۰

این بهشت اجباری نیست!

دوستی در پای یکی دو مطلبِ پیشین درباره‌ی پخش موسیقی صفحه نظری داده بود که بارها درباره‌ی آن توضیح داده‌ام. وبلاگ ملکوت، چیزی نیست که تمام آدمیان اجبار داشته باشند که بیایند اینجا. اگر کسی از پخش موسیقی اتوماتیک صفحه دلخور است، می‌تواند صدای بلندگوهایش را ببندد یا همان اول خاموشش کند. اینجا اگر هم مائده‌ی بهشتی داشته باشد، با اکراه به کامِ کسی نمی‌رود. به گمان من این اعمال سلیقه روی سلیقه‌ی صاحب وبلاگ است که در صفحه‌اش چه کار بکند و چه کار نکند. مسأله یک اختلاف سلیقه‌ی ساده است و برای من عجیب است که بعضی تا این حد دوست دارند سلیقه‌ی خودشان را اگر نه بر سلیقه‌ی سایر خوانندگان، حداقل بر سلیقه‌ی نویسنده‌ی وبلاگ تحمیل کنند. انگار کامپیوتر این دوستان از همان روز اول ناگزیر با یک بلندگو ساخته شده است که اصلاً نمی‌توان صدای آن را بست! هر چه بیشتر فکر می‌کنم نمی‌فهمم یعنی چه که: «بهتر نیست که انتخاب پخش و یا عدم پخش آهنگ متن سایت را به بازدید کنندگان واگذار کنی. حتی مائده بهشتی وقتی بزور شد لطف خود را از دست میدهد.»! اینجا به روی عمومِ آدمیان باز است و وقتی هم کسی به اینجا آمد، پای کسی را نمی‌بندند و دستش را به زنجیر نمی‌کنند. هر که ناراضی است، کافی است صفحه را با یک کلیک ساده ببندد! «محتاجِ جنگ نیست، برادر! نمی‌کنم!»

۱

با ذره تا بی‌نهایتِ مهر

پیشترها از دوست نازنینی یاد کرده بودم که سال‌ها سابقه‌ی الفت و دوستی با او دارم و اگر نگویم تمامی، حداقل بزرگترین بخش خاطرات دوران دانشجویی ریاضی‌ام را با او و از او دارم. مجید میرزاوزیری که اکنون استاد دانشکده‌ی ریاضی دانشگاه فردوسی است، کسی بود که بیشترینه‌ی اوقات غربتم را، که گویی برای من حکم مقدری شده است، سپری می‌کردم. آنها که روزی در آن ایام دانشجوی دانشکده‌ی علوم بوده‌اند قطعاً مرا و او را با هم بسیار به یاد دارند. از آن ایام برای من تنها همین مانده است که هر از چند گاهی، با تلفن احوالی از او و کیمیا و کامیار بپرسم. خاطرم هست که زمانی که مشهد را به قصد هجرت به سوی تهران ترک گفتم، کامیار در همان ایام به دنیا آمد. مجید درست در همان زمانی که داشت پدر می‌شد، مشغول نوشتن کتابی بود که مبادی اساسی علم ریاضی را به زبانی داستانی و بی‌تکلف‌های مغلقِِ عملی بازگو کند تا شاید گوهر شریفِ ریاضی را به این حیلت به جوانانی که ذهنی وقاد و تحلیلی دارند عرضه کند و در جانشان بنشاند. در همان روزگاری که رخت به تهران کشیده بودم و کامیار به دنیا آمده بود، این کتاب به پایان آمد و به مشقت‌هایی که خود داستانی جداگانه دارد ناشری را در تهران به سفارش یکی از دوستان یافتم تا به هزینه‌ی مجید کتاب را چاپ کند. این شد که «با ذره تا بی‌نهایت مهر» لباس طبع پوشید.

ادامه‌ی مطلب…

۳

عشق‌های آکواریومی

نویسنده‌ی اشارت اخیراً مطلبی را نوشته بود که گوشه‌ای از آن به عشق باز می‌گشت. این تصور چه بسا میان بسیاری از ایرانیان ما و شرقیان خیلی رایج باشد که عشق را تنها باید از دور نگاه کرد و معشوق را فقط تماشا کرد مبادا حرمت و قداستش شکسته شود و یکسره این حکایت که:
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
یعنی که:
مجالِ من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
اذعان دارم که راه یافتن در بادیه‌ی عاشقی کاری بسیار دشوار است، اما این را هرگز نمی‌پذیرم که تحت لوای حفظ قداست و صیانت از پاکبازی عاشقانه یکسره خود را از عالم تن جدا کنیم. محکم‌ترین مبنای مدعای من برای این سخن این است که ما همگی انسانیم. این سخن در صورتی درست است که مدعی شویم یکی از ما انسان‌ها، یا گروهی از آنها یعنی معشوقان، اصلاً برتر از آدمیان نشسته‌اند که به وضوح ادعای گزافی است. سخن من نقدِ آموزه‌های سنتی ادبیات ایران نیست. حرف من این است که آن سخنان اگر چه در تلطیف و تعلیم بسیاری از نکات گرانسنگ معرفتی نقشی عمیق داشته‌ است، باری آنها هم مقید به زمان هستند و صبغه‌ی تاریخیت به خود می‌گیرند. چنین عشق‌های مجردی تنها به کارِ داستان‌ها می‌آید و قصه‌ی رنج‌هاست و البته نمونه‌های مشهود و عملیِ آن نیز در جهانِ ما فراوان رخ می‌دهد البته بیشتر در جهانِ شرق نه در غرب.

ادامه‌ی مطلب…

۲

اشاره‌ی لازم

آن عزیزانی که در این صفحات تردد می‌کنند، قطعاً آگاه‌اند که مدتی پیش نام وبلاگ چای تلخ را به «مختصر» تغییر دادیم از آن رو که گویا پیشتر وبلاگی به این نام موجود بود. ماه‌منیر هم پیشتر از این در وبلاگش یادآوری کرده بود این نکته را. تفألی به دیوان حضرت حافظ زده بودند و این نام را از این بیت برگزیده بودند که:
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
کسانی که به این صفحه لینک داده‌اند، نام صفحه را بهتر است اصلاح کنند.
تکمله برای اربابِ حلقه: از آنجا که قبله‌ی عالم دلمشغولی زیاد دارد و روزی نمی‌گذرد که حادثه‌ای و واقعه‌ای اسبابِ پریشانیِ خاطر سلطان نباشد، مجال رسیدگی به اوضاع ملک فراهم نیست. اقتضائاً واجب می‌افتد که ساکنین بارگاه مقدسه اهتمامِ بلیغ ورزند و در فراگیریِ پاره‌ای از نکات و فنونِ ترتیب صفحات کوشش نمایند. مزید توضیح ذات مقدس همایونی یادآور می‌شوند که بر صدر صفحه‌ی ویرایشگر مووبل تایپ، گزینه‌ی راهنمایی هست به نامِ «کمک!» (Help). خدایتان اجر و عزت دهاد اگر هر پرسشی که دارید از همانجا استفسار کنید! باری در پاره‌ای نقاط این صفحه نیز در کنار برخی موارد علامت سؤال کوچکی نیز هست که باز هم توضیحات لازم را برای روشنیِ خاطرِ ساکنان درگاه عرضه می‌دارد. تنها تذکری که واجب است این که آنجا که مطلبی را در نمی‌یابید بالاخص اگر در کشف رموزِ غریبه‌ی صفحات قالب‌ها (Templates) فرومی‌مانید، بر سلطان منت گذارده و در آن وادی‌ها شیطنت نورزید! تنها به چیزی دست درازی کنید که مطمئن هستید نکاتش را خوب فراگرفته‌اید. تا آنجا که مخبران درگاه اخبار موثق به سمعِ مبارک رسانیده‌اند، در هر دیاری (اعنی برلین، وین و پراگ) حداقل یکی از ساکنانِ درگاه هست که جزییاتی ظریف را در برخی موارد می‌داند. به سمع رضا بشنوید این را که هم شما را برکت دارد و هم سلطان را خاصیت: به خویشتن زحمت اندکی پرسش از یکدیگر بدهید!

۱

از پیامبر عاشق!

این روزها کار زیاد دارم و اتفاقاً دست و دلم هم به هیچ یک از کارهای خودم نمی‌رود چه برسد به اینکه بخواهم به احوالِ ملکوت رسیدگی کنم که قاعدتاً کارِ حاشیه‌ای من باید باشد. باری دانیال که لطفش همیشه شامل حالِ من بوده است، زحمت سامان دادن برخی از این صفحات را کشیده است. تنها فهرست وار نام اینها را می‌آورم. اولی تماماً کار دانیال است و در بقیه زحمت لوگوها را او کشیده است:
چرخ و فلک
خیال تشنه
عطر یاس
اشارت (که تازگی به این وادی رسیده است!)

۲

مرکز خراسانِ بزرگ؟

از این رستوران پاکستانی نوشته بودم و اینکه یاد بیرجند افتاده بودم. ولیعهد بارگاه به آن زبانِ فخیمِ پر اشارت که من دانم و او، سؤال‌ها پرسیده بود آن چنانی! تنها همین را بگویم که اولین بار که به آن رستوران رفتم بدون هیچ‌گونه سابقه‌ی ذهنی یاد بیرجند افتادم. با اینکه تبار و خویشاوندانم همگی از دیار قهستان‌اند، سال‌هاست که بیرجند را ندیده‌ام. شاید آخرین باری که در بیرجند بودم حدود هفت سال پیش بوده باشد. خاطرم نمی‌آید که دقیقاً کی، ولی آخرین سفرم به بیرجند سفری بسیار کوتاه بود که برای مشاهده‌ی خورشید گرفتگی با گروهی از دوستان از مشهد به آنجا رفتیم و آن هم شاید یک روز بیشتر به طول نینجامید. از آنجا تنها مشتی یاد و خاطره برایم مانده است. همین و بس. عمری اگر باشد حتماً باز سر از بیرجند در می‌آورم . . .
هر سرِ موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست
اما گفتی کی شهرها به هم می‌چسبند و همه یک نام پیدا می‌کنند؟ همین حالا من شهری دارم تنها به یک نام و در آن کسی را نمی‌درند و نمی‌خورند. شهرِ من، شهرِ عشق است:
در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
ابروی او گره نشد گر چه که دید صد جفا
اینجا هر که اهلِ مهر است و آشنا به وفا، از ماست و خویشاوندِ ما. «در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس». اینجا، جای خودفروشان مزور و اهل سالوس نیست. اینجا باید ظاهر و باطنت یکی باشد. چنان باشی که اگر دیدی کسی را به دوزخ می‌فرستند، چندانِ غرقِ مهر باشی که خود به جایِ او راهی دوزخ شوی که حیف است . . . سوختن حیف است.

۲

به یادِ یار و دیار . . .

هوای لندن باز خنک شده است، آن قدر که اگر لباس گرم نپوشی باید دندان‌هایت از سرما به هم بخورد (حداقل منِ سرمایی این‌گونه‌ام)! غروب یکی دو ساعتی رفتم چرتی بزنم و وقتی از خواب بیدار شدم دیگر هوا تاریک شده بود. لباس پوشیدم بروم بیرون برای شام. وقتی که از پله‌های خوابگاه پایین می‌رفتم ناگهان دلم عجیب هوای وطن کرد. دلم پر زد برای اینکه الآن که می‌روم بیرون صدای اذان از گلدسته‌ای، جایی فضا را پر کند. من از کی صدای طنین اذان را نشنیده‌ام؟ راهم را کج کردم به سمتِ رستورانی پاکستانی که حوالیِ یوستون است. این رستوران فضای جالبی دارد. از هر سمتِ دیوار تابلویی آویزان است که آیاتی از قرآن را به خطِ خوش نوشته است. دکوراسیون داخل رستوران جوری است که تصور می‌کنم الآن ناگهان سر از بیرجند در آورده‌ام وسطِ یک ظهرِ داغ تابستان! آن قدر این فضا برایم صمیمی و آرام است که هوس می‌کنم ساعت‌ها فقط اینجا بنشینم و فکر کنم. انگار نه انگار که اینجا لندن است . . . یاد وطن می‌افتم.

۰

اندر حکایت پرده‌نشینان

گفته بودم که در دیار ملکوت، هنوز گروهی هستند که پرده‌نشین‌اند و مجال ظهور نیافته‌اند. گروهی مرتب در کار نوشتن بوده‌اند و گروهی دیگر هنوز تنها صفحه‌ای به نامشان است. باری عجالتاً حضورِ یکی را آشکار می‌کنم که با تازگی به این سرزمین اسباب‌کشی کرده است:
ساغر ارغوان
ساغر، حکایت درازی دارد. روزی اگر عمری باقی بود، قصه‌ای خواهم نوشت از ماجرای او. خودش هنوز در کارِ سامان شکل و شمایل صفحه است. باری نوشته‌هایش هست از ماه‌ها پیش. بروید سری بزنید.

۲

مسأله هویت و ماجرای حلقه‌ی ملکوت

دیر زمانی است که رمق نوشتن ندارم. خیلی وقت است که در خودم غروب کرده‌ام: غروبی در غربتِ غرب. ستاره‌ی شرق هم دمیدن نیاغازیده است. در میان این همه سرگردانی گاه‌گاهی قلم‌اندازی روان می‌شود تا گمانِ بقا را به خودم القا کنم. هر روز می‌گویم که:
شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم
ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود!
باری بهانه‌ی این نوشته یادداشتی بود که دوستی پای مطلب کاتب کتابچه نوشته بود و جویای اسم و رسمِ او شده بود. هنوز برای من عجیب است که چرا عده‌ای در وبلاگ خواهان ردیابی هویت افرادند. آنها که با حلقه‌ی ملکوت آشنایند، با اندک پیگیری و کنجکاوی می‌توانند اسامی واقعی تعدادی از نویسندگان ثابت حلقه و البته صاحب ارضِ ملکوت را دریابند. اصلاً کارِ دشواری نیست. به گمانِ من اصلاً مهم نیست که بفهمیم چه کسی دارد از کجا می‌نویسد، مگر اینکه ماهیت کار امنیتی یا سیاسی باشد که حداقل در کارِ نویسندگان اصلی حلقه نیست. از طرفی، زمانی که تصمیم گرفتم مجال و فضایی برای سایر دوستانم در این حلقه فراهم باشد تا ما فی‌الضمیرشان را مرتب بر پهنه‌ی اینترنت ارایه کنند، نکته‌ای را که از همان اول در خاطر داشتم این بود که هیچ ضرورتی ندارد که کسانی که در این وادی با من همقدم و هم‌قلم می‌شوند مانند من بیندیشند یا موضع‌گیری‌های فرهنگی، سیاسی یا اجتماعی مشابهی داشته باشند. به اعتقاد من، قلم، قلم را تصفیه می‌کند. من از قلم نمی‌هراسم. از نیرنگ و ریا بیزارم. از برادرکشی متنفرم. از بی‌وفایی و ناجوانمردی گریزانم، به هر نام و در هر جامه‌ای که باشد. گاهی اوقات، تمام این جفاها در کسوتِ دین و فرهنگ، یا عشق و معرفت بر ما می‌رود. من جویای صدق و صفا و یکرنگی بودم و هستم. تا به امروز آنچه از دوستانم در این حلقه دیده‌ام همین بوده است و بس.

ادامه‌ی مطلب…

۲

چقدر گفتم ویسکی نخور!

چارلز برانسون، بازیگر بد هیبت سینما، در گذشت. من نفهمیدم این آدم آلزایمر گرفته بود یا به ذات‌الریه مرد. هر چه بود من همیشه به او می‌گفتم که این قدر ویسکی نخورد. خورد و این بلا سرش آمد!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد