۰

اهل تقوا و اهل سلامت

در زبان حافظ وقتی از «اهل سلامت» می‌شنويد يعنی دارد اهل عافیت و عافیت‌جويی و خشک‌مغزان و زهدپيشگان را نقد می‌کند. ولی اهل سلامتی هم داریم که همان است که باز در زبان حافظ هست: رند از ره نیاز به دارالسلام رفت. این سلامت، سلامت ديگری است که تفاوت دارد با آن «من سرگشته هم از اهل سلامت بودم». تقوا را بايد جايی همين حوالی جست. کلمه و مفهوم تقوا از آن مفاهيم غریب و گم‌شده‌ی ايمانی است. تقوا چيزی است که زیر لايه‌های ستبر نگاه فقيهانه و متشرعانه به دين نه تنها گم شده بلکه پاک از ميان اهل اسلام رخت بربسته. اين‌که می‌گويم پاک رخت بربسته چیزی نيست که از خودم اختراع کنم. حدیث داریم از پيامبر که: يأتي على الناس زمان يجتمعون في المساجد ليس فيهم مؤمن. در خلال همين غبارگرفتگی ايمان و اسلام است که معنای تقوا گم شده است.

تقوا را به خدا ترسی و پروای از خدا ترجمه کرده‌اند. معنای خیلی دور و پرتی نيست ولی عمدتاً آن خدا را دیگری ترسناک و هول‌آوری ترسیم می‌کند. چند سالی پیش دکتر سروش سخنرانی‌‌اش داشت و تقوا را به شرم ترجمه کرده بود که چه ترجمه‌ی دلنوازی است. يک معنای ديگر تقوا ادب مقام است. ادب مقام هم به وجهی ادب حضور است. تقوا حکايت هراسيدن از خدا به مثابه‌ی ديگری قدر قدرت هولناکی نيست که هر لحظه غضب بی‌حسابش ممکن است خاکسترت کند. يکی از معانی تقوا همين است که بدانی او سميع عليم است. سميع عليم است يعنی هر چه می‌گويی می‌بیند و می‌شنود. هر چه می‌‌کنی او شاهد و ناظر است. تقوا يعنی که و نحن اقرب الیه من حبل الورید را با گوشت و پوست‌ات لمس کنی. برای بعضی اين ادب مقام و اين ادب حضور باعث می‌شود دست و پای‌شان را جمع کنند. برای بعضی که بیشتر اهل شناخت‌اند و به تعبير عطار اهل «گستاخی»اند در حضرت، تقوا چيزی است مثل همسفر شدن با رفيقی عزيز و کسی که دوستش داری و دوستت دارد و نه تو آزردن او را می‌‌خواهی و نه او رنج ديدن تو را.

و البته تقوا هزار معنا و لازمه‌ی ديگر هم دارد. برای من هميشه تقوا جايی در برابر فقاهت‌پيشگی نشسته است. خاطرم هست که روزگاری در همين وبلاگ گاهی از فقه که حرف می‌زدم با احتياط و رعایت حرف می‌زدم چون گمانم اين بود که فقيه اگر فقيه باشد اهل تقوا هم هست. اما تجربه و تاریخ نشان داده که فقيه به سختی می‌تواند اهل تقوا باشد. فقيه اگر اهل تقوا باشد ناگزیر باید از صورت‌پرستی و صورت‌گرایی و تنسک متشرعانه‌ی ظاهری فاصله بگيرد و به معنای دين بپردازد. تا از اين ديوار ستبر ظاهر عبور کرد ديگر فقه به معنای کلاسيک‌اش از او دور شده است. از منظر سیاسی-اجتماعی که نگاه کنيم يکی از وسوسه‌های فقه‌پيشگان همين وسواس با پوشش زنان است: فقيه از جمله با امر و نهی در زيست زنانه هويت‌اش را ثابت می‌کند. اگر دست از این تصرف در امور زندگانی آدميان بکشد و بداند جز خود او هم کس ديگری ناظر اين احوالات زيست مردمان هست و چنين نمی‌کند که او می‌‌کند، لباس فقاهت از تن به در کرده است و جامه‌ی تقوا پوشيده است. به اين معنای مشخص فقيهان را من طايفه‌ای عریان می‌بینم. طایفه‌ای که لباس تقوا از تن به در کرده‌اند. خصوصاً در روزگار ما. اهل يک نوع خاصی از تقوا هستند و آن تقوای قدرت است. يعنی خدايی را که محمد گفته ديگر نمی‌پرستند بلکه بر آستان خدای قدرت سجده می‌کنند علی‌الدوام.

به این معنای خاص – و حتی مضيق – تقوا را من در برابر فقاهت‌پيشگی می‌بینم. اهل تقوا بودن به این معنای حفظ ادب مقام و ادب حضور چيزی است و فقه‌ورزی چیز ديگر. آدميان فقیه می‌شوند که به تقوا برسند. تقوا نمی‌ورزند که در پوسته‌ی دين توقف کنند. معنای ديگری از فقه هست که یکسره با آن شناخت متعارف ما از فقه فاصله دارد. و اين معنا همان است که پيامبر درباره‌ی عبدالله بن عباس گفته است: اللهم فقهه في الدین و علمه التأويل. که بحثی جدا و مفصل است و باشد برای بعد.

۰

ارادت و سعادت؛ نقیض قدرت و شقاوت

در این اتفاق اخيری که در ایران افتاده است (من نام‌اش را می‌گذارم اسنپ‌گيت)، چيزی دوباره بر آفتاب افتاده که اگر خردمندی در ميان زمام‌داران کشور بود باید نهیب می‌زد و جلوی آن را می‌گرفت. اما چنين اتفاقی نیفتاد و بعید است بیفتد به يک دلیل ساده: دیرزمانی است که زمام‌داری در ايران تداوم و بقای خود را نه در جلب قلوب و حکمرانی بر دل‌ها و جان‌های مردم بلکه در نشان دادن مشت آهنين و قدرت‌نمايی بر تن‌های آن‌ها می‌داند. و این همان خطای مهلک نظام‌های خودکامه در طول تاریخ است (چه در روزگار مدرن چه در روزگار پيشامدرن). نام ديگری هم بر این کار هست (در قاموس قرآنی): فرعونیت. به این معنا: استخف قومه فأطاعوه!

اين متن تويیت دختری است که گرفتار قدرت‌نمايی راننده‌ی اسنپ و نظام مرتبط و متصل با اين نمايش شده است: «اینجانب از راننده اسنپ، مجموعه اسنپ و تمام کسانی که خاطرشان به موجب جریان اخیر جریحه دار شده عذر خواهی کرده و اعلام می دارم به قوانین کشورم التزام و اهتمام دارم». این عبارات را باید با دقت و درنگ خواند. کوتاه است. چند بار باید خواند. مضمون‌اش اعتراف است. پشيمانی است. توبه است. از تک‌تک حروف آن يک چیز بیشتر بر نمی‌آيد: من اين سخنان را به جبر و اکراه می‌گويم. هيچ حس و عاطفه‌ای در اين کلمات نیست (التزام به قوانين کشور تعبیری سرد و بی‌احساس است). معنای ديگرش اين است: ما چاره‌ای نداريم جز این‌که در برابر شما که زورمداريد سر خم کنیم. قدرت ما بر قدرت شما نمی‌چربد. به تعبیر دقيق‌تر: قدرت‌ تن‌های ما حریف قدرت‌ تن‌های شما نمی‌شود. این تويیت جار زدن فرعونيت نظام و ساز و کارهايی است که از آدميان اطاعت می‌طلبند به طریق استخفاف و ارعاب.

بر ملک و ملت البته به دو شیوه‌ی کلان می‌شود حکمرانی کرد. یا باید شهروند را حرمت نهاد و عزیز دانست و ديگری و غريبه نشمرد و به تبع آن باید کوشش برای جلب‌ دل‌های آن‌ها کرد (بدون توسل به زور و خشونت و ارعاب). يا می‌توان متوسل به قدرت نرم یا سخت شد (و قدرت از هر جنسی نرم باشد يا نرم هرگز جای جلب قلوب و اعتمادسازی را نمی‌گيرد). اين است تفاوت میان قدرت و ولایت. در ايران اما مرز میان قدرت و ولایت بسیار کمرنگ است. فراتر از این، معنای این دو یکسره دگرگون شده است. ولایت که بنای‌اش بر ارادت و محبت است و جلب قلوب و اقناع جان‌ها و ذهن‌های آدمیان اکنون ملازم و مقارن نيست الا با قدرت. ولایت ذهن‌ها را بلافاصله یا به سوی مشت آهنین قدرت و قانون (آن‌هم ندرتاً) می‌برد يا (عمدتاً) به سوی پرونده‌سازی و تهدید و ارعاب خفیه‌نويسان و امنيتی‌مسلکان (که در خفا و نهان به داغ و درفش مقاصد خويش پيش می‌برند). ولايت استوار بر محبت است. قدرت متکی بر ترس؛ يعنی ترساندن زیردستان و بی‌قدرتان. صاحب قدرت وقتی قدرت‌اش ریشه در ولایت و محبت داشته باشد، نخستين دستاوردش مشروعیت است و البته اعتماد. زیر دستان به صاحب قدرتی که ولایت و محبوبيت‌اش اولویت داشته باشد بلکه مبنای قدرت‌اش باشد، اعتماد می‌کنند. رشته‌ی این اعتماد که گسسته شود ديگر از آن ولايت، ولایتی نمی‌ماند. دلی نمی‌ماند که فتح شده باشد. دل‌ها گریزان می‌شوند و تن‌ها به اکراه این قافله‌ی سارقان ایمان و امنیت مردم را همراهی می‌کنند.

توييت این خانم – و بل خانواده‌اش – که پرچمی از استخفاف قومی و ملتی است در داخل و خارج از ایران، سندی است بر این‌که در آن ولایت، نه ارادتی باقی مانده و نه سعادتی. تنها آمریت و تحکم است که می‌تازد. قدرت است که در لباس ولایت و حتی ایمان و اخلاق، درست نقيض مضامين ايمان و اخلاق را به تخت می‌نشاند و انسان را حلقه به گوش می‌طلبد. اين است آن ولایتی که می‌توان از هر رقعه‌ی دلقش هزاران بت بیفشانی. کفری پنهان شده در پس نقاب ایمان. و قدرتی که ولایت را از کف داده است غافل است از کمين‌گاه پروردگاری که به اشارتی پشه‌ای را به مغز نمرودی می‌فرستد و فرعونی را منقاد کلمه‌ی موسوی می‌کند.

۰

ما باقی مانديم!

ده سال گذشت از روز ۲۲ خرداد ۸۸. روزی که ما و ميرحسین موسوی با هم آشنا شدیم و متولد شديم. این تولد، تولدی فرخنده اما دردناک و خونین بود. زايشی بود که از بام و در سنگ فتنه بر سر این نوزاد کهن‌سال ارزش‌ها و اميدهای مردمی زخم‌خورده اما استوار و جان‌سخت باریدن گرفت. این باران فتنه همانا یک غرض بیشتر نداشت: خفه کردن اين نوزاد. روزهای پس از تولدش هم یک دستگاه تمام عده و عده‌اش را بسيج کرد و سپاهی در برابر این فرخنده‌فرزند آراست که مدفون‌اش کند زیر مشت قدرت و تبلیغات و زور دروغ.

اما سؤال اصلی این است: چه کسی آن دروغ را باور کرد؟ شمار آن‌ها که از راه به در رفتند یا آن دروغ را باور کردند چقدر است؟ اين همان چيزی است که در قاموس گردانندگان نظام ریزش و رويش نام دارد. و اين ریزش و رویش در هر دو سو بوده است. از آن دستگاه متکی بر قدرت نظامی، مالی و رسانه‌ای – که واحيرتا چقدر فساد و تباهی در همه‌ی ارکان‌اش رسوخ کرده آن هم از جانب خودی‌های‌اش و نه بیگانگان و نفوذی‌های‌اش – امروز چه باقی مانده است؟ بله قدرت دارد. بله بر سر کار است. بله – احتمالاً – نفوذ نظامی و سياسی در منطقه‌ی خاور میانه دارد. ولی همه‌ی اين‌ها در يک کلمه خلاصه می‌شود: قدرت! و ميان قدرت و مشروعيت فاصله بسيار است. با قدرت، شايد تن‌ها را بتوان مهار يا مغلوب و مقهور کرد. دل‌ها را نمی‌توان با قدرت رام کرد. کسی به رضایت و به طیب خاطر دل در گرو قدرت‌مداری که با تحکم و آمریت و نخوت اطاعت می‌طلبد نمی‌رود. قدرت چاره‌ای ندارد جز تکیه بر ترس و رعب‌افکنی. مشروعیت و محبوبیت (نام دیگرش «ولایت» به معنای پاکيزه نه آلوده‌ی امروزی آن است) متکی بر ارادت و محبت است. مبنای این مشروعیت حرمت نهادن به ديگری و فاصله گرفتن از دروغ و ارعاب است. و پر پيداست که کدام سو اکنون چه اوصافی دارد.

ده سال گذشته است. ما پخته‌تر شديم. اين حرکت «سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرده است». رنج کشيده‌ايم. سختی ديده‌ايم. آواره شده‌ايم. بسا زندگی‌ها که از هم گسيخته‌اند. بسا جوانان و پيران ما که صید شلتاق آن موج دروغ و خشونت شده‌اند. اما يک چیز باقی مانده است: اميد. و اميد دست بر قضا چيزی نیست که خصلت روزهای روشن باشد. امید درست در جاهایی کارکرد دارد که دشوارترين روزها را آدميان تجربه می‌کنند. و اين اميد همان چيزی است که در کنار ایمان، ما را – مردم ما را و اميدوارانِ به خوبی و باورمندان به فاصله گرفتن از دروغ را – زنده نگه داشته است:
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است

این روزهای تلخ و رنج‌آلود هم خواهند گذشت. خصلت جهان همین است. عبور می‌کند. و عزیزان ما از حبس و حصر بیرون می‌آیند. و هم‌چنان این دروغ‌پروران‌اند که هرگز بر دل‌ها مستولی نخواهند شد. این راز بقای آدمی است.

۰

ملکوت آسمان و زمین – کلیدهای رمضانی

شب قدر به روایت عامه‌ی مسلمانان و عوام از میان خواص، سپری شده است. برای اهل معنا شب قدر چنان پوشیده و در پرده است که یا نیامده است يا آمدن و رفتن‌اش فارغ است از بند تاریخ و قید شب‌های زمانی و مکانی. همین است که برای بعضی حتی اگر در عشر آخر رمضان – که گویند اوقاتی است که در آن درهای ملکوت گشوده می‌شوند – نخسبی چه بسا آن قدر را در نیابی و خارج از این قید زمانی آن قدر را دریابی. اين دو بند زیر از نامه‌های عین‌القضات واقعاً نیازمند شرح است. ولی می‌نویسم‌شان که در فرصتی دیگر بگشايمش.

«جوانمردا! جان قدسی از مضیق بشری برهد. این را «فی سم الخياط» دان لا غير! و همين است که مصطفا – صلعم – گفت: لولا ان الشياطين يحومون علی قلب بنی آدم لنظروا الی ملکوت السماء و الأرض. و چون شياطين را از نهاد خود دور کنی ملکوت را ببينی، و درِ آسمان و بهشت بازگشايند که ان الشيطان يجری من بنی آدم مجری الدم فضيقوا مجاری الشيطان بالجوع و العطش. چون مجاری او مسدود گردد، راه دل به عالم علوی گشاده گردد که «انا فتحنا لک فتحا مبینا»، «و ايده بجنود لم تروها»، «نصر من الله و فتح غریب»؛ «ينصرک الله نصرا عزيزا»، «و کان حقا علینا نصر المؤمنين»، «کتب الله لاغلبن انا و رسلی». چون «نصر الله» بر شياطين در رسد، نهاد تو مستخلص گردد. و فتح ابواب آسمانی ببینی «اذا جاء نصر الله و الفتح» اين را در قرآن قدر خوانند، تجديد عهد خدای تعالی بود با بنده‌ی خوانده. از برکت شنيدم که از يوسف حکايت کرد، و هو من کبار اصحاب فتحه، گفت: در عشر اخير رمضان نخفتم در طلب قدر و نديدم، چون از سته‌‌ی شوال بیرون آدم ديدم.

جوانمردا! در «قوت القلوب» می‌گويد: که عارفان را هر روزه قدر بود، و هر ساعت عرفه و حج بود «تنزل الملائکة و الروح فیها» تنزل ايشان تا به آسمان بيش نبود. چون در آسمان گشاده شود، تنزل ايشان بدانی که «ينزل الملائکة بالروح من أمره علی من يشاء من عباده»، «و نزل الملائکة تنزیلا». چون به اين‌جا رسی دنيا برسد، و آخرت فرا رسد، طی الأرض ببينی، فتح ابواب سما بشناسی. سر حد قیامت آن‌جاست تا دانی که ابدانهم في الدنيا و قلوبهم فی الآخرة، که مصطفا – صلعم – گويد، اين است.»

– نامه‌ها، ج ۲؛ صص. ۳۸۳-۳۸۴

۰

سوی صوم آسمانی کن شتاب!

می‌خواستم شرحی بنویسم بر این عبارات از نامه‌های عین‌القضات. ديدم به قدر کافی گویاست. اين‌قدر خواستم بیفزايم که – چنان‌که آدم‌هایی مثل عین‌القضات دریافته بودند – صرف گرسنگی و تشنگی از آدمی موجودی اخلاقی نمی‌سازد. گرسنگی و تشنگی به قول بعضی «اثر وضعی» ندارد. این تعبیرات اثر وضعی برای مناسک بدنی عمدتاً برساخته‌ی فقیهان است. آن چیزی که در وجود آدمی اثر می‌گذارد زاييده‌ی سلوک است و سلوک فرزند تقوی است و تقوی معلق به مراقبت بر صرف ظاهر مناسک نيست. روزه‌داری خوب است و فرخنده ولی مانند تمام مناسک و شعائری شرعی فریبنده هم هست. ای بسا آدمیانی که در رمضان بیشتر و قوی‌تر در بند شیطان گرفتارند. ای بسا آدمیانی که در همین رمضان از آن سپر روزه محروم می‌شوند ولی گرسنگی و تشنگی هم می‌کشند. باید بصیرت درون پیدا کرد. باید بفهمی کجا می‌توان حتی پشت نقاب دین و خدا و مناسک و شریعت پنهان شد ولی در عمل شیطان بود و شیطان‌روش. بخوانيد خودتان:

«و اما روزه به مذهب فقیهان: چون امساک آمد از اکل و شرب و وقاع، روزه صحيح است. و اين‌که مصطفی گويد: رب صائم ليس من صيامه الا الجوع و العطش، دلیل می‌کند بر آن‌که بيرون از اکل و شرب و وقاع چيزی می‌بايد. و اگر از فقیه پرسی که به غيبت کردن و دروغ گفتن روزه باطل گردد يا قضا واجب شود؟ گويد: نه؛ و از آن‌که مصطفی – صلعم – می‌گويد: خمس يفطرن الصائم: الکذب و الغیبة و النظر بشهوة و اليمين الفاجرة.

و از عجايب جهانی باشد که روزه به آب و نان مباح باطل گردد، به غیبت حرام باطل نگردد. و اين از آن است که صحت نزد فقيه عبارت از چيزی ديگر است و به نزديک سالکان چيزی ديگر. سالک به صحت و قبول، آن خواهد که مرا را به سعادت آخرت رساند، و داند که چرا مرد را روزه به سعادت رساند و داند که چه بود که روزه باطل کند، اعنی روزه را از آن وادارد که آدمی را به سعادت رساند. پس اين‌که الصوم لی، به يقین داند نه به تقلید، و الصومُ جُنّة ظاهر می‌کند، اين‌جا بداند که خمس يفطرن الصائم نه آن است که فقیه می‌پندارد.

و نظر فقیه جز در آن روزه نيست که روی در ظاهر خلق دارد، تا کس ناگويد که روزه نمی‌دارم. اما اين‌که الصوم جنةٌ فقيه نداند که چه بود؛ و اگر دانستی، گفتی: چون غيبت و دروغ‌گو سپر نهاده است؟ يا نه اگر سپر داشتی شيطان را بدو راه نبودی. و در رمضان باید که شياطين را ببندند؛ چون دروغ می‌گويد و غيبت می‌کند، پس شياطين بسته نيند، پس رمضان نيست اين قوم را. چه، اگر رمضان بودی، شياطين بسته بودندی، و اگر بسته بودندی به ايشان راه نيافتی.

چون چنين بودی، در عشر آخر – که استعداد در درون به کمال رسيدن بودی و در دل ایشان گشاده شدی – ملکوت را عرضه کردندی؛ پس قدر بديدندی که «تنزل الملائکة و الروح فيها» چون شياطين بسته نباشند، يحومون علی قلوب بنی آدم بود؛ چون بسته شوند لنظروا الی ملکوت السماء و الأرض بود. پس تا شياطين باشند، فرشته را مأوی نبود؛ و تا در دل گشاده نگردد،‌قدر نتواند ديد و در بهشت نتواند رفت.

و اگر از فقیه پرسی که چرا شياطين بسته باشند در رمضان؟ نداند. زيرا که مراقبت آن کارنکرده است، و درِ بهشت هرگز نزده است – که يا عائشة اقرعی باب الجنة بالجوع و الظماء – و شياطين هرگز از او نگريخته چون تاریکی از روشنایی. «يوسوس في صدور الناس»، «فوسوس لهما الشیطان»، «يا بنی آدم لا يفتننکم الشيطان کما اخرج ابويکم من الجنة»، نه همين آدم را برون کرد و بس، هم تو را بيرون کرده است. و اگر او را از خود وداری، درِ بهشت گشايند و ملکوت عرض دهند. اين حکم روزه است. و می نگر که نظرِ فقیه در روزه از عالم دنياست يا از عالم آخرت؟

– عين‌القضات همدانی؛ نامه‌ها، ج ۳، صص. ۳۶۴-۳۶۶.»

۱

ز اوليا اهل دعا خود دیگرند – ۱

دعای آدميان مستجاب می‌شود؟ استجابت دعا و خود دعا را چگونه می‌‌توان سنجيد؟ پاسخ بعضی از اين پرسش‌ها را می‌توان در قرآن يافت و بعضی‌ واکنش‌های ديگر را می‌توان در ميراث معرفتی و صوفيانه‌ی مسلمانان بعدی ديد. بیاييد ابتدا به اين آيه‌ی قرآن نگاه کنيم:  قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ (سوره‌ی فرقان، آيه‌ی ۷۷) (به ترجمه‌ی خرمشاهی: بگو اگر دعایتان نباشد، پروردگار من به شما اعتنایی ندارد). من اين آيه را اين‌گونه می‌خوانم/می‌فهمم: آدمی خدای خود را با دعا کشف می‌کند. خدا برای انسان فقط با دعاست که معنا دارد. دعا، مناجات، زمزمه، گفت‌وگو همه ز يک جنس‌اند. شما بگو کسی که دارد با خودش حرف می‌زند. اين خودِ خدا و اين خدای خود در دعا و مناجات است که با آدمی سخن می‌گويد. شما حتی بگو آدمی خدا را آفريده است (و اين روايت واژگونه‌ی آن حديث قدسی است که: خلق آدم علی صورته الرحمان). اما اين فرع قصه است: دعا کليد معنادار کردن خدا برای انسان است. با پايان دعا، با اعتنا نکردن به دعا، خدا هم برای انسان تمام می‌شود. تا زمانی که دعا را انسان جدی می‌گيرد و از آن دست نمی‌کشد، خدا برای‌اش زنده است و نفس می‌کشد و گره از کارش می‌گشايد.

حالا گرفتيم آدمی تمام عمرش دعا کرد برای استجابت و هرگز هيچ دعايی از دعاهای‌اش مستجاب نشد يا دعای خاصی داشت که در اضطرار خواستار اجابت‌اش باشد (شما بگو آرزويی دارد که تحقق‌اش را می‌‌خواهد). تکلیف اين آدم چی‌ست؟ بدبخت است؟ نادان است؟ الکی خوش است؟ خودش را رنج می‌دهد؟ چرا نبايد دست از اين طلب بيهوده و باطل بکشد؟ اين مسأله برای صوفيان ما مسأله‌ی آشنايی بوده است. نه در سده‌های ميانه‌ی عالم اسلام که از حتی روزگاران زمان خود پيامبر اسلام و حتی پيامبران پيش از او. اين‌ها «دعا»‌ را جور ديگری می‌فهميده‌اند. بهترين نمونه از واکنش به اجابت/عدم اجابت دعا در داستان مثنوی است در دفتر سوم که کسی بود که مدام «الله» می‌گفت (حکايت ذکر گفتن است) و هيچ جوابی نمی‌شنيد (اين‌جا قصه دقيقاً‌ مشابه ماجرای دعاست). مولوی منکر ماجرا را در لباس شيطان تصوير می‌کند:

گفت شیطان آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کو

می‌نیاید یک جواب از پیش تخت
چند الله می‌زنی با روی سخت

و مانند سایر داستان‌های مثنوی، گفت‌وگويی شکل می‌گيرد و «خضر» از راه می‌رسد که چرا دست برداشتی؟ همان نفس «الله» گفتن تو اجابت ماست. همان خواستن، همان ميل، همان رو کردن، همان دعا يعنی لبيک ما. دقیقاً همين معنا را صوفيان به عرصه‌ی دعا برده‌اند. در مثنوی بارها اين تصوير از دعا آمده است که: اين دعا از تو اجابت هم ز تو. بلکه همين دعا، خود اجابت است. نکته‌ی دعا اين نيست که قرار باشد کار خارق‌العاده‌ و اعجازآوری در زندگی بشر بکند (خارج از اسباب مادی جاری و رايج)؛ نکته اين است که آدمی از خويش به او مشغول شود. و همين مشغول او بودند در شادی و رنج و با شادی و رنج است که مضمون و محتوای دعاست.

نکته‌ی ديگری که به مضمون دعا و اجابت يا عدم آن مربوط است نوع رفتار آدمی است که به شاکله‌ی او بر می‌گردد. اين آيه‌ی قرآن مضمون را بهتر نشان می‌دهد: وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّـهِ ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْأَرُونَ ثُمَّ إِذَا كَشَفَ الضُّرَّ عَنكُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِّنكُم بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ  (سوره‌ی نحل: ۵۳-۵۴). آدمی تا وقتی نعمتی دارد – که قرآن می‌گويد نعمتی است که او به آدمی داده – در آن غوطه‌ور است و با آن خوش است و خدا معمولاً به يادش نمی‌آيد ولی تا بلايی می‌رسد و ضرری گريبان‌گير او می‌شود و رنجی و غمی او را می‌آزارد ناگهان در نهايت استيصال دست به دامان همان خدا می‌شود که: پس تو کجايی؟ چرا دردم دوا نمی‌کنی؟ و تازه وقتی که گره گشوده شد و رنج‌اش زايل شد، باز فراموش می‌کند که در چه حال و روزی بوده است. اين‌ها صورت تعبير است. يعنی انگار ترجمه‌ی همين آيه به زبان ما باشد. ولی لايه‌های عميق‌تری هم دارد قصه. ما چطور می‌فهميم دعايی اجابت شده است؟ يا دعای ما لبيکی شنيده است؟ تنها بعد از وقوع ماجرا! تا دعايی اجابت نشود ما هيچ راهی نداريم برای اين‌که به کسی اعلام کنيم دعای ما اجابت شده است. اين‌جاست که چون قصه به طور محض و کامل ابطال‌ناپذير است (يعنی نمی‌شود نشان داد تحت چه شرايطی اين ادعا که «دعای ما مستجاب می‌شود» – يعنی همان امن يجيب المضطر – باطل می‌شود)، اين باور به دعا به آدمی آرامش روانی می‌دهد. به عبارت دقیق‌تر، راستی‌آزمايی (و تأييد) ادعای «دعای ما مستجاب می‌شود» چيزی نيست جز تصديق تصوری که در ذهن و خيال ماست و به طور کامل همه‌ی آن موارد نقض ديگری را که دعا در آن‌ها مستجاب نمی‌شود ناديده می‌گيرد (قصه‌ی قوی سياه پوپری در نقد استقراء).

اما بيايید کمی صوفیانه‌تر و دهری‌تر به قصه نگاه کنيم. آدمی‌زاده تشنه‌ی جاودانگی است. آدمی‌زاده اگر خدايی هم وجود بيرونی نداشته باشد، اين خدا را مدام برای خود می‌آفريند. و در همين آفریده‌ی ذهن و خيال خود اوست که آدمی‌زاده جاودانگی و ابديت را می‌جويد. این بيت اقبال لاهوری را ببينيد:

من آن جهان خيالم که فطرت ازلی
جهان بلبل و گل را شکست و ساخت مرا

اين شکستن و ساختن در نهاد آدمی است و کار اين شکستن و ساختن با مفاهيمی که ورای زمان و مکان در جهان آدمی شکل می‌گيرند چيزی نيست جز جولان خيال (و بديهی است که خيال را به معنای پرت و پلا گفتن و هذيانات به کار نمی‌برم؛ بهترین نمونه‌های اين خيال‌انگيزی حيرت‌آور را در مولوی و ابن عربی می‌توان ديد). اما دعا، یکی از مهم‌ترين رشته‌‌های چنگ زدن آدمی‌زاده در آن جاودانگی است. و موقعی که نگاه آدمی به افقی کلان‌تر باشد، اجابت اين دعا دقيقاً چه معنايی دارد؟ يکی عمری دعا می‌کند ولی هرگز متوجه نمی‌شود که آن دعای خاص يا بخشی از دعاهای‌‌اش بدون اين‌که توجه کند پيشاپيش اجابت می‌شود: علت آن است که بيمار و طبيب انسان نيست! يا شما بگو «فقط همان انسان است»!

می‌خواهم برگردم به صحيفه‌ی سجاديه. از زمانی که به خاطر دارم دعاهای صحيفه مونس هميشگی جان من بوده‌اند. صحيفه يکی از مهم‌ترين و کانونی‌ترين متونی است که شکل و زبان دعا کردن را به آدمی‌زاده می‌آموزد. آدمی با اين زبان انس می‌گيرد. و همين زبان و همين شکل بيان است که اين رشته‌ی اتصال و ارتباط با آن خدا را برای آدمی برقرار نگه می‌دارد. حکايت عشق و معشوق است. عاشقی با ذکر و تکرار است که زنده می‌‌ماند. عاشقی ديده‌ايد که سخن از معشوقش نگويد؟ عاشقی ديده‌ايد که در همه چيز و همه جا معشوقش را نجويد؟ عاشقی را ديده‌ايد که فارغ از فراق و وصال مدام با معشوقش نفس نکشد؟ عاشقی ديده‌ايد که بگويد: معشوقی که به من وصال ندهد همان به که نباشد؟ این جنس عاشقی همين است که کشش و کوشش دارد. ناز و نياز دارد. جان آدمی را فربه می‌کند. از اين جهت است که اين جنس دعاها، حکايت عاشقی و دلبردگی است. حالا، «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء» از جنسی ديگر است؟ اين کشف سوء و کشف ضر، پيوند به نوع و جنس ايمان ما دارد. همين است که وقتی لبیکی به آن الله گفتن نشنوی، دست از آن می‌کشی. ولی بعضی‌ها هستند که خضری سراغ‌شان می‌رود که: ما داشتيم گوش می‌داديم و خوش‌مان می‌آمد و مدام تو را می‌‌کشيديم. سراغ بعضی‌‌ها هم نمی‌رود. اين مضمون را هم مولوی در مثنوی آورده است که به سايلی نانی می‌دهند تا برود پی کارش. سايل ديگری را نگاه می‌دارند. نان هم در منزل خواجه هست و او را نان نمی‌دهند تا بماند بر در سرای خواجه. تعداد اين قصه‌ها در مثنوی به روشنی حکايت از اين دارد که صوفی ما خوب می‌‌دانسته که اجابت دعا و لبيک از لحاظ عددی آن‌قدر قليل است که شايد نتوان به آن اعتنايی کرد ولی به اين هم دقت دارد که بدون همين گفت‌وگو، بدون همين زمزمه و مناجات، آدمی تنها می‌ماند. ديگر اين انسان نه با خدا که با خودش هم زمزمه نخواهد کرد. و اين همان بن‌بستی است که آدمی می‌خواهد با درآويختن با جاودانگی خدا از آن بگريزد.

نوع ديگر اوليا که مولوی در مثنوی قصه‌شان را می‌‌گويد آن‌ها هستند که دعايی برای کشف ضر و سوء نمی‌کنند:

از رضا که هست رام آن کرام
جستن دفع قضاشان شد حرام

در قضا ذوقی همی‌بینند خاص
کفرشان آید طلب کردن خلاص

حسن ظنی بر دل ایشان گشود
که نپوشند از عمی جامهٔ کبود

طبعاً از اهل ایمان حرف می‌زنيم اين‌جا: کسی که قایل به جهانی ديگر است و باور دارد به چيزی به اسم قضا. فرض کنيد طرف بداند که فلان قضا بر ناصيه‌ی او نوشته شده است. بداند و حتی راه گرداندن‌اش را هم بداند. و نخواهد اين قضا را دفع کند. اين می‌شود همان مقام رضايت. اما آدمی در کوران همين شکست‌ها و شکستن‌هاست که پخته می‌شود. همه نمی‌شوند. بعضی فرو می‌ريزند. بعضی می‌مانند.

هر دعايی اجابت می‌شود؟ اصلاً به فرض اين‌که دعايی اجابت می‌شود، ما چه راهی داریم برای اين‌که فارغ از تصور و ذهنيات فرد دعاکننده بفهميم دعايی مستجاب شده است؟ استجابت دعا – اين‌جور که من می‌بينمش – يعنی حال خوشی که دير يا زود برای فرد درگير دعا از راه برسد. اين دير حتی ممکن است برای کسی آن‌قدر دير باشد که درست لحظه‌ی مرگ‌اش از راه برسد. و این فهم از دعا آغوش در آغوش اميد دارد. اين‌جا دعا همان کارکردی را دارد که اميد دارد. این سؤال مهمی است که آیا با دعا کردن (يا با اميد داشتن) اضطرار ما مرتفع می‌شود؟ لزوماً نه. تازه وقتی هم دعا کنی و اميد بورزی، هيچ معلوم نیست دفع و رفع هموم و غموم نتيجه‌ی مستقيم اين دعا و اميد بوده باشد. پس چرا باید دعا کرد؟ چرا باید اميد ورزید؟ به نظرم پاسخی ساده دارد: آدمی‌زاده با همین امید (شما بگو دعا) رنگين و شاد می‌شود. با همين چيزهاست که می‌‌تواند خودش را به جايی آويزان کند و بگويد اين همه بيهوده و هيچ نيست. و گرنه همه چيز عبث است.

می‌فهمم که کنار آمدن با دعا، با ايمان و با امید به این شکل کار خيلی دشواری است. ولی اين چیزها – یعنی دعا و ايمان و امید – هميشه از همین جنس بوده‌اند. احوال عالم هم کمابیش همین بوده است تا جايی که تاریخ ثبت‌شده‌ی بشری گواهی می‌دهد. جهان را اگر از آن منظر اهل شکایت بنگری، بی‌ هيچ شکی سراسر بی‌عدالتی است. از اين زاویه هیچ دعايی مستجاب نمی‌شود و تازه اگر هم دعايی مستجاب شود چنان دیر و دور است که گویی نبودن‌اش به از بودن است. از مقام رضا اما اگر به عالم بنگری، ديگر شاید مهم هم نباشد که مانند خدا دستی در کار عالم داشته باشی که فلکی دگر چنان بسازی که در آن آزاده آسان به کام دل برسد. در چنان عالمی خاطر اهل فضل رنجيده نمی‌شود. اين را می‌فهمم که مسأله‌ی ما فقط خواص یا اهل فضل و دانش و آزادگان نيست. مشکل انسانی است. چرا نباید یک انسان عادی و کاملاً معمولی و سرشار از ضعف‌های انسانی‌اش از زندگی و رضايت و خوشبختی بهره‌مند باشد؟ اين را نباید به خدا و خواست خدا حواله داد. يعنی مطمئن نیستم این جهان‌شناسی و اين انسان‌شناسی و اين خداشناسی که در آن آدمی در تعيين سرنوشت و مقدرات‌اش معزول و محکوم باشد راهی به جايی ببرد. اگر زيست آدمی را مختل می‌کند، باید دست از این جهان‌شناسی و خداشناسی کهنه کشید و خداشناسی يا انسان‌شناسی تازه‌ای به جای آن نهاد که برای آدمی باشد و آدمی را آباد کند نه اين‌که آدمی را معزول و خادم و منفعل در برابر هستی تصویر کند. برای این‌که فهم ما از دعا حتی در اضطرار و بن‌بست‌ها فهم معناداری باشد، ناگزير باید بپذيرد که دين برای آدمی است نه آدمی برای دين. و این همان سخن موسی صدر است که گفت: اجتمعنا لاجل الانسان الذی کانت من أجله الاديان.

۰

مردم:‌ تيغ دولبه

مفهوم مردم، مفهومی است نامتعین و کشسان که آزادی‌خواهان، عدالت‌جويان و خودکامگان و عوام‌فريبان به یک اندازه از آن استفاده کرده‌اند، می‌کنند و خواهند کرد. پس اين‌قدر باید روشن باشد که به محض شنيدن کلمه‌ی مردم نباید عقب‌نشينی کرد یا قافیه را باخت. به نام مردم می‌شود در برابر مردم ايستاد. به نام مردم می‌شود آن‌ها را تخدیر کرد اما به آن‌ها باوراند که ما داریم همان چیزی را می‌گوییم که شما خواسته‌اید. نیازی نیست به گذشته‌های دور برویم. همين تاريخ پيش رو و نزدیک ما، بهترین گواه است. برآمدن محمود احمدی‌نژاد و تمام آن بلاهايی که بر سر ايران رفت و می‌رود، همه حاصل همين بازی کردن با نام «مردم» بود. تاریخ بلندتر چهل‌ساله‌ی جمهوری اسلامی و استفاده‌ی رهبران سياسی از لفظ مردم و ملت (که هر وقت اقتضا کند به آسانی عده‌ای را خيلی آسان از حيثيت مردم بودن ساقط می‌کند) شاهد بليغ‌تری است.

پس چگونه باید تميز نهاد ميان «مردم» به مثابه‌ی مفهومی که انسانيت ما را شامل شود و سخن از ارزشی جهان‌شمول و محترم بگويد بدون اين‌که تفاوت‌ها و تمايزهای «ديگری» را که او هم انسان است،‌ بزدايد يا ناديده بگيرد؟ چگونه می‌توان از مردم سخن گفت و هم‌زمان رنگين‌پوست، دگرباش، زن، مرد، کودک، بی‌سواد و تحصيل‌کرده، تهی‌دست و توانگر، (انواع) شيعه و (انواع) سنی، دين‌دار و بی‌دين را زير چتر انسان بودن قدر نهاد ولی به بهانه‌ی هيچ کدام از اين‌ها هيچ يک را به بند نکشيد؟ وضعیت تناقض‌آمیز و دشواری است که حکايت از معضل بنيادین کثرت‌گرايی هم دارد.

گام اول اين است: به صرف اين‌که مردم چيزی بگويند يا بخواهند – حالا با هر تصور و معياری که از مردم داريم و فارغ از اين‌که دقیقاً چه تعداد آدم بايد حرفی را زده باشند که شماره‌شان آن‌ها را در زمره‌ی مردم به حساب بياورد – حق نداریم بلافاصله به اسم «مطالبه‌ی مردمی» مخاطب را سرکوب يا خاموش کنيم («مردم چنین گفته‌اند پس شما چه حقی دارید خلاف‌اش را بگوييد؟»). فراموش نکنيم که جمهوری اسلامی در اين شيوه استاد است و می‌داند چطور بخشی از مردم را عليه بخشی ديگر بشوراند يا به نام خواسته‌ی بخشی از مردم خواسته‌های بخش ديگر را نامشروع قلمداد کند. لذا اين گام نخست تمايز را من گام سلبی می‌دانم. سلبی از اين جهت که نباید بلافاصله سپر بيندازیم و حصارهای دفاعی ذهن و عاطفه‌مان را به اسم شنيدن نام مردم پايين بياوریم. 

گام دوم به خيال من استفاده از عقلانيت سنجشگر است. وقتی مدعايی را شنيديم که «به نام مردم» است، مهم است که حيثيت مردمی آن را لحاظ کنيم ولی با گام اول همان لحظه مردم را بايد ناديده بگيرید و حيثيت عقلانی مدعا را هم بسنجيم. با عقل جور در می‌آيد؟ اين مطالبه يا مدعا حقی را ادا می‌کند؟ يا لباس و پرده‌ای است بر چيزی ديگر که متضمن عوارض و آفاتی بزرگ‌تر است؟ در ادبیات دين‌داران وقتی می‌خواهند مثالی از چيزی بزنند که ظاهرآراسته‌ای دارد ولی مشکلات و عوارض بزرگ‌تری دارد، از تعبیر مسجد ضرار استفاده می‌کنند. ظاهرش مکان عبادت است اما مقصدش با نيايش و راز و نياز تعارض دارد. و البته بلافاصله يادآوری می‌کنم که تنها چیزی که می‌تواند مانع سوء استفاده از تعابيری مثل «مسجد ضرار» شود، همان استدلال است و عقلانيت. پرسشگری و سنجش‌گری کلید بیرون آمدن از پرده‌ی فريب است. 

با این مقدمات، باید روشن گفت که پناه گرفتن پشت نام مردم وقتی که بتوانيم يا بخواهيم راه استدلال را مسدود کنيم، از همان ابتدا فاقد هر مشروعيتی است. می‌شود به نام مردم، حقيقت مردمی و انسانيت را آرام‌آرام يا به سرعت لوث کرد. دست کم دو بار در تاریخ سياسی همين سه چهار سال گذشته شاهد اين فريب بوده‌ایم: انتخاب ترامپ در آمریکا و همه‌پرسی خروج بريتانيا از اتحاديه‌ی اروپا – برکزیت – شواهد شناخته‌شده‌ی آن‌ هستند. می‌توان مثال‌های بی‌شمار ريز و درشت همه جا پيدا کرد. لذا وقتی گفتيم مردم، ابتدا بايد بپرسيم چه چيزی است که اين مردم را مردم می‌کند؟ صرف داشتن نام آدمی؟ نمی‌شود به اسم مردم، عزت، حریت،‌ استقلال، غرور و سربلندی مردم را نشانه گرفت حتی اگر به نام عزیزترین چيزها باشد. 

همراه مردم بودن و شانه به شانه‌ی مردم ایستادن همه جا فضيلت نيست. فضيلت‌اش فقط جايی است که بتوان به روشنی تشخيص داد که حقيقتی و خيری مبرم دارد فوت می‌شود و از دست می‌رود. و حقيقت را نمی‌شود به آسانی و به سلیقه اختيار کرد. گاهی اوقات خيلی چيزها نه اولويت دارند و نه حتی مهم‌اند ولی ممکن است برای شخص من و شما يا چند نفر هم‌فکر و هم‌سليقه‌ی ما مهم باشند. اما باز هم به سادگی آن حقيقتی نمی‌شود که بتوان به نام مردم پشت‌اش ايستاد. بيهوده سخن را دراز نکنم. خواستم اين نکته‌ی ساده را بگويم که هر جا اسم مردم و خواست و مطالبه‌ی مردمی را شنيديد به راحتی و آسانی ابزارهای سنجش‌گری عقلانی‌تان را راهی سطل زباله نکنید. محکم بايستيد و هم برای مردم و شأن آدمی حرمت و منزلت قايل باشيد و هم عقلانيت را که مهم‌ترين شأن انسان است به کار بگيريد. اين مغزی که در کاسه‌ی سر آدمی نشسته است به ظاهر وزنی ندارد ولی سنگين‌ترين بخش وجود آدمی است:

دل چو با عشق و خرد همره شود
دست نوميدی از او کوته شود

حشمت اين عشق از فرزانگی است
عشق بی فرزانگی دیوانگی است.

اين جسارت را داشته باشيم که ميان عشق و ديوانگی تفاوت قايل شويم و نترسيم از تير تهمتی که به سوی‌مان روانه می‌شود. شأن آدمی به عشقی است که با خرد همره شود. نه عشقی که خرد را معزول کند و تفاوت میان خرد و بی‌خردی را با دمیدن در کوره‌ی عواطف کمرنگ کند.  

سایه شعری دارد به اسم آواز غم. نسخه‌ای که در چاپ‌های قديم تاسيان آمده است يکی دو سطر کمتر دارد از نسخه‌ای که در آخرین چاپ‌اش آمده است. جايی در اواخر شعر وقتی شاعر از جانفشانانی می‌گويد که خود ميزان شأن آدمی بودند و جان‌شان را بر سر عقیده‌شان می‌نهادند، اندکی بعدش می‌گويد:

… اما چه باید گفت از انسان‌نمايانی که ننگ نام انسان‌اند
درنده‌خويانی که هم‌دندان گرگان‌اند
آنان که عشق و مهربانی را
در دست‌های کور کين کشتند! 
آنان که انسان بودن خود را
در پای اين کشتند!

و می‌توان گفت (چه بسا خود شاعر هم بگويد): آنان که انسان بودن خود را در پای «دين» کشتند. و می‌توان افزود که به جای اين «دين» هر چيز ديگری می‌توان نهاد که از آدمی و انسان به مثابه‌ی ابزار و نردبانی استفاده کند برای خود و مطرح کردن خويشتن. اين انسان، اين مردم می‌تواند بسی چيزها باشد. می‌تواند يک ملت باشد. می‌تواند يک مذهب باشد. می‌تواند يک دين باشد يا يک شخص و فرد؛ می‌تواند هنرمند و روشنفکر و شاعر نام‌آوری باشد که دستاويز کسب نام و شهرت و مطرح کردن افراد يا پوشاندن شکنندگی‌های روحی و روانی ما باشد. به نام مردم، به عشق و به خرد پشت نبايد کرد. انسان تنها با حريت و آزادگی است که انسان است. هر جا که معبدی ساختند برای اين‌که آدمی سر فرود بیاورد و آزادگی‌اش را بفروشد يا به مزايده بگذارد، بايد به آدمی نهيب زد که: خود را ارزان مفروش!

پ. ن. این مقاله‌ی جان کين با عنوان «آسيب‌شناسی‌های عوام‌فريبی» سخت مناسب حال است. یافتن مصداق‌های سياسی و غيرسياسی‌اش هم دشوار نيست.

۰

هنر خود بگويد نه صاحب هنر

عکس از الهه کيانپور

 

شعر يک شاعر چگونه ماندگار می‌شود؟ آن شاعر اگر شعر درخور و سنجيده و اثرگذاری نگفته باشد، خواهی نخواهی به فراموشی سپرده می‌شود و به هيچ آيه و افسونی نمی‌شود آن شاعر را زنده کرد يا عزیز کرد. قدر شاعر هم به اين نيست که اين حکومت يا آن حکومت درباره‌اش چه بگويد و چه بکند. صاحبان قدرت وقتی هنرمندی يا شاعری را عزیز می‌دارند، در حقیقت گفته‌اند که: هنرشناس بوده‌اند. و اين برای آن‌ها مزيت است و اسباب مباهات. صاحب‌هنر، هم‌چنان صاحب‌هنر است اگر بگويند و اگر نه.

يکی دو روزی است جنجالی کرده‌اند که «خانه‌ی مادری» سايه را در رشت خراب کرده‌اند و البته ملتی نشسته‌اند به نوحه‌سرايی که آی چه ملت و کشور و حکومت هنرناشناسی داریم که با هنر و هنرمند و شاعر چنين و چنان می‌کند. فارغ از اين‌که واقعيات ماجرا در قصه دارد به فراموشی سپرده می‌شود و اين‌که «مادر» سايه يا «پدر» او چه ربطی به فرهنگ و هنر دارند به کنار ولی همان قسمت اسناد و مالکيت و بخش دنيوی قصه هم کلی ابهام دارد. اين‌ها حالا چه ربطی دارد به شاعر ما؟ چه چيزی به سايه می‌افزايد و چه چيزی از او می‌کاهد؟

يعنی اگر حکومتی يا شهرداری يا صاحب‌قدرتی می‌داشتيم که مثلاْ هر جايی که سايه پا گذاشته بود و رفته بود را موزه می‌ساخت و علم و کتل به پا می‌کرد، وضع آيا بهتر می‌شد؟ ناگزیرم خيلی عريان و با صراحت و شايد حتی با قساوت تمام بگويم که تمام اين‌ها روضه‌خوانی است و عوام‌فريبی. سايه عزيز است و عزيز بوده است و عزيز خواهد ماند نه به اين دلیل که اين خانه يا آن خانه را به اسم او نگه دارند يا تبديل به موزه‌اش کنند يا بکنندش ميراث فرهنگی. سايه خواهد ماند به خاطر اين‌که شعرش در ذهن و ضمیر و حافظه‌ی مردم ايران خوش نشسته است. آن توفيقی که سايه در شعرش حاصل کرده به خاطر اين تعلقات يا نشانه‌های دنيوی يا خاکی و زمینی نيست. اين را من می‌دانم و شما هم می‌دانيد. خود او هم بسی بهتر از همگان اين نکته را می‌داند چون شعر از جان او تراويده است و چنين شده که شاعر ما از آن چاه برون آمد و يوسف ما شد.

خواجه حافظ شیرازی قرن‌هاست که در ضمير و روان و رگ و پی فارسی‌زبان گوشه‌گوشه‌ی عالم زنده است و عزيز. کسی خانه‌ی پدری و مادری حافظ را يافته؟ کسی از آن‌ها میراث فرهنگی ساخته؟ حتی همان مقبره‌ی حافظ هم کمترین اثری منفی يا مثبت در حافظ بودن حافظ نگذاشته است. مردم شعر حافظ را به خاطر آن معماری و آن فضای مقبره که تازه پديده‌ای است کاملا مدرن و هيچ ربطی هم به زمان حافظ ندارد، نمی‌خوانند. سايه هم وضع‌اش همین است.

چند سال پيش که به قونيه رفتم بودم برای تدريس، محل اقامتم در مجاورت مقبره‌ی مولانا بود. هر روز می‌رفتم و سری می‌زدم به گورگاه او. روز نخست تنها رفته بودم و واقعاً خلوتی می‌خواستم که بنشينم گوشه‌ای و با خودم راحت باشم. بی هيچ تعارفی بگويم که هول برم داشت از چيزی که ديدم. اين مقبره‌ی شوريده‌ی ديوانه‌ای نبود که هيچ تعلق خاطری به دنیا و عقبا نداشت. تبديل شده بود به امام‌زاده. شده بود بازار. جايی شده بود که ملت می‌رفتند دست به در و ديوار می‌‌ماليدند و زاری و ندبه می‌کردند و دعا و نياز. اشکالی در آن کار آن مردم نمی‌ديدم. مردم عادی به هر سنگ و بتی هم می‌توانند روی نياز بگردانند. توقعی هم از آن‌ها نيست. ولی اين مولوی ديگر آن مولوی من نبود. مولوی من در کتاب و کاغذ خانه نداشت. روحی بود جاری در زمانه که قرن‌هاست با من و بسيار بسیار کسان نفس کشیده است و نفس خواهد کشيد. اگر آن مقبره نبود از مولوی چيزی کاسته می‌شد؟ بی‌شک نه. سايه هم وضع مشابهی دارد.

از اين قبيل روضه‌خوانی‌ها و به تعبيری «دل‌نوشته‌‌»ها – که چه تعبیر مبتذل و بی‌‌مايه و خنکی است به خيال من – درباره‌ی چيزهای ديگری مربوط به سايه هم گفته شده و مطمئنم باز هم گفته خواهد شد. بهترین نمونه‌اش «ارغوان» است. شعر ارغوان سايه را وصل کرده‌اند به آن درخت فيزيکی و مادی که هنوز هم در خانه‌ای که سايه در ايران در آن می‌زيسته زمانی وجود دارد. ملت عوام برای همان درخت گنبد و بارگاه به پا کرده‌اند. هيچ صاحب عقلی هم نيست بگويد که خوب درخت، درخت است. اين درخت خاص به خودی خود هيچ معنايی ندارد. آن درخت نمادی بوده است از چيزهايی که سايه می‌خواسته و می‌طلبيده در عسرت و عزلت زندان. دوست. يار. رفيق. خانواده. زن و فرزند. فضايی که در آن می‌توانسته حرف دلش را بزند. ارغوان شده بهانه‌ی گفتن آن شعر. شده زمينه‌ی آن. به درخت ارغوان گره خورده است. اين است که ديگر آن درخت مادی استعلا پيدا می‌کند و از زمين و زمان خودش بيرون می‌زند و در فضا و افقی بسيار بلندتر و مرتفع‌تر نفس می‌کشد. حالا شما دوباره داريد خودتان را به در و ديوار می‌زنيد که اين درخت ارغوانی را که استعلا پيدا کرده از آسمانی که در آن نفس می‌کشد به زير بکشيد و ببريد در همان چارديواری که ديگر خانه‌ی سايه هم نيست حبس‌اش کنيد؟ چرا؟ چون هوس کرده‌ايد برای سايه و چیزهای مربوط به سايه، گنبد و بارگاه درست کنيد؟ شرم‌آور است انصافاْ.

نکته‌ی آخری را هم بگويم که باعث رهزنی بسیاری شده است. صحبت ميراث فرهنگی می‌شود. می‌گويند و می‌بینيم در کشورهای اروپايی هر جا که صاحب‌نامی رفته علامتی گذاشته‌اند که فلانی اين‌جا بود. ولی هيچ کس فکر نمی‌کند که اين کارها هم ابعادی دارد. مقياس دارد. حد و اندازه‌ای دارد. هر دو قدمی را که کسی از آن عبور کرده باشد تبديل به گنبد و بارگاه نمی‌کنند. از آن جنجال نمی‌سازند. آن را اسباب و دست‌‌مايه‌ی بازی‌های سياسی و سياست‌بازی يا کسب نام و شهرت نمی‌کنند. قدر صاحبان معرفت را درست و در اندازه‌ی خود می‌دانند. تازه آن هم نه قدر همه و همگان را. کم نيستند صاحبان فضيلت و معرفتی که به دلايل مختلفی در گمنامی می‌مانند. اما برگردم به نکته‌ی اصلی: هوشنگ ابتهاج – امیرهوشنگ ابتهاج فرزند خانم فاطمه رفعت – با يا بدون آن خانه هم‌چنان هوشنگ ابتهاج و سايه است. مادرش هم هم‌چنان مادر اوست. هيچ چيزی از شعر سايه و شخصيت سايه يا از شخصيت مادر نه کاسته می‌شود و نه بدان افزوده. تنها آدميانی که دست‌شان تهی‌ست و خودشان را در آويزان کردن خود به سايه پيدا می‌کنند و از اين فضاسازی‌ها لذت می‌برند گمان می‌برند که اين خانه‌ی مادری يا آن خانه‌ی پدری (!) يا آن درخت ارغوان مادی به خودی خود معنای خاصی دارند. آدمی‌زاده را قدر بدانيد. بروید سراغ خود سايه. به خود او گوش بدهيد. با خود او هم‌نفس و هم‌‌‌نوا شويد. شعرش را بخوانيد و بفهميد. دست برداريد از اين روضه‌خوانی‌های بی‌مزه و بی‌معنا. سايه‌ی زنده را دريابيد. شعر سايه که ماندگار شده است و ماندگار خواهد بود. سايه‌ی انسان را سعی کنيد بهتر بفهميد و بهتر قدر بدانيد تا هست. همين.

۱

اسطوره‌ی ملیت در برابر عزت آدمی

آدمی‌زاده کشور و وطن‌اش را می‌سازد يا وطن است که آدمی را می‌سازد؟ کدام اولویت دارد: انسان يا خاک؟ آدمی يا زمين؟ جایی در ادبیات و گفتار آدميان مدرن – فارغ از شرقی يا غربی یا مسلمان یا غیرمسلمان بودن‌شان – اين انحراف با مقاصد و اغراض سیاسی و ايدئولوژيک آغاز شد که: «نگوييد کشور/انقلاب/نظام برای شما چه کرد است. بگوييد شما برای کشور/انقلاب/نظام چه کرديد؟» (می‌دانیم که هم جان ف. کندی این حرف را زده است هم آيت‌الله خمینی. انقلابيون کشورهای ديگر هم حرف‌های مشابهی زده‌اند). مضمون مشابهی ميان متدینين در ايران انقلابی وجود داشت: «به نماز نگويید وقت کار است؛ به کار بگويید وقت نماز است». مضامينی از اين دست، همگی بن‌مایه‌ای مشترک دارند: در تمام آن‌ها آدمی، انسان، سعادت و رضايت او همیشه فرودست است و در رتبه‌ای پايین‌تر از غرض سياسی، ايدئولوژيک یا دينی گوينده.

سال گذشته که اولین بار به قونيه رفته بودم، تجربه‌ی ديدار مرقد مولوی سخت مرا به فکر فرو برد که چه اتفاقی افتاده که پدر اين طفل خرد او را از آن سوی عالم در بلخ به اين سوی دیگر در قونیه کشانيده است و او در همین خاک و دیاری که زبان‌اش زبان خود او نيست، روييده و باليده و تبديل به ستون و چراغ فروزان ادب و فرهنگ ايرانی شده است؟ پاسخ خيلی ساده است: اين خاک و سرزمين و کشور نيست که مايه و سرچشمه‌ی اين زايندگی است بلکه خود آدمی است که مدار و محور همه‌ی اين‌هاست. بدون عامليت این انسان تمام آن خاک و هر آن‌چه که آن خاک می‌تواند بدهد و ببخشد (که تازه آن را هم به واسطه و عاملیت انسان می‌بخشد)، هيچ است و پوچ.

پيامبر اسلام هجرت کرد. ياران‌اش هم در روزگار دشواری پيش از اين‌که محمد با اقتدار و عظمت به مکه برگردد يا مدينه را در اختيار داشته باشد، هجرت کردند. هجرت و رفتن به جايی که امنيت جان و مال و خاطر داشته باشی، در آيين مسلمانی امری است محمود و معقول (نه تنها حق بلکه وظيفه‌ی آدمی است). طرفه آن است که انقلابیونی که گاهی لاف مسلمانی هم می‌زنند نام هر هجرتی را – نام هر پناهندگی و جست‌وجوی خانه‌ی امنی را – «خيانت»‌ می‌نهند. اگر طلب امنيت و آرامش برای انسان خيانت است، اين طایفه باید در نگاه‌شان به پيامبر اسلام تجديد نظری اساسی کنند.اين آيه‌ی سوره‌ی نساء، دست بر قضا به آدميان نهیب می‌زند که اگر برای زيستن انسانی و اخلاقی سرزمينی برای شما مشقت و تکلف می‌آفريند، اخلاقاً موظف به هجرت از آن دیاريد: إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ ۖ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّـهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا ۚ فَأُولَـٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖوَسَاءَتْ مَصِيرًا (کسانی که فرشتگان جانشان را می‌گیرند و آنان بر خود ستم روا داشته‌اند، به ایشان گویند در چه حال بودید؟ گویند ما در سرزمین خود مستضعف بودیم، گویند آیا مگر زمین خداوند وسیع نبود که بتوانید در آن [به هر کجا که خواهید] هجرت کنید؟ سرا و سرانجام اینان جهنم است و چه بد سرانجامی است). البته آیه‌ی مزبور آن‌ها را که چاره‌ای ندارند و مضطرند استثنا می‌کند.

ملت و وفاداری به يک نظام سياسی خاص قراردادی بيش نيست. ایران نه تنها به معنای خاک و وطن بلکه به همان معنای وسيع فرهنگی،‌ معرفتی و ادبی وابسته و مقید به هیچ نظام سیاسی خاص گذشته، حال يا آينده نبوده، نيست و نخواهد بود. ايران را آدميانی می‌سازند که زبان و بن‌مايه‌ی فرهنگی، انسانی و اخلاقی آن را می‌پرورانند و آبیاری می‌کنند. نام‌‌های اين قله‌های معرفتی برای ما آشنا هستند: از رودکی و فردوسی و ناصر خسرو بگيريد تا سنايی و عطار و بوسعيد و بوالحسن خرقانی و مولوی. از ابن سينا بگيرید تا طوسی. از بيهقی بگيرید تا قائم مقام فراهانی. از حافظ بگيرید تا محمدرضا شجریان. فرهنگ ایران و خود ايران را اين‌ها می‌سازند. و گرنه اين خاک سلجوقيان و خوارزمشاهيان را ديده است و مغول را هم ديده است. سامانيان را هم ديده و صفويان را نيز. قاجار و پهلوی را ديده و جمهوری اسلامی را هم. با يا بدون اين‌ها ايران می‌تواند پابرجا بماند. ايران هيچ وابستگی و تعلق مصداقی و مفهومی به نظام‌های سياسی ندارد. نظام‌های سياسی می‌توانند افتخاری را به نام خود ثبت کنند اگر بتوانند و بخواهند آدمی و انسان را محترم بشمارند و در ظل مضمون و انديشه‌ی انسانی و جهان‌شهری ايران – شما بگو «ايرانشهری» – برای خودشان و خاک‌شان افتخار و عزت بیافرينند. اگر ستیز با يک نظام سیاسی يا تن دادن به يک نظام سیاسی خاص به خودی خود معنادار بود يا واجد ارزش‌گذاری اخلاقی، از قاجار تا امروز هر کسی که با نظام سياسی پيشين درافتاده «خائن» است: چه با پهلوی و قاجار ستيز کرده باشد چه با جمهوری اسلامی. عکس آن هم صادق است. همکاری با هيچ يک از اين نظام‌ها به خودی خود و به تنهايی از آدمی خائن نمی‌سازد. بیهقی هم در خدمت همان نظامی بود که حسنک وزیر را بر دار می‌کرد. اين‌ها را فراموش نکنيم. با اين يا آن نظام ستيز کردن يا ساختن، جايی می‌تواند قابل فهم باشد که در سايه‌ی آن برای آدمی و انسان قدمی برداريم نه اين‌که عزت و کرامت آدمی را خار و خاک قدم مفهوم ذهنی نظام کنيم و بعد برای آن خیالات ذهنی مدیحه‌سرايی کنيم.

اول و آخر سخن اين‌که: مدار و محور ارزش ما آدمی است، انسان است، با تمام رنج‌ها و شادی‌ها و ضعف‌ها و قوت‌های‌اش. هر نظامی و فکری که آدمی را قربانی و خاکسار خود بخواهد و از او طلب‌کار باشد، آدمی‌ستیز است. هيچ نظامی، هيچ خاکی، هيچ سرزمينی، هيچ عقيده‌ای از انسان طلبکار نيست. همه‌ی اين‌ها بدهکار آدمی هستند. همه‌ی اين‌ها موظف‌اند به انسان خدمت کنند. هر جا انسان را به خدمت و عبوديت خود خواستند و گرفتند، به دامان شرک لغزيده‌اند و توحيد حکم می‌کند که با آن‌ها ستيز و مقابله کنيم.

۰

آدمی‌زاد و درد بی‌درمان

مدت‌‌هاست فکر می‌کنم آدمی‌زاده ميان دو توصیف حافظ سرگردان و گرفتار است. دو نکته است که هستی آدمی را تعريف می‌کند. و این دو نکته لزوماً با درک متعارف دين‌داران سازگار نمی‌افتد. در واقع اين دو نکته ولو با برداشت خاصی با دین‌ورزی هماهنگ باشد، رخنه در شناخت عموم دين‌داران می‌اندازد. نخستین نکته، نقصان عالم و آدم است:
آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی
اين نکته را به تعبیر ديگری حافظ در آن بيت رندانه آورده است که: پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت. و همين بيت دين‌داران را به چه رنجی انداخته است. تمام اضطراب‌شان از اين جهت بوده که خواسته‌اند حافظ را در ترازوی دين‌داری خودشان بنشانند مبادا در تصور حکمت‌آمیز بودن و بی‌خلل بودن عالم و آدم خللی وارد شود. اين سخن حافظ را قبل و بعد از او بسيار کسان از ميان دين‌داران و دين‌گریزان گفته‌اند: جهان، جهان محدوديت و نقصان است با هر چه در آن هست. دست بر قضا اين محدودیت و نقصان همه کس و همه چیز را در بر می‌گیرد حتی تمام آن چیزهایی که جنبه‌ی قدسيت و خالی از خلل بودن به آن می‌دهند يعنی پيامبران و امامان و متون به اصطلاح «مقدس». تمام اين‌ها زمينی‌اند به اين معنا که ناگزیر ساکن زمين‌اند و زمين مقید به جهات و قیودی است که تا زمانی که این کهکشان برپاست از بند آن نمی‌توان گریخت. این نکته را اگر کسی نه تنها درک کند بلکه بپذیرد و درونی کند، از بسیاری از پرسش‌های گزنده و چراهای عافیت‌سوز می‌رهد: کمالی نیست؛ مجو!

آن نکته‌ی ديگر در این بیت درخشان حافظ است (که ابيات مشابه بسياری دارد):
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند
فناپذيری آدمی آن هم درست در کنار بقای دهر و پايان‌ناپذيری آن، نقيضه‌ی عظیم هستی است. بديهی است چون همگان مرگ را می‌شناسند و با تلخی و درشتی آن خوب آشنا هستند. ولی از اين سست‌بنيادی عالم اندک کسانی درس حکمت‌آموز می‌گیرند: که وقتی جهان و زیست آدمی اين‌ اندازه کوتاه است، نخست باید شاد بود و شادی کرد (دقت کنيد که از همین مشاهده «بايد»ها هم آغاز می‌شوند يعنی جنبه‌ی هنجاری هم دارد). و به همين اعتبار، مهم‌ترین ارزش اين است که آزار به کسی نرسانی (مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن). اين‌ها را دين هم به آدمی می‌گويد، بسته به اين‌که سرمشق دين‌داری‌ات که باشد. وقتی بدانی که مرگ ناگزیر است و وقتی ديگر نباشی، «با هفت‌هزارسالگان سربه‌سری»، دل به هيچ چيز دنيا نمی‌بندی. غوطه‌ور می‌شوی در لحظه و طرب می‌کنی. طرب از اين‌که می‌دانی ناگزیر جاودان نخواهی بود و اين شادی و اين غم نمی‌‌پايد. نه شادی و نه غم، هيچ‌کدام نمی‌پايد. اين ناپايستگی هم در سطح کلان است و هم در مراتب خردتر. يعنی از روابط متلاطم آدميان بگيرید تا دگرگونی‌ها و تغيیراتی در مقياس کلان.
از این دو نکته، عجالتاً می‌توان نتايجی را هم مد نظر داشت. نخستين نکته اين‌که آدمی‌زاده به ويژه در زمانه‌ای که ما در آن زندگی می‌کنيم نيازمند «عدلی نو و عقلی نو» است. فهم‌اش از خودش و خدا و عالم باید دگرگون شود وگرنه محکوم به شکست و زوال است. نکته‌ی دوم اين است که درست در دل همین دگرگونی‌های عالم، در ميانه‌ی همين ويرانی‌ها، آدمی‌زاده باز می‌رويد و می‌بالد. فقط اگر به همان زيست‌بوم تاریخی‌مان – يعنی منطقه‌ی خاورمیانه‌ی فعلی – اگر نگاه کنيم، طی قرن‌ها ويرانی پس از ويرانی آمده است و باز هم روييدن داشته‌ايم. خود حافظ مصداق يکی از بهترين و درخشان‌ترین رويش‌های تاریخی است. و اين رويش و درخشان ارزان به دست نيامده است. در اين کشمکش بیداد، «آسمان و زمین با من و تو هم‌درد است». ولی: دردا و دريغا که در این بازی خونين | بازیچه‌ی ايام دل آدميان است. و درد همين‌جاست که اين‌ها ناگزیر رخ می‌دهد. ناگزیر چه جان‌های عزیزی که به باد می‌روند. سوريه تازه‌ترین داغ اين سلسله است: آدميان مثل برگ خزان به خاک می‌ريزند و چه آرزوها که به باد می‌رود.

اما آن دو نکته‌ی حافظانه هم‌چنان بر تارک تاریخ فهم بشر می‌درخشد: ۱) عالم و آدم کامل و بی‌عیب نيستند و نخواهند شد؛ و ۲) همه محکوم به فنايیم. نه ما خواهيم ماند نه دشمنان‌مان. در این بازی عظيم کيهانی، دوست و دشمن به يک اندازه به خاک می‌افتند و لگدمال چرخ می‌شوند. اگر عدالتی باشد، در همين است که همگی يکسان قربانی اين گردش هستيم. و باز هم انسان این قابلیت را دارد که فکر کند: در جهان هر کسی عزیز کسی است. و تنها غم و رنج من و شما از فراق و نيستی بر جان من و شما سنگينی نمی‌کند؛ حتی آن‌ها که ستم ورزیده‌اند و می‌ورزند عاقبت به اين دام می‌افتند. و اين رنج را بر هيچ آدمی نبايد پسنديد. و همين درد بی‌درمان است – همین که در تیره‌ترین و هول‌ناک‌ترین مغاک هستی که آدمی به سنگدلی فرومی‌غلتد ناگزیر گريبان خودت را بگیری و نهيب بزنی به خود که انسان باش! انسان بودن کار دشواری است؛ از خدا بودن هم سخت‌تر است.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل