۹

توسعه از راهِ اصلاحِ دین؟

چند سالی است که به این نکته فکر می‌‌کنم که دست‌کاری کردن در فهم دینی مردم، یا به تعبیری «اصلاح‌گری دینی» لزوماً به بهبود کیفیت زندگی آن‌ها نمی‌انجامد. بگذارید همین ابتدا مقصودم را روشن کنم تا سوء برداشتی پیش نیاید. اصلاح‌گری دینی، یا روشنفکری دینی، اگر به این معنا باشد که رویکردی عقلانی به دین داشته باشیم و در دین تفقه و تعقل شود (به قول ناصر خسرو: «خدای از تو طاعت به دانش پذیرد / مبر پیش او طاعت جاهلانه»)، هم معقول است و هم موجه. این نوع رویکرد به دین – به اسم‌اش کاری ندارم – رویکردی است ستودنی و البته سابقه‌ای دراز دارد؛ سابقه‌ای که به زمان نخستین امام شیعیان باز می‌گردد. به نظر من، معنا و مضمون‌اش، چیزی بیش از این نیست که عقل وجهه‌ای دیگر از دین است. عجالتاً در همین حد کلی با من همراه باشید تا به اصل سخن‌ام برسم. می‌دانم که برای روشن‌تر ساختن حدود عقل و دین حرفِ بسیار می‌توان گفت. اما در همین حد برای ورود به بحث کفایت است.

ادامه‌ی مطلب…

۴

اهمیت انتخاب اوباما چی‌ست؟

امشب روزنامه‌ی تایمز لندن را می‌خواندم در قطار. شماره‌ی امروز گویی ویژه‌نامه‌ای بود که اختصاص داشت به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا. بحث مفصل و مبسوطی شده بود از آن‌چه که در صحنه‌ی سیاست آمریکا در این سال‌ها رخ داده بود. چرا اوباما پیروز شد و چگونه؟
یک تبیینِ ساده‌اندیشانه و راحت الحلقوم، البته این است که خودِ سیاست‌مداران آمریکایی فهمیده بودند که مردم جهان از آن‌ها متنفرند و آمریکا چهره‌ی خوبی ندارد، حالا اوباما را فرستاده‌اند جلو به جبرانِ این همه ویرانی. این البته تبیین ساده‌اندیشانه‌ای است که ذهن‌های تنبلی که حوصله‌ی تجزیه و تحلیل ندارند، شاید به سادگی قبول کنند و اگر از ظرافت‌های آن صرف‌نظر کنیم، پر بیراه نیست اما به این خنکی و خامی هم نیست توضیح ماجرا.

خاطرم هست که چندین ماه پیش، برای رساله‌ام با محمد ارکون مصاحبه‌ای داشتم. آن زمان هنوز هیلاری کلینتون به نفع اوباما کنار نکشیده بود. بحثِ ما بر سر اتوریته و قدرت بود. ارکون تفاوت اوباما و کلینتون را در این می‌دانست که کلینتون در پی قدرت است و اوباما صدایی است صاحبِ اتوریته. اوباما بر عدالت انگشت نهاده بود که ساکن نهان‌خانه‌ی ضمیرِ هر انسانی هست. آمریکا را کانون تمام توطئه‌های عالم دیدن، شاید بعضی از چیزها را بتواند توضیح دهد. اما از توضیح بسیار چیزها عاجز می‌ماند. دیشب، یکی دو ساعتی مانده بود به پایان شمارش آراء. در برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی، یکی از مفسران می‌گفت وضعیتی که اوباما امروز در آن است، وضعیتی است که بدون وجود جسی جکسون (فعال سیاسی سیاه‌پوستِ آمریکایی)، کالین پاول (وزیر دفاع سابق)، کاندولیزا رایس (وزیر خارجه) و مارتین لوتر کینگ میسر نبود. اوباما، صدای رسای جمعیتِ تا به امروز سرکوب شده‌ی سیاه‌پوست در آمریکاست. فروکاستن اوباما به بازیچه‌ی قدرت دیگران و ملعبه‌ی سیاست‌مدارانِ پشت‌ِ پرده، تصوری است ساده‌انگارانه. نبردِ دیشب میان مک‌کین و اوباما، نبردی بود نفس‌گیر اما اوباما به آسانی بر آن غلبه کرد. آن همه شور و اشتیاقی که در گوشه‌گوشه‌ی آمریکا موج می‌زد و حرص مردمِ آمریکا برای تغییر، خاطره‌ی انتخاب شدنِ خاتمی را پیش چشم بیننده زنده می‌‌کند.

انتخاب اوباما، طلیعه‌ی تغییرهای بزرگی در سیاست‌های داخلی و خارجی آمریکاست. اوباما تنها نماینده‌ی حزب دموکرات نیست. اوباما سیاه‌پوست هم هست. دقت کرده‌اید که در کنیا دو روز تعطیل عمومی اعلام کرده‌اند؟ کجای دنیا چنین کاری می‌کنند؟ اوباما تنها برای آمریکا نیست که مهم است. برای جهان هم مهم است. در این میان البته سیاست‌مداران کشور ما طبق معمول همان سیاست‌مداران سابق‌اند. وزیر خارجه‌ی ما گفته است امیدوار است آقای اوباما بتواند خواست مردم آمریکا را بر آورده کند. گذشته‌ از لحنِ بیان و ادبیات نامناسبی که برای ابراز نظر اختیار شده است و در عرف دیپلماتیک چندان زبانِ درخوری نیست، فرض کنیم هنگام انتخابات ریاست جمهوری ایران وزارت خارجه‌ی آمریکا عباراتی شبیه به همین را درباره‌ی رییس جمهور تازه انتخاب شده می‌گفت. واکنش دولت ایران چه می‌شد؟ آدم خوب است اول یک سوزن به خودش بزند بعد یک جوالدوز به دیگران! اگر سیاست‌مداران ما،‌ بلد نیستند درست حرف بزنند، اصلاً حرف نزنند. بگذارند وضعیت همینی که هست بماند. لازم نیست کار را خراب‌تر از این‌که هست بکنند.

به حاشیه نروم. مقصود من از نوشتن این یادداشت این بود که باید انتخاب شدن اوباما را در بستر تاریخی بلند آن دید و تحلیل‌های عامه‌پسند و ساده‌اندیشانه را برای جای دیگر گذاشت. اوباما به طرز بی‌سابقه‌ای عاطفه و احساس ملت آمریکا از سیاه گرفته تا سپید را برانگیخت. و این یعنی اتوریته. این کار را با قدرت و زور نمی‌شود کرد. (می‌توان گفت اوباما کاریزما دارد؟ شاید. نمی‌دانم.) اوباما بر خلاف مک‌کین سنجیده حرف می‌زند. حساب شده صحبت می‌کند. گفتارش شمرده و متین است. بی‌عقلی و شتابزدگی در گفتارش نشنیده‌ام تا به حال. داشتم امروز فکر می‌کردم بی‌سوادی و زبان‌نادانی بوش مدت‌ها برای ماها اسباب تفریح و خنده بود. الآن که بوش رفته است به کدام سیاست‌مدار به خاطر گاف‌های گفتاری‌اش باید خندید؟ انتخاب اوباما برای آمریکا نشانه‌ی بازگشت عقلانیت و صداقت در گفتار و رفتار باید باشد. آینده بیشتر نشان خواهد داد چقدر این برداشت درست است. اوباما به درستی گفته بود که آن‌چه که امروز رخ داده است، گواهی است بر این‌که در آمریکا هر اتفاقی ممکن است بیفتد. همه چیز در آمریکا ممکن است. آمریکا هنوز قابلیت‌های فراوانی دارد. ویرانی‌هایی که حزب جمهوری‌خواه با یکه‌تازی جورج بوش و نئوکان‌ها در خودِ آمریکا و اطرافِ جهان آفرید، جایی باید متوقف می‌شد. باید دید اوباما چه می‌‌کند. اوباما در لحظات اولیه‌ی اعلام نتایج از فضای تلخ و مسمومی که دیرزمانی بر سیاست آمریکا حاکم بوده است سخن گفت ( متن کامل سخنان اوباما را بخوانید).  او برای تغییر آمده است. از انتخاب اوباما و رفتن بوش و جمهوری‌خواهان کم‌ظرافت و خشنی که مایه‌های عقلانی ژرفی در آن‌ها نمی‌دیدم، خوش‌حال‌ام.

پ. ن. اوباما سخنان‌اش را با این جمله آغاز کرد:
«اگر هنوز کسی این‌جا هست که باز هم شک دارد که آمریکا جایی است که در آن هر چیزی ممکن است؛ یا کسی باشد که نداند آیا رؤیای بنیان‌گذاران ما هنوز در زمان ما زنده است یا نه؛ یا کسی باشد که هنوز قدرت دموکراسی ما را زیر سؤال می‌برد، امشب جواب‌اش را گرفته است.»
بد نیست این مقاله‌ی تایمز را هم بخوانید: «چهار دلیل انتخاب اوباما»

۶

در باب ریشخندگری

کلمه‌ای در زبان انگلیسی هست که شاید بتوان معانی متعددی را در زبان فارسی برابرش نهاد. این کلمه (cynicism) است و اسم فاعل آن (cynic) است. داریوش آشوری در ویراستِ تازه‌ی فرهنگ علوم انسانی، معادل‌های زیر را در برابر این دو واژه (به ترتیب) نهاده است: ۱. مسخره‌انگاری و ۲. زشت‌انگار، مسخره‌انگار. البته آشوری معادل «کلبی‌گری» را نیز آورده است که مرادِ من نیست. آن‌چه بیشتر در زبان انگلیسی مد نظر من است، مفهومی است که به ریشخند کردن و استهزاء نزدیک می‌شود و می‌تواند مناسبتی هم با لاابالی‌گری داشته باشد. شاید طعنه زدن و متلک گفتن هم به نحوی نزدیک به این معنا باشد.

اما چرا از این خصلت «ریشخندگری» حرف می‌زنم؟ ماجراهای اخیر زمانه، یادداشتِ اول من (و حتی بخش‌هایی از یادداشت‌های بعدی من) در کنار بعضی از یادداشت‌های عاطفی دوستداران زمانه و صاحب سیبستان، باعث برانگیخته شدنِ یک ریشخندگری تمام عیار نزدِ عده‌ای شد. این‌جا من می‌خواهم چند ساحت مختلف را از هم تفکیک کنم. نخست، رویکرد کسانی را که دغدغه‌ی اخلاقی دارند و هشدار در برابر فروغلتیدن به دام‌چاله‌ی مرید-مرادبازی و تملق و چاپلوسی می‌دهند و دیگر رویکرد کسانی که زیر پوشش انتقادی به ظاهر اخلاقی، مسخره‌انگاری ستیهنده، تلخ و پلیدی را منتشر می‌کنند. برای من رویکردِ نخست، رویکردی است مغتنم و ارزش‌مند و گمان می‌کنم مهدی جامی هم، با توجه به شناختی که از او دارم، این تذکرها را مغتنم می‌داند و چیزی در آن نیست که باعث رنجیدنِ او شود. اما رویکردِ دوم، رویکردی تخریبی است که به بهانه‌ی تازیانه کوفتن به گرده‌ی چاپلوسی و تملق، سخت مشغول کینه‌کشی و انتقام‌جویی شده‌اند.

گاهی اوقات مردم تفاوت ادا کردنِ حق چیزی را با مدح کردن و تملق نمی‌دانند. برای این‌که آدم حقِ چیزی را درست ادا کند، باید صفت عدالت و انصاف در درون‌اش راسخ شده باشد. برای ادا کردنِ حق چیزی نیاز به فضیلتی اخلاقی هست. اما تملق و چاپلوسی، نیاز به فضیلت ندارد. بادمجان دور قاب چیدن، اخلاق نیکو و سلوک شخصی لازم ندارد. اندکی دنائت و جبنِ شخصیتی به اضافه‌ی مزدوری و فربه کردنِ نفس می‌خواهد، یعنی زنده کردن رذایل اخلاقی. چاپلوسی بر خلاف ادا کردن حق دیگران، هیچ زحمت و تلاشی نمی‌خواهد. مزدوری و تملق از هر بیکاره‌ی زبان‌بازی ساخته است.

ماجرایی که در زمانه اتفاق افتاده است صف‌آرایی یزید و امام حسین (یا مهدی و دجال!) نیست. قضیه پیچیده و چند سویه است. یک دو گانه‌ی حق و باطل محض نیست. اما تکثر سویه‌های مختلف ماجرا، به معنای تعطیلی هر قاعده‌ی اخلاقی و هر اصل انسانی نیست. اگر کسی صفت یا خصلتی را در مدیریت و اندیشه‌ی مدیر معلق شده‌ی زمانه می‌ستاید، معنای‌اش تملق یا چاپلوسی نیست. نفس سلیم انسانی و خرد و انصاف به ما نهیب می‌زند که پیش از آن‌که جوانب سخنی را بسنجیم، نامِ هر تحسین و ستایشی را تملق و چاپلوسی نگذاریم. این خصلت «ریشخندگری» که بی‌نشانِ از رذایل متعدد اخلاقی نیست، آدمی را وا می‌دارد به تخریب و زهر پراکندن.

من با صاحب سیبستان دوست‌ام. رفاقت‌ام با او به همان اولین سالی بر می‌گردد که به لندن آمدم. اما اگر جاهایی از مهدی ستایش می‌کنم و کرده‌ام، در همان حال،‌ در برابر اندیشه‌ی او و سخنان او منفعل یا منقاد نبوده‌ام و هرگز مریدانه با او برخورد نکرده‌ام. شواهدِ اختلاف‌نظرهای شدید مرا با مهدی در همین وبلاگ می‌توان یافت (چه در زمانی که او فقط صاحب سیبستان و چه وقتی که مدیر زمانه بود). در نتیجه نسبت دادن تملق یا چاپلوسی به صاحبِ این قلم، دستِ کم دور از انصاف است (نخواستم قلم‌ام را به همان اوصاف ریشخندگرانه بیالایم و گر نه تیغ این قلم کُندتر از تیغِ دیگران نیست!). در نتیجه، اگر – چنان‌که نویسنده‌ای گفته است – بعضی‌ها با مهدی جامی دوست‌اند، دیگران هم البته با بعضی‌های دیگر دوست‌اند! این نفسِ دوستی نیست که استدلال‌ها را مخدوش می‌کند. حتی اگر استدلال‌ها آغشته به یا آکنده از خیال‌ورزی‌های شاعرانه باشد، وظیفه‌ی منِ خواننده حمله به نازک‌خیالی‌ها یا شعرورزی‌های نویسنده نیست. کارِ ما شکافتن اصلِ استدلال و، در صورتِ امکان، نشان دادن مخدوش بودن استدلال است (و بله، بعد اگر بطلان اصل استدلال را نشان دادیم و هنوز چیزی درون‌مان را غلغلک می‌داد، شاید بشود برای تشفی خاطر، حالی هم از نویسنده‌ی متن خیال‌ورزانه و شاعرانه گرفت!). اما معیار اصلی کار منتقد، اعتنا و التفات به استدلال است.

۲

در فضیلت دقت و روشنی، سادگی و شفقت

بعضی‌ها خالی از دقت حرف می‌زنند. برای‌شان دقیق و درست بودن حرف‌هاشان و خالی از ابهام بودن‌شان مهم نیست. برای‌شان اصلاً اهمیت ندارد که وقتی آدم ادعاهای‌اش بزرگ‌تر می‌شود، استدلال‌های‌اش و شیوه‌ی بیان‌اش باید دقیق‌تر و روشن‌تر شود. فکر می‌کنند هر چه مبهم‌تر و تو-در-توتر حرف بزنند، فکر می‌کنند هر چه حرف‌هاشان تأویل‌پذیرتر و چندپهلوتر باشد، اهمیت و اعتبار بیشتری پیدا می‌کنند. شگفت نیست که گاهی آدم می‌بیند که کسانی که ادعای معرفت و شناخت باطنی‌شان گوش فلک را کر می‌کند، حرف‌هایی می‌زنند و چیزهایی می‌نویسند که هر چه بیشتر می‌شنوی و می‌خوانی بی‌سر-و-ته‌تر می‌شوند و نامفهوم‌تر.

اما بعضی حرف‌ها هستند، بعضی معانی هستند که پیچیدگی و ابهام ندارند. مغلق نیستند. به قصد مرعوب کردن خواننده و شنونده صادر نمی‌شوند. ساده‌‌اند و در همان سادگی دل می‌ربایند. همین دل‌ربایی در عین سادگی است که خواستنی‌تر می‌کند این نوع حرف‌ها و نوشته‌ها را.

کار سختی نیست مبهم حرف زدن. کار سختی نیست شطاحی کردن. سرِ سوزن ذوقی می‌خواهد و ذهنی انباشته از ادبیات و تاریخ و فرهنگ و اسطوره و خیال. اما ساده بودن و شفقت ورزیدن و درشت نگفتن و داوری نکردن سخت است. انباشته بودن و سنگین بودن هنر نیست. هنر این است که بدانی از میان این همه انباشته، کدام یکی دو نکته‌ی مهم می‌تواند پرِ پروازت باشد.

بعضی‌ها مبهم حرف می‌زنند و دوپهلو و چندپهلو می‌نویسند که مخاطب را مرعوب کنند یا برای خودشان مرید بتراشند. فلسفه‌ها، عرفان‌ها و تصوف‌هایی که با این زبان و ادبیات مخاطب را تحقیر می‌کنند، همیشه مرا از خود رم داده‌اند. بیهوده نیست که این اندازه با حافظ هم‌دلی می‌کنم که زبان تند و تیز در نقد صوفیان و زاهدان دارد. و باز بیهوده نیست که با مولوی هم‌نفس‌ام چون لطیف‌ترین و بلندترین معانی را به ساده‌ترین زبانی بیان می‌کند و… و دیگر هر چه می‌خواستم بگویم گفتم. سعی کردم نیشی به کسی نزنم. سعی کردم درشتی نکنم. سعی کردم کمتر داوری کنم. سادگی و شفقت‌ ورزیدن بر خلق، نزدِ من دو فضیلت بسیار مهم انسانی‌اند.

۱

در تقابل فقها و سفها

شاید دیده باشید که در ملکوت گاهی اوقات با لحن ملامت‌آمیز از فقه‌پیشگان و فقیهان نوشته‌ام. و البته کلمه‌ی «فقیه» را هرگز به معنای لغوی و دقیق کلمه به کار نبرده‌ام. فقیه را عمدتاً به همان معنای مصطلح اجتماعی و در همان فضای نقد پیش کشیده‌ام. جز این‌ها اگر باشد، فقیه، یعنی دانشمند. فقیه یعنی کسی که تفکر می‌کند. فقیه نقطه‌ی مقابل سفیه است. وقتی می‌گویم «فقیه» به معنای دقیق و وفادار به معنا و روح کلمه، مرادم کسی نیست که شغل‌اش و پیشه‌اش فقه است. مقصودم کسی نیست که از راه فقه امرار معاش می‌کند و فقه‌اش را می‌فروشد. مقصودم کسی است که دانش دارد و در به کار بستنِ دانش‌اش آزاده است و فروتن. اگر به حوزه‌ی معنایی کلمات و افعالی که در قرآن از ریشه‌ی فقه به کار رفته است نگاه کنیم، می‌بینم که قرآن از فقها به عنوان یک صنف یاد نمی‌کند. قرآن طبقه‌ای به عنوان فقها نمی‌شناسد. هر کس دانش داشته باشد، می‌شود فقیه. در نتیجه آن پشمینه‌پوش تندخو و فقیهی که حافظ عیب‌اش می‌کند («اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز…» یا «فقیهِ میکده دی مست بود و فتوا داد…»)، ارباب فضل و دانش نیستند؛ بلکه صنف فقه‌پیشه‌گانی هستند که از فقه (یعنی دانشِ دینی) ابزاری می‌سازند برای تسلط بر مردم؛ نردبانی می‌سازند برای ترقی در مدارج قدرت و دنیا. پس: «نه هر که طرفِ کُلَه کج نهاد و تند نشست / کلاه‌داری و آیینِ سروری داند». اگر دوستانی از خوانندگان این‌جا باشند که در میان صنفِ روحانی، فقیهانی را می‌شناسند آزاده که حقیقتاً اهل علم هستند و وارسته و بزرگوارانی هستند که دین‌شان را به قدرت و سیاست و دنیا نفروخته‌اند، مستحضر باشند که بی‌هیچ تردیدی مرادِ من هرگز آن قوم بزرگوار نبوده، نیست و نخواهد بود. مرادِ من به روشنی این بوده است – و این نکته از فحوای کلام من قابل استنباط بوده است – که قومی در زیّ فقها، به رهزنی پرداخته‌اند (قرن‌هاست؛ حکایتِ تازه‌ای هم نیست). و این‌ها همان طایفه‌ای هستند که پشتِ آن مقتدای دین را شکستند: «جاهل متنسک» و «عالم متهتک» (و بسیارند از این جاهلان متنسک و عالمان متهتک که عنوان فقیه را یدک می‌کشند). یک جایی باید حساسیت به خرج داد و پرده‌پوشی و مصلحت‌اندیشی بیهوده نکرد. جایی که پای تباهی دین در میان باشد، عالمِ دردمند خود را به نشنیدن نمی‌زند. تفاوت میان فقیه و سفیه فقط دو حرف است؛ هر فقیهی به سادگی سفیه می‌شود اگر دست از پا خطا کند. لغزش بزرگان پیامدهای هول‌ناک‌تری دارد.
۳

چراغ امید

جایی که امید نباشد، ستم پا می‌گیرد. جایی که امید نباشد، خردمندی تعطیل می‌شود. مردم اگر امیدشان را از دست بدهند، رفتارشان از سر استیصال خواهد بود. امید مهم‌ترین چسبِ جامعه‌ی بشری است. امید است که جامعه را به پیش می‌برد. این امید، البته در اوضاع سیاسی عامل مهمی است. در انتخابات آینده‌ی ریاست جمهوری هم امید است که مهم است.

مردم باید امید داشته باشند. به چه؟ به چه کسی؟ آیا تنها امید داشتن مردم است که به سودِ سیاست‌مداران است؟ نه! بعضی وقت‌ها ناامیدی مردم به سودِ برخی جناح‌های سیاسی است. امید نداشتنِ مردم به بهبودِ وضعیت آن‌ها را به سادگی به بی‌تفاوتی می‌کشاند (و عملاً به معنای توفیق یک نظام و اندیشه‌ی سیاسی خاص است). وقتی امیدی به هیچ چیز نباشد، همه چیز رواست. امید که نباشد، هیچ اصل اخلاقی پایه‌ی محکمی ندارد. مردم با امید اخلاقی‌تر زندگی می‌کنند. امید که نباشد، مردم انگیزه‌ای برای اخلاقی زیستن نمی‌بینند. امید که نباشد، مشارکت در پروسه‌ی سیاسی هم کاری می‌شود عبث. اما چه چیزی یا چه کسی ایجاد امید می‌کند؟ و امیدِ مردم را چه کسی یا چه کسانی ناامید می‌کنند؟

به نظر من باید در انتخابات آتی ریاست جمهوری از این زاویه هم نگاه کرد. یعنی به اعتقاد من یکی از شاخص‌های مهم داوری درباره‌ی انتخابات ریاست‌ جمهوری، کسانی که کاندید می‌شوند و این‌که باید به چه کسی رأی داد یا نداد، همین معیار «امید» است (تعمداً کلمه‌ی «نشاط» را به کار نمی‌برم چون در ادبیاتِ سیاسی امروز ایران بدجوری دست‌مالی شده و به ابتذال افتاده است). یعنی اگر قرار باشد یک کاندید، ده تا شرط داشته باشد، ده تا شرط لازم و ضروری، قطعاً یکی از این ده شرط‌اش این است که چقدر در جامعه ایجاد امید می‌کند (برآورده ساختن امید مردم در دست انسان نیست؛ انسان فقط می‌تواند برای‌اش تلاش کند و برنامه‌ریزی). باید دید چقدر رفتارش، گفتارش و اندیشه‌اش باعث ایجاد امید می‌شود (و از آن سو وجود و اندیشه و گفتار و کردار چه کسانی روز به روز باد در شعله‌ی امید مردم می‌دمد؟). و یکی از زمینه‌های کاشتن بذر امید، ایجاد فرصت و وجود داشتن فرصت است. چقدر فرصت هست؟ فرصت را به معنای مهلت به کار نمی‌برم. فرصت را به معنای قابلیت و امکانِ عمل برای بهبود وضع معیشت و زیست مردم به کار می‌برم. همین‌که دانشجویی فرصت داشته باشد به دانشگاهِ خوبی برود، از آموزش استادی باسواد و آگاه (نه استادی با مدرک جعلی) بهره‌مند  شود و پس از فراغت از تحصیل امید داشته باشد به این‌که شغل خوبی متناسب با اندوخته‌ی دانش‌اش (اگر دانشجوی لایقی بوده باشد) برای‌اش هست، یعنی امید. این یعنی وجود داشتن فرصت. گمان می‌کنم پاسخ به بعضی از پرسش‌ها درباره‌ی انتخابات با عطف عنان به شاخص «امید» بسیار روشن است. بعضی‌ها هم فرصت می‌سوزانند و هم چراغِ امید مردم را می‌کشند. آن‌ها که آرزوهای به حق مردم را قربانی آرزوهای شخصی خود و جاه‌طلبی‌های فردی‌‌اش می‌کند، دغدغه‌ای برای رونق دادن به بازار امید مردم و فراهم کردنِ فرصت برای زیستِ بهترشان ندارد (هر چند پیوسته شعارش را بدهند).

ناامیدی مادر بسیاری از رذایل است. به ناامیدی اگر میدان دادی، اشرارِ ملت بر اخیارش مسلط می‌شوند. باید سخت هوشیار بود که چه کسانی به چه شیوه‌هایی به امید مردم دستبرد می‌زنند. بعضی‌ها با لقلقه‌ی زبان از امید حرف می‌زنند، ولی روح سخن‌شان و سر تا پای کردارشان القاء ناامیدی است (یعنی شما هیچ نباشید تا ما همه باشیم). «و فی ذلک آیات لقوم یتفکرون».

۰

فهمِ سَماع

این حکایت را از احوال ابوسعید ابوالخیر بخوانید:

هم درین وقت که شیخ ما ابوسعید، قدس الله روحَهُ العزیز، به قاین بود امامی دیگر بود آن‌جا سخت بزرگوار. او را خواجه امام محمد قاینی گفتندی. چون شیخ آن‌جا رسید، او به نزدیک شیخ آمد به سلام. و بیشتر اوقات در خدمت شیخ بودی.  به هر دعوت که شیخ را ببردندی، او از جهت موافقت شیخ، حاضر آمدی و به سماع بنشستی. روزی در دعوتی سماع می‌کردند، و شیخ ما را حالتی پدید آمده بود و جمله‌ی جمع در حالت بودند، و وقتی خوش پدید آمده. مؤذن بانگ نماز پیشین گفت؛ و شیخ همچنان در حالت بود، و جمع در وجود بودند، و رقص می‌کردند، و نعره می‌زدند. در میان آن حالت امام محمد قاینی گفت: «نماز! نماز!» شیخ ما گفت: «ما در نمازیم.» و همچنان در رقص می‌گشت. امام محمد ایشان را بگذاشت و به نماز شد. چون شیخ از آن حالت باز آمد، گفت: «از آن‌جا که آفتاب برآید تا بدان‌جا که فرو شود بر هیچ آدمی نیفتد بزرگوارتر و فاضل‌تر از این مرد» – یعنی امام محمد قاینی – «و لیکن سَرِ مویی بازین حدیث کاری ندارد.»
 – نقل از اسرار التوحید، ج ۱، ص ۲۲۶

نکته‌ها هست در این حکایت. اولین مدارای امام محمد قاینی است – اما مدارایی محدود و از سر تشبه جستن نه از سر فهم. دیگر، بلندنظری ابوسعید که بعد از آن حکایتی که میان او و امامِ قاینی می‌رود، باز هم چنان اعزاز او می‌کند که می‌گوید از شرق تا غربِ عالَم از او بزرگوارتر و فاضل‌تر کسی نیست. دیگر این‌که ابوسعید با تمامِ این‌ها یک نکته را به روشنی می‌گوید: امام محمد قاینی از تصوف و رقص و سماع هیچ نمی‌فهمد! چون اگر می‌فهمید، نمی‌گفت: «وقت نماز است!» برای ابوسعید آن‌چه می‌کرده، در باورِ خودش و حال و جذبه‌ای که داشته، هم‌ردیف نماز بوده است. فهمِ این برای بزرگ و فاضلی چون امامِ قاینی هم سخت بوده. و آخر این‌که ابوسعید سخت اهلِ حال بوده. رقص و سماع‌اش به جای خود. چندان اهل رقص و سماع بوده که به قول محمد بن منور، او را حالتی پدید می‌آید. بانگ مؤذن بر می‌خیزد و او همچنان در حالت است. یعنی گوش‌اش به هیچ چیز و هیچ کس بدهکار نیست؛ سرش گرمِ کار خودش است. این ابوسعید ابوالخیر از شخصیت‌های استثنایی و برجسته‌ی تاریخ و فرهنگ ایرانیان است. سخت دوست‌اش دارم.

۳

دوزیستیِ ناگزیر، تقیه و پارانویا

زیستن در ظل نظام‌های استبدادی، شمارِ زیادی از آدم‌ها را دوزیست بار می‌آورد. حرجی هم چه بسا که بر آن‌ها نیست. داوری اخلاقی و ارزش‌گذاری کردن هم در این‌جا شاید تندروی باشد. عده‌ی قلیلی هستند که یا سرِ نترس دارند و با جسارت همان‌گونه که هستند، خود را نشان می‌دهند بی پروای ملامت و شماتت دیگران و بدون این‌که بهراسند از قضاوت‌ِ همگنان و هم‌ردیفان. اما قاعده در چنان نظام‌هایی این است که انسان‌ها دوزیست می‌شوند. باید میان دوزیست شدنِ انسان‌ها و ریاکاری فرق گذاشت. ریاکاری رذیلت است. ریاکاری رذیلتی است آگاهانه به قصد کسب بعضی از منافع که در آن هیچ ملاحظه‌ی اخلاقی دخیل نیست. البته دوزیست بودن پهلو به پهلوی ریاکاری می‌زند. تمیزِ ریاکاری از دوزیست بودن سخت است. کسی که دوزیست است، برای ادامه‌ی حیات این شیوه را اختیار می‌کند. به قول دوستی، جایی که تمام زندگی آدم روی ماسه بنا شده باشد، همیشه سعی می‌کند به وضعیت موجود راضی باشد و کاری نکند که همین زمین ماسه‌ای ناگهان زیر پای‌اش برُمبد. این کار به جایی می‌رسد که تن می‌دهد به ستایش ناخودآگاه و توجیه تمام رفتارهای نظام استبدادی. چون می‌خواهد به همین زیربنای ماسه‌ای راضی باشد. همین حداقل را از دست ندهد. و این همان رمز حکومت استبدادی است و شیوه‌ی فرعونی: استخفاف قوم!

تقیه، همان سنتِ مرسوم و تاریخی شیعیان، البته چیزی بوده است شبیه همین دوزیستی. یعنی شیعیان نام «تقیه» را ریاکاری نمی‌گذاشته‌اند. ریاکاری، رذیلتی اخلاقی است که با دروغ سرشته شده است. اما تقیه ابزار و مکانیزمی دفاعی است برای ادامه‌ی حیات. به این‌ها البته می‌شود پارانویا را هم افزود. شاید هم پارانویا ترکیبی باشد از همه‌ی این‌ها. همان «شرابِ خانگیِ ترسِ‌ محتسب‌خورده»ی حافظ است.

جایی که آزادی حاکم باشد و مردم بتوانند هر آن‌چه می‌خواهند باشد، دوزیستی دیگر معنا ندارد. دیگر آن‌جا نه تقیه معنا دارد، نه دوزیستی. ریاکاری هم به طریق اولی از موضوعیت می‌افتد. یعنی این‌ها قاعدتاً بلاموضوع می‌شوند نه این‌که در هر جامعه‌ای که از بند استبداد رها شده باشد،‌ این‌ها وجود نخواهد داشت. استبداد هم فقط استبداد سیاسی نیست. دوزیستی یک نفر ایرانی با دوزیستی یک نفر انگلیسی یا آمریکایی شاید فرق داشته باشد.

این ماجرا البته وجه روان‌شناختی هم دارد. آدم می‌شود این سؤال‌ها را از خودش بپرسد که آیا ریا می‌‌کند؟ آیا تقیه می‌کند؟ آیا دوزیست است؟ این‌ها سؤال‌های سختی است. کم‌اند آدم‌هایی که بتوانند به صراحت و صداقت به این سؤال‌ها پاسخ دهند. آدم هم که مهارتی عجیب دارد در فریب دادنِ نفس‌اش. همیشه دوست دارد خودش و دیگران، خودش را خوب ببینند و خوب بدانند. این میل درونی همه‌ی ماست. خوش نداریم کسی ما را مذمت و ملامت کند. خوش نداریم کسی در ما رذیلتی سراغ بگیرد. خوش نداریم کسی چیزهایی را که ما خودمان، در دیگران، ملامت شدنی می‌دانیم در وجودِ خودمان نشان‌مان بدهد. این همان مغاکِ تاریکی است که نفسِ آدمی در آن قرار دارد. اژدهایی که سر در تاریکی دارد و ناگهان با شدت هجوم می‌آورد و آدم را خاکستر می‌کند. همین فریب‌های ساده. همین بازی‌بازی‌های نفس.

اما با تقریب خوبی می‌شود گفت که اگر میزان قابل توجهی از آزادی فردی و اجتماعی، در کل مجموعه‌ی زیست‌بوم فرهنگی و اجتماعی (و خانوادگی) فرد وجود داشته باشد، آدم از این زیستِ دوگانه و ریاکاری وجودی بیشتر فاصله می‌گیرد. این زیستِ دوگانه مطلقاً ریشه‌کن نمی‌شود. همیشه نشانی از آن هست. در همه. هیچ کس معصوم و پاکِ مطلق نیست. ماها همه زمین‌خورده‌ی این ضعف‌هاییم. ما انسان‌ایم.

۱

تنگنا و فراخنای چهاردیواری ایمان

ایمان آدمی مثل چهاردیواری می‌ماند. جایی که مالِ خودت است. تو در آن آزادی که آن‌گونه که می‌خواهی و باور داری، باشی. ایمان، خانه‌ی آدمی است. فضای ایمان، جایی است که تو در آن راحتی و احساس امنیت می‌کنی. فضا و جایی که در آن احساس امنیت نکنی و بخواهی در آن پیوسته معذب باشی و رعایتِ‌ نگاه‌های عیب‌جو یا سنجش‌گر دیگران – دیگرانی مثل خودت – را بکنی، فضای ایمان نیست.

اما این چهار دیواری تنگنا و فراخنا دارد. این چهاردیواری هم گاهی تعدی و تجاوز دارد. گاهی این وسوسه در جان بعضی از ایمان‌داران می‌افتد که دیگران را میهمان خانه‌ی خود بکنند. اما همه‌ی خانه‌های ایمانی که فراخ نیستند. و همه‌ی آدم‌ها هم که نحیف و مُردنی نیستند (عقلاً، اخلاقاً و از منظر روحی). هم بعضی خانه‌های ایمانی تنگ‌اند و کوچک و هم بعضی میهمانانِ خانه‌ی بعضی از ایمان‌داران، فربه‌اند و بزرگ. در آینه‌های کوچک جا نمی‌شوند. شترهایی هستند که قرار است بروند به خانه‌ی مرغ. اما بعضی وقت‌ها، عده‌ای از ایمان‌داران، ترجیح می‌دهند دست و پای میهمانان بلند قامت را مُثله کنند تا در آن خانه‌ی تنگِ ایمان‌شان بگنجند. آن چهاردیواری ایمان‌شان، هنوز چهاردیواری ایمان است. آن‌که مرتکبِ فعلِ غیر اخلاقی شده است یا مرتکب خشونت شده، آن خانه نیست. ایمان نیست که خشونت ورزیده. ایمان‌دار است که دست به تعدی و تجاوز زده است. یعنی ایمان‌دار به جای این‌که بنشیند و تأمل کند که هر میهمانی در این خانه‌ی خُرد نمی‌گنجد، یا دچار اشتباه محاسباتی شده و یا سخت‌سرانه تصمیم به گنجاندن هر میهمانی در همین خانه‌ی تنگ شده است. اما خانه‌ها، و خانه‌های ایمان را نیز، می‌شود فراخ‌تر کرد. می‌شود ایمان‌ها را بسط داد. می‌شود صحنِ‌ خانه‌ی ایمان را چندان گسترش داد که جهانی در آن بگنجد. این منوط است به تصمیم و اختیارِ ایمان‌دار.

چهاردیواری ایمان، جایی است برای آزادی. نمی‌توان میهمانی را به خانه دعوت کرد و دست و پای‌اش را به میزِ غذا زنجیر کرد. این دیگر رسمِ میهمانی نیست. این شکارِ برده است برای خانه‌ی ایمان! خانه‌ی ایمان را می‌توان پاک‌تر از این نگاه داشت. ایمان‌دار هم می‌تواند حساس‌تر از این باشد. ایمان‌دار باید در قبال ایمان، مسئولیت‌پذیر باشد؛ همان‌طور که صاحب‌خانه باید در قبال خانه‌اش مسئولیت بپذیرد. ایمان چیزی نیست که بگویی دارم و تمام. ایمان از آن جنس نیست که یک بار بگویی ایمان آوردم و رَستم: «اَحَسِبَ الناسُ ان یُترَکُوُا ان یقولوا آمنّا و هم لا یُفْتَنُون»؟

۲

ابتذالِ اختیار

دوست دانشور نازنینی ظهر هنگام میهمان من بود. نشستیم به گپ و گفت‌وگو. دو ساعتی حرف زدیم و سخنانی گفتیم و شنیدیم. جان‌ام تازه شد. آن‌ها که کار افتاده‌اند، نیک می‌دانند چه نعمت بزرگی است آدم دوستانی داشته باشد دانشمند، که علاوه بر دانشمندی، جانی پاک و نورانی هم داشته باشند. با این آدم‌ها می‌توانی بنشینی حرف بزنی؛ جان‌ات را فربه کنی و احساس نورانیت کنی. تیرگی‌های درون‌ات پاک می‌شود. دنیا را هم از نگاهِ تازه‌ای می‌بینی آن وقت. صد شکر که این نعمت همواره کمابیش ارزانی من بوده است. از این مقدمه که بگذریم، پیش از این‌که نکته‌ای را که حضرتِ دوست پیش کشید بازتکرار کنم، چیزی را بنویسم که از عذاب وجدان برهم! در پاره‌ای از گفت‌وگوها با احباب همدل و یاران دلنواز اهل فکر و حال، بسیار پیش می‌آید که مثل اسفنج می‌نشینم به جذب کردن! فکرها را می‌گیرم. گاهی صورتی نو می‌دهم‌شان. گاهی به همان شکل و با همان ترکیب بازتولیدشان می‌کنم. (بانو گاهی می‌گوید که افکار او را به نام خودم جا می‌زنم؛ راست می‌گوید! خاصیت اسفنجی همین است دیگر!)

بگذریم. نکته این بود: این‌جا در این دیار، در این فرهنگ «غربت غربی» یک چیزی هست به اسم «بی‌حیایی» (من البته می‌گویم در آن فرهنگ غربت شرقی هم نمونه‌های‌اش هست با توضیحاتی که در پی می‌آید). و این بی‌حیایی و رخت بربستن شرم و آزرم، حریمِ من و شما را می‌شکند. اگر ما آموخته باشیم که حریم‌هایی را رعایت کنیم، وقتی در فضایی واقع شویم که بازیگرانی حریم‌شکن داشته باشد، ما هستیم که مورد تعدی واقع می‌شویم. در واقع این «بی‌حیایی» متعدی است (در مقابل «لازم» در اصطلاح دستور زبان). این بی‌حیایی مرزها و حریم‌های ما را می‌شکند. ولی رعایت کردنِ ما و حرمت پاس داشتن ما (یعنی فعلی که ما انجام می‌دهیم) چیزی نیست که دیگری به خاطرش هزینه بدهد. حال آن‌که وقتی کسی آموخته حریم من و شما را می‌شکند، این ما هستیم که هزینه‌اش را می‌دهیم نه حریم‌شکن. مثالی که دوست ما می‌زد این بود که فرض کن وارد این «سلول»های تلفن می‌شوی (همان باجه‌ی تلفن خودمان). می‌روی یک تلفن بزنی و خلاص. آن قدر از در و دیوار این سلول، تصویرهای حریم‌شکن (بخوانید پورنوگرافی) آویزان است که عملاً تویی که مورد تهاجم و تجاوز واقع می‌شوی. آن‌‌که تصاویر را آویخته است یا نصب کرده، خودش نیست و هزینه‌ای بابت این تهاجم غیابی نمی‌دهد. ولی من هزینه‌اش را می‌پردازم. خوب این البته یک مثال غربی است. مثال‌های شرقی و ایرانی‌اش هم البته هست. به شکل‌های دیگر. در کشورِ ما به شکل‌های دیگر به حریم ذهن و روان و اخلاقِ ما تجاوز می‌شود و ما دست‌بسته‌ایم. تعدی می‌شود به مخاطب. به خواننده‌ی روزنامه، شنونده‌ی رادیو و بیننده‌ی تلویزیون به آسانی تجاوز اخلاقی و عقلانی می‌شود. گویی شاخصه‌ی این دوران این است که آدمیان از منظر اخلاقی بی‌دفاع‌اند و هر لحظه در آستانه‌ی تجاوز و تعدی دیگری هستند. این ماجرا البته بسیار پیچیده‌تر از این است. نکته‌ی مهم‌اش این است که بعضی‌ها در مواجهه با این مسایل آگاهانه مغزشان به کار می‌افتد و جریان تعدی را حس می‌کنند. بعضی‌ها هم البته بی‌تفاوت شده‌اند و بی‌تفاوت می‌مانند. اما یک نکته‌ی درخشان این وضعیت این است: در روزگار معاصر، حتی در کشورهایی که مهد دموکراسی و الگوی آزادی هستند، باز هم آزاد نیستی. باز هم «حق انتخاب» نداری. بعضی چیزها از پیش برای‌ات به جبر زمانه، به تحمیل یک فلسفه‌ی خاص، یا با اجبار یک بی‌هدفی و خوش‌گذرانی عنان‌گسیخته، به تو تحمیل می‌شود و تو در مقابل آن اختیاری نداری. این اختیار آدمی است که پیوسته در معرض تهاجم و تجاوز است. این اختیار را چطور می‌شود حفظ کرد؟ «دوران مدرن» قاعدتاً باید دوره‌ی برجسته‌تر شدن «حق» در برابر «تکلیف» و «اختیار» در مقابل «تحمیل» باشد. ولی در عمل بعضی چیزها را باید به اکراه، اختیار کنی! (درست مثل بهشت رفتن زورکی است). اگر تا این‌جا این همه مقدمه‌چینی را دنبال کرده باشید، لابد متوجه شده‌اید که حتی در جاهایی مثل اروپا و آمریکای شمالی، باز هم ایدئولوژی است که به شیوه‌ای ظریف اختیارهای خودش را بر اختیارهای ما تحمیل می‌کند. البته این تحمیل‌ها کجا و بعضی تحمیل‌های خشن‌تر و مهاجمانه‌تر کجا؟ به قول شاعر: «تو غره بدان مشو که می می‌نخوری / صد لقمه خوری که می غلام است آن را». نباید این تحمیل بعضی از اختیارها و سلب اختیارها را در غرب دید. در شرق یا جهان سوم یا دنیای در حال توسعه، سلب اختیارهایی است که این‌ها غلام‌اند در برابرشان! ولی تهاجم و تعدی، تهاجم و تعدی است. شدت و ضعف و درجه‌ی خشونت‌شان، اصل قضیه‌ را منتفی نمی‌کند. یک بار دیگر در این کلمات تأمل کنیم: آزادی، اختیار، انتخاب، خشونت، تعدی، تجاوز، «نقض حقوق بشر»، «آزادی بیان». فکر نمی‌کنید این‌ها کمی بیش از اندازه به ابتذال و روزمره‌گی افتاده‌اند؟ این‌جا بحث اختیارهای مبتذل نیست. این‌جا بحث ابتذال اختیار است.

صفحه ها ... 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد