانی است از معنا. می‌خواستم بنشينم و بنويسم از «رخساره‌ی برافروخته» و از دلِ سوخته‌ی غمزده‌گان و از «مشعل چهره» و هزار نقش تازه و معنای ظريفی که به خيال‌ام می‌آمد. حرف‌ها در دهان‌ام ماسيد و خيال‌ها در يالِ شب گم شد. ناگهان از غزل حافظ پرتاب شدم به شعری از سايه که مدت‌هاست گوشه‌ای گذاشته‌ام‌ برای روزِ مبادا، برای وقتِ هجوم شب. يادِ پدرم افتادم و همه‌ی دلتنگی‌ها و بيکرانگی‌ تنهايی‌ها… فرصت کم است. خيلی کم‌تر از آن‌که به خيال‌مان بگذرد حتی. يک بار ديگر نوشته‌ام – بارها البته – که چقدر با يادِ مرگ زنده‌ام!‍ کمتر روزی است که اين واژه‌ی سه‌حرفی، رنگی به زندگی‌ام نزند. و يادِ مرگ با يادِ پدرم همراه است. هميشه يک چيز آخرش برای‌ام می‌ماند: فرصت شمار صحبت… و البته تنها کاری که می‌شود آخرش کرد: گذشت، بخشش و صاف کردن آيينه‌ی سينه.

سينه‌ی صافی گرفتم پيش چشمِ روزگار
تا در اين آيينه هر کس خود چه پندارد مرا!

هان، از آن شعر سايه می‌گفتم. بياييد اول دو تصنيف بشنويد. با صدای شجريان و آهنگ مشکاتيان. دو تصنيف ارکستری. «جان عشاق» و «گنبد مينا». یکی در اصفهان و يکی در دشتی. اولی روی همان غزلی است که امشب مشغول‌ام کرده بود و بعدی روی غزلی که آتش‌ام می‌زند. «از دلِ تنگِ‌ گنه‌کار…». اين دو را که گوش داديد، شعر سايه را بخوانيد. احوالِ کودکی من است. طفوليتی که با من آمده است و هنوز کودک مانده است. شايد اين کودکی تا دمِ مرگ با من ماند. اين کودکی حکمتی دارد برای من… قصه‌اش بماند برای بعد.

خانه دل‌تنگِ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشيد
زود بر خواهد گشت
ابری آهسته به چشم‌ام لغزيد
و سپس خوابم برد

که گمان داشت که هست اين همه درد
در کمينِ دلِ آن کودکِ خرد؟
آری آن روز چو می‌رفت کسی
داشتم آمدن‌اش را باور
من نمی‌دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی ديگر؟
آه ای واژه‌ی شوم
خو نکرده است دل‌ام با تو هنوز
من پس از اين همه سال
چشم دارم در راه
که بيايند عزيزان‌ام آه

۳

تو که از من می‌گريزی…

اين حال خراب را افتان و خيزان به سوی‌ات می‌بردم: افسانه‌خوان و قصه‌گو… ساعتکی پيش‌تر با خود می‌گفتم که: «خوشا با خود نشستن نرم‌نرمک اشکی افشاندن / خوشا پيمانه‌ای دور از حريفانِ گرانجانی». و این نعمتِ اشکی افشاندن، چه طرفه نعمتی است خاصه که با تو باشد و با يادِ تو. گفته‌ام قبلاً اين را، نه؟ که «اين همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت…» و اين همه شعر و خيال‌خانه‌ی نگارينی که آدميان آفريده‌اند – از جمله همين مولوی خودمان – بی معشوقی و محبوبی هيچ است. تا دلی در گروِ مهری نداشته باشی و به محبتی پروريده نباشی، همه همان افسانه است و خیال. مگر مهم است دلیل بياوری برای عشق؟ برای عشق که دليل نمی‌آورند! «به رغمِ مدعيانی که منع عشق کنند…» اما من و تو که می‌دانيم برای عقل و عقلانی دليل می‌آورند. نشسته‌ايد در غرقاب فنا، همه چيز دارد می‌سوزد و دود می‌شود، تو برای من از «دليل» می‌گويی؟ من وقت ندارم اين‌جا که «تا سحرگاهان که می‌داند که بودِ من شود نابود» (آری همين سحرگاهان هستی که لحظه به لحظه سر می‌زند)، تا بنشينم و برای رقیب و مدعی دليل بياورم که «چرا دل به تو دادم»، به تو، «تو که بی مهر و وفايی»! می‌بينی؟ با همين سنگدلی می‌توان با تو گفتن که تو بی‌ مهر و وفايی؟ با اميری که «ابروی او گره نشد گر چه که ديد صد خطا». با همه نمی‌شود. به همه نمی‌توان از خودشان شکايت کرد. با تو می‌شود. می‌شود با تو زمزمه کرد. می‌شود در گوش‌ات به تضرع و خيفه نجوا کرد که: «من‌ام و شمعِ دلِ سوخته،‌ يارب مددی / که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت». باد می‌آيد. سوز می‌آید. سرد است. «خورشيد من کجايی؟ سرد است خانه‌ی من!»

خراب‌خانه را و خانه‌ی خرابان هذيان‌گو را آورده‌ام – آوردم – که به دستان تو بسپارم؛ با تمام آلودگی‌های‌اش، با تمام لغزش‌های پياپی‌اش و تمام خويشتن‌دوستی‌های‌اش و کاهلی‌های‌اش. آوردم و ماندم… ماندم که در آيی و بگويم: «قصدِ اين ويرانه کردی عاقبت»! يعنی می‌رسد روزی که اشک حسرت بتوان از ديدگان سترد و گفت که تو،  تو قصدِ اين ويرانه کردی؟ تو که از من می‌گریزی و در خواب و بيداری، سايه‌وار در پی‌ات می‌آيم و صبح و شام راه‌ات را می‌پويم. تو که نام‌ات شکل بغض می‌شود و آه. تو که سينه می‌سوزانی و حسرت می‌نشانی در نگاه و زبان. تو که… تو که حتی نمی‌شود از تو نوشت! تو که هزار ديده‌ی دريده به تير طعنه منتظر نشسته‌اند تا نام‌ات را بر زبان جاری کنم! آری، «لب‌ات شکّر به مستان داد و چشم‌ات می به می‌خواران / من‌ام کز غايتِ حرمان نه با آن‌ام نه با اين‌ام» و مگر چی‌ست آرزوی اين سوخته؟ چه آرزويی است اين که مرا مثل جنگلی آتش‌گرفته خاک و خاکستر می‌کند؟

می‌دانی؟ می‌دانم که می‌دانی. که نمی‌خواهم اين وعده چندان به درازا بکشد که آن لحظه‌ی روبرو، نه در اين‌جا که در جهانی موعود باشد و همه‌ی هستی ما و قصه‌ی من و تو «وعده» باشد و «موعود» و بگويی که انه لا يخلف الميعاد. من به ميعاد تو چه کار دارم؟ من اکنون‌ات را می‌خواهم. همين حال را. فردا مرا چه خاصيت؟ اکنون است که اين زخم، خون‌چکان است! چه می‌نویسم؟ کجا؟ برای که؟ بگذار همگان بخوانند! بگذار همگان در گمان‌ خويش وسواس‌شان را پر و بال دهند! تو که هنگام نوشتن اين‌ها می‌‌خوانی‌شان: «که هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی»! ما را مترسان از آن تيغ! «خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است…»

۹

جهان و کارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است…

وقتی می‌خوانی که: «چون به آخر فرد خواهی ماندن / خو نبايد کرد با فرزند و زن»، پيامی که می‌گيری دايره‌اش حقيقتاً وسيع‌تر از فرزند و زن، خانواده و خويشاوند است. اين اشاره‌ها ناظر به اين نکته است که روزی می‌رسد، و آن روز دير نيست، که در لحد خواهی خفت. مرگ مهابتی ناگزير دارد که در قطعيت‌اش هيچ ترديدی نيست (مگر اين‌که بگويی اين مرگ جسم هم خیال است و گرنه تنِ کسی هرگز نمی‌ميرد!). هيچ نظام فلسفی يا الهی، اين نکته‌ی هستی‌شناسانه را (که بسا پيامدهای معرفت‌شناسانه هم دارد) نمی‌تواند ناديده بگيرد. پس، وجودِ آدمی را نمی‌توان قلب ماهيت کرد. وجود او گره خورده است به تنهايی به مفهوم وسيع فلسفی يا معرفتی‌اش. تنها می‌آيی و تنها می‌روی. اگر در زندگی تنها نيستی يا فکر می‌کنی که تنها نيستی، اين با ديگران بودن هم (اگر واقعی باشد و تَوَهّم نباشد)، مثل برق و باد می‌گذرد. حکايت‌اش می‌شود:

جهان و کارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است
هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقيق!

اما اين نکات هستی‌شناسانه، که هم هستی و وجودِ شخصی و فردی ما را به ما می‌شناسانند و هم جهان را برای ما معنا می‌کنند، هيچ پيامد عملی ندارند؟ هیچ کدام از اين‌ها زمينه‌ساز تعطيل مسئوليت و ترک عمل نمی‌شوند؟ خوب وقتی قرار است بگذاری و بروی و با هيچ کس خو نکنی و يقين کنی (یقين یعنی چه؟) که: «کف درياست صور‌ت‌های عالم»، ديگر این «ده روزه مهرِ گردون، افسانه است و افسون». می‌ماند فقط «نيکی به جای ياران»! چرا نيکی؟ چون به ايمانی و اميدی متصل است. آيا نيکی کردنِ ما (به معنای وسيع و اعم نيکی) به اين داعيه نيست که نيکی ببینيم؟ همان نيکی کردن ما هم از سر خودخواهی نيست؟ نيکی نمی‌کنيم برای بقا؟ اين‌ها همه مسأله است. همه پرسش است. ذهن و زبان آدمی را هم شکل می‌دهد. زندگی آدمی را رنگ می‌زند. مرگ-محور شدن، کار ساده‌ای نيست. مرگ-انديش شدن، جهت زيستن آدمی را تغيير می‌دهد. مرگ-انديش اگر شدی، دیگر خيلی کارها را نمی‌کنی (و خيلی کارها را هم می‌کنی). مرگ-انديش اگر شدی، خيلی حرف‌ها را نمی‌زنی و خيلی خيال‌ها از خاطرت هم نمی‌گذرند و اگر هم بگذرند مهارشان می‌کنی. اما، امان از قضای بد. تو کجايی «ای پس از سوء القضا حُسن القضا»؟ کجايی که تلخی پيوسته و مدام لحظات حيات را با تو شيرین می‌توان کرد؟

هر چه هست، اين نکات هستی‌شناسانه، اسباب اسقاط تکليف نمی‌شود. برای من نمی‌شود،‌ شايد برای ديگری شد. زندگی کوتاه‌تر از آن است که گمان می‌بريم. سرعتِ عبور لحظات و دقايق را به نحو تراژيکی دارم حس می‌کنم. انگار سوار اتوبوسی باشی و همه‌ی درخت‌ها و جاده‌ها، کوه‌ها و جنگل‌ها از کنارت به سرعت عبور کنند و دور شوند (يا اين تويی که داری عبور می‌کنی و دور می‌شوی؟)، همه‌ی هستی به سرعت دارد می‌گذرد. چند روزی است، چندين روز است، که فکر می‌کنم لذت بردن يعنی چه؟ آدمی از چه شاد می‌شود؟ مردم، بيرونی‌ها، و هر کسی جز خودت، چطور می‌توانند بفهمند که تو لذت می‌بری يا نه؟ درد داری يا نه؟ تو ناکامی کشيده‌ای و می‌کشی يا نه؟ تو تلخی ديده‌ای يا نه؟ آسان نيست. فهميدن‌اش آسان نیست. هر کسی تلخی خودش را با تلخی تو قياس می‌کند. اگر تو تلخی او را نداشته باشی، لاجرم شيرين‌کامی! اگر تو هم تلخی او را داشته باشی، ناگزير مصيبت‌ديده‌ای و تلخی! منطق عمومی ظاهراً این است. بگذريم. قصه، همان قصه‌ی تنهايی است با ابعاد عظيم‌اش. حافظ را مرور می‌کنم در ذهن‌ام:

بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگريز!

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنيا غم مخور
گفتم‌ات چون دُر حديثی گر توانی داشت گوش

با دلِ خونين لبِ خندان بياور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش

همين‌جور می‌خوانم:
وقت را غنميت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حيات ای جان، يک دم است، تا دانی!

اين دو روزه را که اين‌جا ميهمانی و هستی، چطور می‌گذرانی؟ به نرمی يا درشتی؟ به آزار ديدن و آزار دادن یا با راحت رساندن و سعه‌ی صدر؟ «رنجِ خود و راحتِ ياران طلب / سايه‌ی خورشيد سواران طلب»؟ مگر همه مسيح می‌شوند؟ ساده است فکر کنيم، گمان کنيم و به خودمان تلقين کنیم که ما رنج می‌کشيم و ديگران راحت. همه رنج می‌کشند. خيال‌بافی است (يا خوش‌خيالی) اگر فکر کنيم ديگران راحت‌تر از ما هستند. همين نکته خود تسکينی هست برای بيکرانگی رنج و تنهایی ما. قصه همين چند بيت سايه‌ی نازنين است:
آن‌که مست و آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايی ما را به رخ ما بکشد
تنه‌ای بر در اين خانه‌ی تنها زد و رفت

آخرِ قصه‌ی همه چيز و همه کس، همين «رفتن» است. دير يا زود می‌رسد؛ از اين محله به آن محله؛ از اين شهر به آن شهر؛ از اين کشور به آن کشور؛ و از دار فنا به ديار بقا (يا شايد هم از روی خاک به زير خاک!). مهم اين است که بتوانی ميان اين همه تلخی شيرين بمانی. سخت است. کار هر کسی نيست.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد