۱

پارک جمشيديه و حکايت‌های درازِ من

درست از اولين روزی که به تهران آمدم و مقيم آن شهرِ شلوغ و فارغ شدم، پارک جمشيديه (برنده سال ۲۰۰۱ جايزه معماری آقاخان) هميشه برای من پناهگاهی بود. ملجأيی که وقت غم و هنگام شادی، مفر و آسايشگاهِ من بود. تمامِ دوستانم که مرا می‌شناسند و با من از نزديک دمخور بوده‌اند می‌دانند که وقت و بی‌وقت، تنها يا به همراهِ دوستانم وجب به وجبِ اين پارک را گشته‌ام.

شايد بسياری از عجيب‌ترين اتفاقات زندگیِ من در همين پارک افتاده است. خيلی از فراز و نشيب‌های جدیِ زندگی من جايی به وقايعی گره می‌خورند که در همين پارک رخ داده‌اند. بماند که چه نيم‌شب‌ها که گريان و خندان سر به دامانِ کوه‌های جمشيديه می‌گذاشتم و آوازخوانان عقده‌ها در سايه‌سار درختان خالی می‌کردم. نمی‌دانم چه شد که ناگهان ياد جمشيديه افتادم، اما هيچ کس از دوستانِ نزديک من(آنها که با من در ايران بوده‌اند) نيست که با من خاطره‌ای از اين پارک نداشته باشد. در اين دو سال گذشته هم هر بار که سفری به ايران داشتم، حداقل يک بار گذارم به جمشيديه افتاده است: تنها يا با دوستان. آخرين شبِ من در تهران، زمانی که راهی لندن بودم، درست قبل از اينکه برويم فرودگاه دسته‌جمعی اول سری به جمشيديه زديم و بعد رفتيم مهرآباد. شايد بايد دفترها بنويسم از ماجراهايی که در اين پارک بر من رفته است! حکايت‌ها دارم از اينجا.

۰

از ايمان تا نقشِ ايمان

زمانی که پراگ بودم ماجرای اخیر تمثال ده فرمان آلاباما را مرتب دنبال می‌کردم. جالب است که اين قاضی با اصرار می‌گويد که بايد حتماً این ده فرمان به همان بزرگی در محل کارش و در برابر انظار عموم نصب باشد چون خود را مؤمن می‌شمارد و همه چيزش را از خدا می‌داند. اين آقا مانند محافظه‌کارانِ وطنیِ ما می‌خواهد دين و خدا را درست همان‌طور که خودش می‌فهمد به اجبار به خورد تمامِ آدميان بدهد. اصلاً هم برای‌اش مهم نيست که مردم از زوايای مختلفی به ايمان و خدا نگاه می‌کنند. جالب است که بدانيد جامعه‌ی شديداً مذهبیِ آمريکا از اين جهات بسيار به جامعه‌ی ايرانی ما شبيه است. حتی بنيان‌های تئوريک سياستِ خارجی رئاليستی آمريکايی‌ها از تئوری‌هايی مشروب می‌شوند که مصدر بروز آرای آقای مصبح يزدی و جنتی هستند.
اما از اين جلوه‌های افراطی و تحميلی دين و ايمان که بگذريم، ايمان در اين ميانه همواره قربانیِ همين تنگ‌نظری‌ها و صد البته شيطنت‌های به ظاهر خردورزان است. اين البته قصه‌ای نو نيست. به گذشته‌ی تاريخی مسلمين برگرديد. دو نمونه‌ی برجسته در اين زمينه داريم: ابوالعلای معری و زکريای رازی. اين مورد آخری از قضا همواره در شمارِ مسلمين آمده است. تصور می‌کنم يک بار ديگر در همين وبلاگ از مناظرات او و ابوحاتم رازی ذکری به ميان آورده‌ام. آنها که به ريشه‌های تاريخی اين مناظرات علاقه دارند، می‌توانند «اعلام‌النبوة» را بخوانند. اين کتاب را انجمن حکمت و فلسفه سال‌ها پيش به تصحيح صلاح الصاوی با همکاری غلامرضا اعوانی چاپ کرده است. مقدمه‌ی فارسی کتاب برای آنها که عربی نمی‌دانند خلاصه و فشرده‌ی نسبتاً جامعی از مباحث عمده‌ی کتاب دارد.

ادامه‌ی مطلب…

۴

تو که دستت به نوشتن آشناست

بنويس هر چه که ما را به سر آمد
بد قصه‌ها گذشت و بدتر آمد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه‌ها را می‌کشيم، نمی‌شماريم
بنويس از ما که در حال فراريم
توی اين پاييز بد فکر بهاريم!
. . . دلِ ما را بنويس!

۲

بی‌پناهی

ز بام و در همه جا سنگ فتنه می‌بارد
کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟
فرو گذاشت دل آن بادبان که می‌افراشت
خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا؟
***
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دلِ آبگينه بشکن، که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

۱

باز هم احساس وطن

این بار هم که پایم به لندن رسید احساس توطن در اینِ خاکِ بی‌آفتاب کردم! هوای لندن حسابی خنک‌تر از پراگ است. آسمان هوای باریدن دارد و من هم که دیری است حسرت باران به دلم مانده است. حال و هوای خودم هم طوفانی است و به اندک تلنگری باریدنم می‌گیرد. از قضا بهانه برای گریستن زیاد دارم . . . بماند. گويی در لندن آب از آب تکان نخورده است. بروم ببینم چه بلايی سر تونی بلر آمده است!

۱

يادداشتی برای حلقه‌نشينان

ساکنان ارضِ‌ ملکوت را قطعاْ آگاهی هست که دو بار اين وادی گرفتار سقوط و انفجار شد. نخست بار البته آن قدر لرزه‌ها شديد نبود که اين بار. اين مرتبه تمام ارض ملکوت گويی ناگهان دود شد و به هوا رفت. دليلش را عجالتا رها کنيد. باری مهم‌ترين وصيت قبله‌ی عالم به تمامی ساکنان بارگاه اين است که همواره پيش از منتقل کردن مطلب به وبلاگتان نسخه‌ی ذخيرتی از آن در جايی داشته باشيد که در صورت هر گونه مشکلی بتوان آن را بازيافت. قبله‌ی عالم در حول و ولای سفر پاک از ياد برده بود که نسخه‌ای از مطالب سايت برای بايگانی فراهم کند و اينجا هم که گرفتار آن مشکل شديم. به هر تقدير اين نکته را هرگز از ياد مبريد. مطلبتان را قبلاْ در فايلی با ذکر تاريخ و ساعت اتمامش ثبت کنيد و سپس منتقل به وبلاگش نماييد. سلطان را هم از باب کاری‌ که از دستش خارج است خجالت مدهيد!
عزت سکانِ درگاه مزيد!

۱

يادداشت شامگاهى

گرگ و ميش غروب است. ديگر همه جا تاريك شده است. كيوان و فرين هنوز خسته از كارِ شبانگاهى در خواب بودند كه از خانه بيرون زدم. نماز شام است و هوا به سردى مى‌زند. ناچار لباس گرم‌ترى پوشيدم و كوله بر دوش راهى مركز شهر شدم تا آخرين مكاتيبِ پراگى را ثبت كنم. راستى اين فتانه‌ها چرا اينجورى مى‌كنند؟ هوا سرد شده است و اينها هنوز نيمه عريان در كوى و برزن مى‌گردند!
مردمان عجيبى هستند اينها. اينجا كه من نشسته‌ام محل ازدحام حضور فيزيكى دين و غيبتِ معنوىِ آن است. گرداگردِ من چندان كليساى قوم نصارا كه هر يك تاريخى بس بلند در پسِ پشت دارند، سايه بر سر ملت انداخته‌اند که حساب ندارد. اما دين در كجاى ضميرِ اين جماعت ريشه دارد، نمى‌دانم! چك‌ها به هيچ رو ادب و شخصيتِ انگليسى‌ها را ندارند. شايد يكى از دلايلش اين است كه زبانشان را نمى‌دانم و نمى‌توان با اين طايفه‌ى زبان بسته ارتباط برقرار كرد. شهر اينها را هنوز نتوانسته‌ام از باب گرانى و ارزانى اجناس بسنجم. آن قدر بر ذهنم فشار دغدغه‌هاى بيكران زياد است كه ديگر بى‌حساب و كتاب خريد مى‌كنم.

۱

روزهای آخر

امروز آخرين روزی است که در پراگ می‌گذرانم. فردا بر می‌گردم لندن. دارم يواش يواش دلتنگ لندن می‌شوم و کلی کار که روی دستم مانده است. تدبيرِ‌ کلاس‌های دانشگاه و رتق و فتقِ‌ امور منزل معضلی ديگر شده است بالای اين همه کار. از کاتب کتابچه و صاحب مختصر هم بی‌خبر مانده‌ام. عجيب است که اين اتفاق حتی در لندن هم نمی‌افتاد! به هر تقدير، اين واپسين روز پراگ هم رو به اتمام است:
و ما هم­چنان
دوره می‌کنيم شب را و روز را
هنوز را . . .

۱

از بس که چشمِ مست . . .

امروز هم پس از آنکه باز هم نيمروز از خواب برخاستيم،‌ از خانه برون آمديم و به تفرج پرداختيم. سير آفاق و انفس نموديم و تفرج صنع: باری اينجا هوا هم گرم است!
احوالِ ديارِ‌ ملکوت هم ظاهراْ به سامان آمده و جز همان فقدان چند روزه‌ی برخی از نوشته‌ها ساير مطالب بر جای است. اگر کسی در پیِ مطالبِ‌قديمی‌تر می‌گردد می‌تواند به بايگانی «سالی که گذشت» مراجعه کند. ساير همراهان هم اگر مجالی بيابند، شروع به نوشتن خواهند نمود. تنها صاحب سيبستان است که چندی سکوت اختيار کرده است.

۵

مراسم ولادت سلطان

شبِ‌ شنبه در جوار وحيد (درياروندگان)، عباس معروفی و مهرگان،‌ و ميزبانانِ‌ من کوتاه مجلسِ طربی داشتيم که حکايتش عجالتاْ دراز است. باشد تا بعد. از همه‌ی نازنينانی که با تلفن،‌ ايميل يا پيغام سالروز ديده‌گشودن قبله‌ی عالم را بر پهنه‌ی خاک تبريک گفتند سپاسگزار. اکرم خانم را اختصاصاْ بايد ياد کرد که لطف نمود و از برلين زنگ زد.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد