۴

من يکی مجنون ديگر . . .

سنگ خارا . . . عليرضا قربانی . . . آن هم فرهاد فخر‌الدينی:

بدون شرح . . .

۴

مهربانی کافی نيست . . .

همين جمله‌ی کوتاه را می‌گويد: «مهربانی کافی نيست». راست می‌گويد. دست‌ات که از همه جا کوتاه باشد، در بهترين حالت، متهم به تن‌آسايی هستی، متهم نه، اصلاً هستی. تمام راه با خودم فکر می‌کردم اين سکه‌ی قلب – اين قلب – را کجا می‌شود خرج کرد؟ کسی نمی‌خردش! خوب باشی يا بد، همیشه بدهکاری. بدهکار جاويد. با هیچ کس هم سنجيده نمی‌شوی. اين ترازو فقط يک کفه دارد! روی شاهين اين ترازو هم نوشته‌اند: «مهربانی کافی نيست».

صبح، دم سحر، حافظ را باز کرده بودم اين ابيات آمد:
دفتر دانشِ ما جمله بشوييد به می
که فلک ديدم و در قصدِ دلِ دانا بود
می‌شکفتم ز طرب زانکه چو گل بر لب جوی
بر سرم سايه‌ی آن سرو سهی بالا بود
مطرب از درد محبت عملی می‌پرداخت
که حکيمان جهان را مژه خون پالا بود
قلب اندوده‌ی حافظ برِ او خرج نشد
کاين معامل به همه عيب نهان بينا بود

تازه می‌فهمی غمِ بی‌نهايت، غمِ بيکرانه، غم نامتناهی يعنی چه؟ و اما حزنی فسرمد و اما ليلی فمسهد! پر بيراه نيست. امروز روز بيست و يکم رمضان است.

۱

در بيابانِ فنا . . .

هميشه با خودم فکر می‌کردم آيا ممکن است روزی زندگی‌ام چنان تغيير کند که اگر امروزم را با ديروز مقايسه کنم، هيچ شباهتی نتوانم پيدا کنم؟ ناگفته پيدا است که اگر محال نباشد بسيار بسيار بعيد است. زندگی آدمی از دل آن‌چه در گذشته بوده است می‌رويد. اما مگر اين منافات دارد با اين‌که ناگهان راهی را اختيار کنی يا تصميمی را بگيری و بر آن تصميم استوار بمانی؟ البته که نه. و عشق ساده‌ترين تصميم است (اگر بشود اسم تصميم را روی آن گذاشت)! بار اصلی عشق را معشوق به دوش می‌کشد. عاشق کافی است خود را به کمند معشوق آويزان کند و بس. ديگر معشوق است که او را دنبال خودش می‌کشاند و به وجهی معشوق است که اسير عاشق است! اما واقعاً می‌شود آدمی چنان استحاله پيدا کند که امروزش به ديروزش شبيه نباشد. می‌شود جوری باشد که هميشه می‌خواسته باشد. هميشه می‌خواندم برای خودم که:
در دل‌ام بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود!
واقعاً هم باطل بود! تنها چيزی که بود، سعی و کوششی بود برای بی‌ دوست نبودن. همين. حالا که دارم به سوی قله‌ی چهل سالگی نزديک می‌شوم – اگر واقعاً بشوم – با خودم می‌گويم:
در بيابان فنا گم شدن آخر تا کی؟
ره بپرسيم مگر پی به مهمات بريم
و در راستای همان کوشش بالا:
در ره نفس کزو سينه‌ی ما بتکده شد
تير آهی بگشاييم و غزايی بکنيم!

يعنی می‌شود؟

پ. ن. اين «واقعاً» را من و بانو به معناهای مختلفی به کار برده‌ايم از جمله به معنای «آمين». يک معنای ديگرش هم «ان‌شاءالله» است!

پ. ن. ۲. اوه!‌ حالا کو تا چهل سالگی؟! جو پيغمبری بعضی وقت‌ها آدم را می‌گيرد ها!

۴

شب قدر

شب قدر آدم نمی‌نشيند پای کامپيوتر با کسی چت کند. چت هم اگر قرار باشد بکنی، بايد با خدا چت کنی! . . . يا احتمالاً با عشق، با معشوق، با حضور، با تمام مهابت او . . . تازه می‌شود با ضربتی که بر فرق علی فرود آمد و رستگارش کرد هم چت کرد؛ با آن زخم مقدس. می‌شود با او، می‌شود با زخم گفت‌وگو کرد. هنوز به وقت لندن چند ساعتی مانده است تا آن ضربت بر فرقی فرود بياید که خود فارق خير و شر بود.

پ. ن. آن‌قدر نشستيم به انتظار قدر که آسمان لندن گريستن‌اش گرفت و ما با چشم‌های خسته مشغول چای نوشيدن‌ايم!

۲

ثبت شدم

ثبت شدم. يک ساعت پيش. ولی نمی‌دانم فاتح شدم يا نه! هنوز خبری از فتح نيست. ثبت‌اش بيشتر به ثبت‌احوال شبيه بود. مثل وقتی که برای  طفل نوزادی شناسنامه صادر می‌کنند يا گواهی فوت متوفا را می‌دهند. به يک معنا هم متولد شده‌ام و هم وفات يافته‌ام. ولی بخش فتح‌اش، بيشتر به يک قشون‌کشی چند ساله شبیه است که حالا حالاها فتح‌اش مانده است تا از راه برسد. نامفهوم بود نه؟ برای خودم هم نامفهوم است. سخت نگيريد. آدم بعضی وقت‌ها در وبلاگ‌اش چيزهايی می‌نويسد که يا فقط خودش می‌فهمد يا دو سه نفر ديگر هم در اين فهم شريک می‌شوند. اگر فهم‌اش يا حدس‌اش دشوار است، زياد به خودتان زحمت ندهيد. از يک ساعت پيش همه‌اش به فروغ فرخزاد فکر می‌کردم و ثبت و فتح‌اش. ولی شعرش چندان مناسبت‌ با موقعيت نداشت. بگذریم!

۰

حس دوگانه‌ی آويختگی

بعضی وقت‌ها آدم – يعنی خودم – حس می‌کند آويزان است. آویزان است به مويی. به رشته‌ای که نمی‌دانی محکم است یا به باريکی مو. بعضی وقت‌ها – تازگی‌ها خيلی وقت‌ها – مثل بيد به خودم می‌لرزم. از بيم اين‌که جايی پای‌ام را کج بگذارم، جايی خطا بکنم، جايی حرف نادلخواهی بگويم. از وحشت آزار دادن و آزار ديدن. اما همين آدمی که مثل بيد می‌لرزد، بعضی وقت‌ها ميان اين همه هول و هراس، سکينه‌ای پيدا می‌کند، طمأنينه‌ای می‌يابد شگفت‌انگيز. انگار نه انگار که ممکن است دنيا بر سر جهانيان همين الآن آوار شود. می‌فهميد چه می‌گويم؟ اين حس دلشوره‌ای که ناگهان بی‌هيچ دليلی وجود آدم را مثل برگی پاييزی در دست باد به اين سو و آن سو می‌کشاند، اصلاً نمی‌دانی کی و از کجا آمده است. اما می‌آيد و به همان سادگی آرامشی از پی‌اش می‌رسد. درست مثل وقتی که بارانی سنگين باريده است و بعد آفتاب پرده‌ی ابر از چهره‌اش بر می‌دارد. رنگين کمان آسمان‌ات را رنگ‌آميزی می‌کند. هوا صاف است. نسيم دلنوازی می‌وزد. پرنده‌ها آرام‌آرام می‌خوانند. بعضی وقت‌ها هم گربه‌ی خانه، مخمل‌مان، ميو کنان سرش را به پای‌ات می‌مالد که لوندی کند برای‌ات. وسط اين همه تلاطم دل‌ات به عشق خوش است. اما آن حس آويختگی هست. به هزار و يک زبان خواستم وصف‌اش کنم، نشد. خواستم خودم را تبرئه کنم، نشد. خواستم تقصير را خودم به گردن بگيرم، باز هم نشد. می‌فهمی عجز مطلق يعنی چه؟ اين را اگر بفهمی تازه با ذرات وجودت حس کرده‌ای که توی رودخانه افتادن يعنی چه. آن وقت می‌فهمی که با جريان آب حرکت کردن يعنی چه. وقتی می‌فهمی اين دل به موج سپردن يعنی چه که بدانی و آگاه باشی که داخل اين رود هستی و بی‌سر و پا داری می‌روی. آدمی که نفهمد دارد کشيده می‌شود، خيلی وقت‌ها فکر می‌کند اين خودش است که چه شاهکاری کرده.

شاهکارتر از اين‌ها وقتی است که خيلی مرتب می‌نشينی، قلم دست‌ات می‌گيری، يا خودت را آماده‌ی سخنرانی می‌کنی. حرف‌های جدی می‌زنی. از تک‌تک حرف‌هات عقلانيت می‌تراود. سال‌ها نشسته‌ای فکر کرده‌ای و الآن دو سه جمله می‌نويسی که همه حس می‌کنند چقدر فکر پشت‌اش هست. زکی! کجا بودی اين همه وقت؟ خواب بودی؟ موج‌ها را ندیدی؟  . . . بعد يک روز مثل امروز، می‌نشينی به هذيان‌گويی. حرف‌هايی می‌زنی که شايد وقتی خودت هم دوباره بخوانی بی‌سر و ته به نظر می‌رسد. همه چيز شده است چند تا تصوير، چند تا کلمه: برگ، باد، موج، شنا، خورشيد، دلشوره، طمأنينه، دريا، رود، غرق، آويختگی، امنيت، ناامنی، اميد، دل به دريا زدن. من اسمِ اين‌ها را زندگی گذاشته‌ام. الآن نمی‌دانم اشتباه کرده‌ام يا نه. ولی هنوز هم اسم‌اش را می‌گذارم زندگی و به هر ضرب و زوری هم که باشد – سخت باشد يا ساده – می‌چسبانم‌اش به اميد. بقيه‌ی جاهای خالی اين پازل را خودتان به سليقه‌ی خودتان پر کنيد، می‌شود داستان خودتان، هذيان‌های خودتان. همه بلدند هذيان بگويند. اين هنر را همه دارند. هر چه هذيان‌ات بی‌ربط‌تر باشد، شايد عده‌ای هنری‌تر ببيندش. دارم می‌روم جلسه. دارد دیر می‌شود.

۴

دستِ پنهان

چندين سال پيش، زمستان ۱۳۷۶ و بهار ۱۳۷۷، با بوی عطری آشنا شدم که هر بار جايی به مشام‌ام می‌خورد ناخودآگاه درنگ می‌کنم. می‌ايستم. خيال‌ام بال می‌کشد به دور دست‌ها. انگار چيزی جايی جا مانده است. ولی هست. يا شايد هم هيچ کدام از اين‌ها نيست. شايد همين بوی غریبی است که در جان آدم می‌ماند. اين عطر، و فقط همين عطر نه نمونه‌های تازه‌اش، سخت تکان‌ام می‌دهد. دل‌تان خواست برويد به وب‌سايت‌اش و نمونه‌اش را سفارش بدهيد بفرستند در خانه‌تان! ديشب پيش از خواب لپ‌تاپ به دست نشسته بودم و آخرين جيره‌ی روزانه‌ی مقالات و اخبار و اطلاعات را مصرف می‌کردم. کنار سرم، اين عطر با هر وزش نسيمی در جان‌ام رسوخ می‌کرد و گذشته را زنده می‌ساخت. هيچ عطری تا به امروز به قدر اين یکی در جان‌ام ننشسته است. اين عطر چه سرّی دارد؟

۲

آی آدم‌ها، آدم شويد!

يک داستانی خوانده‌ام، برای چندمين بار، از نويسنده‌ای که خوب می‌شناسم‌اش. جسته گريخته از وسط‌اش، آخرش، اول‌اش، هی خوانده‌ام و دوباره خوانده‌ام. حال‌ام خراب شده است از يادآوری بعضی اتفاق‌ها. چيزهايی که به گذشت زمان، يا عبور زندگی، آگاهانه يا ناآگاهانه به باد فراموشی می‌دهيم‌شان. اين حافظه‌ی ماست؟ حافظه‌ی تاريخ است؟ حافظه‌ی کشور است؟ با خودم فکر کردم که مردم فراموش می‌کنند، تاريخ هم که راحت تحريف می‌شود (هميشه می‌شده است الآن هم کماکان تحريف‌شدنی است)، ولی طبيعت هم تحريف می‌شود؟ می‌شود اين کهکشان را، اين کيهان را هم تحريف کرد؟ ما شده‌ايم ملتی، طايفه‌ای، نوعی تحریف شده. اصلاً اصل‌مان کدام بوده که حالا تحريف شده‌مان اين است؟ شجريان دارد الآن می‌خواند که:
بس که شستيم به خوناب جگر جامه‌ی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

و من هنوز دل‌ام خوش است به اخلاق، به انسانيت، به ذره‌ای مروت و پاکی، به اندکی صفا (فرقی نمی‌کند روستايی باشد يا شهری). هنوز اميد دارم به آن خردک شرری که در کنج دل‌ دو نفر مؤمن کم‌گناه‌تر از بقيه زبانه می‌کشد. شايد فرجی شد! همه دارند از هم انتقام می‌گيرند. بی‌خدا از با خدا. با خدا از بی‌خدا. کمونيست از ليبرال. چپ از راست. راست از چپ. من از تو. تو از من. در دارد از دیوار انتقام می‌گيرد. آسمان دارد از زمين‌ کين‌خواهی می‌کند. بعد خودش زار زار سر اين کشته‌ها خون گريه می‌کند. چرا اين‌جوری شده‌ايم؟ مگر شما لامصب‌ها چقدر تاريخ داريد؟ چقدر عمر داريد؟ از زمان آدم؟ تاريخ دين سن‌تان را چقدر نشان می‌دهد؟ شناسنامه‌های داروينی هم به هر حال سنی برای‌تان رقم زده است. هنوز بزرگ نشده‌ايد؟ هنوز «آدم» نشده‌ايد؟ هنوز . . . بگذريم. بعضی حرف‌ها ياسين است به گوش . . . لعنت بر شيطان!

دل‌ام تنگ است برای يک شاعر، يک نوازنده، يک خواننده. يکی که بزند، بخواند، کمی آدم دل‌اش باز بشود. از هر چه نفرت و نفرين و لعنت است بيزارم. شايد بشود مرض اين انتقام‌جوها را با محبت درمان کرد. اين انتقام‌جوها همه‌شان از يک جنس‌اند. لباس‌هاشان فرق دارد. شعارهاشان کمی رنگارنگ‌تر است. و گرنه همه‌شان ته ماجرا دنبال انتقام‌اند. هيچ کدام‌شان نمی‌خواهند آدم بشوند. نمی‌خواهند بفهمند يک روزی می‌آيند توی اين خراب شده. بزرگ می‌شوند. شايد درس بخوانند. کاری دست و پا کنند. شاد می‌شوند. غمگين می‌شود. عاشق می‌شوند. جگرشان آتش می‌گيرد از سوز عاشقی. يک روزی هم می‌ميرند. همه‌شان مثل هم. همه‌شان می‌ميرند. همه‌تان می‌ميريد! پس چه مرگ‌تان است خرخره هم را می‌جويد؟ دو دقيقه هم که شده آدم شويد! آن «از ديو و دد ملول‌ام . . .» اصلاً پيشکش. مثل آدم، يک خورده آدم باشيد!

۱

محبوبِ من وطن

ديشب تا چهار صبح بيدار بودم و مشغول کار. بانو روی لپ‌تاپ خودش صفحه‌ی مرا باز کرده بود و فايل‌های طربستان را يکی يکی گوش می‌داد. آخرين فايلی را که قبل از رفتن باز گذاشته بود «محبوب من وطن» بود که شهرام ناظری خوانده و آهنگ‌اش را مشکاتيان ساخته است. اين تصنیف دو سه ساعتی پس‌زمينه‌ی کارم بود و تا به خودم آمدم ديدم سر از ايران در آورده‌ام، از تهران، از گرمای تابستان‌اش، از سحرش، از زمستان‌های‌اش و برف‌های‌اش. حال عجيبی دارند این آهنگ‌ها. انگار بعضی از این‌ها را فقط بايد در ایران گوش بدهی. اين‌جا هم که می‌شنوی‌شان تمام هوش و حواس‌ات می‌رود پی ايران. من همين‌جور می‌شنيدم که:
ديری است در نماز تو افتاده‌ام به خاک
محراب عشقِ من!‌ کی آماده‌ی منی؟
من با نماز عشق تو هشيار می‌شوم
من با وضوی مهر تو بیدار می‌شوم
در چشم‌های‌ توست که من شعله می‌کشم
از آه‌های توست که من غرق آتش‌ام
محبوبِ من وطن!
ای مانده در نگاه تو بهت نگاه شب
ای خفته در دهان تو حرف دهان صبح
ديری است در نماز تو افتاده‌ام به خاک،
کی آماده‌ی منی؟

در مشام‌ام بوی خاک می‌پيچد و عطر سحرگاهانِ خيابان‌های نياوران. ياد شب‌های شوريدگی و شيدايی. آن يکی دو سال آخر، فقط روزگار ديوانگی و مستی و عاشقی نبود. فرصتی بود، شايد نعمتی بود که مجال فراخی داشتم و گروهی شوريده و سوخته را فراوان می‌ديدم. وقتی اين تصنيف را ديشب گوش می‌دادم، با خود فکر کردم که هنوز هم می‌شود در ایران تصنيف وطنی ساخت. هنوز هم هر که دل داشته باشد، می‌تواند سخت دلبسته‌ی وطن‌اش بماند. هميشه اما به خودم تلنگر می‌زنم که عقايد دینی‌ام را به جغرافيای زادگاه‌ام گره نزنم. مگر پيامبر اسلام دين را برای يک محدوده‌ی خاص جغرافيايی آورده بود؟ اما چه می‌شود که هنوز اين تصنيف‌ها آدم را تکان می‌دهد؟ هنرمند چطور می‌تواند هنرمند بماند؟ چطور می‌تواند آتش به جان شنونده‌اش بيندازند؟ پاسخ‌اش از نگاه من يک چيز است و بس: «تا نسوزد بر نيايد بوی عود / پخته داند کاين سخن با خام نيست». بايد سوخته باشی. بايد دردی داشته باشی. بايد جايی ويران شده باشی. همين ويرانی، همين خرابی و سوختگی سخن‌ات را و نوای‌ات را در دل می‌نشاند. مشکاتيانی که من می‌شناسم با تمام قوت‌ها و ضعف‌های‌اش، يک چيز درخشان دارد: سخت شوريده و عاشق است. مغرور است و در عين حال دلداده‌ای ويران است. اين ويرانی و خرابی گويی در سرشت اوست. من به جوانب اجتماعی ماجرا کاری ندارم. از منظر وجودی، اين تجربه‌ی بنيان‌کن درونی، اين حال سرآسيمه‌گی و حيرانی، حال غريبی است. اين خرابی، دشمن خودکامگی است. و من حيران‌ام که چطور می‌شود موفق بود و تأثيرگذار و از دام تکبر در امان ماند؟ اين نخوت بالاخره جايی دست و پای آدم را می‌بندد. کی و کجا می‌شود از دست خودمان رها شويم؟ ديگران پيشکش، امان از خود چگونه می‌توان داشت؟ اين اژدهای سرکش را که هيچ وقت نمی‌ميرد، چطور می‌شود رام کرد؟

ديشب دل‌ام پر کشيده بود برای سحرهای آن روزها. برای ايران. برای تهران. يعنی من واقعاً‌ دوست دارم خارج از خاک ايران بميرم؟ اصلاً نمی‌دانم . . . الآن همکاری تلفن زد و گفت اين‌جا را ببينم. شما اگر آن تصنيف بالا را (از نغمه‌ی روز بشنويد) گوش بدهيد و اين وب‌سايت و اين عکس را ببينيد، چه حالی به‌تان دست می‌دهد؟

من مانده‌ام با اين نوستالژی چه کنم؟ هوشياری حالتی است، مستی هم حالتی. ولی اين خاطره‌ها ما را می‌سازند. اين گذشته‌ها کنار حالِ ما نشسته‌اند و آينده‌ی ما را رنگ‌آميزی می‌کنند. مهم نيست کجا باشی و کجا بميری، رنگ‌ِ واپسين‌ات، همين رنگ وطن است. می‌ترسم بيست سال ديگر مرزی نباشد و زمينی نباشد و اصلاً برويم سياره‌ای ديگر. آن وقت چه خاکی بايد به سر کنيم؟ فکرش را کرده‌ايد که مثلاً توی کره‌ی مريخ بنشينيد و سنتور مشکاتيان يا سه‌تار عبادی گوش بدهيد؟ فکرش را کرده‌ايد که توی سفينه‌ی فضايی شجريان گوش دادن يعنی چه؟ اصلاً فکرش را بکنيد، روی کره‌ی مريخ يک گوشه نشسته‌ايد داريد سوره‌ی الرحمن می‌خوانيد: فبأی آلاء ربکما تکذبان . . . راستی ما کدام‌ها را تکذيب می‌کنيم؟ زير کدام يک از اين نعمت‌ها می‌زنيم؟ فکر خوبی است. بروم الرحمن بخوانم. ياسين بخوانم. شايد حال‌ام خوش شد!

۸

پراکنده‌گويی

۱. دو سه روزی است هوای لندن حسابی آفتابی است. ديروز و پريروز حتی يک تکه ابر ناقابل هم نمی‌شد در آسمان يافت. همين هفته‌ی پيش انگليس را آب برداشته بود و سيل داشت جزيره را غرق می‌کرد. شب که می‌شود، در اين آسمان بی‌ستاره‌ی لندن، تنها ستارگانِ پر فروغی که می‌شود ديد، نور چراغ هواپيماهايی است که هر يکی دو دقيقه از آسمان لندن رد می‌شوند. آسمان لندن، طياره‌ باران است!

۲. حال‌ام به هم می‌خورد از اين طايفه‌ای که خودشان را «صاحب» ايران می‌دانند و فکر می‌کنند فقط آن‌ها هستند که عاشق ايران هستند و دل‌شان برای منافع ملی (اصلاً منافع ملی يعنی چه؟) می‌تپد و حب وطن دارند و هزار تا از اين چيزهای شخصی ديگر که تعريف‌اش برای هر آدمی فرق می‌کند. يادم باشد هرگز، هيچ جا، تحت هيچ شرايطی به کسی نگويم تو وطن‌ات را دوست نداری، وطن‌فروش هستی، و اصلاً بساطت را جمع کن بگذار فقط ما حرف بزنيم و فقط ما باشيم. اين‌ها زبان قدرت و زور و قلدری است. زبان انحصار است. زبانِ «به من مربوط است» و «به هيچ کس ديگر ربطی ندارد» است و ادبيات است که در آن«کشور ارث پدرم است و ايران مال من و پسر خاله‌های خودم». راستی فکر کرده‌ايد چرا عده‌ای پيش خودشان فکر می‌کنند به محض اين‌که کسی خارج از مرزهای ايران زندگی کرد، ديگر وطن‌فروش شده است و نان بيگانه می‌خورد؟ بارها به اين فکر کرده‌ام که وطن يعنی چه؟ و روز به روز اين مرزهای جغرافيايی و خط-کشی‌های سياسی مدرن بيشتر برای‌ام رنگ می‌بازند. ويران شوند اين «مرز»ها که هميشه تخم نفرت و دشمنی می‌پراکنند! اگر وطن‌دوستی اين است که به بهانه‌ی حب وطن، هر روز به هر کسی که باب طبع‌ات رفتار نکرد و انديشه‌اش و سبک زندگی‌اش تو را خوش نيامد، انگ وطن‌فروشی بزنی و او را مزدور و بيگانه‌پرست بخوانی، اگر وطن‌دوستی اين است، من بيزارم از «اين وطن». وطن من انسانی است، وطنِ من ارزش‌هايی انسانی دارد، وطن من خط-کشی‌های تلخ و سياه ندارد، وطنِ من اخلاقی است. وطن‌دوستی من، وطن‌دوستی انسانی است. تحفه‌ی بدبوی سياست‌تان را ببريد به بازار سياست‌مداران! بگذاريد ما انسان باشيم و انسان بمانيم (اين‌ها تازه مال ايران بود، اسلام که ديگر جای خود دارد).

۳. سرم درد می‌کند. خسته‌ام. خواب‌ام می‌آيد. يک دنيا هم کار دارم. این سر درد لعنتی امان‌ام را بريده است و وقتی مثل اجل معلق سر می‌رسد، فلج‌ام می‌کند انگار.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد