۵

جایزه‌ی صلح نوبل سیاسی است؟

کسانی که سابقه‌ی تاریخی اعطای جایزه‌ی نوبل را می‌دانند به خوبی آگاه‌اند که آری جایزه‌ی صلح نوبل انگیزه‌ی سیاسی دارد و در آن تردیدی نیست. اما این چیزی نیست که مایه‌ی شرمساری عبادی باشد. کسانی که فضایی را پدید آورده‌اند که گروهی فعالِ حقوقِ بشر برای مقابله با نظام‌های سیاسی تمامیت‌خواه دست به چنین مانورهایی بزنند باید در کارِ خود تأمل کنند.
پیش از شرح بیشتر اشارتی به موضوعی دیگر می‌کنم. دیروز در کلاس «سیاست، دموکراسی و خشونت» که جان کین درس می‌دهد، به مقولاتی مشابه پرداختیم. اگر دغدغه‌های تئوری‌پردازان سیاست و جامعه‌شناسی اروپا را بررسی کنیم، آشکار است که اندیشمندان اروپایی بالاخص نگرانیِ عمده‌شان معضل دموکراسی و تهدیدهای سرمایه‌داری و نظامِ بوروکراتیک بوده است. افرادی از قبیل ماکس وبر، میشل فوکو، هانا آرنت و نوربرت الیاس نگرانی‌های تئوریک عمیقی در بابِ نحوه و شیوه‌ی عمل به دموکراسی و کارکردِ بالفعلِ آن داشته‌اند. یعنی چنین نبوده است که گروهی از سرِ هوا و هوس و همین‌گونه افسارگسیخته یا از روی بخار معده بیایند و از دموکراسی صحبت کنند. البته جای تردیدی نیست که ملل مشرق زمین مؤلفه‌ها و عناصری را در متن جوامعشان دارند که قطعاً باید در تحلیلِ ماجرا مورد لحاظ قرار گیرد.

ادامه‌ی مطلب…

۳

بوی شهادت

بوی محرم در مشامم پیچیده است. خونِ خداست که در کوی و برزن جاری است. چه افتاده است این خیابان‌ها را؟ چرا اینجا؟ چرا این وقت؟ رمضان در پیش است و نامِ علی و رنج‌هایش مدام در ذهنم غوطه می‌خورد. امروز همچنان که رها و آزاد به همان لحنِ کهن برای حمیرا طاری (کاتب خیال تشنه) سخن می‌گفتم، ناگهان به من گفت: «می‌دانی که وجود و حضورِ تو در چنین کشوری چقدر خطرناک است؟» یعنی در دیارِ تیرگی از نور سخن گفتن و حدیث معرفت را نقل کردن خطر است و خطر کردن؟ شاید! اما برای من قصه از جنسی دیگر است. این جهانِ خیالِ رنگارنگ مولوی برای من عرصه‌ی حیات و نفسِ زدن جان است و گرمای روح، نه میدانِ جولانِ خردِ جمعی. بماند. یادِ شهادت گهی می‌سوزدم گه می‌گدازد. آنها که مرا می‌شناسند می‌دانند که این سخن البته از جنس سخنان فقیهانه یا تعابیر کلیشه و رایجِ وطن نیست. قصه، قصه‌ی عشق است:
کجایید ای شهیدانِ خدایی / بلاجویان دشتِ کربلایی
کجایید ای بلاجویانِ عاشق / پرنده‌تر ز مرغانِ هوایی
امروز این تصنیفی را که اصفهانی خوانده است گوش می‌دادم. چندین سالِ پیش این ترانه همدمِ شب و روزِ من بود:
کجا رفتی ای آبروی دو عالم
نگین سلیمان به حلقه‌ی خاتم
پس از تو خدا را چه چاره کنم؟
نگینِ سلیمان؟ باشد تا در مجالی فراخ‌تر از سلیمان و نگینش، از سلیمان و اسبِ بادش، از عشقِ سلیمان و بی‌مسامحتیِ آن سلطانِ خونریز، از تهی‌دستی سلیمان در وصال بنویسم. خون به مغزم دویده است و به رغمِ غباری که بر تن دارم، در دل و جانم، این هوای رقصان آتش به پا می‌کند:
در آن بحرید کاین عالم کفِ اوست . . .
پیِ آن تصنیفِ دلنشین می‌گردم که روزگاری از تلویزیون پخش می‌شد (و هنوز هم باید پخش می‌شده باشد) و این شعر مولوی را بسی زیبا خوانده بودند. اگر کسی جایی لینکی از آن سراغ دارد، منت‌پذیر می‌شوم اگر اشارتی بکند.

۰

طرب کنید که پرنور باد جامِ شما

این روزها دلم هوای سایه را کرده است. اگر مجالی دست دهد، در سفر آتی شاید تا کلن رفتم به دیدارش. چند روز پیش تلفن کردم که ببینم موقعِ سفرم در آنجا خواهد بود یا نه. در ضمنِ صحبت، گفت‌وگویی هم شد درباره‌ی آن مطلبی که در همشهری درباره‌ی شجریان نوشته بودند و البته سایه مانند همیشه تنها سکوت کرد و لبخندی از سرِ آرامش زد! دیشب شجریان هم در کویین الیزابت هال کنسرت داشت، اما کلاس دیشب جان کین را نباید از دست می‌دادم. عجیب این است که وقتی راهی کلاس شدم، به ترافیک قطار برخوردم و دیر شد. ناچار سلانه سلانه راهی خانه شدم و مشغول رتق و فتق امور منزل شدم. دیروز صبح بعد از کلاس جان کین مرا خواست تا گفت‌وگویی داشته باشیم برای یکی از برنامه‌های آتی جلسات هفتگی خودمان. برنامه‌اش این است که دانشجویان فوق لیسانس و دکترایی که در زمینه‌ی خاور میانه و کشورهای مسلمان دانشی دارند، به طور مرتب جلسات بحثی داشته باشند تا موضوعات مهم و حساس منطقه را بررسی کنیم. شاید در نخستین جلسه اشاراتی به هانری کربن داشته باشم و مطالبی را از مقاله‌ی ایران‌نامه‌ی کاتب کتابچه نقل کردم. تا چه پیش بیاید.

ادامه‌ی مطلب…

۱

حبس‌های تو در تو

جهان، طبیعتش این است که از چاله‌ای به چاهی فرو می‌افتی. حبس اندر حبس است این جهان. باید از این زندان برآمد و تیشه‌ای پیِ حفره کردنِ این محبس برگرفت. پیش از آنکه راهی دانشگاه شوم، نازنینی گفت که:
ماهِ کنعانیِ من، مسندِ مصر آنِ تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
یوسفان هم اسیر زندان می‌شوند. زندانی، زندانی است ولو زندانی عزیز باشد و عزیز زلیخا! شأن آزادی آدمیت بر هر شأن دیگرِ او اولویت دارد. و البته بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار! این حبس ملال‌آورِ جهان بدین نمی‌ارزد که آدمی خود را مقید و محبوس حبسی دیگر و خودساخته کند. امروز، صلای آزادی است. ندای بند گسستن است که در می‌دهیم. هم باید در عشق مرد و هم باید از عشق مُرد! آنگاه که این بند را بر دریدیم، همه شاه و امیریم . . . آنگاه است که بر افلاک بر خواهیم شد، آنگاه که غمِ این جهان نماند. جالب است غم با غم‌خوردن کاهش نمی‌یابد. غم را نباید خورد، غم را باید کشت! گردنش باید زد.

۲

عشق و آزادی

عشق شادی است؟ آری هست، اما به چه وجهی؟ از کدامین منظر؟ عشق آزادی است؟ آری، این هم هست. اما باز هم باید حدودش را تعریف کرد. عشق‌هایی که در عرصه‌ی خاک مجال بروز می‌یابند و نسبتِ میان آدمیان را تعریف می‌کنند، غالباً رنگی از غم بر سیمای خود دارند. این اندوه‌رنگیِ عشق تا بدانجا مطلوب است که آدمی را صیقل دهد. این عشق تنها مرکبی است برای تعمیق تجربه‌ی آدمیتِ آدمی. برون از این دایره وقتی که عشق تنها در خود فرورود و یا یکسویه شود، تنها از آن رنج و آزار می‌آید و دیگر نشانِ تعلیم از آن برمی‌خیزد. عشق، شادی است و برای شادی است. عشق آزادی است و برای آزادی است. عشق اگر مایه‌ی محنت باشد و ابزارِ بندگی و بردگی، از عشق بودن تهی می‌شود و دیگر عشق نیست. آنکه گفته‌اند: «من از آن روز که در بندِ توام آزادم» سخنی است که فراوان به تحریف می‌رود. پیشتر در جایی گفته‌ام که به اعتقادِ من یکی از شاخصه‌های برجسته‌ی انسانِ مدرنِ شأن انتخابگری و تصمیم‌گیری اوست. اصلاً چه جای انسانِ مدرن؟ انسان در هر عصر و زمانه‌ای همین بوده است.

ادامه‌ی مطلب…

۱۴

به روایتی دیگر

امروز به یک روایت سالروز تولد من است. نیمه‌ی شعبان سال ۱۳۹۵ هجری قمری، مصادف است با سالروز تولدِ من به سالِ خورشیدی! همین.

۱

احوالپرسی

گفت:«احوالت چطور است؟»
گفتمش: «عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!»

۵

بهانه‌های از تو گفتن

جانم دارد از هم می‌گسلد. بهانه می‌خواستم برای نوشتن. بهانه‌اش شادی و طرب خبرِ شیرین جایزه‌ی این نازنین زن بود. خشم و غضبِ طایفه‌ای که نسیمِ آزادی مشامِ جانشان را می‌آزارد از این خبر غریب نیست. زن بودن و ایرانی بودن شیرین، افتخاری مضاعف است. تاب نمی‌آورم از شادیِ شنیدنِ این خبر. اگر چه جان و دلم در گردبادی دگر در آسمان‌هاست و:
شرار انگیز و طوفانی، هوایی در من افتاده است / که همچون حلقه‌ی آتش در این گرداب می‌گردم
به شوقِ لعلِ جان‌بخشی که درمانِ جهان با اوست / چه طوفان می‌کند این موجِ خون در جانِ پردردم
وفاداری طریقِ عشقِ مردان است و جانبازان / چه نامردم اگر زین راهِ خون‌آلود بر گردم
در آن شب‌های طوفانی که عالم زیر و رو می‌شد / نهانی شبچراغِ عشق را در سینه پروردم
همین­هاست که مرا بدان سوی می‌کشد، «کان گلِ خوشبوی کشد جانب گلزار مرا». با این همه، باز هم شیرین را بهانه می‌کنم که پایداری او نمونه‌ای است، نه البته نمونه‌ای چون پایداری حضرتِ دوست. از گردباد گفتم. گردباد نخست که برمی‌خیزد، ضعیف است و کم قوّت. پا که می‌گیرد، بنیان‌کن می‌شود و مقتدر. و من چون گردباد حولِ خود می­گردم. یا گردِ دوست؟ فرقی مگر میانِ من و اوست؟ که گردِ خود گشتن و گردِ او گشتن مرا یکی شده است.

۱

شرح نیازمندی خود یا وفایِ تو؟

تازه از سخنرانی سروش برگشته‌ام. امشب در کینگز کالج در استراند سخنرانی داشت. دیرتر به سخنرانی رسیدم به اقتضائاتی چنان که افتد و دانی. باری در میان سخنرانی چندان هوش و حواسم به سخنان او نبود از چند وجه. نخست اینکه سخنان برایم نو و تازه نبود به جز چند نکته. سروش را دیربازی است که می‌شناسم و مناسبت‌هایی هم با یکدگر داریم. تنها سؤالکی پرسیدم در باب نقش دین در سیاست و جامعه با آوردن نظر ماکس وبر درباره‌ی بوروکراسی، سرمایه‌داری و اخلاق پروتستان و نقش آن در سیاست فعلی و مدرنیته‌ی غرب. بگذریم، پس از سخنرانی هم که گفت‌وگوهای صمیمانه‌ی خودمان بود گاه در میان سیل جمعیت و گاهی گوشه‌ای تنها.
می‌خواستم چیزی بنویسم که خودم باشم. نمی‌توانم. نه سخن افاده‌ی پرّی و مهابتِ معنا می‌کند و نه سکوت تسکینم می‌دهد. من میان گفتار و خموشی مانده‌ام که غرقِ مهرم و وفا یا مخصوص جفا آیا؟ سروش که رخسارِ زرد مرا دید ناگهان گفت بس است دیگر. «بسی گردش کند گردون، بسی لیل و نهار آرد». راست می‌گوید اما اولش را نگفت که: «شبِ صحبت غنیمت دان . . .». می‌دانم و یقین دارم که جهان را وفایی نیست و به هر شکری که در کام آدمی می‌ریزد، هزاران شرنگ جگرسوز هم در عقب دارد.

ادامه‌ی مطلب…

۵

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن؟

حدیث رفت و آمد ما حکایتی غریب است. آنچه که در قبض‌های عظیم بر دل و جانِ من می‌رود ماجرایی جانسوز است و «یکی داستان است پر آبِ چشم». اینکه چگونه به هر زخمی می‌میرم و رستاخیز دگرباره آغاز می‌شود، نکته‌ای است که با نکته‌دان کنند. اما عاشقان را حیات و نفس از دمِ حضرت دوست است و حضور معشوق. تقدیر عشق‌ورزی و نصیبه‌ی مهر از ازل بر پیشانیِ ما ثبت بوده است و به هر سوراخی که از دستِ سلطانِ عشق نهان شوم، عاقبت اسیر پنجه‌ی آن شیر بیشه‌ی جانم. اما اینکه چه می‌رود و چه می‌شود این است که:
دی بر سرم تاجِ زری بنهاده است آن دلبرم / چندان که سیلی می‌زنی آن می‌نیفتد از سرم
شاهِ کله دوزِ ابد، بر فرقِ من از فرق خود / شب‌پوشِ عشقِ خود نهد، پاینده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه / زیرا که بی حقه و صدف رخشان‌تر آید گوهرم
حکایت ما داستانِ صدف است که وقت شکستن خنده‌ می‌زند؛ ماجرای زر است که آنگه که در آتش می‌رود می‌گوید که «گر نه قلبی بنما وقتِ ضرر خندیدن». باری این تلاطم‌های دریای دل این دلشده را غریب نیست. خلافِ طبیعت مفطور رفتار نمی‌توانم کردن هر چند خلافِ آمدِ عادت رسمِ دیرینِ من است.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد