۱

حبس‌های تو در تو

جهان، طبيعتش اين است که از چاله‌ای به چاهی فرو می‌افتی. حبس اندر حبس است اين جهان. بايد از اين زندان برآمد و تيشه‌ای پیِ حفره کردنِ اين محبس برگرفت. پيش از آنکه راهی دانشگاه شوم، نازنينی گفت که:
ماهِ کنعانیِ من، مسندِ مصر آنِ تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
يوسفان هم اسير زندان می‌شوند. زندانی، زندانی است ولو زندانی عزيز باشد و عزيز زليخا! شأن آزادی آدميت بر هر شأن ديگرِ او اولويت دارد. و البته بر و بحر فراخ است و آدمی بسيار! اين حبس ملال‌آورِ جهان بدين نمی‌ارزد که آدمی خود را مقيد و محبوس حبسی ديگر و خودساخته کند. امروز، صلای آزادی است. ندای بند گسستن است که در می‌دهيم. هم بايد در عشق مرد و هم بايد از عشق مُرد! آنگاه که اين بند را بر دريديم، همه شاه و اميريم . . . آنگاه است که بر افلاک بر خواهيم شد، آنگاه که غمِ اين جهان نماند. جالب است غم با غم‌خوردن کاهش نمی‌يابد. غم را نبايد خورد، غم را بايد کشت! گردنش بايد زد.

۲

عشق و آزادی

عشق شادی است؟ آری هست، اما به چه وجهی؟ از کدامين منظر؟ عشق آزادی است؟ آری، اين هم هست. اما باز هم بايد حدودش را تعريف کرد. عشق‌هايی که در عرصه‌ی خاک مجال بروز می‌يابند و نسبتِ ميان آدميان را تعريف می‌کنند، غالباً رنگی از غم بر سيمای خود دارند. اين اندوه‌رنگیِ عشق تا بدانجا مطلوب است که آدمی را صيقل دهد. اين عشق تنها مرکبی است برای تعميق تجربه‌ی آدميتِ آدمی. برون از اين دايره وقتی که عشق تنها در خود فرورود و يا يکسويه شود، تنها از آن رنج و آزار می‌آيد و ديگر نشانِ تعليم از آن برمی‌خيزد. عشق، شادی است و برای شادی است. عشق آزادی است و برای آزادی است. عشق اگر مايه‌ی محنت باشد و ابزارِ بندگی و بردگی، از عشق بودن تهی می‌شود و ديگر عشق نيست. آنکه گفته‌اند: «من از آن روز که در بندِ توام آزادم» سخنی است که فراوان به تحريف می‌رود. پيشتر در جايی گفته‌ام که به اعتقادِ من يکی از شاخصه‌های برجسته‌ی انسانِ مدرنِ شأن انتخابگری و تصميم‌گيری اوست. اصلاً چه جای انسانِ مدرن؟ انسان در هر عصر و زمانه‌ای همين بوده است.

ادامه‌ی مطلب…

۱۴

به روايتی ديگر

امروز به يک روايت سالروز تولد من است. نيمه‌ی شعبان سال ۱۳۹۵ هجری قمری، مصادف است با سالروز تولدِ من به سالِ خورشيدی! همين.

۱

احوالپرسی

گفت:«احوالت چطور است؟»
گفتمش: «عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگيز مغول!»

۵

بهانه‌های از تو گفتن

جانم دارد از هم می‌گسلد. بهانه می‌خواستم برای نوشتن. بهانه‌اش شادی و طرب خبرِ شيرين جايزه‌ی اين نازنين زن بود. خشم و غضبِ طايفه‌ای که نسيمِ آزادی مشامِ جانشان را می‌آزارد از اين خبر غريب نيست. زن بودن و ايرانی بودن شيرين، افتخاری مضاعف است. تاب نمی‌آورم از شادیِ شنيدنِ اين خبر. اگر چه جان و دلم در گردبادی دگر در آسمان‌هاست و:
شرار انگيز و طوفانی، هوايی در من افتاده است / که همچون حلقه‌ی آتش در اين گرداب می‌گردم
به شوقِ لعلِ جان‌بخشی که درمانِ جهان با اوست / چه طوفان می‌کند اين موجِ خون در جانِ پردردم
وفاداری طريقِ عشقِ مردان است و جانبازان / چه نامردم اگر زين راهِ خون‌آلود بر گردم
در آن شب‌های طوفانی که عالم زير و رو می‌شد / نهانی شبچراغِ عشق را در سينه پروردم
همين­هاست که مرا بدان سوی می‌کشد، «کان گلِ خوشبوی کشد جانب گلزار مرا». با اين همه، باز هم شيرين را بهانه می‌کنم که پايداری او نمونه‌ای است، نه البته نمونه‌ای چون پايداری حضرتِ دوست. از گردباد گفتم. گردباد نخست که برمی‌خيزد، ضعيف است و کم قوّت. پا که می‌گيرد، بنيان‌کن می‌شود و مقتدر. و من چون گردباد حولِ خود می­گردم. يا گردِ دوست؟ فرقی مگر ميانِ من و اوست؟ که گردِ خود گشتن و گردِ او گشتن مرا يکی شده است.

۱

شرح نيازمندی خود يا وفایِ تو؟

تازه از سخنرانی سروش برگشته‌ام. امشب در کينگز کالج در استراند سخنرانی داشت. ديرتر به سخنرانی رسيدم به اقتضائاتی چنان که افتد و دانی. باری در ميان سخنرانی چندان هوش و حواسم به سخنان او نبود از چند وجه. نخست اينکه سخنان برايم نو و تازه نبود به جز چند نکته. سروش را ديربازی است که می‌شناسم و مناسبت‌هايی هم با يکدگر داريم. تنها سؤالکی پرسيدم در باب نقش دين در سياست و جامعه با آوردن نظر ماکس وبر درباره‌ی بوروکراسی، سرمايه‌داری و اخلاق پروتستان و نقش آن در سياست فعلی و مدرنيته‌ی غرب. بگذريم، پس از سخنرانی هم که گفت‌وگوهای صميمانه‌ی خودمان بود گاه در ميان سيل جمعيت و گاهی گوشه‌ای تنها.
می‌خواستم چيزی بنويسم که خودم باشم. نمی‌توانم. نه سخن افاده‌ی پرّی و مهابتِ معنا می‌کند و نه سکوت تسکينم می‌دهد. من ميان گفتار و خموشی مانده‌ام که غرقِ مهرم و وفا يا مخصوص جفا آيا؟ سروش که رخسارِ زرد مرا ديد ناگهان گفت بس است ديگر. «بسی گردش کند گردون، بسی ليل و نهار آرد». راست می‌گويد اما اولش را نگفت که: «شبِ صحبت غنيمت دان . . .». می‌دانم و يقين دارم که جهان را وفايی نيست و به هر شکری که در کام آدمی می‌ريزد، هزاران شرنگ جگرسوز هم در عقب دارد.

ادامه‌ی مطلب…

۵

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن؟

حديث رفت و آمد ما حکايتی غريب است. آنچه که در قبض‌های عظيم بر دل و جانِ من می‌رود ماجرايی جانسوز است و «يکی داستان است پر آبِ چشم». اينکه چگونه به هر زخمی می‌ميرم و رستاخيز دگرباره آغاز می‌شود، نکته‌ای است که با نکته‌دان کنند. اما عاشقان را حيات و نفس از دمِ حضرت دوست است و حضور معشوق. تقدير عشق‌ورزی و نصيبه‌ی مهر از ازل بر پيشانیِ ما ثبت بوده است و به هر سوراخی که از دستِ سلطانِ عشق نهان شوم، عاقبت اسير پنجه‌ی آن شير بيشه‌ی جانم. اما اينکه چه می‌رود و چه می‌شود اين است که:
دی بر سرم تاجِ زری بنهاده است آن دلبرم / چندان که سيلی می‌زنی آن می‌نيفتد از سرم
شاهِ کله دوزِ ابد، بر فرقِ من از فرق خود / شب‌پوشِ عشقِ خود نهد، پاينده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه / زيرا که بی حقه و صدف رخشان‌تر آيد گوهرم
حکايت ما داستانِ صدف است که وقت شکستن خنده‌ می‌زند؛ ماجرای زر است که آنگه که در آتش می‌رود می‌گويد که «گر نه قلبی بنما وقتِ ضرر خنديدن». باری اين تلاطم‌های دريای دل اين دلشده را غريب نيست. خلافِ طبيعت مفطور رفتار نمی‌توانم کردن هر چند خلافِ آمدِ عادت رسمِ ديرينِ من است.

ادامه‌ی مطلب…

۶

رجعتی دگرباره

باز فرود آمديم بر درِ سلطانِ خويش
باز گشاديم خوش بال و پرِ جانِ خويش
باز سعادت رسيد دامن ما را کشيد
بر سرِ گردون زديم خيمه و ايوانِ خويش
ديده‌ی ديو و پری ديد ز ما سروری
هدهدِ جان بازگشت سوی سليمانِ خويش

۲۹

روزهای بی‌روزی

پيشتر از اين بارها گفته بودم که بعيد نيست در آينده‌ای نزديک بساط نوشتن را بر چينم. نوشتن برای من وسوسه‌ای است و نيازی. روزنی است برای اطفای آتشِ درون. گريزگاهی است از رنج بی‌منتهای هستی. باری اين روزها باورم اين است که ديگر در پیِ کاهيدنِ اين رنج هم نبايد بودن. رنج را اختيار می‌کنم و شادی را طلاق می‌دهم، سه طلاقه‌اش می‌کنم:
ديگران قرعه‌ی قسمت همه بر عيش زدند / دل غم‌ديده‌ی ما بود که هم بر غم زد
اين طرب از آن ديگران باد. آرزوی روزهای من اين بوده است که در حدِ امکان، بيخِ رنج را از باغِ جانِ دوستان بر کنم. رنجِ آدميان جانم را می‌گزد. پريشانی روزها و شب‌های درازم که هيچ گاه روی پايان ندارد، آن مايه ايثار را به من می‌دهد که در حدِ وسعم در نشرِ شادی بکوشم. انتشار تبسم و انبساط نورِ کار هر کسی نيست. بگذار در ميان اين همه شکنجه‌ی هستی‌سوز، يکی باشد که عيسی صفت، بار گناهان همگی را بر دوش بکشد.
القصه غرض از نوشتن اين ظاهراًً واپسين مرقومه‌ی صاحبِ ارض ملکوت، اين بود که مژده‌ی تولد صفحه‌ای نو را بدهم به نام: «فريدون سه پسر داشت». همه می‌دانيد که اين نامِ يکی از رمان‌های عباس معروفی است. حاجت به شرح و توضيح ندارد. مقدمه‌ی کتاب در صفحه آمده است و متنِ کامل آن به صورت فايل پی‌دی‌اف در دسترس است. همت و توافق عباس معروفی بود، که وليعهد بارگاه طوفان زده‌ی ما نيز هست، تا اين کتاب به صورت آنلاين در اين پهنه‌ی مجاز، مجال خودنمايی يافت.
نکته‌ی ديگر اين است که البته غيبت و عزيمتِ من از اين وادی و بسی وادی‌های ديگر، به هيچ وجه من‌الوجوه به معنای غيبت يا ننوشتن ساير قلمزنان حلقه نيست. من دست به گريبان معضلی مهيبم که جان و تن را می‌گدازد و تيشه بر ريشه‌ی عافيت و آرامش و امنيت می‌زند. ديگران سفينه‌ی حياتشان چون اين کشتی طوفان زده با ناخدای مست و خراب، نيست. ديگران خواهند نوشت و خرمی و طراوات بدين وادی خواهند رسانيد. ما را بحل کنيد که عزمِ عزيمت داريم.
اين آشيان متروک می‌شود و بسا آشيان‌های دگر. اين بخشِ شعر سايه گريبانم را گرفته و رهايم نمی‌کند:
«بی مرغ، آشيانه چه خالی است . . .»
و مرغ‌ها با هم فرق دارند. گاهی مرغ، کبوتر است و قمری، گاهی زاغ است و کلاغ، گاهی شاهين است و عقاب، گاهی سيمرغ است و هما. اين آشيان از هر مرغی خالی می‌شود. تنها عنقايان بی‌نام و نشان، خاموش و پنهان بدين خانه‌ی ارواح می‌آيند. بدرود تا رستاخيزی ديگر، تا تولدی ديگر، تا مرگی ديگر، تا ديگری ديگر.

۸

نويسنده‌ی هنرمند يا نويسنده‌ی حرفه‌ای

سعيد حنايی کاشانی در پاسخ به سؤال حسين درخشان درباره‌ی وبلاگش، سردبير خودم، نوشته است:
«زبانی پرنوسان دارد. گاهی توصيفی و خبری است، گاهی احساساتی و شتاب‌زده است، گاهی جسور و بی‌پرواست، گاهی حتی هتاک و زننده است، گاهی به تقليد از لومپنهاست، گاهی روشنفکرانه است، گاهی روزنامه‌نگارانه است، خلاصه همان طور که خود «وبلاگ» چنين است، کشکولی پر از همه چيز است و شايد همين است که آن را برای همه جور خواننده‌ای جذاب می‌سازد — سوپرمارکت حسابی است. سياست، هنر پاپ، گاهی هم روشنفکرانه، زندگی روزانه، رجزخوانی و هماوردطلبی، فناوری، خامی جوانی، رؤياهای امريکايی، سخن از سکس و عشق و حال، و همه چيز برای همه کس، حتی گاهی داشتن داعيه‌ی رهبری، اين است آنچه گاهی از وبلاگ شما احساس می‌شود. البته همه‌ی اينها شايد به اين دليل باشد که شما بيشتر از ديگران و درباره‌ی ديگران می‌نويسيد تا از خودتان و درباره‌ی انديشه‌های خودتان…!
نمی‌توانم جای نويسنده‌ی آن باشم. چون خودم هم دارم می‌نويسم، اگر آدم ديگری بودم خودم هم طور ديگری می‌نوشتم. اما گمان می‌کنم اگر کسی برايش مهم باشد که ديگران درباره‌اش چه فکر می‌کنند، يا او چه چيزی از او می‌خواهند، معنايش اين است که می‌تواند کسی ديگر هم باشد و شايد می‌خواهد همان کسی باشد که همه می‌خواهند او باشد! در اين صورت، خب، بايد حتماً بداند که «بعضی‌ها چه جورش را دوست دارند»! در اينجاست که من فکر می‌کنم فرق نويسنده به عنوان «هنرمند» و نويسنده به عنوان «حرفه» قرار دارد، برای «هنرمند» خواننده می‌تواند «بعدها» متولد شود، اما برای «حرفه: آن هم از نوع خبرنگار» خواننده بايد همين امروز وجود داشته باشد، و روز به روز بر تعدادش افزوده شود. نويسنده به عنوان «هنرمند» خواننده را جدی نمی‌گيرد، و شمار خوانندگان هرگز برايش مهم نيست، اما برای «حرفه» شماره‌ها مهم است — شما کدام يک می‌خواهيد باشيد؟ تصميم که گرفتيد نوشتن آسان می‌شود و راهش هم يافت می‌شود.»

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد