۱

اختلاف منظرها

داشتم بايگانی مناقشات قلمی‌ ارباب حلقه را در موضوعاتِ مختلف مرور می‌کردم که بيشتر البته ميان من و کاتب کتابچه و صاحب سيبستان در گرفته بود از آن رو که در آن روزگار، عرصه‌ی ملکوت جولانگاه عملی ما سه نفر بود. رسيدم به مطلب «جواد طباطبايی و پرسش‌های تازه» و مطالب پس و پيش آن و ايضاً يادداشت‌های طرفين مباحثات برای يکديگر. جمله‌ی کوتاهی ديدم از مهدی سيبستانی که بسيار در جانم خوش نشست. شايد اگر همگی ما در گفت‌وگو و استدلال اين ادب مباحثه را رعايت کنيم، مقصودمان را بسيار واضح‌تر بيان کرده باشيم و از دامن زدن به هيجانات بيهوده پرهيز شده باشد. اين جمله‌ی کوتاه اين است: «آنچه تو رد می‌کنی همان نيست که من اثبات می‌کنم». گاهی اوقات ما اصرار داريم به طرف مقابل به زور بگوييم آنچه تو می‌گويی همان است که من دارم تبيين می‌کنم. ياد بعضی از محافظه‌کاران وطنی می‌افتم که وقتی از آزادی سخن می‌گويند، سريعاً برچسب می­زنند که به طرف مقابل می‌گويند آزادی از نظر شما يعنی بی‌بند و باری جنسی! ايضاً در بابِ پاره‌ای از سخنانِ ديگر.

۴

ملکوت سکوت

نگفتم اورنگ‌ها به هيچ کس وفا نمی‌کنند؟ ذات همايونی امروز در اين نزول بی‌امان رحمت الهی، وقتی خيابان‌های لندن را به ياد روزهای بارانی باغات قلهک و شميران طی می‌کردند در انديشه فرو رفته بودند که سکوت با ملکوت هم قافيه است! خدم و حشم درگاه انگار روزه‌ی سکوت گرفته‌اند که سر از رأی خاقانی بر می‌تابند. نازک‌الملکوت که مستشاری مؤتمن است برای ايام پريشانیِ خاطر قبله‌ی عالم، اشارتی پربها و وزين کرده بود تا در صفحاتِ ملکِ ملکوت، حجره‌ای بنا کنيم «دبيره» نام. باشد که ساکنان درگاه، اگر هم ميل در پرده ماندن دارند، باری شمه‌ای از احوالات و سوانح قلبی و قبلی خود را در بارگاه خلدآشيان ما هويدا کنند تا صادر و وارد وقتی به تفحص اين زوايا می‌آيند سرگشته نباشد که اين پهنه اقطاع کيست و قبله‌ی عالم عطف نظر به سوی کدامين اهل قلم داشته است که تشريفِ سکونت در اين وادی را به او داده است!

ادامه‌ی مطلب…

۱

دموکراسی‌های خشن

هنوز يک ساعت نشده است که اولين جلسه کلاس با جان کين را تمام کرديم. بحث مفصل و پرمغزی داشت درباره‌ی خشونت، دموکراسی و خاستگاه‌های نظری اينها. اين جان کين آدم نابغه‌ای است با دانش فوق‌العاده وسيع و جامع. يد طولايی هم در سخنوری دارد و کلمات مانند موم در دستان او غلت می‌خورند. امشب دوباره سه ساعت با او کلاس دارم و هنوز بايد پی ساير کارهای دانشگاه بدوم. هنوز ناهار هم نخورده‌ام. هميشه اين يک کار را دير انجام داده‌ام.
بيرون دارد باد می‌آيد. هوای من هم عجيب طوفانی است. ناخدای اين کشتی هم مست است! اين همه دلشوره؟ اين همه پريشانی؟ آن هم الآن؟ حسابش را بکنيد ميان يک طوفان سهمگين دستخوش هجومِ خيالات و دستبرد غصه بشوی. آن وقتی بايد اين کشتی طوفان زده را هم به ساحل برسانی. تازه درس هم بايد بخوانی! زنده بودن خيلی سخت است. مردن آسان‌تر است، اما انگار من محکومم به تمامی اعمال شاقه! خيلی سخت‌تر اين است که زنده باشی، عاشق باشی و عاشق هم بمانی. حکايت وفا و حديث راستی هم که قصه‌ای تازه نيست:
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت / عشقش به روی دل درِ معنی فراز کرد
اين باد هم دارد مدام تندتر می‌شود. ابرها ابرو گره کرده‌اند و عبوسانه چهره‌ی خورشيد را لکه دار می‌کنند. آخر تو کجايی؟

۳

در امتداد روشنفکری

در راستای بحث پيشين، جمشيد نکاتی تازه نوشته است (در مطلب «جدال خانگی») که به اعتقادِ من هنوز محل خدشه دارد و تعابير نارسايی در آن هست. در بابِ اينکه روشنفکری بدان مفهوم که جمشيد آن را می‌فهمد و آنچه آن طايفه از آن اراده می‌کنند مبتنی بر اومانيسم است، سخنی ندارم و با او هم‌سخن هستم. باری آنچه را که در يادداشت پيشين فراموش کردم متذکر شوم اين است که ما جدال بر سر انتخاب کلمات نداريم. اگر گروهی از روشنفکر چيزی می‌فهمند و گروهی چيزِ ديگر نکته‌ی ظريفی است. اما اين موضوع را نمی‌توان مثلاً با فهم‌های متفاوت از دموکراسی قياس کرد. اگر مدعی باشيم که مفهومی به نام روشنفکری در ايران پيش از در آمدن اومانيسم وجود نداشته است و پدر روشنفکری اومانيسم است، طبعاً مرادِ من از روشنفکری دينی اين نيست و حتی دکتر سروش هم گمان نمی‌کنم چنين ادعايی داشته باشد. تمام سخن من در نوشته‌ی پيشين اين است که نمی‌توان يک دين‌ورز را از منزلت عقلانيت معزول کرد و مدعی شد که در دين خردورزی راهی ندارد تنها به سائقه‌ی اينکه در دين برای خرد مرزی معين شده است. ارباب اديان، از هر طيفی که باشند، قطعاً برای عقلانيت مرزی قائل‌اند و عقل را رها و بی‌مهار نمی‌دانند و اگر هم از عقلی برتر سخن می‌گويند عقلی است که نهايتاً مؤيد دين و وحی است.

ادامه‌ی مطلب…

۰

امتناع روشنفکری دينی يا احتجاج؟

نويسند‌ه‌ی نکته در ذيل مطلب پيشين در باب روشنفکری دينی مطالبی را نوشته است که نخست عين سخنان او را گزارش می‌کنم و سپس نکات خود را بدان می‌افزايم:
«وقتي از امتناع روشنفکری دينی سخن گفته می شود، مراد و منظور ضديت با دين نيست و کسی هم گمان نمی برد که از دين لاجرم و تنها، “سياهی و تباهی و استبداد و ستم” می تراود. در روشنفکری، گام نخست و پايه‌ی اول، انديشيدن بر اساس خرد بشری و دوری گزيدن از داده های پيشينی و رها کردن پيش داوری هايی است که در اينجا فی المثل، ريشه و خاستگاه ربانی و الهی و… خلاصه غير موضوعه دارند. اين سخن، دلالتی بر نخوت روشنفکران ندارد. دو منظر گوناگون به جهان و دو شيوه‌ی کاملا متفاوت برای درک جهان و زيستن هستند. آلودن اين مباحث به سنجه های اخلاقی يا بسط تجربه های محدود شخصی به يک روش و سيستم ، در اين ميان چندان جايی ندارد. ضمن آنکه نسبت دين و خرد، در معنايی، رابطه ای عام تر از مقوله “روشنفکری و روشنفکری دينی” دارد و بايد بين اين دو نيز تفاوت ها را دريافت.
در باب نقد روشنفکری دينی و شکست تجربه اين مقوله در ايران هم، تنها رامين جهانبگلو سخن نگفته است. و او هم قول مشهوری را بازگفته که البته ابدا، محدود به ايران و اسلام نيست. يادت باشد همين دو سه ماه پيش، لينک گفت و گوی جواد طباطبايی با روزنامه همشهری، در همين مورد، در بسياری از وبلاگ های مقيم ملکوت داده شده بود»

ادامه‌ی مطلب…

۳

مربع‌‌های مدور و روشنفکران پرنخوت

داشتم گفت‌وگوی سروش را می‌خواندم با ياس نو. سروش بدون آن که نامی از کسی ببرد، سخن رامين جهانبگلو را نقل کرده بود و عين اين سخنان را خودم همين جا از دهانش شنيده‌ام که می‌گفت: «روشنفکری دينی مثل مربع مدور است». با آن نگاهی که جهانبگلو به روشنفکری دارد، از همان ابتدا در تعريف روشنفکری ضديت با دين مندرج است و اينکه از دين لاجرم سياهی و تباهی و استبداد و ستم زاييده می‌شود. سروش مثال خوبی را آورده بود که اگر در تعريف انسان بودن سفيد پوست بودن را درج کنيم، ديگر هيچ سياه‌پوستی انسان نخواهد بود. با اين حساب اين احتجاج کماکان ادامه خواهد داشت. باری اين ماجرا همواره از دغدغه‌های ذهنی من بوده است که نسبت ميان خرد و دين و عقلانيت و وحی را چگونه می‌توان تبيين کرد. در اين ميان، البته با ديدگاه‌هايی که بوی عناد و کينه از آنها بر می‌خيزد ميانه‌ی خوشی ندارم. طرفه اين است که برخی از به اصطلاح روشنفکران ما تا از دانش مغرب زمين انباشته می‌شوند، مثل گاو نه من شير، تبديل می‌شوند به ماشين‌های طرد و نفی و تحقير. تا جايی که عاقبت بايد به جايی رسيد که ديگر يکسره بيگانه بود و از خويشی ما تنها نامی بر جای ماند که:
باده می‌گيری ز جام ديگران / جام هم گيری به وام از ديگران!

۱

طلای سرخ و يادِ يار و دياران

امشب با ميزرا مهدی خان سيبستانی و نويسنده‌ی سمرقند به تماشای فيلم طلای سرخ جعفر پناهی رفتيم. فيلمنامه را کيارستمی نوشته بود. بارها گفته‌ام که اهل نقد و تحليل فيلم نيستم. من فقط می‌توانم بگويم که از فيلمی خوشم آمده است يا نه. همين. و اين فيلم را بسيار دوست داشتم. هر بار که اينجا فيلمی می‌بينم که صحنه‌هايی از ايران و تهران دارد، داغم تازه می‌شود. هر خيابان و بزرگراهی برايم خاطره‌ها دارد و حکايت‌ها. آن چهار سال آخر، سال‌هايی بود که رها بودم و خيابانی در تهران نبود که گذارم به آن نيفتاده باشد. وجب به وجبِ آن شهر برايم ياد است و روايت. حتی مشهد که زادگاهِ من است اين مايه به قبلم نزديک نيست.
فيلم اما قصه‌ی رنج و عسرت قومِ ايرانی است و جفايی که سال‌هاست بر آنها می‌رود. داستان اسارت جوانِ وطن است که گرفتار عقده‌های عقيدتی و بازيچه‌ی جنگ قدرت شده‌اند. مجالی باشد از اين خاطرات جگرسوز مشتی خواهم نوشت. خواهم نوشت از آن همه آرزو که به چنگ باد سپردند و آن‌ همه اميد که دستخوش طوفان گشتند. خيال گريستن رهايم نمی‌کند. اشک‌هايم خشکيدند در اين غربت غربت و در آن عسرتِ شرق. آن يکی به عزم ربودن خرد بود و اين يکی در کار دستبرد به عاطفه. ما شده‌ايم قوم در به دری که به هر کجا رفتيم رهزنی در کمين غارت بود. يکی متاع ايمان را چپاول می‌کرد در وطن و يکی سرمايه‌ی عشق را در جلای وطن. پريشانم می‌کند اين بی‌رسمی‌ها و بی‌دردی‌ها.
چون بگذرم از اين ره، با پای شکسته؟
چون ناله کند اين نی با نای شکسته؟
من يوسفِ راهِ توام، افتاده با چاه توام!
ارزان مفروشم!
پيش تو خموشم اگر، چون باده‌ی کهنه دگر
افتاده ز جوشم!

۷

عجيب واقعه‌ای و غريب حادثه‌ای

امروز را هم تقريباً تمام وقت صرف دانشگاه کردم. امور ثبت نام و معارفه و انتخاب واحد را پشت سر گذاشتيم. خوشبختانه امروز جان کين را هم ديدم و گپ مختصری درباره‌ی دموکراسی و اسلام با هم زديم که گمان می‌کنم بنای بحث‌های آتی ما خواهد شد. همين اول کار، يعنی دوشنبه‌ی آتی، دو کلاس سنگين با جان کين داريم که اولين جلسه‌ی دانشگاه در ترم جديد است: «دولت، سياست و خشونت» و «سياست، قدرت و رسانه‌ها». جان کين نگران بود که اگر تعداد دانشجويان درس «اسلام و دموکراسی» به حد نصاب نرسد، ممکن است درسی که عبدالوهاب الافندی، استاد هاروارد تدريس می‌کند برگزار نشود. اين درسی است که افندی و دکتر علی پايا به طور مشترک تدريس خواهند کرد. تنها دانشجويان اين کلاس من هستم و يک دانشجوی پاکستانی‌الاصل انگليسی که بسيار پسر تيزهوش و فهميده‌ای و البته يک دختر مه‌روی آلمانی! نمی‌دانم او از کجای اين درس خوشش آمده است!!

ادامه‌ی مطلب…

۳

نيمروزی با سروش

روز پر مشغله‌ای بود امروز. صبح را با شتاب بايد به امور ثبت نام ترم آينده و کارهای دانشگاه می‌پرداختم و پس از آن بايد دکتر سروش را می‌ديدم که برای ديداری با اربابِ انديشه و قلم بايد او را راهنما می‌شدم. باری شتابناک محل قرارمان را پس از طولانی‌تر شدن کار دانشگاه تغيير دادم که به موقع به موعد برسيم. جلساتِ اين سو و آن سو و افراد مختلف چندان مجالی فراهم نمی‌کرد تا در خلوت به گفت‌وگويی بنشينيم. القصه، ملاقات‌های پی در پی را که پسِ پشت نهاديم، ما بوديم و سخن‌های خويش و حديث شوق و داستانِ مهر. پيشتر از اين به کرات اين را نوشته‌ام و آنها که مرا می‌شناسند می‌دانند که به دلايل زيادی «مهری ويژه به عبدالکريم سروش» دارم که البته پاره‌ای از اينها شخصی است و خاص عالمِ خلوتِ من است نه جلوتِ عالميان.

ادامه‌ی مطلب…

۵

باز هم از دانيال

دانيال به گردن حلقه‌ی ملکوت زياد حق دارد. انواع و اقسام کارهايی که برای اين مجموعه و برای من کرده است شمردنی نيست. باری اين همه لطفِ او برای من مايه‌ی دردسر شده است. تا لوگوی صفحه‌ی يکی درست می‌شود، يک نفرِ ديگر زبان به شکايت باز می‌کند که چرا لوگویِ من نشد؟ شما را به خدا احوال قبله‌ی عالم را درک کنيد و معضلاتِ دانيال را! مگر کارخانه‌ی ماست بندی است آخر؟! اين همه تعجيل يعنی چه؟ صبر کنيد. بگذاريد اين ميوه‌ها برسند. غرغر هم نکنيد. به جای اخم کردن برويد در صفحه‌تان مطلب بنويسيد. قبله‌ی عالم از فردا اسيرِ دانشگاه است. آن قدر وقت ندارد که به همه‌ی امور ارض مقدسه رسيدگی کند. ناسلامتی درگاهِ ما کلی خدم و حشم دارد و يک مويز است و هزار تا قلندر! نمی‌دانم اين وليعهد ما دارد چه کار می‌کند. تازه ديروز از نظربازی‌های ايتاليا برگشته و هنوز در حال و هوای قر و غمزه‌ی مادر ترزا دارد سير می‌کنند. وليعهد جان! بيا بيرون! بيا به عالمِ خودمان! تمام شد آن سفر! بيدار شو. مملکت ملکوت از دست رفت! محروسه معظمه شد محبوسه مزلزله! مسئوليت‌های ولايتعهدی را از ياد بردی به همين زودی؟ فکری بکن تو را به خدا! فقط سيگار نکش!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد