۰

ای دل به کوی او ز که پرسم که یار کو؟

اولین بار که در عمرم صدای سایه را شنیدم، از نوار کاستی بود که چند غزل‌اش را با پیانوی پرویز اتابکی خوانده بود. به گمانم این کاست را کانون پرورش فکری منتشر کرده بود (در اصل صفحه‌ی گرامافون بوده است که سال ۱۳۵۱ منتشر شده است؛ ۱ صفحه، ۳۳ دور). گویا سایه خودش از این کار راضی نیست. ولی این اهمیت ندارد. نخستین خاطره‌های من از شعر سایه با این کاست پیوند خورده است. الآن هم هر وقت می‌شنوم‌اش، حال‌ام دگرگون می‌شود. بغضی در جان‌ام خانه می‌کند. مهم نیست که سایه از این کاست راضی است یا نه؛ چیزی که مهم است این است که برای «من»، منی که بعد از کمابیش بیست سال دوباره دارم می‌شنوم‌اش، حالی دارد، آنی دارد که باید کسی در آن هوا سیر کرده باشد که بفهمد چرا ارکان وجودت از شنیدن‌اش می‌لرزد: خون می‌رود نهفته از این زخم اندرون…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۳

همچون حباب…

مهم‌ترین آفتی که به خیال من دین‌داران را تهدید می‌کند این است که از یک جایی به بعد احتمال این‌که خودشان را خیلی جدی بگیرند زیاد می‌شود. این جدی گرفتن، از خودشان فراتر می‌رود. کل قصه را گاهی خیلی جدی می‌گیرند. بگذارید هشدار بدهم که مرادم نگاه انکارآمیز خارج از دین نیست. ولی فرقی هم نمی‌کند. از موضعی که دارم روایت می‌کنم ماجرا را، فرقی میان کفر و دین نیست. مشکل بزرگ همین «عبوس زهد» است. که ممکن است فکر کنی چه کشفیات و ذوقیاتی داری که دیگران از آن محروم‌اند. و یادت می‌رود که دریای استغنایی هست که در برابرش تمام کرده‌های تو با ناکرده‌ها برابرند. این‌جا حسنات و سیئات با هم ذوب می‌شوند. آن‌قدر وادی پرمخاطره‌ای است که سخن گفتن از آن هم کار دشواری است. به این دلیل ساده که عوام ممکن است فکر کنند واقعاً فرقی بین خوب و بد و حسنه و سیئه نیست. ولی آن‌ها که اهل اشارت‌اند می‌دانند. خوب می‌دانند که در این سطح نمی‌شود از این بازی‌ها در آورد. این‌جا نمی‌شود برای کسی نمایش داد. هوس نمایش که به سرت بزند، همه‌ی داشته‌های‌ات را از تو می‌گیرند و به تو می‌فهمانند که نه تنها هیچ نیستی که از اول هم هیچ نبوده‌ای. خاکی و غباری بیش نیستی.

این مشکل «جدی گرفتن خود»، این «نخوت»، این «عجب علم» و «باد فقر» و «باد فقه» اختصاص به دین‌داران ندارد. بین فیلسوفان هم رشد می‌کند. بی‌دین‌ها هم معضل مشابهی دارند. مسأله از اساس انسانی است. انسان گرفتار این بلیه است. دوراهی هم این است که هم باید با خودت بستیزی و هم نمی‌توانی از خودت بگریزی. یعنی پارادوکسی که بی آن نمی‌شود زیست. و رشد و بقای آدمی هم به زیستن با این پارادوکس و تناقض است. این‌که از دین می‌گویم به خاطر این است که تا حدودی به فضا و حوزه‌ی زندگی اجتماعی‌ام نزدیک‌تر است و گرنه تمایزی میان حوزه‌ی دین‌داران و غیر آن‌ها از این حیث نیست.

کسانی که در دین‌ورزی خودشان را – یا عمل‌شان را – خیلی جدی می‌گیرند، طبعاً کسانی که سجاده آب می‌کشند یا خیلی احساس فلاح و رستگاری دارند و فکر می‌کنند در حریم خلوت خاص با خود خدا و پاکان همنشین‌اند، بدترین نمونه از انسان‌هایی هستند که هیچ وقت الگوی آرمانی زندگی من نبوده‌اند. یکی از هراس‌های بزرگ زندگی من این است که به قضایی یا تصادفی تبدیل به چنین آدمی بشوم. بگذریم. غرض یادآوری نکته‌ای بودم به خودم. می‌نویسم‌اش که یادم نرود. هستی ما مثل حباب است. «این خانه را قیاسِ اساس از حباب کن»…

۰

ای شعله‌ی تابان من…

بعضی وقت‌ها نیم‌بیتی، دو سه حرفی، عطری، نوا و نغمه‌ای آدم را مثل بوته‌ی خاری که میانه‌ی کویر گرفتار گردباد شده باشد، بی‌اختیار و عاجز می‌کند. هیچ هم لازم نیست چیز پیچیده یا انتزاعی خاصی باشد. اتفاقاً غالب آن است که فارغ از هر جور فرهیختگی و تفلسفی، به اشاره‌ای، به «سر تازیانه‌ای» توفانی در وجودت به پا می‌شود. این آوازی که ابراهیم شریف‌زاده با زخمه‌های حسین سمندری می‌خواند، به همین سادگی است اما نغمه‌نغمه‌اش درد دارد و خون دل. شادمانی هم دارد. شیرین است ولی یک جور خاصی عجز آدمی را پیش روی‌اش به نمایش می‌گذارد. فکر می‌کنم زندگی آدمی اگر ارزش و بهایی داشته باشد، درخشان‌ترین لحظات‌اش درست در احوالی است که آدمی همین چیزها را می‌تواند بچشد و ذوقی از آن‌ها ببرد. یک جوری آن آخر می‌گوید «ای یوسف کنعان من» که کافی است یکی یک بار گرفتارش شده باشد، دیگر دل و دین‌اش به باد است با همین چهار کلمه…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

بی شمارِ عمر…

امروز فکر می‌کردم به حساب روزهای عمر. محاسبه‌ای سرانگشتی کردم و دیدم از پدرم – تا همین امروز – بیشتر عمر کردم. الان محاسبه‌ی دقیق کردم. تا همین لحظه، دقیقاً شمارِ روزهای عمر من، ۹۶ روز بیشتر از عمر پدرم بوده. اندوهی به جانم چنگ می‌زند. یعنی بیهوده زنده بوده‌ام؟ یا او بیهوده مرده است؟ یا آن‌قدر حجم حادثه بزرگ است که ما و هستی ما – همه‌ی ما – در این میانه،‌ برگ کاهی هم به روی دریا نیست؟

همیشه از خودم می‌پرسم که چه می‌شد اگر چنین نمی‌بود و چنان نمی‌شد؟ چه چیزی در عالم خراب می‌شد؟ چه می‌شد اگر خیلی از حوادثی که رخ داده هرگز رخ نمی‌داد و خیلی از ناشده‌ها،‌ رخ داده بودند؟ و بعد با خودم می‌گوید: آخر الامر گل کوزه‌گران خواهی شد. تمام. نقطه‌ی پایان ماجرای ما همین است. گل کوزه‌گران. خاک. باد. باران. گردش و چرخش در هستی. آن وقت ناگهان حس می‌کنم پدرم همین‌جا بیخ گوش‌ام نشسته و زمزمه می‌کند: غم مخور! آخرش تمام می‌شوی! نه که تمام می‌شود، تمام می‌شوی! آسودگی می‌آورد این زمزمه. ولی جایی اشک در اعماق وجودم می‌جوشد. هم‌نوا و هم‌ساز من همان غلغل اشک پنهان می‌شود. همان هق‌هقی که از دل به گلو هم نمی‌رسد. نیم‌پژواکی با خود و در خود دارد و او هم می‌گوید: تمام می‌شوم. تمام می‌شوی. پخته می‌شوی. از خاک به فولاد. تو بگو اصلاً زر. از همین هم می‌سوزی و الماس می‌شوی. ولی چه فرقی می‌کند که خاک باشی یا الماس؟ چون عاقبتِ کار جهان نیستی است…

اصلاً لب این پیچ که رسیده‌ام، بالای این گردنه، همین‌جور سؤال‌ها را باید از خودم بپرسم؟ بی‌شک باید بپرسم. اگر پرسیدنی نبود، جوشیدنی هم نبود. سؤال از طلبی می‌جوشد. از درد می‌آید نه از آسودگی و عافیت. بعد می‌فهمی که درد که داشته باشی، خدا هم همان‌جا می‌جوشد و می‌تابد. ولی ۹۶ روز! فکرش را بکن که ممکن است مثلاً سه صفر دیگر هم جلوی آن شش بنشیند. ولی وقتی خودت هیچ‌ای و خاکی و نیستی، چه تفاوت که صفری باشد یا نباشد و شمارش افزون شود یا کم؟ سبک‌ام حالا. اما اشک، جا خوش کرده است همان‌جا که بود. می‌گوید: این سخا،‌ شاخی است از شاخ بهشت. سخا. سخاوت هستی. سخاوت هستی یعنی این‌که دیگر همین روزها را – کم یا زیاد – نشمری. بله، ما که رندیم و گدا، دیر مغان ما را بس.

۰

تو حرفِ معمایی…

امروز تولد سایه است. شاید امسال اولین سالی است که می‌بینم در فضای مجازی به این حادثه‌ی زمینی – یعنی تاریخ تولد سایه – این‌قدر به وفور، با عکس و شعر و تفصیلات اشاره می‌شود. دقیقاً به همین دلیل، دستی گویی از پس می‌کشدم که چیزی باید بنویسی واقعاً؟ خودم به خودم نهیب می‌زنم که خوب بله «حق صحبت می‌گزارم» و از این حرف‌ها.

سایه را چند سال است می‌شناسم؟ شاید ده سالی پیش‌تر اولین بار با پرویز مشکاتیان در خانه‌اش دیدمش. شفیعی کدکنی هم آن شب آن‌جا بود. ولی واقعاً برای شناختن سایه نیازی به این بود که آن شب در خانه‌اش در تهران ببینم‌اش؟ یا مثلاً یکی دو سال بعد در کلن؟ یا این‌که این همه سال دیگر با دیدار حضوری در تهران یا در کلن یا پای تلفن‌ ساعت‌ها حرف زدن؟ نه. معلوم است که این‌ها نیست. این‌ها اگر باشد که چیزی جز افتخارات ردیف کردن نیست. افتخارات بی‌مزه‌ای هم می‌شوند که چه بسا هر کسی از آن نصیب دارد. پس چه؟

می‌بینید؟ تا همین‌جا کلی زور زده‌ام که مثلاً سرد بنویسم و فرار کنم از حرف‌های رایج. شاید تا هر جا این نوشته نفس بکشد و پا بدهد، باز هم با پررویی همین راه را بروم. اما از همین‌جا دست و دلم می‌لرزد و به زور اشک را پس می‌زنم. خوب، سایه‌ی زمینی و انسان اگر می‌خواهید،‌ سایه‌ای اگر می‌‌خواهید با تمام قوت و ضعف‌های بشری، بروید همین کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» را بخوانید. سایه‌ای می‌شود که از پس پرده در آمده است. سایه‌ای که ناگهان نقاب از روی‌اش افتاده است انگار. ولی سایه همین است؟ نیست.

اصلاً چرا راه دور بروم. سایه همان است که سال‌ها پیش، وقتی در یکی از سال‌های دهه‌ی هفتاد شمسی که هنوز در مشهد دانشجوی ریاضی بودم، در کتابفروشی خرامانی خیابان دانشگاه،‌ چشم‌ام به «سیاه مشق»‌اش خورد – سیاه مشق ۴. وسط کتاب‌ها – کتاب‌های شعر – وول می‌خوردم. دست‌ام گرفتم کتاب را. بازش کردم. فکر کنم این غزل باز شد: بگذار شبی به خلوت این همنشین درد… شاید هم یک غزل دیگر. مهم نیست. هر چه می‌آمد برای حالی که آن روزها داشتم کافی بود. زانوانم سست شد. بند دلم پاره شد. انگار با تبر زده‌اند توی کمرم. خم شدم ناگهان با خواندن شعر. وسط کتابفروشی اشک‌ام سرازیر شد. بعدها فهمیدم که این فقط من نبودم – و نیستم – که اشک‌ام آن‌جا سرازیر شد. خود شاعر هم اشک‌اش به نسیمی بند است: مثل طفل دو ساله می‌تواند بغض کند و بزند زیر گریه.

این را بعداً در خودم کشف کردم که گاهی اوقات – هر چقدر که هم عاطفی‌ام – ظاهرم خیلی سنگ‌دل می‌شود. یعنی تظاهر می‌کنم خبری نیست. صورت ظاهر آرام است اما توفانی در درون به پاست. باید هم همین‌جور باشد خوب. شاید هم نباید. نمی‌دانم. ولی قصه این است که آدم می‌تواند یاد بگیرد که چطور با دل پاره‌پاره، لبخند بزند. دارم بیراهه می‌روم. بگذریم. سایه در تمام این سال‌های سخت و سنگین، در میان این همه ظلمتی که میان‌اش افتاده‌ایم، مثل دوست، مثل برادر، مثل پدر، مثل رفیق بوده است. یعنی چه بسا بی او این سال‌های درنده و ویرانگر را، این روزهای کشنده و خنجر به دست را هرگز تاب نمی‌آوردم و نمی‌آوردیم. سایه، خودش بداند یا نداند، بخواهد یا نخواهد،‌ برای من و نسلی مثل من، سرمایه‌ای بوده است. مثل سدی در برابر موج‌خیز سیلابی بنیان‌کن. مثل پناه‌گاه.
این را همیشه با خودم گفته‌ام. باز می‌گویم. در دشوارترین لحظاتی که در زندگی‌ام داشته‌ام چند چیز همیشه به داد من می‌رسیدند و می‌رسند. این‌ها ثابت نمانده‌اند و شمارشان کمی بیشتر شده ولی هم‌چنان اندک‌اند. یکی قرآن بود. یکی صحیفه‌ی سجادیه. یکی نهج‌البلاغه. یکی حافظ. یکی غزلیات شمس. یکی هم این مثنوی «لطف حق» پروین اعتصامی (که هر بار می‌خوانمش گردباد در وجودم به پا می‌شود). بعدها،‌ از اوایل دهه‌ی هفتاد به بعد،‌ سایه هم آمد کنار این‌ها نشست. و ماند. هنوز هم کنار این‌هاست.
خوب اگر سایه در این جهان نیامده بود چه می‌شد؟ فرض کنید حافظ نمی‌بود. قرآن نمی‌بود. شجریان نمی‌بود. مولوی و عطار نمی‌بودند. خوب دنیا یک چیزی کم داشت. بدجوری کم داشت. بی‌مزه می‌شد. خوب است که سایه هست. دنیای ما رنگارنگ‌تر، لطیف‌تر، پر اشک و آه‌تر، انسانی‌تر، پرامیدتر شده و در سایه‌ی ایمان آرمیده. همین ایمانی که لرزان است. ایمانی که به مویی بند است. ایمانی که هم‌عنان وفا به عهد و پیمان است. این‌ها برای یک نفر «آدم» دستاورد کمی نیست. قصه‌ی صدق است. حکایت راستی و درستی است. گرفتم حامل‌اش، آدمی باشد با ظاهری اخمو و عبوس که مدام به مخاطب‌اش متلک می‌اندازد و به هر بهانه‌ای دست به سرش می‌کند. البته خیال می‌‌کند دست به سر می‌کند ها… بگذریم. قرار نیست شیطنت کنم. می‌گفتم که همین‌ها برای یک «آدم» کافی است.

ولی آخر قصه، شاید هم از همان اول‌اش، با خودم زمزمه می‌کنم که «ای عشق مشو در خط، گو خلق نخوانندت…».
آقا جان! خوب است که هستی! حوصله‌ی روضه‌خوانی ندارم. بقیه‌ی امت دارند همین‌جوری حرف‌های شاعرانه و پرسوزِ تبریکات قطار می‌کنند. خوب است دیگر. ولی ما را چه به این حرف‌ها؟!
خیلی زور زدم مثلاً عاقلانه بنویسم. وسط‌اش بند را آب دادم. اشکالی ندارد. لازم است. و گرنه آدم می‌ترکد با این همه خون خوردن و خاموشی. تو باش! بیشتر باش! می‌دانم حوصله‌ات سر رفته. هی می‌گویی همه رفته‌اند من به عمر الکی دراز مانده‌ام و از این پرت و پلاها. ولی باش، بیشتر باش! ببین چقدر همه‌مان تنهاییم! ببین چه روزگار بدی است! «دیدی چه بد شدیم گرفتار دیو و دد»؟ بمان! بیشتر بمان!
پ. ن. عکس هم نگذاشتم. نمی‌گذارم. مثل شهاب‌سنگ می‌‌خورد وسط وجودم و خرابم می‌کند. همین‌جوری لا به لای خطوط پنهان باش!
۴

خدایا آه مکش!

رب اغفر لقومی فانهم لایعلمون

خدایا، آه مکش! می‌دانم که چه غصه‌ای داری! همه چیز خوب می‌شود. ما باز دوباره خانه‌های‌ ویران‌مان را می‌سازیم، دوباره سقفی روی سر ما خواهد بود و باز هم تو را میهمان خانه‌های‌مان می‌کنیم! غصه نخور! می‌بینم چه ابری به چشمان‌ات دویده! اشک مریز! دیر نیست روزی که دوباره لبخند بر لبان‌ات باشد! همه چیز تمام می‌شود. آرام‌ باش! هق‌هق‌ات را از آن شانه‌های لرزان‌ات می‌بینم، زاری مکن! این رنج‌ هم سر می‌آید!

خدایا، ناله مکن! می‌دانم که بار اول‌ات نیست. می‌دانم بارها با ما خون گریسته‌ای. مغول‌ها هم که همه چیزمان را به تاراج برده بودند و خانه‌های‌مان را زندان کرده بودند، همین حال را داشتی. یادت هست که هم تو حال‌ات بهتر شد و هم مغولان را درست کردیم؟ یادت هست؟ همان مغول‌ها را خوب کردیم: نه تنها مسلمان‌شان کردیم که صوفی‌شان کردیم! غصه نخور! می‌دانم که خودت هم حتی نمی‌توانی تصور کنی پیش از این‌ها طایفه‌ای این‌جوری بوده باشند! ولی این‌ها هم درست می‌شوند، خوب‌ می‌شوند!

خدایا، بغض نکن! می‌دانم که تو را هم به گروگان برده‌اند. می‌دانم که تو هم محبوس این‌هایی. می‌دانم که حتی از تو هم اعتراف گرفته‌اند که نه تنها هم‌دست شیطان بوده‌ای بلکه از ابتدا خودت شیطان را وارد قصه‌ی ما کردی! می‌دانم که حتی به تو گفتند که فراماسون هستی! می‌دانم که به تو هم تهمت جاسوسی زده‌اند! حتی به خودت گفتند که خودت را انکار کرده‌ای! می‌دانم که حتی تو را هم شکنجه کرده‌اند که اعتراف کنی به همه‌ی شرهایی که در عالم هست و همه‌ی جنایت‌هایی که خودشان کرده‌اند! اما غصه نخور!‌ همه چیز خوب می‌شود، باز هم قفل زندان‌ها را می‌شکنیم. باز هم آزادت می‌کنیم.

خدایا! ما هم مثل تو غم داریم. ما هم مثل تو دل‌شکسته‌ایم. ما هم دست‌مان بسته است. ولی ما هم، درست مثل خودت، ایمان داریم. ما هم، درست مثل خودت، امید داریم. می‌دانیم که تو هم، در آن کنج زندان، اندوه داری، دل می‌سوزانی نه تنها برای ما، بلکه برای همین‌ها که من و تو را به بند کشیده‌اند و به گروگان گرفته‌اند. می‌دانم که در زندان هم دل‌ات برای زندان‌بان می‌سوزد. می‌دانم که حتی غمِ بازجوی‌ات را می‌خوری که شاید نتواند فردا در روی فرزندش نگاه کند و بگوید چه کاره بوده است. ولی غصه نخور، همه چیز خوب می‌شود. همه‌ خوب می‌شویم. اشک‌ها کمتر می‌شود، آه‌ها هم.

خدایا، ابرو گره مکن! پنجه به دیوار نکش! یک‌جایی یاد می‌گیرند که دیگر نباید خون بریزند. یک‌جایی، لابد – حتماً – می‌فهمند که اگر حق با آن‌هاست نباید با شمشیر و خنجر و گلوله حق را با ما و تو بقبولانند. حتماً یک‌جایی می‌فهمند که بهشت را نمی‌شود با بازجویی و اعتراف به کسی هدیه کرد. غصه نخور! خوب می‌شوند. بزرگ می‌شوند. شاید اول مغول بشوند. شاید همه چیزمان را بسوزانند. ولی آخرش شاید صوفی شدند و این ابرها از آسمان ما و تو کنار رفت و هوا صاف شد. شاید بعد از باران، زیر شعاع آفتاب، رنگین کمانی بست و همه فهمیدند که این همه تفاوت و این همه رنگ در کنار هم چقدر زیباست. شاید آن‌وقت فهمیدند که نباید همه‌ی رنگ‌ها را پاک کنند یا روی همه‌ی رنگ‌های دیگر فقط رنگ خودشان را بزنند!

خدایا، گریه نکن! تو گریه می‌کنی و من هم گریه‌ام می‌گیرد! تو اگر بخواهی مدام گریه کنی و ما هم دل به دل تو بدهیم و آه بکشیم و بغض کنیم، پس چه کسی قرار است امید بدهد و ایمان داشته باشد و صبر کند و استقامت داشته باشد؟ خدای صبوری کن! طاقت بیاور! تحمل کن! این شب زیاد دوام نمی‌آورد، لابد خیلی شب درازی نیست. صبر کن! اشک‌ات را نگه دار!

خدایا! بیا بغل‌ات کنیم! بیا در آغوش‌مان. می‌دانم که تو هم نوازش می‌خواهی. بیا مهربانی کنیم با تو. می‌دانم که از بدخواهی و نامهربانی و کینه به ستوه آمده‌ای. ولی هنوز در دل‌های ما جایی برای دوستی و محبت هست. هنوز دوست‌ات داریم. هنوز برای همسایگی با تو دل‌مان می‌لرزد. هنوز هم می‌خواهیم مهمان ما باشی. غصه نخور! همه چیز خوب می‌شود!

خدایا، آه مکش، بغض مکن، ناله مکن، اشک مریز! همه چیز خوب می‌شود!

پ. ن. جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی: مثنوی معنوی؛ روایت موسای قرن بیست و یکم؛ تاریخ نسخه: هر روزی بعد از ۲۲ خرداد ۸۸!

۱

جمله هیچ بر هیچ…

این «هیچ» کلمه‌ی زیبایی است. زیباست نه به خاطر این‌که کسی فکر کند از پوچی یا مهمل‌انگاری هستی می‌گویم. هیچ زیباست چون عظمت و مهابتی را نمایش می‌دهد. هیچ زیباست چون تصویر گویا و بلیغی است از عدم. غزل سایه را با خود زمزمه می‌کردم و دست نوازش بر سر این زخم‌خورده‌ی خونین می‌کشیدم که: با این غروب از غمِ سبزِ چمن بگو… رمز خیالِ سوختگان بی‌سخن بگو. رسیدم به این بیت که: آن شد که سر به شانه‌ی شمشاد می‌گذاشت / آغوش خاک و بی‌کسی نسترن بگو… آن آبِ رفته… و تاب نیاوردم که بیش از این پیش بروم. عنان گرداندم به همین عالم و هر چه دیدم همین «هیچ» بود که می‌بینم چه اندازه عده‌ای آن را جدی می‌گیرند.

این قصه را می‌شود از پنجره‌ی دیگری هم دید؛ از زاویه‌ی آفرینش! چشم‌اندازش می‌شود این: پیرِ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرین بر نظر پاک خطاپوش‌اش باد! اگر آدمی خودش را محبوس نکند، دل‌خوش به خیالات نباشد، خودش را فریب ندهد و کوشش نکند جهانی را به آیینی بگرداند، جلوه‌ی مهیب «هیچ» را در این بیت می‌بیند. و این هیچ زیباست! این زیبایی گره خورده است با اشک،‌ با آه، با خونِ دل، با درد. خامان می‌پندارند که در اشک و آه و خونِ دل، زیبایی نیست. با این‌ها که مأنوس شدی و اصلاً وقتی با این‌ها زبان به گفت‌وگو گشودی و دیگر اشک برای‌ات همان قطره‌ی سوزنده‌ای نبود که از چشم‌ات بر گونه‌ات می‌غلتد، و اشک برای‌ات زنده بود و جان‌دار، آن وقت می‌فهمی اشک یعنی که (نه که یعنی «چه»)! وقتی فهمیدی اشک، آه، خون، درد چه کسانی هستند، تازه آرام‌آرام معنی «هیچ» را می‌فهمی.

این هیچ، تازه آن وقت بهتر در این بیت می‌نشیند که: یک دم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی / چندین هزار امید بنی آدم است این!

این هیچ، زمانی زنده می‌شود، زبان می‌گشاید و مانند دوست با تو گفت‌وگو می‌کند که با او از سر مهر و دوستی درآیی و دشمن‌اش نپنداری. با هیچ که دوست شدی، مرگ هم رفیقِ راه تو می‌شود. تلخی‌ها شیرین می‌شود و دردها،‌ راحتی‌بخش. و با خود زمزمه می‌کنم: هیچ… هیچ… هیچ… مثل ذکر صوفیانِ چله‌نشسته. «هیچ» می‌گویم، چنان که آن بزرگ می‌گفت در گوشه‌ای بنشین و بگو «مرگ… مرگ… مرگ…». . این تجربه‌ی شگفتی است که واژه‌ها و معانی را خودت بی‌واسطه تجربه کنی و پرده از رازهای درون‌شان برداری و خودت بیازمایی‌شان. همیشه می‌توان مقلدانه کلمات و الفاظی که دیگران با همان معنایی که خودشان در ذهن داشته‌اند تکرار کنیم ولی در بهترین حالت ممکن است به همان حسی برسیم که آن‌ها از آن حالت، شهود، تجربه یا واژه داشته‌اند؛ یعنی حس عاریتی نه حس بدیع! این‌ها شعر نیست؛ تجربه‌ی زیستن بشری است. بس است… بس است… با گریه باید گفت… بس است.

۰

گورِ گریه‌ی خاموش…

معنی بعضی حرف‌ها، سنگینی بعضی تعبیرها، مهابت بعضی تصویرها را آدم باید فقط در یک لحظه‌ی خاص کشف کند. همه‌ی آدم‌ها ممکن است قرآن بخوانند، حافظ بخوانند، یا هر متن الهامی، شاعرانه یا بلیغی را تورق کنند. ولی فهم بعضی چیزها و ارتباط بر قرار کردن با بعضی تجربه‌ها تا زمان‌اش نرسد، تا موقع‌اش از راه نرسد، هرگز شدنی نیست. شاید آدم بتواند پرتوی از حال آن لحظه را بیازماید، ولی برای این‌که چیزی مثل صاعقه در وجود آدم آتش بزند، باید وقت‌اش رسیده باشد.

این تعبیر «خاموش گریستن»، این تصویر، این تجربه، چیزی بوده است که بارها سر راه‌ام قرار گرفته. بارها این تصویر را در شعر دیده‌ام – شاید بیش از همه در شعر سایه. این پنهان گریستن، گریه‌های خاموش و بغض‌های ناشکسته داشتن، کار آسانی نیست. آدمی از درون منفجر می‌شود. باید چیزهایی را در خود دفن کنی. بعضی چیزها را اصلاً نمی‌شود بلندبلند گفت. بعضی چیزها را شاید اصلاً نشود با هیچ کس در میان گذاشت. بعضی گریه‌ها از این نوع‌اند:

سخن به سینه‌ی تنگم نمی‌زند چنگی
که گورِ گریه‌ی خاموش شد سرای سرود

این تصویر را خیلی رساتر از این سایه در مرثیه‌ی جنگل آورده است:

امشب همه غم های عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن،
گریه سر کن!
ای جنگل، ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین!
سر در گریبان، در پس زانو نشسته،
ابرو گره افکنده، چشم از درد بسته،
در پرده های اشکِ پنهان، کرده بالین…

گاهی با خودم می‌گویم برای این‌که آدم بتواند این سیل گریه را در خود آرام و خاموش کنم و بگوید که «و من با کوششی پردرد اشک‌ام را نهان کردم»، طاقت باید داشت. ظرفیت می‌خواهد. فکر می‌کنم که آدم باید بزرگ‌تر از این بشود و گنجایش بیشتری داشته باشد تا بتواند دندان بر جگر بگذارد و دم بر نیاورد. ولی چرا بیهوده آدم تظاهر به شجاعت یا ظرفیت نداشته بکند؟ بگذار بگویند از ضعف است که فلانی های‌های گریه می‌کند. بگذار اشک هم به تردامنی ما بیفزاید. وقتی رسوای همه چیز باشی، چرا رسوای اشک نباشی؟ اما اشکی که تا بیخ گلوی‌ات می‌آید و از همان جا، باز می‌گردد و زلالی و صفای‌اش، آغشته به خون می‌شود و در دل‌ات، زهر می‌شود و آرام‌آرام مسموم‌ات می‌کند. آن وقت مثل موج وحشی دیوانه‌خویی سر به دیوارهای خیالی وجودت می‌کوبی و هیچ راهی از این تنگنا و بن‌بست به بیرون نمی‌یابی.

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است 
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه‌های قرن‌ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می‌بارد
شب‌های بارانی
او با صدای گریه‌اش غمناک می‌خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های‌های گریه‌اش در بی کران ِ دشت می‌راند…

این‌ها را که می‌‌خوانم، از خود می‌پرسم که چرا پس نباید گریست؟ چرا من که هر بهانه‌ای را برای گریستن دارم، به بند می‌کشم این دریای اشک را؟ اما نمی‌شود. تقدیر بعضی اشک‌ها، همین پنهان ماندن و پنهان بودن است. بگذار ظاهرش آرامش و لبخند باشد. پنهان کردنِ اشک کار آسانی نیست. کمر آدمی را خم می‌کند… «دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد». این حال را همان روز رفتن پرویز مشکاتیان هم داشتم. همین که مزه‌ی دهان‌ات تلخ می‌شود و احساس می‌کنی خون در دهان‌ات موج می‌زند. حسی که دیگر گریستن‌ هم نمی‌توان درمان‌اش کند.

۰

مهربانی کی سر آمد؟

گاهی اوقات سال‌ها طول می‌کشد تا آدمی بفهمد اتفاقی واقعاً افتاده است. گاهی اوقات آدمی روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها خود را می‌فریبد؛ می‌فریبد به خیالی. شاید در تمام سال‌های عمرم – یعنی در تمام سال‌هایی که شعر می‌خواندم و می‌فهمیدم – این غزل حافظ برای من این اندازه معنا نداشته است که امروز دارد: یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد؟ یکایک ابیات‌اش، کلمه‌کلمه‌ی هر مصرع‌اش گویی تصویری است از حالِ درون‌ام.

گاهی – و شاید بسیاری اوقات – به آسانی همدیگر را زخمی می‌کنیم. نه که به آسانی، بلکه گویی خو گرفته‌ایم، عادت کرده‌ایم به این زخم زدن. انگار نه انگار که می‌توان در عین همه‌ی دشواری‌ها جور دیگری هم بود. گاهی بعضی دشواری‌ها و سختی‌ها چنان بزرگ‌اند، چنان بزرگ می‌شوند یا چنان بزرگ‌شان می‌کنیم و بزرگ می‌بینیم‌شان، که دیگر جا بر هر چیز دیگری – حتی برای آدمیت هم – تنگ می‌شود.

مهم نیست که وقتی خراش بر چهره‌ی تن و جان یکدیگر می‌کشیم به لفظ پاکیزه و کلام فخیم و استوار ادیبانه باشد یا به سخنانی آب نکشیده، ناراست و چرکین. مهم نتیجه است. نتیجه‌ای که به هر طریق یکی است: هر دو زخمی می‌کنند؛ هر دو زخم‌هایی دهان‌باز‌کرده باقی می‌گذارند که ناسور می‌شوند و روزهای درازی را تلخ و تیره می‌کنند.

هر چه قصه بگویم و شرح حال بگویم، هنوز آن اندازه بلاغت ندارد که این شاهکار حافظ دارد. آری، آب حیوان تیره‌گون است و از شاخ گل خون می‌چکد. سال‌هاست که لعلی از کانِ مروت بر نیامده است و تابش خورشید و سعی باد و باران هم اثری نکرده است. و گویی این همه درد و رنج، این همه تاریکی و زخم، همه «اسرار الاهی» است. گویی چاره‌ای نیست از خاموشی:
خون می‌چکد نهفته از این زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت دارد…
با این همه، با همه‌ی دردی که در این تصویر حافظانه موج می‌زند، چیزی، خیالی، حالی در درون‌ام، دستی از پسِ پرده‌ای گویی مرا می‌کشد به سوی چیزی که تمام زندگانی‌ام را با آن زیسته‌ام: امید؛ امیدی که ولو شعله‌ای کم‌زور باشد و کورسویی در اعماق تاریکی، باز هم راهِ تلخی‌ها را می‌بندد، ولو خیالِ محالی به چشم آید. و این امید، امیدی است که نمی‌دانم چی‌ست و چگونه است. تنها چیزی است مثل گواهی درون. چیزی است که گویی می‌گوید: بعد از این همه تلخی‌ها هم هنوز خبری هست. خبری هست؟
این غزل را بخوانید و به آواز بشنوید:
یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست
خون چکید از شاخ گل، ابر بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق‌شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد

لعلی از کانِ مروت بر نیامد، سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید، سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد، مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی، می‌گساران را چه شد

حافظ اسرار الاهی کس نمی‌داند، خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد…

۳

گاه‌گاهی بگذر در صفِ دلسوختگان…

دیشب حکایتِ تشنه‌ای را داشتم که بعد از مدت‌ها گذر از کویر به باغستان مصفایی و جویبارِ آبِ زلالی رسیده باشد. لحظه‌ای از خودم بیرون آمدم – در همان حال – و خودم را نگاه کردم. کوشش می‌کردم برای خودم توضیح بدهم که چرا چنین حالی بر من می‌رود. این همه بی‌تابی و این سرشک بی‌اختیار و گریه‌ی بی‌بهانه از چی‌ست؟ هر کسی برای خودش دلیلی می‌آوَرَد؛ دلیل من ساده‌تر از همه است: هیچ شده است که عاشق شوید؟ دلیل نمی‌خواهد دیگر. این بی‌تابی، این تمنای حضور، این مجاورت، همین‌که احساس می‌کنی سایه‌ی او بر سر توست، کافی است برای بی‌تاب کردن‌ات. همین که حس کنی او همیشه با تو بوده است و هست، و حتی تمام آن وقت‌هایی که پشت به او بوده‌ای و مجنون‌وار به ذکری و زبانی و بیانی – حتی مختلف و مخالف با زبان مرسوم – با او درگیر بوده‌ای و آغشته و آمیخته با سخنِ او و حدیث او بوده‌ای، خودش کافی است برای این‌که این گریه‌ی کودکانه را بیان کند.

کودک برای گریستن‌اش طلب دلیل نمی‌کند. گاهی اوقات گریه‌های معصومانه‌ی کودکانه آن‌قدر ساده و بدیهی است که عشق‌های ما را هم توضیح می‌دهد، دست‌کم بعضی از عشق‌های ما را. دل‌ها البته فرق می‌کنند. بعضی دل‌ها به وزش بادی و جنبیدن برگی، یا درخشش مهری و ماهی، یا حتی بال زدن پرنده‌ای و نگاه رهگذری به رهگذری دیگر، آشفته می‌شوند.

چند روز پیش، با خود زمزمه می‌کردم که:
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال گریه‌ی شبانه‌روز هم
دل تو وا نمی‌شود؟
این بی‌بهانه بودن و آماده بودن گریه، این کودکِ گریزپا، آب و آبروی ماست:
گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد
ناله فریادرس عاشق مسکین آمد…
طول نمی‌دهم قصه را. این‌ها را نوشتم برای این‌که شاید وقتی این تصنیف و آواز زیر را گوش می‌دهید، بر شما هم همان حالی برود که دیشب بر من رفته است یا حالی که بارها هنگام شنیدن این آواز بر من هم رفته است. آواز نواست بر روی این غزل سعدی: دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدم‌اند… که به سرپرستی فرامرز پایور اجرا شده است. اما… «گاه‌گاهی بگذر در صف دلسوختگان / تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند»

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد