۱

زان پیش‌تر که عالمِ فانی شود خراب…

آدمی آب است و خاک. آبِ هستی او در برابر آفتاب وجود، برمی‌خیزد از میان و خاک‌اش به باد می‌رود. چیزی از او نمی‌ماند که تکبر کند بدان. همین آب و خاکِ آدمی، گِل می‌شود و از آن گُل می‌روید. آدمی اگر سنگ باشد یا سنگ بشود، رنگ‌آمیزی گُل و عطر و بوی گلستان نخواهد داشت: از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟ / خاک شو تا گل برویی رنگ‌رنگ!
این چند خط بالا، درآمدی بود بر چند غزل حافظ و یک اثر پرویز مشکاتیان و ایرج بسطامی که این روزها مرا سخت به خود مشغول کرده است. امروز این غزل را گشودم که: صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن… تا جایی که اشارت (یا شاید هم بشارتِ) خراب شدنِ عالمِ فانی را می‌داد و نهیب می‌زد که وقت را غنمیت باید شمرد. به یاد این دو بیت افتادم که:
گر بماندیم زنده بردوزیم
جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور بمردیم عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده
آلبوم «مژده‌ی بهار» مشکاتیان و بسطامی (این دو نازنین که امروز تن‌شان با خاک یکی‌ست)، روی سه غزل از بهترین غزل‌های حافظ است و همه‌ی ابیات این غزل‌ها، حکایت حال من و ماست. غزل «رسید مژده که آمد بهار…» کشان‌کشان ما را می‌برد به این‌جا که باید غنیمت شمرد این دو روزه را «که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند». وقت نیست. به سرعت برق و باد این روزها خواهند گذشت. و این عالم هم که عالم فناست. جای «شکر و شکایت» نیست؛ همه می‌رویم. پیوند آب و خاک همگی ما بر باد می‌رود. رقمی بر صحیفه‌ی هستی نخواهد ماند. چیزی نمی‌ماند «جز نکویی اهل کرم». و فکر می‌کردم که این روزگار تلخ نمی‌ماند. چنان که شیرینی‌ها در گذر است، تلخی‌ها هم خواهند رفت. و «نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند».
 
غزل دیگر این آلبوم، غزلی است که تصنیف «گلعذار» را ساخته است: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس… که از شیرین‌ترین غزل‌های حافظ است. شاید این را یک بار دیگر هم نوشته باشم. از سایه نقل کرده‌ام شاید که می‌گفت این بیت را ببینید: نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان / گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس. سایه می‌گوید اگر به جای «بنگر»، «دیدم» می‌آمد، بیت بسیار لطیف‌تر می‌شد. فاصله‌ی میان شاعر و مخاطب از میان برداشته می‌شد و صمیمیتی در آن می‌آمد که با روایت اول خیلی فرق داشت. حالا حکایت ماست و دیدن نقد بازار جهان و آزارش. همین اثر، غزل سومی هم را دارد: طالع اگر مدد دهد، دامن‌اش آورم به کف…. خوب، من با هر کدام از ابیات این سه غزل، حالی داشته‌ام. غم داشته‌ام. شادی داشته‌ام. درس آموخته‌ام. خندیده‌ام. گریسته‌ام. بعضی ابیات را گاهی اوقات آدم با همدلی بیشتری می‌خواند و می‌شنود. از جمله این تک‌مصرع: وه که در این خیالِ کج، عمر عزیز شد تلف! سایه هم بیتی دارد با همین مضمون: به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت / آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست! این‌جاست که باز همان حکایت «کرم» به میان می‌آید: طرف کرم ز کس نبست این دل پر امیدِ من…
حکایت ماست دیگر: قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند / ما که رندیم و گدا، دیر مغان ما را بس! فرق دارد بین این‌که آدم خودش به لقلقه‌ی زبان بگوید: «ما که رندیم و گدا» و این کلمات را به خودش بچسباند و این‌که به عیان رندی و گدایی را لمس کند یا احساس کند که چون رندان و گدایان در این عالم گذر می‌کند یا حکایت می‌شنود. وقتی ببینی تنها به معامله و داد و ستد و پاداش عمل، آدمیت‌ات را وزن می‌کنند، آن وقت بهتر می‌فهمی «رند» و «گدا» یعنی چه؟ آن وقت حکایت «بازار» و «آزار» را بهتر می‌فهمی و دست از «سود و زیان»‌اش می‌شویی. اما «یار با ماست». با ما؟ آری با ما، اما این‌جوری:
ما سپر انداختیم گر تو بدین دلخوشی
گو دلِ ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
نازنینی، حکایتی می‌گفت از ماجرایی میان دوستان. می‌گفت فلان دوست ما قهر کرده بود و رنجیده بود. دوستی دیگر گفت: خوب فلانی با ما قهر کرده است؛ ما که با او قهر نیستیم! همان دوست چند روز بعد گفت: خوب ما که فلانی را دوست‌ داریم؛ او لابد از رنجیدن از ما، خوش است. حتماً لذتی می‌برد از کناره گرفتن از ما؛ پس بگذاریم در خوشی‌اش بماند و خوش باشد! این هم حکایتی است!
حالا ماجرای ما از این قرار است که کوشش می‌کنیم تا نرنجیم و نرنجانیم و اگر هم رنجشی بود، گلوی رنجش را بفشاریم که مبادا غباری از میانه برخیزد:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقتِ ما کافری است رنجیدن
ولی آدم رنجیدن خودش را می‌تواند درست کند. می‌تواند خودش را ملامت کند. خودش می‌تواند ناز نکند. خودش می‌تواند بنشیند روی زمین. ولی از همه نمی‌شود این توقع را داشت. خیلی که تلاش کنی، باید بگویی:
آن‌چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این‌قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
آدم‌ها موجودات پیچیده‌ای هستند. در بهترین حالت، فقط می‌توان حسن نیت نشان داد. اشاره‌ای کرد. نشانه‌ای بروز داد که قرار نیست همیشه اوضاع فراقی بماند. بعضی وقت‌ها می‌شود صفا کرد و صافی شد. ولی وقتی آدمی پیچیده باشد، دیگر نمی‌شود به این سادگی همه چیز را حل کرد. گاهی باید عقب نشست. گاهی باید آرام‌تر بود و «صبر بر داغِ دلِ سوخته باید چون شمع». گاهی می‌شود به اندوه با خودت زمزمه کنی که: «…از دیده افتادی ولی از دل نرفتی». باز هم می‌شود «پیک مهربانی» روانه کنی. هر چه هست، تا زنده هستی، می‌شود بکوشی و آویزه‌ی گوش کنی که «امروز که در دستِ توام مرحمتی کن…»؛ عاقبت همه خاک می‌شویم و این خاک هم به باد می‌رود!
حالا با این همه قصه، این آلبوم را بشنوید. هر بار که از نو می‌شنوم این‌ها را داغ‌ام تازه می‌شود که کاش ایرج می‌بود و پرویز می‌بود. کاش این همه فرصت‌ها کم نبود. کاش این همه دریغ‌ها زیاد نبود. کاش تمام این نازنینانی که در این روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها دیگر کنارمان نیستند، بیشتر با ما می‌ماندند. عاقبت از ما غبار مانَد… تا دیر نشده است… تا زمان باقی است… شاید… «فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست».

 

۴

این گریه‌ی بی‌بهانه…

گاهی آدمی برای تسکین دردی که نمی‌داند از چی‌ست و چرا در جان‌اش چنگ می‌زند، نیازمند زبانی است که بی‌واژه بتواند دلتنگی‌اش را تصویر کند یا مرهمی بگذارد بر زخمی که در درون‌اش دهان باز کرده است. این حالی که دو سه روزی است آشفته‌ام کرده و مثل تخته‌پاره‌ای بر موج این سو و آن سو می‌بردم، هر چه فکر کردم، جز با نغمه‌ای و نوایی گفتنی یا شنیدنی نیست. این ناله‌ای که در نغمه‌ای مناسب حال و مقام از جانِ آدمی بر می‌خیزد، گویی دستِ نوازشی است بر جانِ خسته‌ای سرگشته.
این حالِ غریب را با «بوی پیراهن یوسف» و «از کرخه تا راین» مجید انتظامی و «نی‌نوا»ی حسین علیزاده برای دل‌ام زمزمه می‌کنم. زمزمه کردن با دل، با خود سخن گفتن، خیلی اوقات آدمی را آرام‌تر می‌کند. آدم نیازمندِ سخن گفتن با خود است. جدا شدن از خود،‌ مهلک‌ترین زخمی است که آدمی می‌خورد. فراموشی خود هم‌عنان است با فراموشی خدا.

پ. ن. این یکی را گذاشتم این‌جا چون روزم را با این آغاز کردم. آن دو آلبوم دیگر را می‌توان از لینک‌های بالا دنبال کرد و شنید.
۳

سرِ کوهِ بلند…

 
امروز سالروز تولد پرویز مشکاتیان است. نوشتن‌ام نمی‌آید. هر بار که فکر می‌کنم به این خالیِ پرناشدنی، بند دل‌ام پاره می‌شود. غم به دل‌ام می‌نشیند. ابری به چشم‌ام می‌لغزد و دردی در وجودم می‌دود. امروز شعری از اخوان را با صدای تعریف و آهنگسازی مجید درخشانی گوش می‌دادم و این دل‌آشفتگی پریشان‌ترم می‌کرد.

 

سر کوهِ بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا غمگین نشسته
شکستِ دست و پا درد است اما
نه چون دردِ دل‌اش کز غم شکسته
 
سر کوهِ بلند ابر است و باران
زمین غرقِ گل و سبزه‌ی بهاران
گل و سبزه‌ی بهاران خاک و خِشت است
برای آن‌که دور افتد ز یاران
 
سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچ‌اش ناله‌ای نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هِشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی
 
سر کوه بلند ابر است و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خواب‌اند اگر بیدار گویند
که: «هستی سایه‌ی ابر است، دریاب!»
 
مدت‌هاست از شعر اخوان فاصله گرفته‌ام به خاطر یأْس تسلیم‌آمیزی که در آن موج می‌زند. اما امروز با این یادآوری رنج و دوری، تنها چیزی که تسکین‌ام می‌دهد همین حکایتی است که بر «سرِ‌ کوهِ بلند» می‌رود. پرویز مشکاتیان هم «بر سر کوهِ بلند» سری هشت و… ای دریغا!

چه گلی ریخت به خاک...
۴

ما بر فرازِ این شبِ غمناک…

چندین ماه است میان آسمان و زمین نوسان می‌کنم. هر روز تلنگری. هر روز ضربه‌ای. هر روز حکایتی تازه است. برای راه رفتن، رفیقی لازم است. یا رفیق حاضر یا رفیق غایب. طریقِ بی‌رفیق، طریقی ملال‌آور است. با خودم گفتم این شعری که سایه برای رفیق‌اش مرتضی کیوان گفته بود، به بهترین شکلی گویای حال و روزِ این روزهای من است. دل و دماغی نیست که گره‌گشایی کنم از وضعِ فعلی. همین شعر را با خودم زمزمه می‌کنم. حتماً گشایشی خواهد شد جایی، وقتی، روزی. کسی چه می‌داند؟

ما از نژادِ آتش بودیم
همزادِ آفتاب بلند،‌ اما
با سرنوشتِ تیره‌ی خاکستر.

عمری میان کوره‌ی بیداد سوختیم:
او چون شراره رفت
من با شکیبِ خاکستر ماندم.

کیوان ستاره شد
تا بر فرازِ این شبِ غمناک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپیده را بشناسند.

کیوان ستاره شد
                  که بگوید
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خویش بسوزد،
وین شامِ تیره را بفروزد.

من در تمامِ این شب یلدا
دستِ امیدِ خسته‌ی خود را
در دست‌های روشن او می‌گذاشتم.
من در تمامِ این شب یلدا
ایمانِ آفتابی خود را
از پرتوِ ستاره‌ی او گرم داشتم.

کیوان ستاره بود:
با نور زندگانی می‌کرد
با نور درگذشت.
او در میانِ مردمک چشمِ ما نشست
تا این ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم.

شعر را که تمام می‌کنم – هر بار که می‌خوانمش – آخرش بغض می‌کنم و بغض‌ام بی‌صدا می‌شکند. با خودم می‌گویم: چقدر تنهاییم!

۸

تهی را چگونه پُر می‌توان کرد؟

این پرسش، پرسش پی‌گیر هر کسی است که به احوال نفس‌اش پیوسته می‌پردازد. تمام سرگشتگی‌های آدمی با همین تهی بودن یا پر بودن است که ربط دارد. آدم به چه چیزی خودش را آویزان کند؟ کجا می‌شود پناه گرفت؟ زیر کدام سایبان می‌توان رفت در تیغ این گرمای بی‌امان و نفس‌گیر؟

من در این سال‌ها به همه چیزی چنگ زده‌ام. استوارترها را آزموده‌ام و سست‌ترها را دیده‌ام. آری، «همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد». همه چیزی چند روزی هست و باز نیست می‌شود. وفا البته می‌ماند. می‌شود مجال هرزه‌گردی به دل داد اما تلخ‌کامی‌های پیاپی و شکست‌های بدیهی را هم باید در تمام این قمارهایی که نتیجه‌شان پیشاپیش معلوم است پذیرفت. نمی‌شود قمار کرد – آن هم قماری که میلیون‌ها بار آزموده شده است – و انتظار پیروزی هم در آن داشت. ولی این تهی را چگونه می‌شود پر کرد؟

بخشی از پاسخ این سؤال در نوع پرورش آدمی است. مهم است چقدر به خودمان در بعضی سال‌ها سخت گرفته باشیم. مهم است چقدر خود را تربیت کرده باشیم. ورزش‌کاری که برای روز آزمون و روز نبرد تمرین نکرده باشد، تنها به معجزه ممکن است در میدان پیروز شود. این حکایتِ تن است. قصه‌ی جان و اندیشه هم دست کمی از این‌ها ندارد. چه بسا ظریف‌تر هم باشد. برای روز هماوردی با دشواری‌های عالم جان و سختی‌ها و تلخ‌کامی‌های هستی، البته تمرین لازم است. باید زخم‌ها خورد. مردِ میدان شدن در عرصه‌های جان و خرد هم آسان نیست. یک بخش‌اش تجربه است و بخش دیگرش تمرین. بخشی هم البته بخت است و عنایت. بعضی چیزها را تنها به عنایت می‌توان یافت. هیچ کوشش نمی‌تواند چیزی را که به کشش می‌دهند در دست آدمی بنهد.

حساس بودن، هوشمند بودن، نبوغ داشتن، فهم داشتن و ظرافت‌ها را سریع‌تر از دیگران دریافتن کافی نیست. بنیه هم لازم است. قوت هم می‌خواهد. همین چیزهاست که پهلوانان را از آدمیان عادی متمایز می‌کند. آدم لازم نیست پهلوانی کند همیشه یا پهلوان باشد. گاهی اوقات آدم‌های عادی، در بعضی لحظه‌ها کارهایی می‌کنند که تنها از پهلوانان ساخته است: آن‌ها پهلوانانی می‌شود زاییده‌ی لحظه. این‌ها البته کارِ عنایت است. همین گوشه‌ی چشم است که کارها می‌کند. شاید بخشی از این گوشه‌ی چشم را هم یک نوع رابطه‌ی خاص با صاحبِ آن چشم به آدمی بدهد. شاید. شاید هم نه. ولی می‌شود این فضا را ساخت و برای‌اش کوشش کرد.

شکی ندارم که ایمان بخش مهم و بزرگی از این فضای تهی را پر می‌کند. اما ایمان التزام می‌خواهد. تمرین می‌خواهد. ایمان ورزیدنی است. مثل عشق است. ایمان و عشق مثل نهال می‌مانند. باید باغبانی‌شان کرد. باید خون دل پای‌شان خورد. نمی‌شود عشق و ایمان را رها کرد به امان خودشان و بعد انتظار داشت میوه‌ی این‌ها را چید و محظوظ و متمتع شد. باید باغبانی کرد. شاید باغ‌ات آفت بخورد. شاید باغ‌ات قربانی توفان و زلزله و سیل شود. ولی باغبانی همه‌ی این‌ها را هم دارد. فرق باغبانی کردن و نکردن در همین چیزهاست. باغبان کار کرده است و رهگذر می‌خواهد مفت و بی‌کوشش چیزی حاصل کند. می‌شود باغبانی کرد و عاشقانه باغبانی کرد. پاک‌بازی یک جور باغبانی عاشقانه است. یک جور تیمارخواری نهالِ عشق است. پاک‌بازی در عشق، آخرش شهادت است. شهید عمری را باغبانی کرده است… حرف زیاد است برای گفتن. حرف‌ها من هم همه نیمه‌تمام می‌مانند. دیگر نمی‌نویسم. باشد برای بعدتر… اگر توفیقِ بعدتری بود و آمد… ولی، ایمان و وفا مهم‌اند. آسان نیستند. مهم‌اند ولی.

۷

آیا هر درشتی، درست هم هست؟

روزگار غلبه‌ی شبهه است؛ در این شکی نیست. روزگار دشوار و پرغباری است. روزگاری است که تصمیم درست گرفتن برای عمل و انتخابِ درستِ کلمه دشوار است. روزگاری که به آسانی می‌توان درشت گفت، اما آیا می‌توان درست هم گفت؟ در چنین روزگاری که مشهود است با وطن چه می‌کنند و با دین چه می‌کنند، وقتی نه میان دشمنان بتوان چیزی گفت و نوشت و نه میان دوستان، چه باید کرد؟

ماه‌ها و بل سال‌هاست به این پرسش اندیشیده‌ام. گاهی پاسخ‌ام ساده بوده است و تلخ: «ما آزموده‌ایم در این شهر بختِ خویش». گاهی فکر کرده‌ام که آن دیار و آن سرزمین برای چون منی با همین مجموعه‌ی اندیشه و عقیده‌ای که هستم – همین‌جور که هستم؛ نه آن‌جور که می‌خواهندم – جایی ندارد. امروز یکی سوار بر توسن قدرت است و فردا دیگری. آن‌که دیروز بود با آن‌که امروز هست و فردا خواهد آمد چه فرقی دارد؟ وقتی دایره‌ چندان تنگ شود که جایی برای نفس کشیدنِ چون منی نباشد، ناگزیر باید به خاطر آورد که: «أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ الّلهِ وَاسِعَهً فَتُهَاجِرُواْ فِیهَا». این یک پاسخ است.

پاسخ دیگر البته این است که می‌توان بر بندگان خدا شفقت ورزید. می‌توان درشتی‌ها و تنگ‌نظری‌هاشان را به نگاه حلم و ستاریت، درست دید. می‌توان شکستگی کرد در برابر این هم درشتی و تلخی. می‌توان آرام بود. می‌توان دل به سودای آن نگارین هزار آوا سپرد هر چند روزی دشمنان‌ زخم به گرده‌اش می‌نشانند و روزی دیگر دوستان از سر جوانی و تندی عرصه را بر هر که جز خود تنگ می‌کنند. اما می‌شود. می‌شود با دلِ شکسته ‌هم به مامِ میهن مهر ورزید. اما بعضی رشته‌ها بریده می‌شوند و چه آسان.

همیشه با خودم می‌گفتم که باید ترکِ داوری کرد. نه می‌توان برای کسی حکم دوزخی بودن نوشت و نه می‌توان به کسی جواز بهشتی بودن داد. رسول خدا چنین نمی‌کرد، ما هم چنین نمی‌کنیم. وسوسه‌ی آسانی است که عده‌ای را اهورایی ببینیم و عده‌ای را اهریمنی. اما هیچ معلوم نیست چه اندازه منطبق با تقوا و ایمان است این تقسیم‌بندی‌ها. اما ما خود آیا ترکِ داوری می‌کنیم؟ می‌شود آسان‌گیرانه به بهانه‌ی تندخویی یا کج‌خلقی نورسیدگان، دست از دامان محبوب کشید. می‌شود رمید. می‌شود مأیوس شد. اما مردی همان است که ملامت ببینی و سر نتابی از آن عهدِ استوار؛ ولو در جمال محبوب‌ات هم طعنه‌ها بزنند. اما می‌شود تشویش داشت.

دو سه روز پیش، با یار دلنوازی می‌گفتم که مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که حتی برای جباران و ظالمان هم دیگر آرزوی عمر با ذلت نمی‌کنم. آن‌ها هم باشند. زنده باشند. عمر طولانی و با عزت داشته باشند، اما خوب باشند و ترک ظلم کنند. چرا بدخواهی؟ چرا آرزوی تیره و پلید؟ می‌توان در حق ظالم هم دعا کرد: می‌توان دعا کرد که ترکِ ظلم کند، عمرش دراز شود، سلامت و صحت داشته باشد و عزت. ظالم را هم این‌گونه می‌توان دعا کرد. همیشه لازم نیست ظالم را نفرین کنیم.

ایمان به سخن و زبان (و انشاهای پرسوز و گداز) آسان است. ایمان به عمل که می‌رسد دشوار می‌شود. احسب الناس ان یترکوا أن یقولوا آمنا و هم لا یفتنون. خوب این هم یک نوع فتنه است. که نیشی در هر آن‌چه هستی بزنند و باز تاب بیاوری. که رنجی و دردی بر جان‌ات بیاید و باز زبان به درشتی نگردانی. ایمان یعنی همین‌که نامرادی ببینی و دل‌شکستگی‌ بکشی، اما دست از این رشته‌ی عقیدت نکشی. پس بگذار که یک امشب را، با حضرتِ دوست باشیم «به رغمِ مدعیانی که منع عشق کنند»:

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوش‌اش مشک‌بار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاکِ ره آن نگار خواهم کرد
به یادِ چشمِ تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد

۱

حالِ بهشت رضا

آن سال‌ها و این سال‌ها، وقتی که خویشاوندی، دوستی، عزیزی یا آشنای نزدیکی می‌مُرد – یا می‌میرد – چند روزی این حالِ ماتم و مصیبت، آشوب به دل‌ام می‌اندازد و باز همان چرخه‌ی همیشگی تکرار می‌شود. وقتی این آشوب می‌آید – مثل حالا – یکی از چیزهایی که آرزو می‌کنم این است که کاش الآن اگر وقت مرگ‌ام می‌رسید، می‌بردندم مشهد در بهشت رضا دفن‌ام می‌کردند. بعد فکر می‌کنم با وجود این هم نفرتی که از خاکِ مشهد دارم که برای من همیشه نماد و نمونه‌ی غم و اندوه و از دست دادن بوده است، باز انگار می‌خواهم آن‌جا با خاک در آمیزم! شاید اقتضای این حال است که این جور فکر می‌کنم و اگر وقتِ سرخوشی از  راه برسد، هوس کنم جای دیگری خاک‌ام کنند. نمی‌دانم. اما یک چیز هست و آن این‌که آن خاک، خاکِ غم است. در این هیچ شکی ندارم. مشهد برای من شهر غم است. هیچ نشانی از طرب در آن نیست و ندیده‌ام. اگر مادرم – که عمرش دراز باد – در مشهد نمی‌زیست، هرگز دوست نداشتم دوباره پا به آن شهر بگذارم. یکی از عادت‌های من در این سال‌های آخر این بود که مرتب، بدون آن‌که کسی – به جز شاید دوستان بسیار نزدیک‌ام – با خبر شود، هر وقت می‌رفتم مشهد، اول از فرودگاه می‌رفتم بهشت رضا. می‌رفتم سراغِ اموات‌ام! شاید هم می‌رفتم سراغ خودم. نه، درست‌ترش این است که می‌رفتم سراغ خودم. می‌رفتم خودم را پیدا کنم. حال‌ام، دل‌شوره‌ی بهشت رضا و ظهر تشییع جنازه و دفنِ مردگان را دارد! حالِ زیاد خوشی نیست. ولی حالِ من است و مالِ من. از همه‌ی داشته‌های دنیا و دولت‌های دنیاداران، این یک حال، مالِ من است و هیچ کس نمی‌تواند به خاطرش به من ناز بفروشد. «بگذاشتی‌ام، غمِ تو نگذاشت مرا / حقا که غم‌ات از تو وفادارتر است».
۴

امید

پرده‌ی اول:
مقیم حلقه‌ی ذکر است دل بدان امید
که حلقه‌ای ز سر زلف یار بگشاید
یعنی این همه زهد و پارسایی برای همان لحظه‌ای بود که که آخرش این «دیده‌ی معشوقه‌باز»، «همه محصولِ زهد و علم» را، در کار همین «حلقه گشودن» کند. مفتون «راز»ها شدن، کارِ عاشقان است. فیلسوفان می‌روند پیِ گره‌گشایی. رمزِ گشایی از کارِ عشق، کار ما نیست: «مفتی عقل در این مسأله لا یعقل بود». اما می‌شود امید بست که برای جهیدن به آن سوی پرده‌ی راز، با تمسک به این رشته‌ی تسبیح – که روزی در «ساعد ساقی سیمین‌ساق» گسسته باد – بتوان صاحبِ سرّی شد!

پرده‌ی دوم:
گفتم: «گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام»
گفتا: «منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند»
بعد از عمری، با آن همه امید دور و دراز – «بسته‌ام در خمِ گیسوی تو امید دراز» – تازه می‌فهمی که این‌ها همه بازی بوده است و ترفند. یعنی آن گره، اساساً گشودنی نبوده است و این همه تلاش و تقلا نقش بر آب بوده. خودش فرموده که «قرار است» این طره، طراری کند! یعنی که گره گشودنی در کار نیست. سپاسگزاریم که خام شدید و بازی را رها نکردید!

پرده‌ی سوم:
گر چه می‌گفت که زارت بکشم، می‌دیدم
که نهان‌اش نظری با منِ دلسوخته بود

یک چیز هست اما. در میان این همه ناکامی، همین که بدانی یکی آن سوی پرده، این همه بازی را «به قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان» بر پا کرده است، اندک مایه آرامشی می‌ماند. این رشته، چه‌ها که نمی‌کند! مستدام باد این رشته که رشته‌ی حیاتِ ماست!

۱

از گوشه‌ای برون آ، ای کوکبِ‌ هدایت!

هیچ اتفاقی نیفتاده است. همه چیز عادی است. همه چیز آرام است. هر چه هست تقصیر این سید  خوابگرد است که ما را پاک به هم می‌ریزد! امروز از صبح دارم فکر می‌کنم که چطور می‌شود آدم دست‌اش برای خودش رو شود؟ یعنی به عبارتی چطور می‌شود آدم به خودش بگوید با همه پلاس با ما هم پلاس؟ چطور می‌شود آدم به خودش پوزخند بزند و بگوید خام‌ات نمی‌شوم؟

آدم مگر در طول روز چقدر باید ضعف و ناتوانی خودش را به یاد خودش بیاورد؟ وقتی همه چیز به مویی بند است، واقعاً از ما چه کاری ساخته است؟ این‌ها را که می‌نویسم همین‌جور مثل موج می‌برند و می‌آورندم. واقعاً چه می‌شود کرد وقتی که «حُسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی است»؟ یعنی اگر رندی کنی و بگویی همه چیز حواله به رحمتِ او یا رها کنی خود را به عنایت، باز هم معلوم نیست چه می‌شود. زاهدی هم که تکلیف‌اش روشن است؛ از همان قدم اول محاسبه است و بده-بستان! میانِ این خیلِ بازنده‌ی خوش‌خیال که وهم برشان داشته عاقبت به خیر هستند (یا می‌شوند)، آدم چه می‌تواند بکند یا بگوید؟

افتاده‌ایم میانه‌ی راهی که قدم به قدم حرامی و راهزن دارد. این‌ها اصلاً بماند؛ افتاده‌ایم میانه‌ی غوغایی که در آن از همه سو تیر فتنه می‌بارد؛ «فتنه» به دقیق‌ترین و عام‌ترین وجه‌اش! آن وقت تو بی سلاحی و تهی‌دست. شاید تنها سلاحی که مانده دعاست (حالا کو تا ایمان؟). با خود می‌گویم که:
 از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کزان میانه، یکی کارگر شود
کارگر شود که چه؟ که رها شوی! که خلاص شوی از این بیابان! که بیاسایی و چشم بربندی! ولی مگر می‌شود، لامصب! اما ما که همه چیزمان به همین مو بند است، دستاویز دیگری نداریم جز همین «تیر دعا» یعنی تنها اسلحه‌ی مطئمنی که باقی مانده است و هیچ اگر نباشد، نمِ اشکی به آدم می‌دهد. می‌خوانم با خودم که:

در رهِ نفس کزو سینه‌ی ما بتکده شد
تیر آهی بگشاییم و غزایی بکنیم

و بله، بتکده‌ای داریم رنگارنگ و از همه سو اصنام به ستیز توحید رفته‌اند! باز هم قصه، قصه‌ی نبرد است و جهاد! باز هم باید تیری انداخت؛ تیرِ آهی افکند و شمشیر دعایی برکشید. ولی این‌ها که همه‌اش شد جنگ و خشم و خون! این سوتر، دلی افتاده است پاره‌پاره: «هر پاره از دلِ من و از غصه، قصه‌ای». می‌گویم که:

ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم
غم هجرانِ تو را چاره ز جایی بکنیم
دلِ بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیب‌اش به سر آریم و دوایی بکنیم!

تاریک‌جایی است. کوکبِ هدایتی باید. نفس گرمی باید. شوری باید و سودایی. آتشِ افروخته‌ای می‌خواهد؛ از همان‌ها که می‌گویند:
از آن به دیر مغان‌ام عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست!

حالا… ما را باش! شعر می‌‌خوانیم. چیز می‌نویسیم. هذیان می‌گوییم و از پیش چشم‌مان تیر فتنه مقابل رو می‌آید. پیشانی‌ات هدف شده است و تو لبخند می‌زنی. الآن مغزت شکافته می‌شود و تو چهره‌ات گشاده است. موسیقی گوش می‌دهی و تبسم بر لب داری. سر تکان می‌دهی و می‌خوانی:
بیا ای ساقی! ز هجرت گله دارم!…

فتنه بر می‌خیزد و می‌نشیند. فتنه در هوا جاری است. در رگ‌هات مثل خون می‌دود. «و نحن اقرب الیه من حبل الورید» برای‌ات می‌‌خوانند و تو این فتنه را می‌چشی و زندگی می‌کنی. و همین فتنه است که نمی‌دانی عاقبت چی‌ست؟ بلای جان است یا مایه‌ی دو جهان؟! یک چیز هست که آدم را آرام می‌کند: فکر وفا و خیال آن عهد و پیمان؛ سودای همین تقربی که گاه و بی‌گاه دست می‌دهد. همین که بتوانی بعد هر چند وقتی زمزمه کنی که:
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
نیست در عالم ز هجران تلخ‌تر
هر چه خواهی کن و لیکن آن مکن
شمع و جمع خویش را بر هم مزن
قصد این مستان و این بستان مکن
بر درختی کآشیان مرغِ تست
شاخ مشکن! مرغ را پران مکن!

و ما همچنان غوطه‌ور در زمان می‌رویم جلو. وضع همان است. آرام است همه چیز. آرامش عجیبی که انگار نه انگار در عین بلا معلقی میانه‌ی سنگ‌باران فتنه! حال ما خوب است. حال من خوب است. فتنه در جریان است. روزگار هم‌زیستی ما و فتنه است. تیغ اما هنوز هست؛ خوب هم هست: «سر تا به قدم تیغِ دعاییم و تو غافل…».

پ. ن. نامفهوم بود؟ بی‌ربط بود؟ عجیب و غریب بود؟ معلوم است!‌ خودم هم نمی‌دانم دقیقاً چی‌ست. این قدر می‌دانم که وصفِ یک حال است که تا گرفتارش نشده باشی، در نمی‌یابی! باید خورده باشی. سیلی خورده باشی بدجور. سنگین. چنان که وقتی روی صورت‌ات فرود می‌آید مغزت زنگ بزند. سیلی‌نخورده‌ها چه می‌دانند حالِ آن‌ها را که سیلی‌خورشان مَلَس است؟

۳

تاسیان…

چند ساعتی است که ذهن‌ام درگیر ابیاتی از حافظ است: دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود… با خودم فکر می‌کردم که این غزل چه جهانی است از معنا. می‌خواستم بنشینم و بنویسم از «رخساره‌ی برافروخته» و از دلِ سوخته‌ی غمزده‌گان و از «مشعل چهره» و هزار نقش تازه و معنای ظریفی که به خیال‌ام می‌آمد. حرف‌ها در دهان‌ام ماسید و خیال‌ها در یالِ شب گم شد. ناگهان از غزل حافظ پرتاب شدم به شعری از سایه که مدت‌هاست گوشه‌ای گذاشته‌ام‌ برای روزِ مبادا، برای وقتِ هجوم شب. یادِ پدرم افتادم و همه‌ی دلتنگی‌ها و بیکرانگی‌ تنهایی‌ها… فرصت کم است. خیلی کم‌تر از آن‌که به خیال‌مان بگذرد حتی. یک بار دیگر نوشته‌ام – بارها البته – که چقدر با یادِ مرگ زنده‌ام!‍ کمتر روزی است که این واژه‌ی سه‌حرفی، رنگی به زندگی‌ام نزند. و یادِ مرگ با یادِ پدرم همراه است. همیشه یک چیز آخرش برای‌ام می‌ماند: فرصت شمار صحبت… و البته تنها کاری که می‌شود آخرش کرد: گذشت، بخشش و صاف کردن آیینه‌ی سینه.

سینه‌ی صافی گرفتم پیش چشمِ روزگار
تا در این آیینه هر کس خود چه پندارد مرا!

هان، از آن شعر سایه می‌گفتم. بیایید اول دو تصنیف بشنوید. با صدای شجریان و آهنگ مشکاتیان. دو تصنیف ارکستری. «جان عشاق» و «گنبد مینا». یکی در اصفهان و یکی در دشتی. اولی روی همان غزلی است که امشب مشغول‌ام کرده بود و بعدی روی غزلی که آتش‌ام می‌زند. «از دلِ تنگِ‌ گنه‌کار…». این دو را که گوش دادید، شعر سایه را بخوانید. احوالِ کودکی من است. طفولیتی که با من آمده است و هنوز کودک مانده است. شاید این کودکی تا دمِ مرگ با من ماند. این کودکی حکمتی دارد برای من… قصه‌اش بماند برای بعد.

خانه دل‌تنگِ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری آهسته به چشم‌ام لغزید
و سپس خوابم برد

که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خرد؟
آری آن روز چو می‌رفت کسی
داشتم آمدن‌اش را باور
من نمی‌دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه‌ی شوم
خو نکرده است دل‌ام با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزان‌ام آه

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد