۰

آیا چه خطا رفت؟

بالاخره کتابی را که قرار است نقد کنم انتخاب کردم. خیلی دودل بودم که چه کتابی را باید انتخاب کنم. درباره‌ی این یکی هم چندان دلِ خوشی ندارم. یعنی اصلاًً با ذائقه‌ی من سازگار نیست. باید یک بارِ دیگر مطلبِ سعید حنایی را درباره‌ی آن «مقاله»‌ی لوییس بخوانم. استادم که از آن راضی است. به هر تقدیر، شتابناک دارم تکلیفی را انجام می‌دهم. به گمانِ من کارِ دقیق‌تر و بهتری را می‌توانستم انجام بدهم که فعلاً مجالی برای آن نیست.
امروز سرِ کلاس بحث داغی میان ما در گرفت بر سر ماجرای یازده سپتامبر و بی‌توجهی جهان غرب به تکثر و تنوع عالمِ اسلام و ایضاً جهل تاریخی مسلمین نسبت به غربیان. جهالت دو سویه همیشه باعث عمیق‌تر شدنِ شکاف‌ها می‌شود. جالب اینجا بود که امروز محور بحث را ما مسلمان‌ها می‌گرداندیم و غربی‌ها و خصوصاً آمریکایی‌ها مات و مبهوت مانده بودند. برای اولین بار در عمرشان چیزهایی از عالم اسلام می‌شنیدند که در کشورِ خودشان تنها در خواب می‌توانستند شاهدش باشند!

۶

لینکدونی

دارم سعی می‌کنم لینکدونی درست کنم. نمی‌دانم می‌شود یا نه. انگار درست کار می‌کند. همین طوری برای امتحان چند تا لینک را گذاشته‌ام تا مدتی ببینم چطور کار می‌کند. اگر مجالی بود شاید برای بقیه هم همین ابزار را گذاشتیم. مهدی سیبستانی که خیلی وقت است جوش آن را می‌زند. همین روزها شاید برایش کاری کردیم. ان‌شاءالله.
پ.ن. هنوز دارم با این بازی می‌کنم. گویا مشکلاتی دارد. این روزها نمی‌خواهم گرفتار این بشوم. از درس و مشق می‌مانم. هنوز باید یک کتاب را کار کنم برای استادم که سراغ کتاب نرفته‌ام. هفته‌ی دیگر هم باید سر کلاس سخنرانی داشته باشیم. تا ببینیم چه پیش می‌آید. عجالتاً محضِ امتحان این را گذاشته‌ام تا باشد. مشکل کوچکی در آپدیت شدن دارد. سعی می‌کنم رفعش کنم.

۱

غروب‌های لندن

لندن وقتی بارانی باشد، لندن است. الآن دارم چند تا کار را با هم می‌کنم. صدای بنان از توی بلندگوهای کامپیوتر می‌آید. از توی تلفن صدای مسیحا می‌آید که دارد برایم حرف می‌زند. بیرون را که نگاه کردم، دیدم الآن دارد باران می‌آید. چقدر خوب. کاش آنجا هم که تو هستی الآن باران بیاید. می‌دانم چقدر باران می‌خواهی. اینجا الآن حسابی لندن است. باز . . . ای الهه‌ی ناز! با دلِ من بساز. کاین غم جانگداز برود ز برم. بنان دارد می‌خواند. قطراتِ باران دارد آرام آرام روی شیشه‌ی اتاقم می‌خورد. اگر از من نگیری خبر، نبینی اثرم. یادِ عباس افتادم الآن. یعنی کجاست حالا؟ باز هم توی خانه‌ی هدایت است حالا؟ نه حتماً رفته است خانه. جمشید قرار بود زنگ بزند. کجا رفت پس؟ یعنی مهمانش هنوز نرفته است؟
آنکه او به غمت دل بندد چو من کیست؟
نازِ تو بیش از این بهرِ چیست؟

۰

جایی که تخت و مسندِ جم می‌رود به باد

حق و آزادی را راحت می‌توان توصیف کرد و درباره‌ی آنها قلمفرسایی نمود. تنهایی جایی که می‌خواهی حقِ اینها را ادا کنی کار دشوار است. تازه وقتی هم که خود را ملزم به رعایت اینها کردی، چندان معلوم نیست که حتماً حرفی که زده‌ای درست است. روزگارِ غریبی است. اگر باز متهم به بی‌ادبی نشوم می‌گویم که اگر از خاتمی انتقاد کنیم و نامه‌ی سروش را نقل کنیم، دوستان یا امیدواران خاتمی از زبان او پاسخِ سروش را می‌دهند. اگر به لاریجانی یا مطهری طعنه‌ای زده شود، آه و فریاد بر آوردند که مسلمانی رفت! وقتی که به کدیور خرده می‌گیرند، باز هم می‌گویند که از شما بعید است. مسعود بهنود را هم که حتماً باید در زمره‌ی قدیسین دید و اگر بگوییم که او نباید سروش را عینیت مولوی بداند، باز گروهی بر می‌آشوبند. اگر از سروش هم انتقاد کنم، فردا گروهی از دوستان زبان‌شان بر سرِ ما دراز خواهد بود.
می‌بینید؟ اینها که نام بردم همه با هم تفاوت دارند. مواضع فکری و پیشینه‌های فکری، فرهنگی و سیاسی‌شان تفاوتِ بسیار زیاد دارد. با این وجود اگر حرفی بگویی که به گوشه‌ی قبای یکی بربخورد، فغانِ دوستان‌شان به عرش می‌رود که شما حرمتِ قلم شکسته‌اید! فکر می‌کنم از همه مفلس‌تر حسین شریعتمداری است که هیچ‌کس از او دفاع نمی‌کند!
به گمان من، در این میانه‌ی غوغا، چنین باید بود:
فرخ آن ترکی که استیزه نهد / اسبش اندر خندق آتش جهد
گر پشیمانی بر او عیبی کند / اول آتش در پشیمانی زند
خود پشیمانی نروید از عدم / گر ببیند گرمیِ صاحب قدم

۳

ببری رونق مسلمانی

مطلبی را که درباره‌ی واکنش کدیور به انتشار مصاحبه‌اش از رادیو فردا نوشته بودم، واکنش‌های جالبی دریافت کرده است. خودم هم جایی پای مطلب قبلی نوشتم که شاید درباره‌ی کدیور تند رفته باشم ولی به اعتقاد من هنوز اصلِ مدعا درست و ماهیت دامن‌گستر اطلاع‌رسانی اقتضای این عواقب را هم دارد. باری حضراتی که دیوانه‌وار دل به مهرِ حضرتِ کدیور سپرده‌اند گویی از همه می‌خواهند بت بسازند. عجیب نیست. یکی از آفات بزرگ جامعه‌ی ایرانی ما این است که حساسیت‌مان را نسبت به نقد از دست داده‌ایم و ذهن‌مان مشروط است.
زمانی برای من که شدیداً شیفته‌ی سخنانِ دکتر سروش بودم، شنیدن نقدی درباره‌ی او دشوار بود. انصاف می‌دهم که کار ساده‌ای نیست آدم بخواهد کسانی را که دوست دارد زیر تیغِ نقد ببیند. می‌توانید اصلِ سخن من را درباره‌ی کدیور و «اصلاح‌طلبانِ ترسو» یک‌بار دیگر بخوانید و واکنش‌های دوستان را هم ببینید. من هیچ وقت مدعی نیستم حرفم تا روز محشر درست است و همواره حرفم را می‌توانم اصلاح کنم ولی آن درشتی‌ها را آیا می‌توانند خودشان برای خودشان هضم کنند؟ اگر دوستان کدیور چنین‌اند، صد رحمت به دشمنانش:
گر تو قرآن بر این نمط خوانی
ببری رونقِ مسلمانی!

۴

عشق و آه

ولیعهدِ بارگاه، صاحبِ حضور خلوتِ انس از پراگ مراجعت کرد. موسیقی صفحه‌اش هم عوض شد. من حیران مانده‌ام که میان ادبیات انتقادی، ادبیات سلطانی و ادبیات امپراتوران باید کدام را اختیار کنم. امروز که داشتم آن مطلبِ عشق را که ولیعهد برای من نوشته بود، برای حضرتِ دوست می‌خواندم، فرمودند که چقدر نثرش شبیه نثرِ من است! خوب معلوم است که نثر عباس شبیه نثرِ من نیست. توضیح دادم که فقط در جوابِ من این‌گونه نوشته است و گرنه ولیعهد کجا و این نثر کجا؟ سمفونی مردگان و سالِ بلوا کجا و قلندری‌های صوفی‌وارِ عاشقانه کجا؟
این وبلاگ برای سلطان شده است بازارِ عطاران که از هر جنس و رقمی در آن می‌توان یافت. این نام سلطان و قبله‌ی عالم و برادر تاجدار و امپراتور و از این قبیل اسامی هم اگر بار طنزِ نداشته باشند عجب وبالی می‌شوند. گویا حلقه‌ی برلینی‌ها و وینی‌ها را خوش افتاده است! خدایتان خیر دهاد، سر سلطان را به باد ندهید. اگر اندک قصوری در حفظ جانب سلطان کنید، شما می‌مانید و ملکِ بی‌صاحب!

۶

عرض و مال از درِ میخانه؟

حکایت اصلاح‌طلبانِ ترسو خیلی جالب است. محسن کدیور برای اینکه آلوده‌ی اطلاع‌رسانی جهانی نشود و دوستان محافظه‌کارش ملامتش نکنند، در واکنش به انتشار مصاحبه‌اش با کاملیا انتخابی فرد از رادیو فردا گفته است:
«زمانی که در آمریکا بودم یعنی دقیقا پاییز ۸۱ خانمی به نام “انتخابی فر” به عنوان خبرنگار آزاد مصاحبه ای با من انجام داد که قرار بود من این مصاحبه را ویرایش کنم اما متاسفانه این خانم دو تخلف کرده و مصاحبه را به من نشان نداده و بخش هایی از آن را از رادیو فردا پخش کرده است که بدون اذن و اجازه من بوده است.
کدیور با انتقاد از عملکرد این رادیو و رادیو آمریکا گفت: قبلا هم آقایان دکتر یزدی و طه هاشمی چنین مشکلی را با این رادیو ها پیدا کرده بودند و در جایی دیگر و به اسمی دیگر از آنها مصاحبه گرفته شده و صدای آنها در زمانی دیگر از رادیو فردا در آمریکا پخش شده بود. به نظر می رسد اینها خلاف ضوابط خبرنگاری و خبررسانی عمل می کنند.»
این آقا گویا متوجه نیست که در چه جهانی زندگی می‌کند. وقتی با رادیو یا تلویزیونی مصاحبه کردی و خودت را در معرض داوری و قضاوت عموم قرار دادی مهم نیست که بی‌بی‌سی باشد یا رادیو آمریکا یا رادیو فردا.

ادامه‌ی مطلب…

۱

حیلت رها کن

عاشقی یعنی ترکِ حیلت. یعنی فارغ از سودای سود و زیان فقط دوست داشته باشی. اینجور نیست که اصلاً نتیجه نداشته باشد. اگر بخواهی به عاقبتش فکر کنی، مدام گرفتارِ تردید می‌شوی. از رفتن باز می‌مانی. شاید آدم عاشق ظاهراً از هر کسی زیان‌کارتر باشد، ولی اگر جمع جبری (!) رنج و شادیِ آدمیانِ عالم را مقایسه کنیم همه به وجهی زیان‌کارند:
خلل پذیر بود هر بنا که می‌بینی
به جز بنای محبت که خالی از خلل است
در این میان حدیث وفا و جفا داستانی است که میانِ عاشق و معشوق می‌رود. آنها را هم داوری می‌کنند. حتماً داوری می‌شوند. وفا بی‌پاسخ نمی‌ماند، چنان‌که جفا هم جواب دارد. اما مرگ . . . مرگ. نمی‌دانید چه آینه‌ی روشنگری است. اگر عاشق و معشوق همیشه به یاد داشته باشند که باید رفت، میزان وفا در عالم رشدِ قابلِ توجهی پیدا می‌کند.

ادامه‌ی مطلب…

۵

روزگاری شد . . .

دیروقتی است که آن‌جور که دل می‌خواهد مویه‌ سر نداده‌ام که:
نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
من از دیار حبیبم نه از بلادِ غریب
مهیمنا به رفیقانِ خود رسان بازم
این روزها چنان پریشانم که عقل و دل و هوش را با هم نمی‌توانم همراه کنم. هر کدام را که به راه می‌آورم، دیگری دیوانگی سر می‌کند. هر کدامشان هم جدا جدا بهانه‌ها دارند. احساس می‌کنم عجیب محتاج خلوتم. خلوت از خود و خویشان. بیگانگان که جای خود دارند.

ادامه‌ی مطلب…

۳

که مگر در تو رسد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
آخر:
گلِ گلدونِ من شکسته در باد . . . من شدم رودخونه، دلم یه مرداب . . .
صدای توست که بر می‌زند ز سینه‌ی من
کجایی؟ ای که جهان از تو پر ز پژواک است
کجایی؟ آخر از آن یازده روزِ کذایی هفت روز گذشته است امروز! هفت روز! می‌دانی یعنی چه؟

صفحه ها ... 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد