۹

هنوز در سفرم

ولیعهد بارگاه و ظهیر جانِ نازنینمان آگاه باشند که قبله‌ی عالم هنوز در سفر هستند. اینکه می‌بینید چیزی ننوشته‌ایم از کم التفاتی نیست. از فرط مشغله‌ی بسیار است. ولیعهد ما باز دلتنگ شده است. خاطر مقدس همایونی به یاد همه شما هست. اتفاقاً چند روز پیش در معیت سلطان بانو به یاد ظهیر جان افتادیم که گویی چند روزی از صدر اعظم بارگاه دور افتاده بودند و دلشان از غصه دو نیم شده بود. دیروز با تیلفیون تماس گرفتیم احوالی بپرسیم از ظهیرِ درگاه، میسر نشد سخنی دراز بگوییم. عجالتاً باز برویم که دیر شده است و هزار و یک کار داریم.
قبله‌ی عالم، کماکان در سفر!

۱۳

بحرانِ معرفت

یادداشت کوتاهی که برای حسین درخشان نوشته بودم (من چنینم که نمودم . . .) واکنش‌های مختلفی را به دنبال داشت. عجالتاً هنوز نمی‌خواهم ادامه‌ی آن بحث را بگیرم. اما یک نگاه سریع و ارزیابی آماری از نوع و لحن مطالب نوشته شده نکات ویژه‌ای را درباره‌ی جایگاه دین و اسلام خصوصاً در میان ایرانیان آشکار می‌کند. این نوع برخوردهای شدیداللحن را علیه دین من هنوز در مغرب زمین ندیده‌ام. به گمانِ من این ماجرا، پیشتر از این در غرب حل شده است و امروز به جای این برخوردهای عاطفی، نگاهی معتدل و بی‌طرف‌تر دارند.
باری، بدون اینکه به شرح ماجرا بپردازم، تنها این را بگویم که اگر در پاسخ برخی چیزی ننوشته‌ام به این دلیل نیست که حرفی برای گفتن ندارم. عجیب برای من این است که در این میانه، من هم نظر خودم را گفته‌ام اما گروهی با خشم و غضب هر چه به دهانشان رسیده است گفتند. در نوشته‌ی من برای حسین تنها نقدِ داوری یکجانبه وجود داشت نه برآشفتن‌های عاطفی و متهم ساختن. تنها سخن من این بود که اگر خود را دین‌ورز می‌دانم، بدان افتخار دارم. مگر من مکلفم باورم را بر حسبِ باور دیگران تغییر بدهم؟ مجالی باشد روزی درباره‌ی این تناقضات روشنفکران ایرانی محتصر مطلبی خواهم نوشت. یکی دو شب پیش‌تر که در ملازمت حضرت دوست و شبِ پیشترش به تنهایی به دیدن سعید حنایی کاشانی رفتم و مبسوط درباره‌ی اینها صحبتی کردیم. شاید او هم روزی نظراتش را در این مورد نوشت.
آنچه من از برخی یادداشت‌ها دریافتم تنها این بود که گروهی نفرت و انزجار خود را از دین به هر شیوه‌ای می‌خواهند نشان دهند. عجالتاً نه جای آن است و نه موقعیت آن را دارم که تلقی خودم را از دین بگویم. محیطی که من در آن بالیده‌ام خوشبختانه محیطی نبوده است که چنین درشتی‌ها و خشم و خروش‌هایی را دامن بزند.بگذریم، تنها این را نوشتم که دوباره نوشته و نظرهای ذیلِ آن را بخوانید و واکنشها را ببینید. تا فرصتی دیگر و بسطِ سخن.

۱۰

حکایت کمال و پختگی

مادرم همیشه برایم دعا می کرد و می کند که: «الهی که خاک دستت بگیری زر بشود». خدایش عمر دراز دهاد. هم اینک با سپندم نشسته بودم و از او خواستم تا دیوان شمس را برایم بیاورد. ناگهان گفتمش که باشد که خاک به دست گیری و زر شود. یادِ مولوی در ذهنم زنده شد و سخنی که برای کاملان گفته بود:
کاملی گر خاک گیرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود
و این راه کمال است. باور دارم که اگر فتوحی و گشایشی جایی در کارم بوده است به دعای مادر است که گره از کارهای فروبسته ی ما می گشایند.

۲

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

برای سپندم می‌نویسم. روزگاری دراز را خون دل خوردیم و خاموش نشستیم. گردنه‌های صعبی را پشتِ سر نهادیم و جگر صد پاره کردیم تا بدینجا رسیدیم. حاشا که در آستانه‌ی حضور، دامن اقبال و دولت را به رو ترش کردنِ خلایق رها کنیم:
دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به دست / به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
روزگار طرب را هم روا نیست که به توهماتِ بی‌بنیاد تیره کنیم. سخن را از زبان حضرت مولانا باید شنید که:
من از این خانه‌ی پر نور به در می‌نروم / من از این شهرِ مبارک به سفر می‌نروم
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر / تو از او گر بکشی، جای دگر می‌نروم
همین!

۲۶

من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند

پرهیز داشتم از اینکه واردِ این وادی شوم، اما امروز یادداشتی از حسین درخشان را دیدم در مورد شیرین عبادی (آیت‌الله شیرین عبادی: اسلام با حقوق بشر سازگار است) که باعث شد نکاتی را که به ذهنم می‌رسد بازگو کنم. نخست اینکه به اعتقادِ من باز حسین درخشان وارد حوزه‌ای شده است که اصلاً کارِ او نیست. داوری در مورد اینکه اسلام با حقوقِ بشر سازگار است یا نه، مقوله‌ای نیست که بگویم حسین درخشان حقِ اظهار نظر درباره‌ی آن را ندارد. نکته اینجاست که حسین درخشان لوازم و مقتضیات این سخن را درنیافته حکمی در مورد آن صادر می‌کند. وقتی او می‌گوید که: «همین یک آیه از قرآن که به صریح‌ترین شکل ضد زن، Sexist و ضدحقوق‌بشر است» و یا این تعبیر که: «حتی ترجمه‌ی محافظه‌کارانه و پر از پرانتز مکارم شیرازی هم نمی‌تواند مشکل این آیه را برطرف کند» ناگهان به یادِ نوشته‌های کین‌ورزانه‌ی نادره افشاری در گویا می‌افتم!

ادامه‌ی مطلب…

۴

آینه‌ی ضمیرِ من جز تو نمی‌دهد نشان

به هر کجا که می‌نگرم تو هستی با من. اگر نامِ سپندم بر زبان نیست، هستیِ او در وجودم روان است. باری زبان را یارای ابراز بسی سخنان نیست. از این نیز که بگذریم، نهان‌کاری معرفتی، نه تسترِ تاریخی، کارِ ماست:
ای سروِ سهی، ماهِ تمامت خوانم؟ / یا کبکِ دریِ خوشخرامت خوانم؟
زین هر سه بگو تا به چه نامت خوانم؟ / کز رشکِ نخواهم که به نامت خوانم!
کلمات از اظهارِ حدیثِ عشق شرمسارند، مرا نشاید که دعویِ آن کنم:
حدیثِ عشق چه حاجت که بر زبان آری؟ / به آبِ دیده‌ی خونین نوشته صورتِ حال!

۱

این سابقه کی آمد و این لاحقه تا کی؟

از اقلیمِ سرمازده‌ی دیار پروس امروز به لندن رسیدم. هنوز سه چهار ساعتی نشده است و تنها مجال رسیدگی به پاره‌ای امور خرد منزل را یافته‌ام و هماهنگی‌های مهماتِ آتی. در آن ولایت فرصتی نیافتیم که سفرنامه‌ای تدارک کنیم. چندین بار به خاطرِ مبارک همایونی خطور کرده بود که شرحی از منزل ولیعهد بارگاه بنویسیم و آنچه که در برلین دیدیم. فراوان پیش می‌آمد که هر وقت که از خیابانی عبور می‌کردیم، ناگهان به یادِ هیتلر می‌افتادیم. همین یاغیان بودند که نام شهریاری را بدنام کردند! وقتی از پله‌های خانه‌ی ولعیهد بالا می‌رفتیم به او فرمودیم که گویی این خانه از عهدِ مرحومِ آدولف میرزای یاغی هم کهن‌تر است. گویی سربازانِ نازی در برابر چشمِ خاقانِ جهاندار رژه می‌رفتند! از تصور اینکه در همان راه‌پله‌های خانهِ ولیعهد روزی محتسبانِ گشتاپو بالا پایین می‌رفته‌اند بر خود لرزیدیم. آخر ما که در بارگاه‌مان تنها مهر داریم و دوستی، وقتی اسمِ مستبدین را می‌شنویم، تنمان را رعشه می‌گیرد. دیوار برلین هم که دیگر نصفش بود و نصفِ دیگرش را فقط برای خاطره بر پا نگاه داشته بودند. روزهای بعدتر را هم که از این سوی آلمان بدان سو در سفر بودیم و فرصتی دست نمی‌داد تا نفسی ثبت خاطرات کنیم. این هم که شکر خدا باید آماده‌ی درس‌های فردا صبح جان کین بشویم. پس دیگر چرا به اینجا آمده‌ایم؟ برویم ببینیم چه کار می‌شود کرد!

۰

این قوم سفرناک

دقایقى بیش نیست که به اسن رسیده ام. پیش از آنکه با هادى روانه‌ى خانه شویم براى ناهار، گفتیم بیاییم و سرى به ارض مقدسه بزنیم و احوال ملک را دریابیم. امن و امان است گویى. فرصت اندک است و گرنه حکایت‌ها مى‌نوشتیم. فعلاً برویم که منتظر قبله‌ى عالم هستند!

۵

باز هم سفر!

دیشب نطق همایونی را در خانه‌ی هدایت پایان دادیم. دیر وقت بود که به خانه‌ی ولیعهد رسیدیم. تا دیر وقت‌تر هم گپ می‌زدیم از ری و روم. اکنون راهی هدایت هستیم تا تدارک سفرِ غروب را ببینیم و از این سوی دیار پروس به آن سو سفر کنیم، اعنی فرانکفورت. خدا می‌داند ولیعهد ما را چگونه می‌خواهد بدانجا برساند. باری عجالتاً دستپاچه همین دو سه خط را نوشتیم مبادا تا مدتی دراز دستمان به پهنه‌ی اینترنت نرسد. می‌خواستیم شرحی مبسوط از بارِ عام سلطانی بنویسیم که می‌بینیم ولیعهد شال و کلاه کرده است و راست راست به قبله‌ی عالم دارد نگاه می‌کند! آمدیم ولیعهد جان! آمدیم!
و اینک در خیابان کانت، خانه‌ی هدایت:
در راه که می‌آمدیم، خواننده‌ای این بیت حافظ را می‌خواند که:
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان / باشد کزان میانه یکی کارگر شود
نمی‌دانستیم حافظ هم آن زمان دغدغه‌ی کارگرها را داشته است! کارل مارکس به خواب شبش هم نمی‌دید که حافظ بخواهد کسی کارگر بشود! عجیب است به خدا. صبح که آمدیم دیدیم ولیعهد موبایلش را در هدایت جا گذاشته بود. می‌گوید من همیشه چیزی را فراموش می‌کنم چون دلم را جایی جا گذاشته‌ام. خدا به خیر کند. ولیعهدِ ما هم دلشده است و گمشده. تا چه‌ها بر سرِ این ملک با مدبران دلشده بیاید. ولیعهد اینک سفره را گسترانده است وقبله‌ی عالم را دعوت به چاشت صبحگاهی می‌کند. برویم دیگر که تا دارمشتات راه زیاد است و وقت تنگ.

۳

میان خنده می گریم

الآن با خبر شدم که فرین نازنینمان در سوگ مادر نشسته است. من که عمری از دژم خویی چرخ مردمخوار گفته بودم و همواره از شکستن چنگالِ او سروده بودم، شنیدنِ خبرِ این عزیمت‌ها برایم سنگین است. اهل قصه گفتن نیستم که تسکینی بیهوده بگویم. اما آنچه که هست حدیثِ مهر است که می‌ماند و مهرورزان که می‌روند. اینجاست که درد است. خاطرم هست که عزیزی روایت می‌کرد که زمانی که مهندس بازرگان بیمار بود و آخرین سفرش را برای مداوا به فرنگ داشت، پیش از حرکت تفألی به دیوانِ خواجه‌ی شیراز زده بودند و این ابیات آمده بود که:
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن / در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل / چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن / از دوستان جانی مشکل توان بریدن
اما قصه‌ی زندگی همین حکایت بریدن‌ها و پیوستن‌هاست. مرا حداقل باور است که پیوستنی هست و رسیدنی. باز هم راه‌ها به هم می‌رسند. اهلِ مهر هرگز نمی‌میرند. آفتاب تنها روی زمین است که غروب می‌کند یا غروبش دیده می‌شود. وقتی در خودِ آفتاب نشیمن گرفتی، دیگر نه غروبی در خورشید هست و نه شرق و غرب معنا دارد. برویم به سوی آفتاب که هرگز غروبمان نباشد و غروبِ نازنینان را نبینیم.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد