۲۱

بأی ذنب؟

الآن تکه فيلمی را ديديم از صحنه‌ی برخورد (!) برادران پليس با دختری که به تشخيص آن‌ها بدحجاب بود. دخترک ضجه می‌کشيد که نمی‌آيم. زنک‌های پليس به زور می‌کشاندنش وسط خيابان که بچپانندش توی بنز. دخترک فرياد می‌زد نمی‌آيم، نمی‌خواهم. مردم هم آشفته و پريشان جمع شده بودند به نظاره و کاری از کسی بر نمی‌آمد. شب‌ام ويران شد. مشمئزکننده‌تر از اين صحنه نديده بودم. جوری با دخترک رفتار می‌کردند که با يک قاتل، با يک آدمکش رفتار می‌کنند. نمی‌دانم اين‌ها را کدام با شعوری که دردِ دين دارد می‌خواند. اما چيزی که من ديدم، مونتاژ فيلم نبود. خبری هم نبود که دهان به دهان رسيده باشد که در صحت‌اش شک کنم. يقين دارم که همه‌ی شما که در ايران هستيد چنين صحنه‌هايی را ديده‌ايد. فرض را بر اين می‌گيرم که اين اتفاق فقط يک بار افتاده است و تصادفاً همين يک بار هم فيلم‌اش منتشر شده است. همين يک‌بار برای بی‌آبرو کردنِ اين حاکميت و اين پليس کافی است. می‌دانم که اين‌ها به گوش حاکمان حکم همان ميخ آهنين در سنگ را دارد. می‌نويسم دل‌ام خنک شود. می‌نويسم که زجری را که می‌کشم از ديدن اين‌ها کمی تسکين يابد. هيچ کار از دست هيچ کس بر نمی‌آيد. در اين کشور دين‌داری، اخلاق و تقوا ديری است که مرده است. بگرييد بر مرگ دين، بگرييد بر مرگ تقوا، بگرييد بر مرگ خدا! خدا را کشته‌ايد و خود خدايی می‌کنيد. شنيع‌تر از اين رفتار را به چشم نديده بودم. من يکی خيلی خيلی دير ديده‌ام اين‌ها را و آن‌ها را هم که ديده بودم چند سالی است فراموش کرده‌ بودم. می‌دانم که هزاران بار اين اتفاق‌ها در ايران ما افتاده است، به نام خدا، به نام دين، به نام امنيت و به کام خداناشناسان، به کام دين‌داران مزور و رياکار، به کام همه‌ی آن‌ها که امنيت را می‌ربايند. به کام‌ آن‌ها که در لباس چوپان گله را غارت می‌کنند،‌ به کامِ آن‌ها که دست‌شان نمی‌رسد (يا نمی‌خواهند)‌ جانيان واقعی را پای ميز عدالت بکشانند، رعب و وحشت در دل مردم عادی می‌افکنند که بگويند امنيت آفريده‌اند. يعنی اين همه پليس هيچ کدام‌شان وجدان ندارند؟ هيچ کدام اخلاق ندارند؟ هيچ کدام خدا را ناظر بر کار خود نمی‌بينند؟ نمی‌دانند تقوا، همين تقوايی که قرآن مدام به آن امر می‌کند، بسی وسيع‌تر و بسيار گسترده‌تر از صلاحديد و مصلحت حکومت‌هاست، ولو آن حکومت داعيه‌ی نمايندگی خدا و معصوم داشته باشد؟ آن‌چه در ايران رخ می‌دهد، عزای تقواست، نه بر قراری امنيت و حفظ عفاف. يک بار به قلب‌تان مراجعه کنيد! يک بار به فطرت‌تان برگرديد. اگر فطرت‌تان کاری را که می‌کنيد هنوز تأييد می‌‌کند، ديری است که دل‌هاتان سخت و سياه شده است. وقت قساوت قلب‌تان است؛ ديری است که نقض پيمان با خدای خويش کرده‌ايد: «فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَنسَُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِ وَلاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَىَ خَآئِنَةٍ مِّنْهُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِّنْهُمُ» (سوره‌ی ۵، آيه‌ی ۱۳) [ولى بخاطر پيمان‏شكنى‏، آنها را از رحمت خويش دور ساختيم‏؛ و دلهاى آنان را سخت و سنگين نموديم‏؛ سخنان [خدا] را از موردش تحريف مى‏كنند؛ و بخشى از آنچه را به آنها گوشزد شده بود، فراموش كردند؛ و هر زمان‏، از خيانتى [تازه‏] از آنها آگاه مى‏شوى‏، مگر عده كمى از آنان‏؛]. هم شمايان کلام خدای را تحريف کرديد و به اين شکل فجيع‌اش در آورديد.

پ. ن. اين يادداشت کوروش را هم بخوانيد: «در مورد حجاب» و اين را: «باز هم حجاب». اين را هم از محمدرضا ويژه بخوانيد: «دور باطل توسل به زور برای تحمیل ارزشها یا پوششی برای ناتوانی‌ها»؛ اين را هم از سيدآبادی هنوز ببينيد: «که آبروی شريعت به تار مو نرود».

۳

ای واژه‌ی خجسته‌ی آزادی . . .

داشتم اين فيلم «الماس خونين» را می‌ديدم. سخت تکان دهنده است اين فيلم. اساساً هر آن‌چه که به آفريقا و رنج‌های کشورهای مصيبت‌زده‌ی جهان سوم مربوط باشد، خواندن، شنيدن و ديدن‌اش اعصاب پولادين می‌خواهد. آن‌ها که در کنج عافيت نشسته‌اند نمی‌فهمندش. فيلم را که می‌ديدم، مدام به يادِ اين شعر اخوان بودم که:

از تهي سرشار ، جويبار لحظه‌ها جاریست.
چون سبوی تشنه ، کاندر خواب بیند آب
 واندر آب بيند سنگ
دوستان و دشمنان را می‌شناسم من!
زندگی را دوست می‌دارم!
مرگ را دشمن!
وای! اما با که بايد گفت اين
من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن!
جويبار لحظه ها جاری …!

و چه دردناک است که ما دوستانی داريم که گاهی از شر آن‌ها به دشمن التجا می‌بريم! چنان از نيش اين مارها سخت گزيده شده‌ايم که دست به دامان اژدها می‌شويم. از زندگی به دامان مرگ می‌گريزيم،‌ بس که اين زندگی زندگی نيست! چرا بايد زندگی را چنان بر مردم تلخ کرد که مرگ را بر آن ترجيح دهند؟ اين درد در همه جای جهان سوم هست. در همه‌جای آفريقا، در همه جای خاورميانه و مشرق زمين هست. و ما هر چه جان می‌کنيم، عُمْر، خطاب‌اش می‌کنيم. هر چه تحقير و توهين است، آزادی می‌بينيم (می‌گوييم اندکی که آزادی هست حالا) و بی‌اعتنا و سر به زير تن می‌دهيم و تسليم می‌شويم. چرا؟ چون از دوست به دشمن التجا برده‌ايم! و دوست کی‌ست و دشمن کجاست؟ يافت‌اش سخت نيست. کمی اگر عمق درد و فاجعه را بهتر حس کنيم، دوستان و دشمنان هر دو تمام قد در برابر ما ايستاده‌اند. در اين غوغا که دوست را از دشمن نمی‌توان تشخيص داد، سنگ محک کدام است؟ عيار تشخيص به دستِ کی‌ست؟

تماشای رنجِ‌ آدميان دود از سرم بلند می‌کند. بيش از آن ديدنِ رنجِ جهلِ آدميان و خودفريبی‌شان می‌آزاردم. ياد سايه می‌افتم که چه خوب و رسا دردهای ما را تصوير می‌‌کند. باشد برای وقتی ديگر که شعر سايه را هم بگذارم کنار اين هذيان‌ها.

۷

اين غيبت بزرگ، اين عشقِ بی‌کران

از اداره می‌زنم بيرون کتاب به دست؛ بادبادک‌باز. اولين تصنيفی که گوش‌ام را می‌نوازد تا از راه‌پله‌های مترو پايين می‌روم، «زرد، سرخ، ارغوانی» است. انگار آتش زير خاکسترِ درون‌ام را شعله‌ور می‌کند اين ترانه. توی قطار که می‌نشينم دوباره لای کتاب را باز می‌کنم. از وقتی کتاب را شروع به خواندن کرده‌ام يک چيز هست که تمام قد پيش روی‌ام ايستاده و مرتب فقدانی را به رخ‌ام می‌کشد. حضور سنگينِ «بابا»ی امير چيزی را به يادم می‌آورد، حفره‌ای پر ناشدنی. بغض ته گلوی‌ام جا خوش کرده است.

هر چه صفحات را بيشتر می‌خوانم، اين «بابا»، حضورش، سرطان گرفتن‌اش، مرگ تدريجی‌اش، عاشق شدنِ امير، همه‌ی اين‌ها آتش‌ام می‌زنند. شجريان شروع کرده است حالا. در اوج می‌خواند که:
عشق چو کارِ دل است، ديده‌ی دل باز کن
جان عزيزان نگر، مست تماشای عشق

و انگار اين من‌ام که محو می‌شوم در تنهايی و بی‌کسی هميشگی. هر چه اين روزها فشار می‌آوردم به خودم، می‌بينم هر چه ياد و خاطره از پدر هست، خاطره‌های مبهم و گريزپا هستند. هر جا که نگاه می‌کنم، انگار ناخودآگاه‌ام می‌گويد هر چه رنج است و درد، از نبودنِ اوست. انگار اگر او بود پشت‌ام به کوه احد بند بود. انگار نبودن‌اش، خدا را هم با خود برده است. تا چشم به هم می‌زنم قطار از نورتهولت هم رد شده است. کتاب را می‌بندم. دستگاه نوا هنوز غوغا می‌کند. صدای کمانچه‌ی بهاری نمی‌آيد ديگر. بهاری هم رفته است. حالا صدای تارِ داريوش طلايی است که مرا به هم می‌ريزد. شجريان می‌خواند: «آتش عشقِ تو در جان خوش‌تر است» و من بغض‌ام می‌ترکد. اشکی که ساعت‌هاست گوشه‌ی چشمان‌ام جمع شده است زير شيشه‌های عينک فرو می‌غلتند روی گونه‌های‌ام. هم‌نوا با شجريان می‌خوانم: «جان ز عشق‌ات آتش‌افشان خوش‌تر است». نفس کم می‌آورم از زورِ بغض. چهره‌ام در هم می‌رود. همين‌طور که قدم می‌زنم به سمتِ خانه، از هجوم نگاه رهگذران لب‌های‌ام را گاز می‌گيرم که بغض و گريه و آواز در هم نياميزند. ياد امين می‌افتم و آن شب‌های دراز که او يا تار می‌زد يا سه‌تار. اشک‌ريزان غزلی زمزمه می‌کردم و دو سه ساعت بعد تازه‌تر و آرام‌تر بودم. حالا بغض را فرو می‌دهم. اشک‌ها را از گوشه‌ی چشمان‌ام پاک می‌کنم. کليد می‌اندازم به در. در را که باز می‌کند،‌ در آغوش من است و می‌بوسم‌اش. اما بابا نيست. من و او تنهاييم.

۶

روح پريشان بادبادک‌ها

يک هفته‌ای است که کتاب «بادبادک‌باز» خالد حسينی را به دست گرفته‌ام و در قطار و هر جا که فرصت می‌کنم، می‌خوانمش. داستان کودکی افغان است که در خانواده‌ای متمول در اوايل دهه‌ی هفتاد ميلادی زندگی می‌کند و آن‌گاه جنگ در افغانستان آغاز می‌شود. يک جور حس وطن، حس آشنايی با حال و هوای کتاب پيدا کرده‌ام. وبلاگ‌ها را می‌گشتم به دنبال نشانه‌ای از اين کتاب، ديدم در اينترنت، نوشته‌ی رضا علامه‌زاده‌ی خودمان درباره‌ی اين کتاب بالای فهرست جست‌وجوی گوگل است. اين هم يکی ديگر از خواص وبلاگستان است که هر چه بخواهی می‌توانی بيابی.
اين روزها، پريشانی آدم دو صد چندان می‌شود وقتی فجايع لبنان را می‌بيند. همکاری امروز می‌گفت که جک استرا رسماً حمله‌ای شديد و مستقيم به بلر کرده است به خاطر دفاع‌اش از اسراييل و سکوت او در برابر اقدامات وحشيانه‌ی يک نيروی نظامی که خود را بالاتر از هر قانونی می‌شمارد. آدم مشئمز می‌شود. حس غربت وحشتناکی به آدم دست می‌دهد. کسانی که تمام گناه را به گردن حز‌ب‌الله می‌اندازند، يا ابعاد ماجرا را درک نکرده‌اند و در جهل و بی‌خبری دارند نظر می‌دهند و يا بغض و کينه‌ای نسبت به اسلام دارند. يادمان نرود که همه‌ی ما در درجه‌ی نخست انسان هستيم. دردناک است که ميراث مشترک بشری‌مان را پای ایدئولوژی‌های سياسی قدرت‌مدارن قربانی کنيم و آن‌گاه رنگ آزادی و حقوق بشر و دموکراسی و مبارزه با جهل (و حتی دين‌مداری و اسلام‌خواهی) به آن بزنيم. بسا جهل‌های نهادينه هستند که در لباس علم و دانش و آزادی (و دين‌داری) آدميان را می‌فريبند.
دوباره ياد داستان خالد حسينی می‌افتم و اين‌بار به ياد کودکان لبنان. ياد فيلم «بيروت غربی» زياد دويری می‌افتم که حکایت دهه‌ی هفتاد لبنان است. می‌بينيد دهه‌ی هفتاد افغانستان و دهه‌ی هفتاد لبنان چه شباهت‌هايی دارند؟ و کودکان در اين ميانه فراموش شده‌اند. زنان از ياد رفته‌اند. بخش بزرگی از جامعه‌ی انسانی خاموش است و هيچ کس فرياد نمی‌زند که «آی آدم‌ها . . .». فاجعه دارد دامن می‌گستراند و بعضی هم‌چنان دارند باورهای ايدئولوژيکِ خود را صيقل می‌زنند و موجه می‌کنند. آدم‌ها دارند می‌ميرند. بس است ديگر. حال‌ام بد است. وقتی حرف زدن بولتون و رايس را می‌بينم حال‌ام بدتر می‌شود. دل‌پيچه می‌گيرم. بغض گلوی‌ام را می‌چسبد و گريستن هم حتی نمی‌توانم. همه چيز آشوب‌زده است.
امروز وقتی ناهار می‌خوردم توی مانيتور بالای رستوران می‌خواندم که اسراييل در واکنش به فشارها و محکوميت‌های جهانی پس از حمله‌ی وحشيانه به قانا، چهل و هشت ساعت حملات‌اش را متوقف می‌کند! وقاحت این‌ها اندازه ندارد. بحث بر سر اين است که نفس عمل‌شان ايراد دارد، می‌گويند چهل و هشت ساعت ارفاق می‌کنيم! فرض کنيم که حزب‌الله و حماس جنايت کردند، چه کسی مجوز تنبيه آن‌ها را آن هم خارج از خاک اسراييل به آن‌ها داده است؟ فکر نمی‌کنيد قضيه بيش از حد بديهی است؟ اسراييل به سادگی خود را بالاتر از هر قانونی نشانده است و خود را مجاز به هر کاری می‌داند و اين بسيار نفرت‌انگيز و آزادی‌ستيزانه است. چه حجتی محکم‌تر از اين می‌خواهيد بر نامشروع بودن اسراييل؟

۱۱

ما ترس‌خوردگان

بارها و بارها از ياد مرگ نوشته‌ام و اين‌که حس غريبی به آن دارم که نه ترس است و نه شوق. اما اين روزها دارم چيز تازه‌ای را در خود کشف می‌کنم: ترس از دست دادن عزيزان! وقتی آدمی خودش خرقه‌ی هستی تهی می‌کند، شايد غمی برای‌اش نماند. اما وقتی رفتن عزیزان‌ات را در برابر چشم‌ات ببينی، وجود آدمی مچاله می‌شود. تلخ است و جان‌سوز. اين تجربه‌ها روزی هيچ تنابنده‌ای مباد، اگر چه قاعده‌ی عالم اين است که، دير يا زود، اين هراس ارکان هستی هر کسی را خواهد لرزاند. و ما آيا استقامت رو به رو شدن با اين هراس را داريم؟ عجيب حس تهی‌دستی و عجز می‌کنم در برابر اين زلزله‌ی ناگزير وجود. آدمی تا اين اندازه در برابر مرگ حقير است و هر روزه فرياد گردن‌کشی‌اش گوش فلک را کر می‌کند. ريشه‌ی اين ترس را با چه می‌شود سوزاند؟ اين ترس هست،‌ وجود دارد، واقعی است. پادزهر می‌خواهيم که شوکران اين تجربه‌ی تلخ را بی‌اثر کند. کجاست پير مغان؟

۵

ای محال ناگزير

پرم از گريه . . . پر از ياد مرگ‌ام. خاطره‌ی رنگارنگ و خون‌فشانی جان پر دردم را شعله‌ور می‌کند مدام. با خودم می‌گفتم که:‌«بگذاشتی‌ام، غم تو نگذاشت مرا / حقا که غم‌ات از تو وفادارتر است». اما يکپارچه شده‌ام آوارگی و در به دری؛ محض رنج پنهان شده‌ام. سنگی سنگين آويخته بالای سينه‌‌ام مدام نوسان می‌کند. هر دو سه روزی، آشکار يا نهان، راه نفس می‌بندد و بغض را در گلو می‌شکند. غصه‌های روز به روزم کم‌اند که هر نفس زخم تازه‌ای را می‌گشايی و رگی را از نو می‌درانی؟ گمشده‌ای تا به حال داشته‌ايد؟ عزيزی که سال‌ها پيش گم شده باشد؟ عده‌ای می‌گويند از دنيا رفته است و من خوش‌باورانه فريب می‌دهم خود را که گم‌شده است و پيدای‌اش خواهم کرد. اما اين باور سراب هنوز ريشه‌ام را می‌گدازد و زنجيری که بر گردن‌ام سنگينی می‌‌کند، صدای نویدی ندارد جز تداوم زندان، جز امتداد رنج. هان؟ چه گفتی؟ همه اسيريم در اين دنيا؟ راست می‌گويی، اما:
همه درمان‌شان بی‌درد دارند
ندونم مو که بی‌درمون چرايم!
خارهای راه مدام صورت را چنگال می‌کشند و هنوز آن مايه همت گويی نيست که دامن بر کشم و آسوده‌وار عبور کنم. هنوز درد می‌کشم و گريه‌ها را فرو می‌خورم. هنوز خاموش می‌گريم و زنده زنده می‌ميرم. هنوز دست غم گلوی‌ام را می‌فشارد. آی عشق ناممکن! ای محال! ای ناگزير! ای سرمايه‌ی وجود پريشان و حيران! می‌بينی چگونه به هذيان‌ام کشانده‌ای؟ می‌بينی؟

۴

مرثيه‌ای برای نوشتن!

هزار انديشه‌ی تابناک و بی‌تاب در ذهن‌ام جوانه می‌زند و يک به يک پر پر می‌شود. لحظه‌های ناب به شتاب می‌آيند و مانند شهاب از آسمان جان‌ام می‌گذرند. آن‌چه به ذهن و ضمير می‌آيد، مجال جاری شدن بر زبان نمی‌يابد و حتی راه قلم نمی‌داند. جوانه‌های‌ام در اين برهوت خشک زير تيغ آفتاب بی‌دريغ می‌سوزند و پژمرده می‌شوند. هزار حرف دارم برای نوشتن. صدها اشارت. صدها نکته‌ی به خون دل پرورده. فرصتی نيست. زمان مثل باد صر صر از من می‌گريزد و من می‌مانم و حسرت رؤيايی تعبير ناشده. حرف‌ها، کلمات، عبارات منطوی در اشارات دارند خاکستر می‌شوند و من هيجان‌ام به کسری از ثانيه هم نمی‌رسد! مرا چه می‌شود؟!

۲

باز مستان دل از آن گيسوی مشکين حافظ

ديشب، به گفته‌ی مسيحا، در اين هوای گرم و تابستانی لندن، طوفانی در جانم به پا شد از يادآوری خاطراتی که جان را می‌خليد. طفلک ماه‌منير نگران من شده بود و امروز مادربزرگ‌وار کلی نصيحتم کرد! ديشب را البته خوابيدم تا صبح که از خواب برخاستم و غبار آن اندوهانِ دوشين را به بارانی شکرين از صدای دوست زدودم. اينکه در هر گوشه‌ی جهان کسی باشد که به يادِ آدم باشد، سوای حضرتِ دوست که جانِ جان است، نعمتی مغتنم است که در اين زمانه‌ی بی‌فرياد حکم کيميا دارد. باری، پريشانی‌های اين دلشده ديگر البته از دستِ آن اضطراب‌ها و تشنج‌های سه چهار سال پيش نيست. هنوز جهان ادامه دارد و «هزار شکر که دامانِ مهر در چنگ است»! شما حسابش را بکنيد که کسی دامن خورشيد را گرفته باشد! چه دستی بايد به چه قدرتی و چه بلندايی! القصه، پريروز، سوار قطار که بودم اين قطع جيبی سياه مشق را می‌خواندم که حالا هميشه همراهم است. غزلی از سايه را می‌آورم اينجا که خيلی دوستش دارم.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی بعد