۲

هو العشق

در این کرانه‌ی غربت
که شامگاهِ افولِ خدای اندوه است
زلالِ عاطفه در آبشارِ چشمه‌ی مهر
«حضورِ خلوتِ انس» و صفای ساغرِ عشق
به هر رگم جاری است:
غروبِ غم را با چشم‌های خود دیدم!

۱

صبر کن و سبک مرو

هنوز هوا بارانی است و دمی از گریستن نمی‌آساید. گریستن نه که این خنده‌ی ابر است گویی! هنوز دقایقی دیگرم فرصت هست تا راهی فرودگاه شوم. این چند روز را عازم ولایت پروس هستم. به دیدار ولیعهد بارگاه هم می‌رویم که حکایت‌ها داریم با هم. فرصتی اگر دست داد همین امشب رقعه‌های همایونی را روانه‌ی آستانه‌ی مقدسه خواهیم ساخت. باز بیرون را می‌نگرم و هنوز هم می‌بارد. انگار آسمان امروز به نورِ باران تا برلین بدرقه‌ام می‌کند. باران، نور، آب، آینه برای من همگی اشارت‌اند. اشاره‌های بی‌رنگی، بی‌سویی:
هر کبوتر می‌پرد زی جانبی / این کبوتر جانبِ بی‌جانبی
هر عقابی می‌پرد از جا به جا / این عقابان راست بی‌جایی سرا
هر کسی رویی به سویی کرده‌اند / این عزیزان رو به بی‌سو کرده‌اند
زان فراخ آمد چنین روزیّ ما / که دریدن شد قبادوزیّ ما

۱

شهر باران زده

ساعتی پیش، گویی دمدمه‌ی سحرگاهان بود که با سپندم سخن می‌گفتم. از پنجره که بیرون را نگاه می‌کردم هوا هنوز تاریک بود. آسمان لندن را سراسر ابر گرفته بود. خنکی اتاق حکایت از ماجرایی در بیرون می‌کرد. هوا که روشن‌تر شد، دیوارهای روبرو را خیس دیدم. دیشب تا سحرگاهان باریده بود. چند دقیقه‌ای که برای خرید بیرون رفتم ناگهان مرا به تهران پرتاب کرد و صبح‌های بارانی قلهک و شمیران. تا جایی که خیالم کار می‌کند، هوای بارانی و کوهساران برف‌گرفته‌ی تهران از همان دوران طفولیت برایم رؤیایی و خیال‌انگیز بوده است. لندن، اما، دریغ که برف ندارد! نصیبِ من از لندن تنها همین باران است. الآن که بیرون را نگاه می‌کنم هوا دارد صاف می‌شود و نوشخندِ آفتاب است که دامن می‌گسترد. هوای مسیح نفسی است. دل‌ها اگر زنده باشند، تن‌های مرده را هم زنده می‌کند. آبان ماه از راه رسیده است گویی. تا آخر پاییز هم هنوز راه بسیار است و البته درس و مشق فراوان! تا بارانی دیگر، عجالتاً بدرود.

۰

تنها به اختصار

هنوز دانشگاه هستم و وقت تنفس کلاس رسانه و قدرت جان کین را سپری می‌کنم (کرده‌ام؟). یکی نیست مرا از این کامپیوتر جدا کند. بحث داغ مارشال مک‌لوهان در کلاس جاری است و هزار و یک حرف و حدیث. مجالی داشته باشم خلاصه‌ای از سخنان را خواهم نگاشت. علامت، رمز، نماد، تبدیل فضا و زمان، تحول رسانه‌ای، رادیو و تلویزیون، «کهکشان گوتنبرگی»، اینها را داشته باشید تا بعد. بروم که الآن فریاد جان کین بلند می‌شود!

۴

درختِ بختم و اندر سرم صباست

گفته بودم با خودم که از آنچه امروز رفت سخنی بر زبان نخواهم راند. نسیمی می­وزید از روضه‌ی جان و بارانی از عرش که زخم‌های جان را می‌سترد و آرام و خاموش عبور می‌کرد. و امروز من «سخنانی شنیده‌ام که مپرس». طرفه این است که یکی مرا اندرز دهد که در چنین شبی از عشق بگویم! گویی حدیث جاویدِ ما جز عشق چیزی بوده است که مرا بدان فرا می‌خوانند. عجیب است که مرا که عمری است ره و رسم خواب و بیداری را نیکو فراگرفته‌ام، بخواهند تعلیم آداب آن کنند. عجیب است، عجیب! مگر سخنانی که در این پهنه‌ی مجاز می‌نویسم، این قدر نامربوط است؟ یا نکند ادبیاتش دشوار است؟ گمان نمی‌برم. آنها که اهلِ خانه‌اند و ملکوت نشین، در اشاراتش خطا نمی‌کنند.
خاکِ این دیار امروز بوی افلاک داشت و آسمان عرصه‌ی تردد ملایک بود. عجب این است که در میانِ جمع، آن خسروِ افلاکی را چون آدمیان می‌دیدم و چون بشر می‌خواستمش گویی، مگر آن زمان که عزم رفتن داشت و آه از نهادم بر می‌خاست و سیل خون به دامان رها کردم که «من خود به چشمِ خویشتن دیدم که جانم می‌رود»! در میان این همه نگاه، در هیاهوی این همه تپش، در غوغای این همه تمنا، مگر می‌توان او را داشت؟ حدیث ما را خلوتی باید، نه جلوتی از این دست!

ادامه‌ی مطلب…

۵

هر چه گفتیم . . .

در کارِ آتشم. آتشی افروخته‌ام که خشک و تر هر غیری را در سرای دل بسوزانم، مباد که خاطرِ دوست را تشویشی بیازارد. شاید پیش از این رستاخیز، تصفیه و سوختن کاری دشوار بود و دل‌آزار. آن روزگاران رَستن از بندِ محبوباتِ آن ایام به مثابه‌ی مرگ بود و اینک که جان را در فطامِ این مهرِ عالم‌فروز طراوات دو صد چندان شده است، جای دغدغه‌ای نمانده است. صاف و زلال چون آبِ بی‌گره، آیینه‌گون در این سپهرِ جان رخسارِ دوست را گواهِ عزیمتِ هر چه و هر که جز او می‌گیرم. عذرها باید از هر سهوِ زبانی خواستن که:
هر چه گفتیم جز حکایتِ دوست / در همه عمر از آن پشیمانیم
مرا هم هنوز باورِ این دشوار است که زهرها تریاق شده‌اند و دلفریبانِ دیروزین همه نقشِ بر دیوار. این چه کیمیایی است که دستانِ حقیقت در کارِ دوستان کرده است؟ این ابیات سایه این روزها همراهِ من است که:
زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نامِ شما / خوشا شما که جهان می‌رود به کامِ شما
همای اوجِ سعادت که می‌گریخت ز خاک / شد از امانِ زمین دانه‌چینِ دامِ شما
ز صدق آینه‌کردار صبح‌ خیزان بود / که نقشِ طلعتِ خورشید یافت شام شما
فروغِ گوهری از گنج‌خانه‌ی دلِ ماست / چراغِ صبح که بر می‌دمد ز بامِ شما
وه که این برآمدن و شکفتن چه شیرین است:
دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد / چو آتش سر ز خاکستر بر آورد

۳

فتوحاتِ لندنیه

امروز عزم کردم مطالعه‌ی ابن عربی را پیگیر آغاز کنم. به سراغ آقای جوزی رفتم که در این وادی اشاراتی شنیدنی داشت. جلدِ نخست فتوحاتِ مکیه را آغاز کرده‌ام و رساله‌ی اسفار را از مجموعه‌ی رسایل، امروز در قطار می‌خواندم. تقارن واقعه‌های شگرفی که پی در پی رخ می‌دهند، مرا به دامان ابن عربی کشانید. می‌خواستم از آن فریده‌ی عصر و یگانه‌ی دهرم بنویسم که عمری از این در به آن در جویای او بودم و اینک . . . بماند. همین دو بیت ابن عربی کفایت که:
طالِ شوقی لطفله ذات نثر / و نظام و منبر و بیان
من بناتِ الملوک من دار فُرس / من اجلّ البلادِ من . . . ؟
تا مغناطیس ابن عربی مرا به کجاها کشاند. غرقه‌ی دریای شوق بوده­ام. اکنون صیقلِ دستِ خرد را می‌خواهم که در شمشیرِ عشق آویزد. امشب که از وارن استریت تا خانه قدم‌زنان می‌آمدم، در راه به این ابیات ناصر خسرو می‌اندیشیدم و شگفتیِ کهنم افزون‌تر می‌شد:
نکوهش مکن چرخِ نیلوفری را / برون کن ز سر بادِ خیره‌سری را
بری دان از افعال چرخ برین را / نشاید ز دانا نکوهش بری را
همی تا کند پیشه، عادت همی کن / جهان مر جفا را، تو مر صابری را
هم امروز از پشت بارت بیفگن / میفگن به فردا مر این داوری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بد / مدار از فلک چشم نیک اختری را
به چهره شدن چون پری کی توانی؟ / به افعال ماننده شو مر پری را
اگر تو از آموختن‌سر بتابی / نجوید سر تو همی سروری را
بسوزند چوب درختان بی‌بر / سزا خود همین است مر بی‌بری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد / به زیر آوری چرخ نیلوفری را
چه اندازه در این ابیات، شأن اختیارِ آدمی موج می‌زند. وقتی که آدمیان به انتخاب‌های خطا اخترِ خویش تیره می‌کنند، تکلیف تیره‌بختیِ خود را به گردنِ تقدیر می‌افکنند و عنانِ سرنوشت را رها می‌کنند! در عجبم از قومی که به قدرِ پر کاهی جهان مولوی را در نیافته و سوزِ عشق استخوان‌گداز حافظ را درنیافته، مدعیِ بی‌خویشی‌اند و حکمِ قدر بر خود جاری می‌کنند. الحق و الانصاف که نیکو گفته‌اند که القدر سرّ الله فلا تفشوه! دانش، اختیار و عشق هم‌عنانِ هم‌اند:
این محبت هم نتیجه‌ی دانش است / کی گزافه بر چنین تختی نشست
کشفِ این نکته و در کار کردنِ آن عمری از آدمیان می‌برد، عمر! خوش اقبالا آن کس که بصیرتِ دریافت آن پیش‌تر از فوتِ فرصت نصیب شود . . . بیش از این همان به که اسرار بر صحرا نیفتد!

۲

کیمیایی همچو صبر آدم ندید

حدیث کیمیا بر زبانم جاری است. کارِ کیمیا همین است که می‌بینم. سپندارمذم این میناگری را هنوز باور نمی‌تواند کرد. هنوز گویی خواب می‌بیند. آنچه رخ داده است به رؤیا شبیه‌تر است تا واقعیت. حال آنکه قصه‌ی کیمیاست که در کار است:
این چنین میناگری‌ها کار توست / این چنین اکسیرها اسرار توست
کیمیا داری که تبدیلش کنی / گر چه جوی خون بود نیلش کنی
آفرین‌ها بر تو بادا ای خدا / بنده‌ی خود را ز غم کردی جدا
این مایه آرامش و سکینه، این قدر طمأنینه طرفه گنجی است که نصیب هر کسی نیست:
زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
بار غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود / عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت
اما هنوز صبر باید تا این خون شیر شود. این نوزاد را حمایت باید و رعایت. هنوزش باید در گهواره لطف نگاه داشت که دزدان و رهزنان بر راه‌اند و درندگان در کمین. باری با این همه:
آتش ابراهیم را نبود زیان / هر که نمرودی است گو می‌ترس از آن
بروم دیگر که ازدحام کار است بر سرم و هزار و یک تکلیف معوق!

۱

سر از خوابِ زمستانی . . .

زمستانی دراز را پسِ پشتِ نهادیم و ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود. پیشتر نیز گفته بودم که هوای کهربا صفتِ جانِ مولوی این روزها شوری بی‌نهایت در من افکنده است و عنایت‌های حضرتِ دوست و نوازش‌های دست کریمِ عشق، نثارِ بارانِ شُکر و شِکَر است. تلخی‌های جهان را روی پایان نبوده است و نیست، اما گویی در این «رستخیزِ ناگهان وین رحمتِ بی‌منتها»، زهر به گواراییِ انگبین در کامِ تلخ و جانِ عبوسِ عسس‌دیده‌ام می‌نشیند.
چندان که در این سودا خون دل خوردیم و رنگِ رخ صفرا کردیم و تن نحیف، خلق را گمان افتاده بود که در آستانه‌ی مماتیم. ساعتی پیش، رضوان که از سفر یمن بازگشته بود پرسید: «قصد قالب تهی‌ کردن داری؟ راهی دیارِ لامکان شده‌ای؟ هنگامِ وفات است؟». پاسخ دایمِ من به همگان این بود که: «رخِ زرین من منگر که پای آهنین دارم»! این جسدِ زار و نزار مثالِ «کالعرجونِ القدیم» بود و دوران به سوی دیگری گویی می‌گردد که تا بدرِ منیر، نه که آفتابِ جانی جانان در شکفتن افتاده‌ایم. امروز که حوالی خیابانِ آکسفورد را تا دانشگاه قدم می‌زدم، این ابیاتِ سایه وردِ ضمیرم بود که:
بر آر ای بذرِ پنهانی، سر از خوابِ زمستانی / که از هر ذرّه‌ی دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آبِ پاکی ریختم بر دستِ بدخواهان / دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر آوردم
آنچه که مدام پیوندِ جانِ من است، هنوز هم آرزوی شادی و نیکبختیِ آدمیان است. عهد جاویدِ من، نشرِ طرب است و بسطِ شادی. باشد که چندانِ نظرِ عنایت و سخاوتِ عشق بلند باشد که خاک را گوهر کنیم، گرگ را یوسف کنیم و شوری در جانِ خستگان و آزردگان افکنیم. مددی کنید تا به سربلندی از این دیرِ پست درگذریم.

۸

یوسف بودم، ز کنون یوسفْ زاینده شدم

امروز سرآغاز فصلی دیگر است. روزگارِ نخستِ رستاخیز را سپری کردیم. آن مرغِ بی‌بال و پر را در آتش بلا و امتحان سوختیم و امروز است که ققنوسی از این خاکستر در حال بال گشودن است. برگی در دفترِ حیاتِ خاکی‌ام امروز در حال ورق خوردن است که سفینه‌ی جان و جهانم را دیگرگون می‌کند. رقمی که بر این صحیفه کشیده می‌شود گویی معجزتی است و کرامتی شگرف. فرودِ ناگهانی این واقعه چنان بهت‌آور بود که وقوعش را گویی در خواب می‌بینم. با این همه، در عین آرامش این جملگی رخ می‌دهد. این یک ماهِ اخیر، شاهدِ ولادت طفلی بود که از میان هیاهوی طوفان و سیلابِ خون و آتش گذشته است. این طفلِ نوباوه نوپاست هنوز. سحرگاهان است که خبر زاده شدنش را در اینجا می‌آورم. گوشم به صوتِ موسیقی است و دلم آن سوی جهان سیر می‌کند. هنوز میان بیهوشی و بهت و حضور و آرامش در نوسانم که:
آن آب باز آمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو، کاین سرّ سبحانی است این
باید امروز تلی از اوراق را برای درس صبحگاهی آماده می‌کردم که تلاطم دریای جان و صحبتِ حضرتِ دوست مجالش را به دست نمی‌داد. باید راهی دانشگاه شوم و عذر دیوید چندلر را برای امروز بخواهم. آری:
مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم
دولتِ عشق آمد و من دولت پاینده شدم
البته امتحان‌ها در راه است، هر چند پس از این همه بلا و ابتلا. اما «وقت آن است که بدرود کنم زندان را». دیدن یوسف پس از رنجِ اسارت و محنتِ زندان، شیرین است، اما:
امروز عزیز همه عالم شدی اما / ای یوسفِ من! حالِ تو در چاه ندیدند
این اشارات سربسته را داشته باشید تا وقتِ فتوح و شرح اسرار در رسد.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد