۲

در به درِ تو

به دنبالِ توام منزل به منزل
پریشان می‌روم ساحل به ساحل
به خوابت دیده‌ام رؤیا به رؤیا
به یادت بوده‌ام فردا به فردا
پس از تو روحِ سرگردانِ موجم
هنوزم تشنه‌ام دریا به دریا
تو را تنهای تنها می‌شناسم
تو را هر جای دنیا می‌شناسم

۱

آتش

حرفی از نامِ تو آمد بر زبان
دست‌هایم، دفترم آتش گرفت

۱

پیامبر عاشق دست به قلم شد

دیشب پیش از اینکه بخوابم سری به دانیال زدم. دیدم باز بعد از ماه‌ها سکوت، خموشی را شکسته است. بروید ببینید چه معاشقه‌ای با باران دارد!

۱

پارک جمشیدیه و حکایت‌های درازِ من

درست از اولین روزی که به تهران آمدم و مقیم آن شهرِ شلوغ و فارغ شدم، پارک جمشیدیه (برنده سال ۲۰۰۱ جایزه معماری آقاخان) همیشه برای من پناهگاهی بود. ملجأیی که وقت غم و هنگام شادی، مفر و آسایشگاهِ من بود. تمامِ دوستانم که مرا می‌شناسند و با من از نزدیک دمخور بوده‌اند می‌دانند که وقت و بی‌وقت، تنها یا به همراهِ دوستانم وجب به وجبِ این پارک را گشته‌ام.

شاید بسیاری از عجیب‌ترین اتفاقات زندگیِ من در همین پارک افتاده است. خیلی از فراز و نشیب‌های جدیِ زندگی من جایی به وقایعی گره می‌خورند که در همین پارک رخ داده‌اند. بماند که چه نیم‌شب‌ها که گریان و خندان سر به دامانِ کوه‌های جمشیدیه می‌گذاشتم و آوازخوانان عقده‌ها در سایه‌سار درختان خالی می‌کردم. نمی‌دانم چه شد که ناگهان یاد جمشیدیه افتادم، اما هیچ کس از دوستانِ نزدیک من(آنها که با من در ایران بوده‌اند) نیست که با من خاطره‌ای از این پارک نداشته باشد. در این دو سال گذشته هم هر بار که سفری به ایران داشتم، حداقل یک بار گذارم به جمشیدیه افتاده است: تنها یا با دوستان. آخرین شبِ من در تهران، زمانی که راهی لندن بودم، درست قبل از اینکه برویم فرودگاه دسته‌جمعی اول سری به جمشیدیه زدیم و بعد رفتیم مهرآباد. شاید باید دفترها بنویسم از ماجراهایی که در این پارک بر من رفته است! حکایت‌ها دارم از اینجا.

۰

از ایمان تا نقشِ ایمان

زمانی که پراگ بودم ماجرای اخیر تمثال ده فرمان آلاباما را مرتب دنبال می‌کردم. جالب است که این قاضی با اصرار می‌گوید که باید حتماً این ده فرمان به همان بزرگی در محل کارش و در برابر انظار عموم نصب باشد چون خود را مؤمن می‌شمارد و همه چیزش را از خدا می‌داند. این آقا مانند محافظه‌کارانِ وطنیِ ما می‌خواهد دین و خدا را درست همان‌طور که خودش می‌فهمد به اجبار به خورد تمامِ آدمیان بدهد. اصلاً هم برای‌اش مهم نیست که مردم از زوایای مختلفی به ایمان و خدا نگاه می‌کنند. جالب است که بدانید جامعه‌ی شدیداً مذهبیِ آمریکا از این جهات بسیار به جامعه‌ی ایرانی ما شبیه است. حتی بنیان‌های تئوریک سیاستِ خارجی رئالیستی آمریکایی‌ها از تئوری‌هایی مشروب می‌شوند که مصدر بروز آرای آقای مصبح یزدی و جنتی هستند.
اما از این جلوه‌های افراطی و تحمیلی دین و ایمان که بگذریم، ایمان در این میانه همواره قربانیِ همین تنگ‌نظری‌ها و صد البته شیطنت‌های به ظاهر خردورزان است. این البته قصه‌ای نو نیست. به گذشته‌ی تاریخی مسلمین برگردید. دو نمونه‌ی برجسته در این زمینه داریم: ابوالعلای معری و زکریای رازی. این مورد آخری از قضا همواره در شمارِ مسلمین آمده است. تصور می‌کنم یک بار دیگر در همین وبلاگ از مناظرات او و ابوحاتم رازی ذکری به میان آورده‌ام. آنها که به ریشه‌های تاریخی این مناظرات علاقه دارند، می‌توانند «اعلام‌النبوه» را بخوانند. این کتاب را انجمن حکمت و فلسفه سال‌ها پیش به تصحیح صلاح الصاوی با همکاری غلامرضا اعوانی چاپ کرده است. مقدمه‌ی فارسی کتاب برای آنها که عربی نمی‌دانند خلاصه و فشرده‌ی نسبتاً جامعی از مباحث عمده‌ی کتاب دارد.

ادامه‌ی مطلب…

۴

تو که دستت به نوشتن آشناست

بنویس هر چه که ما را به سر آمد
بد قصه‌ها گذشت و بدتر آمد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه‌ها را می‌کشیم، نمی‌شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم!
. . . دلِ ما را بنویس!

۲

بی‌پناهی

ز بام و در همه جا سنگ فتنه می‌بارد
کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟
فرو گذاشت دل آن بادبان که می‌افراشت
خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا؟
***
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دلِ آبگینه بشکن، که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

۱

باز هم احساس وطن

این بار هم که پایم به لندن رسید احساس توطن در اینِ خاکِ بی‌آفتاب کردم! هوای لندن حسابی خنک‌تر از پراگ است. آسمان هوای باریدن دارد و من هم که دیری است حسرت باران به دلم مانده است. حال و هوای خودم هم طوفانی است و به اندک تلنگری باریدنم می‌گیرد. از قضا بهانه برای گریستن زیاد دارم . . . بماند. گویی در لندن آب از آب تکان نخورده است. بروم ببینم چه بلایی سر تونی بلر آمده است!

۱

یادداشتی برای حلقه‌نشینان

ساکنان ارضِ‌ ملکوت را قطعاْ آگاهی هست که دو بار این وادی گرفتار سقوط و انفجار شد. نخست بار البته آن قدر لرزه‌ها شدید نبود که این بار. این مرتبه تمام ارض ملکوت گویی ناگهان دود شد و به هوا رفت. دلیلش را عجالتا رها کنید. باری مهم‌ترین وصیت قبله‌ی عالم به تمامی ساکنان بارگاه این است که همواره پیش از منتقل کردن مطلب به وبلاگتان نسخه‌ی ذخیرتی از آن در جایی داشته باشید که در صورت هر گونه مشکلی بتوان آن را بازیافت. قبله‌ی عالم در حول و ولای سفر پاک از یاد برده بود که نسخه‌ای از مطالب سایت برای بایگانی فراهم کند و اینجا هم که گرفتار آن مشکل شدیم. به هر تقدیر این نکته را هرگز از یاد مبرید. مطلبتان را قبلاْ در فایلی با ذکر تاریخ و ساعت اتمامش ثبت کنید و سپس منتقل به وبلاگش نمایید. سلطان را هم از باب کاری‌ که از دستش خارج است خجالت مدهید!
عزت سکانِ درگاه مزید!

۱

یادداشت شامگاهى

گرگ و میش غروب است. دیگر همه جا تاریک شده است. کیوان و فرین هنوز خسته از کارِ شبانگاهى در خواب بودند که از خانه بیرون زدم. نماز شام است و هوا به سردى مى‌زند. ناچار لباس گرم‌ترى پوشیدم و کوله بر دوش راهى مرکز شهر شدم تا آخرین مکاتیبِ پراگى را ثبت کنم. راستى این فتانه‌ها چرا اینجورى مى‌کنند؟ هوا سرد شده است و اینها هنوز نیمه عریان در کوى و برزن مى‌گردند!
مردمان عجیبى هستند اینها. اینجا که من نشسته‌ام محل ازدحام حضور فیزیکى دین و غیبتِ معنوىِ آن است. گرداگردِ من چندان کلیساى قوم نصارا که هر یک تاریخى بس بلند در پسِ پشت دارند، سایه بر سر ملت انداخته‌اند که حساب ندارد. اما دین در کجاى ضمیرِ این جماعت ریشه دارد، نمى‌دانم! چک‌ها به هیچ رو ادب و شخصیتِ انگلیسى‌ها را ندارند. شاید یکى از دلایلش این است که زبانشان را نمى‌دانم و نمى‌توان با این طایفه‌ى زبان بسته ارتباط برقرار کرد. شهر اینها را هنوز نتوانسته‌ام از باب گرانى و ارزانى اجناس بسنجم. آن قدر بر ذهنم فشار دغدغه‌هاى بیکران زیاد است که دیگر بى‌حساب و کتاب خرید مى‌کنم.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد