۳

اولويت‌بندی‌های بلاوجه

در حاشيه‌ی يادداشت گنجی و اعتراض صاحب سیبستان به او، فکر می‌کنم خوب است مسأله را از ارتفاع بالاتری ببینم. نقد مهدی به گنجی – به نظر من – بیش از آن‌که نقدی اصولی باشد، نقدی است مصداقی که نتیجه‌ی فروکاستن صورت مسأله به دوگانه‌ای است که گويا در روایت مهدی هيچ شق سومی نمی‌تواند داشته باشد.
 
من به هیچ وجه با صورت‌بندی مهدی که می‌گويد «ما اپوزيسيون عربستان نيستيم» موافق‌ نیستم نه به اين معنا که ما اپوزیسيون عربستان هستيم بلکه به اين معنا که فکر می‌کنم اين صورت‌بندی تقلیل دادن قصه است به «يا اين يا آن» و مغالطی با قضیه برخورد کردن. این‌که یک نفر ايرانی به نظام بیداد و تبعیض در ایران معترض باشد هیچ منافاتی ندارد با این‌که درباره‌ی نقض حقوق بشر در عربستان و اسراييل هم موضع داشته باشد. اتفاقاً همین‌که يک نفر روشنفکر که دغدغه‌ی اصلاح وضعيت سياسی ایران را دارد، موضع نظری روشنی نسبت به نقض مکرر حقوق بشر در عربستان واسراييل داشته باشد، نشان از استقلال فکری اوست نه اين‌که اولويت‌های‌اش را درست تشخيص نداده است. اين ادعا که گنجی نوعی با نقد حقوق بشر در اسرايیل، اولویت‌های خانه را فراموش کرده است و انرژی‌اش را دارد جای دیگری تلف می‌کند و به بهای ويرانی وطن در پی آبادی جهانِ دیگران است به نظر من مغالطه‌ای بزرگ است. شما برای این‌که نسبت به اسراييل موضع داشته باشيد، هيچ ضرورتی ندارد از کوشش برای آبادانی وطن خودتان دست بکشيد. اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند. تقليل دادن بحث سياسی به اين دوگانه‌ی جمع‌ناپذیر که شما يا اپوزيسيون ايران هستيد یا اپوزيسيون عربستان، خالی کردن فعالیت سياسی و روشنفکری از هر گونه ارزش و محتوای اخلاقی است و فروکاستن آن به یک نزاع صرف قدرت.
 
تا اين اندازه با مهدی موافق‌ام که متعلق فعاليت ما کاستن از آلام ايران و ايرانی است. و می‌پذیرم که هدف ما زدودن رنجی است که از زبانه کشيدن بيداد و استبداد در سرزمين ما بر سر ما و هم‌وطنان‌مان می‌رود. ولی چه کسی گفته است که نقد اسراييل مترادف است با فراموش کردن رنج آن‌ها؟ اين ادعا بسيار ادعای بزرگی است که بگوييم اگر روشنفکر ايران يا فعال سياسی ايرانی در منظومه‌ی فکری‌اش موضعی نسبت به وضع حقوق بشر در عربستان، اسراييل يا حتی هر نقطه‌ی دیگری از جهان يافت شد، دیگر مسؤوليت وطنی‌اش را که همانا کاستن رنج مردم ایران است از ياد برده است. پس باید ريشه‌ی قضيه را بیشتر کاويد. من فکر می‌کنم آن‌چه مهدی نوشته است هم‌چنان سطح و صورت قصه و نظر خود اوست. باید دید لايه‌ی زيرين بحث چی‌ست.
 
بحث گنجی را از يک منظرِ بسیار مهم، واجد ارزشی حياتی برای هم فعالان سياسی و هم عموم ایرانيان و مشخصاً منافع ملی ایران می‌دانم (درست بر خلاف مهدی که آن را در راستای مخالف آن ارزيابی می‌کند) به این دلايل که: نوک پيکان حمله‌ی گنجی سياست‌های آمریکا را هدف قرار داده است و مثال‌های عربستان و اسراييل به نظر من نمونه‌های بسيار خوبی از دوگانه‌گی سياست آمريکاست. به زبان دیگر، اين نمونه‌های برجسته، به خوبی فقدان مشروعيت اخلاقی آمريکا را برای دفاع از حقوق بشر در جاهای دیگر – در این مورد ايران – نشان می‌دهد. به عبارت دقیق‌تر، آمریکا برای اين‌که سخن‌اش خریدار داشته بايد ابتدا موضع خودش را بپیراید. این نکته از اين باب مهم است که روشنفکران ايرانی و فعالان سياسی مخالف جمهوری اسلامی دقیقاً همین حرف را به جمهوری اسلامی می‌زنند: ایران برای این‌که نشان بدهد می‌شود به برنامه‌ای هسته‌ای‌اش کار نداشته باشند بايد بيايد اول ثابت کند که خطری برای جهان ندارد و نظارت کامل بر فعاليت‌های هسته‌ای‌اش وجود داشته باشد و مثلاً غنی‌سازی را تعلیق کند. این عيناً همان است که بگويی آمریکا برای اين‌که سخن‌اش مشروعيت اخلاقی درباره‌ی ایران داشته باشد، اول بيايد تکلیف‌اش را به موازین ضد-دموکراتیک و ضد-حقوق بشری اسراييل روشن کند تا بعد ببینيم چه می‌شود.
 
اما اسراييل مشخصاً از این باب برای ما مهم است که: آمریکا و غرب مهم‌ترین زمینه‌ی نزاعی که با ایران دارند که قوی‌ترین اجماع‌های سیاسی را درست بر مبنای همان عليه ایران ساخته‌اند، برنامه‌ی هسته‌ای ايران است. در قصه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای ایران نقش اسراييل بسیار کلیدی است و این نقش تنها از این باب نیست که اسراييل خود زرادخانه‌ی هسته‌ای دارد بلکه دقيقاً از این باب است که اسراييل نقشی محوری در لابی‌های فعال برای اعمال فشار سياسی روی ایران دارد.
 
چه بسا گروهی چنین فکر کنند که الان برای به زانو در آوردن نظام سياسی ايران اجماعی جهانی شکل گرفته است و آمریکا مهم‌ترین و قوی‌ترین عامل این اجماع است. اسراييل متحد آمريکاست. نقد اسرايیل و موضع شدید و جدی علیه اسراييل گرفتن – به حق یا به ناحق – ممکن است باعث تعلل آمریکا در حمایت از اپوزیسيونی شود که مخالف نظام جمهوری اسلامی هستند. به عبارت دقيق‌تر، این گروه اين‌گونه می‌انديشند که دست‌کم تا زمانی که بشود جمهوری اسلامی را سرنگون کرد، می‌توان با آمريکا هم‌دست شد؛ چشم بر تمام فقدان مشروعيت اخلاقی و بی‌صلاحيتی آمریکا در کارنامه‌ی حقوق بشری‌اش بست؛ هیچ سخنی هم درباره‌ی اسراييل نگفت و تا هنگامی که اين رژيم بيدادگر را از مرکب قدرت پياده‌ نکرده‌ایم، می‌شود با آمریکا راه آمد و عنداللزوم از منطق «مداخله‌ی بشردوستانه» هم حمايت کرد ولو مقدمات حقوقی و شرايط ضروری آن تأمين نشده باشد تا نهايتاً به هر وسيله‌ای – با تحريم يا با حمله‌ی نظامی – نظام ایران ساقط شود و آن وقت ببينيم چه می‌شود کرد.
 
واقعیت اين است که این صورت‌بندی هم مبتنی بر قرائتی ماکیاوليستی از قدرت و سياست است که در آن هدف هر وسیله‌ای را توجيه می‌کند که از نظر من اخلاقاً مردود است و نمونه‌ای است از بی‌مسؤولیتی سياسی که زیر نقاب دلسوزی برای مردم ايران و دغدغه‌ی عدالت و آزادی و حقوق بشر داشتن پنهان شده است – ولو اشخاص در اين دلسوزی حقیقتاً صادق هم باشند – که در آن هيچ وقت از خودِ مردم ايران سؤالی پرسيده نمی‌شود و هميشه عده‌ای – اين گروه از اپوزيسيون – به نامِ آن‌ها و به جای ايرانيان می‌خواهند تصميمی برای سرنوشت سياسی و ملی آن‌ها بگیرند. از جنبه‌ای ديگر، اين صورت‌بندی را من معصومانه و ساده‌لوحانه هم می‌بينم. تاريخ خواندن کمی به ما در اوراق کردن اين نگاه کمک می‌کند، چه اين تاريخ تاریخ دوردست‌تر باشد و چه تاريخ معاصر ما. يادداشت درخشان دکتر حسین کمالی در شرح ماجرای عراق و قصه‌ی کنعان مکيه («گاهی به پريشانی گاهی به پشيمانی»)، شباهت غريبی به وضعيت معاصر ما دارد. آيا سرنوشت امثال کنعان مکيه برای کسی از میان اپوزيسيون درس عبرتی می‌شود يا معتقدند که آن‌چه که در عراق رخ داد برای ایران رخ نخواهد داد و اگر مسؤولیتی متوجه کسی باشد فقط و فقط متوجه مستبدان حاکم بر ایران است؟
 
لذا با مضمون کلی نوشته‌ی گنجی موافق‌ام (ولو بشود در بعضی مصاديق با او چالش کرد) و فکر می‌کنم نقدی است شجاعانه و صريح به رفتار اپوزيسیون و در آن هيچ جا به جايی اولويت‌ها هم صورت نگرفته است. اين سخن را می‌توان متوجه هر کسی کرد جز اکبر گنجی که خودش تا پای جان در همان اولويت دفاع از خانه و وطن جنگيده است و سال‌ها زندان و شکنجه‌ی جمهوری اسلامی را چشيده است. این‌که به اکبر گنجی بگوييم اولويت‌‌های‌اش را درست تشخيص نداده است و مثلاً عربستان يا اسراييل را بر ايران مقدم داشته است هم جفاست و هم مغالطه.
 
به يک بند از نوشته‌ی مهدی می‌پردازم که به نظر من می‌تواند در آن خدشه کرد و خدشه‌هايی جدی هم می‌توان بر آن وارد کرد. مهدی می‌نويسد: 
 
«ما مدافع مردم فلسطین هم نیستیم. خود انها هم چنین چیزی از ما نخواسته اند که سهل است گفته اند لطفا در کار ما دخالت نکنید! تا زمانی که اسرائیل یا عربستان یا روسیه و لبنان یا هر جای دیگر جهان به حقوق مردم ما و منافع ملی ما آسیبی وارد نکرده باشند رابطه ما با آنها حسنه خواهد بود. توجه اپوزیسیون به مسائل کشورهای منطقه یا جهان در چارچوب مساله ایران توجیه می شود و لاغیر. ما خود چند میلیون فلسطینی آواره هستیم که نظام جمهوری اسلامی ما را به عنف از وطن رانده است و هزاران مشکل خرد و کلان در وطن داریم که چند عمر برای حل و فصل اش نیاز داریم. چراغ حقوق بشر ما در خانه می سوزد. خدمتی به همسایه توانیم کرد دریغ نمی کنیم اما خانه برای ما اصل است ایران برای ما قبله است. این را آباد کنیم جهان هم آباد می شود. تا ایران را آباد نکرده ایم دم از آبادی و آزادی جهان زدن جز پوزخند خردمندان نصیب ما نمی کند.» 
 
ما مدافع مردم فلسطين نيستيم؟ نمی‌دانم. شايد برای مهدی چنين باشد. ولی ما مدافع انسان هستيم. اگر ما نمی‌توانيم مدافع مردم فلسطين باشيم پس هيچ کس حق ندارد ادعا کند مدافع مردم ايران است؛ به طور مشخص نه آمريکا نه اروپا و نه سازمان ملل حق ندارند ادعا کنند مدافع ملت ایران هستند. مگر ملت ايران از آن‌‌ها خواسته‌اند که به دفاع از آن‌ها برخيزند؟ اگر کسانی از ملت ايران دست طلب کمک به سوی آمريکا و غرب دراز کرده‌اند – به حق يا به ناحق – در فلسطين هم بسیار کسان هستند که گفته‌اند از حق انسانی ما دفاع کنید. و مغالطه‌ی مهدی دقیقاً همين‌جاست که می‌گويد: « گفته اند لطفا در کار ما دخالت نکنید». بله مهدی راست می‌گويد ولی این سخن مقامات سياسی فلسطينی است خطاب به دولت جمهوری اسلامی، نه سخن مردم فلسطين با مردم ما! يکسان انگاشتن موضع سياسی دو نهاد سياسی در قبال هم و مترادف گرفتن آن با حقوق انسانی افراد، هم خطاست و هم مغالطه در کار بحث کرد. ما پيش از آن‌که اپوزيسيون اين کشور يا آن کشور باشيم، انسان هستيم و مسؤولیتی انسانی و اخلاقی داریم در برابر ستمی که به انسان می‌شود. اگر ما اين مسؤوليت را نداشته باشیم هيچ حق نداریم نه از فلسطينی‌ها و نه از سوری‌ها و نه حتی از آمريکا و غرب و تمام نهادهای بین‌المللی انتظار داشته باشيم که در برابر ضايع شدن حقوق ما دستی به ياری دراز کنند.
 
این‌جا مسأله‌ی روابط سیاسی و ديپلماتیک ما با اسرايیل نیست که محل بحث است. لذا هيچ وجهی ندارد که در اين بحث مهدی بگوید: « تا زمانی که اسرائیل یا عربستان یا روسیه و لبنان یا هر جای دیگر جهان به حقوق مردم ما و منافع ملی ما آسیبی وارد نکرده باشند رابطه ما با آنها حسنه خواهد بود». این عبارت تنها می‌تواند از زبان کسی گفته شود که يا حاکم سياسی صاحب قدرت در ايران باشد یا کسی باشد که به همين زودی‌ها خود را در آستانه‌ی تصرف قدرت سياسی در ايران می‌بیند. بحث ما منافع ملی ایران است آن هم در گفتار و عمل سياسی روشنفکران و فعالان سياسی و اين گروه مشخصاً در مقام قدرت نيستند.
 
مهدی درست می‌گوید که ما هم چند ميلیون فلسطينی آواره هستيم و دقیقاً به همین دلیل است که با فلسطينی‌ها و همه‌ی کسانی که حقوق مسلم‌شان ضايع می‌شود هم‌دل و هم‌زبان هستيم. این معنای‌اش اين نيست که جایی که بايد درد خودمان را چاره کنيم تمام منابع و انرژی‌مان را صرف چاره کردن درد يک فلسطینی يا يک آفریقایی می‌کنیم. تا به حال ندیده‌ام که فعالان ایرانی همان‌طور که در محکوم کردن سياست‌های رژیم ایران کمپین راه می‌اندازد، برای محکوميت رژيم اسراييل این اندازه انرژی صرف کنند (مگر البته دستگاه تبلیغاتی-سياسی رژیم جمهوری اسلامی). چيزی که از بحث گنجی می‌فهمم اين است که دست‌کم موضع سياسی و اخلاقی ما بايد روشن باشد. چه چيزی بايد مانع از اين شود که ما با صدای بلند موضع اخلاقی و سياسی‌مان را نسبت به دولت اسرايیل بيان کنیم؟ لازم نيست؟ چرا لازم نيست درست وقتی که اسراييل در کانون تمام منازعاتی است که آينده‌ی سياسی ايران را رقم خواهد زد؟
 
بر خلاف مهدی، قبله‌ی من قبله‌ای انحصاری نيست. اگر قرار باشد قبله‌ی ما چنان‌که مهدی ترسيم می‌کند انحصاری باشد، فرقی ميان جمهوری اسلامی و آن‌ها که قرار است پس از آن بيايند نمی‌بینم. قبله‌ی ما ایران است ولی در اين رو کردن به سوی ايران و دل و جان در گرو آبادانی و سعادت ايران داشتن، ما حق نداريم انسان بودن‌مان را فراموش کنیم. جايی که قرار باشد انسان بودن ما زیر سؤال برود، دیگر مهم نيست ايرانی باشيم يا فلسطینی يا اسراييلی. روشن است که نفس این‌که کسی به منافع ملی خودش بينديشد و هم‌زمان ادعا کند که مدافع حقوق انسانی و اخلاقی است، موضعی است به حق و ستودنی. مشکل البته از تناقض ميان گفتار و عمل شروع می‌شود. و گرنه آمريکا با ايران و بسياری از کشورهای ديگر درست همان‌کاری را می‌کند که مهدی آن را بر گنجی عيب می‌گیرد: آمریکا در حمله به عراق مدعی بود که دموکراسی و مدنیت را به سرزمينی می‌برد که هیچ بويی از دموکراسی و آزادی و ارزش‌های او نبرده است! با اين تفاوت که موضع آمريکا در دفاع از اين ارزش‌ها کاملاً ايدئولوژیک بود ولی از ارزش‌هايی کلان، جهان‌شمول و انسانی سخن می‌گويم که بن‌مايه‌ی جهانی کثرت‌گرا و جهان‌شهری است. ما پيش از این‌که اپوزيسيون هر کشوری باشيم، انسان هستيم. این‌که مهدی از رنج و آوارگی ما سخن می‌گويد، به خاطر «اپوزيسيون ايرانی» بودن او نيست بلکه دقیقاً به خاطر «انسان بودن» اوست. عجيب است که درست جايی که پای رنج‌های ما در ميان است حيثيت «اپوزيسيون ايرانی» بودن بسیار مهم‌تر از شأن «انسان بودن» ما شود.
 
این‌ها که تا اين‌جا نوشتم، نقد موضع مهدی بود. البته هم‌چنان اين پرسش باقی می‌ماند که «چه باید کرد؟» که بحثی است خارج از يادداشت من. ولی این اندازه می‌توانم بگويم که در هر کاری که بايد بکنيم ما حق نداريم از جانب مردم ايران و به نيابت از همه‌ی آن‌ها در مقام قيم و کسی که بهتر از خودِ آن‌ها مصلحت‌شان را تشخيص می‌دهد برای آينده‌ی سياسی آن‌ها تعيین تکليف کنيم. مردم ایران اگر روزی بخواهند که آمریکا با حمله‌ی نظامی اين رژيم را ساقط کند و مثلاً ايران ليبی بشود، حتماً راه‌هايی جز راه اعمال فشار لابی‌های نزديک به نئوکان‌های آمريکایی خواهند داشت. چگونه‌اش را نمی‌دانم ولی این‌ اندازه می‌دانم که هیچ کس به بعضی از همين افراد به اصطلاح «اپوزيسیون ایرانی» این وکالت را نداده است که از جانب تمام ایرانیان سخن بگويند ولو ادعا داشته باشند که سخت دلسوز این ملت هم هستند. 
۵

خيره شدن در مغاک: نمونه‌ی روزآنلاين

«آن‌که با هيولاها دست و پنجه نرم می‌کند، باید بپاید که خود در این ميانه هيولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم می‌دوزد».
فريدريش نیچه، فراسوی نیک و بد، ترجمه‌ی داريوش آشوری، ص. ۱۲۵ (چاپ سوم) – خوارزمی، تهران

یکی از پيروزی‌های شگفت‌آور – و البته شرم‌آور و ضد انسانی – جمهوری اسلامی در تمام اين سال‌ها که غيریت‌تراشی و غيريت‌سوزی کرده است همين بوده که در نتيجه‌ی قدرت گرفتن ذهن‌های بیمار و توطئه‌انديشی که در سیمای تمام هستی جز شر و پلیدی و اهریمن‌خویی نمی‌بينند، مخالفان‌اش هم به تدریج از جنس و رنگ خودش شده‌اند و درست با همان منطقی عمل می‌کنند و سخن می‌گويند که جمهوری اسلامی در تمام اين سال‌ها سخن گفته است.

اخيرترين نمونه‌اش يادداشتی است که در روزآنلاين به قلم فرزانه روستایی منتشر شده است. دو بند نخستين اين يادداشت – و در واقع حسن مطلع اين نوشته – چنين است:
«در عجبم از عدالت دستگاه قضایی رژیم صهیونستی اسراییل که هیچ توصیه ای را از جایی نپذیرفت و رییس  جمهور سابق خود را به ۷سال زندان محکوم کرد.موشه کاتساو [قصاب] به جرم آزار جنسی کارمندانش در دوران وزارت جهانگردی و نیزتکرار آن در دوران ریاست جمهوری زندانی شد و دادگاه استیناف اسراییل به این علت که او به جرم خود اعتراف نکرد و قصد داشت رای دادگاه را تحت تاثیر قرار دهد دو سال تعلیقی نیز به محکومیت او اضافه کرد. موشه کاتساو ایرانی الاصل قرار است با شالومو بنیزری وزیر سابق بهداشت از حزب مذهبی شاس هم سلول شود که به جرم رشوه خواری زندانی است. این دو شخصیت سیاسی دولت های سابق قرار است در یک زندان مذهبی که نماز اول صبح و روزه در آن اجباری است با هم محکومیت  بگذرانند و از هیچ امتیاز خاصی در مقایسه با دیگر زندانیان برخوردار نیستند. ظاهرا اسراییلی ها به غیرازمسایل ارضی، در مبارزه با فساد اداری هم با کسی تعارف ندارند. وقتی از نخست وزیر اسراییل پرسیدند که آیا قرار است مجسمه کاتساو رااز کاخ ریاست جمهوری بردارند در پاسخ گفت مجسمه را می توان برداشت اما این بخش از تاریخ را نمی توان پاک کرد که رییس جمهور اسرائیل به چنین اتهام خجالت آوری زندانی شده است.
از محکومیت یک رییس جمهور در اسراییل می توان به سلامت دستگاه قضایی و کارکرد های دمکراسی دراین مجموعه سیاسی پی برد که در خاورمیانه سراسر فساد و رشوه خواری یک استثناست، و نیزمی توان دریافت چرا اعراب هیچگاه توانایی هماوردی با اسراییل را نداشته اند.» (متن عيناً – بدون کم و کاست – از روزآنلاین کپی شده است)
نویسنده در يادداشت بالا فقط روايت يک اتفاق را نمی‌آورد و سخن‌اش صرفاً «توصيفی» نيست بلکه به روشنی «تجويزی»، «هنجاری» و «ارزشی» است. نويسنده از اين‌که در اسراييل – که خودش هم نام «رژيم صهيونیستی» را بر آن می‌گذارد غافل از مغالطه‌ی عظيمی که در همین دو کلمه و کنار «عدالت» نهادن آن نهفته است – رييس جمهور سابق‌اش محکوم به زندان می‌شود تعجب می‌کند و لابد ذوق می‌کند. چرا؟ چون: ۱) اسراييل دشمن جمهوری اسلامی است و بر عکس؛ ۲) تصویری که جمهوری اسلامی از اسرايیل داده است، تصويری منفی است – و این منفی بودن منطقاً و عقلاً کمترين نسبت و پيوندی با مشروعیت داشتن خود جمهوری اسلامی ندارد؛ ۳) همان اسراييلی که اين‌قدر چهره‌اش منفی است کارهايی می‌کند که جمهوری اسلامی – دست‌کم بنا به ادعای نويسنده – با اين همه تبليغات‌اش نمی‌کند! نتيجه‌ی اين کنار هم نهادن عبارت به اختصار یک چیز بیشتر نيست: تطهير اسراييل و ساختن چهره‌ای موجه، عدالت‌پرور و عدالت‌گستر از اسراييل.
ناگزيرم ملاحظه و تعارف را کنار بگذارم و مشخصاً از آن‌جا که نويسنده کوشش کرده این قصه را به حوادث پس از انتخابات ایران گره بزند، سخن‌ام را صریح و بی‌پرده می‌گويم. اين يادداشت به صراحت نشان از فقر دانش عجيب و حیرت‌آور نويسنده از ساختار سياسی اسراييل و مقايسه‌ی مغالطی دو دستگاه سياسی دارد که هر دو سخت گرفتار بيماری‌های مزمن سياسی و اجتماعی‌اند با اين تفاوت بزرگ که اسراييل هيولايی مجسم است که کمترين حرمت و اعتبار برای حقوق بشر، برای دموکراسی و برای عدالت قایل نيست. و نبايد فراموش کرد که برای اسراييل حقوق بشر، دموکراسی و عدالت مقوله‌ای است «قومی» نه «جهان‌شمول». حقوق بشر و عدالت اسراييل تبعيض دارد: برای خود یهودیان و ميان خودشان – به خصوص برای کسانی که دل در گرو ایدئولوژی صهيونيسم دارند – خوب است و مطلوب و خواستنی ولی وقتی پای «ديگری» و «غير» يعنی فلسطینی و عرب و غير يهودی و غير صهيونيست در ميان می‌آيد، حقوق بشر و عدالت و دموکراسی ناگهان زير قيد و بند «امنيت اسراييل» می‌رود و به مخاطره افتاده «نظام» و دوباره به رخ کشيدن لولوی «هولوکاست» و ملامت کردن وجدان تمام بشريت به خاطر جنايت‌های هيتلر.
مقایسه کردن جمهوری اسلامی با اسراييل و کوشش برای نشان دادن اين‌که اسراييل از جمهوری اسلامی بهتر است، مقايسه‌ای است نه تنها خطا بلکه جنایت‌بار. مضمون‌اش ساده است: از بغض جمهوری اسلامی به سوی تطهیر دشمنِ جمهوری اسلامی رفتن. اين همان منطقی است که جمهوری اسلامی در تمام اين سال‌ها بر آن مشی کرده است. چطور؟ به این شکل که اگر فردا آمریکا سخن حقی هم بگوید، چون آمريکا گفته است، سخن‌اش باطل است. جمهوری اسلامی خودش را هميشه با خوش‌آمد يا ناخوش‌آيند دشمنانِ تعریف‌شده‌ی خودش سنجيده است و کوشش کرده هميشه همان راهی را برود که ظاهراً – و گاهی اوقات هم باطناً – باعث نارضایتی و دلخوری رقبا، حریفان و دشمنان‌اش شود. مخالفان جمهوری اسلامی هم درست با همین مهره بازی کرده‌اند و با همين مهره شکست خورده‌اند: ابتدا دشمنِ تعريف‌شده و اعلام‌شده‌ی جمهوری اسلامی – از سوی خود جمهوری اسلامی یا دشمن آن – را شناسايی می‌کنند و سپس ناخودآگاه دوگانه‌ی حق و باطلی در ذهن می‌سازند و از تقبيح يکی به ورطه‌ی تقديس یا تطهیر دیگری می‌لغزند. اگر جمهوری اسلامی بد است ـ يا وجدان‌مان به روشنی گواهی بر رذیلت‌های آن می‌دهد – پس دشمن او و نقطه‌ی مخالف‌اش لابد خوب است يا باید کوشش کرد و خوبی و پاکی و سلامتی در او سراغ کرد! و از همین‌جاست که نتيجه‌ی شاذ و حيرت‌آور سلامت دستگاه قضايی اسرايیل در برابر دستگاه قضايی ايران گرفته می‌شود، غافل از اين‌که با این منطق چه بسا بشود حکم به سلامت بیشتر همين دستگاه قضايی پوسيده و ويرانه‌ی جمهوری اسلامی هم داد (به ياد بیاورید محاکمه‌ی کرباسچی را و بسياری از کسانی که در ايران قدرت سياسی و مالی بسیار داشته‌اند ولی امروز ذلیل‌اند يا محروم و معزول).
بدتر از همه‌ی این‌ها و شرم‌آورتر و دردناک‌تر، نتيجه‌‌گيری مختصر اما دردناک خانم روستايی است: « نیزمی توان دریافت چرا اعراب هیچگاه توانایی هماوردی با اسراییل را نداشته اند». از همين جمله پيداست که ايشان تاریخ نمی‌خواند و تاريخ نمی‌داند و چه بسا از اين پس هرگز دل‌اش نخواهد که هيچ برگی از تاريخ خاورمیانه را ورق بزند. چیزی که خانم روستايی زير عنوان «اعراب» نفی می‌کند، سلب مالکيت، نقض سيستماتیک حقوق بشر، تصفیه‌ی قومی، و جنايت عليه بشريت است که مستند بین‌المللی دارد و بارها سر از سازمان ملل در آورده است و تنها به مدد حمايت بی‌کران آمریکا و – البته بلاهت‌های محمود احمدی‌نژاد – تبدیل به یک پرونده‌ی تمام‌عيار جنايت علیه بشريت در برابر نظام صهيونيستی نشده است. خوب است خانم روستايی یا بیشتر تاریخ بخواند يا جايی که قرار باشد چنین داوری‌های کوتاه و صریحی بکند – آن هم در مسأله‌ای تا اين اندازه حساس – کمی بیشتر عنان قلم‌اش را بگيرد و از بغض جمهوری اسلامی، سرود تحسين و ستايش برای نظام تبعيض‌آميز و ضد-دموکراتيک اسرايیل نخواند.
مسؤوليت اين نوشته را من هم متوجه خانم روستايی می‌دانم و هم متوجه سردبیران و گردانندگان روزآنلاين. در بهترین حالت، این خطای آشکار را می‌توانم از سر بی‌دانشی و ناآگاهی از تناقض‌های سيستماتيک و فقدان مشروعيت بنیادين و پریشانی اخلاقی نظام و دولت يهودی اسرايیل می‌دانم. نباید فراموش کرد که چون جمهوری اسلامی و بعضی از دولتمردان بی‌کفايت و جنجال‌آفرين و غوغاطلب آن که بحران‌زا و بحران‌زی هستند، نقد اسراييل و بسياری از مواضع عدالت‌جويانه و آزادی‌خواهانه را به ابتذال کشانده است، نفس اين نقدها از موضوعيت نمی‌افتند و بار مسؤوليت اخلاقی ما هم هيچ سبک‌تر نمی‌شود.مرتبط: اسراييل، ارض مقدس تروريسم يا افسانه‌ی دموکراسی؟

۲

اسراييل: ارض مقدس تروريسم يا افسانه‌ی دموکراسی؟

مسأله‌ی اسراييل و جمهوری اسلامی در تخيل عمومی ايرانيان پيوندی تنگاتنگ با هم دارند. متأسفانه در فضايی که جمهوری اسلامی اتوريته‌ی اخلاقی و سياسی‌اش را به شدت از دست داده است، سخن گفتن درباره‌ی اسراييل، خصوصاً در بستری که با ماجراجويی‌ها و غبارآفرينی‌های شخصیتِ جنجال‌آفرين و بی‌آبرويی مانند احمدی‌نژاد به ابتذال غیرقابل‌تصوری رسیده است، و معطوف کردن توجه ايرانيان به اهميت مسأله‌ی بغرنجی به نام اسراييل، کار پرهزينه‌ای است اما بدون کمترين تردیدی امری است ضروری و حياتی.
بازانديشی تصور ما درباره‌ی اسراييل و عطف عنان کردن به فاجعه‌ی هول‌ناکی که ابعادی منطقه‌ای و بین‌المللی دارد، از اين رو ضروری‌تر و مهم‌تر است که ارتباط وثيقی با بحران‌ها و مسأله‌های سياسی روز ایران هم دارد. ناديده گرفتن نقش اسراييل در استمرار اين بحران و چشم پوشيدن از نقش کليدی و محوری اسراييل در بحث‌های مربوط به انرژی/تسليحات هسته‌ای ايران، خصوصاً در بستر بحث‌های مربوط به دموکراسی و حقوق بشر،‌ خطايی است مهلک. فهمِ وضعيت تراژيک ايران، بدون فهم استخوانِ لای زخم اسراييل، فهمی است ناقص و راهزن.
این نکته خصوصاً از اين رو مهم‌تر است که عمده‌ی استدلال‌ها و تبليغات جنگ‌افروزانه‌ای که نابودی جمهوری اسلامی وجهه‌ی همتِ آن‌هاست، ناگزير درباره‌ی اسراييل سکوت می‌کنند يا هنگامی که کمترين سخنی از اسراييل به ميان می‌آيد، بحث را دور می‌زنند تا با جنبه‌ی اخلاقی و مهيب وضعيت تراژيکی که اسراييل در منطقه ايجاد کرده است، برخورد نکنند. به اين معنا، نقد نقض مستمر و وحشيانه‌ی حقوق بشر و برآفتاب افکندن تروريسم تقديس‌شده‌ی صهيونيستی – که همه‌ی بی‌رسمی‌ها و بشرستيزی‌های اين سال‌های جمهوری اسلامی نزدش بازیچه‌ای بيش نيست – تکلیفی است اساسی برای هر روشنفکری که مدعی دلبستگی به دموکراسی، حقوق بشر و ارزش و کرامت‌های انسانی است. چرا مسأله خصوصاً هنگام سخن گفتن از ایران مهم است؟ به دلیل اين‌که در قلب تمام بحث‌های داغی که درباره‌ی سياست ايران – در فضای بين‌المللی – رخ می‌دهد، اسراييل هميشه يکه‌تاز است و در صف مقدم تبلیغات ضد ایران است: قدرت گرفتن ايران – به هر نحوی به طور عام با قدرت هسته‌ای شدن به طور خاص – امنيت اسراييل را به خطر می‌اندازد. چرا؟ گويی اسراييل موجودی مقدس است و هيچ قدرتی در جهان، چه بالقوه و چه بالفعل، نبايد در مقام و جايگاهی باشد که بتواند اسراييل را تحت فشار قرار دهد.
هم از منظر اخلاقی و هم از منظر سياسی، به سود روشنفکران ايرانی است که نقد اسرايیل را از انحصار جمهوری اسلامی و به ابتذال کشيده شدن آن – به ويژه در راستای مشروعيت‌بخشی به نظامی که مبانی اخلاقی و اعتبار مردمی‌اش به شدت آسيب ديده است – نجات بدهند. مسأله‌ی اسرايیل مستقيماً در حوزه‌ی منافع ملی ايران نيست اما نقشی کلیدی در مسیر صيانت از منافع ملی ايرانيان ايفا می‌کند، درست به این دليل که نقد نکردن اسرايیل و موضع نداشتن در برابر جنایت‌های‌اش – از جمله سکوت در برابر زرادخانه‌ی هسته‌ای اسراييل که واقعیتی مسجل است و غوغا کردن درباره‌ی احتمال دستيابی ايران به سلاح اتمی که چيزی جز فرضيه‌ای اثبات‌نشده نيست – شبحی است بر سر امکان تحقق دموکراسی در ايران و در خاورميانه.
مغز اين يادداشت،‌ به اختصار اين است که: اين ادعا که اسراييل تنها دموکراسی خاورميانه است، افسانه‌ای بيش نيست. دامن زدن به اين افسانه و جا انداختن آن، بحث درباره‌ی دموکراسی در ایران را هم به انحراف می‌کشاند. اسراييل بيش از هر چيز، يک نظام تبعیض‌آمیز و استعماری از نوعی هول‌ناک است و در واقع بازآفرينی استعمار پس از فروپاشی استعمار است. اسراييل تنها نسبتی که با دموکراسی دارد، شباهتی صوری است و به این معنا ايران هم می‌تواند يکی از بهترين دموکراسی‌های خاورميانه خوانده شود. اين مغالطه بايد آشکار شود و سستی مدعيات‌اش هم نقد شوند. از خلال اين بحث است که می‌توان موضع جنگ‌طلبان و جنگ‌افروزان آشکار و نهان را، و موضع کسانی را که چه بسا ناآگاهانه به دام اين مغالطه افتاده‌اند، شفاف‌تر و قابل‌نقدتر کرد.
بر خلاف تصور عمومی، مهم‌ترين و استخوان‌دارترین منتقدان نظام صهيونيستی، نه ايرانی‌ها هستند و نه فلسطينی‌ها يا اعراب. برجسته‌ترين منتقدان صهيونيسم از ميان خود يهوديان اسراييل برخاسته‌اند و منسجم‌ترين نقدها را از حيث روش و مضمون در ميان خود يهوديان می‌توان یافت که طيفی گسترده را از ميان يهوديان ارتدوکس گرفته تا يهوديان سکولار و مدرن در بر می‌گيرد. اين نقدها، صرفاً با دلايل دينی نيستند. حجم عمده‌ای از اين نقدها،‌ مبانی مدرن، حقوق بشری، فلسفی، اخلاقی و انسانی دارند که چشم‌اندازی بسيار گسترده‌تر از نزاع‌های صرفاً دینی را مد نظر دارند.
بحث درباره‌ی اسراييل هم‌چنين نقطه‌ی تلاقی بحث از دموکراسی،‌ آزادی و حقوق بشر در ايران و وضعيت جنبش سبز نیز هست. فراموش نکنيم که آمريکا – بخوانيد مهم‌ترين حامی و مدافع اسراييل و شايد هم مهم‌ترين بازيچه‌ی اسراييل – هميشه دوست داشت جنبش سبز به او روی خوش نشان بدهد يا به طور مشخص در سياست هسته‌ای اعلام موضعی بکند متفاوت یا متعارض با سياست رسمی اعلام‌شده‌ی جمهوری اسلامی. تا اين‌جای قصه همه می‌دانيم که جنبش سبز هرگز نه چراغ سبزی به آمریکا نشان داد و نه در مسیر سياست خارجی راهی را پيمود که به مذاق اسراييل و آمریکا خوش بيايد. از اين‌جا به بعد، به گمان من، جنبش سبز را باید در بستر خیزش‌های بزرگ خاورمیانه و جهان عرب ديد. جنبش سبز الگويی متفاوت از دموکراسی است و پديده‌ای است که با ذهنیت‌های مسلط ليبرال دموکراسی غربی سنخيتی ندارد. ذهن‌های ساده و تنبل ممکن است به سادگی اين فریب را بخورند و بار دیگر بازی تبلیغات مبتذل سياسی جمهوری اسلامی آن‌ها را از تعمق درباره‌ی قصه باز دارد. به خاطر بياورید که احمدی‌نژاد مرگ لیبرال دموکراسی را اعلام کرده بود. اين ادعا شايد درست و دقیق و به روز نباشد ولی از واقعيت خالی نيست. منسلخ نکردن اصل سخن از شخصیت دروغ‌پرداز، هياهوساز و بی‌اخلاق احمدی‌نژاد، باعث لوث شدن اصل قصه می‌شود هم‌چنان که بحث انرژی هسته‌ای و بسیاری چيزهای دیگر در جمهوری اسلامی به خاطر این فاجعه‌ی عظيم سياسی و آسيب ديدن جدی مشروعيت و اتوريته‌ی اخلاقی جمهوری اسلامی دستخوش اين لغزش شده است.
روز سه‌شنبه ۶ دسامبر، همین هفته‌ی گذشته، ايلان پاپه، استاد جامعه‌شناسی اسرايیلی الاصل دانشگاه اکستر، سخنرانی درخشانی در دانشگاه وست‌مينستر داشت که عنوان سخنرانی، مضمون و بن‌مایه‌ی اين يادداشت شد. برای انتقال اصل مطالب، عين سخنان پاپه را – به جز پاره‌ای جملات حاشيه‌ای را – به فارسی برگرداندم. حسن این کار اين است که هم با فکر يکی از چندين اسرايیلی سرشناسِ اهل آکادمی و نقد جدی سياست‌های ضد-دموکراتيک اسراييل که سهمی مهم در شکستن اسطوره‌های تبليغاتی اسراييل داشته‌اند آشنا می‌شويد و هم مضمون سخن مرا بهتر در می‌يابید. ويدیوی اصل سخنان پاپه را هم می‌توانيد اين‌جا ببينيد. با مقدمه‌ی بالا، وقتی متن زير را می‌خوانيد، خوب است گوشه‌ی ذهن‌تان نگاهی هم به ايران داشته باشيد. وضعيت ايران، استمرار وضعیت اضطراری، از بسياری جهات است، و هم‌‌چنين به درجاتی ضعیف‌تر، يادآور وضعيت اسراييل است. حال سؤالی که بايد پرسيد اين است که چرا جامعه‌ی جهانی – آمريکا و کشورهای غربی – باید این اندازه در برابر ايران که وضعيتی است به مراتب ضعيف‌تر از اسراييل حساسيت داشته باشند ولی در برابر اسراييل آب هم از آب تکان نخورد؟ و آيا اين سؤال دوباره پر رنگ نمی‌شود که در این قصه آن‌چه که برای غرب و آمريکا مهم نيست یا در واقع تنها چيزی که مهم نیست همانا منافع ملی ايران و برقراری دموکراسی و آزادی و عدالت است؟ و دوباره بايد پرسید که اگر چنين است، روشنفکران ايرانی چرا و با چه انگيزه‌ای باید دقیقاً با همان برگی بازی کنند که آمریکا بازی می‌کند؟ و باز بايد پرسيد که چرا منطق بهار عرب که هنوز هم غرب – و به ویژه اسراييل – از توضيح دقیق و روشن‌اش عاجز است و می‌خواهند منطق جنبش سبز را تنها در چارچوب منطق يک فهم خاص و منجمد از دموکراسی و حقوق بشر توضيح دهند و ملتفت اين دگرديسی عظيم نمی‌شوند؟
مرتبط: اسراييل: يک معضل اخلاقی
(اين يادداشت نخستين بار در جرس منتشر شده است)

ادامه‌ی مطلب…

۲

لُبّ لُبابِ دباشی

(۱)
در ميان واکنش‌هایی که به مقاله‌ی اخير حميد دباشی تا امروز خوانده‌ام، مقاله‌ای در جرس منتشر شده است با عنوان «نامه‌ای به روشنفکر پسا‌استعمارگرا». اين يادداشت، چه بسا متين‌ترين واکنش به حميد دباشی است که کوشش صادقانه‌ای برای گفت‌وگو با دباشی در آن هست، بر خلاف سایر واکنش‌هايی که بيشتر يا عصبی است يا از سر ناآگاهی و اصرار بر دنبال نکردن تبار انديشه‌ی دباشی. همین يادداشت اما، نمونه‌ی خوبی است از اين‌که چگونه دنبال نکردن دقيق فکر دباشی می‌تواند حتی نقد را هم از دقت خالی کند.

يکی از محورهای مهم اين يادداشت، به رسميت شناختن «جهان‌ها»ست يا در واقع دو جهانی که با هم تفاوتی بنيادين دارند. سپس نويسنده دباشی را به يکی از این جهان‌ها منتسب می‌کند و طرف(های) محل نقد دباشی را به جهان دیگر. این اولین نقطه‌ی لغزش نظری در اين نقد است: دباشی در تمام سال‌های اخير، کوشش خستگی‌ناپذيری برای نقد و در هم شکستن تصور وجودِ دو جهان متمايز داشته است و به نحوی سيستماتيک و مستمر دوگانه‌ی شرق-غرب را در آثارش از منظر معرفتی و اپيستميک اوراق و ويران کرده است (که با این کار دقیقاً از فوکو عبور می‌کند و نقش گادامر و هايدگر را در کارش خيلی پررنگ‌تر می‌بينيم). اين اوراق‌سازی معرفتی چه بسا مهم‌ترين مضمون‌ و درون‌مايه‌ی کار دباشی است.

دباشی قرائت و برداشتی يکسره متفاوت از سزر و فانون دارد و اين را به روشنی می‌توان در مقاله‌ای که در کتاب پسااستعمارگرايی‌اش درباره‌ی گلدتسيهر نوشته است دید. دباشی با اين شيوه‌ی متفاوت نقد، اورينتالیسم ادوارد سعيد را هم به چالش گرفته است. در نتیجه، يکی از لغزش‌های بزرگ این نقد – و بسیاری از نقدهای ديگری که بر این سوء برداشت استوارند – اين است که تبار فکر دباشی را به ادوارد سعيد می‌رساند که برداشتی به شدت معيوب و مخدوش است. سعيد برای نقد اورينتاليسم به نقد ادبی رو آورده است و دباشی برای اصلاح این رويکرد، آن را تاريخ‌مند کرده است و در جهت جامعه‌شناسی دانش و معرفت حرکت می‌کند و اين‌جاست که مضمون «جهان‌شهری‌گری» که يکی از کلیدهای فهم انديشه‌ی دباشی است وارد قصه می‌شود. اما جهان‌شهری‌گری مدنظر دباشی هم‌چنان تفاوتی اساسی با نوع جهان‌شهری‌گری کوامی آنتونی آپايا، شيلا بن حبيب و تيموتی برنان دارد. نزد دباشی، جهان‌شهری‌گری، مترادف با جهانی‌شدن و کُره‌گير شدن «غرب» نيست بلکه کشف جهان‌هايی جايگزین است که مدعيات مشابهی درباره‌ی جهان‌شهری‌گری دارند و برای شرح و توضیح این مضمون، دباشی به فرهنگ، ادبیات، عرفان و زبان فارسی متوسل می‌شود تا به شيوه‌ای هرمنوتيکی، وجود، بالندگی و بقای اين مضمون را که فارغ از دوگانه‌ی کاذب شرق-غرب زندگی می‌کند، نشان دهد.

اين نکته را پيش از اين هم تکرار کرده‌ام که نمی‌توان برای سنجش و نقد انديشه‌ی صاحب‌نظری صرفاً به يک مقاله يا عبارت او چسبيد – و خصوصاً در مورد دباشی تنها به مقالات رسانه‌ای و ژورناليستی او اکتفا کرد – و خود را مستغنی از جست‌وجو و تفحص در آثار نظری او دانست. ستون فقرات انديشه‌ی دباشی جايی است خارج از بروزهای ژورناليستی سخنان او. در اين مقالات ما تنها شاخ و برگی را می‌بينيم از جنگلی که پشت ديواری پنهان است. سر و کله زدن با شاخ و برگی که از ديوار بلند انديشه‌ی او به بیرون سرک می‌کشد، تنها کاری که می‌کند احتمالاً چيدن و کوتاه کردن همان شاخ و برگ‌هاست. برای نقد زنده و جان‌دار دباشی، باید هم جسارت ورزید و هم شکيبايی داشت تا مضامين فکر او را بهتر بفهميم. اين‌که کسی درست و دقيقاً نداند نسبت ادوارد سعيد با دباشی چی‌ست و مثلاً نداند که دباشی چه استفاده‌ای از فانون يا اسپيواک می‌کند و چگونه از زبان و ادبيات آن‌ها و روش‌شان برای ابراز مقصودش استفاده می‌کند، البته مشکل دباشی نیست. اين از ناشکيبايی و شتاب‌زدگی خواننده است که می‌خواهد زود به مقصد برسد و در واقع تکلیف‌اش را با دباشی يکسره و خاطر خودش را از فکر کردن به او آسوده کند.
(۲)
مغز سخن منتقد را شايد بتوان اين‌گونه صورت‌بندی کرد که او می‌گويد دباشی اکنون خود بخشی از جهان اول است، همان جهان استعمارگر، و حق ندارد اولويت‌های‌اش را بر اولويت‌های جهان سومِ حاشيه‌نشين و استعمارشده تحميل کند.

مضمونِ مدعای اقتصادی کار دباشی، با سست کردن بنياد اين دوگانه، در حقیقت عبوری است از مارکس. دباشی از نظريه‌ی از خود-بیگانگی مارکس علیه اورينتاليستی کردن جهان غیر-اروپايی استفاده می‌کند: مارکس جهان استعماری را جهانی شرقی می‌ديد که دست به گريبانِ استبداد شرقی است. از آن رو که استعمارگری را سوء استفاده از کار از طريق سرمايه‌ی کلان می‌بيند و اين همان نکته‌ای است که نزد مارکس، به دليل اروپامحوری او، وجود ندارد و نوشته‌های ژورناليستی مارکس جنبه‌ی مايه‌دار کار او را بيشتر منعکس می‌کند. نقطه‌ی کور کلیدی کار مارکس تصور او از «استبداد شرقی» بود که باعث می‌شد مارکس با جهان غير-اروپايی بيگانه شود و از دستاوردهای کوشش و کار آن‌ها بی‌بهره بماند. انديشه‌ی پسا-مارکسی دباشی اين نقطه‌ی کور را می‌پوشاند و در آثار متعددش (از جمله در «پسا-اورينتاليسم: دانش و قدرت در عصر ترور»، «الاهيات رهايی‌بخش اسلامی: مقاومت در برابر امپراتوری»، در «پوست‌ سبزه، نقاب سفيد» – بررسی پيمان جعفری در تهران‌ريويو – و در «ايران: ملتی گرفتار وقفه») نشان می‌دهد که ميراث‌بر سرمايه‌داری نه تنها جهان استعماری (شامل سپاه در ايران، شيوخ عرب در منطقه‌ی خلیج فارس، جنگ‌سالاران آفريقايی، اربابان مواد مخدر در آمريکای لاتين و ديگران) است بلکه سرمايه‌داری کلان‌شهرهای جهان استعمارگر هم سهم‌بران همين قصه‌اند. و کسانی که در اين بازی محروم مانده‌اند و به استضعاف کشانده شده‌اند نه تنها در حاشيه بلکه در متن نيز هستند و به اين ترتيب دباشی اين دوگانه‌ی مرکز و حاشيه را هم دوباره در هم می‌شکند.

در همان شهر نيويورکی که دباشی در آن زندگی می‌کند، محله‌هايی هست که ميزان مرگ-و-مير اطفال و اميد به زندگی در آن‌ها از تهران، قاهره، يا مکزيکو سیتی بدتر است. در نتيجه، دباشی دقيقاً با چه معياری می‌تواند به آن جهان اول خيالی متعلق باشد اما بخشی از طبقه‌ی نوليبرال برآمده در کنار هاشمی رفسنجانی جهان سومی باشند؟

در نتيجه، تأملی دوباره در آثار دباشی نشان می‌دهد که او بازنگری بنيادينی در نگاه مارکسی کرده است و از محدوديت‌های ادوارد سعيد و گاياتری اسپيواک عبور کرده است. از نگاه دباشی، فرزندان ثروت‌مند اعراب و بورژوازی هندی که به مدرسه‌های نخبگان استعماری در مصر و هند رفته‌اند، شکاف ميان ميراث‌بران عملکرد سرمايه و افراد محروم از آن را يک‌دست و يکپارچه می‌کند و آن چندپارگی را از دو سوی طيف می‌ستاند: در نگاه دباشی، ديگر مسأله جهان استثمارگر و استثمارشده نيست. مسأله، اختلاف طبقاتی در ميان دولت-ملت‌ها و خارج از آن‌هاست. دباشی تا آن‌جایی که متفکری پسااستعماری است، هم‌چنان مارکسيست باقی می‌ماند و در عين حال، مارکسيسم او عميقاً متأثر است از انديشه‌ی پسااستعماری. فهم انديشه‌ی دباشی بدون فهم اين نکته‌ی ظریف بسيار دشوار است.

جهانی که در ذهن منتقد دباشی نشسته است ميراث تخیل استعماری است و، در عمل، نظریه‌پردازان پسااستعمارگرايی به آن دامن زده‌اند. اين نظريه‌پردازان همان کسانی هستند که نويسنده به اشتباه نسب انديشه‌ی دباشی را به آن‌ها می‌رساند در حالی که دباشی در طی ساليانی دراز نه تنها گره ذهنی آن‌ها را گشوده و از آن‌ها عبور کرده بلکه منظر فکری آن‌ها را نيز سست کرده و زير سؤال برده است و به جای آن مدلی جايگزین را پيشنهاد کرده است.

دباشی مارکس را از منظر موضع او در خصوص استعمار نقد کرده و استعمارگری ناخودآگاهِ نهفته در مارکس را به چالش گرفته است، به ويژه در «سرمايه‌»ی اول (جلد يکم سرمايه). در اين بخش از سرمایه، مارکس می‌توانست بر تز «استبداد شرقی» غلبه کند، بر آن فائق آيد و آن را به کناری بگذارد. اين‌جاست که دباشی هم از سعيد عبور می‌کند و هم از اسپيواک. فانون جايی اشاره می‌کند که «اروپا جهان سوم را اختراع کرده است» و دباشی این مضمون را از فانون گرفته است و با آن نظريه‌ی پسااستعماری را يکسره وارونه کرده است.

اين‌جاست که می‌رسيم به گسل مهمی که در نقد بالا وجود دارد که می‌توان با پرده برداشتن از آن ستون فقرات اين نوشته را عریان کرد. اگر نويسنده با اسمی مثل ادوارد فوکو يا مثل اسلاووی آدورنو، و رابرت اسپيواک رو به رو بود، دیگر به اين سادگی نمی‌توانست اين تصوير را از «حميد دباشی» نوعی در ذهن داشته باشد و به مصاف او برود. دقت کنيد که چرا گاياتری چاکراوُرتی وقتی که از همسرش، اسپیواک، جدا می‌شود، هم‌چنان نام شوهر مطلقه‌اش را در کنار اسم‌اش حفظ می‌کند! حالا لغزش کجا رخ می‌دهد؟ لغزش اين‌جاست که نويسنده درست در همان لحظه‌ای که دباشی را «بومی» می‌کند و او را به کرانه‌های جهان اول پرتاب می‌کند، دقيقاً به خاطر بومی بودن‌اش از او سلب صلاحيت می‌کند و از همين طريق است که صدای او را در ميان صداهای دیگر گم می‌کند. خواننده‌ی ایرانی به آن سادگی که خواننده‌ی غير ایرانی آثار دباشی با او ارتباط برقرار می‌کند، نمی‌تواند سخن دباشی را بفهمد و این تنها به اين دلیل نيست که اين خواننده انگليسی نمی‌داند يا آثار دباشی به فارسی نيستند يا به فارسی ترجمه نشده‌اند. مشکل عمیق‌تری پشت قصه نشسته است.

پرسش اين است که چرا يک نفر ایرانی نمی‌تواند و نباید اين انتقادهای گزنده و شلاقی را داشته باشد در حالی که مثلاً نوآم چامسکی می‌تواند؟ چه چيزی در چامسکی هست – همان چامسکی‌ای که حتی ايرانيان در فهم استخوان‌بندی انديشه‌اش مشکل دارند و بيشتر شيفته‌ی نمودهای ژورناليستی خلاف قاعده‌ی او هستند – که در دباشی نيست؟ چامسکی چه دارد که اگر دباشی هم همان حرف‌ها را بزند، باید با شک و تردید به او نگاه کرد؟

مسأله اين است که در ذهن منتقد، اين نکته به آسانی جا نمی‌افتد که کسی مثل دباشی – افرادی مثل دباشی – که به فضای ذهنی ما و به کهکشان انديشه‌ی ما نزديک‌اند، از اساس توانايی اين را داشته باشند که تبدیل به کسانی شوند که از نگاه منتقد بالا نظريه‌پردازانی جهان اولی شوند. مسأله شخص دباشی نيست؛ مسأله این است که دباشی به مثابه‌ی يک اسم و يک نشانه به فضای ذهنی ما نزديک‌تر است. اين مضمون در مستعار بودن نامِ نویسنده هم خود را نشان می‌دهد. مستعار ماندن و مخفی ماندن نامِ او لزوماً به اين دليل نیست که او از شهرت‌خواهی يا شهرت‌طلبی پرهيز دارد بلکه گويی نويسنده در تصور کردن خود در مرکز جهان اول و نظريه‌پردازی از قلب آن تردید دارد و دقيقاً به همين دليل است که نمی‌تواند حميد دباشی‌ای را تصور کند که در قلب همين جهانِ اولِ برساخته‌ی او باشد و باز هم تازيانه به دست بگيرد و آن را اوراق کند. پس کاری که منتقد با دباشی می‌کند هم بومی‌کردن دباشی است و هم اعتبارزدایی از او به مثابه‌ی يک نظريه‌پرداز جهان اولی است آن هم به خاطر نام شرقی/ايرانی/مسلمانی/خاورميانه‌ای او. این بخش از جهان گويی در کهکشانی دوردست نشسته است و تنها در هپروت سير می‌کند و فقط وقتی می‌تواند به مصاف اين بخش ديگر (اين دوگانه‌ی برساخته‌ی ديگر) بيايد که لباس هم‌او را به تن کند و نام هم‌او را برگيرد.
مثال آسان‌تری برای فهم این کارکرد پيچيده هم وجود دارد. برای ایرانی‌ای با اين شيوه‌ی نقد، تصور اين‌که يک نفر ایرانی بالاترين منصب و شغل را در ناسا داشته باشد يا متخصصی تراز اول در زمينه‌ی پزشکی باشد بسیار آسان‌تر است تا تصور کسی که بتواند شانه به شانه‌ی اين غول‌های «غربی» سخنی مهيب برای عرضه داشته باشد.

مشخصاً به اين جمله از متن توجه کنيد: «الصاق نام بی‌شهرت جوانی گمنام به بزرگی نامور بی‌شک مقداری شهرت برای آن جوان به همراه می‌آورد. به خصوص شیرجه زدن در گرماگرم بحثی چنین داغ قطعا عملی نامورکننده است»؛ بين‌السطور اين عبارت گويا چنين است که نسبت نويسنده با دباشی، انگار همان نسبت دباشی با مثلاً فوکو و بورديو است، هر چند به آن تصریحی نمی‌رود. دليل نويسنده برای «شيرجه نزدن در گرماگرم اين بحث» به خاطر این‌که باعث «نامور شدن» احتمالی او می‌شود، دليل چندان محکمی به نظر نمی‌رسد (در نقد سياست و نقد نظريه‌ها، کار ما سلوک عرفانی يا تهذيب اخلاق نيست، هر چند اخلاق شخصاً و فرداً برای ما می‌تواند و بايد مهم باشد).

 اين‌که می‌گويیم سخنی برای عرضه کردن از این‌جا می‌آيد که اگر لحظه‌ای فضای خواننده‌ی ايرانی و تحليل‌گر ايرانی را از معادله کنار بگذاريم، خواننده‌ی غير-ايرانی به همان راحتی با دباشی ارتباط برقرار می‌کند که با چامسکی! نشان به اين نشان که خوانندگان غير-ایرانی آثار او، اقبال به مراتب وسيع‌تر و گسترده‌تری به دباشی دارند تا خواننده‌ی ايرانی.

اين خلاصه‌ی صورت‌بندی من از ماجراست. شايد جایی در تحلیل و روایت، تعابیرم دقيق نباشد یا به آن اندازه که می‌‌خواهم شفافیت نداشته باشد ولی تا حد بسيار خوبی می‌تواند بستر اين مجادلات را بيشتر آشکار کند و فضا را اندکی از غبارآلودگی و ابهام دور کند. استنباط‌های بالا عمدتاً نتيجه‌ی گفت‌وگوهای مستقيم یا ای‌ميلی من با حميد دباشی بوده است که در خلال آن‌ها از او خواسته‌ام پاره‌های مبهمی از فکرش را به تفصيل بيشتری برای من توضیح دهد. در نتيجه، در سطور بالا هم صورت‌بندی‌های خود دباشی را می‌بينيد و هم استنباط‌ها و قرائت من از سخنان او را. اگر جايی لغزشی در صورت‌بندی رخ داده باشد، يکسره متوجه من است.
۱

اشتراک لفظ دايم رهزن است…

(۱)
پيش از اين بارها نوشته‌ام (از جمله اين‌جا) که در روزگاری به سر می‌بریم که بسیاری از واژه‌های فخيم و کلمات شریف از فرط کثرت استعمال و کاربردِ نابه‌جا و هوس‌ناکانه از معنای خود تهی شده‌اند و مخاطب هر بار که آن‌ها را می‌شنود به جای این‌که به معنای واقعی آن‌ها بینديشد، ذهن‌اش ناخودآگاه به سوی همان معنای مستعمل و مبتذلی می‌رود که رسانه، تبليغات و نظام‌های سياسی حاکم کرده‌اند. اين قصه البته اختصاص به ايران ندارد. در بسياری از نقاط جهان می‌بينيم و ديده‌ایم که معانی شريف و واژه‌های لطيف و درخشانی که هر کدام جهانی تاريخ و معنا و مضمون فربه پشت خود دارد چگونه برای مخاطب و در ذهن مخاطب ملوث می‌شوند. نمونه‌ها بسیارند: از کاربرد نابه‌جا و غيرمسؤولانه‌ی مفاهيم و اصطلاحاتی مانند حقوق بشر، آزادی، عدالت، آزادی بيان، استقلال، منافع ملی، روشنفکر بگيرید تا مفاهيم دینی از قبيل ولايت، بصیرت، اخلاق (که هم در بستر دینی معنا دارد هم در بستر غير دینی).
این وضعیت در کشور ما، در این فضای ستم‌آلوده و مسموم، مزمن‌تر و بغرنج‌تر است. اين معانی شریف چنان به خدمت ستم‌گستری و نشر بی‌عدالتی و تحکيم هوی و هوس ارباب قدرت دنيا در آمده‌اند و چندان فرتوت و رنجور شده‌اند که آسان نيست بتوانیم باز هم به همان سادگی از آن‌ها در بستر و جايگاه درخورشان استفاده کنيم. واژه‌ها، به باور من جان دارند و موجوداتی زنده هستند. باید با کلمات مهربان بود. بايد دست نوازش بر سر کلمات کشيد. و کلمات هميشه لطيف و خوش‌آهنگ و موزون نيستند. بعضی کلمات درشت‌اند و خشن و چه بسا معانی مهيبی هم داشته باشند. اما حتی کلمات درشت و خشن را هم نمی‌توان در بستر نامناسب به کار برد و تعميم‌های بيهوده و بی‌وجه به آن‌ها داد. يکی از بخت‌های ما ایرانيان البته اين است که ادبياتی غنی و فاخر داريم که گوهرهای بی‌شماری در گنجينه‌ی معانی‌شان تعبیه شده است. کافی است صرافِ گوهرشناسی قدر ان‌ها را بداند و آگاه باشد که چگونه می‌توان ميناگری کرد و کجا می‌توان اين جواهرات ذی‌قيمت را نشاند تا درخشش راستین‌شان را داشته باشند.
با این مقدمه، مدعای نخست من اين است که هر چند دستگاه جور و ستم، این واژه‌ها را به ابتذال و پوچی کشانده است و مفاهيم بلند و فاخر را خرج هوس‌های حقير خود کرده است – چه برسد به مفاهيم، کل دستگاه‌های مفهومی و معنايی و هويتی و تمدنی هم که گروگان اين هوس‌بازی شده‌اند و بهترين نمونه‌اش خودِ دين است – باز هم ما در مقامی هستيم که هنگام کاربرد اين واژه‌ها، مفاهيم و اصطلاحات می‌توانيم شجاعت به خرج بدهيم و آن‌ها را در جای مناسب‌شان بگذاريم.
در اين سال‌ها، در فضای سياسی ايران واژه‌ها و اصطلاحاتی که در جای خود می‌توانستند بسيار مفيد و کارآمد باشند چنان در جايگاه خود خارج شده و به تحریف و انحراف کشانده شده‌اند که ديگر تبدیل به مشتی عبارت بی‌معنا و پوچ شده‌اند. از جمله توجه کنيد به امنيت ملی، اهانت، تشويش اذهان عمومی، محاربه، جاسوسی، استقلال و کلماتی از اين دست. به جرأت می‌توان گفت که در موارد فراوانی – که مثال‌هايی انبوه دارد – این کلمات تنها صورتی بوده‌اند برای معنا و مضمونی پست و تحقيرگرانه که هيچ نسبتی با واقعيت ماجرا نداشته‌اند. نمونه‌های سياسی‌اش فراوان‌اند: در نظام جمهوری اسلامی افراد بی‌شماری را به اتهام «جاسوسی» دستگير کرده‌اند، به زندان فرستاده‌اند، برای‌شان حتی حکم صادر کرده‌اند ولی درست همان افراد بعد از مدتی آزاد شده‌اند و گويی آب از آب تکان نخورده است. در توجيه این بی رسمی و بی‌شرمی توضيح داده‌اند که رأفت و عطوفت اسلامی شامل حال آن‌ها شده است و در اين کار هم باز معنای رأفت و عطوفت را به ابتذال کشانده‌اند و مفاهيم و اصطلاحاتی شريف را بی‌سیرت کرده‌اند. اين اندازه معلوم است که بسياری از دولت‌مردان و سياست‌ورزان امروزی جمهوری اسلامی صلاحيت اخلاقی و انسانی استفاده از اين مفاهيم شریف را ندارند (به اين دلیل ساده و روشن که به کرات آن‌ها را به ابتذال کشانده‌اند). اما فهم اين مقدار از سخن دشوار نیست. پیامد اين اتفاق است که امری است هول‌ناک‌تر.
مدعای دوم من اين است که در تمام اين سال‌ها جمهوری اسلامی رنگ خود را به مخالفان، معترضان و منتقدان خود زده است و جز شماری اندک از هوش‌مندانی که آگاهانه از افتادن در اين دام پرهیز کرده‌اند، بقیه ناخودآگاه هنگام استفاده از کلمات از دايره‌ی معنايی و مفهومی استفاده‌شده نزد اين سياست‌ورزان بی‌کفايت کمتر خارج شده‌اند. مثلاً در عرف و ادبيات قضايی اصطلاحی داریم به عنوان «مدعی العموم». اين اصطلاح هر معنايی که داشته باشد (مثلاً «دادستان» معادل درست‌تر آن است يا چيز ديگری؟)، بی‌شک اين اندازه روشن شده است که در اکثر قريب‌ به اتفاق مواردی که به رسانه‌ها می‌رسند، مدعی العموم کسی است که برای اهداف سياسی جناح حاکم برای رقبا یا معترضان و مخالفان پرونده‌سازی می‌کند و برای آن‌ها پاپوش می‌دوزد و آن‌ها را به انواع اتهامات متهم می‌کند و حتی پس از اين‌که اين اتهامات ثابت نمی‌شود، باز هيچ سخنی از اعاده‌ی حيثيت يا عذرخواهی در ميان نيست: قدرت است و نمی‌توان جانب‌اش را نگه نداشت!
لذا اگر جمهوری اسلامی کلمه‌ی «جاسوس» را برای خاموش کردن و سرکوب مخالفان‌اش به کار می‌برد و روی آن سرمايه‌گذاری گسترده می‌کند، معنای‌اش اين نيست که خودِ «جاسوس» پاک بی‌معنا و پوچ است. بستر کاربردش آلوده شده است. اما مشکل فقط همين نيست. گاهی اوقات ما کلماتی را نیز که تقارن معنايی با اين واژه‌ها دارند، در همان بستر و چارچوبی به کار می‌بريم که جمهوری اسلامی به ما القاء کرده است. مثلاً، وقتی از اخلاق سخن می‌گوييم، تصور رايج و غالب اين است که اخلاق انحصاراً و اختصاصاً مفهوم و معنايی است که از دل دين برآمده است و در فضايی غيردينی پاک بی‌معناست. شاهدش اين است که قاطبه‌ی مردم وقتی می‌خواهند کسی را بی‌اخلاق و بی‌بند و بار بنامند، به سادگی می‌گويند فلانی «بی‌دين»‌ است در حالی که هر بی‌دینی، بی‌اخلاق نيست؛ چنان‌که هر دين‌داری هم لزوماً اخلاقی نيست.
خلاصه‌ی سخن من اين است که در اين فضای غبارآلوده و مسموم، وظیفه‌ی سنگين و خطيری بر دوش يکايک کسانی است که به زبان حساسيت دارند و دغدغه‌‌ی سلامت و صفای آن را دارند و آن وظيفه اين است که با هوشياری هم از کاربرد نابه‌جای واژه‌ها و کلماتی که اين روزها دست‌مالی شده‌اند پرهیز کنند و کلمات را تنها در جای مناسب خود بنشانند و نسبت‌ها را با واقعيت بسنجند چنان‌که آن‌کسی را که بنا به تعريف «جاسوس» نيست جاسوس ننامند و کسی را که در عمل کاری کرده است که مضمون و مقتضای‌اش جاسوسی است، دردمند و روشنفکر نخوانند. هم‌چنين، این اندازه هوشيار باشیم که اگر دين، اخلاق، استقلال، آزادی، عدالت، ولايت، بصیرت با مصاديقی آلوده و گمراه‌کننده معرفی شده باشند، به جای نقد مصاديق و هشدار نسبت به دستبرد به آن‌ها و شبیخون زدن به حریم کلمات، خودِ کلمات و واژه‌ها و مفاهيم را تخریب نکنيم.
(۲)
اما اجازه بدهید نکته‌ای روش‌شناسانه هم به اين بحث بیفزایم تا مرادم روشن‌تر شود. وقتی از جايگاه درخور و مناسب کلمه و واژه سخن می‌گويم، البته مقصودم نگاهی پوزيتويستی به کلمات نيست. چيزی که بيش از همه مدنظر من است، اين است که کلمات به تعبیر عين‌القضات همدانی، مشترک الدلاله‌ هستند. برای این‌که قصه روشن‌تر شود و مبنای هرمنوتیکی نگاه من به ماجرا مبسوط‌تر توضيح داده شود، عين عبارات عين‌القضات را از جلد دوم نامه‌ها نقل می‌کنم:
«بدان که چون لفظی بود که بر معانی بسیار دلالت کند آن لفظ را إما «مشترک» خوانند، چون مشتری که بر کوکب آسمان ششم دلالت کند و بر خريدار که در مقابله‌ی بايع بود. و إمّا «متواطی» خوانند، چون حيوان که بر گاو و خر و اسب و آدمی دلالت کند. و إما «متشابه» خوانند چون أبيض که وصف عاج و ثلج و کاغذ تواند بود. و فرق ميان اين سه قسم بدان بدانی که مشترک آن بود که يک اسم بود که بر دو مسما دلالت کند چنان‌که آن دو مسما، من حيث الاشتقاق، شرکت ندارند البته. و متواطی آن بود که يک اسم بر دو مسما دلالت کند، چنان‌که هر دو مسما در معنی آن اسم مشترک باشند، نبينی که حيوان بر گاو و خر دلالت کند و هر دو در معنی حيوانيت برابرند. و هم‌چنين دست و زبان و گوش هر سه مسما را جسم توان خواند، زيرا که در معنی جسميت برابرند. اما مشتری نه چنين است بر کوکب و خريدار.
لعمری! مشتری بر آن‌که کاغذ خَرَد و بر آن‌که قلم خَرَد و بر آن‌که باغ يا سرا خَرَد به طريق تواطی برافتد، زيرا که همه در معنی خريدن برابرند. أمّا متشابه آن بُوَد که اسمی بر دو مسمّا دلالت کند چنان‌که خالی نباشد از اشتراکی در مفهوم لفظ. أمّا اشتراک تام ندارد. نبينی که برف و عاج را أبيض خوانند که در مفهومِ بياض شراکتی دارند، أمّا بياضِ آن مخالفِ بياضِ اين بود، و هذا یُغاير الحيوان إذا أطلق علی الفَرَسِ و الفيلِ و الإنسان، فإنّ هؤلاء لا يختلفونَ اصلاً في حقیقة الحيوانية و إنّما يختلفون في أمور وراء الحيوانية. پس أبيض که وصفِ عاج و برف بود نه چون حيوان است که بر فیل و اسب افتد، و نه چون مشتری است که بر کوکب و خريدار افتد….اکنون در زبان عرب، حج قصد بود خواه سوی اصفهان و خواه سوی بغداد. و در شرع قصدی بود مخصوص سوی مکه. و صوم امساک بود در زبان عربی، و در شرع امساک بود من وقت الصبح الي المغرب، از شهوات بطن و فرج. و همچنين بيع و ربا و زنا و نکاح و طلاق و عدّت و سرقت و قصاص، همه را یک حکم است. و اين را الفاظ منقول خوانند.» (ج ۲ نامه‌ها؛ صص. ۲۵۷-۲۵۹).

مغز سخن را قاضی همدانی در همين سه بند بيان کرده است و حاجتی به شرحی بيش از اين نيست. در مجادلات سياسی و نظری هم کسانی که اين روزها یا رگِ گردن قوی می‌کنند يا بيهوده می‌رنجند و به ظرافت‌های معنایی کاربرد مختلف الفاظ مشترک، متواطی و متشابه عنایتی ندارند، اگر اندکی حوصله‌ی بيشتر به خرج دهند و ذهن‌شان را از صورت‌بندی‌های منجمد و صلب تقسيم‌بندی‌های سياسی و جناحی برهانند، بسياری از گره‌ها گشوده می‌شود و اختلاف‌ها از ميان برمی‌خيزد (و البته سيه‌رويانی که غش در کارشان هستند هم با برآمدن آفتاب از میانِ اين تاریکی‌ها حساب‌شان روشن‌تر می‌شود). چيزی که در اين ميانه نياز داريم «گشايش و رهايش» است؛ گشايشی در الفاظ و معانی و رهايشی از چارچوب‌های نظری بسته و منجمد. در این ماجرا اميد هست نه نوميدی و بدبینی. و اميد دقيقاً از ميان همین تاریکی‌ها و از بستر همين خلجان‌های اجتماعی است که می‌جوشد و بستری را برای هرمنوتيکی نو پديد می‌آورد: ذات زندگی گشايش و رهايش است. 
پ. ن. بيانيه‌ی پانزدهم میرحسين موسوی – درباره‌ی «بسيج» – نمونه‌ی درخشانی است از آگاهی به کاربردهای مختلف الفاظ و واژگان و اين‌که چگونه در بستر منازعات سياسی اين کلمات بی‌سیرت می‌شوند و از جایگاه‌شان خارج می‌شوند.
۰

ماجرای غدير، قصه‌ی ولايت و مسأله‌ی مشروعيت

درباره‌ی غدير بسيار گفته‌اند و نوشته‌اند و شايد چيزی بر آن افزودن،‌ حقيقتاً کار تازه‌ای نباشد. به بهانه‌ی عيد غدیر، می‌خواستم اشاره‌ی کوتاهی بکنم به حديث غدير که سنگ بنای روایت‌های متفاوت تاريخی درباره‌ی ولايت حضرت امیر است. شاید بهترین مقاله‌ای که تا به حال درباره‌ی حديث غدير در دایرة‌المعارف‌های انگليسی‌زبان نوشته شده است، مقاله‌ای باشد از وچا واليری در ويراست دوم دايرة المعارف اسلام (اين‌جا را ببينيد). اما هنوز جاهای خالی زيادی در مطالب منتشر شده درباره‌ی اين حديث در ميان غربیان وجود دارد. به بعضی از اين موارد به اختصار اشاره می‌کنم.
نخست اين‌که با وجود اين‌که این حدیث در دوران اوليه‌ی پس از وفات پيامبر چندان محل نزاع نبود و مایه‌ی اختلاف و تنش نشد، هم‌چنان در دوره‌ی خلفای راشدين در مدينه حدیثی شناخته‌شده و مشهور بود و حاميان و پيروان حضرت امير در همان دوران به آن استناد می‌کردند. اين حدیث تنها در زمان نخستين جنگ داخلی مسلمانان در دوره‌ی امويان دست‌مايه‌ی صف‌بندی‌های گروه‌های مختلف مسلمان شد. در واقع، یافته‌های تاريخی نشان می‌دهد که حديث غدير خم در دوره‌ی امويان حديثی مشهور و شناخته‌شده بود اما تنها در دوره‌ی عباسيان است که اين حديث تعمداً به محاق می‌رود و تحولات سياسی-دينی بعدی در آن دوره، به روشنی به سوی ناديده گرفتن و مسکوت گذاشتن آن رفته است.
در حدیث غدير خم، هر چند بدون هيچ تردیدی اشاره به ولايت حضرت امير هيچ ابهامی ندارد اما از آن‌جا که در اين حديث خاص، به طور مشخص، هيچ اشاره‌ای به عنوان «امام» برای حضرت امیر نمی‌شود و هم‌چنين نسبت خانوادگی حضرت امير با پيامبر به مثابه‌ی رکن امتياز معنوی و مشروعيت روحانی او برجسته نمی‌شود، زمينه برای برداشت‌های متفاوت گروه‌های ديگر مسلمان فراهم می‌شود. به اين معنا، لازمه‌ی اين حديث – اگر فقط به همين حديث اکتفا کنيم – اين است ذريه‌ی علی میراث‌دار عنوان افتخاری و ولايی او باقی می‌مانند. به هر تقدیر، اين حديث، حدیثی نيست که تنها پس از دوره‌ی امام باقر يا صادق شهرت و تواتر خاص یافته باشد و نخستين دوره‌ی شيوع آن به دوره‌ی امويان باز می‌گردد.
در میان منابع اين حديث، مهم‌ترين آن‌ها آثار اهل سنت است اما هيچ اثری از آن در سيره‌ی ابن هشام يا تاريخ طبری يا ابن سعد نمی‌بينيم. مسکوت ماندن اين حدیث در اين‌گونه آثار نشان از ريشه‌دار بودن آن در ميان روايات شيعيان دارد. اما می‌بينيم که اين حديث در آثار نويسندگان سنی مذهب معتبر ديگر به قوت حضور دارد. از جمله بلاذری در «انساب الأشراف» روايت مفصلی از اين حدیث آورده است و مبسوط‌ترین روایت از اين حديث در مسند ابن حنبل ديده می‌شود. و پس از آن‌ها در «تاريخ مدينة دمشق» ابن عساکر و «البداية و النهاية» ابن کثير شرح ان آمده است. در واقع، در اين دو کتاب اخيرالذکر مفصل‌ترين و جزيی‌ترین روايت از حديث غدير را می‌بينيم تا حدی که تنها آثار شيعی متأخر در دوره‌ی معاصر می‌توانند در تفصيل به پای اين دو اثر برسند.
در میان روايات شيعی، حديث غدير خم در دوره‌های مختلف به يک اندازه نقل نشده‌اند. اين حديث در آثار مربوط به اواخر دوره‌ی اموی خصوصاً در «هاشميات» کميت بن زید و «کتاب سليم بن قيس هلالی» که سرشتی جدلی دارد آمده است. در مقايسه با اين آثار، در ساير آثار شيعی اثر چندان برجسته‌ای از اين حديث نمی‌بینيم تا دوره‌ی قرن سوم به بعد و مثلاً در «کافی» کلینی. شايد به این دليل که نويسندگان امامی دوره‌های بعد فرض‌شان اين بوده که آگاهی نسبتاً خوبی از این حديث وجود داشته، چندان تأکید زيادی روی آن نکرده‌اند. لذا نکته‌ی قابل‌تأملی است که بسياری از کتب تاريخی متمایل به شيعيان پوشش مفصلی به اين حديث نداده‌اند. این حدیث در «مُرُوج الذهب» مسعودی نيامده است و در «تاريخ» يعقوبی هم تنها اشاره‌ای مختصری به آن شده است.
دلیل طرح حديث غدير در بعضی از آثار سنی و غيبت آن از آثار شيعی ديگر، تصادفی نيست. بررسی‌های تاريخی نشان می‌دهند که عمده‌ی آثار – شيعی يا سنی – که در آن‌ها از حديث غدير ياد شده است، مربوط به روايات اوايل دوره‌ی اموی هستند. نمونه‌ی بسيار خوب نقل اين حديث، انساب الأشراف بلاذری است که چه بسا نتيجه‌ی حضور طولانی او در دمشق بوده و برخوردش با روايات‌های پيش از دوره‌ی عباسيان. ابن عساکر هم وضع مشابهی دارد. او هم عمدتاً به منابع تاريخی شامی اشاره داردو ابن حنبل هم هر چند مورخ نبود ولی ظاهراً زير نفوذ احاديث و روايات مربوط به دوره‌ی اموی بود.
درباره‌ی ابن حنبل دو نکته را می‌توان گفت. نخست اين‌که ابن حنبل، که از منابع برجسته‌ی حديث اهل سنت است، عمدتاً بر روايات نقلی تکيه داشت تا حدسيات کلامی و عقلی. از این لحاظ او هر منبع و سندی را که در دسترس‌اش قرار داشته بدون کم و کاست و بی بحث عقلی نقل کرده است. ابن حنبل در جاهایی که می‌توانست منابع متعددی برای احاديثی که نقل کرده – مانند حديث غدير – بياورد، آن‌ها را نیز در آثارش آورده است. نکته‌ی دوم اين است که ابن حنبل که بنيان‌گذار «مصالحه‌ی اهل سنت» می‌توان خواندش، علی را در کنار سایر خلفا، يعنی ابوبکر و عمر و عثمان ياد می‌کند آن هم در فضایی که علی را بعضی از غير-شيعيان لعن و نفرين می‌کردند. نکته‌ی آخر و مهم‌تر اين است که می‌دانيم ابن حنبل به شدت مخالف بعضی از جنبه‌های سلطه‌ی اوليه‌ی عباسيان است و در اين راه هیچ ابایی هم از به جان خريدن تعقيب و آزار نداشت. از اين حيث، چندان از نفوذ عقلی معاصران‌اش یا فشارهای سياسی و ايدئولوژيک دولتيان عباسی اثر نپذيرفته بود.
در مقایسه با ابن حنبل، بسياری از چهره‌های برجسته‌‌ای چون طبری، مسعودی، ابن سعد و يعقوبی کسانی بودند که نمايندگان مهم سنت تاريخی عباسيان به شمار می‌آمدند. در نتيجه، اين گروه از نويسندگان ناگزير به شدت زير فشار نيروهای ايدئولوژيکی قرار داشتند که مروج و مبلغ مشروعيت عباسيان بودند و حديث غدير بيش از هر چيز ديگری شالوده‌ی مشروعیت‌بخشی به عباسيان را سست می‌کرد چون اين حديث در مقابل مشروعيت قبيله‌ی بنی هاشم به طور کلی، تأکید را بر مشروعيت شخص علی می‌نهاد. در نتیجه، هيج عجیب نيست که دستگاه عباسيان در تلاش برای تحکیم پايه‌های مشروعیت خود، جهد بسياری می‌کرد که نقش حديث غدیر را کم‌رنگ جلوه دهد و آگاهانه در راه مسکوت نهادن آن بکوشد. اين وضع البته اختصاص به اهل سنت نداشت و در همان دوره هم بودند متکلمانی شيعی که کوشش می‌کردند از اين حديث فاصله بگیرند به اين دلیل که اين حدیث ارتباط تنگاتنگی داشت با جنبش‌های تندرويی که در بستر نزاع‌های دینی اواخر دوره‌ی اموی شکل گرفته بود. از این گذشته، چون اين حديث نقش چندان پررنگی در تحول الاهيات امامت نزد شيعيان آن دوره ايفا نمی‌کرد، علما توجه زيادی به آن نمی‌کردند.
خلاصه‌ی قصه اين است که اين حديث در فضای اواخر دوره‌ی اموی بسيار مطرح و مشهور بود و تنها در دوره‌ی عباسيان است که حلقه‌های فکری مرتبط با عباسيان کوشش در مسکوت گذاردن آن داشتند و شايد حتی دولت عباسی از لحاظ سياسی آن را سرکوب می‌کرد تا شالوده‌ی مشروعيت عمومی هاشمی آنان را در برابر مشروعيت خاص علوی در راستای حفظ ولايت خود نگه‌داری کنند.
گمان می‌کنم برای اهل پژوهش تا همین حد اشاره به منابع و ريشه‌های حديث غدير کفايت می‌کند و جويندگان می‌توانند برای جست‌و‌جوی بيشتر به آثار متينی که در سال‌های اخير تولید شده‌اند مراجعه کنند. اين مختصر را نوشتم که یادی باشد از حادثه‌ی مهم و سرنوشت‌ساز غدیر که مؤلفه‌ای هويتی و مهم برای جامعه‌ی شيعيان مسلمان است.

 

۰

مريد پير مغانم، ز من مرنج ای شيخ

در فرهنگ معاصر ما، به ويژه در فضای به شدت سياست‌زده‌ی امروز، و محيط‌هايی که از فرط بيداد استبداد، خويش و بيگانه متفق به تخريب خويشتن و يکديگرند، يکی از اتفاقات رايج همين است که «سود و سرمایه بسوزند و محابا نکنند». نمونه‌های بسياری دارد اين رخداد تلخ. از آن‌ها که مدام ميان دوقطبی کاذب يا دين يا سکولاريسم در نوسان‌اند و هر دو را به وجه افراط در حد صورت و قشری‌گری می‌ورزند و از لبِ لبابِ پيام انسانی هر دو غافل‌اند بگيرید تا آن‌ها که – درست با منطق همين دو قطبی‌سازی – برخورد مشابهی را با فرهنگ، موسيقی، ادبيات و حتی معماری ما دارند.

چندين بار نوشته‌ام که در اين ميان واژه‌ها از معنای‌شان تهی می‌شوند. به حریم واژه‌ها تجاوز می‌شود. کلمات بی‌سيرت می‌شوند. استخوان آن‌ها را، وجودِ شريف آن‌ها را، با تازيانه‌ی بی‌خردی و تعصب در هم می‌شکنند و چيزی از آن فخامت و شکوه صوری و معنوی‌شان باقی نمی‌گذارند.

يکی از اين واژه‌های بی‌سيرت شده که پياپی به آن تجاوز می‌شود، واژه‌ی «مريد» است. در گفتار رايج امروزی، هر وقت می‌گويند: «فلانی مرید فلانی است»، چه بسا در بسياری از موارد، معنای راستين «مريد» اراده نمی‌شود. در اين توصيف، مريد يعنی کسی که کورکورانه و بی‌خردانه خرد انسانی و کرامت نفس خود را بی هيچ پرسشی و بی‌چون و چرا، تسليم انسانی مانند خود می‌کند که گرفتار همان نقصان‌ها و عيوبی است که هر انسان ديگری با آن دست به گریبان است. این نام‌گذاریِ عمدتاً تحقيرگرانه، البته ظرائف اين لفظ را ناديده می‌گيرد. بسياری از وجوه مثبت آن را به سادگی قربانی می‌کند آن هم عمدتاً به دلايلی که به شدت پيوسته و مرتبط به حوادث سياسی‌اند.

گاهی اوقات، نفس دوستی با کسی، اعتنا کردن به انديشه‌ی متفکر يا فيلسوف – و يا عارف و فقيهی – مترادف انگاشته می‌شود با «مريد بودن». از اين مغالطه می‌توان نتيجه گرفت که پس هر صاحب‌نظر و دانش‌وری که در زمينه‌ی انديشه يا آثار فيلسوف يا بزرگی تبحری دارد، و به او دلبستگی دارد، مريد او نيز هست. این به روشنی مغالطه است. چه بسا يک وجه ظریف‌اش اين است که با سوار شدن بر موج عواطفی قوی، گوینده کوشش می‌کند شخصيت آن‌که گمان می‌رود به او دست ارادت داده‌اند و کسی را که باز هم گمان می‌رود کورکورانه و از سر تقليد ارادت‌ورزی می‌کند، تخريب کند.

گمان می‌کنم فرق فارق و فصل تعيين‌کننده‌ی اراداتی که می‌تواند به فربه شدن جان و خردِ آدمی منجر شود، وجود عنصری قوی از عقلانيت و استقلال فردی و بشری است. در فرهنگ ايرانی ما – به ويژه در ادبيات ما – اين نوع ارادت به وفور وجود دارد، درست هم‌چنان که ارادت منفی نيز کم نيست و ادبيات و گفتار روزانه‌ی ما مالامال از آن است.

دو سوی اين طيف را می‌توان به خوبی در شعر حافظ ديد. وقتی حافظ می‌گويد که:
طفيل هستی عشق‌اند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
به روشنی از تجربه‌ای شخصی و دگرگون‌کننده سخن می‌گويد که آدمی را به افقی ورای افق مشغله‌های روزمره و دلبستگی‌های متعارف هدايت می‌کند. با اين تغيير افق است که آدمی می‌تواند بر هر چه که هست، يکسره، چار تکبير بزند و گرد هيچ تعلق بر دامان عزت و کرامت انسانی او نباشد. اين‌جاست که جهان يکسره عشق است و باقی زرق‌سازی: «همه بازی است الا عشق‌بازی». و درست با همين منطق است که همه‌ی هنرها در معرض آفت و عيب حرمان هستند: «هنر بی عيبِ حرمان نيست». و هم‌او اميدوارانه می‌کوشد که دست‌کم عشق بورزد، که چه بسا در اين «فن شريف» دوباره گرفتار سرخوردگی و حرمان نشود.

از سوی ديگر، حافظ به ظرافت و طنز و در عين حال با نقدی گزنده و تازيانه‌وار، ارکان آن ارادت مقلدانه را به لرزه می‌اندازد:
مريد پير مغانم ز من مرنج ای شيخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
اين دستِ ارادت دادن به «شيخ» – يعنی همان که «نشان اهل خدا» که عاشقی باشد در او نيست – همان است که نزد حافظ مذموم است. از اين روست که حافظ سر بر آستان دستگاه و بساط صوفيان فرو نمی‌آورد – به خاطر آفات‌اش که چه بسا يکی از آن آفات تعطيل کردن خرد آدمی باشد. برای حافظ، خرابات و پير مغان از آن رو مهم است که ارادت به او در گرو بساط و دستگاه و تعطيل کردن گوهر درخشان بشريت آدمی نيست:
رطل گرانم ده ای مريد خرابات
شادی شيخی که خانقاه ندارد
اين صورت‌بندی از ماجرای ارادت برای من به قدر کافی روشنگر است. گمان نمی‌کنم برای بيان اين نکته نيازی به تخريب ديگری باشد. برای وصف نکته‌ای فخیم و ارزش‌مند هيچ حاجت نيست به اين‌که به حريم واژه‌ها تجاوز کنيم.

پ. ن. برای اين‌که گستردگی جهان معنا و پيچیدگی مضمون را در تعبيرها و الفاظ «ارادت» و «مريد» بهتر ببينیم، خوب است اين بيت درخشان حافظ:
سرِ ارادت ما و آستان حضرتِ دوست
که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست
و هم‌چنين اين بيت سايه، خطاب به محمدرضا لطفی، را نیز در همين بستر بخوانيم:
مريد پيرِ دل خويش باش ای درويش
وزو به بندگی هيچ پادشاه مرو

۲

تونس: آزمونی برای رواداری و تغيير تراز سياست‌ورزی

پیروزی حزب نهضت در تونس، آزمونی تاريخی و بی‌بدیل است برای نشان دادن میزان راوداری کسانی که مشهورند به «سکولار». اين روزها کم نمی‌بینم که از ميان تونسی‌هايی که گرايشِ سکولار دارند – و این سکولار يک وصف عام نيست بلکه يک قرائت و روايت از سکولاريسم است که عمدتاً بر اساس نوع موضع‌اش نسبت به دين تعریف می‌شود – که با ناخرسندی و نارضایتی و حتی هراس و وحشت از پيروزی حزب غنوشی در انتخابات تونس ياد می‌کنند.

فکر می‌کنم اين هراس بیهوده است و چیزی نيست جز امتداد فضای ترسی که برآمده از تبليغات رسانه‌ای و هم‌چنين نمونه‌های راديکال اسلام سياست‌زده است – که نمونه‌ی تمام‌عيارش جمهوری اسلامی بالفعل موجود است. مقايسه‌ی راشد غنوشی با نمونه‌های سياست‌مداران يا سياست‌ورزان مسلمانی که در ايران در سی سال اخير حکمرانی کرده‌اند، مقايسه‌ی نادرستی و نادقیقی است. اما اين را بايد درک کرد که اين مقایسه و این مشابه‌سازی يک انگيزه و سابقه‌ی قابل‌فهم دارد: با این مشابه‌سازی‌ها می‌توان مردم را از سرنوشت آتی قدرت گرفتن «اسلام‌گرایان» که نمونه‌ی بالفعل و موجودشان همين جمهوری اسلامی یا نمونه‌های ديگرش است هراساند و رعبی در دلِ آن‌ها افکند. فکر می‌کنم اين رعب‌آفرينی‌ها نه تنها غیراخلاقی است بلکه فاقد مبنای منطقی استوار و محکمی هم هست. اين‌ سخن البته منافاتی ندارد با اين‌که کسی بر سر مسايل نظری با راشد غنوشی مسلمانی که به سنت و هویت مسلمانی خود مباهات می‌کند و از آن گريزان یا شرم‌سار نيست اختلاف داشته باشد يا با او مخالفت کند، اما باید توجه داشت که آن‌چه حاکم را به استبداد می‌کشاند مسلمان بودن يا نامسلمان بودن نيست: فاصله گرفتن از عدالت و اخلاق و قربانی کردن حقوق آحاد جامعه در پای مصالح ايدئولوژيک و مقدم گرفتن عقيده بر انسان راه را بر تماميت‌خواهی و انحصارگرايی هموار می‌‌کند. معادله‌ی تمامیت‌خواهی=دين، معادله‌ای است مغالطه‌آميز که هميشه می‌توان در آن خدشه کرد،‌ اما البته فرمول خيلی خوبی است برای ذهن‌های ساده و تنبلی که هميشه لقمه‌های سهل و آسان می‌خواهند و هاضمه‌ای قوی برای گوارش مسأله‌های دشوارتر ندارند.

پيروزی حزب نهضت در تونس با محوریت راشد غنوشی برای دو گروه آزمون مهمی است: نخست برای خود حزبِ پيروز که نشان بدهد چه اندازه می‌تواند از ظرفيت‌های فکری، انسانی، اخلاقی و سياسی حزب‌اش برای بهبود کیفيت زندگی و دگرگون کردن نحوه‌ی سياست‌ورزی در تونس استفاده کند و دوم برای مخالفان آن‌ها که به طور مشخص گرايش‌های «سکولار» دارند به اين معنا که حضور دين در عرصه‌ی سياست را «خطرناک» می‌دانند. اگر سکولار بودن و دموکرات بودن به این معنا باشد که به همه‌ی انسان‌‌ها فارغ از عقیده‌، رنگ و جنس امتياز سياسی يکسانی بدهيم، هيچ دليلی ندارد که از مسلمان بودن حزب پیروز در انتخابات وحشت کنيم. اگر این هراس درست باشد، به همان اندازه دلايل قوی می‌تواند وجود داشته باشد که گروه مقابل از پيروزی سکولارها بیم داشته باشند. اين منطقِ دوگانه‌ساز اولين کاری که می‌کند راه را بر تبعيض می‌گشايد: اگر نقطه‌ی عزیمت‌اش موضع گرفتن نسبت به دين باشد، نسبت به متدينان تبعيض روا خواهد داشت. چه باک اگر يک نفر دين‌دار قدرت را به دست بگیرد؟ همين‌که عقيده داشته باشی دین‌داران بايد امتياز کمتری در سهم‌خواهی از قدرت سياسی داشته باشند، آغاز تبعيض است و لحظه‌ی شکست و فروپاشی سياستِ عدم تبعيض. از آن سو، دين‌داران پیروز در صحنه‌ی سياست هم اگر بخواهند ديگرانی را که اختلاف عقيده با آن‌ها دارند از حقوق اجتماعی يا سياسی محروم کنند و آن‌ها را به دلیل باور نداشتن به دين – يا به نقش سياسی و اجتماعی دين – از قدرت محروم بدانند، باز هم سنگ بنای تبعيض را نهاده‌اند.

با اين توضيح و با شناختی که از غنوشی دارم، تصور نمی‌کنم که غنوشی و حزب‌اش با پيروزی در انتخابات تونس آغازگر تبعيض باشند. آن‌ها حتماً مدافع و مروج حضور پررنگ دين‌داران در عرصه‌ی سياست هستند، اما مطمئن نيستم که نوع سياست‌ورزی آن‌ها از همان جنسی باشد که امروز از سياست‌ورزان مشهور به «اسلام‌گرا» یا «راديکال» می‌بینيم.

انتخابات تونس، پیام‌های ظریفی با خود دارد. يک نکته‌ی نه چندان آشکار اين پيروزی نوع حضور زنان در این صحنه است. عکس زیر از راشد غنوشی، دخترش و همسرش را در روز انتخابات در تونس ببينيد. اين عکس، سرشار از نشانه و معناست. هر دو زن – يعنی دختر و همسر غنوشی – حجاب دارند به شيوه‌ی سنتی خودشان. و این حجاب با نوع حجابی که زنانِ سياست‌مداران يا اهل سياست در ایران، به طور مشخص، دارند، تفاوت چشم‌گير و معناداری دارد. شک ندارم که رسانه‌های ایران ناگزیر خواهند بود عکس‌های همسر غنوشی را سانسور کنند! غنوشی دست در دست همسرش حرکت می‌کند. در ايران هيچ سياست‌مداری – به جز ميرحسین موسوی – چنین در ملاء عام دست همسرش را نگرفته است. تصور من اين است که همین يک عکس، مثال گويايی است از تفاوت عميق وضعيت ایران و تونس.
عکس از صفحه‌ی فيس‌بوک راشد غنوشی
۳

وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد…

اين قصه‌ی هزاران ساله‌ی تاریخ است که بيدادگران آن‌گاه که سقوط می‌کنند، آماج خشم و انتقام ستمديدگان می‌شوند. اما در اين قصه‌ی هزاران ساله يک نکته به سادگی گم می‌شود و کمتر کسی هست که به آن اعتنايی بکند. آن‌چه غبار بر چهره‌اش می‌نشيند، انسانيت ماست. شأن و کرامت آدمی است که صدمه می‌بيند.

قذافی امروز کشته شد. و چه خوب سرنوشتی برای او بود که زنده به دست انقلابيون نيفتاد (*). تأمل کنيد که اين دل سوزاندن برای ستم نيست. این گرفتن جانبِ بيداد نيست. اين تأمل کردن در وضعيت تراژيک و اندوه‌بار آدمی است. آن‌چه بر قذافی رفت، آن‌چه بر صدام رفت، اتفاقی است که برای همه‌ی ما – برای يکايک ما – رخ داده است: آدمی خوار شده است. اين آدمی است که در اين قصه شکست می‌خورد. اين شکستِ ماست. اين تنها شکست قذافی و صدام نيست. اين تنها پايمال شدن يک انسان ستمگر و بيدادگر نيست. انسان، هر انسانی، نمادی است از قاطبه‌ی آدميت.
اين ابيات «بانگ نی» سايه را يادآوری می‌کنم که می‌‌گويد:

آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است، اما باخته است
مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو يکسو شود
اين داستان، شکستِ آدمی است. پيروزی او نيست. ظاهرِ اين قصه شادی است اما باطن‌اش غم است و اندوه:
کرکسی خود را به سيمرغی گرفت
مانده از کارش جهانی در شگفت
گفت من حاجت‌گزارِ هر کسم
تا پری از من بسوزی در رسم
گر چه از گندش جهان آگنده شد
مرده‌خواران را هوس‌ها زنده شد
دوزخی از حرص و آز افروختند
هم پرِ او، هم پی او سوختند
وه که زان خود سوختن سودی نبود
بلکه دودی نيز بر دودی فزود
خلق چون دريا و دريا تندخوست
خشمِ پنهان‌‌جوشِ توفان‌ها در اوست
می‌تپد دريا ز توفانی شگفت
ناخدا اين موج را آسان گرفت
می‌خروشد موج و يورش می‌برد
تازيانه‌اش می‌زند آن بی‌خرد
سخت و سنگين می‌نمايی اين زمان
باش تا گرداب بگشايد دهان
گفتمت، اما چه حاصل؟ نشنوی!
باد می‌کاری که توفان بدروی
و اين سرنوشت را از همين امروز باید اندوه خورد که بر بيدادگران سرزمين ما هم خواهد رفت. آن روز، تنها ستايشگران و تقديس‌گران بيداد نخواهند بود که گردِ غم بر رو خواهند داشت و اشکِ حسرت در چشم. ما هم آن روز ناکام‌ايم که عاقبت‌مان اين است که يکی از ما، انسانی ديگر، يکی از خيل آدميان باز هم در همين مغاک غلتيد! و اين تناقضی شگفت است که غم و شادی ما چگونه به هم آميخته است. اين سرشت تراژيک وجودِ بشری است که هم از رفتن بيدادگر بايد شاد باشد و هم بر سقوط آدمی بايد اندوه بخورد.

خوب بينديشيم که اين‌که مادر سهراب اعرابی می‌گويد: «اگر زندانيان را آزاد کنند و راهِ مردمی و عدالت گشوده شود، از خونِ پسرم هم خواهم گذاشت»، دو سو دارد. يک سوی داستان حماسه است و عظمتِ روح آدمی. و همين است که تموج رنج و دردِ آدمی است. همين سرشت حماسه‌خواهی و ايثارگر آدمی است که پهلو به پهلوی آن بيداد حرکت می‌کند و باعث می‌شود چرخ و چرخه‌ی اين بيداد، اين انتقام، اين بازگشت آرامش، ادامه پيدا کند و باز هم قصه‌ی هزاران ساله تکرار شود. و همه‌ی اميد و آرزوی ما اين است که روزی آدمی به معراج برسد. روزی برسد که آدمی از خويش پرواز کند و خود چنان بلند شود که اين گوهر خدايیِ خود را چنين آلوده و خوار نخواهد و چنين شکسته نبيند:
آب از سرچشمه صافی بود و پاک
بسترِ آلوده کردش بوی‌ناک

کشته شدن قذافی، شکست آينه‌ای بود. ما در او خويشتن را هم می‌توانستيم ديدن. جايی در او، بخشی از تاريخ بيکرانه‌ی زيستِ آدمی رؤيت می‌شد. ببينيد که آدمی با آدمی چه می‌کند! يک روز قذافی در لباس ديو و گرگ می‌رود و روزِ دیگر آن‌ها که در برابرش ايستادگی کردند و تن به زنجير و بيداد او ندادند. هيچ می‌فهميد چه بر سر آدمی آمده است؟ هيچ می‌فهميد آدمی با چه رنج و دردِ عميق و استخوان‌سوزی همزاد است؟ آدمی از ميانه‌ی اين شادی بر رفتنِ بيدادگر و اندوه از شکستی که بر آدميت او وارد شده است، چگونهِ راهِ رهایی را می‌جويد؟ چگونه ايمان و اميد خود را حفظ می‌کند؟ سرِّ اين بقا و دوام آدمی چی‌ست؟

«آی آدم‌ها» صدای قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرق شماست
ديده در گردابِ کی وا می‌کنيد؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد!

(*) این‌که قذافی زنده به دست انقلابيون افتاده است و سپس او را کشته‌اند،‌ تفاوتی در مضمون اين نوشته نمی‌گذارد. قذافی زنده می‌ماند يا نه، همين که قصه با چنين خشونتی پايان يافته و همین که آدمی اين اندازه به حقارت و ذلت افتاده است و انسان تا اين درجه سقوط کرده است، کافی است برای اين‌که آدمی به خود بلرزد از هول اين فاجعه.

۴

من اين‌جا بس دلم تنگ است…

در اين ده سال گذشته، هميشه، آگاهانه از خواندن شعر اخوان و زمزمه کردن آن با خود پرهیز کرده‌ام به خاطر اين‌که هر چه زبان‌اش حماسی است و تصويرهای‌اش خراسانی است و تار و پودش سرشته با زادگاهِ من است، روحِ حاکم بر آن، روحِ نوميدی است. خشم هم در آن هست. اما نوميدی آن بيشتر است. درست در نقطه‌ی مقابل‌اش، سايه برای من نويدِ اميد می‌داده و می‌دهد. غم در شعر سايه موج می‌زند اما اميد رشته‌ی پنهان و مستحکم شعر و زندگی سايه است. این مقدمه را نوشتم که دردم را تصوير کنم.

امروز سراغ شعر چاووشی اخوان رفتم. بعد از ديدن خبر و فيلم آزادی دو کوهنورد آمريکایی محبوس در ايران که به اتهام ورود غيرقانونی و «جاسوسی» در زندان بودند، نخستين واکنش‌ام درد بود و بهت و حيرت. اين بهت و حيرت، دست‌کمی از حيرتی نداشت که روز ۲۲ خرداد پس از اعلام نتايج شوم و شنيع تقلب قرن داشتم. چرا؟ چرا بايد دو نفر آمريکایی، در آستانه‌ی سفر رييس دولت دروغ، «انحراف»، تقلب و وقاحت، با همين سرعت آزاد شوند – آن هم بدون هيچ دادگاهی و محاکمه‌ای بدون اين‌که بدانی تبرئه شدند يا جرم‌شان محرز است؟! اما ببینی که – به روایتِ خودشان – «رأفت» و «عطوفت‌»ی در کارشان کرده‌اند!

چرا اين رفتار – هر چه نام‌اش هست – نصيب ما، نصيب هم‌وطنان‌مان، نصيب تمام دلسوزان مشفقی که دار و ندار و همه چيزشان را مایه‌ی ايستادگی و مبارزه در راه آزادی و عدالت کردند و می‌کنند، نمی‌شود؟ اگر منطق اين رفتار ارجاع به زبان و گفتار دینی يا قرآنی هم می‌بود – معنای اين اتفاق – يکی از معانی‌اش – اين است: نقض «اشداء علی الکفار و رحماء بينهم». هر چه غيظ و بغض و نفرت و کينه است، نصيب برادر و دوست است. و هر چه ملايمت و رأفت و عطوفت است، نصیب هر آن‌کسی است که خودشان نام «دشمن» و «محارب» بر او می‌نهند! «اينک از سينه‌ی دوست، خون فرو می‌ريزد…»

اين اتفاق تنها بلاهت و حماقت نيست. یک دلیل‌اش شايد ضعف و تزلزل هول‌ناکی باشد که بر دولتی فاقد مشروعيت مستولی شده است و ناگزير است پياپی و بی‌وقفه امتياز بدهد – چنان‌که امتياز داده است و هم‌چنان می‌دهد. يک معنای‌اش امتياز دادن است بدون هيچ شوخی و تعارفی.

يک معنای دیگر مستتر در آن – و بلکه آشکارتر از هر پيامِ ديگری در آن – اين است که با ما، يعنی با ملتی که مانند آن‌ها نينديشيده‌اند و نمی‌انديشند – با تحقير و ارعاب رفتار خواهند کرد. معنای‌اش اين است که عزم‌شان برای «تحقير» ما به هر شکل و شيوه‌ای جزم است. چرا؟ چون همين روزهاست که سميه‌ توحيدلو شلاق می‌خورد. همين روزهاست که ژيلا بنی يعقوب وقتی به ديدار همسر دلاورش می‌رود و باز هم نمونه‌های تحقير را مشاهده می‌کند.

اتفاق امروز، آيينه‌ای است از تمام آن‌چه که با ما، با زنده‌ی ما، با مرده‌ی ما، و با نام و آبروی و امنيت يکايک ما می‌کنند و اين سيل را سرِ باز ايستادن نيست. اين گرداب، خودشان را هم يکی يکی در خود فرو می‌کشد. دلیل‌اش ساده است: بنای‌اش بر بی‌عدالتی است. پايه‌اش ستم و بيداد است. شالوده‌اش بی‌اخلاقی، دروغ، ريا، نابرابری و وقاحت و دريدگی است؛ و هنوز داغِ وفات مظلومانه‌ی عزت سحابی و شهادت سرفرازانه‌ی هاله سحابی و ایثارِ حماسی هدی صابر از ياد و خاطرها نرفته است.

«من اين‌جا بس دلم تنگ است»؛ و فرقی نمی‌کند که جای‌اش داخل مرزهای ايران باشد يا خارج از آن. اين دل‌تنگی و اين بهت چيزی نيست که جايی رهای‌ات کند. تا روزی که دل‌ات برای سرزمين‌ات می‌تپد و از اندوه هم‌وطنان‌ات، غبارِ غم بر چهره‌ات می‌نشاند، این غم با تو می‌ماند. روزی از اين غم رها می‌شوی که يا بساط اين بيداد و اين تعفن دروغ و وقاحت برچيده شود و يا رشته‌ی اين تعلق را به آن آب و خاک گسسته باشی. دومی شدنی نمی‌‌نمايد. با شرف ما و با غرور ما – که اين‌گونه وقيحانه و بی‌وقفه در کارِ زخمی کردن آن‌اند – سازگار نيست که از آن عهد و پيمان بگرديم. اولی، اما، قصه‌ی پرغصه‌ای است…

در اين قصه، دو چيز بيشتر نمی‌بينم: امتیاز دادن به بيگانه به خاطر سقوط هول‌ناک، مهيب و پرصدای مشروعيت و مقبوليت مردمی؛ و تحقیر مردمانی که در برابر دروغ، رياکاری و نخوت و تکبر حاکمان قد علم کردند. اين قصه دو پيام دارد: ذلت در برابر ديگر مردمان و تحقيرِ مردمانِ خود. آزادی این دو نفر و ادامه‌ی حبس و حصر ايرانيان ما – که بسياری از آن‌ها به «اتهام»هایی جز «جاسوسی» – رنج زندان‌های کوچک و بزرگ را بر خود هموار می‌کنند، معنایی ندارد جز جنايت در حق ملت ما. کاش آمريکايیان اين پيام را با صدای بلند بشنوند که این حادثه، هر چند ظاهرش دلنشين است و هر چند آن سه جوان شاید به بهانه و بيهوده به حبس افتاده بودند، اما زخمی عمیق در روح و روان ما ساخته است. چيزی که برای آن‌ها مایه‌ی سرور و شادمانی است، برای ما يادآور يک رنجِ استخوان‌سوز و تحقيری است که عزت و کرامتِ ايرانی را نشانه رفته است. وجدان و آگاهی اخلاقی ما این نابرابری و ستم عظيم را می‌بيند و درد در استخوانِ ما می‌پيچد از اين بیداد. ملت ما اين تصاوير را هرگز فراموش نخواهد کرد: ما از شادی انسان‌ها، شاديم ولی بيداد و نابرابری تنها لکه‌ی ننگی است بر هر چه درستی که احتمالاً در این کار بوده است.

قصه‌ی ملوانان انگليسی، آزادی رکسانا صابری و آزادی کوهنوردان آمريکايی، چه معناهای صريح يا ضمنی دیگری می‌توانند داشته باشند؟ فراموش نکنيم که «اتهام» اين‌ها هیچ يک اتهامات سبکی نبودند. سنگينی اتهامات و آسانی رهايی آن‌ها، اين را هم نشان می‌دهد که اتهام وارد کردن در ايران کار آسانی است. سرسری انجام می‌شود. از سر هوا و هوس انجام می‌شود. يعنی که: عدالت وجود ندارد؛ بیداد است که می‌تازد!

اين اتفاق – و بی‌شمار اتفاق ديگر – همان چيزی است که ميرحسين موسوی در بيانيه‌ی نهم‌اش به روشنی و دقت تصوير کرده بود:

«از این پس ما دولتی خواهیم داشت که از نظر ارتباط با ملت در ناگوارترین شرایط به سر می‌برد و اکثریتی از جامعه، که اینجانب نیز یکی از آنان هستم، مشروعیت سیاسی آن را نمی‌پذیرد. دولتی با پشتوانه‌های ضعیف مردمی و اخلاقی که از او انتظاری جز بی‌تدبیری، قانون‌گریزی، عدم شفافیت، تخریب ساختارهای تصمیم‌گیری و تدوام سیاست‌های ویرانگر اقتصادی نداریم، و  بیم آن می‌رود که بر اثر ضعف‌های بی‌شمار ذاتی و عارضی‌اش در ورطه امتیاز دادن به بیگانگان بیفتد. این چیزی نیست که ما از آن خرسند باشیم، بلکه از آن به شدت واهمه داریم

مرتبط: اوباما از همه بابت آزادی تشكركرد، جز ایران! (يعنی: خاک بر سرتان که بعد از اين همه ذلت و خواری – و نامه‌نگاری‌های مکرر – ارزش این را هم نداشتيد یک تشکر خشک و خالی هم از شما بکنند؛ یعنی «کاپيتولاسيون» شفاف و صريح)

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد