۲

آن نامه‌ی مغفول و این نظام استکبار…

روز میلاد حضرت امیر است. این هشدارها البته اگر قرار بود سودی دهد، پیش از ریخته شدن خون بندگان خدا سود می‌کرد. برای ثبت در تاریخ در این لحظات تلخی که استکبار راه قساوت قلب و سیاه‌دلی مزمن را می‌رود، خوب است بار دیگر نامه‌ی علی را به مالک بخوانیم. بند بند این نامه، حکایت حاکمانی است که اخلاق را قربانی مصلحت قدرت‌شان کرده‌اند و از این اندرزها رو گردانده‌اند. برای پرهیز از طولانی شدن، فقط ترجمه‌ی متن نامه را از ترجمه‌ی استاد شهیدی نقل می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب…

۷

نقطه‌ی عطفی برای جامعه‌ی مدنی

پیش از این‌که چیزی بنویسم، خوب است این بند از آخرین بیانیه‌ی میرحسین موسوی را بخوانیم:

«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»

نمی‌دانم موسوی خودش هم به این نکته اشعار داشته است یا نه. بعید نیست خود او هم از آن‌چه نوشته و لوازم‌اش به خوبی با خبر باشد. به هر حال من نظر خودم را می‌نویسم و فکر می‌کنم مشی و منش موسوی هم ممد و مقوم همین نگاه است.

جامعه‌ی مدنی در کشور ما همیشه خوار و نحیف بوده است. حتی در دوره‌ی خاتمی. اما چرا؟ جامعه‌ی مدنی یعنی بخشی از جامعه که خارج از امر و نهی حکومت و بنا به ارزش‌های شهروندی و مدنی، تلاش برای بهبود و آبادانی کشور می‌کند. جامعه‌ی مدنی به فرموده شکل نمی‌گیرد؛ دولت تنها می‌تواند شعور و بلوغ به خرج بدهد و موی دماغ جامعه‌ی مدنی نشود. جامعه‌ای مدنی که به تکلیف یا رهنمود دولت شکل بگیرد، القاء حکومتی و دولتی است و نتیجه‌اش می‌شود همین فاجعه‌ی ننگ‌آوری که کارنامه‌ی تاریک دولت نهم و همه‌ی دروغ‌بافانی از جنس آن‌هاست. جامعه‌ی مدنی در دوره‌ی خاتمی هم، که از معدود سیاست‌مداران خوش‌نام و آبرومند کشور ما بود، باز هم جایگاه خود را پیدا نکرد چون هنوز مرز جامعه‌ی مدنی و توصیه‌ی دولت روشن نبود. جامعه‌ی مدنی جایی کار می‌کند و باید کار کند که دولت و حاکمیت سیاسی به هر دلیلی نتواند یا نخواهد نقشی داشته باشد. در هیچ جای دنیا و در هیچ نظامی، حکومت سیاسی و دولت نمی‌تواند پاسخ‌گوی همه‌ی نیازهای جامعه باشد. بخشی از نیازها را باید جامعه‌ی مدنی که سپهری است میانی بین مردم و دولت، پاسخ دهد. ضعف و سستی جامعه‌ی مدنی، پیامدهای زیان‌باری داشته است که بر اهل خرد پوشیده نیست.

اما این‌که موسوی می‌گوید «هر شهروند محوری باشد» و کسی «منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد»، نکته‌ی ظریف‌تری را آشکار می‌کند. دولت حتی اگر وجاهت داشت و مشروعیت، جامعه‌ی مدنی باز هم نباید منتظر اشاره‌ی دولت می‌ماند. اکنون وظیفه و مسؤولیت جامعه‌ی مدنی سنگین‌تر است. دولتی که فاقد مشروعیت قانونی و وجاهت دینی و اخلاقی است، از هم‌اکنون دولتی عاجز و ناتوان است. می‌توان و باید از خیر رییس دولت نهم و اسباب غصبی‌اش نومید بود، اما از خودمان نباید نومید باشیم. تمام سرمایه‌ی ما برای ساختن ملت و کشورمان در دست حاکمانی نبوده و نیست که اندک‌ ذره‌ای پروای خلق و خدای خلق ندارند. جامعه‌ی مدنی ایرانی هیچ‌گاه به این حد نمی‌توانسته زمینه برای خودآگاهی و خوداندیشی داشته باشد. جامعه‌ی مدنی ما تا نمی‌فهمید و تشخیص نمی‌داد که نه به توصیه‌ی دولت‌ها باید رفتار کند و نه باید منتظر خوشامد یا تشویق و تحسین آن‌ها بماند، هنوز جامعه‌ای «مدنی» و مبتنی بر ارزش‌های «شهروندی» نبود. دولتِ غاصبِ امروز، ملت را رعیت می‌خواهد نه شهروند.

من هیچ روزی را مژده‌بخش‌تر از امروز برای سرنوشت جامعه‌ی مدنی ایران نمی‌بینم. در میان این همه تناقض، من گرمی می‌بینم و امید و نشاط. به هر جنبه‌ای از این بدکنشی و دروغ‌بافی فرزندان شجره‌ی خبیثه که نگاه کنیم، زمینه‌ای هست برای امید و بذری هست برای شوق و آرزو. آن‌ها یک آرزو را کشتند و صدها آرزو از خاک رویید. این یعنی باخت و شکست تمام عیار و سنگین احمدی‌نژاد و اعوان و انصارش.

با آن‌چه اتفاق افتاد، ما اگر کوچک‌ترین تردیدی داشتیم در این‌که شورای نگهبان و وزارت کشور، امانت‌داران خوبی نیستند و به آسانی در امانت ملت دست می‌برند، امروز نداریم. امروز جامعه‌ی مدنی ما به عیان می‌بیند که خودش باید حافظ و مدافع قانون باشد و قانون‌مداری را در دل و جان‌اش زنده نگه‌ دارد؛ مجریان قانون جز رهزنی و استمرار منافع خودشان و جناح متبوع‌شان تا امروز کاری نکرده‌اند. متعلق این همه هیاهو، خدمت نبوده، بلکه قدرت بوده است. آن‌‌ها که دل و جان‌‌شان فریفته‌ی نیرنگ و دروغُ سلطان دروغ‌بافان نشده است، لاجرم دریافته‌اند که اکنون باید امید از رهزنان برید و دل به قافله‌ی ملت بست برای آبادانی. اکنون نه خارجی و نه داخلی، هیچ دولت و قدرتی به یاری ما نخواهد شتافت. ماییم و این موج ملت. ماییم و امید و آینده‌ی خودمان. ماییم که ثابت خواهیم کرد از این دو قانونی که امروز بر کشور حاکم شده است، تنها با قانون عادلانه‌ای تنها خواهیم داد که صدر تا ذیل ملت در برابر آن یکسان و مساوی هستند. ثابت خواهیم کرد که هر چه تلاش کنند روح قانون را تحریف کنند، ما مُرّ و نص قانون را با روح‌اش هم‌ساز و دم‌ساز خواهیم داشت ولی دست از این معاضدت ملی،‌ مدنی و اخلاقی نخواهیم کشید. این یعنی بحران زلزله‌آور مشروعیت اخلاقی و سیاسی میوه‌های شجره‌ی خبیثه.

پ. ن. دوستی می‌گفت: «مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ / کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی». خوب، اگر «فکر حکیمانه» می‌خواهیم، آن را باید در جنس همین سخنان موسوی جست‌وجو کرد و آرام‌آرام، خودمان هم در تولید دانش و پروراندن حکمت بکوشیم. تباهی مزاج دهر را هم جبران خواهیم کرد.

۸

نازک‌آرای تنِ ساقِ گلی…

برای من همیشه عشق، ملازم و مترادف ایمان بوده است. همیشه. هر وقت این آیه‌ی مصحف شریف را می‌خوانم که: «احسب الناس ان یُترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون»، جز ایمان و بیعت باطنی و معنوی، البته که عشق پیش روی من است. عشق به همه‌ی معانی‌اش از جمله در همین معنای خاکی و زمینی‌اش (این تفکیک را هم اساساً من جعلی می‌دانم؛ عشق، عشق است و آسمانی و زمینی هم ندارد!).

عشق، پاس‌داشت و تیمارخواری می‌طلبد. عشق، کوشش می‌خواهد. آن‌چه به کشش حاصل می‌شود، وصال است. عشق و حفظ آن، کوشش می‌خواهد. عشق را نمی‌توان به امانِ خدا رها کرد و به دستِ تقدیر سپرد. در دایره‌ی قضا هم کوشش و خونِ دل خوردن لازم است. عشق و ایمان، هم‌عنان وفا هستند و حفظ پیمان. در هر دو ممکن است یا پیمانی شکسته شود یا از عهدی غفلت شود. این قصورها هم البته جبران‌شدنی‌اند مگر آن‌که ریشه را زخمی کرده باشی. آدم هم «ربنا ظلمنا انفسنا» گفت و «کلمه» را از پرودگار خود پذیرفت و باز بر مسند «علم الاسماء» نشست. عشق هم از همین جنس است. عشق هم فتنه دارد و امتحان. وقتی پذیرفتی در این دایره هستی، ناگزیر باید ملتزم آداب‌اش باشی. عشق، «خرابات» است. این‌جا خراب‌ات می‌کنند. باید دست از خواسته‌های ریز و درشت‌ات بکشی. این‌جاست که می‌گویند: «قدم منه به خرابات جز به شرط ادب».

ادبِ عشق و ایمان همین است که در هنگامه‌ی فتنه و در بحبوحه‌ی امتحان بتوانی ریشه را نگه داری. عشق، به هوس و بازی‌بازی پاسبانی و باغ‌بانی نمی‌شود. این ساقه را باید به خون دل تیمارخواری کرد. خارها باید خورد و دل‌رمیده نشد. از همه مهم‌ترین این‌که عشق، دو سویه است: «گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند / نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد»! این پیمان را پاس داشتن آسان نیست. «بیفتد آن‌که در این راه با شتاب رود».

اتفاقی که در انتخابات اخیر افتاد، فقط درس‌های سیاسی نداشت؛ درس‌های معنوی و باطنی زیادی هم داشت. درس‌های شخصی و فردی هم داشت. آدم می‌تواند با نگاه به همین رخدادها ترازو دست‌اش بگیرد و خودش را بسنجد و ببینید خودش آیا مثل همین‌ها رفتار کرده است یا نه؟ یک اتفاق حیرت‌آور رخ داده است و صدمه‌ی بزرگی به اعتمادِ یک ملت خورده است. آن‌که مسؤول احقاق آن حق و مکلف به جلب اعتماد است، عملاً در مقام سلب اعتماد نشسته و تمام تقصیرها را به گردن آن‌ها می‌اندازد که می‌گویند اعتمادِ ما صدمه خورده است. نکته‌ی ظریف این است: جایی که شبهه و شکی پدید آمده، نمی‌شود با فرافکنی آن شبهه را زدود؛ باید قدم‌های دیگری هم برداشت. بازسازی ایمان و اعتماد کار ساده‌ای نیست. از خودمان حساب بکشیم و ببینیم که آیا در مقیاس خُردتر، خودمان همین کار را نکرده‌ایم؟

یادمان نرود که اگر بگوییم در شرایط فعلی همه حال‌شان ناخوش است و اتفاق‌هایی افتاده که دل‌ها خون است و خردها سرگردان، پس می‌توان از شکسته شدن بعضی حرمت‌ها و دریده شدن بعضی پرده‌ها چشم‌پوشی کرد، این خود یعنی این‌که ما به همان منطق کودتا تسلیم شده‌ایم. منطقِ کودتا چی‌ست؟ مصلحت قدرت، ایجاب کرده است که حقیقت و اخلاق قربانی شود! می‌شود در بعضی چیزها اغماض کرد. می‌شود چشم‌پوشی کرد. می‌شود صبر کرد. اما تعلیق کردن و توجیه کردن شکسته شدن بعضی حرمت‌ها، یعنی تن دادن به همان منطق، یعنی آلوده شدن به متاستاز دروغ و توجیه دروغ.

با هم مهربان‌تر باشیم. کامِ همه‌ تلخ است. همه‌ی دل‌ها خون است. اما ایمان، امید، عشق و اعتماد را بازیچه نکنیم. استخفاف‌گران در دامن زدن به تیره شدن دریای ایمان و امید نقش داشته‌اند بدون هیچ شکی. اما تنها بازی‌گران میدان اعتماد و عشق، بدکنشان نیستند. ما هم هستیم. ما هم مسؤولیتی داریم. ما هم حقوقی داریم و تکالیفی. یادمان نرود که اگر «گفتیم» (قرآن حتی از «قول» به ایمان حرف می‌زند) که ایمان آورده‌ایم، رها نخواهیم شد. فتنه و امتحان لحظه به لحظه بر سر راه‌مان خواهد بود. «لیبلوکم ایکم احسن عملاً» تا معلوم شود کدامین از این‌ها نیکوتر عمل خواهد کرد. و بعضی حرف‌ها از جنسِ عمل‌اند.

روز تلخی خواهد بود اگر ناگزیر باشیم بگوییم که:
نازک‌آرای تنِ ساق گلی
که به جان‌اش کِشتم
و به جان دادم‌اش آب
ای دریغا! به بَرَم می‌شکند…

۱۷

آب را گِل نکنیم…

این روزها، بی‌گمان روزهای تلخی است. اما میانِ این همه تلخی، زُلال طراواتی در اعماقِ ضمیر بسیار کسان جاری است. اشتباه نکنیم. تحمیل این همه یأس و نومیدی، القاء ظفرمندی دروغ، نباید ما را به عظمت دروغ معتقد کند:

روزی دو، باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون بیخ‌های اصل‌شان از راهِ پنهان بشکنم

این بیت، بیت رسایی است؛ بیت نیست «اقلیم» است. این باغِ طاغیان است که دو سه روزی سبزینه‌گی پاکان را به عاریت نه، که به گروگان برده است. اما ریشه‌ی باغِ بغی و طغیان در آبِ ایمان نیست. هراس برمان ندارد. این غوغا و طبل پر صدای خدعه، چشمِ خردمان را کور نکند و مذاق ایمان‌مان را تلخ نکند. یادمان نرود که به جز ما که زخم خورده‌گانِ این فتنه‌ی کوریم، هستند بسیار کسانی که در فرودستِ این جویبار، دست در چشمه‌ی حیات دارند که کفی آب بنوشند و عطشِ جان‌شان را فروبنشانند. این آب را نباید گل کرد.

قصه‌ی ما، قصه‌ی قلت و کثرت نیست. مشکل، فقط مشکل عددسازی و عددبازی نیست. نه قلت عدد نشان بطلانِ دعوی است، و نه کثرت نشان اعتبار عمومی. هم شمارِ قلیل را می‌توان کثیر نمایش داد و هم شمارِ کثیر را می‌توان خُرد و اندک جلوه داد. باید آرام‌آرام، بصیرت‌مان بیشتر از این‌ها شود. باید آن‌قدر آزموده باشیم که اگر از زمین و آسمان هم دلیل بر بطلان حقیقت برای‌مان ببارد، از صراط مستقیم منحرف نشویم. باید بتوانیم معنی «فُرقان» را بفهمیم. و فرقان، بدون درک و لمس تقوا حاصل نمی‌شود. این‌ها را که خوب‌تر بفهمیم، نه دل‌مان خالی خواهد شد و نه ترس از طنین لشکرِ باطل ما را فرا خواهد گرفت. مهم‌تر از همه این‌که می‌فهمیم که مردمانی هستند که لحنِ آب و زمین را خوب می‌فهمند. در مقابل کسانی که دشمنِ آب، آفتاب و آینه‌اند، باید شهامت داشت و از خوبی و دانایی گفت نه این‌که شتاب‌ناکانه مرثیه‌ی زوال خوبی و سوگ‌سرودِ فقدان دانایی را سر داد. هم خوبی هست هنوز و هم دانایی:

مردمانِ سرِ رود، آب را می‌فهمند
گل نکردندش
ما نیز،
آب را گل نکنیم

به مردمِ خودمان ایمان داشته باشیم. شاید بتوان یک بار یا دو بار این مردم را فریب داد؛‌ همیشه نمی‌توان. ما بارها و بارها نشان داده‌ایم که ملت حماسه هستیم. عظمتِ این ملت را دستِ کم نگیریم. نگویید می‌دانستیم چنین می‌شود. نه ما نمی‌دانستیم. ما اعتمادمان بیش از این‌ها بود. ما می‌خواستیم سنگ را به معجزه‌ی آب، رام کنیم. نمی‌دانستیم جادوگران، زهر در آب می‌ریزند. اما تنِ این ملت، قوی‌تر از آن است که به این زهرها، به زانو در آید. صبر کنیم. ایمان‌مان را حفظ کنیم. خویشتن‌داری پیشه کنیم. جادوگران و خدعه‌ورزان، باز هم اشتباه می‌کنند. لغزشِ آن‌ها نه دور است و نه دیر. شما فقط آب را گل نکنید!

یاد من باشد کاری نکنم که به قانونِ زمین بر بخورد…

۱۴

فی تقلب الاحوال عُلِم جواهر الرجال

این روزها که دست تطاول بدکنشان و دژ‌م‌خویان دنیاپرست، بر جان، مال و ناموس مردمان وطن‌ام دراز است، این روزها که حق را باطل می‌نمایند و باطل را حق، این روزها که پیراهن عثمان علم کرده‌اند و معاویه صفت خونِ عمارخویان را به گردن پیروان پسر ابوطالب می‌اندازند، بیش از پیش به ایمان می‌اندیشم. بیش از هر زمانِ دیگری، معنای ایمان در این غبار شبهه و غوغای فتنه برای من برجسته شده است.

در چنین شرایط دشواری است که آدمیان قدر و گوهر خود را نشان می‌دهند. این‌جاست که دست‌ها رو می‌شوند و مکنونات ضمیر آدمیان بر ملا می‌شوند. اکنون گویی هنگام عرض اصغر است و نشانی از قیامت را دیده‌ایم. ولی عرض اصغر است چون هنوز کشف غطایی رخ نداده است و هنوز سامری شعبده می‌کند و هنوز ید بیضای موسوی طاغوت را به زیر نکشیده است. این روزها، پرده از چهره‌هایی برگرفته شد که حتی من و دوستان‌ام، مؤمنانه و نیک‌بینانه، صادق، اخلاقی و عاقل می‌خواستیم ‌شان یا چنان گمان می‌کردیم. من از این آرزواندیشی به هیچ رو پشیمان نیستم. آن ظن نیک بردن بر بندگانِ خدا، لازمه و ویژگی ایمان است و فاصله گرفتن از آن، فاصله گرفتن از اخلاق است، الا در جایی که به مظلومی ظلمی رفته باشد. در این هنگامه‌ی غلبه‌ی ظلم و تلبیس حق به باطل، البته که دیگر جایی برای سکوت نیست.

یک طایفه این میان مرتکب خطایی بزرگ شدند. طایفه‌ی قدرت‌پرست گمان کرده‌اند (یا کرده بودند) که همگان چون خودشان بنای‌ ایمان و اعتقادشان بر رشوه‌خواری و آلودگی باطن و دین به دنیا فروختن و قربانی کردن حقیقت و اخلاق در پای مصلحت قدرت است. هستند روشن‌ضمیرانی هنوز که دین‌شان را به دنیا نفروخته‌اند و سرمایه‌ی جان و ایمان‌شان را گرو بیعتی استوار بر خدعه و نیرنگ نکرده‌اند. آن طایفه از یاد برده‌اند که مؤمنان هنوز به خدایی باور دارند و خدایی که نهایتاً حق را بر باطل پیروز می‌کند ولو لشکر باطل شعبده‌ها برانگیزد و بلعجبی‌ها کند.

نکته‌ی دیگر این‌که این دشواری‌ها و این تلخ‌کامی‌ها می‌توانست (و می‌تواند) کامِ ما را تلخ کند و می‌دانم که هم‌اکنون کامِ بسیاری از رفیقان و نازنینانِ مرا تلخ کرده است. اما درست در چنین زمانی است که باید استقامت ورزید و کلمه‌ی توحید را به کوبنده‌ترین بیانی به عرش برد. این‌جاست که باید نشان داد که وقتی ذوالفقار علوی و اعتقاد حسینی همره ماست، باکی از سوزن معاویه‌صفتان و یزید مسلکان نیست (تاریخ را بنگرید که هنوز وقیحان می‌گویند حسین بر حاکم مسلمان شورید و خونِ خود را هدر داد!).

آن‌ها که به خداوندِ خویش ایمان دارند و دست پلید خدعه‌گران قدرت‌پرست را به عیان در پس این خیمه‌شب بازی مهوع و مشمئز کننده می‌بینند، خوب می‌توانند بفهمند معنای آیات زیر را: «إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ نَحْنُ أَوْلِیَاؤُکُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَفِی الْآخِرَهِ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَشْتَهِی أَنفُسُکُمْ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَدَّعُونَ نُزُلًا مِّنْ غَفُورٍ رَّحِیمٍ وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَا إِلَى اللَّهِ وَعَمِلَ صَالِحًا وَقَالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَهُ وَلَا السَّیِّئَهُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یلَقاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ باللَّهِ انّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» (سوره‌ی ۴۱ (فصلت)، آیات ۳۰-۳۶)
(«بیگمان کسانى که گویند پروردگار ما خداوند است‏، سپس پایدارى ورزند، فرشتگان بر آنان نازل شوند (و گویند) که مترسید و اندوهگین مباشید و شاد شوید به بهشتى که به شما وعده داده مى‏شد. ما دوستداران شما در زندگانى دنیا و در آخرت هستیم‏، و در آنجا براى شما هر چه دلهایتان بخواهد و هر آنچه بطلبید هست‏. که پیشکشى از (خداوند) آمرزگار مهربان است‏. و کیست نیکوسخن‏تر از کسى که به سوى خداوند دعوت کند، و کارى شایسته در پیش گیرد و بگوید که من از مسلمانانم‏. و نیکى و بدى برابر نیست‏. همواره به شیوه‏اى که آن نیکوتر است مجادله کن‏، آنگاه (خواهى دید) کسى که بین تو و او دشمنى‏اى بود، گویى دوستى مهربان است‏. و آن را جز شکیبایان نپذیرند، و آن را جز بختیار فرانگیرد.  و اگر وسوسه‏اى از سوى شیطان تو را به وسواس افکند، به خداوند پناه ببر، چرا که او شنواى داناست‏.»؛ ترجمه‌ی خرمشاهی)
این‌جاست که هنوز بانگ الله اکبر مژده‌بخش جان‌ها و صیقل‌دهنده‌ی ضمیر صافی‌دلان متعهد می‌شود. در بند کشیدنِ جان‌های عزیز،‌ بر زمین ریختن خون بی‌گناهان، آمیختن حق با باطل،‌ اگر باری دهد، جز ندامت نخواهد بود. جماعتی که در پی استعلا هستند، همان‌ها هستند که برتری‌جویی می‌کند و به فساد دامن می‌زنند و اسباب خون‌ریزی در دست دارند: «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ» (سوره‌ی ۲۸ (القصص) ، آیه‌ی ۸۳).

دستِ ما تهی نیست. تیغی که به دستِ ماست، دعاست. این دعاست که سلاحِ‌ مؤمنان است؛ سلاح برتری‌جویان مفسده‌انگیز، جز باتوم، جز تفنگ و جز گاز اشک‌آور نیست. این دست‌های به دعا برخاسته، بنیان‌کن‌تر از صد توپ و تانک خواهند شد:
عقابِ جور گشوده است بال بر همه شهر
کمانِ گوشه‌نشینی و تیرِ آهی کو

۱۳

عدالت، به فرموده حاکم نمی‌شود؛ به عمل می‌شود!

پیوند میان عدالت و عقلانیت اگر چه معنایی است کلان و جهان‌شمول، بدون شک از ارکان نگاهِ شیعی به اسلام است. چه چیز است که داوری ما را درباره‌ی تحقق عدالت محک می‌زند؟ قول و خبر؟ فرموده و دستور؟ یا دلیلِ خردمندان؟

سیاستِ کشور ما در این چند هفته‌ی اخیر، آزمون‌های متعددی را پشت سر گذاشته است (و در مهم‌ترین آزمون‌ها مردود شده است)؛ درست بر خلاف ملتِ ما که در همه‌ی آزمون‌ها سربلند و استوار برون آمده است. سیاستِ ما در آزمون عدالت رفوزه بیرون آمد؛ اما نمره‌اش ۲۰ اعلام شد. چرا؟ چون امکان ندارد که در چنین کشوری اصلاً بی‌عدالتی صورت بگیرد! در نتیجه، وقتی بشود فرض کرد که تحقق بی‌عدالتی محال است، هر عقلی به طور طبیعی حکم می‌کند که عدالت بر قرار است و هیچ حقی ناحق نمی‌شود و هیچ مظلومی در کشور وجود ندارد (حبذا مهرورزی و عدالت‌گستری) جز البته صاحبِ قدرت وقت که تمام جهان دارد به او ظلم می‌کند و نابرابری و تبعیض در رساندن پیام انسانی‌ و اخلاقی‌اش به گوش بشریت باعث تضییع حقوق‌اش شده است (ای دادِ بیداد!). در کشور ما اکنون هیچ صدایی خفه نمی‌شود (الحمد لله) جز صدای رسانه‌ی ملی ما که هیچ کس نمی‌تواند آن را بشنود (وا اسفا)!

از سخن دور نیفتم. نمی‌توان «فرمود» که عدالت بر قرار است و شما از من بپذیرید که عدالت بر قرار است. نمی‌توان چهره‌ی رنجور یک بیمار را دید و او را در احوال سکرات موت تماشا کرد و گفت که سالم است. از یاد نبریم که سلیمانِ مرده، تا زمانی توانست بر عصا تکیه بزند که عصا را موریانه نخورده بود.

از صورت‌بندی وضعیت موجود می‌توان عبور کرد. اما هیچ روزی به اندازه‌ی این روز، امیدبخش نبوده است. باید همیشه از صورت ماجراها عبور کرد. باید از کف دریا گذشت. این صورت‌های عالم، کفِ دریاست. آب زلال، زیرِ این کف‌هاست. من باور دارم که ریشه‌ی خرد، اخلاق و انسانیت ملت ما هنوز زنده و سالم است. این ریشه جوانه زده است و هر قدر که تبر به تنه‌اش بزنند، ستبرتر از پیش خواهد رویید. این همان خطای محاسباتی تبرزنان است که فکر می‌کنند ریشه را کنده‌اند.

عدالت را ادعا ثابت نمی‌کند. رفاه، امنیت و آسایش ملت چیزی نیست که بتوان با ادعا و تبلیغ محقق کرد. رفاه و آسایش باید دیدنی و لمس‌کردنی باشد. ملت، «وظیفه» ندارد که رأی بدهد: ملت «حق»‌اش رأی دادن است و حق‌اش تغییر آن چیزی است که نمی‌خواهد. نمی‌توان به مردم گفت که شما «حق»‌تان یا «وظیفه»تان این یا آن است. ملت، بالغ‌تر از آن است که بتوان با «تشر» و با فرموده به او فهماند که چه و که هست. ملت خواهد رویید و خواهد بالید.

این است حدیث پایداری ملت ما:

چه تازیانه ها که با تو تاب عشق آزمود
چه دارها که با تو گشت سر بلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست،
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز

ما صبوریم. خردمندی ما بیشتر از کسانی است که از هول مرگِ قریب‌الوقوعی که رعشه بر اندام انسان می‌اندازد، هر سیاهی را سپید می‌نمایند و هر اهریمنی را در لباس اهورا می‌فروشند. صبر و خرد پشتوانه‌ی ماست، بر خلاف خدعه، نیرنگ و دین‌فروشی که تمامِ سرمایه‌ی بدکنشان و استخفاف‌گران است. پس‌لرزه‌های زلزله در راه است. دیدنِ شکاف و شنیدن آن بانگ مهیب، کار سختی نیست. خود را به ندیدن و نشنیدن زدن است که سخت است.

خرابِ خفت تلبیس دیو نتوان بود
بیا بیا که همان خاتم سلیمانی
روندگان طریق تو راه گم نکنند
که نورِ چشمِ امید و چراغ ایمانی

ما با ایمان‌مان زنده خواهیم ماند، ولو ایمان را به خدعه و نیرنگ بیالایند. ما با همین «دینِ حنیف» خواهیم بالید، ولو «احبار» قوم، زهر در رگ‌های دیانت محمدی تزریق کنند. ما به هیچ خدعه و نیرنگی، نه دست از ایمان‌مان می‌کشیم و نه امیدمان را می‌کُشیم. شما صدای مهیب شکستنِ عصای سلیمان را شنیدید؟

پ. ن. من همین‌جا از حضرت سلیمان به خاطر مقایسه‌ی نامربوط عذرخواهی می‌کنم؛ غرض همان داستان عصا بود که هیچ معنای الهی یا اسطوره‌ای در خود ندارد و فقط نمادی است از فروپاشی و مرگ و زوال.

ادامه‌ی مطلب…

۱۰

فحش‌خورِ ملسِ «دکتر» و جای خالی «عقل»!

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم بعضی چیزها ارزش ندارند که آدم وقتِ شریف را صرف آن کند. چیزی که می‌نویسم یا، به عبارتی، نقل می‌کنم، اصلاً تازگی ندارد. نُقل محفل خلایق است این حرف‌ها. اما تأمل‌برانگیز است، «خاصه اکنون که جهان مژده‌ی (!) خردادی داد»!

۱. در این‌جا آمده است (اصل مطلب در رجانیوز منتشر شده و گویا کتابی است برای خودش) که: «در جریان نامه دکتر به بوش رئیس جمهور آمریکا یک بار آقا مدظله العالی با رضایتمندی از این اقدام دکتر، درباره این ابتکارش پرسید. دکتر هم برای ایشان توضیح داد وقتی آقا آن سال را سال پیامبر اعظم اعلام کردند، دکتر یاد نامه‌های حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم افتاده و با خودش گفته خوب است آقا هم چنین نامه‌هایی برای سران ابرقدرت های مستکبر بنویسد. اما با ملاحظه اینکه ممکن است نامه‌ها بی‌پاسخ بماند یا پاسخ نامه‌ها اهانت آمیز باشد و شأن ولایت خدشه‌دار شود، خودش دست به نوشتن نامه زده

چند نکته در حاشیه‌ی این جمله به ذهن می‌رسد: ۱. رییس دولت نهم با رهبر کشور درباره‌ی نوشتن آن نامه مطلقاً مشورت نکرده بوده است و از همین روست که رهبر کشور از او استفسار می‌کند که این ابتکار را از کجا آوردید؟ (به عبارت دیگر چرا این کار را کردی؟). دوم این‌که ایشان نگران آبروی رهبر کشور است که مبادا کسی اسائه‌ی ادبی بکند. اما رییس جمهور که نمادِ اراده و انتخاب ملت تلقی می‌شود، آبروی‌اش چندان مهم نیست. به عبارت دیگر، چون ایشان فحش‌خورشان مَلَس است و مسأله‌ی ریاست‌جمهوری ناگهان برای‌شان شخصی شده است، اشکالی ندارد خودشان فحشی بخورند (و البته ملت هم ضمناً نواخته شوند). چرا؟ چون مصالحِ شخص ایشان و خلقیات‌شان مترادف و یکسان با آن چیزی تلقی می‌شود که برای ملّت خوب است. ایشان هم عزت و کرامتِ شخصِ خودش به عنوان یک مسلمان و هم عزت و کرامت ایرانی را وجه المصالحه‌ی ماجراجویی‌های شخصی خودش کرده است (به شهادت همین جملات). مضافاً این‌که در امری به این اهمیت و با آن همه تبعاتی که ممکن است بیافریند، خرد سیاسی حکم می‌کند آدم با بزرگان کشور مشورت کند نه این‌که سرِ خود دست به نامه‌نگاری بزند. دقت کنید که این «رضایت‌مندی» آقا نیست که در این نقل قول برجسته می‌شود، بلکه استفسار رهبر کشور است از رییس جمهور یعنی من پاک بی‌خبر بودم. و تصور بفرمایید حال سیاست‌مداری را که رهبر کشور را از چنین تصمیم‌هایی بی‌خبر نگه می‌دارد!

۲. در همان منبع آمده است: «سفر دکتر به امریکا در ماه رمضان بود. دکتر و چند نفر از وزرا و نمایندگان چون دائم السفر هستند، در طول سفر در هواپیما روزه بودند. چون زمین می چرخد و شب و روز جا به جا می شود، روزه‌شان ۲۳ ساعت طول کشید.»

باز هم از همان نکاتِ حاشیه‌ای بالا! فقیهی که به ایشان حکم می‌کند ۲۳ ساعت در شبانه‌روز، روزه‌دار باشد، چه کسی است؟ این کدام شرعی است که حکم متناسب با عقل‌اش، آن هم برای رییس جمهور که لازم است توانایی بدنی، تمرکز حواس و هوشیاری لازم را برای اخذ تصمیم‌های مهم و دیپلماتیک، آن هم در سفر به کشوری مثل آمریکا داشته باشد، این است که ۲۳ ساعت روزه بگیرد؟ یعنی مسأله فقط حکمِ شرعی محض نیست؛ مسأله جایگاه رییس جمهور و کاری هم قرار است بکند هم هست. خوب این‌ها دو چیز را احتمالاً نشان می‌دهد: (۱) یا عمق و شدت پای‌بندی ایشان با احکام دینی را نشان می‌دهد که در این صورت باید پرسید اگر ایشان در قطب زندگی کند یا شش ماه ایشان را بفرستند مأموریت و مأموریت‌ِ ایشان با ماه رمضان برخورد کند (و آن شش ماه هم شش ماهِ روز قطبی باشد)، لابد ایشان در آن ماهِ رمضان تلف می‌شوند، چون مجبور می‌شوند هر ۲۴ ساعت روز را روزه بگیرند! (فرض کنیم ایشان رییس جمهور نبود و می‌توانست یک ماه تمام برود قُطب) (۲) ایشان این حرف‌ها را برای به دست آوردن دلِ مردمِ ساده‌ و مؤمن می‌گوید که خوب معنای‌اش از روز هم روشن‌تر است! به این اضافه کنید مورد بندِ قبلی را که ایشان خودش (یا رهبر کشور) را در مقام رسول الله می‌گذارد و محتوای پیام‌اش را با پیام نبوت قیاس می‌کند و طرف‌اش را با پادشاهان هم‌عصر پیامبر! این قیاس هم البته صورتِ ظاهر و پنهانی دارد. می‌شود با این قیاس‌ها «عوام» را خام کرد که یکی پیدا شده و امروز راهِ پیامبر را می‌رود!

خوب این نمونه‌ها بی‌شمارند. یعنی واقعاً از حد احصاء خارج‌اند. در این چهار سال آن قدر از این روایاتِ سیره‌ای از «دکتر» نقل شده است که مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود. گمان هم نمی‌کنم این‌ها واقعاً دروغ باشد. اما چه راستی! به هر کدام از این‌ها که نگاه کنیم می‌بینیم جای یک چیز سخت خالی است: عقل! و این همان عقلی است که علمای شیعه این قدر بر آن انگشت گذاشته‌اند. بقیه‌ی مطالب همین سیره‌ی احمدیه را اگر بخوانید می‌بینید که چقدر جای خالی خردمندی و عقلانیت در این‌ها احساس می‌شود.

این پیش‌ در آمد را فعلاً داشته باشید. در یادداشتی دیگر خواهم نوشت که کسانی که روایات مشابهی را برای نامزدهای دیگری از قبیل آقای کروبی و آقای میرحسین موسوی نقل می‌کنند، نه تنها خدمتی به بالا رفتن ارج و قربِ این‌ها نزدِ اهل خرد نمی‌کنند، بلکه ما را نسبت به خردمندی خودشان هم به تردید می‌اندازند. قصه‌گویی و حکایت کردن کجا و خردورزی و حکمت‌گویی کجا؟ این مختصر باشد تا بعد.

۷

از آرمان تا عمل – گره ذهنی انتخاباتی

چند روز گذشته میانه‌ی کارم و دیروقت شب مشغول خواندن دیدگاه‌های مختلف درباره‌ی انتخابات ریاست جمهوری بوده‌ام. یکی از چیزهایی که در نوشته‌های دور و نزدیک فراوان دیده‌ام، فقدان امید و رمق و شور و شوق است برای «تغییر». چرا می‌گویم تغییر و نمی‌گویم حضور در انتخابات یا تصمیم گرفتن بر سر یک نامزدِ خاص؟ دلیل‌اش این است که هر فکری که از خیال بسیاری از به جان آمدگان از وضع موجود می‌گذرد، عمدتاً آرمان‌گرایانه است و حتی یک قدم کار در آن نیست!

یکی از وردهای این روزها در ادبیات مربوط به انتخابات این است که فلانی بیاید بگوید آن روزها چه می‌کرده است. این فلانی البته احمدی‌نژاد نیست. چون نیازی به هیچ روزش نیست جز همین روزهای چهار سال اخیر (و البته روزگار شهرداری‌اش). خلاصه این‌که همه سخت تمایل داریم هر کس نامزد ریاست جمهوری شد، حسابی درست و حسابی پس بدهد. یعنی تا کارنامه‌ی نامزد مربوطه را نبینیم و یک صد آفرین بزرگ کنارش نگذاریم به این سادگی‌ها نمی‌پذیریم که طرف قرار است «سیاست‌مدار» باشد نه رهبر دینی و پیشوای معنوی یا پیر و مرشد احوال باطنی آدم و ده‌ها چیز مربوط و نامربوط دیگر. این‌ها معنای‌اش این نیست که به سادگی چشم ببندیم به کسانی که پرونده‌ای تاریک و پلید دارند و دست‌شان تا مرفق به ناپاکی آلوده است و ذهن‌شان سرشار از جهالت و خرافه است. اما باید به یاد داشته باشیم که انتخابات صحنه‌ی عمل سیاسی است‌، نه صحرای محشر و جای حساب و کتاب در برابر میزان عدل الاهی.

من میانِ سیاست‌مدار آرمانی و سیاست‌مدار عملی و واقع‌گرا تفاوت می‌بینم. سیاست‌مدار آرمانی وجود خارجی ندارد و نخواهد داشت. سیاست‌مدار واقعی هم لزوماً نباید بی‌اخلاق باشد و حریص به قدرتِ محض و فاقد مسئولیت. سیاست‌مدار واقعی در ذهنِ من باید درست‌کار باشد،‌ مسئولیت‌پذیر و پاسخگو (در حدِ امکان). درست‌کار و صادق یعنی این‌که دروغ و ریا و تزویر تا نهان‌ترین خانه‌های جان‌اش رسوخ نکرده باشد. تشخیص این نکته کار زیاد سختی نیست. می‌شود نامزدهای موجود را با همین معیار سنجید.

اما یکی از واقعیت‌های دردناکی که این روزها می‌بینم این است که هنوز دوستان ما نقش انتخابات – و همان رأی ناقابل را – جدی نمی‌گیرند. اگر هم خودشان را راضی می‌کنند که رأی بدهند، به اکراه است و چِندِش که بالاخره قرار نیست چیز زیادی عوض شود و همان آش است و همان کاسه. خوب این حرف خیلی معنای عمیق‌تری دارد. وقتی می‌شنویم که رأی هم اگر بدهید که کس دیگری جای احمدی‌نژاد بیاید – حالا هر کسی باشد – وضع ما «تغییر» نخواهد کرد و در بر همان پاشنه خواهد چرخید، آیا به فکر فرو نمی‌رویم؟ راستی چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این نگاه؟ آیا این واقعیت تغییرناپذیر کشور ماست؟ من فکر می‌کنم شنیدن این جنس نظرها، بدون شک منعکس‌کننده‌ی یک چیز هست: پیروزی سیاست استخفاف! سیاست استخفاف باعث اطاعت قوم می‌شود. باعث خالی شدن دلِ مردمی می‌شود که امروز نقش رعیت را بازی می‌کنند. اما سیاست استخفاف، شوق به تغییر و امید به آینده‌ی متفاوت را هم می‌کشد. سیاست استخفاف پیروزی‌اش در گرو همان نظر بالاست که باز هم در بر همان پاشنه خواهد چرخید. انتشار این نظر و باور راسخ به آن داشتن، آینه‌ی پیروزی سیاست استخفاف است. سیاست استخفاف، مردم را مرعوب می‌کند و امید را در آن‌ها می‌کشد. زبانه کشیدن آتش امید، می‌تواند بسیاری از ناممکن‌ها را ممکن کند. نباید به موج ناامیدی به هیچ شکلی دامن زد.

این مقدمه‌ی طولانی برای این بود که بنویسم از نظر من،‌ در کشوری مثل ما – و حتی در کشورهای توسعه‌یافته‌تری از ایران – تغییر و تحول به کندی رخ می‌دهد. اتفاق‌هایی مثل انقلاب کمونیستی، انقلاب اسلامی ایران، فروپاشی شوروی سابق دیگر به این سادگی رخ نمی‌دهند. تغییرهای رادیکال، نتیجه‌اش چیزی می‌شود شبیه وضعیت امروز افغانستان و عراق: یعنی شکست پیاپی و ناکامی پیوسته‌ی کسانی که فکر می‌کردند به این شیوه می‌شود آزادی و دموکراسی را به آن کشورها برد. به نظر من یکی از اشتباهات امپراتوری آمریکا همین بود که فکر می‌کرد می‌تواند دست به تغییرات سریع و یکشبه بزند. توسعه‌ی سیاسی و فرهنگی در کشور ما زمان می‌برد. مقدمات لازم دارد. یکی از مقدمات مهم و واجب‌اش، مشارکت پیگیر، لجوجانه و سرسختانه در همین صندوق پاره‌پاره و بر سر نیزه‌ی انتخابات است. و این فقط و فقط یک قدم برای حل مسأله‌ای است که راه حلی درازمدت دارد.

با نق زدن، نشر یأس و دلسردی – که دردِ مشترکِ همه‌ی ماست – مشکل ما هرگز حل نخواهد شد. راهِ تغییرات رادیکال و خشن نیز، بیراهه‌ای است که حاصل‌اش طولانی‌تر شدن راه توسعه و «بهبود کیفیت زندگی» مردم است. راه نهادینه کردن اخلاق مدنی، از صبر، خویشتنداری، اعتدال و پرهیز از آرمان‌گرایی‌های بی‌سرانجام است. اگر قرار است تغییری رخ بدهد، باید سخت‌رو بود و شهامت روبرو شدن با دشواری‌های غیرمنتظره را هم داشت. از پا نشستن و به اکراه تن به بازی استخفاف و رعب دادن، ما را فقط عقب خواهد برد.

۱

درباره‌ی نسبت حق و مسئولیت

یادداشتی که درباره‌ی سخنان رییس دولت نهم در ژنو (و حرف‌های قبلی دیگرش) نوشته بودم  (+) گویا برای عده‌ای اسباب سوء تفاهم شده است. بی‌پرده توضیح می‌دهم:
آقای احمدی‌نژاد مثل هر انسان دیگری که صاحب شأن و کرامت انسانی است، حتی اگر رییس جمهور ایران هم نبود، «حق مسلم»اش این است که بتواند آزادانه و بدون ترس از آزار و تعقیب «حرف»‌اش را بزند و «عقیده»اش را بیان کند. این حق آقای احمدی‌نژاد مستقل و فارغ از این است که من فکر می‌کنم او آدم خوبی هست یا نه. اما نمی‌توان از منبر «آزادی بیان» سخنانی گفت که در رفتار، گفتار و کردارِ خودِ ما هیچ نشانی از پای‌بندی به آن‌ها نیست.

این‌که اعتراض کنیم آزادی بیان فقط ابزاری شده است در دست غربی‌ها برای حمله به عقاید مسلمانان، اعتراض به جایی است. آزادی بیان حقی است که هر انسان فارغ از کیش و آیین‌اش باید داشته باشد. اما قیدهای‌اش این‌هاست: ۱. آزادی بیان بی حد و حصر نیست و استثنا بردار است؛ ۲. بیان وقتی از حد عقیده‌ی محض عبور کند و مدلول‌های عملی داشته باشد، تکلیف‌آور هم هست و باید نشانی از مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی در قایل سخن هم دید.

خلاصه‌ی سخن بنده این بود که آری، اسراییل رژیمی است که مرتب حقوق بشر را نقض می‌کند و نمونه‌ی عینی تبعیض‌نژادی است؛ ولی این حرف زیبنده‌ی دهان کسی که خودش مرتکب این کارها نشده باشد. این سخنان شایسته‌ی کسی است که نشانی از عمل هم در او باشد. نمی‌توان از ادبیات و زبان علی ابن ابی‌طالب استفاده کرد ولی عمل و کرداری شبیه به معاویه و خوارج داشت. ما فقط تشنه‌ی شنیدن «حرف»های (ظاهراً) خوب نباید باشیم. نشانه و علامت حرف و سخنِ خوب آتشین بودن و شهرآشوب بودن نیست. می‌شود به ظلم اسراییل اعتراض کرد، اما جوری اعتراض کرد که نهایت کار اسراییل محکوم شود و دست‌اش خالی باشد؛ نه این‌که انتقاد ما از اسراییل نتیجه‌اش بشود مظلوم‌نمایی اسراییل و امتیاز گرفتن پی در پی. این یعنی نقض غرض آشکار. ما فقط سخن نمی‌گوییم برای تشفی خاطر و جنجال درست کردن. انسان مسئولیت‌پذیر سخن‌اش را می‌سنجد و تعهد به لوازم سخن‌اش دارد. به قول مسعود بهنود، ایشان در ژنو صحبت می‌کند که سودش را در ایران ببرد. ایشان در کلمبیا خودش را رسوای خاص و عام می‌کند که با نعل وارونه زدن و تبلیغات دروغین در ایران، قضایا را معکوس جلوه دهد. مشکل این‌هاست، نه این که ما احمدی‌نژاد را دوست داریم یا دوست نداریم.

پس، در زمینه‌ی آزادی سخن گفتن، این دیگر مسأله‌ی «حق شهروندی» آقای احمدی‌نژاد نیست. احمدی‌نژاد نمادی است از یکی از ساختارهای قدرت. طبیعی است که باید حساسیت ما به کسی که ابزارها و امکانات‌اش با شهروندان عادی فرق دارد، بیشتر باشد. نباید مرتکب این مغالطه شد که نمی‌توان گفت چون ما از آقای احمدی‌نژاد خوش‌مان نمی‌آید، او حق ندارد حرف‌اش را بزند. بنای استدلال من در اعتراض به سخنان آقای احمدی‌نژاد این نبود که من او را خوش نمی‌دارم. هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. عوامانه سخن گفتن، یعنی خالی کردن سخن از ظرایف و دقایق جایگاه و مقام، به بهانه‌ی نفس یک سخن. اشکال احمدی‌نژاد سخن‌ناشناسی و موقع‌ناشناسی است، نه استفاده از حقوق انسانی‌اش.

۶

از سر نو: شنیدید چی گفت؟ حرف بدی نزده!

آن سؤال و جواب بالا، همان چیزی است که از روزهای پیش از ریاست جمهوری احمدی‌نژاد درباره‌ی حرف‌های‌اش شنیده می‌شود. حرف‌های «خوب» احمدی‌نژاد چی‌ست؟ عدالت‌گستری، توزیع ثروت، از میان بردن فساد مالی، زنده کردن ارزش‌ها، بازگشت به اصول انقلاب ایران، مبارزه به اسراییل و دفاع از حقوق ملت فلسطین و الخ. این‌ها که چیزهای بدی نیست، هست؟ (فرض کنیم استثنائاً همه‌ی گروه‌های مخالفِ انقلاب اسلامی، با ما موافق هستند). پس چرا باید این اندازه از رییس دولتِ نهم ناراضی بود؟ چرا باید مدام از سخنرانی‌های او و بندبازی‌های‌اش عرق شرم بر پیشانی‌مان بنشیند؟ کجای حرف‌اش بد است؟

حدود یک سال پیش، مطلبی نوشته بودم با عنوان «آمریکا،‌ دشمنِ شماره‌ی یک ملت ایران». مطلب کمی احساسی و عاطفی است، اما من به مغز حرفی که در آن نوشته زده‌ام، هنوز باور دارم. در خلال این مطلب، از نانسی پلوسی، نقل کرده بودم که گفته است ما آمریکایی‌ها دیگر صلاحیت اخلاقی حرف زدن از حقوق بشر را از دست داده‌ایم. خوب، معضل امروز ما هم همین است. صرفِ دفاع کردن از ملت فلسطین (در مورد احمدی‌نژاد، به عبارتِ دقیق‌تر، «اسراییل‌ستیزی»)، قیام برای عدالت، مبارزه با نابرابری‌ها، ریشه‌کن کردن فسادِ مالی و رانت‌های دولتی، چیز بدی نیست. اما همه‌ی این‌ها بسته به این است که چه کسی، در کجا و چگونه (و با چه ادبیات و زبانی) این‌ها را طرح کند (و البته به آن‌ها عمل هم بکند!). این‌جا دیگر منطق «به گوینده نگاه نکن، به آن‌چه گفته است نگاه کن» جواب نمی‌دهد. گاهی اوقات، گوینده‌ی شریف‌ترین معانی، ممکن است آن‌ها را از عرش به فرش بکشد و چنان‌ آن‌ها را لوث کند که دیگر کسی جرأت نکند گردِ این مضامین بگردد. معنای حرف من روشن است: ارزش‌ها را باید از دست احمدی‌نژاد نجات داد و گرنه روزی خواهد رسید (و طلیعه‌ی این روز از هم‌اکنون دمیده است) که ارزش‌ها، ضد ارزش می‌شوند و دیگر کسی فرق خوب و بد را نخواهد دانست.

مهم‌ترین وسیله‌ای که احمدی‌نژاد توانست بخشی از دانشگاهیان ما را چهار سال پیش با آن خام کند، دقیقاً همین بود: سخن گفتن از حرف‌هایی خوب و شعارهای مهم. صرفِ گفتن حرف‌های خوب، کفایت نمی‌کند. «جمالِ شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال / هزار نکته در این کار و بارِ دل‌داری‌ است». گمان می‌کنم بعد از چهار سال باید به این درجه از حساسیت، عقلانیت و سنجیدگی رسیده باشیم که هوشمندانه تشخیص بدهیم که حتی حرف صواب را هم از هر دهان و زبانی به آسانی نپذیریم. یکی از بحران‌های مهم لیدرشیپ در روزگار معاصر ما، «مسئول نبودن» و «اخلاقی نبودن» رهبران است. یکی از نمونه‌های برجسته‌ی رهبران غیرمسئول و غیراخلاقی جورج بوش پسر بود (غیر اخلاقی معنای‌اش منحرف و فاسد و چه و چه نیست؛ بعضی اوقات انسان‌های غیر اخلاقی، خیلی هم متعبد به «اخلاقیات» هستند و بعضی‌هاشان هم حسابی سجاده آب می‌کشند). رهبران سیاسی وقتی فاقد مسئولیت و التزام به اخلاق مدنی باشند، هر اندازه که شعارهای خوب بدهند، سخن‌شان مسموع خردمندان نخواهد بود. نباید خامِ حرف و شعار شد و به آسانی در صف لفاظان ایستاد.

صفحه ها ... 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد