۰

عندليب تو از هر طرف هزارانند

Shajarian-Hashtgerd-1394

نه این آواز، نه اين غزل، نه خواننده‌اش حاجتی به وصف و بیان ندارند. مستغنی از هر شرح و تفصیل است آن‌چه می‌شنويد…

تو دستگير شو ای خضر پی‌خجسته…

مرو به صومعه کآنجا سیاه‌کارانند.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

آن مواعيد که کردی مرواد از يادت

در آن آیات واپسين مناجات‌گونه و دلنشين سوره‌ی آل عمران آيه‌ای هست از زبان مؤمنان که می‌گويد: «رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَىٰ رُسُلِكَ وَلَا تُخْزِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّكَ لَا تُخْلِفُ الْمِيعَادَ». این تقاضا و تمنای وفای به عهد و يادآوری به محبوب که خلاف عهد مکن حکایتی است. آيه‌ی بعد البته در پاسخ می‌گويد که من عمل هیچ عاملی را ضایع نمی‌کنم و باقی قصه معلوم است. ولی این تنها يک منزلت از منازل ایمان است. شايد بايد گفت منزلی ورای ایمان هم هست و آن منزل عشق است. منزل بی‌‌خويشی و بی‌آرزويی. اين همان است که سنايی به فراست دريافته بود که می‌گفت:
با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست
يا رضای دوست باید يا هوای خويشتن
سوی آن حضرت نپويد هيچ کس با آرزو
با چنين گلرخ نخسبد هيچ کس با پیرهن
در اين منزل و با اين منزلت کسی نه به او يادآوری می‌کند و نه از او تمنايی دارد که چنین و چنان کن. این‌جا حاجتی نيست ديگر. اين‌جا اگر رسيدی همه بی‌آرزويی است و بس. اين‌جا آن پیراهنی که حجاب و حايل میان تو و آن گلرخ خواهد شد در ميانه نیست. اين دعا هم که به تعلیم اوست برای همين است که به جایی برسی که ديگر همين‌ها را نگويی و نخواهی. برای اين است که چنان سوخته باشی و تهی که بتوانی بگويی:
جام جهان نماست ضمير منير دوست
اظهار احتياج خود آن‌جا چه حاجت است
محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن تست به يغما چه حاجت است
بهشت و دوزخی اگر باشد که از آن توست اختيار اين يا آن از چه روست؟ خانه‌ی خود را همی سوزی بسوز!
رمضان به پايان می‌رسد امروز. از این رمضان، اگر «من» را برداریم و بزداييم آن‌چه خواهد ماند همانا «رضا» خواهد بود و بس. اين زدودن من، اين بريدن از آرزو، اين پيراهن خويشتن به در کردن همگی مقصود و مراد از تمام آن رياضت است و بس. و گرنه در آن صيام و قيام و جوع و ظمأ فضيلتی نيست الا در همين که از اين خويشتن تهی شوی.
هر که در وی لقمه شد نور جلال
هر چه خواهد تا خورد او را حلال
چون که در معده شود پاک‌ات پلید
قفل نه بر حلق و پنهان کن کلید
لقمه وقتی نور جلال می‌شود که آن آرزو را رها کرده باشی. رمضان و غير رمضان ندارد. شادا آن‌که رمضان و روزه‌داری حجاب‌اش نشده باشد! شادا پايان رمضان!
به ياد اين نیم‌نگاه رمضانی برای تهی شدن از من و رسيدن به رضا، این تصنيف اصفهان با صدای مرضيه را بشنويد:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. تصنیف شب عيد فطر با صدای ام کلثوم را هم‌چنان می‌توانيد در صفحات ويژه‌ی ملکوت بيابيد (+)

۰

نقش مستوری و مستی نه به دست من و تست

ماه رمضان هم وسوسه‌ی نوشتن را زنده می‌کند هم هاتفی نهیب نانوشتن می‌زند. اگر قرار باشد اين همه بنای‌اش آباد کردن خويشتن باشد خاصيتی در این رمضان نیست. الآن هم که دو خط می‌نویسم به شوق صدای بهشتی شجریان است. آوازی را که در ابوعطا آغاز می‌شود با صادر و وارد اين مقام قسمت می‌کنم که به گمانم از جواهر آواز شجریان است. صدای زلال، ساز خوش‌نوا، نغمه‌ی داوودی شجریان جمع آمده با غزل خواجه‌ی شیراز تمام بهشت را يک‌جا به گوش آدمی می‌آورد. اين طرب اگر روزه و توبه می‌شکند بسا به از عبادت و طاعتی که عجب و نخوت بیاورد. دولت مطرب و می را بقا باد «که هیچ از خانقه نگشود»!

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

ای دوای جمله علت‌های ما!

همان‌طور که مولوی عاشقی را جالينوس و دوای نخوت و ناموس می‌داند، گاهی اوقات نوشتن هم دوای علت‌های ماست. نوشتن خاصيت درمانگر دارد. گاهی بسیار نوشتن مضر است. نوشتن ناپخته و شتا‌ب‌زده زيان‌بار است. به ويژه در روزگار سيطره‌ی شبکه‌های اجتماعی و فضای حباب‌مانندی که ايجاد می‌کند. شکاف عمیقی که امروز آشکارا می‌توان میان فضای وبلاگ‌نويسی و قلمرو بلامنازع و بی‌رقیب شبکه‌های اجتماعی ديد اين نکته را بهتر نشان می‌دهد که چگونه نوشتن تيغ دولبه‌ای است که هم می‌توان درمانگر باشند و هم فريب‌دهنده. نوشتن اسباب غرور است و باعث درمان. نوسان ميان این دو هم معضل و دوراهی آدمی است. هميشه نمی‌توان بی‌وقفه نوشتن. هميشه نمی‌توان معنادار نوشت. متصل شدن به آن عدن – به قول مولوی – کار هر کسی نیست. اين زایندگی و خلاقيت زمان می‌برد و خالی شدن. برای پر شدن از آن دریا اول باید خالی شوی. می‌ترسم بيشتر اگر بنويسم سخن‌ام شبیه شطحیات صوفيانه شود و پرت و پلا بنويسم. آمدم دو خط بنويسم که يادم باشد نوشتن چقدر ضروری است ولی چه اندازه شرط و قید هم برای نوشتن خلاقانه و مفید لازم است.

۱

بر آستان جانان

Shajarian-Eternal-Voice

تمام روز نوروز غم غریبی میان جان‌ام را چنگ زد. روان‌ام مجروح بود. به زبان‌ام نمی‌گشت و نمی‌گردد که از او چيزی بنویسم که حتی کم‌ترین رنگ و نشانی از اندوه داشته باشد. او جان طرب است. آن مایه‌ خرمی که او به جهان ما آورده بی هيچ مجامله‌ای شايد قرن‌ها در فرهنگ ما نبوده است. پس آيا از او نوشتن توصيف است؟ مدح است؟ شکایت از گردش زمانه و کج‌رفتاری طبیعت و سرکشی تن است؟ مرثیه است؟ ابراز اندوه است؟ آرزوی سلامتی و تندرستی است؟ تکرار هزارباره‌ی مهابت فنای در بقا پيوسته‌ی آدمی است؟ همه هست و هيچ کدام نيست. آخر چه خاصیتی دارد از بدیهی‌ترین واقعيت زندگی و حیات بر کره‌ی زمین چيزی بنويسی. همه این را می‌دانند. هم عالم و هم عامی. نکته چيز ديگری است.

او جان بسی بسیاران را از حضيض به اوج کشيده است و می‌کشد و خواهد کشید. دقت دارید؟ این استمرار و حضور در گذشته و حال و آينده را؟ این توفیق کمی نیست. کم‌تر کسانی در اين تنگه‌ی عابرکش، اين گذرگاه تنگ، مجال و بخت اين را دارند که چنين اثری از خود به جا بگذارند. اين نه پيش‌گويی است نه خيال: این جاری شدن در گذشته و حال و آينده يعنی رفع حجاب زمان و مکان. یعنی خرق پرده‌ی جسم و جسد. يعنی عبوری از قیدهای بشری که شانه به شانه‌ی محال می‌زند. او اين کار را کرده است. هم به یاری بخت و هم به مدد همت و عزم خود. او که در خودی‌اش گويی خدایی جاری است، چه بسا بی آن‌که خواسته باشد. او نايی است نهاده بر لب‌های جاودانگی و ابديت.

از او حتی نام نمی‌توان بردن. نام‌اش چنان بلند و پيوسته است در آفرينندگی و زایندگی که از همه‌ی نام‌ها می‌گذرد و به معنای يگانه‌ی حسن می‌پيوندد بلکه پيوسته است. رنج تن در برابر اين عظمت بی‌کرانگی چی‌ست؟ رنج تن به ثانيه‌ای می‌آسايد. اين راز جاودانگی است که آدمی قرن‌ها حيران و سرآسيمه در پی‌اش دويده و اندک‌شماری بخت اين را داشته‌اند که سر از اين روزن بیرون کنند و آن افق روشن را تماشا کنند.

اما قصه‌ی او همه حکايت معنا و رازها نيست. حيات او، حيات طيبه‌ی او، سوی زمينی ديگری دارد که با زندگی هر روزه‌ی آدميانی آغشته و هم‌نواست که دهه‌ها و قرن‌ها رنج بيداد را بر خود هموار کرده‌اند و بارها بر آن شوريده‌اند. يکی از رازهای اتصال او به جاودانگی همين است که دانسته يا نادانسته با صدایی همراه شد که از حنجره‌ی خلق برآمد. او تنها صدای خس و خاشاک نبود. او صدای خدا بود: صدای آزادگی و سرفرازی انسان بود؛ و هست. می‌دانم که در چنین مقامی سخن از این و آن قطعه‌ی خاک این و آن دیار گفتن نقض غرض شايد باشد ولی در روزگاری که در دیار خراسان فرومایگان آن خاک برکشیده می‌شوند و بزرگوار خداوندان آن عنقاصفت گوشه‌نشين غربت و عزلت می‌شوند، همین‌که او از پهنه‌ی خاک خراسان درخشيده است، سرافکندگی خراسانی را به مايه‌ی مباهات بدل کرد. اين هنر اندکی نیست. اما این همه می‌گذرد. تمام این نايره‌ی بیداد فرو می‌میرد. آن‌چه می‌ماند صدای سخن عشق است در برابر حقارت بی‌خردی و بیداد. او شب و روز قدر خود را به نيکی دریافت و متصل شد به آن صدای خدايی.

او صدای صبر است و اميد. این است، استِ زمانی نیست. استی از جنس بود و هست و خواهد بود نيست. اين است، استِ وجودی است. صدای او صدای صبری است در برابر کفرِ بیداد و خودکامگی. این همان صدای «ربنا افرغ علینا صبرا»ست. همان صدای ثبات قدم است در برابر کفری که آزادگی و منزلت آدمی را به هيچ می‌گرفت و می‌گيرد.

از او و با او تا قیامت می‌توان نوشتن. بسیار نوشتن از او کم است و زیاد است. او با بسیار نمی‌زيد. در مقام زیستن جاودانه‌ی او، سخن بر قامت معنا تنگ می‌آيد. همین بس که گلبانگ سربلندی و آزادگی انسان از اين حنجره گوش شنوندگان شنوا را پر می‌‌کند. و جاودان می‌ماند. هنوز و همیشه با اين راهزن، صد کاروان توان زد. هنوز و هميشه از اين کمان، بر چشمان دشمنان تير می‌توان زد. اما در این مقام نه تیری می‌ماند و نه کمانی: این مقام دشمن را دوست می‌کند. دشمن هم در برابر او خواه‌ناخواه سر فرود می‌آورد. او، يک تن نيست. او يک اسم نيست. او، ماست. او همه‌ی ماست. او نغمه‌ی پيوستگی اين رود است. اين آوای اعجاز حيات است. از او اسم نباید بردن چون نمی‌توان اسم‌اش را در اين حروف تنگ به بند کشید.

جوان‌تر اگر بودم نام‌ها پی هم رديف می‌‌کردم از نشانه‌های او. اما حاصل کار می‌شد انشای تازه‌کاران و سخن‌پردازی نورسیدگان. او – اين اويی که از یک تن فراتر است و صدای قرن‌ها آزادی‌خواهی و غرور آدمی است – از اسم و حرف عبور کرده است. معنایی است متلاطم که قرن‌ها پس از آن‌که من و ما نباشيم، او هست؛ ما هستيم. همه با هم هستيم و خواهيم بود. اين صدای یار هزاران ساله‌ی ماست: صدایی که از یک سینه برآمده و سينه‌ها را صافی کرده است. صدایی و سینه‌ای که طور سینا را به فروتنی می‌کشاند. او صداست. او حقیقتی است که آن سوی تنگی‌های بشريت و کوتاهی‌های انسانی می‌ماند و قرن‌ها مانده است. قرن‌های آينده صدای او – صدای یگانه‌ی انسانی او – را تکرار نخواهد کرد اما معنای او هم‌چنان خواهد خروشيد. بی‌وقفه. ما صدای او هستیم و او صدای ما. اين همه درازگویی هم روا نبود. اما «اين قدر هم گر نگويم ای سند، از ضيعفی شیشه‌ی دل بشکند».

۰

باد فقر و باد فقه

سنایی در آن قصیده‌ی قلندرانه و آزادواری که در مقام اهل توحيد دارد، تازيانه‌ی نقد را هم به گرده‌ی صوفیان می‌کشد و هم فقها را به آن می‌‌نوازد. اين حکمت شگفت در فهم و عمل به دين را شايد بتوان به زبان مدام برای مردم بیان کرد ولی در عمل ملتزم به آن بودن دشوار است. قاعده اين است که مردم بسیاری که اهل آداب و مناسک شرعی هستند و از هيچ دقیقه‌ای فقهی فروگذار نمی‌کنند (مثلا نماز و روزه و مسایل مربوط به طهارت و نجاست ستبرترین قشر فقهی‌نگری در دین‌اند)، عمدتاً از توجه به ظرايف عميق‌تر دین‌داری غافل‌اند. این را من بارها به عينه و حتی در زندگی روزمره دیده‌ام. اهل ایمانی که به دقت مراقب ادای نماز سر وقت‌شان هستند ولی وقتی با ملاک و معیار تقوا زندگی‌شان را می‌سنجی، هول برت می‌دارد. در آزار دیگری و قضاوت کردن گفتار و رفتار تو چنان دلیرانه گام بر می‌دارند و سخن می‌گويند که تصور می‌کنی هم‌اکنون از قلب جنت فردوس برای‌ات نسخه می‌‍پيچند.

اين آفت دین‌داری شرعی و فقیهانه است. مستعد ریا ورزیدن است. زمينه‌ی آزار رساندن به ديگران در آن فراهم است. آدمی را سخت معتاد می‌کند به شهوت قضاوت ديگران و خود را دانای کل دانستن. به تعبیر سنایی اين‌ها چيزی نيستند جز باد. باد هوا. حرف. کاری در ميانه‌ی اين‌ها نيست. باید کار کرد. يکی از کارهای مهم اهل ایمان همين است که: مباش در ‍پی آزار و هر چه خواهی کن. اين فاصله گرفتن از داوری و قضاوت کردن از کشف‌های اولیه‌ی صوفیان کلاسیک و اولیه بود پيش از اين که تصوف تبدیل به دستگاه و بارگاه و بازار شود.

برای من نخستین نشانه‌ی داوری و آزار در اهل دین، اول اشارت برای حفظ فاصله‌ی جدی است از متشرعانی که يقين به رستگاری خود دارند و گمان می‌کنند سر دو عالم را کشف کرده‌اند. دين‌ورزی‌ای که به آدمی فروتنی نياموزد و به او درس آدمی بودن ندهد، کفر است. دين يعنی چيزی که به تو بگويد تو انسانی با تمام محدودیت‌های بشری‌ات و ممکن است در بسياری از چيزهایی که خیلی مطمئن فرض‌شان می‌کنی خطا کرده باشی. شريعت ما، پارسايی ما يعنی کم‌آزاری. يعنی فاصله گرفتن از داوری. مغز و خلاصه‌ی دين يعنی اين. اين همان چيزی است که حافظ هشدارش را می‌‌داد:
کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌ پرست
اين دود بین که نامه‌ی من شد سياه از او

۱

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

وقتی مدتی نسبتاً طولانی از فضای مجازی دور باشی تازه در می‌یابی آرامش چه حس خوبی است. غلبه کردن بر این میل و شهوت توجه خواستن – و ويران‌تر و مفتضح‌تر از آن، ارادت طلبيدن – مثل بارانی است بر کويری تفتيده. تناقض ماجرا در اين است که وقتی مدتی ننويسی و باز دوباره بنويسی همیشه این احتمال وجود دارد که آن ازدحام پیشین دوباره بر گردد. این نوسان و تناوب حضور و غیبت از این فضا کار آدمی را سخت می‌کند ولی فکر می‌کنم وبلاگ می‌تواند بخشی از عوارض و آفات فضاهای وب ۲ را تا حدی ترمیم کند. روزگار را می‌بینيد؟ وبلاگ روزی در صف نخست بیان بی‌ قید و شرط حرکت می‌کرد؛ حالا تبدیل شده است به رسانه‌ی سنتی. ولی همین به اصطلاح رسانه‌ی سنتی امکاناتی داره که شبکه‌های آنلاین به این راحتی ندارند

در اين موارد هميشه یاد اين بیت حافظ می‌افتم و تناقض عجيب‌اش که می‌‌گويد:

ببُر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه‌نشینان ز قاف تا قاف است

بريدن از خلق را توصیه می‌کند ولی انگار این بریدن از خلق به این نیت است که شهرتی عالم‌گیرتر حاصل کند! درست است که اين عزلت نوع دیگری از نام‌آوری و نام‌داری را به همراه می‌آورد ولی مغز مسأله همین تناقض ناگزیر است که در هر دو صورت از این آفت و عارضه‌ی شهرت و شهوت‌اش به آسانی مصون نيستی. هر کار بکنی باز هم زمین‌خورده‌ی اين تیر بشریتی! شاید بشود بخشی از ماجرا را با تمرین (و سلوک) درمان کرد ولی گمان نمی‌‌کنم تا بشر بر زمین زندگی می‌کند بشود ريشه‌کن‌اش کرد.

۰

در منزلت حریت کافرانه‌ی ايمانی

عين‌القضات در نامه‌ها تعبیری شگفت‌انگيز دارد که شاید گمان کنیم برای عارفی در قرن ششم هجری در آن فضای فرهنگی عجيب است. ولی نیست. مضاف بر اين‌که شگفت نيست باید حتی از ميان آن همه کفرگویی عین‌القضات ايمان او را بیشتر و بهتر دید. تعبیری که از آن یاد می‌کنم در این جملات آمده است:

«ای دوست! ‍پنداری که هرگز دانسته‌ای زنارداری چی‌ست؟ لعمری دانسته‌ای و لیکن همچنان‌که اهل عادت دانند در بلاد روم. کفر ايشان و اسلام شما عادت است نه حقيقت. نيک بشنو از من؛ انّ من الشعر لحکمة:

بی ديده ره قلندری نتوان رفت

دزدیده به کوی مدبری نتوان رفت

کفر اندر خود قاعده‌ی ايمان است

آسان آسان به کافری نتوان رفت» (نامه‌ها؛ جلد ۲، ص ۴۶).

اين تعابیر معرفت‌شناسی دينی عين‌القضات را خوب نشان می‌دهد. مشرب‌اش با مشرب فقيهان و متشرعان ظاهری تفاوت بسیار دارد. شطحيات و سخنان خلاف آمد عرف و فهم متعارف دينی هم بسیار دارد ولی درست در همين نامه در صفحات ابتدايی‌اش وقتی که می‌خواهد توضيح بدهد که آدمی چی‌ست (يعنی تن است يا جان، قالب است يا روح – حالا روح و جان يعنی چه؟ بماند)، آخر قاعده‌ی سخن‌اش ارجاعات مکرر به احادیث و روايات است و تکیه‌ی محض و مطلق بر نقل. تمام استدلال‌های او دوری می‌شود (مثلا صفحات ۳۸ و ۳۹ را ببينيد) و از عقل فاصله می‌گيرد.

غرض اين بود که اين حریت و بلندنظری عارفانه‌ای که در او می‌بینیم از عقل‌گرایی نیست. ايمان گه‌گاه متعبدانه و خالی از خردورزی او نیز منافاتی با حريت و آزادگی او – که ابعاد سياسی پيدا می‌کند – ندارد. ماجرا انسانی است. انسانی است با تمام محدوديت‌های بشری و فردی عين‌القضات و قیدهای زمان و زمانه‌ی او. از عين‌القضات و بسا هم‌عصران او – و بسا کسانی که پس از او آمدند – نمی‌توان انتظار فردیت و استقلال خرد مدرن قرن بیستم و بيست و يکم را داشت. ولی باید اين مايه حریت و جسارت آن‌ها را در نقد اين فهم‌های کهنه و عادتی دینی ارج نهاد.

۰

عين‌القضات همدانی و وبلاگ

دو سه‌روزی است سودای عين‌القضات به خيال‌ام هجوم آورده. با خودم فکر کردم که اين شبکه‌های مجازی آنلاين دمار از روزگار خلاقیت فکری ما در آورده است. روزی روزگاری وبلاگ جایی بود که می‌شد آزادانه بنويسی بدون اين‌که در فواصل میان فکر کردن هزار و يک حاشيه اختلالی در فکرت ايجاد کند. ولی حق اين است که اين فضاهای پیشرفته‌تر وب ۲ از قبیل فیس‌بوک و توییتر استمرار و ادامه‌ی همان وبلاگ‌اند. وبلاگ مرده است؟ نه. فکر نمی‌کنم. مثل این است که کسی بگويد با آمدن کتاب‌های الکترونیک و پی‌دی‌اف و کيندل، کتاب کاغذی مرد و منسوخ شد. قصه‌اش دراز است. نمی‌خواهم درگیر این حاشیه شوم.

فکر کردم هر روز میان کارم حتی اگر شده سه چهار خط بنویسم که این‌جا گرد و غبار نگیرد. در حجره را که باز بگذاری هم حرف از حرف می‌جوشد هم مشتری خودش را پیدا می‌کند. از فیس‌بوک به هزار و یک دلیل فاصله گرفتم ولی می‌دانم زیستن بی آن شاید ناگزیر باشد (محال نيست ولی بعضی کارها را دشوارتر می‌کند). ولی وبلاگ خانه‌ی خود آدم است. وبلاگ را بقا باد که دست آدمی را باز می‌گذارد برای بودن خود. وبلاگ از آن روزنی که من در آن می‌نگرم همان نقشی را در دنيای امروزی ايفا می‌کند – برای من دست کم – که نامه نوشتن عين‌القضات همدانی نزديک به نه قرن پیش.

کوتاه و مختصر اين‌که: اين وبلاگ نوشتن می‌تواند بخشی از هستی ما باشد. چيزهایی را اين‌جا می‌نويسیم پيش از اين‌که در فضای طوفانی شبکه‌های آنلاين گرفتار شويم که زلالی خودش را دارد. ببينم می‌شود اين چند خط را ادامه داد و نوشت يا نه؟ همين‌جا روی تک‌بیتی از سایه درنگ می‌کنم تا دوباره که برگشتم درباره‌اش حرف بزنم:

از تن زنده روان است روان تو، که گفت

بی تنِ زنده روان است روانِ تو که نيست

(و البته سایه نه صوفی است و نه به معنای متعارف و دست‌مالی‌شده «عارف»)

تا بعد!

۰

تناقض خودی و کفر موحدانه

farshchiani-Pir-Farzaneh

دريافتن شأن خودی آدمی مقام تناقض است. تناقض است چون به آسانی می‌تواند از معرفت نفس به مغاک نخوت و خودپرستی بلغزد. آدمی‌زاده – بدون استثنا – قبض و بسط دارد. خوشی و ناخوشی حال آدمی هزار و يک علت دارد. دریافتن مقام خودی و قدر و منزلت آن را کشف کردن و رعايت کردن دست کم می‌تواند تا اندازه‌ای قبض روحی آدمی را کوتاه‌تر کند.

اين آدمی همان است که به خود نهيب می‌زند که در اين دکان هستی پاره‌دوزی می‌کنی ولی بر سر گنج نشسته‌ای. از نسل پادشاه کامکاری ولی شرمی از پاره‌دوزی نداری. تازه می‌فهمد که خودش را ارزان فروخته است و ديبای ارجمند وجودش را وصله‌ی دلقی ژنده کرده است. اما چه می‌شود که اين آدمی آن راه باريک ميان عفونت رعونت و کبريای خودی را در مجاورت خدایی طی می‌تواند کردن؟

يک راه ايمنی یافتن از اين همه خوفی که آدمی را در زندگی احاطه کرده است همین است که بداند و به یاد خودش بیاورد که عاقبت هیچ نخواهد ماند: کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند. اين حکمت حافظانه که کمال همان سِرّ خيامی است نکته‌ی مهیبی است:

به هست و نیست مرنجان ضمیر و دل خوش دار
که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

عاقبت آدمی در اين دوروزه‌ی حيات به کجا می‌خواهد برسد؟ چه منزلت و مرتبتی در عالم هست که از آن بلندتر نتوان يافتن؟ همان منزلت آخرش نيستی است و نابودی. پايان آن هم هیچ است. پس آدمی برای چه خود را به رنج و مشقت می‌اندازد؟ هيچ چيزی جز امید نیست که آدمی را تا اين حد به تقلا می‌اندازد و گرنه حکیمانه اگر به کار عالم نظر کند به خود خواهد گفت که:
فرصت شمار صحبت کز اين دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

طرفه این است که بسياری از اهل دين (تعمداً نمی‌گويم اهل ايمان چون اهل ایمان نسبتی با اهل امید دارند) از کنار اين جنس ابیات حافظ به خاطری آسوده عبور می‌کنند. این بیت و ابیاتی از این جنس ‌کم‌ترین مدعای‌اش سست کردن بنیاد اعتقاد متدینان است. طعنه در باور به معاد است. فارغ از این‌که حقیقت ماجرا چی‌ست، آن‌چه نزد امثال حافظ و خیام می‌یابیم چیزی نیست جز این دلیری در کافری. اما این دلیری در کافری لایه‌هایی ایمانی دارد که به خیال من فرسنگ‌ها با آن ایمان متدینان فاصله دارد. بگذارید جسارت کنم و بگویم ایمان اکثر مؤمنان ايمانی مشرکانه است. ایمان موحدانه به خیال من همیشه پهلو به پهلوی کفر می‌سايد. حالا چه با نگاه حلاج و احمد غزالی و عین‌القضات (و حتی مولوی)، ابلیس را سرسلسله‌ی غیرت عاشقانه و نوعی از توحید بدانيم یا نه، نوع شناختی که نزد سنايی (و گاهی عطار) و حلاج و عين‌القضات می‌يابیم از همین جنس است. جنس عرفان عارفان خراسانی مثل ابوسعيد ابوالخیر و ابوالحسن خرقانی هم به خیال من از همین قبیل است. اين حال را مولوی وقتی که از عوالم فقیهانه و ملایی‌اش – که حتی پس از ديدارش با شمس بارها در شعرش چهره می‌نمايد – فاصله می‌گيرد به شیوایی تمام وصف کرده است:

به یکی دست می خالص ایمان نوشند
به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند

اصلاً می‌ خالص ايمان نوشیدن هم‌عنان است با پرچم کافری برافراشتن. آن می دُردآلود ایمان است که حد متوسطان و عموم متدينان است. و این می درد آلود آمیخته به شرک است و از توحيد دور. توحید این طایفه توحید زبانی است. لقلقه‌ی لا اله الا الله است که به حکم فقه و شریعت، عصمت مال و دم می‌آورد. توحيدی از آن جنس که عین‌القضات می‌گويد شانه به شانه‌ی کفر است (و البته فرق است ميان شرک و کفر).

اين همه را نوشتم که برسم به این بیت سایه:

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا

دقت داريد گوينده چه کسی است؟ اين گوينده يا خداست (الحمد لله رب العالمين…) يا کسی است که خدا نيست و چنین می‌گوید. اگر از خدا جدا باشد مشرکانه سخن گفته است. وقتی فرق ميان گوینده و خدا از میان برداشته شود می‌شود عین توحید. همین توحید از نگاه متوسط متدين چیزی جز کفر نيست. و چه حریتی در اين کفر است! چه آزادگی و خويشتن‌شناسی شگرفی در اين کفر نشسته است! اين همان کفر موحدانه‌ای است که می‌تواند بگويد:

کعبه منم قبله منم سوی من آريد نماز
کآن صنم قبله‌نما خم شد و بوسيد مرا

همه‌ی آداب و مناسک دين و کعبه و قبله در او خلاصه شده است چون «صنم» و نه صمد، خم شده و او را بوسیده. چرا؟ گفتا: به کوی عشق هم اين و هم آن کنند!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل