۰

رسیدن به خیر! از بس

رسیدن به خیر!
از بس دیروز حالم خراب بود یادم رفت بگم که بالاخره پسرِ امین و آزاده توی خاک شیطان بزرگ متولد شد. آریان از طرفِ خودش و بابا و مامانش گفته بود: «به خدا سلام!». این حضرت آقا قرار بود روز اول عید به دنیا بیاد مث باباش که ظاهراً مث اینکه از جنگ خوشش نیومده بود ماجرا را به تأخیر انداخته بود!! این حضرت آقا ۲۳ مارس به دنیا اومده که می‌شه سوم فروردین فکر کنم. باشد تا در تاریخ ثبت گردد!!!

۰

* * * باری

* * *
باری که حملش ناید ز گردون / جز ما ضعیفان حامل ندارد
چون ما نباشیم مجنون که لیلی / غیر از دلِ ما محمل ندارد

۰

مسافرِ مُلک از جبروت تا

مسافرِ مُلک
از جبروت تا ملکوت؛ از ملکوت تا هبوطِ عالمِ مُلک. حالا دوباره این دایره، این قوس داره از اون ور تکرار می‌شه. وادیِ ملکوت، وادی ایمن، کوهِ طور، شعله‌ی سخنگو! همه‌ی اینا بدون تو چیزی نیست؛ هیچ نیست:
نه در این عالمِ دنیا که در آن عالم عقبا
همچنان بر سرِ آنم که وفادارِ تو باشم
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گلِ من باشی و من خارِ تو باشم
گذر از دستِ رقیبان نتوان کرد به کویت
مگر آن وقت که در سایه و زنهارِ تو باشم
خاک بادا تنِ سعدی که تو او را نپسندی
که نشاید که تو فخرِ من و من عارِ تو باشم

۰

جنگِ ناگزیر؟ با توجه به

جنگِ ناگزیر؟
با توجه به مخالفت‌های فراوونی که در سراسر جهان نسبت به این جنگ شده، فقط می‌خوام بگم که این جنگ اجتناب ناپذیر بود. شاید خودِ آمریکا و انگلیس بوده باشن که صدامو به اینجا رسوندن ولی آیا راه دیگه‌ای هم برای حذف صدام وجود داشت؟ به هر دلیلی مردم عراق تا حالا نتونستن از شر این دیکتاتور خلاص بشن و طبعاً راه حل بد از بدتر رو انتخاب می‌کنن. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست! حالا اگه سیاستمدارای کشور ما هم اونقدر ابلهی بکنن و مردم رو بالکل از خودشون مأیوس کنن، آیا راه چاره‌ای غیر از زور برای برچیدن بساط استبداد می‌مونه؟ جنگ چیز پلیدیه ولی بعضی وقتا ناگزیره!
پی‌نوشت
بابا همه می‌دونن اینا پی منافعشون دارن جنگ راه می‌ندازن. شما چرا همش اون طرف قضیه رو می‌بینین. من هم می‌گم بوش و بلر و بقیه کخ، اخ، بد! ولی ملت عراق تا کی باید این اژدها رو تحمل کنن؟ کی باید خلاصشون کنه از آخر؟ بحثا رو با هم قاطی نکنین. مقصودِ من این نیست که بوش یا بلر آزادی‌گستر و عدالت دوستن یا اینکه جنگ طلب نیستن. بحث یه چیز دیگه‌اس. به نظرِ شما، یه ملت ستم‌کشیده که هر کی از راه رسیده سوار گرده‌شون شده، چه جوری باید به آزادی برسن؟ من نمی‌گم راهش دخالت یه مشت قلدره. شاید راه‌های دیگه هم وجود داشته باشه. حالا شماها چرا داغ کردین؟ 🙂 البته زیاد عجیب نبود! به قول اون دوست عزیزم: «هر دم از این باغ بری می‌رسد». چه کنیم دیگه! ما اینیم!

۰

میرِ نوروزی! شما فکرشو بکنین

میرِ نوروزی!
شما فکرشو بکنین که اگه بخواد یه چند روزی یکی توی مملکت ما بشه میرنوروزی . مثلاً آقای خامنه‌ای چند روز فقط جاشو بده به یه آدم معمولی چی می‌شه؟!

۰

ربطِ دوست داشتن و ازدواج!

ربطِ دوست داشتن و ازدواج!
خوب طبیعیه که چند تا حالت بیشتر وجود نداره: آدم یا عاشق کسی هست و همسرش نیست. یا همسرش هست و عاشقش نیست. یا هم همسرشه و هم عاشقشه یا نه همسرشه نه عاشقشه! اگه حالت دیگه‌ای هم هست به من بگین! من فکر می‌کنم منطقاً هیچ ربط درونی، ماهوی و ارگانیک بین ازدواج و دوست داشتن وجود نداره. ممکنه کسایی باشن (که زیاد هم هستن) ازدواج کرده باشن و عاشق هم بوده باشن. بر عکسش هم زیاده. یعنی طرف عشقش با ازدواج تموم شده! قبلش کلی هارت و پورت و من آنم که رستم بود پهلوان. تا خرِ طرف از پل می‌گذره، همه چیز تمومه! اما این که بعضیا (بعضی از فمینیستا) می‌خوان از زیر «یوغِ ازدواج» در بیان و آزادی پایمال شده‌شونو پس از طی سالیان و قرون دراز استیفا کنن، به نظر من از اون حرفایی که باید توی بازارِ مکاره تبلیغات غرب پیداش کرد! فراموش نکنیم که یه طایفه‌ای از مردا هم هستن که می‌خوان از یوغ زندگی خانوادگی خلاص بشن و راحت لذتشونو ببرن. این طرف قضیه هم هست. اما هر چی بیشتر فکر می‌کنم ربطِ منطقی بین ازدواج و مرگِ عشق نمی‌بینم. شاید به لحاظ تاریخی، خیلی شواهد زیادی داشته باشیم، چون عموماً جوامع بشری مردسالار بودن. ولی عقلاً آیا می‌شه این نتیجه رو گرفت؟
حسابشو بکنین که واقعاً اگه دنیا اونقدر خر تو خر باشه و امور عالم تحقق ناپذیر، وضع دنیا چی می‌شه. ارزش و حقیقت دیگه چه معنایی داره؟ به نظر شما اگه توی این مثال ساده (می‌شه مثالای دیگه‌ای هم راجع به ارزشای دیگه‌ای غیرِ عشق زد)، اصلاً عشقِ مبتنی بر ازدواج تحقق‌ناپذیر و ممتنع باشه، به نظر شما چرا باید مردا و زنای کره زمین رو به هرزگی و روسبی‌گری نیارن؟ مگه زندگی رو ساختن واسه‌ی رنج مطلق؟ امروز داشتم وبلاگِ عرایض رو می‌دیدم. اون هم یه چیز مشابهی رو نوشته بود. ایده‌ی نوشتن این مطلب از اونجا به ذهنم اومد.
شما این مطلب دیگه رو هم که شاید قبلاً یه اشاره‌ای بهش کرده باشم از مجله سیاه و سپید ببینین: اندوه زن بودن. فضای کلی مطلب آیدا آریان دقیقاً احوال کسی است که از جنگ میاد. هر چه به سرش اومده ظلمه و تضییعِ حقوق. به هر دلیلی با چهره‌ی دیگه‌ای از مرد و مردانگی مواجه نشده (درست آن سوی دیوار تصورات مشابهی از زنان در ذهن مردان موجوده؛ واقع بین باشیم!). یه مثال دیگه بزنم که مشابه ژنریک همین ماجراست. تئوری‌های بن‌لادن درباره‌ی اسلام! اگه کسی با نوعِ دیگری از اسلام مواجه نشده باشه و همه‌ی عمرش اسلام رو ایدئولوژیک دیده و شنیده باشه، چرا باید بگه اسلامی هم وجود داره که اهل صلح، مدارا، نفیِ خشونت، اخلاق، معرفت و پاکی باشه؟ این مثالو راجع به هر چیزی می‌شه زد. سعدی شعری داره که می‌گه:
ندیدستی که گاوی در علفزار / بیالاید همه گاوانِ ده را
چو از قومی یکی بی‌دانشی کرد / نه کِه را منزل ماند نه مِِه را!
ولی آیا اخلاقاً درسته که خطای یه نفر یا یه جمع رو به پای نوع نوشت؟ اگر مثلاً در ایران روسبی زیاد باشه، آیا باید بگیم همه‌ی زنا روسبی‌ان؟ چیزی که می‌خوام بگم اینه که توی غالبِ اینجور بحثا چیزی که هیچ وقت در نظر گرفته نمی‌شه مبنای منطقیِ صحیحه و چیزی که موج می‌زنه غلیان عواطف و احساساته. یه زمانی مینا یه چیزی رو از غاده السمان برام فرستاده بود که من هم جوابی براش نوشتم که هر دوی اینا روی وبلاگم هست(در بند کردنِ رنگین کمان). اون هم مسأله مشابهی رو مطرح می‌کرد که عشق برای زن، دام بود؛ ابزار تصاحب شدن بود. بهانه‌ای بود برای تهی‌کردن زن از وجود و هستی‌اش. بیاین منصف باشیم. ما همه‌مون از زن گرفته تا مرد، انسانیم و اختیاری هم در زن یا مرد زاده شدنمون نداشتیم. اگه توی روزگار ما اخلاق و حس مسئولیت جمعی داشتن کمرنگ شده، اگه شأن بشریتِ ما داره لگدمال می‌شه اون هم به بهانه‌های دلفریبِ بشردوستی و مدرنیته، آیا تقصیر کیه این همه بیداد؟ باز حرف اقبال یادم میاد که گفت:
از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ
عقل تا بال گشودست گرفتارتر است
عجب آن نیست که اعجازِ مسیحا داری
عجب آن است که بیمارِ تو بیمارتر است!

۰

حدیث دوست حدیثِ دوست نگویم

حدیث دوست
حدیثِ دوست نگویم مگر به حضرتِ دوست
که آشنا سخنِ آَشنا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن محبوب
که حقِ صحبت و مهر و وفا نگه دارد

۰

سارا درویش امروز یه لینک

سارا درویش
امروز یه لینک تازه گذاشتم به وبلاگ سارا درویش، نی‌زن بر دروازه‌های سپیده‌دم، و مطلبی (در واقع یکی از شعراشو) اینجا نقل می‌کنم:
«لبانت ذوب می‌شوند در نرمای تنم
منافذ تشنه‌ی پوستم ترک می‌خورد زیر سکوت حجم تو
نجوای نام تو که فرو می‌ریزاند دیوارهای درونی‌ام را
تکانه‌های رخوت در رسیدگی سینه‌ام می‌لرزد
در به کدامین نور می‌خواهی برگشودن که من در روشنای وضوح تو اوج می‌گیرم.
تکرار نبض زمین در تلاقی تپش لذت.
هنگام که گداخته‌ی زبانت را می‌گردانی در تولد یک بوسه
و اشتعال انگشتان من که مردانگی شانه‌هات را هل می‌دهد تا گم شویم در پیچش یگانگی
عطر سرشار من! صادقانه‌ی مهرت را به تمامی می‌نوشم.»
شعر قشنگیه (خیلی هم سکسیه؛ از حق نگذریم!!). رگه‌های ذهن و زبان فروغ و سهراب توی سطر سطرش اما موج می‌زنه. بعضی وقتا که می‌خوام شعرای پُر ایرادِ خودمو وزن کنم، احساس می‌کنم یه حس بیان رو کم دارم. اما هر چقدر هم که نقد و جراحی کنم، شعرِ من نمی‌تونه و شاید هم نباید به این سطح و این اندازه برسه. اصلاً این موازین و این تجلی‌های احساس یا برای من اینجوری وجود نداره، یا نمی‌خوام وجود داشته باشه و اگر هم هست، پرده‌نشین است و مستور! یعنی من این تموجات ضمیرمو، این حرم‌نشینان نهانخانه‌ی دل رو به این سادگی، «آن سوی هفت پرده به بازار» نمی‌کشم! از این که بگذریم به نظر من، سوای تأثیر مشهودِ فروغ و سهراب، زبان قوی و رسایی داره این شعر.
حالا که به اینجا رسیدیم خوبه یه اشاره‌ای هم به شاملو بکنم. از روز تولدم تا چند ماه پیش، شاملو خیلی دمخور و دمسازِ ذهنِ من بود، ولی یه مدتیه که دیگه رغبتی به اینا احساس نمی‌کنم و گرمایی ازشون نمی‌گیرم. دیروز داشتم مقدمه‌ای را که شاملو بر تصحیح حافظ نوشته می‌خوندم که سوای بعضی حرفای متینی که توش هست، کاملاً نشون دهنده‌ی یه تهی‌دستی‌های و خلأهایی است که شاملو گرفتارشه. (به یه تعبیری فروغ هم همین مشکلو داره به نظرِ من). شما بیایید رویکردهای آدمای مختلفو مث خانلری، زرین‌کوب؛ غلامحسین یوسفی، عبدالکریم سروش و حتی یکی مث مطهری رو به حافظ ببینین. ماجرا اینه که من اون استحکام، متانت و فضل و دانشی رو که در تحلیل یکی مث سروش می‌بینم به هیچ وجه در حرفای شاملو درباره‌ی حافظ ندیدم (شاید یه دلیلش این باشه که من به سروش ارادت دارم و این باعث داوری جانبدارانه‌ی من بشه. شاید!). اما، راجع به شاملو، و اینکه اصولاً آدمی بود شاکی و معترض، باید مفصلتر صحبت کرد و حق صحبت رو هم ادا کرد. کسی نمی‌تونه نقش تأثیرگذار شاملو رو در شعر و ادبیات امروز ایران انکار کنه، ولی بعضی وقتا یاد اخوان می‌افتم که برگشته بود بهش گفته بود: «آخه مطرح شدن به چه قیمتی؟!». شاملو این عادت رو داشت. این سخن رو باید از نزدیکانش شنید که روایت‌های موثقی از بعضیاشون دارم. شفیعی کدکنی، اخوان، سایه، پرویز مشکاتیان و سایرین دمخور و دمساز نزدیک شاملو بودن و خوب می‌شناختنش. یه چیزایی رو من از پرویز شنیدم. توی نشست و برخاست‌ها و محافلمون با پرویز و سایر اهل ادب هم گاهی این مسایل مطرح می‌شد که فعلاً جای نقلش نیست. به هر تقدیر، خلاصه‌ی کلامم اینه که درسته که رهایی شعر ما و این قسم شعرا از تیغ سانسور چیز مبارکیه، ولی یادمون نره که هر شعری یه مخاطبی داره و هر کسی دنبال چیزی در شعر می‌گرده. همه که پی این نیستن که بشریتشون رو به رخ بکشن یا بی‌پروا و بی‌محابا خصوصی‌ترین ابعاد حیاتشونو تصویر کنن. در این مورد هنوز می‌خوام یه چیزایی بگم که موکول می‌کنمش به بعد. فعلاً می‌خوام برم سینما با رضوان.

۰

روز واقعه داشتم به این

روز واقعه
داشتم به این تعبیری فکر می‌کردم که حافظ توی اشعارش به کار برده درباره‌ی مرگ: «روز واقعه». حافظ فقط سه تا بیت داره که این تعبیر توش به کار رفته:
به خاک‌پای تو ای سروِ نازپرورِ من / که «روزِ واقعه» پا وامگیرم از سرِ خاک
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی / که «روزِ واقعه» پیش نگارِ خود باشم
به «روزِ واقعه» تابوتِ ما ز سرو کنید / که می‌رویم به داغِ بلند بالایی
الآن داشتم برای حضرتِ دوست توضیح می‌دادم که دو تا مفهوم توی هر سه تا بیت تکرار می‌شه: یکی مرگه و یکی حضور معشوق و غمِ عشق. عاشق، به تیر عشق کشته می‌شه و تازه وقت وفاتش هم با معشوقه (یا حداقل دلش می‌خواد پیش اون باشه یا اون بالا سرش باشه!) و هنگام رستاخیز هم با اوست: المرء یُحشَرُ مع من احب (نه پنج روزه‌ی عمر است عشق روی تو ما را / وجدتِ رائحه الُودِّ إن شممتِ رُفاتی). به تعبیر سعدی: بی‌حسرت از جهان نرود هیچ کس به در / الا شهید عشق به تیر از کمانِ دوست. یا به قول سنایی: به تیغِ عشق شو کشته که تا عمرِ ابد یابی / که از شمشیرِ بویحیی نشان ندهد کس از احیا. ولی نکته‌ی زِیباشناختی قضیه اینه که به جای تعبیر خشک و سرد روز مرگ از تعبیر روز واقعه استفاده می‌کنه که خیلی زیباس. از اون طرف، ماجرای عشق، خودش یه واقعه‌س یا به تعبیر سهراب، «حادثه»‌س: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه‌ی عشق تر است. اما، عشق و مرگ هر دو از یک جنس‌اند. عشق و مرگ مشترکات خیلی زیادی دارن که شاید الآن جای احصائش نباشه. شما حتی عشقِ خاکی زمینی رو که در نظر بگیرین، توی همین معاشقه‌ی جنسیِ انسانی، باز هم یه تجلی بارز و برجسته‌ی مرگ رو می‌بینین. ببخشین که خیلی وارد جزییات نمی‌شم، نمی‌خوام زیاد الفاظ غیر ادبی به کار ببرم!! ولی یه بارِ دیگه خیلی مفصل‌تر درباره‌ی نسبت‌های فراوونِ این دو تا صحبت می‌کنم.

۰

پا به راهِ رفتن رفتن

پا به راهِ رفتن
رفتن رسم خوبیه، ولی شرط داره! اگر و اما زیاد توشه. رهایی و بی‌تعلقی چیز بدی نیست ولی ادعای بی‌تعلقی دروغِ بزرگیه که لقمه‌ی بسیار بزرگی برای دهن خیلیاس. تازه اونایی هم که رفتن تکیه‌گاهی داشتن و به جایی لنگر انداخته بودن. آدم به خودش نمی‌تونه لنگر بندازه. اینو یه بار دیگه هم گفتم که به نظر من، آدم مث یه کشتی می‌مونه وسط یه اقیانوس که این اقیانوس طوفان داره، نهنگ داره، موج داره؛ اگر چه آرامش هم داره. ماها که وسط اقیانوس هستی گیر کردیم، هر کی به یه چیزی به یه کسی لنگر می‌ندازه. بعضیا لنگرشون و خونه‌شون مث سرای عنکبوته. بعضیا پشتشون به کوه بنده. نمونه می‌خواین، تجربه‌های پیامبران یا حتی یکی مث مولوی رو ببینین:
دیده‌ی سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زهره‌ی شیر است مرا، زهره‌ی تابنده شدم
یا اینکه:
هر پیمبر سخت رو بد در جهان / یکسواره کوفت بر جیش شهان
هر که از خورشید باشد پشت‌گرم / سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم
توی این دنیا پریشون و آشفته، اما، چنین تجربه‌های نابی پیدا نمی‌شه یا اگه هم میشه نادر و نایابه. یه عده‌ای هم از فرط تهی‌دستی یا اعتراض انقلابی به جزم‌اندیشی قلم بطلان روی همه‌ چیز از عشق گرفته تا معرفت، اندیشه، هنر و اعتقاد می‌کشن! نه! من اهل رفتن نیستم! اگه هم باشم اینجوری نمی‌رم!
بی ‌تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غمِ تو چون کشم، بی تو به سر نمی‌شود
***
تو چو من اگر بجویی به شمارِ خاک یابی
چو تویی اگر بجویم به چراغ‌ها نیابم!

صفحه ها ... 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد