۰

عرفان و سکولاريسم

مطلبی که نوشته بودم درباره‌ی مطلب اخير آقای دکتر عباس احمدی (ايشان ظاهراً هر وقت مطلب می‌نويسد خودش بايد پای اسمش بنويسد دکتر) در گوياست. گويا هم که با اين آقا قرارداد دارد و خودش هم همت و غيرت وبلاگ‌نويسی ندارد. بماند که ايشان يک بار مطلبی درباره‌ی حافظ نوشته بود و سعی کرده بود با تکيه بر آرای فرويد به ما بنماياند که مقصود حافظ از نرگس و سنبل، آلت تناسلی زن و مرد بوده است!!!
اين مطلب اخير ايشان با عنوان «سکولاريسم و عرفان» خواسته است تعارض ذاتی عرفان ما را با سکولاريسم نشان بدهد که خوب البته در آن ترديدی نيست. ولی ماجرا اين است که ايشان نه تنها به کارکرد و ماهيت عرفان و دين توجه نکرده است، بلکه همان‌ها را هم غلط بازگو کرده است.

ادامه‌ی مطلب…

۱

خدايشان لعنت کناد

مشکلی که برای وبلاگ‌های ما پيش آمده بود از بيسوادی من نبود. از خرابکاری و فضولی اربابِ هوستينگ مترز در آمريکا بود. دوباره امشب بدون اينکه به من خبر بدهند، فايل SQL را جايگزين کردن و دوباره صفحات به هم ريخت به مدت چند دقيقه. خوشبختانه مرتب شد همه چيز، ولی نکردند يه خبری به من بدن من بدونم بايد چه خاکی به سرم بريزم.
اينا وقتی اين کارو کردن که من يه مطلب مفصل نوشته بودم که از دستم پريد. اگه حس و حالشو داشتم دوباره می‌نويسمش.

۰

ميراث متروک سنت

صاحب سيبستان نيکو به سخن آمد. مطلب بسيار جالبی نوشته است که به گمان جای کمی بحث دارد. آيا ميراث سنتِ ما (رامين جهانبگلو اين کلمه‌ی ميراث را زياد به کار می‌برد، نمی‌دونم آيا درست می‌فهمد چه می‌خواهد بگويد؟) واقعاً ته کشيده است؟ يعنی چيزی نمی‌تواند برای جامعه و فرهنگ توليد کند و بايد يک‌باره ميدان را برای خودنمايی فرهنگ مدرنيته خالی کند؟ آيا مدرنيته در بست از آن غرب است؟ يعنی هيچ بخشی از مدرنيته وامدارِ شرق نيست؟ مدرنيته يکسره از دامن مغرب زمين روييده است و هيچ نشانی از انديشه‌ی شرقی بر ناصيه‌ی آن نيست؟ سعی خواهم کرد به تدريج آنچه را می‌دانم و می‌انديشم در اين بابت بنويسم. فعلاً اين سؤالات باشد تا بعد. شايد کسی چيزی نوشت و نظراتم را تغيير داد. چه بسا کاتب کتابچه اشارتی رهگشا داشته باشد.

۱

سکوتِ سيبستان

امروز با صاحب سيبستان سخن می‌گفتم. ظاهراً با اين بلايی که سر ام‌تی آمده بود، شوق نوشتن از دلِ او رميده است. نمی‌دانم از چه روست، ولی بايد هنوز آن صفحه را سامان داد. کسانی که به آن وادی سر می‌کشند بدانند که هم می‌توانند مطالب پيشين را بخوانند و هم نظراتِ پای آن مطالب را. همه چيز به جای خويش باقی است. با اين تفاوت که پای مطالب قديم نمی‌توان نظر داد. اگر راهی يافت شود که آن را به سامان آوريم، حتماً درستش می‌کنيم. يکی اين عزلتِ نشينِ نازک‌دلِ ما را به سخن آورد که در شوقِ آتشِ آبی و عقلِ سرخش مُرديم!

۰

بتی لشکر شکن دارم

برای حضرت دوست، که بتِ لشکر شکنِ ماست، و اين ترانه پريسا (پير فرزانه) را خيلی دوست می‌دارد، موسيقی امروز همين ترانه‌ای است که پريسا در جشن هنر شيراز خواند و علی حاتمی از آن در سوته‌دلان استفاده کرد.

۲

اين سه موضوع

به گمان من زبان، شراب و زن هر سه يک وجه مشترک دارند. بايد با هر سه عشقبازی کرد. نمی‌توان با آنها به خشونت و درشتی برخورد کرد. زبان را بايد ورزيد و ورز داد. شراب را بايد به تدريج و تأنی نوشيد و گرنه حرام می‌شود. و زن هم موضوع برتر عشق است و اين هر سه فرسنگ‌ها با خشونت فاصله دارد. استفاده‌ی خشن از اينها يا عدم التفات و عنايت به گوهرِ اينها مايه‌ی ناسازگاری‌های بی‌شماری است. البته زمانه‌ی ما زمانه‌ی ناهماهنگی‌ها و درشتخويی‌هاست. مرا اگر چه سر در کمندِ مهری است و لاجرم تخته‌بند همين زمينی بودنم، اين باور داعيه‌بخش فمينيسم نيست که کماکان شديداً بدان مظنونم. اگر چه (با عرض معذرت بيکران از نازنينان و ماه‌منيرِ عزيز) شايد چندان سرِ سازگاری با طايفه‌ی نسوان نداشته باشم. شايد آن زنی را که من موضوع عشق می‌خوانم (از جنس زمينی‌اش حتی و در زمينی‌ترين کسوت‌اش) زنی باشد آرمانی يا خيالين. باری اين سودا اگر هم خيالی باشد، خيالی است لطيف:
اگر چه موی ميانت به چون منی نرسد / خوش است خاطرم از فکرِ اين خيال دقيق
با اين همه شايد عالمِ پر بلای ما چندان هم سياه و زندان‌گونه نباشد. شايد هم خضر فرخ‌پئی در ميانِ اين ظلمات جايی مترصد دستگيری پيادگانِ خسته‌حالی چون ماست. آری، می‌شود:
دلبر که جان فرسود از او، کارِ دلم نگشود از او
نوميد نتوان بود از او، باشد که دلداری کند
اما با اين همه ناله و فرياد که هست، و صد البته نوازش‌ها هم که هست، حکايت رنجِ هستی برپاست. اين گله‌گزاری‌های من حاشا که شکايت از حضرت دوست باشد. مبادا هرگز! ولی هر چه کنيم اين جهان، جهانی پر بلاست که اگر نگاهِ دوست در آن نباشد به پشيزی نمی‌ارزد:
از تو جهان پر بلا همچو بهشت شد مرا
تا چه شود ز لطفِ تو صورتِ آن جهانِ من
اما:
ديده را فايده آن است که دلبر بيند / ور نبيند، چه بود فايده بينايی را؟

۰

صاحبِ ديوانِ ما

امروز با اين بلايی که دامنگير ملکِ ملکوت شد، چندين ساعت از افاضاتِ اربابِ خرد و معرفت محروم شديد. گناهش به گردنِ من البته! آن دو عزيز (مهدی و ماه‌منير) را که دورتر بودند و دستشان از من (حداقل ظاهراً) کوتاه‌تر بود، زودتر به راه انداختيم. صاحب سيبستان و شاعر سمرقندی عجالتاً معطل خستگی‌های دل و جانِ من‌اند. آن‌ها هم به زودی باز می‌آيند.

۰

کنفرانس دموکراسی ايرانيان

من در اين باب سخن نمی‌خواهم گفتن که اين پرغوغايانِ ميان تهی تنها شهوتِ سخن گفتن داشتند و گويی داريوش آشوری و دکتر آجودانی در آن ميان وصله‌هايی ناجور بر پيکرِ آن مخاطبان بودند. گزارش بی‌بی‌سی را در اين باب بخوانيد:
هم‌انديشی برای ايرانی دموکراتيک

۱

چه می‌گويم؟

منِ بی‌زبانِ عاری از خرد و فرزانگی، زبانی جز حديثِ عشق و «حکايتِ مهر و وفا» نمی‌شناسم. پس اگرم بپرسند که چه سر داری يا سرِ که داری، بديهی است که پاسخم چيست:
گويند رفيقانم در عشق چه سر داری
گويم که سری دارم در باخته در پايی!
تمامِ آنچه گفته‌ام و می‌گويم همين است و بس. اينکه مردم چگونه می‌فهمندش حکايت ديگری است. و اين زبان‌آوریِ خالی از بلاغت و سياستِ مرا عنانِ و افساری نيست. آنچه که به اختيار نمی‌آيد، تدبير و مصلحت را نشايد. پس:
بود که يار نرنجد ز ما به خُلقِ کريم / که از سؤال ملوليم و از جواب خجل
همين و بس. پس در پای اين شکسته‌پا اگر کمتر بپيچند، دور از خرد نيست. طرفه اين است که منِ رميده‌دل در ميان صاحب سيبستان و کاتب کتابچه از سويی متهم به عرفان‌ستيزی‌ام و از سوی مطعونم به سببِ شيفتگی و دلدادگی‌ام به شعر و حکايتِ عشق. باری، چنان که حضرت دوست امروز خواند:
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه
هزار شکر که ياران شهر بی‌گنهد
همگنان وبلاگيه‌ی من، المنة لله، که مبرا از اين آفتِ عافيت‌سوز و رها از اين قيدِ خردگدازند، حداقل چنين می‌نمايند، اگر چه در باطن هيچ‌يک چنين نيستند و هر يکی را سودايی دگر به سر است:
صوفيان جمله حريف‌اند و نظرباز ولی
زين ميان حافظِ دلسوخته بدنام افتاد!

۰

از جمله‌ی رفتگانِ اين راه دراز . . .

اگر نوازش صدايی نبود تا به حال از پا در آمده بودم شايد! ولی تاريخ نشان داده است که آنقدر در موارد متعدد پررو و بی‌خيال هستم که هيچ‌وقت گذر زمان را در نمی‌يابم. چای تلخ ماه منير که من گمانم اين بود که بايد باده‌ای تلخ باشد، بيرون آمد و از بخت بلند ماه‌منير، تولد اين نوزاد همان لحظاتی رخ داد که ام‌تی دچار سکته‌ی مغزی شد و من هم از شدت عجله قلبش را بيرون کشيدم و تاوانش را هم دادم. اينکه می‌گويم بخت وبلاگ ماه‌منير بلند بود از اين روست که او مثل من و صاحب سيبستان ناچار نمی‌شود آن همه مطلب را دوباره سر و سامان دهد. يک مطلب چند خطی را همواره می‌توان سامان داد.
به هر تقدير، ديشب وقتی از نزد داريوش آشوری بر می‌گشتيم (چون به هر حال من يکی به اين نيت به آن کنفرانس رفته بودم)، در ماشين پرويز جاهد نواری را از شجريان يافتم که با خودم مثل خيلی چيزهای ديگر نتوانسته بودم از ايران بياورم. آواز اصفهانی که شجريان با سه‌تار عبادی خوانده است کاری محشر است و اتفاقاً امروز هم حال و هوای مرا دارد. تا دقايقی ديگر اگر هنوز نای و رمقی باشد، ميزبان دل و جانتان خواهد شد.

صفحه ها ... 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد