۰

مخمور آن دو چشمم .

مخمور آن دو چشمم . . .
اين حرف سعيد حرف متينی است که ما به عصر ماقبل جاهليت برگشتيم. يعنی اين شيوه‌ی برخورد با موسيقی و با زن، حتی اون زمان هم چيز غريبی بوده. اين واپسگرايی فکری که زن و موسيقی رو منشأ انحراف و مصدر گناه می‌دونستن، اولاً از طبيعت کسايی بروز می‌کرده که خودشون آدمای سست‌نفس و هوس‌پيشه‌ای بودن و ببخشيد، خيلی ببخشيد، واقعاً عذر می‌خوام، اگه توی خيابون انحنای بدن يه زن رو از زير چادرش هم می‌ديدن، شب خانمشونو اذيت می‌کردن!! از اين گذشته، از اين سرشت‌ها هيچوقت شاعری و رقت‌طبع و خيال‌ شاعرانه بر نمياد. تردماغی کار هر کس هر کس نيست و از اون گذشته اينها کسانی هستند که با خودشون هم مشکل دارن:
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند / مريد خرقه‌ی دردی کشانِ خوشخويم!
ولی:
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند / وز می جهان پر است و بت ميگسار هم
زاهد برو که طالع اگر طالعِ من است / جامم به دست باشد و زلف نگار هم

۰

اندر پيامدهای سوء موسيقی امروز

اندر پيامدهای سوء موسيقی
امروز توی بی‌بی‌سی خبری اومده بود درباره‌ی زنان روبنده دار در شيراز که توش نکات بسيار ارزشمند و ارشادکننده‌ای درباره‌ی موسيقی اومده بود. اينو مخصوصاً نقل می‌کنم که اگه يه بار خدای‌ناکرده تصادفاً به اينجا اومدين و گوشتون به نوای موسيقی آشنا شد، بدونين چه گناهان گبيره‌ای مرتکب شدين!
«جزوه دو برگی که تنها وسيله ارشادی روبنده داران شيرازی است فصل های مختلفی دارد، از جمله آن که «موسيقی از گناهان كبيره است و از آن دورويی و نفاق می زايد» در جزوه حرمت موسيقی تاکيد شده است که بعثت پيامبر اسلام برای نابودی آلات موسيقی بود و «موسيقی باعث زناست» و «كسی كه به صدای موسيقی گوش فرا دهد، روز قيامت در گوش وی سرب داغ ريخته می‌‌شود.»
تنها بخش از جزوه زنان روبنده دار شيرازی که به حجاب مربوط می شود آن جاست که نوشته شده «هر كس چشم خويش را از نگاه به نامحرم پر سازد خدا آن چشم را نيز از آتش پر می ‌كند مگر اين ‌كه توبه و بازگشت نمايد.» »
البته اين بند درباره‌ی نظربازی (و طبعاً عاشقی هم) کلی ارشاد داره!

۰

سازمان ملل و آمريکا امروز

سازمان ملل و آمريکا
امروز توی دانشگاه ضمن آشنايی با دانشجوهای قبلی و دانشجوهای جديد، يکی از استادا، ديويد چندلر، درباره‌ی ماجرای عراق و نقش سازمان ملل سخنرانی داشت. جالبه که اکثريت اروپاييا متفقند که آمريکا به صرف اقتدار نظاميش خيلی راحت سازمان ملل رو دور می‌زنه. جالب‌تر اين بود که وقتی من ازش پرسيدم به هر حال بايد يه جايی يه ضمانت اجرايی برای نقش اجماعی سازمان ملل باشه که هر کسی نتونه به اين سادگی بگه من خودم هر کار بخوام می‌کنم، هيچ‌کس جواب درست و حسابی نداشت. حتی فکر بازسازی و شکل‌گيری مجدد يا اصلاح اختيارات سازمان ملل هم يه چيزيه که نهايتاً تحت‌الشعاع سياستای آمريکا واقع می‌شه.

۰

هيدگر يا هايدگر سعيد اشاره‌ی

هيدگر يا هايدگر
سعيد اشاره‌ی جالبی کرده. اسم هايدگر به لاتين اينگونه نوشته می‌شود: Heidegger و اين اسم در آلمانی به صورت هايدگر تلفظ می‌شود و طبعاً تلفظ آن به صورت هيدگر نادرست است. دليل کاربرد اين اسم به اين صورت صرفاً همين بوده است. در ضمن با سعيد درباره‌ی «انشای پلميک و خطابی» دکتر سروش موافقم. ولی چه خوب است که آن سوی قضيه را هم ببينيم. يعنی پرچمداران اردوی مخالف نه تنها به از اين نبوده‌اند بلکه رفتار شنيع‌تر و رکيک‌تری داشته‌اند. به هر روی، آری من هم موافقم که در نقدِ يک مقوله که زيربنای عقلانی و استدلالی دارد نبايد از ابزار بلاغی و عاطفی ادبی بهره جست. سخن متينی است.

۰

آزادی چون اباحه پيشتر از

آزادی چون اباحه
پيشتر از اين درباره‌ی مقاله‌ی «آزادی چون روش» دکتر سروش صحبت کرده بودم. من اين مقاله را به طور کامل تايپ کرده‌ام و بعداً روی سايت می‌گذارمش. عجالتاً به سبب ربط مضمونی و مفهومی مستقيم بخشی از اين مقاله با موضوع اخير، آن مطلب مربوط به اولاد و اعقاب دکتر فرديد و هايدگريان وطن را نقل می‌کنم و سر فرصت شما را به خواندن اصل و متن کامل مقاله حواله می‌دهم. با خواندن همين بند بايد دريابيد که چگونه اين طايفه آزادی‌ستيزی‌شان سر از طعن و لعن و ناسزاگويی به اينترنت و وبلاگ در می‌آورد. همان طور که گفتم کل مقاله بسيار افشاگرتر از اين بند است. به اميد روزی که ديگر در وطن، نشان فاشيسم و استبداد و توتاليتساريسمِ نقابدار (به تعبير سروش) باقی نباشد.
«و. اما آزادی چون اباحه داستان تازه‌ای است و نغمه‌ی شومی است که از تنبور پاره‌ای از نيهيليست‌های اخلاقی و عقيدتیِ اين ديار (وعمدتاً شاگردان مدرسه‌ی هايدگر) بر می‌خيزد تا راه استبداد و فاشيسم بگشايند. تصويری که اينان از آزادی می‌دهند و بر آن نامِ اباحه می‌نهند و هر سوخته‌دلِ ستم‌ستيز رهايی‌طلبی را بدان مطعون می‌دارند، چيزی است از جنس بی‌بند و باری و حدّناشناسی و بی‌عقيدتی و انسان‌خدايی؛ و به تقريب رذيلتی از رذايل نيست که در ذيلِ آن نياورند. و فضيلتی در آزادی نيست که بدين حيله آن را ستر و انکار نکنند. يک روز آن را دست‌پختِ فراماسونری، روزِ ديگر آن را همزاد اومانيسم و روز سوم آن را لازمه‌ی سکولاريسم و روز چهارم مبنای ليبراليسم و روز پنجم در آغوش رلاتيويسم و روز ششم فتنه‌ی يهوديان و روز هفتم خدعه‌ی مستکبران می‌خوانند. و نفس اماره و پوزيتيويسم و حوالتِ تاريخ و ظهور اسم مکّار خدا را نيز به ياری می‌طلبند تا برای به بند کشيدن آزادی فهرست جرايم آن را کامل کنند، و چون هفت روز هفته به پايان رسد، آن اذکار را از سر می‌گيرند، و بدين شيوه عبادات خود را با ريختن خون آزادی به تيغ برهنه‌ی تزوير بر در معبد فاشيسم، مستمراً تکرار می‌کنند.
اين معنی از آزادی، که الحق بديع و بی‌سابقه است، و در فحشنامه‌های سياسی دنيا نظير ندارد، دست‌پختِ همان کسانی است که مجموع هنر و خدماتشان به فرهنگ فلسفی-اجتماعی اين مرز و بوم، از افزودن چند فحش جديد (چون غربزده، ليبرال و . . .) بر ناسزاهای قديم، تجاوز نمی‌کند و آيندگان که دفتر افتخاراتشان را ورق می‌زنند بر آنان آفرين خواهند کرد که چنين زيرکانه «جامه‌ای بر سرِ صد عيب نهان پوشيدند» و سارقانه معنی لطيفِ واژه‌ای را ربودند و کنّاسانه آن را به رکاکت مضمون تازه‌ای آلودند.»
اين بخش از کتاب «اخلاق خدايان» صفحه ۷۳-۷۲ نقل شده است. اصل مقاله نخستين بار در مجله‌ی کيان شماره ۳۷ آمده که بازنويسی شده سخنرانی در اتاوا، کاناداست.

۰

مشتهياتِ نفس امّاره و سينا

مشتهياتِ نفس امّاره و سينا مطلبی
در راستای مطلب پيشين يهو به ذهنم خطور کرد که عجب شباهتِ زيادی هست بين اين انديشه و تفکر اونايی که سينا رو گرفتن کردن تو هلفدونی. خب اونايی که خط دادن (بخونين «فتوا دادن») که سينا رو بگيرن حتماً يه دستاويز و مستمسک دينی بايد براش پيدا کنن ديگه. اگه تا حالا براشون يافت نشده، بفرمايين، نقدِ نقده. به جرم انتشار «اوهام و اهوا و تمنيات و مشتهيات نفس اماره»‍! اين ديگه بی‌دردِ سرتر از همه‌اس. لازم نيست برن مخِ مراجع رو بزنن واسه‌اش! چند روز پيش داشتم کتاب «نقدی برای تمام فصول» رو می‌خوندم. اين کتاب متن کامل استيضاح عبدالله نوری است و شامل دو تا گفت‌وگو با اکبر گنجيه. مقدمه‌ی کتاب، تراژدی تاريک‌انديشان . . .، مقدمه‌ی مفصل و خوبی درباره‌ی قرون وسطی و کليسا و تفتيش عقايد داره. اون موقع هر کسی رو که باهاش مشکل داشتن يا اتهام جادوگری بهش می‌زدن يا می‌گفتن به مقدسات اهانت کرده (اضافه کنيد نسبت به مقدسات «لودگی» کرده)! کاش يکی بود پيام رسول‌الله رو به گوش اينا می‌خوند که «انا بشر مثلکم» تا سودای ظل‌اللهی و ولايت‌فروشی‌هاشونو کنار بذارن. شايد يه خورده تقوا بلرزوندشون که وقتی پيامبری با اون عظمت و خُلقِ کريم اينجوری می‌گه، ماها کجاييم؟ جالب اينجاس که پيروان آقای فرديد که به خاطر جوکِ يکی ديگه به يه نفر ديگه (حکايت آهنگر بلخی و مسگر شوشتری است) می‌خوان درسِ ادب و فرزانگی اون هم با اين الفاظ بدن، خودشون حتی يک‌بار نگفتن که استادشون (فرديد) اين همه ليچار به خيل عظيمی از فرهنگيان ما نثار کرد و اونا هيچی نگفتن. يک صدم اين عبارات رو درباره‌اش به کار نبردن و نگفتن حضرت استاد شما که خودتون خونه‌تون نئين است! شاهد سخن بنده کتابی است که از بخت پريشان آقايون حالا ديگه از دستشون در رفته و چاپ شده: «ديدار فرهی و فتوحات آخرالزمان» که مجموعه‌ای از سخنرانی‌های و آثار فرديده. بريد اون کتابو بخونين تا بفهمين که جوک وصيت صدام در برابرش حرف مفت حساب ميشه! )، وقتی هم که من درباره‌ی فرديد حرف می‌زنن تازه ناراحت ميشن!
برای اونايی که با ايميل لينک مطلب قبلی رو گرفتن: اين لينک به خاطر مشکلات فنی تغيير کرد. ولی مطلب همين مطلب پايينه: بر درِ اربابِ بی‌مروّتِ دنيا.
در ضمن جوک اخير رو جف ديويس هم توی وبلاگ انگليسيش آورده:
Iranian Humor

۰

چه‌گوارا امروز ياد ناصر براتی

چه‌گوارا
امروز ياد ناصر براتی افتادم که نمی‌دونم کجای کره‌ی زمين باز سرشو کرده تو سياست! اميدوارم بعد از اينکه ازدواج کرد، آدم شده باشه. بچه‌ها هر کدومتون اينو خوندين، خبرِ اين نوشته رو بهش بدين: اين آهنگی که خواننده‌اش الآن يادم نيست، برای چه‌گوارا خونده شده. اين آهنگ روی سی‌دی‌های من بود و يه شب که طبق معمول اراذل و اوباش شهيد بهشتی توی خونه‌ی ما (از مرحمت حامد) پلاس بودند، ناصر براتی اينو از روی فايل‌های کامپيوترم پيدا کرد و گذاشت که من خيلی باهاش حال کردم.
چه گوارا

۰

انتشار لبخند اينو قبلاً هم

انتشار لبخند
اينو قبلاً هم نوشته بودم که:
«به نيت زندگی عهد کرده‌ام که تا مي‌توانم لبخند را منتشر کنم. پيمان بسته‌ام با دل هزارپاره‌ام که اگر دردمندی يا در خود فرورفته‌ای ديدم که جهان را به عبث بر خود دشوار کرده با هر آنچه از قلم و قدم و ايثار دل و دم مي‌توانم دريچه‌ای از نور، لطف و اميد به رويش بگشايم! شايد نصيب اين بلند اقبالِ عالم از بخت چندان نباشد که کلاه طرب به آسمان بيندازد اما دادن نويد فتوح و گشايش به اين اسيران چاه طبيعت جهان را آرام‌تر و هوا را صاف‌تر مي کند!
***
اما باز هم عهدی دارم با خود که به مدد همان تيغی که حيدر صفت بر زبانم نهاده است آنجا که خودِ او می‌طلبد گرد از هستی متفرعنانِ تهی‌جان بر آورم شايد تلنگری بخورند و دست از عُجبَ دانش بشويند! پس:
چون که من از دست شدم در ره من شيشه منه / ور بنهی پا بنهم هر چه بيابم شکنم!»
ببينين آدم وقتی که رنج و درد و شکنجه‌ی هستی و دردِ عاشقی همگی يهو مياد سراغش چه حرفايی از دهنش در مياد! يادم نمياد که وقتی اينا رو می‌نوشتم يار با ما بر سر صلح بوده يا قهر، ولی هر چی باشه خودم می‌دونم حکايت از يه دردِ استخوان‌سوزی داره که من می‌کشم و من می‌فهمم فقط.

۰

ياد قديما الآن داشتم آرشيو

ياد قديما
الآن داشتم آرشيو رو نگاه می‌کردم به اين مطلب رسيدم که خيلی وقت پيشا نوشته بودم:
«خيلی خوبه هر پرنده‌ای به اندازه قوت پر و بال خودش بپره و برای سقف پرواز ساير پرنده‌ها هم تعيين تکليف نکنه:
تو رعيت باش چون سلطان نه‌ای / تک مران چون مرد کشتيبان نه‌ای
مرغ پرنارسته چون پران شود / طعمه هر گربه دران شود
در تو نمرودی است آتش در مرو / رفت خواهی اول ابراهيم شو
فکرشو بکنين يه مورچه بخواد راجع به مصلحت و عقلانيت رفتار يه انسان نظر بده! بين آدما هم افرادی با ظرفيت و حوصله مورچه زياد پيدا ميشه. بدبختی از اونجا شروع ميشه که آقا مورچهه با کلی الدرم بلدرم بخواد بگه آقای انسان بپا تو لونه ات آب بارون نياد.»
از خودمان خوشمان آمد!!

۰

حافظ و فرويد الآن يه

حافظ و فرويد
الآن يه نگاهی به گويا کردم، يه مطلبی ديدم درباره‌ی حافظ از يه آقايی به نام دکتر عباس احمدی با عنوان «حافظ و فرويد». مطلب به صورت فايل پی‌دی‌اف است و زياد هم طولانی نيست. من شبيه اين مطالب رو قبلاً هم ديده بودم. خاطرم هست که يه زمانی رضا براهنی يه چيزی توی اين مايه‌ها درباره‌ی رابطه شمس و مولوی نوشته بود. اول بگم که من تخصص چندانی توی اين مقولاتِ فرويديستی ندارم، يعنی اينکه درسته يه چيزايی خوندم ولی قاعدتاً متخصصش نيستم. من توی اين نحوه‌ی برخورد با حافظ يه ايرادهايی اساسی می‌بينم. اول اينکه به هر حال حافظ در درجه‌ی اول از متن يه سنت ادبی برخاسته که قبلاً وجود داشته و اين تجارب مالِ حافظِ تنها نيست. وانگهی ربط دادن اينها به عقده‌ی روانی و تکرار حرف فرويد که خودش هم به هيچ‌وجه نه خاتم روانشناس‌هاس و نه قطعاً برترين سخن رو داره محل ايرادِ زياده. با اين حساب نه فقط حافظ بلکه خيلی از شاعران و صوفيان ما رو بايد يه جورايی دچار مشکل جنسی دونست. من اين رو انکار نمی‌کنم اصلاً که توی مملکت ما مسأله سکس به اون شيوه‌ای که غربيان توی دنيای مدرن باهاش برخورد کردن وجود داره. ولی مدعای من اينه که آيا با رفعِ اين موانع، مشکلات روانی و معرفتی آدميان حل شده. اون سلامت و امنيتی که انسان‌ها بايد داشته باشن حاصل شده. شايد ظاهراً يه خورده از بحث اون مقاله دور شدم ولی حرفی که من دارم اينه که ارزيابی کردن شعر حافظ خارج از سنت ادبی زمان خودش و با استفاده از اين معيارهای روانکاوانه جديد چندان برای من معتبر و استوار به نظر نمی‌رسه. يعنی فکر می‌کنم اين شيوه‌ی برخورد، حتی اگر هم حقيقت‌هايی توش باشه، احتمالاً مخربه. از اين جهتا من فکر می‌کنم نويسنده‌ی مقاله به جای پرداختن به اون عناصر اصلی شعر و انديشه‌ی حافظ و شناسايی ارکان و مقوِّمات اساسی شعر حافظ، راهِ خودش و بقيه رو خيلی دور کرده. از اون گذشته مخصوصاً اون تعبيرات مغبچه‌ی باده فروش و غيره يه جورايی اينجا به تحريف رفته. فرصتی بود از بيشتر در اين مورد صحبت می‌کنم.
در ضمن اگه می‌بينين من لحنم يه خورده ملايم و با احتياطه فقط به خاطر اينه که نمی‌خوام زياد به اين آقا حمله‌ور بشم وگر نه من هم توی روش و هم توی محتوای کارِ اين آقا کلی اگر و اما دارم. جايی که بزرگانی مثل زرين‌کوب و محمد معين و جمعی از فحولِ ادبيات ما اون همه سخن پر مغز گفتن درباره‌ی حافظ که برای ما هم روشنگر بوده و هم جهت‌بخش تو زندگی، اصولاً من شايد حتی نبايد ذکری از اين نوشته به ميون مياوردم چون خيلی سست می‌دونمش. به هر تقدير اونايی که با آثار آدمايی مث سروش، خرمشاهی، داريوش آشوری، شاهرخ مسکوب و غيره آشنا هستن متوجه نکته‌ی من می‌شن.

صفحه ها ... 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد