0

اینک انبوه درختانی تنها

Shirchi-Hafez-Saghinameh

چند روز است خیال گفتن چیزی که می‌خواهم بگويم مدام در ذهن‌ام رفت و آمد می‌کند. هر بار به دلیلی و بهانه‌ای از نوشتن‌اش پرهيز کرده‌ام. گاهی احساس می‌کنم با نگفتن‌اش دارم زهر به جان خودم می‌ريزم و خودم را تلخ‌تر می‌کنم. قصه ساده است: گویی چاراسبه رو به سقوط می‌رويم. همه چيز ویران است؛ زمين زیر پای‌مان خالی می‌شود. جایی نيست که آويزان‌اش شويم. چيزی نيست که تکيه‌گاه باشد. جایی چيزی ویران شده که دیگر ترميم‌پذير نیست.

شاهد و نمونه نمی‌خواهد واقعاً. همه نمونه‌های‌اش را دارند. يک نمونه از نمونه‌های بسیارش همين نزاع ميان حاتمی کیا و کیارستمی است. نزاع هم نيست. نزاع ماجرايی دو طرفه است. يک چیزی رخ داده است که تلخ است. بگذاريد الان اسم روی‌اش نگذارم و توصیف کنم ماجرا را.

من چندان اهل فیلم دیدن و دنبال کردن سینما نيستم. هم از حاتمی کیا فیلم دیده‌ام هم از کیارستمی. با فیلم حاتمی کیا (دست کم همان قدیمی‌ترها) راحت‌تر ارتباط برقرار کرده‌ام و از شما چه پنهان همان‌ها را بهتر از فيلم‌های کیارستمی دوست داشته‌ام (و شايد هنوز هم دارم). ولی این حاتمی کیا یک آدم دیگری است. چه کرده؟ چه اتفاقی افتاده؟ از بیرون که بنگریم این است ماجرا. یک آقای الف در این قصه هست و يک آقای ب. اين دو با هم سنخیت ندارند. از جنس هم نیستند. شاید هم اصلاً با هم دشمن‌اند. آقای الف از آقای ب خوش‌اش نمی‌آید. از حرف‌های‌اش. از گفتار و رفتارش. شايد آقای ب هم همین حس را به آقای الف داشته باشد. اتفاق هول‌ناکی ولی این‌جا – همین اواخر – رخ می‌دهد: آقای الف به دولت/حکومت/نظام می‌‌گويد که آقای ب فلان و بهمان است، بیا گوش‌اش را بتابان. بيا او را بيازار. بیا با او برخورد کن. بيا ادب‌اش کن. اول و آخرش همين است. من چيز دیگری از این رفتار حاتمی کيا نمی‌فهمم. و این صورت‌بندی، اين قصه، اين داستان، اين ماجرا دل‌آزار است. تلخ است. هول‌ناک است. ويران‌گر است. رذیلانه است. از حاتمی‌کيا رذيلانه‌تر است. اصلاً گرفتم کيارستمی بد. گرفتم کیارستمی خبيث. گرفتم کیارستمی ضد ارزش. ضد دفاع. ضد ایثار. اين دعوت به سرکوب، اين دعوت به آزار (يعنی صاحب قدرت را دعوت کنی به تنبيه یک فرد که قدرتی ندارد و کلید هيچ زندانی را به دست ندارد) اوج فاجعه است. انتهای سقوط است.

هيچ کدام از روایت‌های موجود که فلانی و بهمانی فلان جایزه را می‌خواسته يا از بهمان جایزه ناراضی است ربطی به اصل ماجرایی که من می‌بينم ندارد. اصل ماجرا – فارغ از سينما یا هر چیز دیگری – همین دعوت خبيثانه به آزار یک فرد است به دست قدرت. فرض کنيد بقال محله برود پيش محتسب و عسس و به او بگويد بيا سيلی بزن به نانوای ما که فلان است و بهمان. قصه برای من همين است. این قسمت ماجراست که دردناک است. بقيه واقعاً حاشیه است و اختلاف نظرها و دعواهای درون صنفی (که برای من هيچ هيجانی ندارد).

یعنی اين‌قدر بیکار شده‌ايم؟ حاتمی کیا اين‌قدر بيکار است؟ شرم‌آور نیست واقعاً؟ من اگر رزمنده بودم، اگر ايثار کرده بودم برای کشورم، اگر با کيارستمی از بنيان مخالف بودم (و تازه من کسی هستم که تقريباً هيچ وقت با کيارستمی ارتباطی برقرار نکرده‌ام)، از اين سخنان حاتمی کیا منزجر می‌شدم. تلخ است. دردناک است. آدم احساس می‌کند به او تجاوز کرده‌اند. و طرفه آن است که از شواهد بر می‌آيد که حاتمی کيا از کاری که کرده، از حرفی که زده راضی است و خوشحال. تشويق می‌شود و تعظيم و ستایش می‌بيند. این یعنی تار و پود سلامت اخلاقی جامعه از هم گسسته است. یعنی همه جا دشمن ما را احاطه کرده است و ما مشغول دريدن خويشتن‌ايم. یعنی از در و ديوار برای کشور ما بلا می‌بارد و ايرانی،‌ ایرانی را در بند می‌کند و به حبس و زجر می‌‌اندازد. يعنی تباهی. يعنی درد. يعنی سقوط. اين‌که آقای قدرت! بيا و پدر فلانی را که مثل من فکر نمی‌کند در بیاور، یعنی ذلت. ذلتی که شاخ و دم ندارد. سقوطی که هیچ جوری نمی‌شود درست‌اش کرد.

آقای ابراهیم حاتمی کیا! من فکر می‌کنم اگر سازنده‌ی آن فيلم‌ها امروز می‌تواند اين حرف‌ها را بزند، حتماً يک جای کار می‌لنگد که طرف نتوانسته حريف نفس خودش بشود. یک جای کار می‌لنگد که از آن همه روايت ایثار و درد، سازنده و راوی‌اش هيچ بويی از ایثار و هیچ نشانی از درد نبرده است. يعنی بعد از آن هم راه رفتن، حالا دل به دنيا داده است. يعنی آخر خط. يعنی «زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه». يعنی رخنه در مسلمانی. يعنی هیچ در هیچ:

جنگلی بوديم

شاخه در شاخه همه آغوش

ريشه در ريشه همه پیوند

اینک انبوه درختانی تنهاییم!

حيف! آقای ابراهيم خان! خواستم بگويم «به احتیاط رو اکنون که آبگينه شکستی» ولی یک لحظه به خودم نهيب زدم که چه بسا مدت‌های مدیدی است ايشان مشغول آبگينه شکستن بوده! و الله اعلم. شما بهتر می‌دانی و خدای خودت، اما حیف! دريغ!

پ. ن. شما می‌خواهی دل‌ات خوش باشد که به تو گفته‌اند «سردار»؟ با اين لقب‌ها و عنوان‌ها می‌توان دل به دست آورد؟ می‌شود سلامت نفس حاصل کرد؟ با این لقب‌ها آدم می‌شود حريف نفس‌اش شود؟ لابد می‌دانی که همین لقب‌ها، همين ستايش‌ها باعث می‌شود آدم‌ها بر خطای خود اصرار بيشتری کنند و هرگز حاضر نشوند يک بار در آينه خودشان را تماشا کنند و گریبان خودشان را سخت بچسبند. بله. حریف خود شدن سخت‌تر است از حريف ديگری شدن. چيره شدن بر خود دشوارتر است تا چيره شدن بر ديگری (و ارباب قدرت را دعوت کردن به چيرگی بر ديگری ضعیف).

12

ديگری‌ستیزی و دوگانه‌سازی‌های مزمن

Kurzman-UR

توضيح پس از انتشار: هنگام نوشتن يادداشت زير تنها یک بخش از این سلسله را ديده بودم. اکنون چهار بخش آن را ديده‌ام و داوری من درباره‌ی آن هم‌چنان همان است که در زیر آورده‌ام. منطق و روش‌شناسی تهيه‌ی اين فیلم اقتضا می‌‌کند که اين فیلم صد قسمت هم که بشود، بر همین سيرت و سان خواهد بود مگر تغييری جدی در روش روايت و مفروضات آن حاصل شود.

فیلم/مستند «انقلاب ۵۷» شبکه‌ی «من و تو»، به گمان من ادامه و استمرار سلسله‌ی تولیداتی است که با رویکردی روزنامه‌نگارانه، منتقدانه و پژوهش‌گرانه تهیه نمی‌شود. درست بر عکس، این جنس تولیدها در خدمت جا انداختن و مسلط کردن روایتی هستند که در آن مخاطب سهم و نقشی انتقادی و فعال ندارد. مخاطب باید منفعل باشد یا موافق.

این شبکه دسترسی به منابع تصويری آرشيوی غنی و مفصلی دارد. کارش را هم خوب بلد است. تدوين و توليدش – با در نظر داشتن پيش‌فرض‌های سياسی و جهت‌گيری‌های ايدئولوژيک‌اش – پاکيزه و اثرگذار است. پخش مصاحبه‌های شاه که آگاهانه برای بازسازی چهره‌ی شاه و ترميم تصوير مخدوش شاه مغلوب در برابر موج انقلاب انتخاب شده است، بخشی از پازل اين مجموعه و مستندهای مشابه ديگری که «من و تو» ساخته است. اما ديدن چنین فیلمی برای کسی که تاریخ ایران را خوب می‌داند و تنها به روايت‌های مسلط رسانه‌ای و ايدئولوژيک یکسویه بسنده نمی‌کند، آزارنده است.

چنان‌که در يادداشتی که درباره‌ی «از تهران تا قاهره» نوشته بودم، این نوع روايت‌ها جهد بلیغی می‌کنند که بر نارضايتی بخشی از مردم ايران از نظام حاکم سوار شوند. به همان اندازه که جمهوری اسلامی بسیاری اوقات تلاش می‌کند روايت خود را از انقلاب تنها روايت معقول و موجود قلمداد کند، سلطنت‌طلبان نيز در همين ميدان بازی می‌کنند. به قول همایون خیری «جمهوری اسلامی وجود آدميزاد قبل از انقلاب را به رسميت نمی‌شناسد، تلويزيون من و تو وجود آدميزاد بعد از انقلاب را». کوتاه‌ترين و شايد دقیق‌ترین توصیف اين فيلم همين است. هر دو طيف – نظام حاکم پيش از انقلاب و پس از انقلاب – آگاهانه و عامدانه بخش‌هایی از تصویر بزرگ‌تر را به محاق می‌فرستند. در اين روايت، شاه چهره‌ای دارد ايران‌دوست که تمام دغدغه‌اش آبادانی و توسعه‌ی ايران است. شاه در اين قصه، از افزايش قیمت نفت استفاده می‌کند برای توسعه‌ی کشور و تقويت بنیه‌ی نظامی‌اش برای حفظ تماميت ارضی کشور؛ روایت فیلم مایل به ارايه‌ی چنين تصویری از شاه است. قدرت‌های غربی سر بر آوردن شاه را نمی‌پسندند. پس می‌کوشند که اين قدرت مزاحم را از سر راه بردارند. منطق روایت‌های رسانه‌ای امروز هم از قدرت مسلط همین است. حاکمانی که دل در گرو آبادانی و عزت و استقلال کشور دارند ولی قدرت‌های غربی مزاحمت ايجاد می‌کنند و سنگ‌اندازی می‌کنند.

جنس پرسش‌هايی که از شاه درباره‌ی توسعه‌ی نيروی نظامی ايران می‌کنند، از همان جنس پرسش‌هايی است که در برابر توسعه‌ی انرژی هسته‌ای در ايران امروز پرسيده می‌شود. هر دو روايت به ناخودآگاه مخاطب دست‌اندازی می‌کنند که نيک‌نهادی و سلامت صاحب قدرت – و خطاناپذیری، حسن نيت، درايت،‌ خردمندی و فرزانگی او را – مفروض بگيرند و در آن هيچ تشکيکی نکنند. به روايت دقیق‌تر، هر دو از مخاطب، از شهروند، از ايرانی، از فرد، سلب عامليت می‌کنند. برای هر دو، مخاطب باید روايت ما را بی‌چون و چرا بپذيرد. هيچ راه سومی وجود ندارد: مخاطب يا صاحب خرد است و واقعاً دلبسته‌ی آزادی و‌ آبادانی ايران است که ناگزير بايد روایت قدرت مسلط را و شيوه‌ی او را به همين شکل موجود بپسندد يا ناگزیر دشمن، مخالف و برانداز و خراب‌کار تلقی می‌شود. در اين روايت‌ها، هيچ ترديدی نبايد کرد که صاحب قدرت فاسد نمی‌شود. ممکن است اشتباهاتی رخ بدهد ولی اين اشتباهات فرعی و حاشيه‌ای‌اند.

شاه وقتی می‌گويد مارکسيسم در ايران غير قانونی است، پرده از نگاه استبدادی و یکسره بيگانه با آزادی و انديشه‌ی او بر می‌افتد. مهم نيست من و شما با مارکسيسم موافق باشيم يا نه. مهم اين است که شاه وقتی از مارکسيسم حرف می‌زند، مارکسيسم برای او نه تئوری است، نه حتی يک جنبش انقلابی؛ در روایت او، مارکسیسم مترادف با شر محض و مطلق تلقی می‌شود. از همين روست که انقلاب سفید هم مو به مو تصوير يک جنبش اصلاح‌گرايانه و آزادی‌خواهانه‌ی مترقی تصوير می‌شود. در اين فیلم، شاه نیروی نظامی‌اش را به ياری سلطان قابوس می‌فرستد برای سرکوب مخالفان‌اش. آمريکا برای حمايت از متحدان‌اش بارها نيروی نظامی به جاهای مختلف دنيا گسيل کرده است. شاه چنين کاری برای سلطان قابوس می‌کند. عربستان سعودی کار مشابهی را در بحرین می‌کند. ايران به سوریه و عراق نیرو می‌فرستد. صورت کار همه يکسان است. وقتی از بیرون نگاه کنی، همه يک کار می‌کنند. تنها وقتی که يک تئوری خاص، یک نظريه‌ی مشخص در سياست‌ورزی را انتخاب کرده باشی، اين حرکت‌ها معنای مثبت يا منفی پیدا می‌کنند. روش‌شناسی روايت مهم است. روش‌شناسی اگر به طور طبيعی تن بدهد به مشروعیت‌بخشی ناگزير مداخله‌ی نظامی در کشوری دیگر و جانب يک جناح خاص سیاسی را گرفتن، ناگزير بعضی از این مداخلات مشروع می‌شوند و بعضی نامشروع. ولی هميشه می‌توان فاصله‌ای انتقادی را حفظ کرد و به همان اندازه که شايد بشود از نقش ايران – فعلی – در عراق و سوریه انتقاد کرد، می‌شود از نقش بقيه هم به همان اندازه انتقاد کرد. البته نگاه‌های مطلق‌انديشی که تصوری آرمانی از ارزش‌ها و عدالت و سياست‌ورزی دارند، ناگزیر، از پيش، يکی يا بعضی‌ از اين‌ها را مشروع می‌دانند و از بقيه ناگزير و بدون هيچ نگاه انتقادی و جزيی‌تر سلب مشروعيت می‌کنند.

فیلم «من و تو»، اهداف سياسی مشخصی را دنبال می‌کند: بازسازی و ترمیم چهره‌ی سلطنت و کوشش برای نشان دادن این‌که آن‌چه پس از آن آمد، نامطلوب و تباه بوده است (فلذا آن‌چه پيش از انقلاب بوده به همين اعتبار موجه و معقول و قابل دفاع). گفتن ندارد. اما پخش همين‌ها، پرده از نگاه متکبر و خودمحور شاه هم بر می‌دارد. روايت‌های فیلم هم برای کسی که سوی دیگر داستان را هم مطالعه کرده است به سرعت و به آسانی تبدیل به روايتی کميک از واقعيت می‌شود. سؤال بعدی اين است که اگر چنین روایتی، بازيگران اين روايت و صحنه‌گردانان آن متصل به قدرت شوند و توانايی اعمال تغيير پیدا کنند، چشم‌اندازی هولناک پیش روی ماست. صورت عريان‌اش اين است: فرض کنيم همين الآن چنین نگاه و تفکری تبديل به قدرت حاکمه‌ی ايران شود؛ آن وقت چه؟ این‌جاست که ما انتخاب می‌کنيم. چنین روايتی اگر قرار باشد جايگزين روايت مسلط فعلی شود، نه که تفاوت چندانی پيدا نکند بلکه عقب‌گرد تاريخ است. سقوط فکری است و بازگشت به جهانی خیالی که تار و پودش دروغ است و تبلیغات.

من هنوز تنها بخش اول «انقلاب ۵۷» را ديده‌ام (و می‌توان ادعا کرد و نشان داد که بخش‌های بعدی هم از همین منطق و نحوه‌ی روایت تبعیت می‌کند). ارزیابی من از این روایت – تا اين‌جا – همان است که در فیلم قبلی «از تهران تا قاهره» داشتم. توهین به شعور مخاطب و تحريف صریح و عريان تاریخ. کوشش برای توجیه کردن خطاهای سياسی شاه – و لاپوشانی حس تبختر و مگالومانيای ویرانگر او – و به دست دادن روایتی عامه‌پسند از علل سقوط پادشاهی. سؤال اين است که اگر مخاطب اين روایت را می‌پذیرد یا برای‌اش دلنشين است، آیا مشکل از فهم مخاطب يا ساده‌لوحی است؟ یا «من و تو» هوشمندانه توانسته است عناصر خيال را به بازی بگيرد و سوار بر نارضايتی‌های عمومی مخاطب شود؟ پاسخ هر چه باشد در واقعیت قصه تفاوتی ایجاد نمی‌کند: توهين به شعور مخاطب و تحریف وقيحانه‌ی تاریخ. شاه ایران بر خلاف روايت اين فیلم، درک ضعيفی از اقتصاد داشت. مشکل توطئه يا ناراحتی قدرت‌های غربی نبود؛ مشکل کوته‌بينی اقتصادی شاه بود به اضافه‌ی هزار و يک مشکل ديگر که تنها يکی از آن‌ها استبداد رأی بود. این فیلم و فیلم‌های ديگر «من و تو» به ما می‌گويد که اين شبکه از يک ايدئولوژی تعريف‌شده‌ی مشخص تبعيت می‌کند و تکلیف‌اش با خودش روشن است. ژورناليست يا روزنامه‌نگار حرفه‌ای نيستند. يک گروه رسانه‌ای با اهداف تعريف‌شده‌ی ايدئولوژیک که می‌داند دقیقاً دارد چه می‌کند. سادگی و البته بلاهت است که کسی که این روايت را نمی‌پسندد – یا به دلايل عقلی يا به دلايل ايدئولوژیک و سياسی – بنشيند و تنها به آن ناسزا بگويد. اين‌ها متاعی به بازار فرستاده‌اند. راه شکستن اين متاع، آوردن متاعی است بهتر و هوشمندانه‌تر.

روايت‌ها از یک ماجرا هميشه محکوم به دوگانگی و دوقطبی بودن نیستند. ولی منطق ذهنی عوام‌زده روایت دوگانه و سياه و سفيد را راحت‌تر هضم می‌کند تا روايت پيچیده‌ای که بگويد شما بيش از دو انتخاب داريد. روايت «من و تو» به مخاطب تنها دو انتخاب می‌دهد: انتخاب ما – که انتخاب خوب، درست،‌ وطن‌دوستانه و آزادی‌خواهانه است – و روايت ديگر که حاصل‌اش ويرانی است و تباهی. روايت سومی وجود ندارد. سازنده‌ی فیلم برای مخاطب شأنی به عنوان مخاطب مستقل قایل نیست که بتواند به او روایت يا انتخاب ديگری هم بدهد و بگويد بعضی هستند که نه اين را می‌گویند نه آن را. این‌جاست که آن تعبير چارلز کرزمن از انقلاب ايران معنا پیدا می‌کند: انقلاب نینديشيدنی. در اين روايت، ایران پهلوی جزیره‌ی ثبات است و در خیال کسی هم نمی‌گنجد که آن نظام از اوج سقوط کند به بیچارگی و استیصال. این حادثه را فقط می‌توان با توطئه و اقدام خبيثانه‌ی «ديگری» توضيح داد. راه دیگری ندارد. یعنی از تحلیل واقعیت هم عاجز می‌شود.

در این داستان، فقط یک نوع حکومت کردن معنا دارد و زمام‌داری خوب و درست و معقول همان است که ما می‌گوییم و می‌خواهيم. غیر از اين اگر باشد ناروا، مخرب و خطرناک است (تمام اين‌ها را از دو لب مبارک شاه به صد زبان در این فيلم در مصاحبه‌های‌اش می‌شنويم). این فیلم، و فیلم‌هایی از اين جنس، از ديگری‌ستيزی مزمن رنج می‌برند. با این نگاه، کسی که مانند ما فکر نمی‌کند، مشکل دارد و جایی از کارش می‌لنگد. ما حداکثر تحمل و مدارا می‌کنیم ولی هرگز گمان نمی‌بريم که شايد ما راه را خطا رفته باشيم. شايد ديگری جایی درست بگويد.

با تمام اين اوصاف، در عمل ممکن است تحلیل‌های عقلی، نظری یا سياسی (يا حتی روزنامه‌نگارانه) نتواند پیامد و تأثیرگذاری واقعی چنين محتواهایی را پيش‌بينی کند. گاهی تبلیغات می‌تواند برای یکی مثل احمدی‌نژاد هم پیروان و حاميانی دست و پا کند. در نهايت، مردم – در تماميت‌شان با همه‌ی تفاوت‌ها و پيچیدگی‌ها و انتخاب‌ها و تصميم‌های‌شان در لحظات تأثيرگذار و سرنوشت‌ساز – می‌توانند نشان بدهند که چنين محتوياتی چقدر می‌توانند تعيين‌کننده‌ی سرنوشت‌شان باشد. چندين دهه است که کلیت مردم ایران دیگر گوش‌شان به سلطنت و ميراث پهلوی بدهکار نیست. ممکن است آينده تغيیر کند؟ شايد. ولی اگر قرار باشد اين نگاه تغيير کند، سلطنت‌طلبان و پهلوی‌دوستان نمی‌توانند با در پيش گرفتن این نگاه يکسویه و خود-مشروعیت‌بخش به جایی برسند. دست کم گمان من اين است.

0

این داعش جهالت است که ميدان‌دار است

مدتی است که «داعش» تبديل به نامی بلندآوازه شده است؛ مثل بسیاری از نام‌های ديگری که تبدیل به نام تجارتی می‌شوند. از اين حيث تفاوتی میان طالبان، داعش، انصار حزب‌الله، مک‌دونالد، اپل و مایکروسافت نيست. همه توانسته‌اند به نحوی خيال مخاطبان را تسخير کنند. گام بعدی اين است که اين نام‌ها – اين برندها – به آهستگی و پشت پرده‌ی ضمیر ناخودآگاه مخاطب، توانايی تحلیل‌گری مستقل و انتقادی را هم از مخاطب می‌گيرند. حالا ديگر «داعش» تبدیل شده است به ابزار؛ شده است سلاحی يا شعاری برای زنده‌باد و مرده‌باد گفتن، برای «اين مباد» و «آن باد» سرودن. چه قلم‌فرسايی‌هايی که در میان عقلا و ميان عوام مردم درباره‌ی خاستگاه «داعش»، منابع مالی، ايدئولوژی سياسی و هزار و يک عنصر مربوط و نامربوط به آن‌ها نشده است. چه سرودهای آتشين و پرسوز و گدازی که سروده نشده و نمی‌شود در محکوميت اين «داعش» و توحش و خشونت و سبوعيت‌شان. اما تبليغات و کلی‌گويی و تعميم‌های بی‌جهت کار خودش را کرده است: داعش تبديل به ناسزا شده است. عده‌ای خیلی آسان‌گیرانه هر کس و هر چه را که خوش نمی‌دارند مسما و ملقب به «داعش» می‌کنند. حالا اصطلاحاتی مثل «داعش داخلی» و «داعش درون» خريدار پيدا کرده. بازارش هم روز به روز گرم‌تر می‌شود. در حدی که تعبير پهلو به پهلوی لغو می‌زند و گاهی يکسره از معنا تهی می‌شود. گاهی می‌شود اسباب تفریح و تمسخر. گاهی مايه‌ی طنز و مطایبه است و گاهی مهمات زرادخانه‌ی فروکوفتن رقبا و مخالفان و «دیگری».

داعش در هر چه موفق نشده باشد، در يک چیز موفق شده است: خودش را ثبت کرده است! نه فقط به ظلم و توحش، نه فقط به عبور از آدميت و بديهی‌ترين اصول اخلاق، بلکه خودش را ثبت کرده است به مثابه‌ی نامی تجاری، پربسامد و پرکاربرد که بسیار انسان‌ها بدون لحظه‌ای درنگ حاضرند وقت و بی‌وقت استعمال‌اش کنند.

اما ما غافل‌ايم که اين ظفرمندی داعش،‌ شکست ماست. شکست مسؤوليت‌پذیری انسانی ماست. رنج آدميان و به باد رفتن اميد و آرزوهای انسان‌ها را نمی‌توان و نباید فروکاست به ابزاری برای ابراز سرخوردگی‌ها يا نارضايتی‌هایی که به هر دلیلی از هر کسی یا هر چيزی داريم. حد نگه داشتن و حفظ ادب مقام یعنی همين.

ما از داعش واقعاً چه می‌دانيم و چقدر می‌دانيم؟ تقريباً هيچ. هر چه می‌دانيم خلاصه است در چند تصوير که ماه‌هاست در شبکه‌های مختلف خبری تکرار می‌شوند. تصاويری تکراری. يک فیلم – و فقط یک فيلم – از خليفه‌ی قلابی و خوش‌خیال و بلندپرواز. چند فیلم سر بريدن انسان‌ها که معلوم نيست کجا و چگونه گرفته شده و چطور در شبکه‌های رسانه‌ای جهانی منتقل و منتشر می‌شود. سلاح‌هایی سنگين و پیشرفته که – دست بر قضا محصول ايران نيستند – و همگی نام و نشان‌شان آشکار است. گروهی اندک‌شمار که به طرز حيرت‌آوری ثروت‌مند است و دسترسی به منابع مالی – ظاهراً پايان‌ناپذير – دارند. بسياری از اطلاعاتی که بايد درباره‌ی این افراد داشته باشیم مشکوک و مخدوش است. مثلاً درباره‌ی طالبان یا حتی القاعده شناخت عمومی بیشتر و دقیق‌تر است (قبلاً نبود به نظرم). در چنين شرايطی که منطقه درگير بحران است،‌ گمان من اين است که در افتادن به اين بازی‌های تبلیغاتی کم‌ترین زیانی که دارد این است که ممکن است به راحتی بازيگر صحنه‌ای شويم که چندين سال بعد يا چند دهه‌ی بعد معلوم شود فريب‌خورده‌ی آن بوده‌ایم. درنگ کردن و هشيار بودن در چنين مواردی شرط عقل است. فرونيفتادن به امواج عاطفی و احساسی اين ماجرای – عمدتاً رسانه‌ای – هم شرط اخلاق و انصاف است.

خوب است يک بار ديگر به دقت در تاریخ جست‌وجو کنيم. آخرین باری که عده‌ای هوس کرده بودند ميراث‌های تاریخی و مقبره‌ها را به اين شکل پر سر و صدا و جنجالی با این همه طمطراق منفجر کنند و از آن تصويرسازی کنند کی و کجا بوده است؟ آن وقت باید از خود بپرسيم که از این بازی‌گردانی چه کسی سود می‌برد، چه سودی می‌برد و چرا؟ کار سختی نيست با تحلیل‌های مختلفی – که چه بسا بسياری اوقات ابطال‌ناپذیر هم باشند – پدید آوردن داعش را به گردن اين و آن بيندازیم. کار دشوارتر این است که بپرسيم چه وضعيتی و چه شرايطی باعث شده است چنين فضایی پدید بيايد؟ سؤال اين است که چرا طالبان می‌رود، القاعده می‌آيد. القاعده می‌رود، جبهه نصرت می‌آید. آن يکی می‌رود داعش می‌آيد. داعش می‌رود و احتمالاً يکی دیگر جانشین‌اش می‌شود. کدام زمینه‌ی بروز خشونت و بروز بی‌عدالتی است که از آن غفلت می‌شود؟

داعش، يعنی جهل. ديگری را داعش ديدن و داعش خواندن کار سهلی است. وقتی به همين راحتی از کلمات تيغ و تفنگ می‌سازیم و ديگری را می‌دريم، خود قربانی جهل شده‌ايم و قربانی داعش. تفکر انتقادی يعنی همين که اجازه ندهيم بمباران اطلاعاتی که اشرافی بر جزييات‌اش نداريم توان نگاه منصفانه و عقلانی را از ما سلب کند. نگاه‌های مطلق‌انديشی که به آسانی حاضرند ناسزاهای نوپديد را نثار رقيب یا حريف يا مخالف خود – يا «دیگری» – کنند، کمکی به حل مشکل نمی‌کنند. بخشی از استمرار مسأله هستند.

0

اگر دانی…

Farshchian_1295727005

لابد اين‌جور است. این‌جور است که وديعه‌ی غم در نهاد انسان است. شاید همین باشد. ولی می‌دانيم آیا… می‌دانيم که نه غم، نه شادی، که خودِ آدمی نمی‌پاید؟ می‌دانیم که وقتی توفان بی‌نيازی می‌وزد فرعون همان‌طور از صحيفه‌ی هستی زدوده می‌شود که موسی؟ می‌دانیم که بی‌رنگی است که اسیر رنگ شده است؟ می‌دانيم که فرعون و موسی هر دو وجودِ مجاز بودند/هستند؟ می‌دانیم که وقتی یکی دیگری را از میدان به در می‌کند يا شکست می‌دهد، پيشاپيش خودش شکسته‌خورده و سپرانداخته‌ی میدان است؟ می‌دانيم که زخمی که به دیگری می‌زنیم ابتدا بر تن ما می‌نشیند و التیام هم پیدا کند، هم‌چنان اثر اين شکست در جان‌مان می‌ماند؟ لابد نمی‌دانيم که غافلانه زندگی می‌کنیم. یا زندگی را رها می‌کنیم. حاصل حیات، همین دم، همين وقت، همين نفسی که اکنون فرو می‌رود و هيچ ضمانتی نيست که دم دگر بر‌آيد يا نه… حاصل حيات، باد است؛ بود نيست، نابود است. آن وقت است که ذره‌ذره‌ی وجودت آرزو می‌شود؛ آرزوی روز بهی. آرزوی دانستن حال يکديگر. آرزوی خضر مبارک‌پی‌ای که رفيق بیکسان و يار غریبان شود…

و آن وقت است که خلاصه‌ی اين آواز می‌شود اين:
نمی‌کنم گله‌ای…
ليکن ابر رحمت دوست، به کشت‌زار جگرتشنگان، نداد نمی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

2

چو مرگ اين جامه بستاند، تو عریان مانی و رسوا

setayesh

ساعاتی از امروز را میان شهر مونترال پرسه می‌زدم و به تلاوت سوره‌ی والفجر با صدای منشاوی گوش می‌دادم. گوش نمی‌دادم، می‌نوشيدم. مست می‌شدم. بسیار فرق است ميان آن‌که قرآن را بخوانی يا بشنوی. بخوانی و بدانی يا اين‌که بنوشی و مست شوی. اين سوره و اين تلاوت چنين می‌کند. نيمی از سوره حکايت عدالت اجتماعی است اما همين عدالت، همين مضمون فربه و کلان اخلاقی،‌ پیوند دارد به مرگ، به قیامت، به انتباه. به این‌که آدمی چه آسان خود را می‌فریبد ولی فريب‌اش را برای خود مزين می‌کند. فریب را حتی به خدای خود نسبت می‌دهد. در برابر خدا تغافل و تجاهل کردن و خود را پيش او آراستن به تزوير و تلبيس کاری است که زاهدان زیاد می‌کنند. چنان می‌زيند و می‌نمايند که گويی تسليم محض و مطلق اويند. چنان زبان‌شان می‌گردد که گويی هر چه بر سر آن‌ها می‌رود ارادت اوست. نعمت اگر بیابند می‌‌گويند پرودگارم نعمت داد و بلا اگر ببينيد گويند او بود که مرا خوار کرد. همان‌جا گریبان‌شان را می‌گيرد که پس چرا يتيمان را در نمی‌يابید و گرسنگان را سیر نمی‌کنيد و مال هم را به باطل می‌خورید. و حب مال در جان‌تان ريشه کرده است. چرا ظلم می‌کنيد؟ چرا در برابر ظلم سکوت می‌کنيد؟

در همان نيمه‌ی نخست، قصه‌ی ستمگران و گردن‌کشان عاد و ثمود و فرعون ذی الاوتاد را چه فخيم روايت می‌کند که تازيانه‌ی عذاب بر سرشان فرود می‌آيد. ولی چرا عاد و ثمود و فرعون را دور می‌بینيم؟ چرا هميشه فقط اين ستمگری را در سيمای بيدادگران و مستبدانی می‌جوييم که تشت رسوايی‌شان از بام فلک فرو افتاده است؟ چرا استبداد خود را فراموش می‌‌کنيم؟ چرا يادمان می‌رود که اگر نه سر اين پيچ، سر آن گردنه محاسبی سخت‌گير به کمين نشسته است. عجب تعبیر مهيبی است اين ان ربک لبالمرصاد. جايی که سنجش‌گری به قوت و سختی گریبان‌ات را می‌گيرد. جایی که می‌گويد چه کردی تا کنون؟ چرا با خودت چنين کردی؟ چرا جايی که بايد سخن می‌گفتی، سکوت کردی؟ چرا به ديگری ستم کردی؟ چرا به خود ستم کردی؟ آن‌جا که زمين پوک می‌شود از هول قيامت، آن‌جا که ظاهر و باطن يک‌جا فرو می‌ريزد. جايی که قيامتی قائم می‌شود، بلکه قائم قيامت می‌شود، خدا به عيان گام بر می‌دارد شانه به شانه‌ی ملائک. وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا. آن‌جا تازه ياد آن‌چه باید می‌کرد و نکرد در خاطرش زنده می‌شود. روز عمل بلاحساب، بی‌عملی ورزیدی؛ فراموش کردی يا خود را به فراموشی زدی. روز حساب بلاعمل. همان فردای مرصاد، بلکه فردای پس از آن، همان فردای پرده گشودن قائم، يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ وَأَنَّىٰ لَهُ الذِّكْرَىٰ و چه سود؟ حالا وقت حسرت خوردن است که: اين حساب فردا را امروز به دست داشتن واقعاً‌ چه هزينه‌ای داشت؟ چه زیانی می‌بردی از آزار به ديگری نرساندن؟ چه وزری به دوش‌ات بود اگر مهربان‌تر بودی؟ چه می‌باختی اگر کينه در جان‌ات نمی‌انباشتی؟ نمی‌شد همين‌ها را سرمايه کنی و پيش بفرستی؟ چه می‌باختی که چنين خطر کردی به گمان اين‌که فردايی نيست و نام‌ گمان‌ات را يقين گذاشتی؟ چه می‌باختی واقعاً؟

حالا فردای حساب بلاعمل رسيد. فردای ارجعوا ورائکم فالتمسوا نورا. و آن آخر خط، دو سه زمزمه‌ی لطیف نوازنده دارد که نفسی اهل اطمينان، راضيه و مرضيه، اهل سکينه و طمأنينه و لبالب از رضا و رضايت، عمل بلاحساب ورزید در آن ديروزی که فردای‌اش ناديدنی می‌نمود. فردای دميدن خورشيد قائم که ابتدای عبوديت است. و شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد و ندانست که فادخلی فی عبادی نه امروز، که فردا از راه می‌رسد. و آن‌جا موصوف به جنت می‌شود که «دلبرانه بنگری در جان سرگردان من».

تمام اين قصه را حالا از نو بخوان. با همان آواز. با همان موسيقی. با همان پیچ و خم و کشش جان و حنجره. چيزی از تو خواهد ماند؟ يا همان زمينی می‌شوی که دکا دکا؟ واقعاً چه می‌باختی؟ چه می‌باختم؟ چه می‌باختيم اگر کین نمی‌پرورديم و غبار از آينه‌ی خود می‌زدودیم و خیال‌انديش نبودیم؟ چه می‌باختیم اگر می‌دانستيم که آن فردای تذکر حتی اگر پسينی نداشت، قطعیت مرگ را داشت و با در آمدن آن از هم گسسته‌ می‌شديم و دیگری فرصتی برای دلجویی از یکديگر نمی‌ماند؟ چه می‌باختيم اگر به قدر سر سوزنی آن دانش با مثقال ذره‌ای عمل همراه می‌شد، ولو حساب‌اش را دائماً ناسنجيده می‌پنداشتی؟ عدالت چه هزينه‌ای داشت که ستم پرهزينه‌تر و گران‌بار را اختيار کرديم؟ مهربانی چه باری بر دوش‌مان بود که آينه‌ی وجود ديگری را سنگ‌باران کرديم؟

و باز قصه را از نو بخوان. باز بخوان. بخوان و اين بار مگو و منويس. بشنو و بنوش.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

1

گر چه ماه رمضان است… (نسخه‌ی صريح)

2521005817012171411152544318724223720723358

ديده‌اید گاهی شاعری، رندی، طنزپردازی چیزی می‌گويد یا می‌نويسد که در حقیقت کنايه‌ای است به کسی و طعنه‌ای است به او ولی فردی که مخاطب آن است و در واقع موضوع این نقد، متوجه نقد نمی‌شود و فکر می‌کند اين سخن ستايش او یا وصف حال او به وجهی مثبت است؟ حافظ يکی از همین شاعران است که بارها چنين کاری کرده است. زبان حافظ، زبانی است دوپهلو که گاهی وقتی بیتی را می‌خوانی معنایی که از آن می‌فهمی عکس آن چیزی است که در بیت نهفته است و مراد شاعر است. و این خطای فاهمه، درست مثل خطای باصره، چیزی نیست که اصلاح‌اش خیلی دشوار باشد. کمی دقت در الفاظ لازم است و پرهیز از شتاب‌زدگی.

حافظ بیتی دارد که خصوصاً این سال‌ها اهل دين‌داری و روزه و رمضان به دفعات به آن بیت استشهاد جسته‌اند به اين گمان که گويی حافظ در تأيید و تصويب روز‌ه‌داری متعارف آن بیت را سروده است. بيت مشهوری است:
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی.

پيش‌تر درباره‌‌ی این بيت نوشته‌ام (این‌جا و اين‌جا). حالا که به روزهای آخر ماه رمضان نزديک می‌شويم و احتمالاً روزه‌داران يا متظاهران به روزه‌داری (!) به قدر کافی اين‌جا و آن‌جا این بیت را خرج کرده‌اند بدون این‌که بفهمند شاعر چه گفته است، خوب است همین بیت را دوباره با دقت بیشتری بخوانیم. دو تعبیر در اين بیت وجود دارد که ذهن خواننده را از معنای نهفته در بیت منصرف می‌کند. يکی تعبير «می عشق» است که پرکشش‌ترين تعبیر دوپهلوی این بيت است و زمینه‌ساز همین خطای رایج است. وقتی از می عشق سخن بگويی، طبیعی است که مردم اولين واکنش‌شان اين است که شاعر به صراحت از می زمینی و باده‌ی سکرآور دنیوی سخن نگفته است پس مضمونی معنوی و باطنی را در نظر داشته است. اما تعبیر دوپهلوی ديگری که این برداشت را خراب می‌کند همان دو کلمه‌ی «گر چه» است در ابتدای مصرع بعدی.

در ميان مردم عادی که چندان ملتزم آداب شریعت نبوده‌اند و در غیر ماه رمضان مرتکب صغاير و کباير مختلف می‌شدند و می‌شوند، در فرهنگ سنتی این عرفی رایج است که در ماه رمضان دست از این دلیری‌ها بردارند. یعنی همان‌که حافظ گفته بود:

نگويمت که همه ساله می‌پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش

با اين تفاوت که اين‌جا یازده ماه می می‌خوردند و يک ماه (ماه رمضان) را پارسايی پیشه می‌کردند. ولی بیت مورد بحث درست معنايی خلاف این را دارد. اگر واقعاً بحث «می عشق» در میان است، تعبیر «گر چه» بی‌معناست چون می عشق همان چیزی است که قاعدتاً باید حظ معنوی بدهد و چه ماهی بهتر و مهم‌تر از رمضان برای درک و دريافت حظ معنوی؟ پس چرا باید «به رغم» ماه رمضان (همان «گر چه») کسی می عشق بنوشد؟ اين‌جاست که رندی حافظ خودش را نشان می‌دهد. به صراحت دارد از چیز ممنوعه‌ای حرف می‌زند که با رمضان سازگاری ندارد. می‌گويد چيزی هست که در ماه رمضان کسی سراغ‌اش نمی‌رود و نباید برود ولی شما به حرف عوام توجه نکن؛ برو سراغ همان. اين همان چيزی است که باعث پخته شدن خامان می‌شود. اين‌که نظر حافظ درباره‌ی باده‌ی زمینی چی‌ست محل بحث ما نیست. بحث سر همين «گر چه»ی رندانه است که باعث شده است تقريباً همه‌ی متشرعان سخت‌گير يا ملايم به دام رندی حافظانه بیفتند و گمان کنند قصه تأييد خودشان است. قصه‌ی «خر برفت» مثنوی است. به هر حال، در اين آخرین هفته‌ی رمضان، يادآوری این نکته مهم است که هر جا به لفظ رمضان و روزه و این چیزها برخورد کرديد، گمان نکنید که معانی هم لزوماً همان‌هايی هستند که شما در نظر داريد.

0

آسمان از سينه‌ها خورشید خود را پس گرفت

اثر استاد محمود فرشچيان

شاید امروز بعد از ۱۵ سال است که دوباره اين شعر سيد حسن حسینی را یافته‌ام و می‌خوانم. دوستی آن زمان این شعر را روی کاغذی دست‌نويس به من داد و هنگام خواندن‌اش سخت مرا متأثر کرد. امروز طبعاً درک من از شعر تفاوت پیدا کرده ولی هم‌چنان در این شعر صميمیتی موج می‌زند که بازخوانی آن هزار خاطره‌ی لطیف را در خیال‌ام زنده می‌کند. از مضمون شعر به روشنی بر می‌آید که در چه بستری سروده شده است. یادمان باشد که سيد حسن حسينی متعلق به نسلی بود که هم‌گنان‌اش کسانی بودند چون سهیل محمودی، ساعد باقری، حسام الدین سراج، قیصر امین‌پور و کسانی از این دست. یعنی نسل جوانان انقلابی و پرشوری که اهل هنر و ادب بودند. این نکته البته شعر را در بستر تاریخی مناسب‌اش قرار می‌دهد ولی از تأثيرگذاری‌اش نمی‌کاهد. از دوست ناديده‌ای که اين شعر را امروز برای من فرستاد و دوباره دیده‌ی مرا به دیدار اين شعر زنده‌ياد سيد حسن حسينی گشود، سپاس‌گزارم. این شما و اين شعر:

ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش‌های ما را عرضه‌ی کالا گرفت
احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه‌های آتشین متروک ماند و خاک خورد
زیر باران‌های جاهل سقف تقوا نم کشید
سقف‌های سخت، مانند مقوا نم کشید
با کدامین سحر از دل‌ها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگی‌ها عیب شد؟
خانه‌ی دل‌های ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبّت اتصالی کرد و رفت
سرسرای سینه‌ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
باغ‌های سینه‌ها از سروها خالی شدند
عشق‌ها خدمت‌گزار پول و پوشالی شدند
از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد
کله‌ی احساس‌های ماورایی پوک شد
آتشی بی‌رنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند
اندک اندک قلب‌ها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت
غالبا قومی که از جان زرپرستی می‌کنند
زمره‌ی بیچارگان را سرپرستی می‌کنند
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!
از همان دست نخستین کج‌روی‌ها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت
کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند
چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار کینه‌پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد
سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبل‌های ناجوانمردی زدند
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه‌ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهی‌ها به جان‌ها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمان‌ها خیمه زد
صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید
شد سیه‌مست و برای آسمان خنجر کشید
این زمان شلاق بر باور حکومت می‌کند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت می‌کند
تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست
در بساط شعله‌ها آهی به غیر از دود نیست
دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دل‌ها ‌هاله‌هایی از تباهی حلقه زن
اعتبار دست‌ها و پینه‌ها در مرخصی
چهرها لوح ریا، آیینه‌ها در مرخصی
از زمین خنده خار اخم بیرون می‌زند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون می‌زند
طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز به ندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض
خنده‌های گاه‌گاه انگار ره گم کرده‌اند
یا که هق‌هق‌ها تقیه در تبسم کرده‌اند
منقرض گشته است نسل خنده‌های راستین
فصل فصل بارش اشک است و شط آستین
آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریه‌ی پنهانی است

ادامه‌ی مطلب…

0

قدر کاشف الغطاء

Imam-Ali-Slain

هر کسی شب قدری دارد. درست‌تر آن است که هر کسی شب‌های قدری دارد؛ ويژه‌ی خود او به تناسب شاکله‌اش. بر حسب قوت هاضمه‌ی عقلی، معرفتی و روحانی‌اش. شب قدر تکرار می‌شود. چرخه‌ای دارد که برای هر فرد سير کمال روحی و معرفتی او را نشان می‌دهد. شبِ قدر گره‌گاه يا پله‌ی ارتفاع وجودی آدمی است. برای اهل ايمان، کشف اين شب قدر مهم است. علی که اين سحرگاه افتتاح قدر اوست، ميزان است. ميزان تجربه‌ای از قدر. ميزان در هم پيچيده شدن شب هجر. برای او، در آن سحرگاه کوفه، گام واپسين حيات جسمانی علی بن ابی‌طالبِ خاکی برداشته می‌شود.

همين شب قدر است که تا دميدن فجر، فجری که علی در آن رستگار می‌شود و گویی تمام عمر منتظر فرا رسيدن آن بوده است، شب سلام است. شب امنيت است. شبی است که در سحرگاه‌اش دری گشوده می‌شود که: فادخلوها بسلام آمنين. اين شب، که شب نيست و ضمیر موهوم در اشاره به زمان نيست بلکه عينيت است در اشاره به شخص، شبی است که فرشتگان را از آسمان به زمين می‌کشد. اين شخص، پرده‌های معرفت را فرو می‌اندازد که لو کشف الغطاء ما ازددت يقينا. اين فرشتگان، فرشتگان صدق‌اند: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ» (۴۱:۳۰). اين فرود آمدن ملائک، اين برداشته شدن پرده‌ی ميان ظاهر و باطن، در گرو استقامت بر سخن حق است: «هر نفس که نه پرورده‌ی فريشتگان آمد، شيطانی؛ هر عقل که نه پرورده‌ی پيغامبران آمد، حيوانی؛ هر جا که استقامتی است در نفس يا در عقل، فریشته‌ای بر او نشسته إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ؛ هر جا که دوری است يا در نفس يا در عقل، شيطانی بر او نشسته: هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ تَنَزَّلُ عَلَىٰ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ (آيات ۲۲۱ تا ۲۲۲ سوره‌ی ۲۶) «افاک في القول اثيم في الفعل»» (شهرستانی؛ مجلس خوارزم؛ ۱۲).

میزان ملک و شيطان، صدق است؛ پرهيز از افک در قول و اثم در فعل. استقامت يعنی جايی که قول الله جای قول افک می‌نشيند. يعنی شمشير لا در قتل غير حق می‌رود. يعنی که خوف و حزن آن‌جا رخت از ميان بر می‌بندند که حق با باطل آمیخته نشود. آن‌جا که: اعرف الحق تعرف أهله؛ فإن الحق لا يعرف بالرجال، إنما الرجال هم الذين يعرفون بالحق. اين است ميراث علی. حقیقت را به اشخاص و قدرت‌های گردنده نمی‌شناسند بلکه به استقلال حق می‌شناسند. علی از این روست که ميزان حق است چون علی، هم به وجه خلقی استقامتی با حق دارد و هم به وجه امری حق را به استقامت می‌آورد. جايی که در شناخت حق گردنده و حیران نبودی و بر قول حق استقامت ورزیدی و در فعل آن ثبات قدم يافتی، نه خوفی هست و نه حزنی؛ هر چه هست بشارت است. بشارتی که نقطه‌ی فرجام‌اش رستگاری است که: فزت ورب الکعبه.

و قدر علی، قدری که الگوی حق را به حق شناختن است نه به افراد، مدام تکرار می‌شود؛ نه هر ساله بلکه هر روز و هر نفس. « إن أمرنا صعب مستصعب، لايحتمله إلا ملك مقرب، أو نبي مرسل، أو مؤمن امتحن الله قلبه للإيمان». امتحان البته آسان نیست. امتحان، فرقان می‌طلبد و سلطان. تهی‌دست از فرقان و سلطان که باشی، در امر صعب و مستصعب، آسان تفاوت ميان حق و باطل را گم می‌کنی و اشخاص و افراد – و در زمانه‌ی ما دولت‌ها و زمام‌داران – معيار حق يا باطل می‌شوند. همين‌جاست که تفاوت ميان عدل و ظلم گم می‌شود. و باز همين‌جاست که علی هم‌چنان چراغ پرفروغ اين شب ظلمت است: هر آن‌که بی تو سفر کرد طعمه‌ی موج است | چرا که در شب توفان، چراغ را گم کرد. علی از آن رو میزان عدالت می‌شود و اسطوره‌ی تقوا که حق را به اشخاص و رجال نمی‌شناسد، این حق است که به رجال معنا می‌دهد. همین است که چکیده‌اش در جان سنايی فرو می‌ريزد که:
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان | بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی | مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا

پرسش اکنون اين است که چند شب قدر از ما فوت شده است؟ کی از جنينی و خون‌خوارگی برون می‌آييم؟ کی همنشين ملايک می‌شويم؟ اين نزول معنا از آسمان امر به زمین خلق، کی قرين جان ما می‌شود و ظاهر و باطن ما را زير و زبر و يکسان می‌کند؟ علی، هم‌چنان میزان است. سحری نيست که علی به تيغ جهل و تعصب شهيد نشود و سحری نيست که علی باب گشوده‌ای برای جويندگان نباشد تا از قشور به لباب رسند. ولی مستعد نظری هست تا به وصال فزت ورب الکعبه رسد و بگويد: ما کارک خويش با تو برديم به سر | دست‌افشانان برون گريزیم ز در؟ يا قرین شيطان‌ایم به افک در قول و اثم در عمل و «باطل در اين خيال که اکسير می‌کنيم»؟ حق آشکار است و نشانه‌ها پنهان نيستند؛ مشکل آن‌جاست که «نقيض له شيطانا فهو له قرين»، شمع هدایت آدمی را می‌کُشد و نور معرفت را زایل می‌کند و «يمرون علیها و هم عنها معرضون».

اهل بشارت را – که از خوف و حزن گذشته‌اند – همين اشارت کافی.

0

اسراييل، حماس، مسأله و شبه‌مسأله

نقطه‌ی کانونی مسأله‌ی فلسطين و غزه چيزی نيست جز اشغال، محروميت هول‌ناک و ضد انسانی ملتی از ابتدايی‌ترين حقوق بشری، استمرار تجاوز، قتل، تبعيض و از همه مهم‌تر، سلب اميد و ويران کردن حال و آينده‌ی ملتی که نه امروز بلکه دهه‌هاست در محاصره‌ی دولتی به سر می‌برند که موجوديت‌اش محصول پاک کردن صورت مسأله و فرافکنی است. بدون توجه به اين محور تعیين‌کننده‌ی بحث، هر گفت‌وگويی درباره‌ی ماجرای فلسطين ناگزير بی‌فرجام خواهد ماند.

ملت فلسطین از روزگار پيش از تشکيل دولت اسراييل تا امروز افتان و خيزان راه درازی را پیموده است که تجسم عينی‌اش فرسوده‌ شدن تدریجی اميد و تعرض فزاينده به بديهی‌ترین حقوق انسانی‌شان بوده است. گروه‌های سياسی و مبارز مختلفی که از ابتدای استقرار صهيونيسم، به مثابه‌ی يک ايدئولوژی سياسی و سکولار – که به کرات از زبان دين يهود برای مشروعيت‌ بخشيدن به جنايت‌های‌اش استفاده می‌کند – سر برآورده‌اند همه در متن اين ويرانی سيستماتيک اميد به آينده سر بر کشيده‌اند و هم‌چنان جان‌سختانه در برابر ويران شدن آينده،‌ اميد و زندگی خود و فرزندان‌شان ايستاده‌اند.

اين روزها، رتوريک سياسی و جنگ‌افروزانه‌ی اسراييل – و هم‌چنين کسانی که خواسته يا ناخواسته، به دلایل و علل مختلف به دام اين رتوريک می‌افتند و بی توجه به تاریخ، پيچيدگی‌های نظری و سياسی ماجرا و ابعاد هول‌ناک اين فاجعه‌ی انسانی همان گفتار را باز تولید می‌کنند – درست مانند دهه‌های پيشين مبتنی بر یک چيز است: گروه مقابل ما تروريست است، برای جان آدمی ارزش قايل نيست، امنيت ما را تهديد می‌کند، مردم خودش را سپر انسانی می‌کند و بهانه‌ها و توجيه‌هايی از اين دست. تقريباً درهر مقطعی که مردم فلسطین به سوی گشودن روزنه‌ای برای عبور از مبارزه‌ی نظامی به التزام ديپلماتيک برداشته‌اند، اسراييل به بهانه‌ها و مستمسک‌‌های متفاوت، اين روزنه را مسدود کرده است و بار ديگر نيروهای فعال سياسی را به بی‌معنا بودن مواجهه‌ی سیاسی با خود متقاعد کرده است.

غزه و تمامی سرزمين فلسطين – که اين روزها بسياری دوست دارند زير عنوان «موجوديت اسراييل» و عبور از رتوريک سياسی و تبلیغاتی نفس نامشروع بودن اسرايیل را کم‌رنگ کنند – تحت اشغال است. شايد هيچ کشور ديگری در خاور ميانه جز اسراييل نباشد که سياهه‌ای بلند بالا از قطع‌نامه‌های سازمان ملل و شورای امنيت عليه خود داشته باشد و هم‌زمان به تمامی آن‌ها مطلقاً بی‌اعتنا باشد و تنها زمانی با آن‌ها همراهی می‌کند که کار تجاوز، تهاجم و اشغال‌اش را در هر مقطعی در حدی که آن زمان در نظر داشته تمام شده بداند (بنگريد به قطع‌نامه‌ی ۱۸۶۰ شورای امنيت، ۸ ژانويه‌ی ۲۰۰۹ و واکنش ارتش اسرايیل به آن). کانون نزاع همين مسأله‌ی موجوديت اسرايیل است: چه شد که چنين شد؟ چرا آن حادثه‌ی کانونی هنوز با تمام عواقب و تبعات‌اش زنده و پررنگ است و مسأله‌ای است جاری در حيات يکايک فلسطینی‌ها؟ سؤال اصلی اين‌جاست. هر سؤال ديگری، با هر درجه‌ای از اهميت و فوريت تنها به انحراف مسأله کمک می‌کند و اصل مسأله را بلاموضوع می‌کند.

بزرگ‌ترین دغدغه و استراتژی رهبران اسرايیل (از هر حزب و جناحی که باشند) استمرار جايگزين کردن «مسأله‌ی يهود» با «مسأله‌ی فلسطين» است (که گاهی «قضيه‌ی فلسطين» ناميده می‌شود). پاسخ دادن به «مسأله‌ی يهود» و حل مشکل آن‌ها – چنان‌که در سال ۱۸۴۳ در رساله‌ی مارکس مشهود است، دغدغه‌ی اصلی جامعه‌ی يهودی و بعداً کنگره‌ی صهيونيسم بود. اين مسأله به محض اين‌که برنامه‌ی تئودور هرتسل در کنگره‌ی بازل سوییس در سال ۱۸۹۷ طرح و در سال‌های بعد اجرا می‌شود، دگرديسی‌اش را آغاز می‌کند. قرار است که تشکيل دولت صهيونيستی، پاسخ به مسأله‌ی يهود باشد. دولت صهيونيستی تشکيل می‌شود اما مسأله حل نمی‌شود. امنيت و آسايش و آرامش به قوم يهود (قوم يهودی که تشکيل دولت صهیونيستی را پاسخ مسأله‌ی خود می‌ديدند) بر نمی‌گردد. حاکمان دولت اسراییل به جای بازنگری در اصل مسأله و سنجش دوباره‌ی پاسخ خطایی که به سؤال داده بودند، صورت مسأله را پاک کردند و آن را تقلیل دادند به مسأله‌ی فلسطين. ديگر اين فلسطینی‌ها بودند که سد راه امنيت و آسايش و آرامش قوم يهود شده‌اند. و ماجرا اين شد که:‌انا اصطبرت قتيلا و قاتلی شاکی. در هيچ مقطعی از تاریخ دولت اسرايیل، در هیچ نزاع و بحرانی، عطف عنانی به اصل مسأله و انحراف و قلب شدن آن نشده است به اين دليل ساده که ناگهان کل مشروعيت دولتی را که آزادی‌اش را به بهای سلب آزادی و آواره کردن ديگری جسته بود و بقای «خود» را در فنای «ديگری» ديده بود و می‌‌بيند، زير سؤال می‌رود. اين پرسش تاريخی و اگزيستانسيل دولت اسرايیل است. هر مسأله‌ی دیگری در اسرايیل گره خورده است به اين سؤال کليدی. پدید آمدن چيزی به اسم «مسأله‌ی فلسطين» در سال ۱۹۴۸ نيست؛ به ماجرای به قدرت رسيدن رايش سوم هم ربطی ندارد، هر چند حوادث آلمان سهمی در سرعت بخشیدن به مهاجرت يهودیان به آلمان داشت. به شکل‌گیری سازمان آزادی‌بخش فلسطين در نیمه‌ی دهه‌ی ۱۹۶۰ هم مربوط نيست. به مقاومت حماس و حزب‌الله و حمايت ايران هم باز نمی‌گردد (بديهی است که مسأله‌ی فلسطين پيش از انقلاب اسلامی در ايران هم وجود داشت). دگرديسی مسأله‌ی يهود به مسأله‌ی فلسطين، از لحاظ تاريخی پیوند وثیقی دارد با برنامه‌ی بازل در سال ۱۸۹۷.

تا زمانی که پاسخ درست و مناسبی به این مسأله داده نشود و اين مسير مخرب و خودويرانگر سياست اسرايیل (که حتی در رئال‌پلتيک هم به سود اسراييل نيست)‌ متوقف نشود و بنای ديگری‌ستيزی، تبعيض و اهريمن ساختن از ديگری برچيده نشود، هر سکون و آرامشی در اين دریای توفانی موقت است و بار ديگر به اندک بهانه‌ای آتش خشم و خون‌ريزی برافروخته می‌شود که نتيجه‌اش مانند هميشه از پيش معلوم است: تجاوز، تهاجم، قتل، نبرد نابرابر، مظلوم‌نمايی اسرايیل،‌ فرافکنی، بهانه‌جویی و دست آخر گروگان گرفتن کل جامعه‌ی بين‌المللی با رتوريک سامی‌ستيزی يا دفاع از خود. [مصاحبه‌ی ايلان پاپه با هارد تاک يک نمونه‌ی خوب از پرداختن به اصل مسأله است]./

اما حماس. از منظر سياسی و نظری، حماس هيچ تفاوتی با سایر جنبش‌های آزادی‌خواه و مبارز ديگری جهان ندارد. تمام رهبران سياسی که زمانی مشی نظامی یا رفتار خشن اسلوب کارشان بوده است (از کنگره‌ی ملی آفریقا بگیريد تا جومو کنیاتای در کنيا، ارتش آزادی‌خواه ایرلند و نمونه‌های متعدد ديگر) تنها وقتی اين مشی را کنار گذاشته‌اند که وارد جريان سياست شده‌اند. سياست تنها با نفی و مهار خشونت آغاز می‌شود ولی رابطه‌ی خشونت و سياست دوسويه است. هر گروهی که ناگزیر به استمرار توسل به خشونت باشد، هرگز نخواهد توانست وارد جريان سياست‌ورزی و کار ديپلماتيک شود. اين فرصت چند بار برای حماس در پروسه‌ای دموکراتيک پيش آمده است و هر بار اسرايیل بنيان اين عبور و گذار از خشونت به سیاست را برای حماس غيرممکن کرده است. مسأله‌ی امروز و ديروز غزه و فلسطين، مسأله‌ی کفايت و کارآمدی حماس، دولت خودگردان يا جنبش آزادی‌بخش فلسطين نيست. کفايت و کارآمدی آن‌ها تنها زمانی معنی‌دار است که اولين شرط کارکرد متعارف و معقول سیاسی برای‌شان مهیا باشد نه اين‌که مدام در شرايط اضطراری و استثنايی محصول تجاوز، تهاجم و اشغال زندگی کنند. حماس خوب باشد يا بد، قصور کرده باشد يا نکرده باشد، موشک‌پرانی بکند يا نکند، ام المسأله اسرايیل است. برای از بین بردن افراط و خشونت بايد ريشه‌ی بروز خشونت را خشکاند و گرنه با از ميان رفتن اين حماس بی‌شک حماس ديگری از جای ديگری خواهد روييد مگر پاسخی درخور به اصل مسأله داده شود (مسأله‌ی تقلیل و تحويل مسأله‌ی یهود به مسأله‌ی فلسطين؛ مسأله‌ی اشغالگری).

تا زمانی که خون اسرايیلی از خون فلسطینی رنگين‌تر باشد، تا زمانی که کودک فلسطينی را بتوان به آسانی و فجيع‌ترين شکلی به خاک و خون کشيد ولی به سرباز اسرایيلی نتوان نازک‌تر از گل گفت؛ تا زمانی که حملات اسرايیل با پيشرفته‌ترين تجهيزات و خشن‌ترين شکلی، با نقض تمام هنجارهای متعارف حقوق بين‌المللی انجام شود و نام‌اش دفاع از خود باشد ولی مقاومت سمج و مصرانه‌ی طرف فلسطينی يا لبنانی (حماس باشد يا حزب‌الله) نام‌اش تروريسم باشد، اين قصه هم‌چنان ادامه خواهد داشت. پاسخ اين بحران در يک کلمه‌ی پنج حرفی ساده است: عدالت. تا زمانی که عدالت برقرار نباشد و اسرايیل را نتوان با همان منطقی محکوم کرد که حماس را، حماس اگر اژدها هم باشد محکوم‌شدنی نيست به حکم عقل و به حکم عدل. تيغ نقد سياست، سياست‌ورزان و فعالان سياسی منتقد حماس، تنها وقتی که به عيوب حماس می‌رسد تيز می‌شود و در مقابل اسرايیل به دادن شعارهای تکرار اکتفا می‌کنند که در عمل کمترين تغيير و تفاوتی در مشی دولت صهيونيستی ايجاد نمی‌کند (در حالی که اين حمله به حماس و مقدس دانستن خصومت‌ورزی با حماس و هر مبارز فلسطينی، تنها کار شعار را نمی‌کند بلکه در عمل آن‌ها را فلج و فشل می‌کند به اين دليل ساده که توازنی در دو طرف وجود ندارد؛ جنگ از هر حيثی نابرابر است هم از حيث تدارکات و هم از حيث پوشش رسانه‌ای).

در ماجرای غزه، اين‌که حماس يا نيروهای سياسی فلسطينی خوب‌اند‌ يا بد، کارآمدند يا ناکارآمد، خودخواه‌اند يا نه، شبه مسأله است و بس. گمان می‌کنم اين روزها به قدر کافی تباهی ادعای سپر انسانی ساختن از مردم به دست حماس نشان داده شده است (و عالم و آدم می‌دانند که غزه منطقه‌ای پرتراکم است که بخواهی يا نخواهی همه به طور طبیعی سپر انسانی هستند و هيچ کس هيچ اختياری ندارد برای تغيیر اين وضع مگر به اشغال بلافاصله پايان داده شود).

در اين روزها، بسيار با صورت مبتذل و بی‌مزه‌ی مغالطه‌ی «است و بايد» برخورد می‌کنيم:‌ اسراييل می‌تواند، قدرت‌اش را دارد پس حماس بايد از سر راه‌اش کنار برود تا باعث بالا رفتن تلفات نشود. به عبارت ديگر، اگر طرف متجاوز قدرت‌مند بود، بايد سرت را بيندازی پايین و به تجاوز تن بدهی يا از آن لذت ببری. اين استدلال کمابيش استدلال همان کسانی است که می‌گويند اگر به زنی تجاوز شد، مشکل از خودش بوده است که جوری لباس پوشيده که باعث تحريک مردان شده است. هيچ کس ترديدی ندارد که اسرايیل پيشرفته‌ترين ارتش منطقه را دارد. هيچ کس در قساوت قلب و خشونت محض و بی‌منطق اسرايیل ترديدی ندارد. اما از اين «است» نتيجه نمی‌‌شود که «بايد» به وضع موجود تن داد. تقليل دادن سياست به قدرت، يعنی بازگشت به يک نگاه سطحی و عامه‌پسند از سياست که تئوريسين‌های سياست رئال‌پلتيک هم قايل به آن نيستند. از دل همين سطحی‌نگری و ابتذال نظری است که حق در برابر قدرت هميشه مغلوب است (و لابد باید مغلوب باشد). کسانی که به حماس توصيه می‌کنند دست از مقاومت بکشد تا خون از دماغ کسی در غزه نيايد توجه ندارند که حماس باشد يا نباشد باز هم مردم کشته خواهند شد (و هيچ تضمينی هم وجود ندارد که شماره بيشتر باشد يا کمتر؛ برای وقوع جنايت کشته شدن يک نفر هم کافی است). کسانی که حماس را در کانون نزاع قرار می‌دهند و سهم پررنگ و اصيل اسرايیل را در ماجرا به دفاع از خود يا پاسخ به تعرض حماس فرو می‌کاهند، مرگ و کشته شدن انسان‌ها برای‌شان آمار و عدد و رقم است: کشته شدن يک نفر بهتر است از کشته شدن دو نفر؛ مرگ يک کودک بهتر است از مرگ صد کودک. با همين منطق است که لابد سوزانده شدن يک فلسطينی بهتر است از قتل سه نوجوان يهودی (شوخی نیست عين واقعيت است؛ رسانه‌های اسرايیل و سياست رسمی اسرايیل را ببينيد که به صراحت همين را به ما می‌گويند. اين‌ مقاله‌ی یوری آونری را ببينيد). یعنی دوباره باز می‌گردیم به همان مسأله‌ی عدالت. جان اسرايیلی عزیزتر است از جان فلسطينی. اين جمله‌ای است که بارها و بارها به صراحت از زبان اسرايیل می‌شنويم. نبايد با اين سياست رسمی از طرف آواره، اشغال‌شده، تحت ستم و محاصره توقع مهربانی و صلح و همزیستی داشت.

اما حيرت‌آورترين چيزی که اين روزها می‌بينم همانا تکرار هزارباره‌ی ماجرايی است که نام‌اش را «سندرم جمهوری اسلامی» گذاشته‌ام. کسانی که اين روزها بی‌محابا به حماس حمله‌ور می‌شوند و فقط در حد تعارف و تکرار شعارهای رايج رسانه‌ای اسراييل را متجاوز و ناقض حقوق بشر و قوانين بين‌المللی می‌نامند – که اگر هم حرفی از آن به ميان نمی‌آوردند هيچ تفاوتی در موضع‌شان ايجاد نمی‌شد، با انداختن بار اصلی مسؤوليت به گردن حماس در واقع بخشی مهم از چرخه‌ی بازتوليد تبعيض و بی‌عدالتی هستند. طرفه آن است که کسانی که آگاهانه يا ناخودآگاه در نقد اسرايیل منفعل‌اند و در تاختن به حماس زبان‌شان ذوالفقار مرتضی علی می‌شود، خودشان، چه در داخل و چه در خارج،‌ قربانی همين تبعيض، همين بی‌عدالتی و همين ظلمی هستند که اسرايیل در حق مردم فلسطين روا داشته است. همان‌طور که اسراييل فلسطينی‌ها را از حقوق اوليه و انسانی‌شان محروم کرده و آواره‌شان کرده است و هستی‌شان را به اشغال در آورده، شماری از همين طايفه‌ی اخيرالذکر وضع مشابهی دارند:‌ آن‌ها هم قربانی تبعيض، تعدی و ظلم جمهوری اسلامی بوده‌اند ولی گويی منطق مبارزه با ظلم را در اين‌جا فراموش می‌کنند – احتمالا به خاطر همين «سندروم جمهوری اسلامی» يعنی هر چيزی که دشمن من بگويد حتماً بايد خلاف‌اش فکر کرد و خلاف‌اش عمل کرد.

پاسخ مسأله‌ی غزه، بازگشت به عدالت است و پايان دادن فوری و بی‌قيد و شرط به اشغال و محاصره و تبعيض. چرا پايان دادن به ظلم و بازگشت به عدالت، انصاف و پرهیز از تبعیض برای اسرايیل اين‌قدر سخت است؟

1

نماز مستان؛ نماز سوختگان

گمان نمی‌کنم هیچ شاعری مثل مولوی دين‌داری را با ديوانگی و عاشقی در هم آميخته باشد. فضل تقدم برای کاشتن بذر این ميوه‌ی مبارک با سنايی است که آتشی در بيشه‌ی دين‌داری ظاهریان انداخت. يک غزل است و مضمون‌اش از ابتدا تا انتها «نماز» است؛ در لفظ. اما توسعاً به هر آداب و مناسک شرعی نيز می‌توان آن را اطلاق کرد. کسی که اين‌جا – یعنی شاعر اين غزل – فريضه می‌گذارد در مقامی است که فريضه از او ساقط است. با آن جان آتشين، با آن سينه‌ی گداخته و انباشته از رنج و محنت، با آن سر سرگشته‌ای که خرد را در آن گنجا نيست، به حکم همین شریعت تکليفی بر او نيست. اما ببينید که چگونه عاشقانه روايت دلبردگی‌اش را ترنم می‌کند.

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی | منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی

چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم | در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی

رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد | ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی

عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن | که نداند او زمانی نشناسد او مکانی

عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است | عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی

در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل | دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی

به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم | که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی

پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی | که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی

به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر | مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی

ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد | که همی‌زند دو دستک که کجاست سایه دانی

چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم | چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی

چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه | چه کند دهان سایه تبعیت دهانی

نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر | ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی

گاهی که این سودای نوشتن به جان‌ام می‌افتد با خودم می‌گويم باید برای هر بیت دفترها بنويسم؛ شرح باید کرد و قصه‌ها سرود. بعد به خودم نهيب می‌زنم که به من چه؟ بگذار طراوت، بکارت و اصالت غزل هم‌چنين بماند. هر کس فهميد و ذوقی عمیق و عظیم برد، گوارای وجودش. کسی که نفهميد و نتوانست بفهمد، خوب نفهميده است. چه اصراری که فهمانده شود؟ بعد می‌گويم اصلاً کسی که لايه‌لايه درد در جان‌اش انباشته است، کسی که تاب ندارد و ثانيه‌ثانيه‌اش آتشفشان گدازانی است که جايی برای کفر  دین نمی‌گذارد، اصلاً چرا باید برای‌اش نفس اين گفتن مهم باشد؟ برو، برو دردی به کف آور، طلبی به دست آور! بقيه‌ی ماجراها قصه است. کاش قصه بود. حرف مفت است.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل