۱

شعرهای واقعی یا واقعیت‌های شعری؟

ما چقدر درباره‌ی علی می‌دانیم و علی را چگونه می‌فهمیم؟ پرسش بسیار ساده است اما در عمل به مشکلات زیادی برخورد می‌کنیم. این پرسش را می‌توان درباره‌ی بسیاری از شخصیت‌های دینی یا حتی غیر دینی پرسید. اما وقتی از علی سخن می‌گوییم مهم است که علی را آن‌گونه که هست ببینیم و بشناسیم نه آن‌گونه که دوست داریم. بسیاری از ما با خیالی از علی زندگی می‌کنیم، اسطوره‌ای از او ساخته‌ایم و هر روز کشف و شهود تازه‌ای را هم به او می‌بندیم. اگر تاریخ زندگی علی و سخنان او را بخوانیم به حجم عظیمی از اطلاعات می‌رسیم، اما همین اطلاعات وقتی از صافی پیش‌فرض‌ها و ذهنیت‌های ما می‌گذرد تبدیل می‌شود به یک علی فراتاریخی، یک علی آسمانی، یک علی آرمانی. همین قصه درباره‌ی حافظ و مولوی هم به نحوی صادق است. نمونه‌ی بارزش تفسیری است که شاگردان مکتب ابن عربی از حافظ دارند. و البته آن‌ها که زیر نفوذ اندیشه‌ی شیخ اکبر بوده‌اند به همان طریق علی را نیز تفسیر کرده‌اند. در واقع این مفسران، علی و هر کس دیگری را در قالب ذهنی خود می‌ریزند و هر اندازه که فضای ذهنی‌شان فلسفی‌تر یا عرفانی‌تر باشد، موضوع تفسیرشان هم بیشتر خصلت‌ها فلسفی یا عرفانی به خود می‌گیرد. من باور دارم که علی، همان علی که سخت دلبسته‌ی اویم و روزهای‌ام را با او شب می‌کنم، عارفی است طراز اول. اما عرفان علی کجا و عرفان ابن عربی کجا. عرفان علی محصول تجربه‌ی شخصی علی است و عرفان ابن عربی زاییده‌ی تجربه و ذوق خودِ او ولو که عرفان شیخ اکبر هم متأثر از تعالیم یا عقاید علی باشد.
من یک بار درباره‌ی کتاب «جانشینی محمد» ویلفرد مادلونگ نوشته بودم. کتاب مادلونگ به اعتقاد من یکی از شاهکارهای آکادمیک درباره‌ی تاریخ اسلام و ماجراهای جانشینی پیامبر اسلام است؛ کتابی که خالی از تعصب و خالی از پیش‌فرض‌ها و داوری‌های مؤمنانه یا منکرانه نوشته شده است. نویسنده با مهارت و زبردستی تمام سعی کرده است از عقاید شخصی و قلبی خود فاصله بگیرد. ولی چند اثر درباره‌ی علی به قلم خودِ مسلمانان موجود است که نویسنده توانسته باشد این فاصله را حفظ کند؟ مشکل من این نیست که کسی شیفته‌ی علی باشد. خودِ من مبهوت شخصیت اویم، چرا باید کسی را به خاطر دلبستگی به علی ملامت کنم؟ مشکل من این است که گاهی می‌بینم علی را چنان تفسیر می‌کنند و چنان از او می‌نویسند که گویی شخص نویسنده در وجود علی تاریخی حلول کرده است و از نگاهِ او عالم را دیده است. این شیوه‌ی نگاه به علی، یا هر شخصیت دیگری، برای من دچار تضادی درونی است. این نوع نگاه به نظر من با تاریخ تحول معرفت‌های بشری سازگار نیست. نظام عالم اگر طرح و نقشه‌ای از پیش تعیین شده داشته باشد و یکایک رخدادهای آن از قبل مقدر شده باشد، بدون تردید این نقشه در اختیار نوع بشر نیست (اگر هم باشد، افشا کردن‌اش کاری است نابخردانه یا متبخترانه). نویسنده‌ای که می‌خواهد به زور به من بقبولاند که خیام عارف ربانی بوده است یا حافظ گردِ هیچ تعلقی بر دامن روح‌اش نبوده، گویی دارد به شعور من توهین می‌کند. چرا باید به تکلف به شخصیت‌هایی که «تاریخ» دارند، چیزهایی بست که برای توجیه‌شان ناچار به خلق یک نظام پیچیده و تو در توی فکری شوی که هر لحظه باید جایی از آن را توجیه کنی؟ چرا عده‌ای گمان می‌کنند تاریخ زبان ندارد؟ (فرض می‌کنم که تاریخ تحریف نشود و قلم هرگز در دست دشمن نباشد). اما آن‌ها که از تاریخ‌ تفسیرهای متکلف به دست می‌دهند و شخصیت‌های تاریخی را در ذهن خود می‌تراشند و می‌پردازند، لزوماً تاریخ را تحریف نمی‌کنند، آن‌ها تاریخِ خود را می‌گویند؛ زندگی‌نامه‌ی خود را می‌نویسند. علی چه کرده است که این همه آدم می‌خواهند او را تصاحب کنند و کسانی هم می‌خواهند او را تخریب کنند! جاحظ بود که صحت انتساب بعضی از سخنان علی را به او زیر سؤال برده بود؟ معاویه در تخریب چهره‌ی علی کم کوشید؟ اثر آن هم تبلیغ علیه علی امروز هم باقی است. اما آن محبان غالی در حق علی چه‌ها که نمی‌کنند. محبان غالی تنها آن‌ها نیستند که از علی خدا می‌سازند. آن‌ها که از علی هر چه می‌خواهند بر حسبِ فکر و خیالِ خویش می‌تراشند نیز کم از آن محبان غالی ندارند.
و . . . یاد شعری افتادم از قیصر امین‌پور افتادم، که خدای‌اش بیامرزاد:
این جزر و مد چیست که تا ماه می‌رود؟
دریای درد کیست که در چاه می‌رود؟
این سان که چرخ می‌گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می‌رود
گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده به اکراه می‌رود
آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می‌رود
امشب فرو فتاده مگر ماه ازآسمان
یا آفتاب روی زمین راه می‌رود؟
در کوچه‌های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می‌رود
دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می‌رود
این شعر برای من از صدها تفسیر عرفانی عجیب و غریب که علی را از من دور کند، دلنشین‌تر است. آن بیت آخر را که اولین بار خواندم، بند دل‌ام پاره شد. این شعر برای من واقعی‌تر از هر خیالی است که به نام واقعیت به من قالب می‌کنند. ولی آن‌ها که شعرشان را به جای واقعیت می‌خواهند با آدمی زورچپان کنند، آدم را می‌رمانند! دل‌ام برای علی تنگ است.

۴

بدنامی ابلیسی

در ادبیات عارفانه‌ی ما، ابلیس چهره‌ای ویژه دارد؛ چهره‌ای که با آن «شیطان» که عوام می‌شناسند تفاوت‌ها دارد. این ابلیس البته برای عارفان مختلف تجلی‌های خاص خودش را داشته است؛ از حلاج بگیر تا ابوسعید و سنایی و عطار و مولوی و البته احمد غزالی و عین القضات شهید. مدت‌هاست فکر می‌کنم که اگر ابلیس بدنام است و چهره‌ی منفی و تاریکی دارد، دلیل‌اش چی‌ست؟ این‌که به قول آن شاعر، قلم در دست دشمن بوده است؟! کدام دشمن؟ حساب صورت دین را مدتی کنار بگذارید. اهل ظاهر ناگزیر باید به همین چهره‌ی ظاهر اکتفا کنند. لایه‌ی معنایی عمیق‌تری برای اهل ظاهر نیست. اما ابلیس هر تلبیسی که می‌کند، تلبیس خرد و حقیر نمی‌کند. اگر در کار ابلیس مکری باشد (و مکرِ او خود تابع و منقاد مکری عظیم‌تر نباشد)، مکر عظیم دارد. مکری ابلیس، مکر رهزنی است و خلوت کردن کوچه‌ی معشوق، همان‌جا که سر می‌شکند دیوارش! ابلیس راز است. رازی پیوسته به ناز معشوق. ابلیس تجلی قهاریت است و تکبر. راستی یکی از نام‌های خدا، «متکبر» است. سال‌ها پیش برای دوستی در مشهد از تجلی اسم‌های خداوند سخن می‌گفتم. که هر اسمی برای هر کسی به نوعی تجلی کرده است. و ابلیس تجلی صفت «عزت» خداوند است. از همین رو او را عزازیل می‌نامند. این نکته را گمان کنم جایی قاضی شهید در آثارش گفته بود.

بعضی اوقات، این امواج درون طغیان می‌کنند و کشان‌کشان مرا به عالم مابعد الطبیعه می‌برند. آن هم چه کسی را! مرا که مدت‌هاست این قبا را به میخ آویخته‌ام؛ این قبای ژنده‌ی سیر در لایه‌ی زیرین حیات را. اما هنوز هم هر بار که مواجه می‌شوم با این قصه‌ها، این اسطوره‌ها، این افسانه‌ها یا حقیقت‌ها – هر چه می‌خواهید نام‌اش را بگذارید، فرق چندانی نمی‌کند – هر بار قلب‌ام تند می‌زند و با هیجان و اشتیاق یکی‌یکی پرونده‌ی سابق را گردگیری می‌کنم. و میان جنگ و صلح حیران می‌شوم. صلح با که؟ جنگ با که؟ شما اگر جنگ زرگری راه انداخته‌اید چرا ما را بازی می‌دهید؟

۴

من یکی مجنون دیگر . . .

سنگ خارا . . . علیرضا قربانی . . . آن هم فرهاد فخر‌الدینی:

بدون شرح . . .

۴

مهربانی کافی نیست . . .

همین جمله‌ی کوتاه را می‌گوید: «مهربانی کافی نیست». راست می‌گوید. دست‌ات که از همه جا کوتاه باشد، در بهترین حالت، متهم به تن‌آسایی هستی، متهم نه، اصلاً هستی. تمام راه با خودم فکر می‌کردم این سکه‌ی قلب – این قلب – را کجا می‌شود خرج کرد؟ کسی نمی‌خردش! خوب باشی یا بد، همیشه بدهکاری. بدهکار جاوید. با هیچ کس هم سنجیده نمی‌شوی. این ترازو فقط یک کفه دارد! روی شاهین این ترازو هم نوشته‌اند: «مهربانی کافی نیست».

صبح، دم سحر، حافظ را باز کرده بودم این ابیات آمد:
دفتر دانشِ ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم و در قصدِ دلِ دانا بود
می‌شکفتم ز طرب زانکه چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه‌ی آن سرو سهی بالا بود
مطرب از درد محبت عملی می‌پرداخت
که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
قلب اندوده‌ی حافظ برِ او خرج نشد
کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود

تازه می‌فهمی غمِ بی‌نهایت، غمِ بیکرانه، غم نامتناهی یعنی چه؟ و اما حزنی فسرمد و اما لیلی فمسهد! پر بیراه نیست. امروز روز بیست و یکم رمضان است.

۱

در بیابانِ فنا . . .

همیشه با خودم فکر می‌کردم آیا ممکن است روزی زندگی‌ام چنان تغییر کند که اگر امروزم را با دیروز مقایسه کنم، هیچ شباهتی نتوانم پیدا کنم؟ ناگفته پیدا است که اگر محال نباشد بسیار بسیار بعید است. زندگی آدمی از دل آن‌چه در گذشته بوده است می‌روید. اما مگر این منافات دارد با این‌که ناگهان راهی را اختیار کنی یا تصمیمی را بگیری و بر آن تصمیم استوار بمانی؟ البته که نه. و عشق ساده‌ترین تصمیم است (اگر بشود اسم تصمیم را روی آن گذاشت)! بار اصلی عشق را معشوق به دوش می‌کشد. عاشق کافی است خود را به کمند معشوق آویزان کند و بس. دیگر معشوق است که او را دنبال خودش می‌کشاند و به وجهی معشوق است که اسیر عاشق است! اما واقعاً می‌شود آدمی چنان استحاله پیدا کند که امروزش به دیروزش شبیه نباشد. می‌شود جوری باشد که همیشه می‌خواسته باشد. همیشه می‌خواندم برای خودم که:
در دل‌ام بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود!
واقعاً هم باطل بود! تنها چیزی که بود، سعی و کوششی بود برای بی‌ دوست نبودن. همین. حالا که دارم به سوی قله‌ی چهل سالگی نزدیک می‌شوم – اگر واقعاً بشوم – با خودم می‌گویم:
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی؟
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
و در راستای همان کوشش بالا:
در ره نفس کزو سینه‌ی ما بتکده شد
تیر آهی بگشاییم و غزایی بکنیم!

یعنی می‌شود؟

پ. ن. این «واقعاً» را من و بانو به معناهای مختلفی به کار برده‌ایم از جمله به معنای «آمین». یک معنای دیگرش هم «ان‌شاءالله» است!

پ. ن. ۲. اوه!‌ حالا کو تا چهل سالگی؟! جو پیغمبری بعضی وقت‌ها آدم را می‌گیرد ها!

۴

شب قدر

شب قدر آدم نمی‌نشیند پای کامپیوتر با کسی چت کند. چت هم اگر قرار باشد بکنی، باید با خدا چت کنی! . . . یا احتمالاً با عشق، با معشوق، با حضور، با تمام مهابت او . . . تازه می‌شود با ضربتی که بر فرق علی فرود آمد و رستگارش کرد هم چت کرد؛ با آن زخم مقدس. می‌شود با او، می‌شود با زخم گفت‌وگو کرد. هنوز به وقت لندن چند ساعتی مانده است تا آن ضربت بر فرقی فرود بیاید که خود فارق خیر و شر بود.

پ. ن. آن‌قدر نشستیم به انتظار قدر که آسمان لندن گریستن‌اش گرفت و ما با چشم‌های خسته مشغول چای نوشیدن‌ایم!

۲

ثبت شدم

ثبت شدم. یک ساعت پیش. ولی نمی‌دانم فاتح شدم یا نه! هنوز خبری از فتح نیست. ثبت‌اش بیشتر به ثبت‌احوال شبیه بود. مثل وقتی که برای  طفل نوزادی شناسنامه صادر می‌کنند یا گواهی فوت متوفا را می‌دهند. به یک معنا هم متولد شده‌ام و هم وفات یافته‌ام. ولی بخش فتح‌اش، بیشتر به یک قشون‌کشی چند ساله شبیه است که حالا حالاها فتح‌اش مانده است تا از راه برسد. نامفهوم بود نه؟ برای خودم هم نامفهوم است. سخت نگیرید. آدم بعضی وقت‌ها در وبلاگ‌اش چیزهایی می‌نویسد که یا فقط خودش می‌فهمد یا دو سه نفر دیگر هم در این فهم شریک می‌شوند. اگر فهم‌اش یا حدس‌اش دشوار است، زیاد به خودتان زحمت ندهید. از یک ساعت پیش همه‌اش به فروغ فرخزاد فکر می‌کردم و ثبت و فتح‌اش. ولی شعرش چندان مناسبت‌ با موقعیت نداشت. بگذریم!

۰

حس دوگانه‌ی آویختگی

بعضی وقت‌ها آدم – یعنی خودم – حس می‌کند آویزان است. آویزان است به مویی. به رشته‌ای که نمی‌دانی محکم است یا به باریکی مو. بعضی وقت‌ها – تازگی‌ها خیلی وقت‌ها – مثل بید به خودم می‌لرزم. از بیم این‌که جایی پای‌ام را کج بگذارم، جایی خطا بکنم، جایی حرف نادلخواهی بگویم. از وحشت آزار دادن و آزار دیدن. اما همین آدمی که مثل بید می‌لرزد، بعضی وقت‌ها میان این همه هول و هراس، سکینه‌ای پیدا می‌کند، طمأنینه‌ای می‌یابد شگفت‌انگیز. انگار نه انگار که ممکن است دنیا بر سر جهانیان همین الآن آوار شود. می‌فهمید چه می‌گویم؟ این حس دلشوره‌ای که ناگهان بی‌هیچ دلیلی وجود آدم را مثل برگی پاییزی در دست باد به این سو و آن سو می‌کشاند، اصلاً نمی‌دانی کی و از کجا آمده است. اما می‌آید و به همان سادگی آرامشی از پی‌اش می‌رسد. درست مثل وقتی که بارانی سنگین باریده است و بعد آفتاب پرده‌ی ابر از چهره‌اش بر می‌دارد. رنگین کمان آسمان‌ات را رنگ‌آمیزی می‌کند. هوا صاف است. نسیم دلنوازی می‌وزد. پرنده‌ها آرام‌آرام می‌خوانند. بعضی وقت‌ها هم گربه‌ی خانه، مخمل‌مان، میو کنان سرش را به پای‌ات می‌مالد که لوندی کند برای‌ات. وسط این همه تلاطم دل‌ات به عشق خوش است. اما آن حس آویختگی هست. به هزار و یک زبان خواستم وصف‌اش کنم، نشد. خواستم خودم را تبرئه کنم، نشد. خواستم تقصیر را خودم به گردن بگیرم، باز هم نشد. می‌فهمی عجز مطلق یعنی چه؟ این را اگر بفهمی تازه با ذرات وجودت حس کرده‌ای که توی رودخانه افتادن یعنی چه. آن وقت می‌فهمی که با جریان آب حرکت کردن یعنی چه. وقتی می‌فهمی این دل به موج سپردن یعنی چه که بدانی و آگاه باشی که داخل این رود هستی و بی‌سر و پا داری می‌روی. آدمی که نفهمد دارد کشیده می‌شود، خیلی وقت‌ها فکر می‌کند این خودش است که چه شاهکاری کرده.

شاهکارتر از این‌ها وقتی است که خیلی مرتب می‌نشینی، قلم دست‌ات می‌گیری، یا خودت را آماده‌ی سخنرانی می‌کنی. حرف‌های جدی می‌زنی. از تک‌تک حرف‌هات عقلانیت می‌تراود. سال‌ها نشسته‌ای فکر کرده‌ای و الآن دو سه جمله می‌نویسی که همه حس می‌کنند چقدر فکر پشت‌اش هست. زکی! کجا بودی این همه وقت؟ خواب بودی؟ موج‌ها را ندیدی؟  . . . بعد یک روز مثل امروز، می‌نشینی به هذیان‌گویی. حرف‌هایی می‌زنی که شاید وقتی خودت هم دوباره بخوانی بی‌سر و ته به نظر می‌رسد. همه چیز شده است چند تا تصویر، چند تا کلمه: برگ، باد، موج، شنا، خورشید، دلشوره، طمأنینه، دریا، رود، غرق، آویختگی، امنیت، ناامنی، امید، دل به دریا زدن. من اسمِ این‌ها را زندگی گذاشته‌ام. الآن نمی‌دانم اشتباه کرده‌ام یا نه. ولی هنوز هم اسم‌اش را می‌گذارم زندگی و به هر ضرب و زوری هم که باشد – سخت باشد یا ساده – می‌چسبانم‌اش به امید. بقیه‌ی جاهای خالی این پازل را خودتان به سلیقه‌ی خودتان پر کنید، می‌شود داستان خودتان، هذیان‌های خودتان. همه بلدند هذیان بگویند. این هنر را همه دارند. هر چه هذیان‌ات بی‌ربط‌تر باشد، شاید عده‌ای هنری‌تر ببیندش. دارم می‌روم جلسه. دارد دیر می‌شود.

۴

دستِ پنهان

چندین سال پیش، زمستان ۱۳۷۶ و بهار ۱۳۷۷، با بوی عطری آشنا شدم که هر بار جایی به مشام‌ام می‌خورد ناخودآگاه درنگ می‌کنم. می‌ایستم. خیال‌ام بال می‌کشد به دور دست‌ها. انگار چیزی جایی جا مانده است. ولی هست. یا شاید هم هیچ کدام از این‌ها نیست. شاید همین بوی غریبی است که در جان آدم می‌ماند. این عطر، و فقط همین عطر نه نمونه‌های تازه‌اش، سخت تکان‌ام می‌دهد. دل‌تان خواست بروید به وب‌سایت‌اش و نمونه‌اش را سفارش بدهید بفرستند در خانه‌تان! دیشب پیش از خواب لپ‌تاپ به دست نشسته بودم و آخرین جیره‌ی روزانه‌ی مقالات و اخبار و اطلاعات را مصرف می‌کردم. کنار سرم، این عطر با هر وزش نسیمی در جان‌ام رسوخ می‌کرد و گذشته را زنده می‌ساخت. هیچ عطری تا به امروز به قدر این یکی در جان‌ام ننشسته است. این عطر چه سرّی دارد؟

۲

آی آدم‌ها، آدم شوید!

یک داستانی خوانده‌ام، برای چندمین بار، از نویسنده‌ای که خوب می‌شناسم‌اش. جسته گریخته از وسط‌اش، آخرش، اول‌اش، هی خوانده‌ام و دوباره خوانده‌ام. حال‌ام خراب شده است از یادآوری بعضی اتفاق‌ها. چیزهایی که به گذشت زمان، یا عبور زندگی، آگاهانه یا ناآگاهانه به باد فراموشی می‌دهیم‌شان. این حافظه‌ی ماست؟ حافظه‌ی تاریخ است؟ حافظه‌ی کشور است؟ با خودم فکر کردم که مردم فراموش می‌کنند، تاریخ هم که راحت تحریف می‌شود (همیشه می‌شده است الآن هم کماکان تحریف‌شدنی است)، ولی طبیعت هم تحریف می‌شود؟ می‌شود این کهکشان را، این کیهان را هم تحریف کرد؟ ما شده‌ایم ملتی، طایفه‌ای، نوعی تحریف شده. اصلاً اصل‌مان کدام بوده که حالا تحریف شده‌مان این است؟ شجریان دارد الآن می‌خواند که:
بس که شستیم به خوناب جگر جامه‌ی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

و من هنوز دل‌ام خوش است به اخلاق، به انسانیت، به ذره‌ای مروت و پاکی، به اندکی صفا (فرقی نمی‌کند روستایی باشد یا شهری). هنوز امید دارم به آن خردک شرری که در کنج دل‌ دو نفر مؤمن کم‌گناه‌تر از بقیه زبانه می‌کشد. شاید فرجی شد! همه دارند از هم انتقام می‌گیرند. بی‌خدا از با خدا. با خدا از بی‌خدا. کمونیست از لیبرال. چپ از راست. راست از چپ. من از تو. تو از من. در دارد از دیوار انتقام می‌گیرد. آسمان دارد از زمین‌ کین‌خواهی می‌کند. بعد خودش زار زار سر این کشته‌ها خون گریه می‌کند. چرا این‌جوری شده‌ایم؟ مگر شما لامصب‌ها چقدر تاریخ دارید؟ چقدر عمر دارید؟ از زمان آدم؟ تاریخ دین سن‌تان را چقدر نشان می‌دهد؟ شناسنامه‌های داروینی هم به هر حال سنی برای‌تان رقم زده است. هنوز بزرگ نشده‌اید؟ هنوز «آدم» نشده‌اید؟ هنوز . . . بگذریم. بعضی حرف‌ها یاسین است به گوش . . . لعنت بر شیطان!

دل‌ام تنگ است برای یک شاعر، یک نوازنده، یک خواننده. یکی که بزند، بخواند، کمی آدم دل‌اش باز بشود. از هر چه نفرت و نفرین و لعنت است بیزارم. شاید بشود مرض این انتقام‌جوها را با محبت درمان کرد. این انتقام‌جوها همه‌شان از یک جنس‌اند. لباس‌هاشان فرق دارد. شعارهاشان کمی رنگارنگ‌تر است. و گرنه همه‌شان ته ماجرا دنبال انتقام‌اند. هیچ کدام‌شان نمی‌خواهند آدم بشوند. نمی‌خواهند بفهمند یک روزی می‌آیند توی این خراب شده. بزرگ می‌شوند. شاید درس بخوانند. کاری دست و پا کنند. شاد می‌شوند. غمگین می‌شود. عاشق می‌شوند. جگرشان آتش می‌گیرد از سوز عاشقی. یک روزی هم می‌میرند. همه‌شان مثل هم. همه‌شان می‌میرند. همه‌تان می‌میرید! پس چه مرگ‌تان است خرخره هم را می‌جوید؟ دو دقیقه هم که شده آدم شوید! آن «از دیو و دد ملول‌ام . . .» اصلاً پیشکش. مثل آدم، یک خورده آدم باشید!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد