۰

تأخير احتمالی من دارم امکانات

تأخير احتمالی
من دارم امکانات هوستِ وب‌سايت رو ارتقاء می‌دم اينه که شايد يه وقفه‌ای توی ارسال مطالب پيش بياد. يعنی اگه نيازی به کار فنی داشته باشن ممکنه حدود هفتاد و دو ساعت تأخير داشته باشه.
محض يادآوری مجدد، آدرس قبلی وبلاگ در بلاگ‌اسپات منتقل شده است به اين آدرس جديد: يعنی وب‌سايتِ ملکوت. در نتيجه به اون آدرس قبلی اگه مراجعه کنين مطالب قديمی رو پيدا می‌کنين.

۰

از روزِ ازل الآن داشتم

از روزِ ازل
الآن داشتم يادداشت‌های سعيد (فلّ‌سفه) رو درباره‌ی اولين گفت‌وگوی تلفنی‌مون می‌خوندم [همون اولين مطلب توی صفحه‌اس با عنوانِ دوست]، ياد اين شعر اقبال لاهوری افتادم که گفته بود:
تو کيستی؟ ز کجايی که آسمانِ کبود / هزار چشم به راه تو از ستاره گشود؟
پيغمبر بازی نمی‌خوام از خودم در بيارم. پيش‌بينی‌های غيب‌گويانه کارِ من نيست؛ يعنی ديگه دوره‌اش برای من سپری شده. يه روزگاری توی يه جمعی از دوستان، چندين سالِ پيش، به اقتضای محيطی که توش بودم و نوعِ افرادی که با اين مقولات برخورد داشتند، همه‌مون شده بوديم يه چيزایي تو مايه‌های نوستراداموس و بعضی وقتا حتي تعبير آينده جهان در يد با کفايت ماها بود يعنی يه جورايی پيش‌بينی‌های معرفتی می‌کرديم. البته، ماهيتاً و عقلاً شايد چندان ايرادی به اين نحوه کار وارد نبود چون الآن هم من همون روش‌ها رو دارم با اين تفاوت که اون محدوديت‌های پيشين رو نداره و به اندازه اون سال‌ها قالبی و تعريف شده توی يه سری چيزای مشخص نيست. شايد چيزی که می‌نويسم يه خورده مبهم و گيج کننده باشه ولی اونايی که با من توی اين ماجرا بودن کل جزييات رو می‌دونم و از تئوری‌های من در نقدِ اون شيوه‌ی قبلی آگاه‌اند. خلاصه، نتيجه‌ای که می‌خوام بگيرم اينه که بعد از چند سال تجربه‌ی اون جوری و نقدِ اون روش‌های پيشين، ياد گرفتم که زياد هيجان‌زده و احساساتی رفتار نکنم و نه پای کارنامه‌ی کسی صد در صد مهرِ تأييد و تصويب بزنم و نه تنگ‌نظرانه طرف رو شقی و اصلاح‌ناپذير معرفی کنم و بگم اين حکم از ازل بر سرِ او رفته بود! ولی به خودم گاهی اوقات حق می‌دم و انصاف هم همينه که بعدِ اون تجربه‌ها، وقتی با کسی مواجه می‌شم که عشق رو درک می‌کنه، معرفت و حکمت می‌دونه يعنی چی و در عين حال به افراط و تفريط نمی‌افته و جانبِ خرد رو چنان که بايد نگه می‌داره، کلی ذوق می‌کنم. دليلش اينه که من اينجور آدما رو چه در ايران و چه در اينجا کم پيدا می‌کنم و وقتی پيدا می‌کنم سعی می‌کنم حفظشون کنم. سعيد از اين قبيل آدماس واسه من. اگر چه کلی با بلندنظری، بی‌دانشیِ اين محکم جاهلِ روزگار رو فضيلت و فرهيختگی قلمداد کرده و منِ گيج و گنگ رو «با سوادتر» از خودش شمرده، شناخت من از اون بخشی از روی سايتش بوده و کارهای علمی‌اش که دغدغه‌های فکريشو نشون می‌ده. حکايت دوستِ مشترکمون هم که جای خودشو داره.
نمی‌خوام حرف درشت و گزنده‌ای بزنم ولی مشیِ سخت‌گيرانه‌ای که پيدا کردم (بنا به تجربه‌هایی که با بعضی هنرمندا، شاعرا و ساير آدما داشتم)، بهم ياد داده که توی رفتار اينها هم بعضی وقتا متّه به خشخاش بذارم مگر اينکه رابطه دائر بر عشق باشه و يه سرسپردگیِ محض و مطلقی برقرار باشه که من اين رابطه رو فقط با معشوقم دارم نه به هيچکس ديگه. سعيد خوشبختانه بنا به چيزی که عقلِ ناقص من می‌گه از اون تيپ آدما نيس و من از اين خيلی خوشحالم.
به خط و خالِ گدايان مده خزينه‌ی دل / به دستِ شاه‌وشی ده که محترم دارد
همين که سعيد از هوادارنِ کوی جانانه، کفايت می‌کنه که خاطرش خواستنی باشه.

۰

اندر عاشقی الآن با احسان

اندر عاشقی
الآن با احسان صحبت می‌کردم ديدم يه مطلبی رو که مدت‌ها پيش نوشته بودم و اخيرا به احسان دادم گذاشتن روی سايت سياه سپيد. می‌تونين برين کل مطلبِ منو اينجا بخونين:
جهان عشق است و ديگر زرق‌سازی.
البته اسمِ منو غلط نوشتن که احتمالاً درستش می‌کنن.

۰

چخوف تو رو کی می‌تونه

چخوف تو رو کی می‌تونه ببينه؟
يادمه وقتی ايران بودم، ماجرای شبی رو که رفته بودم شوکا نوشتم. داشتم آرشيوها رو نيگاه می‌کردم ديدم اسم وبلاگ اين بابا پيمان هوشمندزاده رو عوضی نوشتم (نوشته بودم با شما نيستم!). طفلک اسم وبلاگش هست: چخوف منو نديدی؟ والله ما کیو می‌بينيم که اونو ديده باشيم!

۰

خوش است خلوت اگر يار

خوش است خلوت اگر يار يارِ من باشد
اگه می‌خواين تقريباً کلِ يکی از آوازهای شجريان رو که من شديداً بهش علاقه دارم گوش بدين، برين اينجا: آوازِ ماهور: خوش است خلوت. البته حجمش حدود يک مگابايته و برای سرعت‌های معمولی دايل‌آپ حدود هفت تا هشت دقيقه طول می‌کشه.

۰

حيلت رها کن باز من

حيلت رها کن
باز من طبق معمولِ حال و هوای متلونی که دارم موسيقی صفحه رو عوض کردم. اگه خواستين بقيه رو گوش بدين برين به خودِ صفحه‌ای که برای دولتمند درست کردم. اين از توی بخش صفحه ساز نو هم قابل دسترسيه البته.

۰

پر سيمرغ عزيز است، به

پر سيمرغ عزيز است، به ناکس ندهند
هر کس هر کس عاشق نمی‌شه. اونايی که شدن می‌دونن چی می‌گم. از همه دشوارتر اينکه هيچ معيار و ميزانی بر اين وادی حاکم نيست الا معيار خودش. يعنی همون که احمد غزالی گفته بود که: «عشق مرغ ازل است و مسافرِ ابد. به دام کس نيامده است و نيايد». پس اگه کسی مدعی بشه که همه‌ی عشقو فهميده بی‌ربط می‌گه. حالا ببينين چقدر تهي‌دست و پوچ‌اند اونا که عاشق نشدن (حداقل يه بار). رمقِ اين رقم حرفا رو امروز اصلاً ندارم و گرنه يه روده‌درازی مفصل می‌کردم. برای افراد متفاوت عشق، هم تجلياتش متفاوته و هم کارکردش تو زندگی. بعضيا به خاطر واقعيات زندگی بالاخره دير يا زود قيدشو می‌زنن و به اصطلاح آدم می‌شن ولی بعضيای ديگه اين تو خونشونه. ماجراشون فقط با مرگ تموم می‌شه (البته اون هم يه جورايی شروعه باز). شما حسابشو بکنين (به قول سعيد حنايی کاشانی) يه جنگ، يه تحريم، يه دعوای سياسی دوتا گروهی که هيچ ربطی به زندگی من و شما ندارن خيلی راحت می‌تونن بنياد يک عاشقی رو از ريشه بکنن. می‌خوام فقط اينو بگم که:
فرصت شمار صحبت، کز اين دو راهه منزل / چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن.
همين.

۰

کار کار انگليساس! الآن داشتم

کار کار انگليساس!
الآن داشتم با سعيد حنايی کاشانی (سعيدِ فلُّ سفه) صحبت می‌کردم. هر ده دقيقه‌ای اين تلفن قطع می‌شد. انگار اين انگليسا توی اين کارتای تلفن‌ هم اهداف استعماری دارن. اگه اشتباه نکنم، فکر کنم هر دو تامون از همديگه خوشمون اومد (چه از خود راضی!). هيچ چی که نباشه من يکی خوشم اومد!! چيز جالبی که آدما رو به هم پيوند می‌ده، بعضی اوقات به نظرِ من «تهی‌دستی»‌هاست. و مقصودم از تهی‌دستی، فقر و بی‌پولیِ مادی نيس اصلاًَ. مراد اينه که آدم به جايی برسه که بخواد ترکِ شمع بودن بکنه و براش دودِ پراکنده شدن ذوق داشته باشه. کسی که يک بار حداقل طعمِ عشق رو چشيده باشه و سيلیِ داغِ محبت به گونه‌ی جانش نشسته باشه، ارزش اينو داره که آدم وقتشو باهاش بگذرونه. توی اون صفحه‌ای که برای ترانه‌های هايده گذاشتم همين نکته رو درباره‌ی همنشينی و هم‌صحبتی يه جورِ ديگه گفتم. البته هيچ شک و ترديدی نيست که:
گفت‌وگوهاست در اين راه که جان بگدازد / هر کسی عربده‌ای اين که مبين آن که مپرس
گفتمش زلف به خونِ که شکستی؟ گفتا / حافظ اين قصّه دراز است به قرآن که مپرس!
طريق عشق پر آشوب و فنته است ای دل / بيفتد آنکه در اين راه با شتاب رود
پس آهسته‌تَرَک بايد بود. خلاصه اينکه وقتی پای عشق به ميون مياد، همه‌ی اونايی که اين راه رو رفتن و توی اين چاه افتادن خودشون می‌دونن که همه‌ی اين حرفای پر سوز و گدازی که می‌گيم تکراری است و هزاران بار، بی‌شمار عاشق پيش از ما گفتن ولی «از هر زبان که می‌شنوم نامکرّر است».
اما اين موسيقی امروز از اون کارای نابی است که مخصوصاً دوست دارم افراد بهش (هم به آهنگش و هم به شعرش) توجه خاص بکنن. خيلی درس‌آموزه. با اون دوستمون هم که تفکر همدانی رو خواستن با انديشه ملامتی تفسير کنن موافق نيستم. يعنی مسيح هم ملامتی بود؟! (قابل توجه مژده که يادداشت گذاشته بود که «مسيح هميشه لّپاش سرخ بود!»). اينجور انديشه‌ها هم برای آدمای عاقل و هم برای عاشقا درس‌آموز و گرمابخشه. من وقتی که بار اول اينو شنيدم عنانِ اختيارم از کف رفت. اين شعر اشکمو (اشکِ من سنگدلو!) سرازير کرد!
پ.ن. درست شد. الآن دارم باز با سعيد صحبت می‌کنم.

۰

نغمه‌های نو ديشب که داشتم

نغمه‌های نو
ديشب که داشتم از بوش‌هاوس اينا رو سعی می‌کردم آپلود کنم، بلاگر مشکل داشت و کارای اف‌تی‌پی رو نمی‌تونست انجام بده. الآن ظاهراً راه افتاده. چند تا از کارای دولتمند خالوف رو روی وب‌سايت گذاشتم که يکيش امروز موسيقی صفحه‌اس. و اين همونيه که اون پايين درباره‌اش (توی مطلب «نهايت مهر») توضيح دادم. مجال داشته باشم لينک صفحه‌ای رو که بقيه‌ی فايلا رو توش گذاشتم می‌دم. فعلاً دارم ميرم بيرون کار دارم. امروز دوباره بر می‌گردم!!
کارهای دولتمند را توی همان صفحه ساز‌ نو لينک داده‌ام به نام دولتمند خالف.

۰

مجموعه‌ی ديگر اين صفحه ديگه

مجموعه‌ی ديگر
اين صفحه ديگه هم شامل بقيه‌ی فلش‌هايی است که من ازشون استفاده می‌کنم:
سازِ نو

صفحه ها ... 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد