۰

تنها به اختصار

هنوز دانشگاه هستم و وقت تنفس کلاس رسانه و قدرت جان کين را سپری می‌کنم (کرده‌ام؟). يکی نيست مرا از اين کامپيوتر جدا کند. بحث داغ مارشال مک‌لوهان در کلاس جاری است و هزار و يک حرف و حديث. مجالی داشته باشم خلاصه‌ای از سخنان را خواهم نگاشت. علامت، رمز، نماد، تبديل فضا و زمان، تحول رسانه‌ای، راديو و تلويزيون، «کهکشان گوتنبرگی»، اينها را داشته باشيد تا بعد. بروم که الآن فرياد جان کين بلند می‌شود!

۴

درختِ بختم و اندر سرم صباست

گفته بودم با خودم که از آنچه امروز رفت سخنی بر زبان نخواهم راند. نسيمی می­وزيد از روضه‌ی جان و بارانی از عرش که زخم‌های جان را می‌سترد و آرام و خاموش عبور می‌کرد. و امروز من «سخنانی شنيده‌ام که مپرس». طرفه اين است که يکی مرا اندرز دهد که در چنين شبی از عشق بگويم! گويی حديث جاويدِ ما جز عشق چيزی بوده است که مرا بدان فرا می‌خوانند. عجيب است که مرا که عمری است ره و رسم خواب و بيداری را نيکو فراگرفته‌ام، بخواهند تعليم آداب آن کنند. عجيب است، عجيب! مگر سخنانی که در اين پهنه‌ی مجاز می‌نويسم، اين قدر نامربوط است؟ يا نکند ادبياتش دشوار است؟ گمان نمی‌برم. آنها که اهلِ خانه‌اند و ملکوت نشين، در اشاراتش خطا نمی‌کنند.
خاکِ اين ديار امروز بوی افلاک داشت و آسمان عرصه‌ی تردد ملايک بود. عجب اين است که در ميانِ جمع، آن خسروِ افلاکی را چون آدميان می‌ديدم و چون بشر می‌خواستمش گويی، مگر آن زمان که عزم رفتن داشت و آه از نهادم بر می‌خاست و سيل خون به دامان رها کردم که «من خود به چشمِ خويشتن ديدم که جانم می‌رود»! در ميان اين همه نگاه، در هياهوی اين همه تپش، در غوغای اين همه تمنا، مگر می‌توان او را داشت؟ حديث ما را خلوتی بايد، نه جلوتی از اين دست!

ادامه‌ی مطلب…

۵

هر چه گفتيم . . .

در کارِ آتشم. آتشی افروخته‌ام که خشک و تر هر غيری را در سرای دل بسوزانم، مباد که خاطرِ دوست را تشويشی بيازارد. شايد پيش از اين رستاخيز، تصفيه و سوختن کاری دشوار بود و دل‌آزار. آن روزگاران رَستن از بندِ محبوباتِ آن ايام به مثابه‌ی مرگ بود و اينک که جان را در فطامِ اين مهرِ عالم‌فروز طراوات دو صد چندان شده است، جای دغدغه‌ای نمانده است. صاف و زلال چون آبِ بی‌گره، آيينه‌گون در اين سپهرِ جان رخسارِ دوست را گواهِ عزيمتِ هر چه و هر که جز او می‌گيرم. عذرها بايد از هر سهوِ زبانی خواستن که:
هر چه گفتيم جز حکايتِ دوست / در همه عمر از آن پشيمانيم
مرا هم هنوز باورِ اين دشوار است که زهرها ترياق شده‌اند و دلفريبانِ ديروزين همه نقشِ بر ديوار. اين چه کيميايی است که دستانِ حقيقت در کارِ دوستان کرده است؟ اين ابيات سايه اين روزها همراهِ من است که:
زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نامِ شما / خوشا شما که جهان می‌رود به کامِ شما
همای اوجِ سعادت که می‌گريخت ز خاک / شد از امانِ زمين دانه‌چينِ دامِ شما
ز صدق آينه‌کردار صبح‌ خيزان بود / که نقشِ طلعتِ خورشيد يافت شام شما
فروغِ گوهری از گنج‌خانه‌ی دلِ ماست / چراغِ صبح که بر می‌دمد ز بامِ شما
وه که اين برآمدن و شکفتن چه شيرين است:
دلا ديدی که خورشيد از شبِ سرد / چو آتش سر ز خاکستر بر آورد

۳

فتوحاتِ لندنيه

امروز عزم کردم مطالعه‌ی ابن عربی را پيگير آغاز کنم. به سراغ آقای جوزی رفتم که در اين وادی اشاراتی شنيدنی داشت. جلدِ نخست فتوحاتِ مکيه را آغاز کرده‌ام و رساله‌ی اسفار را از مجموعه‌ی رسايل، امروز در قطار می‌خواندم. تقارن واقعه‌های شگرفی که پی در پی رخ می‌دهند، مرا به دامان ابن عربی کشانيد. می‌خواستم از آن فريده‌ی عصر و يگانه‌ی دهرم بنويسم که عمری از اين در به آن در جويای او بودم و اينک . . . بماند. همين دو بيت ابن عربی کفايت که:
طالِ شوقی لطفلة ذات نثر / و نظام و منبر و بيان
من بناتِ الملوک من دار فُرس / من اجلّ البلادِ من . . . ؟
تا مغناطيس ابن عربی مرا به کجاها کشاند. غرقه‌ی دريای شوق بوده­ام. اکنون صيقلِ دستِ خرد را می‌خواهم که در شمشيرِ عشق آويزد. امشب که از وارن استريت تا خانه قدم‌زنان می‌آمدم، در راه به اين ابيات ناصر خسرو می‌انديشيدم و شگفتیِ کهنم افزون‌تر می‌شد:
نکوهش مکن چرخِ نيلوفری را / برون کن ز سر بادِ خيره‌سری را
بری دان از افعال چرخ برین را / نشاید ز دانا نکوهش بری را
همی تا کند پیشه، عادت همی کن / جهان مر جفا را، تو مر صابری را
هم امروز از پشت بارت بیفگن / میفگن به فردا مر این داوری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بد / مدار از فلک چشم نیک اختری را
به چهره شدن چون پری کی توانی؟ / به افعال ماننده شو مر پری را
اگر تو از آموختن‌سر بتابی / نجوید سر تو همی سروری را
بسوزند چوب درختان بی‌بر / سزا خود همین است مر بی‌بری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد / به زیر آوری چرخ نیلوفری را
چه اندازه در اين ابيات، شأن اختيارِ آدمی موج می‌زند. وقتی که آدميان به انتخاب‌های خطا اخترِ خويش تيره می‌کنند، تکليف تيره‌بختیِ خود را به گردنِ تقدير می‌افکنند و عنانِ سرنوشت را رها می‌کنند! در عجبم از قومی که به قدرِ پر کاهی جهان مولوی را در نيافته و سوزِ عشق استخوان‌گداز حافظ را درنيافته، مدعیِ بی‌خويشی‌اند و حکمِ قدر بر خود جاری می‌کنند. الحق و الانصاف که نيکو گفته‌اند که القدر سرّ الله فلا تفشوه! دانش، اختيار و عشق هم‌عنانِ هم‌اند:
اين محبت هم نتيجه‌ی دانش است / کی گزافه بر چنين تختی نشست
کشفِ اين نکته و در کار کردنِ آن عمری از آدميان می‌برد، عمر! خوش اقبالا آن کس که بصيرتِ دريافت آن پيش‌تر از فوتِ فرصت نصيب شود . . . بيش از اين همان به که اسرار بر صحرا نيفتد!

۲

کيميايی همچو صبر آدم نديد

حديث کيميا بر زبانم جاری است. کارِ کيميا همين است که می‌بينم. سپندارمذم اين ميناگری را هنوز باور نمی‌تواند کرد. هنوز گويی خواب می‌بيند. آنچه رخ داده است به رؤيا شبيه‌تر است تا واقعيت. حال آنکه قصه‌ی کيمياست که در کار است:
اين چنين ميناگری‌ها کار توست / اين چنين اکسيرها اسرار توست
کيميا داری که تبديلش کنی / گر چه جوی خون بود نيلش کنی
آفرين‌ها بر تو بادا ای خدا / بنده‌ی خود را ز غم کردی جدا
اين مايه آرامش و سکينه، اين قدر طمأنينه طرفه گنجی است که نصيب هر کسی نيست:
زين قصه هفت گنبد افلاک پر صداست کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت
بار غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود / عيسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت
اما هنوز صبر بايد تا اين خون شير شود. اين نوزاد را حمايت بايد و رعايت. هنوزش بايد در گهواره لطف نگاه داشت که دزدان و رهزنان بر راه‌اند و درندگان در کمين. باری با اين همه:
آتش ابراهيم را نبود زيان / هر که نمرودی است گو می‌ترس از آن
بروم ديگر که ازدحام کار است بر سرم و هزار و يک تکليف معوق!

۱

سر از خوابِ زمستانی . . .

زمستانی دراز را پسِ پشتِ نهاديم و ما را به سخت‌جانیِ خود اين گمان نبود. پيشتر نيز گفته بودم که هوای کهربا صفتِ جانِ مولوی اين روزها شوری بی‌نهايت در من افکنده است و عنايت‌های حضرتِ دوست و نوازش‌های دست کريمِ عشق، نثارِ بارانِ شُکر و شِکَر است. تلخی‌های جهان را روی پايان نبوده است و نيست، اما گويی در اين «رستخيزِ ناگهان وين رحمتِ بی‌منتها»، زهر به گوارايیِ انگبين در کامِ تلخ و جانِ عبوسِ عسس‌ديده‌ام می‌نشيند.
چندان که در اين سودا خون دل خورديم و رنگِ رخ صفرا کرديم و تن نحيف، خلق را گمان افتاده بود که در آستانه‌ی مماتيم. ساعتی پيش، رضوان که از سفر يمن بازگشته بود پرسيد: «قصد قالب تهی‌ کردن داری؟ راهی ديارِ لامکان شده‌ای؟ هنگامِ وفات است؟». پاسخ دايمِ من به همگان اين بود که: «رخِ زرين من منگر که پای آهنين دارم»! اين جسدِ زار و نزار مثالِ «کالعرجونِ القديم» بود و دوران به سوی ديگری گويی می‌گردد که تا بدرِ منير، نه که آفتابِ جانی جانان در شکفتن افتاده‌ايم. امروز که حوالی خيابانِ آکسفورد را تا دانشگاه قدم می‌زدم، اين ابياتِ سايه وردِ ضميرم بود که:
بر آر ای بذرِ پنهانی، سر از خوابِ زمستانی / که از هر ذرّه‌ی دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آبِ پاکی ريختم بر دستِ بدخواهان / دلی در آتش افکندم، سياووشی بر آوردم
آنچه که مدام پيوندِ جانِ من است، هنوز هم آرزوی شادی و نيکبختیِ آدميان است. عهد جاويدِ من، نشرِ طرب است و بسطِ شادی. باشد که چندانِ نظرِ عنايت و سخاوتِ عشق بلند باشد که خاک را گوهر کنيم، گرگ را يوسف کنيم و شوری در جانِ خستگان و آزردگان افکنيم. مددی کنيد تا به سربلندی از اين ديرِ پست درگذريم.

۸

يوسف بودم، ز کنون يوسفْ زاينده شدم

امروز سرآغاز فصلی ديگر است. روزگارِ نخستِ رستاخيز را سپری کرديم. آن مرغِ بی‌بال و پر را در آتش بلا و امتحان سوختيم و امروز است که ققنوسی از اين خاکستر در حال بال گشودن است. برگی در دفترِ حياتِ خاکی‌ام امروز در حال ورق خوردن است که سفينه‌ی جان و جهانم را ديگرگون می‌کند. رقمی که بر اين صحيفه کشيده می‌شود گويی معجزتی است و کرامتی شگرف. فرودِ ناگهانی اين واقعه چنان بهت‌آور بود که وقوعش را گويی در خواب می‌بينم. با اين همه، در عين آرامش اين جملگی رخ می‌دهد. اين يک ماهِ اخير، شاهدِ ولادت طفلی بود که از ميان هياهوی طوفان و سيلابِ خون و آتش گذشته است. اين طفلِ نوباوه نوپاست هنوز. سحرگاهان است که خبر زاده شدنش را در اينجا می‌آورم. گوشم به صوتِ موسيقی است و دلم آن سوی جهان سير می‌کند. هنوز ميان بيهوشی و بهت و حضور و آرامش در نوسانم که:
آن آب باز آمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزی مگو، کاين سرّ سبحانی است اين
بايد امروز تلی از اوراق را برای درس صبحگاهی آماده می‌کردم که تلاطم دريای جان و صحبتِ حضرتِ دوست مجالش را به دست نمی‌داد. بايد راهی دانشگاه شوم و عذر ديويد چندلر را برای امروز بخواهم. آری:
مرده بدم، زنده شدم، گريه بدم، خنده شدم
دولتِ عشق آمد و من دولت پاينده شدم
البته امتحان‌ها در راه است، هر چند پس از اين همه بلا و ابتلا. اما «وقت آن است که بدرود کنم زندان را». ديدن يوسف پس از رنجِ اسارت و محنتِ زندان، شيرين است، اما:
امروز عزيز همه عالم شدی اما / ای يوسفِ من! حالِ تو در چاه نديدند
اين اشارات سربسته را داشته باشيد تا وقتِ فتوح و شرح اسرار در رسد.

۵

جايزه‌ی صلح نوبل سياسی است؟

کسانی که سابقه‌ی تاريخی اعطای جايزه‌ی نوبل را می‌دانند به خوبی آگاه‌اند که آری جايزه‌ی صلح نوبل انگيزه‌ی سياسی دارد و در آن ترديدی نيست. اما اين چيزی نيست که مايه‌ی شرمساری عبادی باشد. کسانی که فضايی را پديد آورده‌اند که گروهی فعالِ حقوقِ بشر برای مقابله با نظام‌های سياسی تماميت‌خواه دست به چنين مانورهايی بزنند بايد در کارِ خود تأمل کنند.
پيش از شرح بيشتر اشارتی به موضوعی ديگر می‌کنم. ديروز در کلاس «سياست، دموکراسی و خشونت» که جان کين درس می‌دهد، به مقولاتی مشابه پرداختيم. اگر دغدغه‌های تئوری‌پردازان سياست و جامعه‌شناسی اروپا را بررسی کنيم، آشکار است که انديشمندان اروپايی بالاخص نگرانیِ عمده‌شان معضل دموکراسی و تهديدهای سرمايه‌داری و نظامِ بوروکراتيک بوده است. افرادی از قبيل ماکس وبر، ميشل فوکو، هانا آرنت و نوربرت الياس نگرانی‌های تئوريک عميقی در بابِ نحوه و شيوه‌ی عمل به دموکراسی و کارکردِ بالفعلِ آن داشته‌اند. يعنی چنين نبوده است که گروهی از سرِ هوا و هوس و همين‌گونه افسارگسيخته يا از روی بخار معده بيايند و از دموکراسی صحبت کنند. البته جای ترديدی نيست که ملل مشرق زمين مؤلفه‌ها و عناصری را در متن جوامعشان دارند که قطعاً بايد در تحليلِ ماجرا مورد لحاظ قرار گيرد.

ادامه‌ی مطلب…

۳

بوی شهادت

بوی محرم در مشامم پيچيده است. خونِ خداست که در کوی و برزن جاری است. چه افتاده است اين خيابان‌ها را؟ چرا اينجا؟ چرا اين وقت؟ رمضان در پيش است و نامِ علی و رنج‌هايش مدام در ذهنم غوطه می‌خورد. امروز همچنان که رها و آزاد به همان لحنِ کهن برای حميرا طاری (کاتب خيال تشنه) سخن می‌گفتم، ناگهان به من گفت: «می‌دانی که وجود و حضورِ تو در چنين کشوری چقدر خطرناک است؟» يعنی در ديارِ تيرگی از نور سخن گفتن و حديث معرفت را نقل کردن خطر است و خطر کردن؟ شايد! اما برای من قصه از جنسی ديگر است. اين جهانِ خيالِ رنگارنگ مولوی برای من عرصه‌ی حيات و نفسِ زدن جان است و گرمای روح، نه ميدانِ جولانِ خردِ جمعی. بماند. يادِ شهادت گهی می‌سوزدم گه می‌گدازد. آنها که مرا می‌شناسند می‌دانند که اين سخن البته از جنس سخنان فقيهانه يا تعابير کليشه و رايجِ وطن نيست. قصه، قصه‌ی عشق است:
کجاييد ای شهيدانِ خدايی / بلاجويان دشتِ کربلايی
کجاييد ای بلاجويانِ عاشق / پرنده‌تر ز مرغانِ هوايی
امروز اين تصنيفی را که اصفهانی خوانده است گوش می‌دادم. چندين سالِ پيش اين ترانه همدمِ شب و روزِ من بود:
کجا رفتی ای آبروی دو عالم
نگين سليمان به حلقه‌ی خاتم
پس از تو خدا را چه چاره کنم؟
نگينِ سليمان؟ باشد تا در مجالی فراخ‌تر از سليمان و نگينش، از سليمان و اسبِ بادش، از عشقِ سليمان و بی‌مسامحتیِ آن سلطانِ خونريز، از تهی‌دستی سليمان در وصال بنويسم. خون به مغزم دويده است و به رغمِ غباری که بر تن دارم، در دل و جانم، اين هوای رقصان آتش به پا می‌کند:
در آن بحريد کاين عالم کفِ اوست . . .
پیِ آن تصنيفِ دلنشين می‌گردم که روزگاری از تلويزيون پخش می‌شد (و هنوز هم بايد پخش می‌شده باشد) و اين شعر مولوی را بسی زيبا خوانده بودند. اگر کسی جايی لينکی از آن سراغ دارد، منت‌پذير می‌شوم اگر اشارتی بکند.

۰

طرب کنيد که پرنور باد جامِ شما

اين روزها دلم هوای سايه را کرده است. اگر مجالی دست دهد، در سفر آتی شايد تا کلن رفتم به ديدارش. چند روز پيش تلفن کردم که ببينم موقعِ سفرم در آنجا خواهد بود يا نه. در ضمنِ صحبت، گفت‌وگويی هم شد درباره‌ی آن مطلبی که در همشهری درباره‌ی شجريان نوشته بودند و البته سايه مانند هميشه تنها سکوت کرد و لبخندی از سرِ آرامش زد! ديشب شجريان هم در کويين اليزابت هال کنسرت داشت، اما کلاس ديشب جان کين را نبايد از دست می‌دادم. عجيب اين است که وقتی راهی کلاس شدم، به ترافيک قطار برخوردم و دير شد. ناچار سلانه سلانه راهی خانه شدم و مشغول رتق و فتق امور منزل شدم. ديروز صبح بعد از کلاس جان کين مرا خواست تا گفت‌وگويی داشته باشيم برای يکی از برنامه‌های آتی جلسات هفتگی خودمان. برنامه‌اش اين است که دانشجويان فوق ليسانس و دکترايی که در زمينه‌ی خاور ميانه و کشورهای مسلمان دانشی دارند، به طور مرتب جلسات بحثی داشته باشند تا موضوعات مهم و حساس منطقه را بررسی کنيم. شايد در نخستين جلسه اشاراتی به هانری کربن داشته باشم و مطالبی را از مقاله‌ی ايران‌نامه‌ی کاتب کتابچه نقل کردم. تا چه پيش بيايد.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد