۰

ای شعله‌ی تابان من…

بعضی وقت‌ها نيم‌بيتی، دو سه حرفی، عطری، نوا و نغمه‌ای آدم را مثل بوته‌ی خاری که ميانه‌ی کوير گرفتار گردباد شده باشد، بی‌اختيار و عاجز می‌کند. هيچ هم لازم نيست چيز پيچيده يا انتزاعی خاصی باشد. اتفاقاً غالب آن است که فارغ از هر جور فرهيختگی و تفلسفی، به اشاره‌ای، به «سر تازيانه‌ای» توفانی در وجودت به پا می‌شود. اين آوازی که ابراهيم شريف‌زاده با زخمه‌های حسين سمندری می‌خواند، به همين سادگی است اما نغمه‌نغمه‌اش درد دارد و خون دل. شادمانی هم دارد. شيرين است ولی يک جور خاصی عجز آدمی را پيش روی‌اش به نمايش می‌گذارد. فکر می‌کنم زندگی آدمی اگر ارزش و بهايی داشته باشد، درخشان‌ترين لحظات‌اش درست در احوالی است که آدمی همين چيزها را می‌تواند بچشد و ذوقی از آن‌ها ببرد. يک جوری آن آخر می‌گويد «ای یوسف کنعان من» که کافی است يکی يک بار گرفتارش شده باشد، ديگر دل و دين‌اش به باد است با همين چهار کلمه…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

بی شمارِ عمر…

امروز فکر می‌کردم به حساب روزهای عمر. محاسبه‌ای سرانگشتی کردم و ديدم از پدرم – تا همين امروز – بيشتر عمر کردم. الان محاسبه‌ی دقیق کردم. تا همين لحظه، دقيقاً شمارِ روزهای عمر من، ۹۶ روز بيشتر از عمر پدرم بوده. اندوهی به جانم چنگ می‌زند. يعنی بیهوده زنده بوده‌ام؟ يا او بیهوده مرده است؟ يا آن‌قدر حجم حادثه بزرگ است که ما و هستی ما – همه‌ی ما – در اين ميانه،‌ برگ کاهی هم به روی دريا نیست؟

هميشه از خودم می‌پرسم که چه می‌شد اگر چنين نمی‌بود و چنان نمی‌شد؟ چه چیزی در عالم خراب می‌شد؟ چه می‌شد اگر خيلی از حوادثی که رخ داده هرگز رخ نمی‌داد و خیلی از ناشده‌ها،‌ رخ داده بودند؟ و بعد با خودم می‌گويد: آخر الامر گل کوزه‌گران خواهی شد. تمام. نقطه‌ی پایان ماجرای ما همين است. گل کوزه‌گران. خاک. باد. باران. گردش و چرخش در هستی. آن وقت ناگهان حس می‌کنم پدرم همين‌جا بيخ گوش‌ام نشسته و زمزمه می‌کند: غم مخور! آخرش تمام می‌شوی! نه که تمام می‌شود، تمام می‌شوی! آسودگی می‌آورد اين زمزمه. ولی جايی اشک در اعماق وجودم می‌جوشد. هم‌نوا و هم‌ساز من همان غلغل اشک پنهان می‌شود. همان هق‌هقی که از دل به گلو هم نمی‌رسد. نيم‌پژواکی با خود و در خود دارد و او هم می‌گويد: تمام می‌شوم. تمام می‌شوی. پخته می‌شوی. از خاک به فولاد. تو بگو اصلاً زر. از همين هم می‌سوزی و الماس می‌شوی. ولی چه فرقی می‌کند که خاک باشی يا الماس؟ چون عاقبتِ کار جهان نيستی است…

اصلاً لب اين پيچ که رسيده‌ام، بالای اين گردنه، همين‌جور سؤال‌ها را باید از خودم بپرسم؟ بی‌شک بايد بپرسم. اگر پرسيدنی نبود، جوشيدنی هم نبود. سؤال از طلبی می‌جوشد. از درد می‌آيد نه از آسودگی و عافيت. بعد می‌فهمی که درد که داشته باشی، خدا هم همان‌جا می‌جوشد و می‌تابد. ولی ۹۶ روز! فکرش را بکن که ممکن است مثلاً سه صفر ديگر هم جلوی آن شش بنشيند. ولی وقتی خودت هيچ‌ای و خاکی و نيستی، چه تفاوت که صفری باشد يا نباشد و شمارش افزون شود يا کم؟ سبک‌ام حالا. اما اشک، جا خوش کرده است همان‌جا که بود. می‌گويد: اين سخا،‌ شاخی است از شاخ بهشت. سخا. سخاوت هستی. سخاوت هستی يعنی اين‌که ديگر همين روزها را – کم يا زياد – نشمری. بله، ما که رنديم و گدا، دير مغان ما را بس.

۰

تو حرفِ معمايی…

امروز تولد سايه است. شايد امسال اولين سالی است که می‌بينم در فضای مجازی به این حادثه‌ی زمينی – يعنی تاريخ تولد سايه – اين‌قدر به وفور، با عکس و شعر و تفصيلات اشاره می‌شود. دقیقاً به همين دليل، دستی گويی از پس می‌کشدم که چیزی بايد بنويسی واقعاً؟ خودم به خودم نهیب می‌زنم که خوب بله «حق صحبت می‌گزارم» و از اين حرف‌ها.

سايه را چند سال است می‌شناسم؟ شايد ده سالی پيش‌تر اولین بار با پرویز مشکاتيان در خانه‌اش ديدمش. شفيعی کدکنی هم آن شب آن‌جا بود. ولی واقعاً برای شناختن سايه نيازی به اين بود که آن شب در خانه‌اش در تهران ببینم‌اش؟ یا مثلاً یکی دو سال بعد در کلن؟ يا اين‌که اين همه سال ديگر با ديدار حضوری در تهران يا در کلن يا پای تلفن‌ ساعت‌ها حرف زدن؟ نه. معلوم است که اين‌ها نيست. اين‌ها اگر باشد که چيزی جز افتخارات رديف کردن نيست. افتخارات بی‌مزه‌ای هم می‌شوند که چه بسا هر کسی از آن نصيب دارد. پس چه؟

می‌بينيد؟ تا همين‌جا کلی زور زده‌ام که مثلاً سرد بنويسم و فرار کنم از حرف‌های رایج. شايد تا هر جا این نوشته نفس بکشد و پا بدهد، باز هم با پررويی همين راه را بروم. اما از همين‌جا دست و دلم می‌لرزد و به زور اشک را پس می‌زنم. خوب، سايه‌ی زمينی و انسان اگر می‌خواهيد،‌ سايه‌ای اگر می‌‌خواهيد با تمام قوت و ضعف‌های بشری، برويد همين کتاب «پير پرنيان‌انديش» را بخوانيد. سايه‌ای می‌شود که از پس پرده در آمده است. سايه‌ای که ناگهان نقاب از روی‌اش افتاده است انگار. ولی سايه همين است؟ نيست.

اصلاً چرا راه دور بروم. سايه همان است که سال‌ها پيش، وقتی در یکی از سال‌های دهه‌ی هفتاد شمسی که هنوز در مشهد دانشجوی رياضی بودم، در کتابفروشی خرامانی خيابان دانشگاه،‌ چشم‌ام به «سياه مشق»‌اش خورد – سياه مشق ۴. وسط کتاب‌ها – کتاب‌های شعر – وول می‌خوردم. دست‌ام گرفتم کتاب را. بازش کردم. فکر کنم اين غزل باز شد: بگذار شبی به خلوت اين همنشين درد… شايد هم يک غزل ديگر. مهم نيست. هر چه می‌آمد برای حالی که آن روزها داشتم کافی بود. زانوانم سست شد. بند دلم پاره شد. انگار با تبر زده‌اند توی کمرم. خم شدم ناگهان با خواندن شعر. وسط کتابفروشی اشک‌ام سرازير شد. بعدها فهميدم که این فقط من نبودم – و نيستم – که اشک‌ام آن‌جا سرازير شد. خود شاعر هم اشک‌اش به نسيمی بند است: مثل طفل دو ساله می‌تواند بغض کند و بزند زير گريه.

این را بعداً در خودم کشف کردم که گاهی اوقات – هر چقدر که هم عاطفی‌ام – ظاهرم خيلی سنگ‌دل می‌شود. يعنی تظاهر می‌کنم خبری نيست. صورت ظاهر آرام است اما توفانی در درون به پاست. بايد هم همين‌جور باشد خوب. شايد هم نبايد. نمی‌دانم. ولی قصه اين است که آدم می‌تواند ياد بگيرد که چطور با دل پاره‌پاره، لبخند بزند. دارم بيراهه می‌روم. بگذريم. سايه در تمام اين سال‌های سخت و سنگين، در ميان اين همه ظلمتی که ميان‌اش افتاده‌ايم، مثل دوست، مثل برادر، مثل پدر، مثل رفیق بوده است. يعنی چه بسا بی او اين سال‌های درنده و ويرانگر را، اين روزهای کشنده و خنجر به دست را هرگز تاب نمی‌آوردم و نمی‌آورديم. سايه، خودش بداند يا نداند، بخواهد يا نخواهد،‌ برای من و نسلی مثل من، سرمایه‌ای بوده است. مثل سدی در برابر موج‌خيز سيلابی بنيان‌کن. مثل پناه‌گاه.
اين را هميشه با خودم گفته‌ام. باز می‌گويم. در دشوارترين لحظاتی که در زندگی‌ام داشته‌ام چند چيز هميشه به داد من می‌رسيدند و می‌رسند. اين‌ها ثابت نمانده‌اند و شمارشان کمی بيشتر شده ولی هم‌چنان اندک‌اند. يکی قرآن بود. یکی صحيفه‌ی سجاديه. يکی نهج‌البلاغه. يکی حافظ. یکی غزلیات شمس. يکی هم اين مثنوی «لطف حق» پروین اعتصامی (که هر بار می‌خوانمش گردباد در وجودم به پا می‌شود). بعدها،‌ از اوايل دهه‌ی هفتاد به بعد،‌ سايه هم آمد کنار اين‌ها نشست. و ماند. هنوز هم کنار اين‌هاست.
خوب اگر سایه در این جهان نيامده بود چه می‌شد؟ فرض کنيد حافظ نمی‌بود. قرآن نمی‌بود. شجريان نمی‌بود. مولوی و عطار نمی‌بودند. خوب دنيا يک چيزی کم داشت. بدجوری کم داشت. بی‌مزه می‌شد. خوب است که سايه هست. دنیای ما رنگارنگ‌تر، لطيف‌تر، پر اشک و آه‌تر، انسانی‌تر، پراميدتر شده و در سايه‌ی ايمان آرميده. همين ایمانی که لرزان است. ايمانی که به مويی بند است. ايمانی که هم‌عنان وفا به عهد و پيمان است. اين‌ها برای يک نفر «آدم» دستاورد کمی نيست. قصه‌ی صدق است. حکايت راستی و درستی است. گرفتم حامل‌اش، آدمی باشد با ظاهری اخمو و عبوس که مدام به مخاطب‌اش متلک می‌اندازد و به هر بهانه‌ای دست به سرش می‌کند. البته خيال می‌‌کند دست به سر می‌کند ها… بگذريم. قرار نيست شيطنت کنم. می‌گفتم که همين‌ها برای يک «آدم» کافی است.

ولی آخر قصه، شايد هم از همان اول‌اش، با خودم زمزمه می‌کنم که «ای عشق مشو در خط، گو خلق نخوانندت…».
آقا جان! خوب است که هستی! حوصله‌ی روضه‌خوانی ندارم. بقيه‌ی امت دارند همين‌جوری حرف‌های شاعرانه و پرسوزِ تبریکات قطار می‌کنند. خوب است ديگر. ولی ما را چه به اين حرف‌ها؟!
خیلی زور زدم مثلاً عاقلانه بنويسم. وسط‌اش بند را آب دادم. اشکالی ندارد. لازم است. و گرنه آدم می‌ترکد با اين همه خون خوردن و خاموشی. تو باش! بيشتر باش! می‌دانم حوصله‌ات سر رفته. هی می‌گويی همه رفته‌اند من به عمر الکی دراز مانده‌ام و از اين پرت و پلاها. ولی باش، بيشتر باش! ببين چقدر همه‌مان تنهايیم! ببين چه روزگار بدی است! «ديدی چه بد شديم گرفتار ديو و دد»؟ بمان! بيشتر بمان!
پ. ن. عکس هم نگذاشتم. نمی‌گذارم. مثل شهاب‌سنگ می‌‌خورد وسط وجودم و خرابم می‌کند. همين‌جوری لا به لای خطوط پنهان باش!
۴

خدايا آه مکش!

رب اغفر لقومی فانهم لایعلمون

خدايا، آه مکش! می‌دانم که چه غصه‌ای داری! همه چیز خوب می‌شود. ما باز دوباره خانه‌های‌ ویران‌مان را می‌سازيم، دوباره سقفی روی سر ما خواهد بود و باز هم تو را ميهمان خانه‌های‌مان می‌کنيم! غصه نخور! می‌بينم چه ابری به چشمان‌ات دويده! اشک مريز! دیر نيست روزی که دوباره لبخند بر لبان‌ات باشد! همه چیز تمام می‌شود. آرام‌ باش! هق‌هق‌ات را از آن شانه‌های لرزان‌ات می‌بینم، زاری مکن! اين رنج‌ هم سر می‌آيد!

خدايا، ناله مکن! می‌دانم که بار اول‌ات نيست. می‌دانم بارها با ما خون گریسته‌ای. مغول‌ها هم که همه چيزمان را به تاراج برده بودند و خانه‌های‌مان را زندان کرده بودند، همين حال را داشتی. يادت هست که هم تو حال‌ات بهتر شد و هم مغولان را درست کرديم؟ يادت هست؟ همان مغول‌ها را خوب کرديم: نه تنها مسلمان‌شان کرديم که صوفی‌شان کرديم! غصه نخور! می‌دانم که خودت هم حتی نمی‌توانی تصور کنی پيش از اين‌ها طایفه‌ای این‌جوری بوده باشند! ولی اين‌ها هم درست می‌شوند، خوب‌ می‌شوند!

خدايا، بغض نکن! می‌دانم که تو را هم به گروگان برده‌اند. می‌دانم که تو هم محبوس اين‌هایی. می‌دانم که حتی از تو هم اعتراف گرفته‌اند که نه تنها هم‌دست شيطان بوده‌ای بلکه از ابتدا خودت شيطان را وارد قصه‌ی ما کردی! می‌دانم که حتی به تو گفتند که فراماسون هستی! می‌دانم که به تو هم تهمت جاسوسی زده‌اند! حتی به خودت گفتند که خودت را انکار کرده‌ای! می‌دانم که حتی تو را هم شکنجه کرده‌اند که اعتراف کنی به همه‌ی شرهایی که در عالم هست و همه‌ی جنايت‌هایی که خودشان کرده‌اند! اما غصه نخور!‌ همه چیز خوب می‌شود، باز هم قفل زندان‌ها را می‌شکنيم. باز هم آزادت می‌کنيم.

خدايا! ما هم مثل تو غم داریم. ما هم مثل تو دل‌شکسته‌ایم. ما هم دست‌مان بسته است. ولی ما هم، درست مثل خودت، ایمان داریم. ما هم، درست مثل خودت، امید داریم. می‌دانيم که تو هم، در آن کنج زندان، اندوه داری، دل می‌سوزانی نه تنها برای ما، بلکه برای همين‌ها که من و تو را به بند کشيده‌اند و به گروگان گرفته‌اند. می‌دانم که در زندان هم دل‌ات برای زندان‌بان می‌سوزد. می‌دانم که حتی غمِ بازجوی‌ات را می‌خوری که شايد نتواند فردا در روی فرزندش نگاه کند و بگويد چه کاره بوده است. ولی غصه نخور، همه چيز خوب می‌شود. همه‌ خوب می‌شویم. اشک‌ها کمتر می‌شود، آه‌ها هم.

خدايا، ابرو گره مکن! پنجه به ديوار نکش! يک‌جایی ياد می‌گيرند که ديگر نباید خون بريزند. يک‌جایی، لابد – حتماً – می‌فهمند که اگر حق با آن‌هاست نباید با شمشير و خنجر و گلوله حق را با ما و تو بقبولانند. حتماً یک‌جايی می‌فهمند که بهشت را نمی‌شود با بازجويی و اعتراف به کسی هديه کرد. غصه نخور! خوب می‌شوند. بزرگ می‌شوند. شاید اول مغول بشوند. شايد همه چيزمان را بسوزانند. ولی آخرش شايد صوفی شدند و اين ابرها از آسمان ما و تو کنار رفت و هوا صاف شد. شايد بعد از باران، زیر شعاع آفتاب، رنگين کمانی بست و همه فهميدند که اين همه تفاوت و این همه رنگ در کنار هم چقدر زيباست. شاید آن‌وقت فهمیدند که نباید همه‌ی رنگ‌ها را پاک کنند يا روی همه‌ی رنگ‌های ديگر فقط رنگ خودشان را بزنند!

خدايا، گريه نکن! تو گريه می‌کنی و من هم گريه‌ام می‌گیرد! تو اگر بخواهی مدام گریه کنی و ما هم دل به دل تو بدهيم و آه بکشيم و بغض کنيم، پس چه کسی قرار است اميد بدهد و ایمان داشته باشد و صبر کند و استقامت داشته باشد؟ خدای صبوری کن! طاقت بياور! تحمل کن! اين شب زیاد دوام نمی‌آورد، لابد خیلی شب درازی نيست. صبر کن! اشک‌ات را نگه دار!

خدایا! بيا بغل‌ات کنيم! بیا در آغوش‌مان. می‌دانم که تو هم نوازش می‌خواهی. بیا مهربانی کنيم با تو. می‌دانم که از بدخواهی و نامهربانی و کينه به ستوه آمده‌ای. ولی هنوز در دل‌های ما جایی برای دوستی و محبت هست. هنوز دوست‌ات داریم. هنوز برای همسایگی با تو دل‌مان می‌لرزد. هنوز هم می‌خواهيم مهمان ما باشی. غصه نخور! همه چیز خوب می‌شود!

خدايا، آه مکش، بغض مکن، ناله مکن، اشک مریز! همه چيز خوب می‌شود!

پ. ن. جهت تنوير افکار عمومی و خصوصی: مثنوی معنوی؛ روایت موسای قرن بیست و یکم؛ تاریخ نسخه: هر روزی بعد از ۲۲ خرداد ۸۸!

۱

جمله هيچ بر هيچ…

این «هيچ» کلمه‌ی زیبايی است. زیباست نه به خاطر اين‌که کسی فکر کند از پوچی يا مهمل‌انگاری هستی می‌گويم. هيچ زيباست چون عظمت و مهابتی را نمايش می‌دهد. هيچ زیباست چون تصوير گويا و بلیغی است از عدم. غزل سايه را با خود زمزمه می‌کردم و دست نوازش بر سر این زخم‌خورده‌ی خونين می‌کشيدم که: با اين غروب از غمِ سبزِ چمن بگو… رمز خيالِ سوختگان بی‌سخن بگو. رسيدم به اين بیت که: آن شد که سر به شانه‌ی شمشاد می‌گذاشت / آغوش خاک و بی‌کسی نسترن بگو… آن آبِ رفته… و تاب نياوردم که بیش از اين پيش بروم. عنان گرداندم به همين عالم و هر چه ديدم همين «هيچ» بود که می‌بینم چه اندازه عده‌ای آن را جدی می‌گیرند.

اين قصه را می‌شود از پنجره‌ی دیگری هم ديد؛ از زاويه‌ی آفرينش! چشم‌اندازش می‌شود این: پيرِ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرين بر نظر پاک خطاپوش‌اش باد! اگر آدمی خودش را محبوس نکند، دل‌خوش به خیالات نباشد، خودش را فریب ندهد و کوشش نکند جهانی را به آيینی بگرداند، جلوه‌ی مهيب «هيچ» را در اين بیت می‌بيند. و اين هیچ زیباست! این زيبايی گره خورده است با اشک،‌ با آه، با خونِ دل، با درد. خامان می‌پندارند که در اشک و آه و خونِ دل، زيبايی نيست. با اين‌ها که مأنوس شدی و اصلاً وقتی با اين‌ها زبان به گفت‌وگو گشودی و دیگر اشک برای‌ات همان قطره‌ی سوزنده‌ای نبود که از چشم‌ات بر گونه‌ات می‌غلتد، و اشک برای‌ات زنده بود و جان‌دار، آن وقت می‌فهمی اشک یعنی که (نه که يعنی «چه»)! وقتی فهميدی اشک، آه، خون، درد چه کسانی هستند، تازه آرام‌آرام معنی «هيچ» را می‌فهمی.

این هيچ، تازه آن وقت بهتر در این بیت می‌نشيند که: یک دم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی / چندين هزار اميد بنی آدم است اين!

اين هيچ، زمانی زنده می‌شود، زبان می‌گشاید و مانند دوست با تو گفت‌وگو می‌کند که با او از سر مهر و دوستی درآيی و دشمن‌اش نپنداری. با هيچ که دوست شدی، مرگ هم رفیقِ راه تو می‌شود. تلخی‌ها شيرين می‌شود و دردها،‌ راحتی‌بخش. و با خود زمزمه می‌کنم: هيچ… هيچ… هيچ… مثل ذکر صوفيانِ چله‌نشسته. «هيچ» می‌گويم، چنان که آن بزرگ می‌گفت در گوشه‌ای بنشين و بگو «مرگ… مرگ… مرگ…». . اين تجربه‌ی شگفتی است که واژه‌ها و معانی را خودت بی‌واسطه تجربه کنی و پرده از رازهای درون‌شان برداری و خودت بيازمایی‌شان. همیشه می‌توان مقلدانه کلمات و الفاظی که دیگران با همان معنايی که خودشان در ذهن داشته‌اند تکرار کنیم ولی در بهترين حالت ممکن است به همان حسی برسیم که آن‌ها از آن حالت، شهود، تجربه يا واژه داشته‌اند؛ يعنی حس عاریتی نه حس بديع! این‌ها شعر نيست؛ تجربه‌ی زیستن بشری است. بس است… بس است… با گریه باید گفت… بس است.

۰

گورِ گريه‌ی خاموش…

معنی بعضی حرف‌ها، سنگينی بعضی تعبيرها، مهابت بعضی تصويرها را آدم بايد فقط در یک لحظه‌ی خاص کشف کند. همه‌ی آدم‌ها ممکن است قرآن بخوانند، حافظ بخوانند، يا هر متن الهامی، شاعرانه يا بليغی را تورق کنند. ولی فهم بعضی چيزها و ارتباط بر قرار کردن با بعضی تجربه‌ها تا زمان‌اش نرسد، تا موقع‌اش از راه نرسد، هرگز شدنی نيست. شايد آدم بتواند پرتوی از حال آن لحظه را بيازمايد، ولی برای اين‌که چيزی مثل صاعقه در وجود آدم آتش بزند، بايد وقت‌اش رسيده باشد.

اين تعبير «خاموش گریستن»، اين تصوير، اين تجربه، چيزی بوده است که بارها سر راه‌ام قرار گرفته. بارها اين تصوير را در شعر ديده‌ام – شايد بيش از همه در شعر سايه. اين پنهان گريستن، گريه‌های خاموش و بغض‌های ناشکسته داشتن، کار آسانی نيست. آدمی از درون منفجر می‌شود. بايد چيزهایی را در خود دفن کنی. بعضی چيزها را اصلاً نمی‌شود بلندبلند گفت. بعضی چيزها را شايد اصلاً نشود با هيچ کس در ميان گذاشت. بعضی گريه‌ها از اين نوع‌اند:

سخن به سينه‌ی تنگم نمی‌زند چنگی
که گورِ گريه‌ی خاموش شد سرای سرود

این تصوير را خيلی رساتر از اين سايه در مرثيه‌ی جنگل آورده است:

امشب همه غم های عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن،
گریه سر کن!
ای جنگل، ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین!
سر در گریبان، در پس زانو نشسته،
ابرو گره افکنده، چشم از درد بسته،
در پرده های اشکِ پنهان، کرده بالین…

گاهی با خودم می‌گویم برای اين‌که آدم بتواند اين سيل گريه را در خود آرام و خاموش کنم و بگويد که «و من با کوششی پردرد اشک‌ام را نهان کردم»، طاقت بايد داشت. ظرفیت می‌خواهد. فکر می‌کنم که آدم باید بزرگ‌تر از اين بشود و گنجايش بيشتری داشته باشد تا بتواند دندان بر جگر بگذارد و دم بر نياورد. ولی چرا بيهوده آدم تظاهر به شجاعت يا ظرفيت نداشته بکند؟ بگذار بگويند از ضعف است که فلانی های‌های گریه می‌کند. بگذار اشک هم به تردامنی ما بیفزايد. وقتی رسوای همه چيز باشی، چرا رسوای اشک نباشی؟ اما اشکی که تا بيخ گلوی‌ات می‌آيد و از همان جا، باز می‌گردد و زلالی و صفای‌اش، آغشته به خون می‌شود و در دل‌ات، زهر می‌شود و آرام‌آرام مسموم‌ات می‌کند. آن وقت مثل موج وحشی ديوانه‌خويی سر به ديوارهای خيالی وجودت می‌کوبی و هيچ راهی از این تنگنا و بن‌بست به بیرون نمی‌يابی.

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است 
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه‌های قرن‌ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می‌بارد
شب‌های بارانی
او با صدای گریه‌اش غمناک می‌خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های‌های گریه‌اش در بی کران ِ دشت می‌راند…

اين‌ها را که می‌‌خوانم، از خود می‌پرسم که چرا پس نبايد گريست؟ چرا من که هر بهانه‌ای را برای گريستن دارم، به بند می‌کشم اين دريای اشک را؟ اما نمی‌شود. تقدیر بعضی اشک‌ها، همین پنهان ماندن و پنهان بودن است. بگذار ظاهرش آرامش و لبخند باشد. پنهان کردنِ اشک کار آسانی نیست. کمر آدمی را خم می‌کند… «دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد». اين حال را همان روز رفتن پرويز مشکاتيان هم داشتم. همين که مزه‌ی دهان‌ات تلخ می‌شود و احساس می‌کنی خون در دهان‌ات موج می‌زند. حسی که ديگر گريستن‌ هم نمی‌توان درمان‌اش کند.

۰

مهربانی کی سر آمد؟

گاهی اوقات سال‌ها طول می‌کشد تا آدمی بفهمد اتفاقی واقعاً افتاده است. گاهی اوقات آدمی روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها خود را می‌فریبد؛ می‌فريبد به خيالی. شايد در تمام سال‌های عمرم – يعنی در تمام سال‌هایی که شعر می‌خواندم و می‌فهميدم – اين غزل حافظ برای من اين اندازه معنا نداشته است که امروز دارد: ياری اندر کس نمی‌بينیم، ياران را چه شد؟ يکايک ابيات‌اش، کلمه‌کلمه‌ی هر مصرع‌اش گويی تصويری است از حالِ درون‌ام.

گاهی – و شايد بسیاری اوقات – به آسانی همديگر را زخمی می‌کنيم. نه که به آسانی، بلکه گویی خو گرفته‌ايم، عادت کرده‌ايم به اين زخم زدن. انگار نه انگار که می‌توان در عين همه‌ی دشواری‌ها جور ديگری هم بود. گاهی بعضی دشواری‌ها و سختی‌ها چنان بزرگ‌اند، چنان بزرگ می‌شوند يا چنان بزرگ‌شان می‌کنيم و بزرگ می‌بينيم‌شان، که دیگر جا بر هر چيز ديگری – حتی برای آدميت هم – تنگ می‌شود.

مهم نيست که وقتی خراش بر چهره‌ی تن و جان يکديگر می‌کشيم به لفظ پاکيزه و کلام فخیم و استوار ادیبانه باشد يا به سخنانی آب نکشيده، ناراست و چرکين. مهم نتيجه است. نتيجه‌ای که به هر طريق يکی است: هر دو زخمی می‌کنند؛ هر دو زخم‌هایی دهان‌باز‌کرده باقی می‌گذارند که ناسور می‌شوند و روزهای درازی را تلخ و تيره می‌کنند.

هر چه قصه بگويم و شرح حال بگويم، هنوز آن اندازه بلاغت ندارد که اين شاهکار حافظ دارد. آری، آب حيوان تيره‌گون است و از شاخ گل خون می‌چکد. سال‌هاست که لعلی از کانِ مروت بر نيامده است و تابش خورشيد و سعی باد و باران هم اثری نکرده است. و گويی اين همه درد و رنج، اين همه تاريکی و زخم، همه «اسرار الاهی» است. گويی چاره‌ای نيست از خاموشی:
خون می‌چکد نهفته از اين زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فرياد داشت دارد…
با اين همه، با همه‌ی دردی که در اين تصوير حافظانه موج می‌زند، چيزی، خیالی، حالی در درون‌ام، دستی از پسِ پرده‌ای گویی مرا می‌کشد به سوی چیزی که تمام زندگانی‌ام را با آن زیسته‌ام: امید؛ اميدی که ولو شعله‌ای کم‌زور باشد و کورسويی در اعماق تاریکی، باز هم راهِ تلخی‌ها را می‌بندد، ولو خيالِ محالی به چشم آيد. و اين امید، امیدی است که نمی‌دانم چی‌ست و چگونه است. تنها چيزی است مثل گواهی درون. چيزی است که گويی می‌گويد: بعد از اين همه تلخی‌ها هم هنوز خبری هست. خبری هست؟
اين غزل را بخوانيد و به آواز بشنويد:
ياری اندر کس نمی‌بينيم، ياران را چه شد
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست
خون چکيد از شاخ گل، ابر بهاران را چه شد

کس نمی‌گويد که ياری داشت حق دوستی
حق‌شناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد

لعلی از کانِ مروت بر نیامد، سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان اين ديار
مهربانی کی سر آمد؟ شهرياران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در ميان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آيد، سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پيش آمد، هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد، مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی، می‌گساران را چه شد

حافظ اسرار الاهی کس نمی‌داند، خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد…

۳

گاه‌گاهی بگذر در صفِ دلسوختگان…

ديشب حکايتِ تشنه‌ای را داشتم که بعد از مدت‌ها گذر از کویر به باغستان مصفايی و جویبارِ آبِ زلالی رسيده باشد. لحظه‌ای از خودم بیرون آمدم – در همان حال – و خودم را نگاه کردم. کوشش می‌کردم برای خودم توضیح بدهم که چرا چنين حالی بر من می‌رود. این همه بی‌تابی و اين سرشک بی‌اختیار و گریه‌ی بی‌بهانه از چی‌ست؟ هر کسی برای خودش دلیلی می‌آوَرَد؛ دليل من ساده‌تر از همه است: هيچ شده است که عاشق شويد؟ دلیل نمی‌خواهد ديگر. این بی‌تابی، اين تمنای حضور، این مجاورت، همين‌که احساس می‌کنی سايه‌ی او بر سر توست، کافی است برای بی‌تاب کردن‌ات. همين که حس کنی او هميشه با تو بوده است و هست، و حتی تمام آن وقت‌هایی که پشت به او بوده‌ای و مجنون‌وار به ذکری و زبانی و بيانی – حتی مختلف و مخالف با زبان مرسوم – با او درگیر بوده‌ای و آغشته و آميخته با سخنِ او و حدیث او بوده‌ای، خودش کافی است برای این‌که اين گريه‌ی کودکانه را بیان کند.

کودک برای گریستن‌اش طلب دلیل نمی‌کند. گاهی اوقات گریه‌های معصومانه‌ی کودکانه آن‌قدر ساده و بدیهی است که عشق‌های ما را هم توضیح می‌دهد، دست‌کم بعضی از عشق‌های ما را. دل‌ها البته فرق می‌کنند. بعضی دل‌ها به وزش بادی و جنبیدن برگی، يا درخشش مهری و ماهی، يا حتی بال زدن پرنده‌ای و نگاه رهگذری به رهگذری ديگر، آشفته می‌شوند.

چند روز پيش، با خود زمزمه می‌کردم که:
چه ابر تيره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال گريه‌ی شبانه‌روز هم
دل تو وا نمی‌شود؟
این بی‌بهانه بودن و آماده بودن گریه، این کودکِ گريزپا، آب و آبروی ماست:
گريه آبی به رخ سوختگان باز آورد
ناله فریادرس عاشق مسکين آمد…
طول نمی‌دهم قصه را. این‌ها را نوشتم برای اين‌که شايد وقتی اين تصنيف و آواز زیر را گوش می‌دهید، بر شما هم همان حالی برود که ديشب بر من رفته است یا حالی که بارها هنگام شنيدن اين آواز بر من هم رفته است. آواز نواست بر روی اين غزل سعدی: دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدم‌اند… که به سرپرستی فرامرز پایور اجرا شده است. اما… «گاه‌گاهی بگذر در صف دلسوختگان / تا ثنايیت بگویند و دعايی بدمند»

۱

زان پيش‌تر که عالمِ فانی شود خراب…

آدمی آب است و خاک. آبِ هستی او در برابر آفتاب وجود، برمی‌خيزد از ميان و خاک‌اش به باد می‌رود. چیزی از او نمی‌ماند که تکبر کند بدان. همین آب و خاکِ آدمی، گِل می‌شود و از آن گُل می‌رويد. آدمی اگر سنگ باشد یا سنگ بشود، رنگ‌آمیزی گُل و عطر و بوی گلستان نخواهد داشت: از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟ / خاک شو تا گل برويی رنگ‌رنگ!
این چند خط بالا، درآمدی بود بر چند غزل حافظ و يک اثر پرویز مشکاتيان و ایرج بسطامی که این روزها مرا سخت به خود مشغول کرده است. امروز اين غزل را گشودم که: صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن… تا جایی که اشارت (يا شايد هم بشارتِ) خراب شدنِ عالمِ فانی را می‌داد و نهيب می‌زد که وقت را غنمیت باید شمرد. به ياد اين دو بیت افتادم که:
گر بمانديم زنده بردوزیم
جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور بمرديم عذر ما بپذير
ای بسا آرزو که خاک شده
آلبوم «مژده‌ی بهار» مشکاتيان و بسطامی (این دو نازنين که امروز تن‌شان با خاک یکی‌ست)، روی سه غزل از بهترین غزل‌های حافظ است و همه‌ی ابيات اين غزل‌ها، حکایت حال من و ماست. غزل «رسيد مژده که آمد بهار…» کشان‌کشان ما را می‌برد به این‌جا که بايد غنيمت شمرد اين دو روزه را «که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند». وقت نيست. به سرعت برق و باد این روزها خواهند گذشت. و اين عالم هم که عالم فناست. جای «شکر و شکايت» نيست؛ همه می‌رویم. پيوند آب و خاک همگی ما بر باد می‌رود. رقمی بر صحيفه‌ی هستی نخواهد ماند. چيزی نمی‌ماند «جز نکويی اهل کرم». و فکر می‌کردم که اين روزگار تلخ نمی‌ماند. چنان که شيرينی‌ها در گذر است، تلخی‌ها هم خواهند رفت. و «نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند».
 
غزل دیگر اين آلبوم، غزلی است که تصنیف «گلعذار» را ساخته است: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس… که از شيرین‌ترین غزل‌های حافظ است. شايد اين را يک بار دیگر هم نوشته باشم. از سايه نقل کرده‌ام شايد که می‌گفت این بيت را ببینيد: نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان / گر شما را نه بس اين سود و زیان ما را بس. سايه می‌گويد اگر به جای «بنگر»، «ديدم» می‌آمد، بیت بسیار لطیف‌تر می‌شد. فاصله‌ی ميان شاعر و مخاطب از ميان برداشته می‌شد و صميمیتی در آن می‌آمد که با روایت اول خیلی فرق داشت. حالا حکايت ماست و ديدن نقد بازار جهان و آزارش. همین اثر، غزل سومی هم را دارد: طالع اگر مدد دهد، دامن‌اش آورم به کف…. خوب، من با هر کدام از ابیات اين سه غزل، حالی داشته‌ام. غم داشته‌ام. شادی داشته‌ام. درس آموخته‌ام. خنديده‌ام. گریسته‌ام. بعضی ابيات را گاهی اوقات آدم با همدلی بيشتری می‌خواند و می‌شنود. از جمله اين تک‌مصرع: وه که در اين خيالِ کج، عمر عزیز شد تلف! سايه هم بیتی دارد با همين مضمون: به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت / آن خطا را به حقيقت کم از این تاوان نيست! اين‌جاست که باز همان حکایت «کرم» به ميان می‌آيد: طرف کرم ز کس نبست اين دل پر امیدِ من…
حکايت ماست ديگر: قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند / ما که رنديم و گدا، دير مغان ما را بس! فرق دارد بين اين‌که آدم خودش به لقلقه‌ی زبان بگويد: «ما که رندیم و گدا» و این کلمات را به خودش بچسباند و اين‌که به عيان رندی و گدايی را لمس کند يا احساس کند که چون رندان و گدايان در این عالم گذر می‌کند يا حکايت می‌شنود. وقتی ببینی تنها به معامله و داد و ستد و پاداش عمل، آدميت‌ات را وزن می‌کنند، آن وقت بهتر می‌فهمی «رند» و «گدا» يعنی چه؟ آن وقت حکایت «بازار» و «آزار» را بهتر می‌فهمی و دست از «سود و زيان»‌اش می‌شويی. اما «يار با ماست». با ما؟ آری با ما، اما اين‌جوری:
ما سپر انداختيم گر تو بدين دلخوشی
گو دلِ ما خوش مباش گر تو بدين دلخوشی
نازنینی، حکایتی می‌گفت از ماجرايی ميان دوستان. می‌گفت فلان دوست ما قهر کرده بود و رنجیده بود. دوستی دیگر گفت: خوب فلانی با ما قهر کرده است؛ ما که با او قهر نيستيم! همان دوست چند روز بعد گفت: خوب ما که فلانی را دوست‌ داریم؛ او لابد از رنجیدن از ما، خوش است. حتماً لذتی می‌برد از کناره گرفتن از ما؛ پس بگذاریم در خوشی‌اش بماند و خوش باشد! این هم حکايتی است!
حالا ماجرای ما از اين قرار است که کوشش می‌کنيم تا نرنجيم و نرنجانيم و اگر هم رنجشی بود، گلوی رنجش را بفشاريم که مبادا غباری از ميانه برخیزد:
وفا کنیم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طریقتِ ما کافری است رنجيدن
ولی آدم رنجيدن خودش را می‌تواند درست کند. می‌تواند خودش را ملامت کند. خودش می‌تواند ناز نکند. خودش می‌تواند بنشيند روی زمین. ولی از همه نمی‌شود این توقع را داشت. خیلی که تلاش کنی، باید بگويی:
آن‌چه سعی است من اندر طلبت بنمايم
این‌قدر هست که تغيیر قضا نتوان کرد
آدم‌ها موجودات پيچيده‌ای هستند. در بهترین حالت، فقط می‌توان حسن نیت نشان داد. اشاره‌ای کرد. نشانه‌ای بروز داد که قرار نیست هميشه اوضاع فراقی بماند. بعضی وقت‌ها می‌شود صفا کرد و صافی شد. ولی وقتی آدمی پيچيده باشد، ديگر نمی‌شود به اين سادگی همه چيز را حل کرد. گاهی باید عقب نشست. گاهی باید آرام‌تر بود و «صبر بر داغِ دلِ سوخته باید چون شمع». گاهی می‌شود به اندوه با خودت زمزمه کنی که: «…از ديده افتادی ولی از دل نرفتی». باز هم می‌شود «پیک مهربانی» روانه کنی. هر چه هست، تا زنده هستی، می‌شود بکوشی و آویزه‌ی گوش کنی که «امروز که در دستِ توام مرحمتی کن…»؛ عاقبت همه خاک می‌شویم و این خاک هم به باد می‌رود!
حالا با این همه قصه، اين آلبوم را بشنويد. هر بار که از نو می‌شنوم اين‌ها را داغ‌ام تازه می‌شود که کاش ایرج می‌بود و پرویز می‌بود. کاش اين همه فرصت‌ها کم نبود. کاش این همه دريغ‌ها زياد نبود. کاش تمام این نازنینانی که در اين روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها دیگر کنارمان نیستند، بيشتر با ما می‌ماندند. عاقبت از ما غبار مانَد… تا دير نشده است… تا زمان باقی است… شايد… «فرصتی دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست».

 

۴

اين گريه‌ی بی‌بهانه…

گاهی آدمی برای تسکين دردی که نمی‌داند از چی‌ست و چرا در جان‌اش چنگ می‌زند، نيازمند زبانی است که بی‌واژه بتواند دلتنگی‌اش را تصوير کند يا مرهمی بگذارد بر زخمی که در درون‌اش دهان باز کرده است. اين حالی که دو سه روزی است آشفته‌ام کرده و مثل تخته‌پاره‌ای بر موج اين سو و آن سو می‌بردم، هر چه فکر کردم، جز با نغمه‌ای و نوايی گفتنی يا شنيدنی نيست. اين ناله‌ای که در نغمه‌ای مناسب حال و مقام از جانِ آدمی بر می‌خيزد، گويی دستِ نوازشی است بر جانِ خسته‌ای سرگشته.
اين حالِ غريب را با «بوی پیراهن يوسف» و «از کرخه تا راين» مجيد انتظامی و «نی‌نوا»ی حسين عليزاده برای دل‌ام زمزمه می‌کنم. زمزمه کردن با دل، با خود سخن گفتن، خیلی اوقات آدمی را آرام‌تر می‌کند. آدم نيازمندِ سخن گفتن با خود است. جدا شدن از خود،‌ مهلک‌ترین زخمی است که آدمی می‌خورد. فراموشی خود هم‌عنان است با فراموشی خدا.

پ. ن. این يکی را گذاشتم این‌جا چون روزم را با اين آغاز کردم. آن دو آلبوم ديگر را می‌توان از لينک‌های بالا دنبال کرد و شنيد.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد