۳

اندر حکايت ملاحده رحمهم الله

در بابِ استفسار (يا شايد هم زبان‌آوری) ظهيرالملکوت که در اربابِ اين مکتب يا جامعه‌ی لندنيه‌ی ما طعنه‌ها زده است آن‌چنانی، البته که خسروِ عالم نکاتی را بايد ولو به اشارت بگويد. ظهيرالملکوتِ ما را حکايتی بس شگرف است در خلاف قاعده گفتن و انديشيدن و کردن! نخست اينکه رعايای درگاه را نرسد که در امورِ حکمت‌مدار قبله‌ی عالم تعيين شرط کنند. ديگر اينکه مگر ظهيرالملکوت که خود ايام شباب را به کسب علم می‌گذراند، رسمی بی‌رسم و شيوه‌ای مذموم پيشه کرده است؟ قبله‌ی عالم در روايت و گزارش سيرِ آفاق تنها اين حکايت را گفته است که نقل وقايع اتفاقيه برای ساکنان درگاه تنها از جهت مزيد اطلاع باشد که بدانند قبله‌ی عالم چقدر گرفتارند. حاشا که از بابِ نخوت و تفرعن باشد اين اطلاع‌رسانی. باری، ظهيرالملکوت ما بر بامِ عالم نشسته است و بوقی در دست گرفته است و صبح و شام صدايش در اطراف گيتی می‌پيچد (انصافاً هم خوش صداست). مگر ما بر بوق‌چی بودنِ او خرده گرفته‌ايم که او بر دانشجو بودنِ ما عيب می‌گيرد؟ ديگر اينکه کجا ما در هر بابی چشم بسته نظرافشانی کرديم؟ اگر بر ظهيرالملکوت خرده می‌گيريم در پاره‌ای امور، تنها از باب اختلاف منظر است و فقط سخن همايونی نيست. از عقلای عالم بسيارند کسان که چون ما می‌انديشند. مگر هر چه استاد و دانشگاه در عالم است، تنها همان‌هاست که او می‌شناسد و بدان‌ها ارادت می‌ورزد؟ ديگر اينکه ما آنجا که سخن از مباحثات عقليه می‌گوييم هم نثرمان عوض می‌شود و هم مشی‌مان. شما سراغ داريد که قبله‌ی عالم در کسوتِ علم، از زبانِ خاقانی بهره جسته باشد؟! ظهيرالملکوت جان! می‌دانم که دلت از دست قبله‌ی عالم خون است. اين که صفرايت می‌جنبد هم بی‌جهت نيست. قبله‌ی عالم که قرار نيست مانند بقيه در اين پهنه‌ی وبلاگيه ظهور و حضور داشته باشد. ذات همايونی شيوه‌ی خود را دارد. شما هم بگوييد که لکم دينکم ولی دين! باری آخرين سخن در خصوص ملاحده است. ملاحده در ديار ما، قرن‌ها مطعون بوده‌اند و عوام کالانعام هم سخنان سخيف در قدح ايشان بسيار بر زبان رانده‌اند. حکايت ملاحده­ی خود را باری رها کنيم که ملاحده‌ی غربيه را بايد دريافت. مگر بر اينها چه حرجی است؟ قبله‌ی عالم کارِ خود را می‌کند اما عنانِ خود را به دستِ کسی نمی‌سپارد. ظهير جان! تو که می‌دانی قبله‌ی عالم اهل سياست و غضب‌ورزيدن بر رعايای ملک نيست. پس چرا از لطف و رأفتِ همايونی سوءاستفاده می‌کنی؟ باقی حکايت‌ها باشد تا مجالی فراهم آيد.
توشيح همايونی،
قبله‌ی عالم گرفتار!

۳

حديث غيبت

معلوم است که سرم خيلی شلوغ است! اين همه سمينار و درس و کلاس با اين برنامه‌ی سنگين مجالی برای کارِ ديگر نمی‌گذارد. آدم فقط آش و لاش به خانه می‌رسد و تا خودش را جمع و جور کند دوباره صبح شده است و روز از نو روزی از نو! تازه کلاسم با ديويد چندلر تمام شده است و بايد بروم جزوه‌های درس جان کين را از منشی‌اش بگيرم برای جلسه‌ی آينده. بعد هم از اين ساختمان به آن ساختمان پی کارهای اداری و نامه امضا کردن‌ها.
باری آمدم همين يک نکته را بگويم برای لندن نشينان و آنها که بی‌خبرند. فردا شب دکتر سروش در دانشگاه ما سخنرانی دارد. عنوان سخنرانی «دين و قدرت» است. محل برگزاری هم همان مکان پيشين است يعنی ساختمان اصلی ريجنت استريت و نزديکترين ايستگاه قطار، ايستگاه آکسفورد سرکس است. سخنرانی ساعت هفت شروع می‌شود. همين ديگر. بروم که خيلی کار دارم.

۵

يک يادداشت و يک تقاضا

پس از مدت نسبتاً درازی داشتم زيراکس پريده رنگ و ناقصی از مقاله‌ای را می‌خواندم نوشته‌ی دکتر رضا ثقفی در مجله‌ی کلک. اين مقاله در شماره دی و بهمن ۱۳۷۳ چاپ شده است (شماره‌های ۵۹-۵۸) در صفحات۲۲۱ تا ۲۴۳. ثقفی در اين نوشتار به نقد کتابی می‌پردازد به نام «نگاهی نو به سفرنامه ناصر خسرو» نوشته‌ی فردی به نام فيروز منصوری. اين کتاب را شرکت انتشارات چاپخش در تهران در سال ۱۳۷۲ چاپ کرده است. خلاصه کنم که مدعای فيروز منصوری در اين کتاب اين است که سفرنامه ناصر خسرو جعلی است. يعنی نويسنده‌ی آن ناصر خسروی شاعر و حکيم نيست. بنا به ادعای او سفرنامه را انگليسی‌ها جعل کرده‌اند تا برای آقاخان که امام اسماعيليان است آبرو و عزتی بتراشند و بگويند خلفای فاطمی حاکمان بسيار شريفی بوده‌اند و قس عليهذا. بر همين منوال، با تفکری مبتنی بر توهم توطئه و با استدلالاتی سست و سخيف سعی در طردِ شخصيت نويسنده‌ی سفرنامه دارد و او را ناصر خسرويی مجعول می‌داند و ناصر خسروی شاعر را تقديس می‌کند (انگار ناصر خسرو در ديوانش از اسماعيلی بودن خود و خلفای فاطمی هرگز نامی نبرده است!). البته پريشانی ساختار و نوشتارِ کتاب فيروز منصوری در حدی است که هر انسان سليم‌النفسی را به حيرت وا می‌دارد. دکتر ثقفی با اين وجود پاره‌هايی از اين کتاب را به دقت نقل و نقد کرده است و سستی و بی‌اساس بودن مدعيات منصوری را به خوبی آشکار کرده است.

ادامه‌ی مطلب…

۱

اختلاف منظرها

داشتم بايگانی مناقشات قلمی‌ ارباب حلقه را در موضوعاتِ مختلف مرور می‌کردم که بيشتر البته ميان من و کاتب کتابچه و صاحب سيبستان در گرفته بود از آن رو که در آن روزگار، عرصه‌ی ملکوت جولانگاه عملی ما سه نفر بود. رسيدم به مطلب «جواد طباطبايی و پرسش‌های تازه» و مطالب پس و پيش آن و ايضاً يادداشت‌های طرفين مباحثات برای يکديگر. جمله‌ی کوتاهی ديدم از مهدی سيبستانی که بسيار در جانم خوش نشست. شايد اگر همگی ما در گفت‌وگو و استدلال اين ادب مباحثه را رعايت کنيم، مقصودمان را بسيار واضح‌تر بيان کرده باشيم و از دامن زدن به هيجانات بيهوده پرهيز شده باشد. اين جمله‌ی کوتاه اين است: «آنچه تو رد می‌کنی همان نيست که من اثبات می‌کنم». گاهی اوقات ما اصرار داريم به طرف مقابل به زور بگوييم آنچه تو می‌گويی همان است که من دارم تبيين می‌کنم. ياد بعضی از محافظه‌کاران وطنی می‌افتم که وقتی از آزادی سخن می‌گويند، سريعاً برچسب می­زنند که به طرف مقابل می‌گويند آزادی از نظر شما يعنی بی‌بند و باری جنسی! ايضاً در بابِ پاره‌ای از سخنانِ ديگر.

۴

ملکوت سکوت

نگفتم اورنگ‌ها به هيچ کس وفا نمی‌کنند؟ ذات همايونی امروز در اين نزول بی‌امان رحمت الهی، وقتی خيابان‌های لندن را به ياد روزهای بارانی باغات قلهک و شميران طی می‌کردند در انديشه فرو رفته بودند که سکوت با ملکوت هم قافيه است! خدم و حشم درگاه انگار روزه‌ی سکوت گرفته‌اند که سر از رأی خاقانی بر می‌تابند. نازک‌الملکوت که مستشاری مؤتمن است برای ايام پريشانیِ خاطر قبله‌ی عالم، اشارتی پربها و وزين کرده بود تا در صفحاتِ ملکِ ملکوت، حجره‌ای بنا کنيم «دبيره» نام. باشد که ساکنان درگاه، اگر هم ميل در پرده ماندن دارند، باری شمه‌ای از احوالات و سوانح قلبی و قبلی خود را در بارگاه خلدآشيان ما هويدا کنند تا صادر و وارد وقتی به تفحص اين زوايا می‌آيند سرگشته نباشد که اين پهنه اقطاع کيست و قبله‌ی عالم عطف نظر به سوی کدامين اهل قلم داشته است که تشريفِ سکونت در اين وادی را به او داده است!

ادامه‌ی مطلب…

۱

دموکراسی‌های خشن

هنوز يک ساعت نشده است که اولين جلسه کلاس با جان کين را تمام کرديم. بحث مفصل و پرمغزی داشت درباره‌ی خشونت، دموکراسی و خاستگاه‌های نظری اينها. اين جان کين آدم نابغه‌ای است با دانش فوق‌العاده وسيع و جامع. يد طولايی هم در سخنوری دارد و کلمات مانند موم در دستان او غلت می‌خورند. امشب دوباره سه ساعت با او کلاس دارم و هنوز بايد پی ساير کارهای دانشگاه بدوم. هنوز ناهار هم نخورده‌ام. هميشه اين يک کار را دير انجام داده‌ام.
بيرون دارد باد می‌آيد. هوای من هم عجيب طوفانی است. ناخدای اين کشتی هم مست است! اين همه دلشوره؟ اين همه پريشانی؟ آن هم الآن؟ حسابش را بکنيد ميان يک طوفان سهمگين دستخوش هجومِ خيالات و دستبرد غصه بشوی. آن وقتی بايد اين کشتی طوفان زده را هم به ساحل برسانی. تازه درس هم بايد بخوانی! زنده بودن خيلی سخت است. مردن آسان‌تر است، اما انگار من محکومم به تمامی اعمال شاقه! خيلی سخت‌تر اين است که زنده باشی، عاشق باشی و عاشق هم بمانی. حکايت وفا و حديث راستی هم که قصه‌ای تازه نيست:
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت / عشقش به روی دل درِ معنی فراز کرد
اين باد هم دارد مدام تندتر می‌شود. ابرها ابرو گره کرده‌اند و عبوسانه چهره‌ی خورشيد را لکه دار می‌کنند. آخر تو کجايی؟

۳

در امتداد روشنفکری

در راستای بحث پيشين، جمشيد نکاتی تازه نوشته است (در مطلب «جدال خانگی») که به اعتقادِ من هنوز محل خدشه دارد و تعابير نارسايی در آن هست. در بابِ اينکه روشنفکری بدان مفهوم که جمشيد آن را می‌فهمد و آنچه آن طايفه از آن اراده می‌کنند مبتنی بر اومانيسم است، سخنی ندارم و با او هم‌سخن هستم. باری آنچه را که در يادداشت پيشين فراموش کردم متذکر شوم اين است که ما جدال بر سر انتخاب کلمات نداريم. اگر گروهی از روشنفکر چيزی می‌فهمند و گروهی چيزِ ديگر نکته‌ی ظريفی است. اما اين موضوع را نمی‌توان مثلاً با فهم‌های متفاوت از دموکراسی قياس کرد. اگر مدعی باشيم که مفهومی به نام روشنفکری در ايران پيش از در آمدن اومانيسم وجود نداشته است و پدر روشنفکری اومانيسم است، طبعاً مرادِ من از روشنفکری دينی اين نيست و حتی دکتر سروش هم گمان نمی‌کنم چنين ادعايی داشته باشد. تمام سخن من در نوشته‌ی پيشين اين است که نمی‌توان يک دين‌ورز را از منزلت عقلانيت معزول کرد و مدعی شد که در دين خردورزی راهی ندارد تنها به سائقه‌ی اينکه در دين برای خرد مرزی معين شده است. ارباب اديان، از هر طيفی که باشند، قطعاً برای عقلانيت مرزی قائل‌اند و عقل را رها و بی‌مهار نمی‌دانند و اگر هم از عقلی برتر سخن می‌گويند عقلی است که نهايتاً مؤيد دين و وحی است.

ادامه‌ی مطلب…

۰

امتناع روشنفکری دينی يا احتجاج؟

نويسند‌ه‌ی نکته در ذيل مطلب پيشين در باب روشنفکری دينی مطالبی را نوشته است که نخست عين سخنان او را گزارش می‌کنم و سپس نکات خود را بدان می‌افزايم:
«وقتي از امتناع روشنفکری دينی سخن گفته می شود، مراد و منظور ضديت با دين نيست و کسی هم گمان نمی برد که از دين لاجرم و تنها، “سياهی و تباهی و استبداد و ستم” می تراود. در روشنفکری، گام نخست و پايه‌ی اول، انديشيدن بر اساس خرد بشری و دوری گزيدن از داده های پيشينی و رها کردن پيش داوری هايی است که در اينجا فی المثل، ريشه و خاستگاه ربانی و الهی و… خلاصه غير موضوعه دارند. اين سخن، دلالتی بر نخوت روشنفکران ندارد. دو منظر گوناگون به جهان و دو شيوه‌ی کاملا متفاوت برای درک جهان و زيستن هستند. آلودن اين مباحث به سنجه های اخلاقی يا بسط تجربه های محدود شخصی به يک روش و سيستم ، در اين ميان چندان جايی ندارد. ضمن آنکه نسبت دين و خرد، در معنايی، رابطه ای عام تر از مقوله “روشنفکری و روشنفکری دينی” دارد و بايد بين اين دو نيز تفاوت ها را دريافت.
در باب نقد روشنفکری دينی و شکست تجربه اين مقوله در ايران هم، تنها رامين جهانبگلو سخن نگفته است. و او هم قول مشهوری را بازگفته که البته ابدا، محدود به ايران و اسلام نيست. يادت باشد همين دو سه ماه پيش، لينک گفت و گوی جواد طباطبايی با روزنامه همشهری، در همين مورد، در بسياری از وبلاگ های مقيم ملکوت داده شده بود»

ادامه‌ی مطلب…

۳

مربع‌‌های مدور و روشنفکران پرنخوت

داشتم گفت‌وگوی سروش را می‌خواندم با ياس نو. سروش بدون آن که نامی از کسی ببرد، سخن رامين جهانبگلو را نقل کرده بود و عين اين سخنان را خودم همين جا از دهانش شنيده‌ام که می‌گفت: «روشنفکری دينی مثل مربع مدور است». با آن نگاهی که جهانبگلو به روشنفکری دارد، از همان ابتدا در تعريف روشنفکری ضديت با دين مندرج است و اينکه از دين لاجرم سياهی و تباهی و استبداد و ستم زاييده می‌شود. سروش مثال خوبی را آورده بود که اگر در تعريف انسان بودن سفيد پوست بودن را درج کنيم، ديگر هيچ سياه‌پوستی انسان نخواهد بود. با اين حساب اين احتجاج کماکان ادامه خواهد داشت. باری اين ماجرا همواره از دغدغه‌های ذهنی من بوده است که نسبت ميان خرد و دين و عقلانيت و وحی را چگونه می‌توان تبيين کرد. در اين ميان، البته با ديدگاه‌هايی که بوی عناد و کينه از آنها بر می‌خيزد ميانه‌ی خوشی ندارم. طرفه اين است که برخی از به اصطلاح روشنفکران ما تا از دانش مغرب زمين انباشته می‌شوند، مثل گاو نه من شير، تبديل می‌شوند به ماشين‌های طرد و نفی و تحقير. تا جايی که عاقبت بايد به جايی رسيد که ديگر يکسره بيگانه بود و از خويشی ما تنها نامی بر جای ماند که:
باده می‌گيری ز جام ديگران / جام هم گيری به وام از ديگران!

۱

طلای سرخ و يادِ يار و دياران

امشب با ميزرا مهدی خان سيبستانی و نويسنده‌ی سمرقند به تماشای فيلم طلای سرخ جعفر پناهی رفتيم. فيلمنامه را کيارستمی نوشته بود. بارها گفته‌ام که اهل نقد و تحليل فيلم نيستم. من فقط می‌توانم بگويم که از فيلمی خوشم آمده است يا نه. همين. و اين فيلم را بسيار دوست داشتم. هر بار که اينجا فيلمی می‌بينم که صحنه‌هايی از ايران و تهران دارد، داغم تازه می‌شود. هر خيابان و بزرگراهی برايم خاطره‌ها دارد و حکايت‌ها. آن چهار سال آخر، سال‌هايی بود که رها بودم و خيابانی در تهران نبود که گذارم به آن نيفتاده باشد. وجب به وجبِ آن شهر برايم ياد است و روايت. حتی مشهد که زادگاهِ من است اين مايه به قبلم نزديک نيست.
فيلم اما قصه‌ی رنج و عسرت قومِ ايرانی است و جفايی که سال‌هاست بر آنها می‌رود. داستان اسارت جوانِ وطن است که گرفتار عقده‌های عقيدتی و بازيچه‌ی جنگ قدرت شده‌اند. مجالی باشد از اين خاطرات جگرسوز مشتی خواهم نوشت. خواهم نوشت از آن همه آرزو که به چنگ باد سپردند و آن‌ همه اميد که دستخوش طوفان گشتند. خيال گريستن رهايم نمی‌کند. اشک‌هايم خشکيدند در اين غربت غربت و در آن عسرتِ شرق. آن يکی به عزم ربودن خرد بود و اين يکی در کار دستبرد به عاطفه. ما شده‌ايم قوم در به دری که به هر کجا رفتيم رهزنی در کمين غارت بود. يکی متاع ايمان را چپاول می‌کرد در وطن و يکی سرمايه‌ی عشق را در جلای وطن. پريشانم می‌کند اين بی‌رسمی‌ها و بی‌دردی‌ها.
چون بگذرم از اين ره، با پای شکسته؟
چون ناله کند اين نی با نای شکسته؟
من يوسفِ راهِ توام، افتاده با چاه توام!
ارزان مفروشم!
پيش تو خموشم اگر، چون باده‌ی کهنه دگر
افتاده ز جوشم!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد