۰

اين هم از وبگرد! سينا

اين هم از وبگرد!
سينا مطلبی رو هم گرفتن! دلتون خنک شد؟ آقای کی‌کيَک! خيلی حال می‌کنی چار تا آدمی رو که توی معادلات سياسی شما هيچ عددی حساب نمی‌شن بجزونی؟ آخه چی گيرتون مياد؟ الآن داشتم اين يادداشت حسين درخشان رو می‌خوندم، من هم کلی احساساتی شدم. ما هاج و واج مونديم که اينا واقعاً دارن توی مملکت چيکار می‌کنن. يکی نيست به اينا بگه آخه يه کاری نکنين (البته ديگه سالهاس که اين کارا رو کردن و ديگه راه برگشت ندارن) که ملتِ نه فقط ايران که جهان بهتون بگين شما لياقت و عرضه شهرياری ندارين. ببخشين شهرياری خيلی کلاسش بالاتره اگر چه از سيستم سلطنتی هم دلِ خوشی ندارم. خيلی عجيبه ها. مشکل اينا با يه عده جوون اينه که چرا دارن فکر می‌کنن. بايد برای کار کردنِ مغزتون هم از آقايون اجازه بگيرين. ياد اون شعر نسيم شمال افتادم که گفته بود:
هيچ مگو، هيچ مكن، چشم ببستم دو دست
راه نرو چشم دو پايم شكست
هيچ مبين چشم ببستم دو چشم
كور شوم، لال شوم كر شوم
ليك محال است كه من خر شوم
يکی نيست اينو به آقايون حالی کنه؟ داشتم فکر می‌کردم اوضاع چقدر شده شبيه داستان «قعله‌ی حيوانات» جورج ارول. جون می‌ده يکی بره معادل شخصيتا رو پيدا کنه!!

۰

فرهيخته!! الآن يه سری به

فرهيخته!!
الآن يه سری به خوابگرد زدم ديدم کلی چوبکاری فرمودن! چنان با صلابت و استحکام گفته فرهيخته که من هم شوخی شوخی داشت يه چيزايی باورم می‌شد! (حالا ديگه اين يکی ناجورتر که: «يكي از دلنشين‎ترين وبلاگ‌های فارسي». آدم فکر می‌کنه واقعاً کسی شده!!). دوستانی که سر زدن و اشارتی فرمودن (ولو اونايی که «به سر تازيانه» نوازش فرمودن)، خيلی اين رسوای در به در رو جدّی نگيرن. ما به ترديد و درنگ، با هزار حول و ولا و يه دنيا پريشانیِ دل يه گوشه‌ای توی اين کنج مجازی پيدا کرديم که هر از چند گاهی يه دادی بزنيم. اين چندان ربطی به غربت‌نشينی غرب نداره. من ماهيتاً غريبم. عنايات و الطاف حضرت دوست هم که روز به روز غربتِ دل و جان ما رو مضاعف و صد چندان می‌کنه. بگذريم، اين «مقامِ مجازیِ» وبلاگ يا وب‌سايت، اخيراً، چيز زيادی رو عوض نکرده. فقط گهگاهی بعضی از ناله‌ها و مويه‌ها سر از اينجا در مياره که تازه اونا هم از هزار و يک فيلتر رد می‌شه «تا بر دلش از غصّه غباری ننشيند». باقی قضايا رو هم که می‌دونين و می‌خونين.
درباره شعرايی که گاهگاهی از اينجا سر در مياره و از قلم يا به تعبيری ذهنِ مشوّشِ من تراوش کرده، هميشه می‌خواستم يه چيزی رو بگم که بسيار واجبه. اينا رو من به تعبير ميرزا مهدی‌خان مؤذن‌الممالک بايد بگم سياه مشقه تا شعر. بيشتر تمرينه برای پيدا کردن يه زبانِ مناسب و سليس برای بيان دردای جگرسوزی که طاقتمو می‌بُره. اينه که ديگه صفحه‌ی شعرا رو آپديت نمی‌کنم و عملاً همين صفحه‌ی اصلی سايته که پذيرای قلندری‌های منه! شعرا همشون محتاج کلی حکّ و اصلاح و جراحی و نقادی‌ان که خوشبختانه از مشت‌ومال‌های ميرزا مهدی خان بی‌نصيب نيستن!
در ضمن باز تمپليت‌های اين بلاگر داره بامبول در مياره. اينه که اگه به آدرس قبلی وبلاگ برين که ديگه آپديت نمی‌شه و توی ديروز مونده، موسيقی صفحه تصنيف «بی‌همزبان» است که شعرش مالِ مرحوم جواد آذره و شجريان خونده توی ماهور. اين صفحه‌ای اصلی هم که تصنيف قديمی دشتی «خواهم که بر زلفت هر دم زنم شانه» رو می‌شنوين که مالِ جوونيای شجريانه. يادمه زمستون دو سال پيش يعنی سال هشتاد، شايد هم پاييز بود. يه شب رفته بوديم خونه پرويز مشکاتيان (بماند که به چه اوصاف و کيفياتی رفتيم و چه پيش آمد و چه حرف و حديث‌هايی)، و بچه‌ها جمع بودن امير تفتی، خواننده‌ای که کارای گروه عارفو اجرا می‌کنه هم بود. خلاصه اون شب دسته‌جمعی همه‌مون اين تصنيفو با هم خونديم! عجب شبی بود ها! الآن که بر می‌گردم به اون اتفاقا نگاه می‌کنم حس می‌کنم همه‌اش توی رؤيا اتفاق افتاده از خوبش و بدش! زندگی ما هم رؤياس. تازه وقتی مرديم می‌فهميم همه‌اش خواب بوده!!
ديشب با عارف نشستيم از روی تلويزيون فيلم Y Tu Mama Tambien (يعنی «مادرتو هم بله . . .») رو سفارش داديم و تماشا کرديم. اين فيلم مکزيکی از يه جهتايی خيلی قشنگه. خب، البته هر کی ده دقيقه‌ی اول فيلمو ببينه فکر می‌کنه قرار فيلمِ پورنو ببينه! فکرتون جای بد نره. من اين فيلمو توی سينما هم ديده بودم. اگه دل و دماغِ اين حرفا را داشته باشم (که تجربه نشون داده بعداً زياد دل و دماغ پيدا نمی‌کنم) يه چيزايی درباره‌ش می‌گم.

۰

نسترن‌پوش درست يادم نيست ولی

نسترن‌پوش
درست يادم نيست ولی فکر کنم اين ابيات مالِ مرحوم علی حاتمی است (اگه کسی چيزِ ديگه‌ای می‌دونه لطفاً اصلاح کنيد) که توی آوازهای دلشدگان شجريان می‌خونه:
يارم به يک لا پيرهن، خوابيده زير نسترن / ترسم که بوی نسترن مست است و هشيارش کند
ای آفتاب آهسته نه پا در حريمِ يارِ من / ترسم صدای پایِ تو خواب است و بيدارش کند
اينجور شعرا رو که می‌خونم فيلم يادِ هندستون می‌کنه. بی‌تابيه که به مغزم می‌زنه و مجالِ هر گريز و پرهيزی رو از من می‌گيره. دارم اين پا اون پا می‌کنم که به جای موسيقی فعلی، آواز چهارگاهِ شجريان، توی دستان، رو بذارم روی صفحه به خاطرِ شعری که هميشه منو به هم می‌ريزه:
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت / کاول نظر به ديدنِ او ديده ور شدم
او را خود التفات نبودش به صيدِ من / من خويشتن اسيرِ کمندِ نظر شدم
گفتم ببينمش مگرم دردِ اشتياق / ساکن شود، بديدم و مشتاق‌تر شدم
ای امان! فرياد! داد! بيداد! من از دستِ تو کجا فرار کنم؟
دلِ دردمندِ سعدی ز محبتِ تو خون شد / نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی
يکی نيست ما رو بکشه خلاص بشيم؟! خودکشی پاک کردنِ صورت مسأله است وگرنه تا حالا صد دفعه اين کارو کرده بودم. چندان ارزشی توش نمی‌بينم. شايد هم حسشو ندارم. ولی . . . ولی . . .
اگر بر من نبخشايی، پشيمانی خوری آخر / به خاطر دار اين معنی که در خدمت کجا گفتيم

۰

امشب . . . اگه

امشب . . .
اگه می‌خواين يه روايت ديگه از تصنيف بيات اصفهانِ «امشب شبِ مهتابه» رو با صدای سيما مافيها گوش بدين، برين اينجا: شبِ مهتاب. طبق معمول بازيای شبه‌فنيش مالِ خودمه.

۰

تاوانِ خطا به قولِ سايه:

تاوانِ خطا
به قولِ سايه:
در وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقيقت کم از اين تاوان نيست
از امروز بريد به آدرس سايت ملکوت.
اين صفحه ديگر آپديت نمی‌شود!

۰

مگر دل به اميد صدايی

مگر
دل به اميد صدايی که مگر در تو رسد / ناله‌ها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد
کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک / رهنمونيم به پای علمِ داد نکرد
سايه تا باز گرفتی ز چمن، مرغ سحر / آشيان در شکن طره‌ی شمشاد نکرد

۰

تهی چند روزی شده که

تهی
چند روزی شده که دنيای اطرافمو تهی می‌بينم. انگار هيچ چيز ارزش و بهايی نداره. همه چيز يکسانه. به اين می‌گن تعليق. تعليقی که يه جورايی تمامِ آنچه رو که پشت سر و پيش رو هست زير سئوال می‌بره:
زان يارِ دلنوازم شکری است با شکايت / گر نکته‌دانِ عشقی خوش بشنو اين حکايت
هر خدمتی که کردم بی‌مزد بود و منّت / يارب مباد کس را مخدومِ بی‌عنايت
رندان تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس / گويی ولی‌شناسان رفتند از اين ولايت
در زلفِ چون کمندش ای دل مپيچ کانجا / سرها بريده بينی بی‌جرم و بی‌جنايت
در اين شبِ سياهم گم گشت راهِ مقصود / از گوشه‌ای برون آ ای کوکبِ هدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود / زنهار از اين بيابان وين راهِ بی‌نهايت

۰

قرار وبلاگی ۲ آخرين قرار

قرار وبلاگی ۲
آخرين قرار ما ۶ آوريل بود. ظاهرا طبق قرار قبلی، ‌دفعه‌ی بعد توی يکی از سالن‌های سوآس قراره همديگه رو ببينيم. تاريخش هم ۱۶ مي بايد باشه. آقای دکتر مجتبی! اگه اشتباه گفتم اصلاح کنيد. اينو محض اطلاع نوشتم که باز بقيه شاکي نشن که چرا به ما نگفتين. دليلِ‌ اينکه اينو نوشتم اين بود که الآن توی‌ وبلاگ حسين درخشان ديدم که توی تورنتو قراری برای وبلاگ نويسای فارسی گذاشتن. به هر تقدير ماها از اونا جلوتر بوديم. شايد زياد سر و صدا راه ننداختيم ولی زودتر از حدر اين کارو کرديم!! مجتبی! احسان! جاويد! شاهين! نعمت‌خانِ فاضلی! به هوش باشيد!!!!
پ.ن. بله اصلاح شد: روز يکشنبه ۱۸ می، سالن اجتماعات طبقه دوم، ساختمون اصلی سوآس. ساعت چهار بعد از ظهر. از حالا تا اون موقع حدود يه ماه وقته. جای هيچ بهانه‌ای نيست.

۰

بنای عهد قديم امروز از

بنای عهد قديم
امروز از خوابگاه راه افتادم اومدم توی اين کافه‌ی اينترنتي همين بغل که سری به عالم زده باشم. سر راه توی خوابگاه ديدم دو سه تا از بچه‌ها دارن بحث دين مي کنن. کاشف، ‌يکي از بچه‌های خوابگاه که سنيه (خودش فقط به خودش مي‌گه مسلمون!) داشت يه گير اساسي به تشيع مي‌داد که شماها با وجود و به بهانه امام انتخاب فرد‌ی و شخصي انسان‌ها رو تعطيل مي‌کنين. بحث کماکان ادامه داشت که نيمه‌کاره ولش کردم. اين کاشف اصلا تصور مي‌کنم مال هنده ولي مسلمونِ زاده‌ی اينجاست و خودشو شديدا انگليسی مي‌دونه. به هر حال بحثو از اين بابت رها کردم که تا برای يه سنی مفهوم امامت رو توضيح ندی،‌ باقی بحثا عبثه. کار به جايی ميرسه که مي‌گه شماها نعوذبالله علی رو پيغمبر مي‌دونين!!
بگذريم . . . ياد حضرت حافظ افتادم الآن که:
چو باد عزم سرِ کوی يار خواهم کرد / نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به يادِ‌ چشمِ تو خود را خراب خواهم ساخت / بنای عهد قديم استوار خواهم کرد
ولی ديروز و امروز داشتم فکر مي‌کردم که بايد عشق رو از نو شروع کنم. نقطه سرِ‌خط: که «ما چون ز دری پای کشيديم،‌کشيديم!». فعلا که در حد تئوری و نظريه‌اس. بايد ديد نتيجه‌ی عملیِ اين بلندپروازی‌ها چی می‌شه!
در ضمن تولد يونس هم مبارک! کي به کيه؟ شايد برات شعر هم گفتيم!!
راستی اگه کسی از دوستان نمی‌دونه که بايد به آدرس جديد بياد بهش خبر بدين چون من هنوز راهی رو پيدا نکردم که آدرس قبلی رو مستقيما بفرسته روی اين آدرس جديد.

۰

بالاخره اف‌تی‌پی از آخر اين

بالاخره اف‌تی‌پی
از آخر اين درست شد، يعنی درست امتحان پس داد. ولی مطمئن نيستم که همه جاش خوب کار کنه. حالا اگه روی سايت هم برين به اينجا میرسين. در ضمن ما دات کام نشديم که، دات ارگ شديم! تازه اونو هم که از قبل بوديم!!

صفحه ها ... 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد