۲

سرگردان ميان دنيا و آخرت

فرض کنيم قرار است زندگی جاويدی بعد از مرگ باشد (يا حتی نباشد). آيا حق داريم از اين دنيا لذت ببريم و از هر چه داريم حداکثر تمتع را ببريم (در چهارچوب هر نظام ارزشی که داريم)؟ می‌شود بگويی حالا اين دنيا زندگی زهر مارت شد، آخرت‌ات را داری و عمر جاودانی هست و خوب و بد آن يکی دايمی است. ولی نکته‌ی دردناک ماجرا اين است که آن زندگی جاودانی تضمين‌اش زياد قوی نيست که حتماً فردا سر از بهشت در بياوری (مگر اين‌که قرائت‌ات خيلی عارفانه باشد). دنيايت هم آن قدر تضمين ندارد که هميشه سعادت و دولت قرين‌ات باشد. پس می‌ماند قصه‌ی «وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی» که «رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن از او». هر لحظه ممکن است هر چه داری به طرفة العينی دود شود و برود هوا. آن وقت تو می‌مانی و هيچ. باد در دست. وضعيت دردناک و تراژيکی است. وقتی می‌بينی کلاً بازنده‌ای. از هر جهت که نگاه کنی مشغول باختی! فقط آن‌ها که عاشقی می‌کنند و گرم عشق‌اند (از هر جنسی) اين وضعيت تراژيک چندان نمی‌آزاردشان. تنها همان گرما، همان ايمان، همان عشق است که سايه‌ی سنگين هولِ‌ اين شب دراز را از سرت دور می‌کند. و از هر طرف که نگاه می‌کنی، وحشت‌ برت می‌دارد. تنهايی بيکرانه از هر سو خودش را به رخ‌ات می‌کشد. آخر کار، ما به چه کسی می‌گوييم برنده؟ خيلی از آن‌ها که زمانی برنده می‌خوانديم‌شان سخت بازنده‌اند، نه اين‌که دل‌مان نخواهد الآن جای آن‌ها باشيم يا اصلاً بگوييم نعمت‌هايی که آن‌ها دارند بد است. مسأله اين باخت وجودی هول‌ناک است که هر روز، هر لحظه، هر ساعت به آدم نيش می‌زند. و من آن قدر پررو هستم که خودم را به نشنيدن می‌زنم. می‌ترسم از روزی که صدا آن قدر بلند شود که ديگر نتوانم خودم را به نشنيدن بزنم. هستی گاهی سبک است گاهی سنگين، گاهی تلخ است، گاهی شيرين. اما شيرينی‌ها زهرِ پنهان دارد. دل به کدام حلاوت دادی که پشت‌اش تلخی نچشيدی؟ پس شيفته‌ی چه هستی اين‌جا، سرگردان ميان دنيا و آخرت؟ مؤمن می‌خواهی باشی، درست و حسابی باش. کافری هم اگر می‌خواهی بکنی، کافری باش تمام عيار. در يکی لذت و گرمای‌اش را بچش و در آن ديگر هول و وحشت و تنهايی‌اش را بکش. اما . . . سرگردان‌ايم. ميان دنيا و آخرت مانده و صدای جرس بلند است. و . . . و هزار بغض فروخورده و صدها سخن ناگفته. و هر روز زمزمه می‌کنم در گوش دل که:‌ گر بمانديم زنده . . . و رنه عذر ما بپذير، ای بسا آرزو که خاک شده! آرزوی ما هم مثل همه‌ی آن آرزوهای خاک شده. خاکی‌هايی هستيم از خاک آمده و روان به سوی خاک. و تمام.

پ. ن. اين را خوانده‌ام، سرگردانی‌ام ده برابر شده است.

۱

مرگ تدريجی «روزانه»

نمی‌دانم امروز ياد چه افتاده بودم که برگشتم وبلاگ‌ام را ديدم و دلم پر زد برای همه‌ی يادداشت‌های روزانه، حکايت‌های تدريجی، تصويرهای لحظه‌ به لحظه و واقعی زندگی. تصويرهايی که درست در ميان آن‌ها می‌شود تمام اصول و اخلاقيات آدم را تماشا کرد. خوش آمدن‌ها،‌ بد آمدن‌ها، شادی‌ها، غم‌ها، خنديدن‌های از ته دل، گريه‌های بغض‌آلود و تلخ. انگار اين رشته دارد گسسته می‌شود، رشته‌‌ی اتصال با خودِ بی‌پرده. شايد يکی از دلايل‌اش اين است که خيلی به چيزهای جدی فکر کرده‌ام و مدام دنبال تحليل و تفکر بوده‌ام. اما يک شأن راستين وبلاگی انگار در غبار رفته است. بايد دوباره از نو وبلاگ را به شيوه‌ی خودم، با تمام ديوانگی‌ها و شوريدگی‌های‌ام، در کنار همه‌ی خروش‌های فکری‌ام، زندگی کنم.

تلويزيون دارد فيلم نشان می‌دهد. می‌روم اگر حس‌اش بود بقيه را بعد فيلم می‌نويسم!

خوب. فيلم تمام شده است و من دوباره برگشتم. البته فقط برگشتم اين را اضافه کنم که اين سيد عباس سيد محمدی خيلی موجود نازنينی است. زبان بی‌پرده و صريح و گاهی اوقات لجوجانه و بعضی وقت‌ها آزار دهنده‌اش را نبينيد (يادتان هست که «کنترلر» کامنت ملکوت را «کريه» می‌‌ناميد و ما را هم سانسورچی؟!).ولی با تمام اين‌ها  آدمی است خيلی يکرنگ و صادق. اين صميميت و صداقت او يک دنيا می‌ارزد. باز هم تکرار می‌کنم. من و خيلی‌ها شايد اساساً با نوع تفکر او مخالف باشند، ولی صفا و سادگی و صميميتی دارد که مرا خوش می‌آيد. همين.

۳

ما همه متهم‌ايم

امروز دوستی تلفن زد از آن سوی اقيانوس و ذکری از شريعتی شد و سخنرانی‌اش «پدر، مادر، ما متهم‌ايم». وسوسه شدم سخنرانی را پيدا کنم و گوش بدهم. متن‌اش را مدت‌های مديدی پيش خوانده بودم، چندان‌که ديگر هيچ از آن‌ها به يادم نمانده بود. الآن دارم سخنرانی را گوش می‌دهم. از همان دو سه دقیقه‌ی نخست که گذشتم، ناخودآگاه اشک در چشمان‌ام حلقه زد. مخصوصاً دقيقه‌های ۱۰ تا ۱۵ را که گوش می‌دادم، ديدم همان رنجی را که شريعتی بيش از سی سال پيش می‌کشيد، هنوز امروز من هم دارم می‌کشم. ما هنوز در همان جهالت‌ها و همان تعصب‌ها دست و پا می‌زنيم که آن روز گرفتارش بوديم. شريعتی، لحن‌اش، همان لحن و لهجه‌ی خراسانی و مشهدی آشنا بود، اما حرارتی که از کلام‌اش بر می‌خاست، هنوز آدمی مثل من را گرم می‌کند. هنوز با اين همه نقدی که از او کرده‌ايم، هنوز با اين‌که زمان درازی گذشته است و بسيار چيزها تغيير کرده است، باز هم گوهر آن سخنان زنده است:‌ دردِ دين و مسئوليت داشتن هنوز از دلِ آن سخنان زبانه می‌کشد. کاش يکی متن‌ کامل اين سخنرانی را از جايی بيابد. سخنان شريعتی بسيار قديمی است، اصلاً سخنان تازه‌ای نيست، اما چه اندازه در روزگار ما زنده است و جان‌دار! فايل صوتی سخنرانی را گذاشته‌ام اين‌جا، خودتان گوش بدهيد. «در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم»، اندک شرری اگر باشد، حتماً تکان می‌خوريد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

لزومی ندارد عيناً شريعتی باشيم و تماماً پيرو او. گوهر سخنان شريعتی، حس مسئوليت او، سخت ستودنی است. شريعتی شايد در ارزيابی بعضی مسايل شتاب‌زده عمل کرده باشد، اما بدون هيچ شکی در کارش صداقت داشت و مهم‌تر از آن منتقد ارتجاع فکری – دينی و ضد-دينی – بود. سخن گفتن از شريعتی واقعاً زائد است. درباره‌ی او حرف خيلی زياد زده شده است، اما چی‌ست که هنوز سخن شريعتی را خواندنی و شنيدنی می‌کند؟ ما امل‌ايم؟ يا هنوز بعضی از دردهای جامعه‌ی ما درمان نشده است؟

۹

جرثومه‌ی سياست

عجب فيلم شگفت‌انگيزی بود اين «تمام مردان شاه». شاهکاری بود و سخت تکان‌دهنده. من هميشه سعی کرده‌ام فاصله‌ام را از سياست حفظ کنم. هميشه باور داشته‌ام که وارد شدن در بازی سياست، شرف آدمی را از او می‌ستاند. و دريغ که در ميدان سياست، بسيار بسيار اندک شمارند آن‌ها که پا به اين دريا می‌نهند و خشک برون می‌آيند، از اين دوزخ می‌گذرند و سرد خارج می‌شوند. اين عده، اگر اصلاً وجود داشته باشند، شمارشان بسيار بسيار اندک است. شايد تقوا را بايد جور ديگر معنا کرد. اما اين را به يقين می‌دانم که سياست برای دو دسته از آدميان هرگز تراشيده نشده است:‌ يکم برای زاهدان و پارسايان و ديگر برای عاشقان! از اين دو دسته که بگذری، هر صنف ديگری از آدميان در سياست سودی دارند و در آن اثری می‌نهند. اين فيلمی که شان پن و جود لا بازی درخشانی در آن دارند، سخت نوميدکننده است. به گمان‌ام، اين همان تصويری است که من از سياست می‌شناسم، تصويری که به واقعيت نزديک‌تر است. سياست آلودگی دارد. و چه خوب است آن‌که می‌خواهد وارد سياست شود، از همان پله‌ی نخست آرمان‌خواهی را بدرود گويد. اين فيلم آينه‌ای از صحنه‌ی سياست کشور ما در هشتاد سال گذشته بوده است يا نه؟ عروسک‌های خيمه‌شب‌بازی قدرت را چه کسی می‌گرداند؟ عروسک‌های رسانه‌ای را، مهم نيست از چه جناحی باشند، اين عروسک‌ها را چه کسی می‌گرداند؟
ديدنِ‌ اين فيلم سخت خلق‌ام را تنگ کرد، آن قدر که هر چه می‌بينم در جهان،‌ تلخ‌کامی است که خودکامه‌گی و بدنامی آدمی. محافظ ويلی استارک، محافظ بددهن و سنگ‌دل‌اش، «شکر»‌ نام داشت! خط «شکر» را بگيريد و برويد تا آن بالا بالاها. حال‌ام بد است. از سياست بيزارم. نمی‌دانم کی قد راست خواهم کرد تا کمی اين دنيای واقعی را جدی‌تر بگيرم، اما حاليا حال‌ام خوش نيست. سياست از هر سو که قدم در آن بنهی، چندش‌آور است. من کجا ايستاده‌ام؟ نمی‌دانم! تقوا چه تلقين می‌کند؟ حيران‌ام! شما که بازی سياست را آسان می‌گيريد و شهوت قدرت ديوانه می‌کند شما را، به دنيای خود انديشيديد يا به آخرت‌تان؟ گمان کنم به هيچ يک نينديشيده بوديد. اگر فکری می‌کرديد، چنان از سياست می‌گريختيد که آهوی رمنده از شير درنده.
۵

این دلِ آبگينه . . . و این همه خون

آخر شب است، يعنی ديگر صبح سه‌شنبه است، و من مشغول کار. ناگهان فکری هجوم آورده است به مغزم و کارم را مختل کرده. هر چه با خودم فکر می‌کنم، می‌بينم يکی از هول‌ناک‌ترين چيزهايی که هميشه از آن گريزان بوده‌ام، «خشونت» بوده است. وقتی می‌گويم خشونت، تمامی مظاهرش، همه‌ی ابعادش، با هر کسی، هر چيزی و هر جايی را می‌گويم. خشونت پدر و مادر با بچه‌ها، خشونت مرد با زن، خشونت قدرت سياسی با شهروندان‌اش (يا با شهروندان‌ِ ضعيف‌تر و در حاشيه‌اش)، خشونت انسان با حيوان‌ها، خشونت انسان با طبيعت، خشونت کارفرما با کارمند . . . فهرستی دراز از اين خشونت‌ها دارم. باورم نمی‌شد که اين سال‌ها آن‌قدر به خشونت حساس شده‌ام که هر جا می‌بينم‌اش، مشمئز می‌شوم و چندش‌ام می‌شود از اين همه حماقت و نفرتی که در دل اين مظاهر خشونت هست. جايی که پدری يا مادری با خشم بر سر فرزند يکی دو ساله‌اش «تشر» می‌زند، جايی که مردی با اقتدار و صدای بلند زن‌اش را ساکت می‌کند يا به او امر و نهی می‌کند، جايی که انسانی خود را مالکِ جان يک حيوان می‌داند و به خود اجازه می‌دهد به آسانی آبِ خوردن جان‌اش را بگيرد – اصلاً چه جای جان گرفتن؟ حتی آزردن حيوانی – (چه آن حيوان پرنده‌ای باشد، يا خزنده‌ای يا چرنده‌ای يا درنده‌ای) حتی وقتی که آن حيوان کاری به کارت ندارد يا تو راهی بهتر سراغ داری که جان‌اش را نگيری و از چنگال‌اش برهی، جايی که قدرت سياسی اخلاق را زير پا می‌گذارد و به بهانه‌ی قانون خشن‌ترين برخوردها را با بی‌دفاعان تحت حاکميت‌اش می‌کند؛ اين‌جاها پست‌ترين و تاريک‌ترين نقاط کارنامه‌ی انسان هستند. اين‌ها مرا شرمسار می‌کند که نام عمومی گروهی از موجودات يعنی «انسان» را بر خود دارم که چنين شرم‌آور رفتار می‌کنند. اگر نبودند آن‌ها که رحمت و رأفت و بشردوستی از گفتار و کردارشان تراوش می‌کند، سزاوار بود بميرد اين آدمِ خشن، اين آدمِ «سفاک». آن عده از ما که در جاهايی، در کشورهايی، در شهرهايی زندگی می‌کنيم که خشونت، خون‌ريزی و درشتی با انسان‌ها، حيوان‌ها و طبيعت را نمی‌بينيم، يکی از بزرگ‌ترين موهبت‌های زندگی انسانی را داريم.

بارها با خودم فکر کرده‌ام که چه باعث شده است اين همه به خشونت حساس باشم، يا حساس‌تر شوم. نخستين دليل‌اش نوع خاص تربيت دينی‌ام بوده است که با آن‌چه در محيط‌ام آموخته‌ام و آن‌چه خود به خود تلقين کرده‌ام، خشونت را ضد-اخلاقی ديده‌ام هميشه. دومين و مهم‌ترين دلیل‌اش،‌ حضور و وجود پر نور بانو است که سخت از خشونت گريزان و بيزار است و مرا هم شديداً به خشونت زبانی، تصويری و عملی حساس کرده است. اين دلیل ديگر، اما، دليلی است که برای بعضی‌ها بدون شک قابل فهم نيست: اين مخمل، گربه‌ی زبان بسته و ناقلای خانه‌مان، سخت مرا به دردهای «حيوان‌»ها حساس کرده است! وقتی فکر می‌کنم که تصور درد کشيدن همين پسرکِ شيطانِ خانه چقدر روح‌ام را می‌آزارد، مقايسه‌اش با ساير خشونت‌ها ديگر معلوم است چه اثری در من می‌نهد. دليل ديگری هم البته دارد: زيستن در اروپا، که خود البته خالی از خشونت نيست، حساسيت مرا به خشونت افزون‌تر کرده است. آن‌ها که اين‌جا زيسته‌اند و در کشورهای جهان سوم، نه راه دور نرويم، در ايران خودمان زندگی کرده‌اند، می‌فهمند که هر چقدر غرب را بد بدانند و وطن را ستايش کنند، و هر چقدر در اروپا خشونت‌های مختلف باشد، خشونت‌هايی که هر روزه در ايران می‌بينم يا درباره‌اش می‌شنويم اين‌جا نيست. خشونت و ضعف يا فقدان دموکراسی رابطه‌ای تنگاتنگ با هم دارند، درست همان‌طور که خشونت و «وجود دموکراسی» هم با يکديگر رابطه دارند. باشد بحث فلسفی-سياسی ماجرا برای يادداشتی ديگر.

پ. ن. واقعاً لازم است بنويسم يکی از دلايل نوشتن اين يادداشت چه بود؟ دو روز است جلوی خودم را گرفته‌ام هيچ نگويم، نشد. آخر کار هم اين همه طفره رفته‌ام، به درها گفته‌ام که همه‌ی ديوارها بشنوند! اين يادداشت کوروش را بخوانيد شايد بعضی‌ها تکانی بخورند؛ يا اين يادداشت پرستو را.

۰

اين گذشته‌ی پر آشوب

به سرم زد امشب که چيزی را از ميان کتاب‌های انبار شده پيدا کنم. بعد از کلی تميزکاری و مرتب کردن به هم ريختگی‌ها، يکی از دفتر تلفن‌های قديم‌ام را يافتم. دفتر تلفن که چه عرض کنم، يک تقويم کوچک جيبی که در هر گوشه‌ی آن شماره تلفنی بود،‌ صدها شماره تلفن. شماره تلفن‌هايی از عجيب‌ترين آدم‌هايی که با آن‌ها برخورد کرده بودم – و آدم‌های کاملاً معمولی. مروری بر آن همه شماره تلفن و به ياد آوردن آن گذشته سخت حال‌ام را دگرگون کرد. حالتی غريب دارد به ياد آوردن گذشته، گذشته‌ای که نمی‌دانی بايد حفظ‌اش کرد يا فراموش‌. گذشته‌ای پر آشوب و آتشفشانی که هنوز هم حرارت‌اش را بعد از پنج سال حس می‌کنم: حس تابستان‌های داغ تهران و شب‌های قلهک؛‌ حس تمام ديوانگی‌هايی که به سرعت برق و باد گذشت و اکنون جای خود را به آرامش و سنجيدگی داده است. هنوز آن حس مبهم خمارم می‌کند. حال غريبی بود. حال وسوسه، حال شيدايی، حال عرفان‌های پر جذبه و کشش، حال بی‌خويشی، حالِ بی‌کسی،‌ حال تنهايی. روزگار غريبی بود. دوست دارم دفعه‌ی بعد که رفتم تهران ببينم می‌شود آن همه ديوانگی، آن همه شيدايی، آن همه بی‌تعلقی را باز زنده کرد يا نه. اما من ديگر آن آدم سابق نيستم. نه شدنی است آن حال، نه خواستنی. حالی بود که بود. همين. نه کمتر نه بيش‌تر. بعضی اوقات به صفا و سادگی آن روزهای خودم غبطه می‌خورم. اما حالا آن سادگی را چیز ديگری می‌بينم. بگذريم. بهتر است دفتر تلفن را ببندم. بس است آشوب گذشته. حال و آينده به قدر کافی آشوب دارد.

۵

حالا چرا؟

خوب. گفته بودم درباره‌ی تونی بلر می‌نويسم؟ حرف‌ام را پس می‌گيرم. درباره‌ی بنان می‌نويسم. اصلاً بگذاريد برای‌تان قصه بگويم. چیزی شبيه بيوگرافی. من اساساً تا شانزده هفده سالگی هيچ ميانه‌ی خوبی با موسیقی نداشتم. يعنی داشتم ولی تا آن موقع جدی به آن فکر نکرده بودم. یکی دو سال اول دبيرستان‌ام که دوره‌ی شکل‌گيری فکری‌ام بود، عملاً شيوه‌ی زاهدانه‌ای اختیار کرده بودم و هیچ نوع موسيقی‌ای گوش نمی‌دادم. بالاخره با هزار زور و زحمت خودم را راضی کرده بودم موسيقی سنتی گوش بدهم! بماند که گشوده شدن راه موسيقی، آن هم با حساب و کتاب، همان و رفتن تا آخر خط همان!

القصه، اولين آلبوم موسيقی سنتی که شنيدم «يادگار دوست» ناظری بود که بعد از آن تا مدت‌ها ديگر هرگز ناظری گوش ندادم. بعد از آن «بيداد» شجريان را گوش دادم. به دنبال‌اش «مرکب‌خوانی» را و «دستان» را و «آستان جانان»‌ را. دانشجوی ریاضی که شدم، يکی از هم‌دوره‌ای‌های‌ام، حسين کوهجانی، که هر کجا هست خدايا به سلامت دارش، به اصرار می‌خواست من ناظری گوش بدهم و سراج. جان‌اش به لب رسيد تا مرا قانع کرد. وقتی هم دل سپردم به اين‌ها دل سپردنی خوب بود و با آلبوم‌هايی خوب‌تر.

اما بنان در همان ميانه از راه رسيد. سال‌های اول دانشجويی بود و اوج عاشقی و شيدايی. خاطرم هست که هر تصنيفی از بنان می‌شنيدم، مرا می‌برد به سال‌های بسيار بسيار دوری که هرگز نديده بودم. هر کدام جوری مرا تکان می‌داد. «حالا چرا» را که گوش دادم (و الآن در نغمه‌ی روز است و همين الآن هم دارم گوش می‌دهم‌اش)، در همان بار نخست، سخت گريستم. گريستم برای خودم. گريستم برای شهريار. گريستم برای بنان. احوال بسيار خوشی بود. اصولاً آن روزها با تکان خوردن برگی هم اشک‌ام سرازير می‌شد. بسيار آتشين مزاج بودم آن روزها (الآن خيلی خيلی متعادل شده‌ام؛ اگر کسی آن روز مرا ديده باشد می‌داند چه می‌گويم). سرم پر بود از سودای مجادله‌های کلامی و دينی و در عين حال، شوريده سر بودم و شيدا. ولی سخت آبگينه‌دل بودم. يادم هست يک روز توی خيابان دانشگاه مشهد، به عادت هميشگی‌ام، کتابفروشی‌ها را شروع کرده بودم به جوريدن. آن اواخر رسيده بودم به کتابفروشی خرامانی. رفته بودم سراغ بخش شعر. «سياه مشق» سايه را برداشتم. بازش کردم و شروع کردم به خواندن. هر چه بيشتر می‌خواندم زانوهای‌ام بيشتر شل می‌شد. پاک به سرم زده بودم. کتاب را خريدم. مثل ديوانه‌ها شده بودم. داغ بودم. خون به مغزم دويده بود. نمی‌دانم دقيقاً چه سالی بود. پای همان نسخه‌ی کتاب که آن روز خريدم تاريخ‌اش هست. کتاب الآن مشهد است. ولی بايد اوايل دهه‌ی هفتاد شمسی باشد. و سايه از آن روز دمخور و دمساز عاشقی‌ها و شوريدگی‌های من شد.

کمی جبران مافات کردم. نه؟ خوب بس است ديگر. برويد خودتان همين «حالا چرا» را از طربستان، از نغمه‌ی روز گوش بدهيد. سعی می‌کنم بيشتر به همين موسيقی‌ام برسم و طربستان. اين روزها دل و دماغ حرف‌های علمی و انتقادی زدن مثل اين‌که دست نمی‌دهد!

۸

من و اين حال معلق

امروز دوستی می‌گفت مدت‌هاست در وبلاگ از خودت چيزی نمی‌نويسی و همه چيز شده است تخصصی و فنی و انتقادی و اين چيزها. راست می‌گفت. انگار روز به روز آن خودِ پنهان را بيشتر دارم به پستو می‌برم. شايد يکی از دلايل‌اش مشغله‌ی فراوان کاری باشد. شايد عوض شدن دغدغه‌های‌ اصلی‌ام. شايد هم يکنواخت شدن بعضی چيزهای روزمره. اما حقيقت‌اش اين است که من مدت‌هاست دچار حس تعليق‌ام. انگار توی درياچه‌ای، استخری، روی آب خودم را رها کرده باشم. «تگرگی نيست،‌ مرگی نيست» اما صداها هم صداهای سرما و دندان نيست. رنج‌های‌ام خيلی ملموس‌تر و سنجيدنی‌تر شده‌اند. اما دچار حس بی‌حسی شده‌ام. اين حس توصيف کردنی نيست. خودم شديداً به اين وضعيت آگاهی دارم. به طرز دردناکی حضور سنگين‌اش را در تمام ابعاد وجودم حس می‌کنم. يعنی می‌دانم که ديگر بعضی حال‌ها، بعضی انقلاب‌های درونی، مثل شهاب از آسمان ذهن‌ام رد می‌شوند. کار من، کار صيادی است که بايد دايم مترصد عبور صيدش باشد. اين‌جا، اين فضای بيکران ذهن و خيالِ من، بيشه‌ی پر نعمتی نيست که در گوشه‌ای بنشينی و بياسايی و همه چيز، هر چه اراده کنی، تا دست دراز کنی به دست‌ات بيايد. عالم من، بهشتی نيست. تقلا می‌خواهد رسيدن به هر چيز باطنی و درونی. ابزارهای‌اش هم برای‌ام مهيا است. يعنی می‌شود حسی گرم و شيرين را آزمود. می‌شود قطره‌ی اشکی هم افشاند. می‌شود آدم از خودش حساب بکشد. مجال عبادتی و فرصت محاسبه هم دست می‌دهد. اما يک چيزی شده‌ام بی‌خويشتن؛ بی‌خود؛ رها. يک چيزی شده‌ام. يک چيز ديگر. نمی‌دانم چه.

اما از خدا پنهان نيست، از شما چه پنهان. بعضی چيزها هستند که حسابی مشغول‌ام می‌کنند. از بعضی چيزها خيلی لذت می‌برم. يک بار ديگر هم گفته‌ام که خواب را خيلی دوست دارم. نه فقط از اين جهت که، خوب، آدم می‌خوابد و استراحت است و اين حرف‌ها. برای من خواب، جدای آن جنبه‌ی مادی‌اش یک تجربه‌ی معنوی هم هست. وقتی می‌خوابم، تا دل‌تان بخواهد خواب می‌بينم. رؤياهای دنباله‌دار دارم. درست مثل سريال‌های تلويزيونی خواب می‌بينم. آدم‌های مرده، آدم‌های زنده. آرزوهای پژمرده، آرزوهای آينده. عالم رؤيا عالم عجيبی است برای من. خيلی مثالی است. خيلی چيزها برای من در رؤيا متمثل می‌شود. و هان، نکته‌ی ديگر، همان چيزی است که پهلو به پهلوی خواب است: يعنی مرگ. من با مرگ يک جور خاصی رابطه دارم. يک رابطه‌ی ولرم. نه از مرگ می‌ترسم، نه شيفته‌اش هستم. حضورش را مثل خوردن و خوابيدن پذيرفته‌ام. مرگ را انگار ديگر يک حادثه نمی‌بينم. مرگ برای من گويی شده است عمل طبيعی انسان. به همان سادگی که آدم می‌خورد و می‌خوابد، به همان سادگی هم می‌ميرد! فرق‌اش در حس و برداشت اطرافيان از آن عمل است. تجربه‌ی مرگ برای من دقيقاً مثل رؤيايی است که پايان ندارد. به اين زودی‌ها کسی از خواب بيدارت نمی‌کند. يک خواب خيلی خيلی طولانی است! اگر بنشينم به اين ابعاد وجودی و به اين تجربه‌های غريب فکر کنم، خودم از دست خودم ديوانه می‌شوم، چه برسد به اطرافيان‌ام. برای همين است که گاهی اوقات ناخودآگاه پناه می‌برم به همين بازی‌های عقلی و استدلالی. آواز شجريان زمانی مرا تا سر حد جنون می‌برد. سه تار عبادی ویران‌ام می‌کرد. حتی فقط  يک زخمه‌ی جاندار، يک مضراب قوی بدون اين‌که بخشی از يک نوازندگی مفصل و طولانی باشد، می‌توانست هوش از سرم بربايد. يک غزل خوب تمام روزم را می‌ساخت. الآن هم کمابيش اين اتفاق‌ها می‌افتد، ولی نه به آن شدت، نه به آن پيچيدگی. الآن واقعاً بايد فرصتی پيدا کنم، حالی پيش بيايد، اتفاقی رخ بدهد، تا مثلاً آن آواز شجريان، با آن تار، سنتور، کمانچه يا ويولون، بنشينند کنار هم و چند لحظه، فقط چند لحظه مرا از خودم جدا کنند. يک جور خاصی شده‌ام. عشق‌ام خیلی آزمودنی‌تر، سنجيدنی‌تر، خيلی انسانی‌تر شده است. هنوز عشق را در تمام وجودم حس می‌کنم. قبلاً فکر می‌کردم عشق، يک جای خاصی متمرکز شده است. الآن انگار عشق، برای من پخش شده. نه تنها در تن‌ام، در فکرم، در ذهن‌ام و در روان‌ام. حس می‌کنم اين عشق همين‌جوری دست‌اش را دراز کرده و حتی از شاخه‌ی درختان هم آويزان است.

يک اتفاق ديگر هم فکر کنم افتاده است. انگار با نوشتن قهر کرده‌ام. بعضی وقت‌ها وقتی چيز می‌نويسم، بعضی چيزها خودشان می‌آيند. بايد بگذارم اين‌ها راه بيفتند. از دل‌ام به ذهن‌ام و از ذهن‌ام به زبان‌ام برسند. حرف‌های دل را می‌گويم. جوان‌تر که بودم ساعت‌های بی‌شماری را با صحيفه‌ی سجاديه می‌گذارندم. «اخلاق محتشمی» خواجه‌ی طوسی، دمساز هميشگی‌ام بود. اين حديث هميشه ورد زبان‌ام بود که: «من اخلص لله اربعين صباحا ظهرت ينابيع الحکمة من قلبه الی لسانه». هنوز هم همين جور فکر می‌کنم. ولی يک اتفاقاتی افتاده است. نمی‌شود گفت خوب است يا بد. ولی افتاده است. ارزش‌گذاری‌اش نمی‌شود کرد، ولی هست. وجود دارد. خيلی عظيم و بزرگ. هست. به همين سادگی. هست. او هست، من هم هستم. ما با هم هستيم.

از اين چيزهايی که من نوشتم شماها چيزی سر در آورديد؟ فهميديد چه می‌کشم؟ اين حس اصلاً قابل انتقال هست يا نه؟

۲۱

بأی ذنب؟

الآن تکه فيلمی را ديديم از صحنه‌ی برخورد (!) برادران پليس با دختری که به تشخيص آن‌ها بدحجاب بود. دخترک ضجه می‌کشيد که نمی‌آيم. زنک‌های پليس به زور می‌کشاندنش وسط خيابان که بچپانندش توی بنز. دخترک فرياد می‌زد نمی‌آيم، نمی‌خواهم. مردم هم آشفته و پريشان جمع شده بودند به نظاره و کاری از کسی بر نمی‌آمد. شب‌ام ويران شد. مشمئزکننده‌تر از اين صحنه نديده بودم. جوری با دخترک رفتار می‌کردند که با يک قاتل، با يک آدمکش رفتار می‌کنند. نمی‌دانم اين‌ها را کدام با شعوری که دردِ دين دارد می‌خواند. اما چيزی که من ديدم، مونتاژ فيلم نبود. خبری هم نبود که دهان به دهان رسيده باشد که در صحت‌اش شک کنم. يقين دارم که همه‌ی شما که در ايران هستيد چنين صحنه‌هايی را ديده‌ايد. فرض را بر اين می‌گيرم که اين اتفاق فقط يک بار افتاده است و تصادفاً همين يک بار هم فيلم‌اش منتشر شده است. همين يک‌بار برای بی‌آبرو کردنِ اين حاکميت و اين پليس کافی است. می‌دانم که اين‌ها به گوش حاکمان حکم همان ميخ آهنين در سنگ را دارد. می‌نويسم دل‌ام خنک شود. می‌نويسم که زجری را که می‌کشم از ديدن اين‌ها کمی تسکين يابد. هيچ کار از دست هيچ کس بر نمی‌آيد. در اين کشور دين‌داری، اخلاق و تقوا ديری است که مرده است. بگرييد بر مرگ دين، بگرييد بر مرگ تقوا، بگرييد بر مرگ خدا! خدا را کشته‌ايد و خود خدايی می‌کنيد. شنيع‌تر از اين رفتار را به چشم نديده بودم. من يکی خيلی خيلی دير ديده‌ام اين‌ها را و آن‌ها را هم که ديده بودم چند سالی است فراموش کرده‌ بودم. می‌دانم که هزاران بار اين اتفاق‌ها در ايران ما افتاده است، به نام خدا، به نام دين، به نام امنيت و به کام خداناشناسان، به کام دين‌داران مزور و رياکار، به کام همه‌ی آن‌ها که امنيت را می‌ربايند. به کام‌ آن‌ها که در لباس چوپان گله را غارت می‌کنند،‌ به کامِ آن‌ها که دست‌شان نمی‌رسد (يا نمی‌خواهند)‌ جانيان واقعی را پای ميز عدالت بکشانند، رعب و وحشت در دل مردم عادی می‌افکنند که بگويند امنيت آفريده‌اند. يعنی اين همه پليس هيچ کدام‌شان وجدان ندارند؟ هيچ کدام اخلاق ندارند؟ هيچ کدام خدا را ناظر بر کار خود نمی‌بينند؟ نمی‌دانند تقوا، همين تقوايی که قرآن مدام به آن امر می‌کند، بسی وسيع‌تر و بسيار گسترده‌تر از صلاحديد و مصلحت حکومت‌هاست، ولو آن حکومت داعيه‌ی نمايندگی خدا و معصوم داشته باشد؟ آن‌چه در ايران رخ می‌دهد، عزای تقواست، نه بر قراری امنيت و حفظ عفاف. يک بار به قلب‌تان مراجعه کنيد! يک بار به فطرت‌تان برگرديد. اگر فطرت‌تان کاری را که می‌کنيد هنوز تأييد می‌‌کند، ديری است که دل‌هاتان سخت و سياه شده است. وقت قساوت قلب‌تان است؛ ديری است که نقض پيمان با خدای خويش کرده‌ايد: «فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَنسَُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِ وَلاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَىَ خَآئِنَةٍ مِّنْهُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِّنْهُمُ» (سوره‌ی ۵، آيه‌ی ۱۳) [ولى بخاطر پيمان‏شكنى‏، آنها را از رحمت خويش دور ساختيم‏؛ و دلهاى آنان را سخت و سنگين نموديم‏؛ سخنان [خدا] را از موردش تحريف مى‏كنند؛ و بخشى از آنچه را به آنها گوشزد شده بود، فراموش كردند؛ و هر زمان‏، از خيانتى [تازه‏] از آنها آگاه مى‏شوى‏، مگر عده كمى از آنان‏؛]. هم شمايان کلام خدای را تحريف کرديد و به اين شکل فجيع‌اش در آورديد.

پ. ن. اين يادداشت کوروش را هم بخوانيد: «در مورد حجاب» و اين را: «باز هم حجاب». اين را هم از محمدرضا ويژه بخوانيد: «دور باطل توسل به زور برای تحمیل ارزشها یا پوششی برای ناتوانی‌ها»؛ اين را هم از سيدآبادی هنوز ببينيد: «که آبروی شريعت به تار مو نرود».

۳

ای واژه‌ی خجسته‌ی آزادی . . .

داشتم اين فيلم «الماس خونين» را می‌ديدم. سخت تکان دهنده است اين فيلم. اساساً هر آن‌چه که به آفريقا و رنج‌های کشورهای مصيبت‌زده‌ی جهان سوم مربوط باشد، خواندن، شنيدن و ديدن‌اش اعصاب پولادين می‌خواهد. آن‌ها که در کنج عافيت نشسته‌اند نمی‌فهمندش. فيلم را که می‌ديدم، مدام به يادِ اين شعر اخوان بودم که:

از تهي سرشار ، جويبار لحظه‌ها جاریست.
چون سبوی تشنه ، کاندر خواب بیند آب
 واندر آب بيند سنگ
دوستان و دشمنان را می‌شناسم من!
زندگی را دوست می‌دارم!
مرگ را دشمن!
وای! اما با که بايد گفت اين
من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن!
جويبار لحظه ها جاری …!

و چه دردناک است که ما دوستانی داريم که گاهی از شر آن‌ها به دشمن التجا می‌بريم! چنان از نيش اين مارها سخت گزيده شده‌ايم که دست به دامان اژدها می‌شويم. از زندگی به دامان مرگ می‌گريزيم،‌ بس که اين زندگی زندگی نيست! چرا بايد زندگی را چنان بر مردم تلخ کرد که مرگ را بر آن ترجيح دهند؟ اين درد در همه جای جهان سوم هست. در همه‌جای آفريقا، در همه جای خاورميانه و مشرق زمين هست. و ما هر چه جان می‌کنيم، عُمْر، خطاب‌اش می‌کنيم. هر چه تحقير و توهين است، آزادی می‌بينيم (می‌گوييم اندکی که آزادی هست حالا) و بی‌اعتنا و سر به زير تن می‌دهيم و تسليم می‌شويم. چرا؟ چون از دوست به دشمن التجا برده‌ايم! و دوست کی‌ست و دشمن کجاست؟ يافت‌اش سخت نيست. کمی اگر عمق درد و فاجعه را بهتر حس کنيم، دوستان و دشمنان هر دو تمام قد در برابر ما ايستاده‌اند. در اين غوغا که دوست را از دشمن نمی‌توان تشخيص داد، سنگ محک کدام است؟ عيار تشخيص به دستِ کی‌ست؟

تماشای رنجِ‌ آدميان دود از سرم بلند می‌کند. بيش از آن ديدنِ رنجِ جهلِ آدميان و خودفريبی‌شان می‌آزاردم. ياد سايه می‌افتم که چه خوب و رسا دردهای ما را تصوير می‌‌کند. باشد برای وقتی ديگر که شعر سايه را هم بگذارم کنار اين هذيان‌ها.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد