۰

قرار وبلاگیِ ما این قرار

قرار وبلاگیِ ما
این قرار وبلاگیِ ما یه خورده این ور اون ور جلب توجه کرده، منجمله احسان آرزو کرده که کاش اینجا می‌بود. فقط برای احسان بگم که بابا زیاد جدی نگیر. آدم همه جای دنیا می‌تونه اون معضلات همیشگی رو داشته باشه. ولی هر وقت اومدین این ور آب، قدمتو رو چشم!! بعضیا هم شاکی شدن که چرا به ما خبر ندادین. عرض شود که از مدت‌ها قبل مجتبی زحمت کشیده بود و اینا رو گشته بود توی اینترنت (در همون حدی که تونسته بود) یافته بود. به همه‌ی اونایی هم که یافته بود میل زده بود و هماهنگ کرده بود ببینه کی میاد. اونایی که اومدنی بودن جواب داده بودن و حتی محل قرار رو هم با توافق بقیه گذاشتن. لذا، دفعه‌ی اول که مجتبی زحمت اینو کشیده بود حالا شاید یکی دیگه زحمت قرارِ بعدی رو بکشه. اگه این ورا هستین لطف کنین یا به من یا به مجتبی ایمیل بزنین (یا به بقیه بچه‌ها) ببینیم چطور می‌شه شماها رو هم دید. نشست کوچولوی ما هم چندان بزرگ و عجیب و غریب نبود، خیلی هم متواضعانه و بی‌تکلف بود. هر کی هر چی دلِ تنگش می‌خواست می‌گفت. درسته که بعضیا شاید دوست نداشته باشن درباره‌ی همه چی بحث بشه و بخوان فقط (بنا به هر ملاحظه‌ای) گفت‌وگوها محدود بشه به همین جنبه‌های تکنیکی یا متعارف وبلاگ‌نویسی، ولی به نظر من وقتی توی یه محیط به اصطلاح مدنی زندگی می‌کنیم هم سطح مدارا و بردباریِ ما باید بالاتر باشه و همه باید مایل باشیم حرف بقیه رو ولو مخالف با اندیشه‌ی خودمون بشنویم (فکر می‌کنم دکتر فاضلی با نظر من به جورایی خیلی موافقه!!).

۰

روایت برای نقدِ حالِ همین

روایت
برای نقدِ حالِ همین لحظه:
از خونِ دل نوشتم نزدیک دوست نامه / انی رأیت دهراً من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت / لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
هر چند کآزمودم از وی نبود سودم / من جرب المجرب، حلّت به الندامه
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا / فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
گفتم ملامت آید گر گردِ دوست گردم / والله ما رأینا حبّاً بلا ملامه
زیاده سخنی نیست؛ همین!
پ.ن. «بعداً» ما هم خدا عالم است یعنی چی؟ یاد اسماعیل خوئی افتادم (که این روزا رباعیاتش دمسازم شده) که گفته بود:
می‌گفت: «کسی به سوی ما می‌آید
کز آمدنش بوی خدا می‌آید»
من بُغض فرو خوردم و خندان گفتم:
– «افسانه به گوشم آشنا می‌آید!»

۰

عکس یا تصویر؟ عکس آدم،

عکس یا تصویر؟
عکس آدم، معکوسِ خودشه؟ برگردانِ جانبی‌شه؟ تصویرشه؟ تمثالشه؟ هر چی هست زیاد مهم نیست. دیروز که با این جماعت «قلم به دست» ِ لندن نشسته بودیم، این عکسا رو گرفتیم که می‌تونین برین ببینین. البته همه نیومده بودن، یه عده اصلاً خبر نداشتن، یه عده کار داشتن و خلاصه هر کس به دلیلی:
وبلاگ‌نویسانِ لندن

۰

این بی‌حال‌ها! این بی‌حال‌های پر

این بی‌حال‌ها!
این بی‌حال‌های پر از رخوتی که تذبذب و نفاقشون حسابی اذیتم می‌کنه منو یادِ این رباعی اسماعیل خوئی می‌ندازن که:
یک موج نمی‌کُنَد به پا شورِ شما
یک ریگ نمی‌کَنَد ز جا زورِ شما
ای ماهیکان! جویَکِ خود را باشید:
دریای بزرگ می‌شود گورِ شما!

۰

دروغ وعده و قتال وضع

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ‌آمیز
اینا رو از وب‌سایت الواح شیشه‌ای نوشته‌ی رضا قاسمی نقل می‌کنم:
«یکی از دوستان نامه زده است که چرا Femme fatale را ترجمه نکرده‌ام. واقعیت اینست که من در زبان فارسی معادلی برای این اصطلاح نمی‌شناسم. Fatale در زبان فرانسه معانی متعددی دارد: مقدر، سرنوشتی، شوم، مهلک، اجتناب ناپذیر. فم فاتال هم به زنی گفته می‌شود که زیبائی افسون کننده‌ای دارد و گویی سرنوشت او را آفریده است تا مردان را به ورطه‌ی هلاک بکشاند(دیکسیونر Hachette ).
می‌بینید جمع کردن همه‌ی معانی مختلف کلمه‌ی Fatale در یک لغت امکان ناپذیر است. کلماتی مثل شهرآشوب، فتنه گر و دلربا بار مثبت دارند و کلماتی مثل پتیاره و لکاته بار منفی. اینجا هم، آن نگاه مانوی (که با شیر مادر در خون شده و امیدوارم با یک جیش به در رود) زن را به دو دسته تقسیم کرده: یکی آنکه حافظ عکس رخ‌اش را در پیاله می‌دیده و هدایت «اثیری»‌اش نام نهاده(وجه افسون کننده‌ی فم‌فاتال)، یکی هم عجوزه‌ی پیر جادوگری که غالباْ در هیئت گورخری زیبا ظاهر می‌شده و مردان را به ورطه‌ی هلاک می‌کشانده و هدایت «لکاته»‌اش نام نهاده(وجه کشنده‌ی فم‌فاتال). حال آنکه فم‌فاتال گرچه مرد را به خاک و خون می‌کشد اما وصل اش منتهای آرزوی هر مردی است.
با اینهمه، حافظ اصطلاحی دارد که وصف دقیق فم‌فاتال است: «قتال وضع و شهرآشوب». اما چنین عبارتی تنها به درد توصیف فم‌فاتال می‌خورد و، اگر بگذریم از جنبه ی وصفی‌اش، درازتر از آنست که بتوان به عنوان معادل به کارش برد. دقتٍ در توصیف یک ویژگی غربی‌ست. شاید بهتر باشد همان فم‌فاتال را به کار ببریم. اگر هم اصراری به معادل سازی هست من «زنِ مردکُش» را پیش نهاد می‌کنم(کشتن در اینجا هم بار مثبت دارد هم منفی). اگر کسی معادل بهتری می‌شناسد لطفاْ مرا خبر کند.
در هنر و ادبیات غربی، فم‌فاتال دستمایه شده برای خلق بسیاری از آثار. بریژیت باردو و مریلین مونرو محبوبیت افسانه‌ای‌شان را بیشتر مدیون ظاهر شدن در چنین نقشی هستند. مقایسه‌ای میان دون ژوان و فم فاتال می‌تواند نکته‌های بسیاری را در مورد هستی‌شناسی زنانه و مردانه به ما بیاموزد.
اگر دلتان می‌خواهد چشم‌تان به جمال یک فم‌فاتال از نوع غربی‌اش روشن شود اینجا را کلیک کنید.»

۰

بلاگرهای لندن! امروز به همّت

بلاگرهای لندن!
امروز به همّت مجبتی، با چند نفر از بلاگرهای لندن توی رویال فستیوال هال دور هم نشستیم و کلی گپ زدیم از این سو و آن سو و وبلاگ‌نویسی و غیره. نعمت خان فاضلی هم اومده بود که ظاهراً دیگه ممکنه به خاطر دیسک گردن (!) نتونه توی این نشست‌ها و برخاست‌های ماها بیاد. من بودم، مجتبی، جاوید، احسان (از گردانندگان مجله سیاه و سپید) و شاهین هم که دیر اومد. ولی کلی طول کشید این گفت‌وگوها و از ساعت چهار تا هشت شب نشستیم به حرف و حدیث. چند تا عکس و فیلم هم گرفتم که جاوید زیاد با نشرش حال نمی‌کنه. شاید گذاشتیمش روی وبلاگ. یادمون باشه که نعمت خان فاضلی یه آدم «با سواد و مهمه». به قول خودش شناسنامه‌اش از شونزده سالگی دیگه تعطیله و از همون وقت توی شونزده سالگی مونده. به تعبیر اینجاییا تین‌ایجره!! یه مدتی هم هست که سعی می‌کنه یا به عبارتِ خودش «زور می‌زنه» که شعر بگه ولی مث اینکه به زور نمی‌شه شعر گفت. از نعمت به خاطر نگاه تخصصی و حرفه‌ایش و تحلیل‌های علمی صادقانه‌اش خوشم اومد. جاوید هم که عین خیالش نیست. همه چیز براش علی‌السویه است و پروای رد و قبول خلقو نداره. این جاوید تموم دنیا رو مث اینکه گشته و روی مارکو پولو رو کم کرده!! گزارش ما بیشتر از اینا نداره چون سواد و عرضه‌ی گزارشگری رو ندارم، اصلاً! بقیه ظاهراً توانشون بیشتر از مالِ منه.

۰

جهانِ حافظ؟! دیشب که توی

جهانِ حافظ؟!
دیشب که توی قطار می‌رفتم خونه داشتم فکر می‌کردم که برای حافظ، جهان [دنیا] چه جایگاهی داره؟ به عنوان نمونه به این ابیاتش دقت کنید:
جهانِ پیر رعنا را ترحّم در جبلّت نیست
ز مهرِ او چه می‌پرسی در او همّت چه می‌بندی؟
خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو، عمرِ خودش کاوین داد
جمیله‌ای است عروسِ جهان ولی هش دار
که این مخدّره در عقدِ کس نمی‌آید
مجو درستیِ عهد از جهانِ سست نهاد
که این عجوزه عروسِ هزار داماد است
طرّه‌ی شاهد دنیا همه بند است و فریب
عارفان بر سرِ این رشته نجویند نزاع
نه عمر خضر بماند نه مُلکِ اسکندر
نزاع بر سرِ دنیی دون مکن درویش
به این تعبیر نگاه کنین که حافظ جهان رو عروس می‌بینه، ولی عروسی نیرنگباز و غدار که هنرش فرهاد کشی است! به این دنیا هیچ اعتماد نداره. اتفاقاً خاصیت دنیا همینه و بی‌پرده خودشو همونجوری که هست نمایش می‌ده و عشوه‌ای هم اگه داره، آشکاره که عاقبتش چیه. کسی نمی‌تونه بگه دنیا منو فریب داد. این ماییم که دوست داریم خودمونو فریب بدیم یا به تعبیری فریبشو بخوریم. به نظرِ شما، عشق‌های صورتی، عشق‌هایی که به قولِ مولوی «از پی رنگ» است، همینجوری نیست؟ دقت کنید که این فرق داره با عشق زمینی و عشقی که سایه‌ی آسمان بر سرش باشه. زیاد واردِ جزییاتش نمی‌شم حالا [ناگفته نذارم که باز از دیدِ مولوی: «هر چه جز عشقِ خدای احسن است / گر شکرخواری است آن جان کندن است»] . اینه احوالِ جهان:
از ره مرو به عشوه‌ی دنیا که این عجوز
مکّاره می‌نشیند و محتاله می‌رود

۰

جنگ و ضد جنگ‌های اروپایی

جنگ و ضد جنگ‌های اروپایی
مرفهین اروپا (شاید یه خورده هم بهشون بر بخوره)، بعد از این همه سال یهو ضد جنگ و صلح طلب شدند. روی وب‌سایتم طرح‌های مانا نیستانی رو در این باره نقل کردم که می‌تونین ببینین. موسیقی صفحه، آهنگ فیلم فهرست شیندلره: جنگ عراق

۰

انگیزه از الآن می‌شه تا

انگیزه
از الآن می‌شه تا روز قیامت درباره‌ی انگیزه‌های باده‌نوشی و زهدستیزی حضرت حافظ قلمفرسایی کرد، ولی این رباعی اسماعیل خوئی (چند شب پیش که بوش‌هاوس بودم، این کتابو از اونجا یافتم!!) خلاصه و طعنه‌آمیز و قشنگه:
می‌پرسی: از بهر چه مِی می‌نوشم؟
و آنگاه کجا، با که و کی می‌نوشم؟
تا من منم و زندگی این است که هست،
با هر کس و هر کجا و هی می‌نوشم!

۰

آینه حضرت دوست می‌گفتند: «تقصیر

آینه
حضرت دوست می‌گفتند: «تقصیر خودته! آینه می‌شی، مردمو به خودشون نشون می‌دی!» یاد این رباعیِ اسماعیل خوئی افتادم:
من با همگان ز مرد و زن آینه‌ام
بیرون و درون، به جان و تن، آینه‌ام
در من منگر، خوش ار نداری رخِ خویش:
دارم به تو می‌گویم: من آینه‌ام!

صفحه ها ... 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد