۱

محبوبِ من وطن

دیشب تا چهار صبح بیدار بودم و مشغول کار. بانو روی لپ‌تاپ خودش صفحه‌ی مرا باز کرده بود و فایل‌های طربستان را یکی یکی گوش می‌داد. آخرین فایلی را که قبل از رفتن باز گذاشته بود «محبوب من وطن» بود که شهرام ناظری خوانده و آهنگ‌اش را مشکاتیان ساخته است. این تصنیف دو سه ساعتی پس‌زمینه‌ی کارم بود و تا به خودم آمدم دیدم سر از ایران در آورده‌ام، از تهران، از گرمای تابستان‌اش، از سحرش، از زمستان‌های‌اش و برف‌های‌اش. حال عجیبی دارند این آهنگ‌ها. انگار بعضی از این‌ها را فقط باید در ایران گوش بدهی. این‌جا هم که می‌شنوی‌شان تمام هوش و حواس‌ات می‌رود پی ایران. من همین‌جور می‌شنیدم که:
دیری است در نماز تو افتاده‌ام به خاک
محراب عشقِ من!‌ کی آماده‌ی منی؟
من با نماز عشق تو هشیار می‌شوم
من با وضوی مهر تو بیدار می‌شوم
در چشم‌های‌ توست که من شعله می‌کشم
از آه‌های توست که من غرق آتش‌ام
محبوبِ من وطن!
ای مانده در نگاه تو بهت نگاه شب
ای خفته در دهان تو حرف دهان صبح
دیری است در نماز تو افتاده‌ام به خاک،
کی آماده‌ی منی؟

در مشام‌ام بوی خاک می‌پیچد و عطر سحرگاهانِ خیابان‌های نیاوران. یاد شب‌های شوریدگی و شیدایی. آن یکی دو سال آخر، فقط روزگار دیوانگی و مستی و عاشقی نبود. فرصتی بود، شاید نعمتی بود که مجال فراخی داشتم و گروهی شوریده و سوخته را فراوان می‌دیدم. وقتی این تصنیف را دیشب گوش می‌دادم، با خود فکر کردم که هنوز هم می‌شود در ایران تصنیف وطنی ساخت. هنوز هم هر که دل داشته باشد، می‌تواند سخت دلبسته‌ی وطن‌اش بماند. همیشه اما به خودم تلنگر می‌زنم که عقاید دینی‌ام را به جغرافیای زادگاه‌ام گره نزنم. مگر پیامبر اسلام دین را برای یک محدوده‌ی خاص جغرافیایی آورده بود؟ اما چه می‌شود که هنوز این تصنیف‌ها آدم را تکان می‌دهد؟ هنرمند چطور می‌تواند هنرمند بماند؟ چطور می‌تواند آتش به جان شنونده‌اش بیندازند؟ پاسخ‌اش از نگاه من یک چیز است و بس: «تا نسوزد بر نیاید بوی عود / پخته داند کاین سخن با خام نیست». باید سوخته باشی. باید دردی داشته باشی. باید جایی ویران شده باشی. همین ویرانی، همین خرابی و سوختگی سخن‌ات را و نوای‌ات را در دل می‌نشاند. مشکاتیانی که من می‌شناسم با تمام قوت‌ها و ضعف‌های‌اش، یک چیز درخشان دارد: سخت شوریده و عاشق است. مغرور است و در عین حال دلداده‌ای ویران است. این ویرانی و خرابی گویی در سرشت اوست. من به جوانب اجتماعی ماجرا کاری ندارم. از منظر وجودی، این تجربه‌ی بنیان‌کن درونی، این حال سرآسیمه‌گی و حیرانی، حال غریبی است. این خرابی، دشمن خودکامگی است. و من حیران‌ام که چطور می‌شود موفق بود و تأثیرگذار و از دام تکبر در امان ماند؟ این نخوت بالاخره جایی دست و پای آدم را می‌بندد. کی و کجا می‌شود از دست خودمان رها شویم؟ دیگران پیشکش، امان از خود چگونه می‌توان داشت؟ این اژدهای سرکش را که هیچ وقت نمی‌میرد، چطور می‌شود رام کرد؟

دیشب دل‌ام پر کشیده بود برای سحرهای آن روزها. برای ایران. برای تهران. یعنی من واقعاً‌ دوست دارم خارج از خاک ایران بمیرم؟ اصلاً نمی‌دانم . . . الآن همکاری تلفن زد و گفت این‌جا را ببینم. شما اگر آن تصنیف بالا را (از نغمه‌ی روز بشنوید) گوش بدهید و این وب‌سایت و این عکس را ببینید، چه حالی به‌تان دست می‌دهد؟

من مانده‌ام با این نوستالژی چه کنم؟ هوشیاری حالتی است، مستی هم حالتی. ولی این خاطره‌ها ما را می‌سازند. این گذشته‌ها کنار حالِ ما نشسته‌اند و آینده‌ی ما را رنگ‌آمیزی می‌کنند. مهم نیست کجا باشی و کجا بمیری، رنگ‌ِ واپسین‌ات، همین رنگ وطن است. می‌ترسم بیست سال دیگر مرزی نباشد و زمینی نباشد و اصلاً برویم سیاره‌ای دیگر. آن وقت چه خاکی باید به سر کنیم؟ فکرش را کرده‌اید که مثلاً توی کره‌ی مریخ بنشینید و سنتور مشکاتیان یا سه‌تار عبادی گوش بدهید؟ فکرش را کرده‌اید که توی سفینه‌ی فضایی شجریان گوش دادن یعنی چه؟ اصلاً فکرش را بکنید، روی کره‌ی مریخ یک گوشه نشسته‌اید دارید سوره‌ی الرحمن می‌خوانید: فبأی آلاء ربکما تکذبان . . . راستی ما کدام‌ها را تکذیب می‌کنیم؟ زیر کدام یک از این نعمت‌ها می‌زنیم؟ فکر خوبی است. بروم الرحمن بخوانم. یاسین بخوانم. شاید حال‌ام خوش شد!

۸

پراکنده‌گویی

۱. دو سه روزی است هوای لندن حسابی آفتابی است. دیروز و پریروز حتی یک تکه ابر ناقابل هم نمی‌شد در آسمان یافت. همین هفته‌ی پیش انگلیس را آب برداشته بود و سیل داشت جزیره را غرق می‌کرد. شب که می‌شود، در این آسمان بی‌ستاره‌ی لندن، تنها ستارگانِ پر فروغی که می‌شود دید، نور چراغ هواپیماهایی است که هر یکی دو دقیقه از آسمان لندن رد می‌شوند. آسمان لندن، طیاره‌ باران است!

۲. حال‌ام به هم می‌خورد از این طایفه‌ای که خودشان را «صاحب» ایران می‌دانند و فکر می‌کنند فقط آن‌ها هستند که عاشق ایران هستند و دل‌شان برای منافع ملی (اصلاً منافع ملی یعنی چه؟) می‌تپد و حب وطن دارند و هزار تا از این چیزهای شخصی دیگر که تعریف‌اش برای هر آدمی فرق می‌کند. یادم باشد هرگز، هیچ جا، تحت هیچ شرایطی به کسی نگویم تو وطن‌ات را دوست نداری، وطن‌فروش هستی، و اصلاً بساطت را جمع کن بگذار فقط ما حرف بزنیم و فقط ما باشیم. این‌ها زبان قدرت و زور و قلدری است. زبان انحصار است. زبانِ «به من مربوط است» و «به هیچ کس دیگر ربطی ندارد» است و ادبیات است که در آن«کشور ارث پدرم است و ایران مال من و پسر خاله‌های خودم». راستی فکر کرده‌اید چرا عده‌ای پیش خودشان فکر می‌کنند به محض این‌که کسی خارج از مرزهای ایران زندگی کرد، دیگر وطن‌فروش شده است و نان بیگانه می‌خورد؟ بارها به این فکر کرده‌ام که وطن یعنی چه؟ و روز به روز این مرزهای جغرافیایی و خط-کشی‌های سیاسی مدرن بیشتر برای‌ام رنگ می‌بازند. ویران شوند این «مرز»ها که همیشه تخم نفرت و دشمنی می‌پراکنند! اگر وطن‌دوستی این است که به بهانه‌ی حب وطن، هر روز به هر کسی که باب طبع‌ات رفتار نکرد و اندیشه‌اش و سبک زندگی‌اش تو را خوش نیامد، انگ وطن‌فروشی بزنی و او را مزدور و بیگانه‌پرست بخوانی، اگر وطن‌دوستی این است، من بیزارم از «این وطن». وطن من انسانی است، وطنِ من ارزش‌هایی انسانی دارد، وطن من خط-کشی‌های تلخ و سیاه ندارد، وطنِ من اخلاقی است. وطن‌دوستی من، وطن‌دوستی انسانی است. تحفه‌ی بدبوی سیاست‌تان را ببرید به بازار سیاست‌مداران! بگذارید ما انسان باشیم و انسان بمانیم (این‌ها تازه مال ایران بود، اسلام که دیگر جای خود دارد).

۳. سرم درد می‌کند. خسته‌ام. خواب‌ام می‌آید. یک دنیا هم کار دارم. این سر درد لعنتی امان‌ام را بریده است و وقتی مثل اجل معلق سر می‌رسد، فلج‌ام می‌کند انگار.

۲

سرگردان میان دنیا و آخرت

فرض کنیم قرار است زندگی جاویدی بعد از مرگ باشد (یا حتی نباشد). آیا حق داریم از این دنیا لذت ببریم و از هر چه داریم حداکثر تمتع را ببریم (در چهارچوب هر نظام ارزشی که داریم)؟ می‌شود بگویی حالا این دنیا زندگی زهر مارت شد، آخرت‌ات را داری و عمر جاودانی هست و خوب و بد آن یکی دایمی است. ولی نکته‌ی دردناک ماجرا این است که آن زندگی جاودانی تضمین‌اش زیاد قوی نیست که حتماً فردا سر از بهشت در بیاوری (مگر این‌که قرائت‌ات خیلی عارفانه باشد). دنیایت هم آن قدر تضمین ندارد که همیشه سعادت و دولت قرین‌ات باشد. پس می‌ماند قصه‌ی «وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی» که «رهزن دهر نخفته است، مشو ایمن از او». هر لحظه ممکن است هر چه داری به طرفه العینی دود شود و برود هوا. آن وقت تو می‌مانی و هیچ. باد در دست. وضعیت دردناک و تراژیکی است. وقتی می‌بینی کلاً بازنده‌ای. از هر جهت که نگاه کنی مشغول باختی! فقط آن‌ها که عاشقی می‌کنند و گرم عشق‌اند (از هر جنسی) این وضعیت تراژیک چندان نمی‌آزاردشان. تنها همان گرما، همان ایمان، همان عشق است که سایه‌ی سنگین هولِ‌ این شب دراز را از سرت دور می‌کند. و از هر طرف که نگاه می‌کنی، وحشت‌ برت می‌دارد. تنهایی بیکرانه از هر سو خودش را به رخ‌ات می‌کشد. آخر کار، ما به چه کسی می‌گوییم برنده؟ خیلی از آن‌ها که زمانی برنده می‌خواندیم‌شان سخت بازنده‌اند، نه این‌که دل‌مان نخواهد الآن جای آن‌ها باشیم یا اصلاً بگوییم نعمت‌هایی که آن‌ها دارند بد است. مسأله این باخت وجودی هول‌ناک است که هر روز، هر لحظه، هر ساعت به آدم نیش می‌زند. و من آن قدر پررو هستم که خودم را به نشنیدن می‌زنم. می‌ترسم از روزی که صدا آن قدر بلند شود که دیگر نتوانم خودم را به نشنیدن بزنم. هستی گاهی سبک است گاهی سنگین، گاهی تلخ است، گاهی شیرین. اما شیرینی‌ها زهرِ پنهان دارد. دل به کدام حلاوت دادی که پشت‌اش تلخی نچشیدی؟ پس شیفته‌ی چه هستی این‌جا، سرگردان میان دنیا و آخرت؟ مؤمن می‌خواهی باشی، درست و حسابی باش. کافری هم اگر می‌خواهی بکنی، کافری باش تمام عیار. در یکی لذت و گرمای‌اش را بچش و در آن دیگر هول و وحشت و تنهایی‌اش را بکش. اما . . . سرگردان‌ایم. میان دنیا و آخرت مانده و صدای جرس بلند است. و . . . و هزار بغض فروخورده و صدها سخن ناگفته. و هر روز زمزمه می‌کنم در گوش دل که:‌ گر بماندیم زنده . . . و رنه عذر ما بپذیر، ای بسا آرزو که خاک شده! آرزوی ما هم مثل همه‌ی آن آرزوهای خاک شده. خاکی‌هایی هستیم از خاک آمده و روان به سوی خاک. و تمام.

پ. ن. این را خوانده‌ام، سرگردانی‌ام ده برابر شده است.

۱

مرگ تدریجی «روزانه»

نمی‌دانم امروز یاد چه افتاده بودم که برگشتم وبلاگ‌ام را دیدم و دلم پر زد برای همه‌ی یادداشت‌های روزانه، حکایت‌های تدریجی، تصویرهای لحظه‌ به لحظه و واقعی زندگی. تصویرهایی که درست در میان آن‌ها می‌شود تمام اصول و اخلاقیات آدم را تماشا کرد. خوش آمدن‌ها،‌ بد آمدن‌ها، شادی‌ها، غم‌ها، خندیدن‌های از ته دل، گریه‌های بغض‌آلود و تلخ. انگار این رشته دارد گسسته می‌شود، رشته‌‌ی اتصال با خودِ بی‌پرده. شاید یکی از دلایل‌اش این است که خیلی به چیزهای جدی فکر کرده‌ام و مدام دنبال تحلیل و تفکر بوده‌ام. اما یک شأن راستین وبلاگی انگار در غبار رفته است. باید دوباره از نو وبلاگ را به شیوه‌ی خودم، با تمام دیوانگی‌ها و شوریدگی‌های‌ام، در کنار همه‌ی خروش‌های فکری‌ام، زندگی کنم.

تلویزیون دارد فیلم نشان می‌دهد. می‌روم اگر حس‌اش بود بقیه را بعد فیلم می‌نویسم!

خوب. فیلم تمام شده است و من دوباره برگشتم. البته فقط برگشتم این را اضافه کنم که این سید عباس سید محمدی خیلی موجود نازنینی است. زبان بی‌پرده و صریح و گاهی اوقات لجوجانه و بعضی وقت‌ها آزار دهنده‌اش را نبینید (یادتان هست که «کنترلر» کامنت ملکوت را «کریه» می‌‌نامید و ما را هم سانسورچی؟!).ولی با تمام این‌ها  آدمی است خیلی یکرنگ و صادق. این صمیمیت و صداقت او یک دنیا می‌ارزد. باز هم تکرار می‌کنم. من و خیلی‌ها شاید اساساً با نوع تفکر او مخالف باشند، ولی صفا و سادگی و صمیمیتی دارد که مرا خوش می‌آید. همین.

۳

ما همه متهم‌ایم

امروز دوستی تلفن زد از آن سوی اقیانوس و ذکری از شریعتی شد و سخنرانی‌اش «پدر، مادر، ما متهم‌ایم». وسوسه شدم سخنرانی را پیدا کنم و گوش بدهم. متن‌اش را مدت‌های مدیدی پیش خوانده بودم، چندان‌که دیگر هیچ از آن‌ها به یادم نمانده بود. الآن دارم سخنرانی را گوش می‌دهم. از همان دو سه دقیقه‌ی نخست که گذشتم، ناخودآگاه اشک در چشمان‌ام حلقه زد. مخصوصاً دقیقه‌های ۱۰ تا ۱۵ را که گوش می‌دادم، دیدم همان رنجی را که شریعتی بیش از سی سال پیش می‌کشید، هنوز امروز من هم دارم می‌کشم. ما هنوز در همان جهالت‌ها و همان تعصب‌ها دست و پا می‌زنیم که آن روز گرفتارش بودیم. شریعتی، لحن‌اش، همان لحن و لهجه‌ی خراسانی و مشهدی آشنا بود، اما حرارتی که از کلام‌اش بر می‌خاست، هنوز آدمی مثل من را گرم می‌کند. هنوز با این همه نقدی که از او کرده‌ایم، هنوز با این‌که زمان درازی گذشته است و بسیار چیزها تغییر کرده است، باز هم گوهر آن سخنان زنده است:‌ دردِ دین و مسئولیت داشتن هنوز از دلِ آن سخنان زبانه می‌کشد. کاش یکی متن‌ کامل این سخنرانی را از جایی بیابد. سخنان شریعتی بسیار قدیمی است، اصلاً سخنان تازه‌ای نیست، اما چه اندازه در روزگار ما زنده است و جان‌دار! فایل صوتی سخنرانی را گذاشته‌ام این‌جا، خودتان گوش بدهید. «در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم»، اندک شرری اگر باشد، حتماً تکان می‌خورید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

لزومی ندارد عیناً شریعتی باشیم و تماماً پیرو او. گوهر سخنان شریعتی، حس مسئولیت او، سخت ستودنی است. شریعتی شاید در ارزیابی بعضی مسایل شتاب‌زده عمل کرده باشد، اما بدون هیچ شکی در کارش صداقت داشت و مهم‌تر از آن منتقد ارتجاع فکری – دینی و ضد-دینی – بود. سخن گفتن از شریعتی واقعاً زائد است. درباره‌ی او حرف خیلی زیاد زده شده است، اما چی‌ست که هنوز سخن شریعتی را خواندنی و شنیدنی می‌کند؟ ما امل‌ایم؟ یا هنوز بعضی از دردهای جامعه‌ی ما درمان نشده است؟

۹

جرثومه‌ی سیاست

عجب فیلم شگفت‌انگیزی بود این «تمام مردان شاه». شاهکاری بود و سخت تکان‌دهنده. من همیشه سعی کرده‌ام فاصله‌ام را از سیاست حفظ کنم. همیشه باور داشته‌ام که وارد شدن در بازی سیاست، شرف آدمی را از او می‌ستاند. و دریغ که در میدان سیاست، بسیار بسیار اندک شمارند آن‌ها که پا به این دریا می‌نهند و خشک برون می‌آیند، از این دوزخ می‌گذرند و سرد خارج می‌شوند. این عده، اگر اصلاً وجود داشته باشند، شمارشان بسیار بسیار اندک است. شاید تقوا را باید جور دیگر معنا کرد. اما این را به یقین می‌دانم که سیاست برای دو دسته از آدمیان هرگز تراشیده نشده است:‌ یکم برای زاهدان و پارسایان و دیگر برای عاشقان! از این دو دسته که بگذری، هر صنف دیگری از آدمیان در سیاست سودی دارند و در آن اثری می‌نهند. این فیلمی که شان پن و جود لا بازی درخشانی در آن دارند، سخت نومیدکننده است. به گمان‌ام، این همان تصویری است که من از سیاست می‌شناسم، تصویری که به واقعیت نزدیک‌تر است. سیاست آلودگی دارد. و چه خوب است آن‌که می‌خواهد وارد سیاست شود، از همان پله‌ی نخست آرمان‌خواهی را بدرود گوید. این فیلم آینه‌ای از صحنه‌ی سیاست کشور ما در هشتاد سال گذشته بوده است یا نه؟ عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی قدرت را چه کسی می‌گرداند؟ عروسک‌های رسانه‌ای را، مهم نیست از چه جناحی باشند، این عروسک‌ها را چه کسی می‌گرداند؟
دیدنِ‌ این فیلم سخت خلق‌ام را تنگ کرد، آن قدر که هر چه می‌بینم در جهان،‌ تلخ‌کامی است که خودکامه‌گی و بدنامی آدمی. محافظ ویلی استارک، محافظ بددهن و سنگ‌دل‌اش، «شکر»‌ نام داشت! خط «شکر» را بگیرید و بروید تا آن بالا بالاها. حال‌ام بد است. از سیاست بیزارم. نمی‌دانم کی قد راست خواهم کرد تا کمی این دنیای واقعی را جدی‌تر بگیرم، اما حالیا حال‌ام خوش نیست. سیاست از هر سو که قدم در آن بنهی، چندش‌آور است. من کجا ایستاده‌ام؟ نمی‌دانم! تقوا چه تلقین می‌کند؟ حیران‌ام! شما که بازی سیاست را آسان می‌گیرید و شهوت قدرت دیوانه می‌کند شما را، به دنیای خود اندیشیدید یا به آخرت‌تان؟ گمان کنم به هیچ یک نیندیشیده بودید. اگر فکری می‌کردید، چنان از سیاست می‌گریختید که آهوی رمنده از شیر درنده.
۵

این دلِ آبگینه . . . و این همه خون

آخر شب است، یعنی دیگر صبح سه‌شنبه است، و من مشغول کار. ناگهان فکری هجوم آورده است به مغزم و کارم را مختل کرده. هر چه با خودم فکر می‌کنم، می‌بینم یکی از هول‌ناک‌ترین چیزهایی که همیشه از آن گریزان بوده‌ام، «خشونت» بوده است. وقتی می‌گویم خشونت، تمامی مظاهرش، همه‌ی ابعادش، با هر کسی، هر چیزی و هر جایی را می‌گویم. خشونت پدر و مادر با بچه‌ها، خشونت مرد با زن، خشونت قدرت سیاسی با شهروندان‌اش (یا با شهروندان‌ِ ضعیف‌تر و در حاشیه‌اش)، خشونت انسان با حیوان‌ها، خشونت انسان با طبیعت، خشونت کارفرما با کارمند . . . فهرستی دراز از این خشونت‌ها دارم. باورم نمی‌شد که این سال‌ها آن‌قدر به خشونت حساس شده‌ام که هر جا می‌بینم‌اش، مشمئز می‌شوم و چندش‌ام می‌شود از این همه حماقت و نفرتی که در دل این مظاهر خشونت هست. جایی که پدری یا مادری با خشم بر سر فرزند یکی دو ساله‌اش «تشر» می‌زند، جایی که مردی با اقتدار و صدای بلند زن‌اش را ساکت می‌کند یا به او امر و نهی می‌کند، جایی که انسانی خود را مالکِ جان یک حیوان می‌داند و به خود اجازه می‌دهد به آسانی آبِ خوردن جان‌اش را بگیرد – اصلاً چه جای جان گرفتن؟ حتی آزردن حیوانی – (چه آن حیوان پرنده‌ای باشد، یا خزنده‌ای یا چرنده‌ای یا درنده‌ای) حتی وقتی که آن حیوان کاری به کارت ندارد یا تو راهی بهتر سراغ داری که جان‌اش را نگیری و از چنگال‌اش برهی، جایی که قدرت سیاسی اخلاق را زیر پا می‌گذارد و به بهانه‌ی قانون خشن‌ترین برخوردها را با بی‌دفاعان تحت حاکمیت‌اش می‌کند؛ این‌جاها پست‌ترین و تاریک‌ترین نقاط کارنامه‌ی انسان هستند. این‌ها مرا شرمسار می‌کند که نام عمومی گروهی از موجودات یعنی «انسان» را بر خود دارم که چنین شرم‌آور رفتار می‌کنند. اگر نبودند آن‌ها که رحمت و رأفت و بشردوستی از گفتار و کردارشان تراوش می‌کند، سزاوار بود بمیرد این آدمِ خشن، این آدمِ «سفاک». آن عده از ما که در جاهایی، در کشورهایی، در شهرهایی زندگی می‌کنیم که خشونت، خون‌ریزی و درشتی با انسان‌ها، حیوان‌ها و طبیعت را نمی‌بینیم، یکی از بزرگ‌ترین موهبت‌های زندگی انسانی را داریم.

بارها با خودم فکر کرده‌ام که چه باعث شده است این همه به خشونت حساس باشم، یا حساس‌تر شوم. نخستین دلیل‌اش نوع خاص تربیت دینی‌ام بوده است که با آن‌چه در محیط‌ام آموخته‌ام و آن‌چه خود به خود تلقین کرده‌ام، خشونت را ضد-اخلاقی دیده‌ام همیشه. دومین و مهم‌ترین دلیل‌اش،‌ حضور و وجود پر نور بانو است که سخت از خشونت گریزان و بیزار است و مرا هم شدیداً به خشونت زبانی، تصویری و عملی حساس کرده است. این دلیل دیگر، اما، دلیلی است که برای بعضی‌ها بدون شک قابل فهم نیست: این مخمل، گربه‌ی زبان بسته و ناقلای خانه‌مان، سخت مرا به دردهای «حیوان‌»ها حساس کرده است! وقتی فکر می‌کنم که تصور درد کشیدن همین پسرکِ شیطانِ خانه چقدر روح‌ام را می‌آزارد، مقایسه‌اش با سایر خشونت‌ها دیگر معلوم است چه اثری در من می‌نهد. دلیل دیگری هم البته دارد: زیستن در اروپا، که خود البته خالی از خشونت نیست، حساسیت مرا به خشونت افزون‌تر کرده است. آن‌ها که این‌جا زیسته‌اند و در کشورهای جهان سوم، نه راه دور نرویم، در ایران خودمان زندگی کرده‌اند، می‌فهمند که هر چقدر غرب را بد بدانند و وطن را ستایش کنند، و هر چقدر در اروپا خشونت‌های مختلف باشد، خشونت‌هایی که هر روزه در ایران می‌بینم یا درباره‌اش می‌شنویم این‌جا نیست. خشونت و ضعف یا فقدان دموکراسی رابطه‌ای تنگاتنگ با هم دارند، درست همان‌طور که خشونت و «وجود دموکراسی» هم با یکدیگر رابطه دارند. باشد بحث فلسفی-سیاسی ماجرا برای یادداشتی دیگر.

پ. ن. واقعاً لازم است بنویسم یکی از دلایل نوشتن این یادداشت چه بود؟ دو روز است جلوی خودم را گرفته‌ام هیچ نگویم، نشد. آخر کار هم این همه طفره رفته‌ام، به درها گفته‌ام که همه‌ی دیوارها بشنوند! این یادداشت کوروش را بخوانید شاید بعضی‌ها تکانی بخورند؛ یا این یادداشت پرستو را.

۰

این گذشته‌ی پر آشوب

به سرم زد امشب که چیزی را از میان کتاب‌های انبار شده پیدا کنم. بعد از کلی تمیزکاری و مرتب کردن به هم ریختگی‌ها، یکی از دفتر تلفن‌های قدیم‌ام را یافتم. دفتر تلفن که چه عرض کنم، یک تقویم کوچک جیبی که در هر گوشه‌ی آن شماره تلفنی بود،‌ صدها شماره تلفن. شماره تلفن‌هایی از عجیب‌ترین آدم‌هایی که با آن‌ها برخورد کرده بودم – و آدم‌های کاملاً معمولی. مروری بر آن همه شماره تلفن و به یاد آوردن آن گذشته سخت حال‌ام را دگرگون کرد. حالتی غریب دارد به یاد آوردن گذشته، گذشته‌ای که نمی‌دانی باید حفظ‌اش کرد یا فراموش‌. گذشته‌ای پر آشوب و آتشفشانی که هنوز هم حرارت‌اش را بعد از پنج سال حس می‌کنم: حس تابستان‌های داغ تهران و شب‌های قلهک؛‌ حس تمام دیوانگی‌هایی که به سرعت برق و باد گذشت و اکنون جای خود را به آرامش و سنجیدگی داده است. هنوز آن حس مبهم خمارم می‌کند. حال غریبی بود. حال وسوسه، حال شیدایی، حال عرفان‌های پر جذبه و کشش، حال بی‌خویشی، حالِ بی‌کسی،‌ حال تنهایی. روزگار غریبی بود. دوست دارم دفعه‌ی بعد که رفتم تهران ببینم می‌شود آن همه دیوانگی، آن همه شیدایی، آن همه بی‌تعلقی را باز زنده کرد یا نه. اما من دیگر آن آدم سابق نیستم. نه شدنی است آن حال، نه خواستنی. حالی بود که بود. همین. نه کمتر نه بیش‌تر. بعضی اوقات به صفا و سادگی آن روزهای خودم غبطه می‌خورم. اما حالا آن سادگی را چیز دیگری می‌بینم. بگذریم. بهتر است دفتر تلفن را ببندم. بس است آشوب گذشته. حال و آینده به قدر کافی آشوب دارد.

۵

حالا چرا؟

خوب. گفته بودم درباره‌ی تونی بلر می‌نویسم؟ حرف‌ام را پس می‌گیرم. درباره‌ی بنان می‌نویسم. اصلاً بگذارید برای‌تان قصه بگویم. چیزی شبیه بیوگرافی. من اساساً تا شانزده هفده سالگی هیچ میانه‌ی خوبی با موسیقی نداشتم. یعنی داشتم ولی تا آن موقع جدی به آن فکر نکرده بودم. یکی دو سال اول دبیرستان‌ام که دوره‌ی شکل‌گیری فکری‌ام بود، عملاً شیوه‌ی زاهدانه‌ای اختیار کرده بودم و هیچ نوع موسیقی‌ای گوش نمی‌دادم. بالاخره با هزار زور و زحمت خودم را راضی کرده بودم موسیقی سنتی گوش بدهم! بماند که گشوده شدن راه موسیقی، آن هم با حساب و کتاب، همان و رفتن تا آخر خط همان!

القصه، اولین آلبوم موسیقی سنتی که شنیدم «یادگار دوست» ناظری بود که بعد از آن تا مدت‌ها دیگر هرگز ناظری گوش ندادم. بعد از آن «بیداد» شجریان را گوش دادم. به دنبال‌اش «مرکب‌خوانی» را و «دستان» را و «آستان جانان»‌ را. دانشجوی ریاضی که شدم، یکی از هم‌دوره‌ای‌های‌ام، حسین کوهجانی، که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش، به اصرار می‌خواست من ناظری گوش بدهم و سراج. جان‌اش به لب رسید تا مرا قانع کرد. وقتی هم دل سپردم به این‌ها دل سپردنی خوب بود و با آلبوم‌هایی خوب‌تر.

اما بنان در همان میانه از راه رسید. سال‌های اول دانشجویی بود و اوج عاشقی و شیدایی. خاطرم هست که هر تصنیفی از بنان می‌شنیدم، مرا می‌برد به سال‌های بسیار بسیار دوری که هرگز ندیده بودم. هر کدام جوری مرا تکان می‌داد. «حالا چرا» را که گوش دادم (و الآن در نغمه‌ی روز است و همین الآن هم دارم گوش می‌دهم‌اش)، در همان بار نخست، سخت گریستم. گریستم برای خودم. گریستم برای شهریار. گریستم برای بنان. احوال بسیار خوشی بود. اصولاً آن روزها با تکان خوردن برگی هم اشک‌ام سرازیر می‌شد. بسیار آتشین مزاج بودم آن روزها (الآن خیلی خیلی متعادل شده‌ام؛ اگر کسی آن روز مرا دیده باشد می‌داند چه می‌گویم). سرم پر بود از سودای مجادله‌های کلامی و دینی و در عین حال، شوریده سر بودم و شیدا. ولی سخت آبگینه‌دل بودم. یادم هست یک روز توی خیابان دانشگاه مشهد، به عادت همیشگی‌ام، کتابفروشی‌ها را شروع کرده بودم به جوریدن. آن اواخر رسیده بودم به کتابفروشی خرامانی. رفته بودم سراغ بخش شعر. «سیاه مشق» سایه را برداشتم. بازش کردم و شروع کردم به خواندن. هر چه بیشتر می‌خواندم زانوهای‌ام بیشتر شل می‌شد. پاک به سرم زده بودم. کتاب را خریدم. مثل دیوانه‌ها شده بودم. داغ بودم. خون به مغزم دویده بود. نمی‌دانم دقیقاً چه سالی بود. پای همان نسخه‌ی کتاب که آن روز خریدم تاریخ‌اش هست. کتاب الآن مشهد است. ولی باید اوایل دهه‌ی هفتاد شمسی باشد. و سایه از آن روز دمخور و دمساز عاشقی‌ها و شوریدگی‌های من شد.

کمی جبران مافات کردم. نه؟ خوب بس است دیگر. بروید خودتان همین «حالا چرا» را از طربستان، از نغمه‌ی روز گوش بدهید. سعی می‌کنم بیشتر به همین موسیقی‌ام برسم و طربستان. این روزها دل و دماغ حرف‌های علمی و انتقادی زدن مثل این‌که دست نمی‌دهد!

۸

من و این حال معلق

امروز دوستی می‌گفت مدت‌هاست در وبلاگ از خودت چیزی نمی‌نویسی و همه چیز شده است تخصصی و فنی و انتقادی و این چیزها. راست می‌گفت. انگار روز به روز آن خودِ پنهان را بیشتر دارم به پستو می‌برم. شاید یکی از دلایل‌اش مشغله‌ی فراوان کاری باشد. شاید عوض شدن دغدغه‌های‌ اصلی‌ام. شاید هم یکنواخت شدن بعضی چیزهای روزمره. اما حقیقت‌اش این است که من مدت‌هاست دچار حس تعلیق‌ام. انگار توی دریاچه‌ای، استخری، روی آب خودم را رها کرده باشم. «تگرگی نیست،‌ مرگی نیست» اما صداها هم صداهای سرما و دندان نیست. رنج‌های‌ام خیلی ملموس‌تر و سنجیدنی‌تر شده‌اند. اما دچار حس بی‌حسی شده‌ام. این حس توصیف کردنی نیست. خودم شدیداً به این وضعیت آگاهی دارم. به طرز دردناکی حضور سنگین‌اش را در تمام ابعاد وجودم حس می‌کنم. یعنی می‌دانم که دیگر بعضی حال‌ها، بعضی انقلاب‌های درونی، مثل شهاب از آسمان ذهن‌ام رد می‌شوند. کار من، کار صیادی است که باید دایم مترصد عبور صیدش باشد. این‌جا، این فضای بیکران ذهن و خیالِ من، بیشه‌ی پر نعمتی نیست که در گوشه‌ای بنشینی و بیاسایی و همه چیز، هر چه اراده کنی، تا دست دراز کنی به دست‌ات بیاید. عالم من، بهشتی نیست. تقلا می‌خواهد رسیدن به هر چیز باطنی و درونی. ابزارهای‌اش هم برای‌ام مهیا است. یعنی می‌شود حسی گرم و شیرین را آزمود. می‌شود قطره‌ی اشکی هم افشاند. می‌شود آدم از خودش حساب بکشد. مجال عبادتی و فرصت محاسبه هم دست می‌دهد. اما یک چیزی شده‌ام بی‌خویشتن؛ بی‌خود؛ رها. یک چیزی شده‌ام. یک چیز دیگر. نمی‌دانم چه.

اما از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان. بعضی چیزها هستند که حسابی مشغول‌ام می‌کنند. از بعضی چیزها خیلی لذت می‌برم. یک بار دیگر هم گفته‌ام که خواب را خیلی دوست دارم. نه فقط از این جهت که، خوب، آدم می‌خوابد و استراحت است و این حرف‌ها. برای من خواب، جدای آن جنبه‌ی مادی‌اش یک تجربه‌ی معنوی هم هست. وقتی می‌خوابم، تا دل‌تان بخواهد خواب می‌بینم. رؤیاهای دنباله‌دار دارم. درست مثل سریال‌های تلویزیونی خواب می‌بینم. آدم‌های مرده، آدم‌های زنده. آرزوهای پژمرده، آرزوهای آینده. عالم رؤیا عالم عجیبی است برای من. خیلی مثالی است. خیلی چیزها برای من در رؤیا متمثل می‌شود. و هان، نکته‌ی دیگر، همان چیزی است که پهلو به پهلوی خواب است: یعنی مرگ. من با مرگ یک جور خاصی رابطه دارم. یک رابطه‌ی ولرم. نه از مرگ می‌ترسم، نه شیفته‌اش هستم. حضورش را مثل خوردن و خوابیدن پذیرفته‌ام. مرگ را انگار دیگر یک حادثه نمی‌بینم. مرگ برای من گویی شده است عمل طبیعی انسان. به همان سادگی که آدم می‌خورد و می‌خوابد، به همان سادگی هم می‌میرد! فرق‌اش در حس و برداشت اطرافیان از آن عمل است. تجربه‌ی مرگ برای من دقیقاً مثل رؤیایی است که پایان ندارد. به این زودی‌ها کسی از خواب بیدارت نمی‌کند. یک خواب خیلی خیلی طولانی است! اگر بنشینم به این ابعاد وجودی و به این تجربه‌های غریب فکر کنم، خودم از دست خودم دیوانه می‌شوم، چه برسد به اطرافیان‌ام. برای همین است که گاهی اوقات ناخودآگاه پناه می‌برم به همین بازی‌های عقلی و استدلالی. آواز شجریان زمانی مرا تا سر حد جنون می‌برد. سه تار عبادی ویران‌ام می‌کرد. حتی فقط  یک زخمه‌ی جاندار، یک مضراب قوی بدون این‌که بخشی از یک نوازندگی مفصل و طولانی باشد، می‌توانست هوش از سرم برباید. یک غزل خوب تمام روزم را می‌ساخت. الآن هم کمابیش این اتفاق‌ها می‌افتد، ولی نه به آن شدت، نه به آن پیچیدگی. الآن واقعاً باید فرصتی پیدا کنم، حالی پیش بیاید، اتفاقی رخ بدهد، تا مثلاً آن آواز شجریان، با آن تار، سنتور، کمانچه یا ویولون، بنشینند کنار هم و چند لحظه، فقط چند لحظه مرا از خودم جدا کنند. یک جور خاصی شده‌ام. عشق‌ام خیلی آزمودنی‌تر، سنجیدنی‌تر، خیلی انسانی‌تر شده است. هنوز عشق را در تمام وجودم حس می‌کنم. قبلاً فکر می‌کردم عشق، یک جای خاصی متمرکز شده است. الآن انگار عشق، برای من پخش شده. نه تنها در تن‌ام، در فکرم، در ذهن‌ام و در روان‌ام. حس می‌کنم این عشق همین‌جوری دست‌اش را دراز کرده و حتی از شاخه‌ی درختان هم آویزان است.

یک اتفاق دیگر هم فکر کنم افتاده است. انگار با نوشتن قهر کرده‌ام. بعضی وقت‌ها وقتی چیز می‌نویسم، بعضی چیزها خودشان می‌آیند. باید بگذارم این‌ها راه بیفتند. از دل‌ام به ذهن‌ام و از ذهن‌ام به زبان‌ام برسند. حرف‌های دل را می‌گویم. جوان‌تر که بودم ساعت‌های بی‌شماری را با صحیفه‌ی سجادیه می‌گذارندم. «اخلاق محتشمی» خواجه‌ی طوسی، دمساز همیشگی‌ام بود. این حدیث همیشه ورد زبان‌ام بود که: «من اخلص لله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه الی لسانه». هنوز هم همین جور فکر می‌کنم. ولی یک اتفاقاتی افتاده است. نمی‌شود گفت خوب است یا بد. ولی افتاده است. ارزش‌گذاری‌اش نمی‌شود کرد، ولی هست. وجود دارد. خیلی عظیم و بزرگ. هست. به همین سادگی. هست. او هست، من هم هستم. ما با هم هستیم.

از این چیزهایی که من نوشتم شماها چیزی سر در آوردید؟ فهمیدید چه می‌کشم؟ این حس اصلاً قابل انتقال هست یا نه؟

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد