۰

شهر آشنايی

این تعبیر «آشنايی» را میان سخنان اهل معرفت زیاد می‌توان يافت. قصه‌اش دراز است. برمی‌گردد – شايد – به قصه‌ی آفرينش و عهد و ميثاق ازل. حرف‌های افلاطونیان هم لابلای اين سخنان هست. که آدمی جایی زمانی رويی را دیده است در نهايت حسن و جمال. و به مرور زمان هر چه بیشتر آلوده‌ی اين زمان و مکان و این چاه طبیعت می‌شود، آن جمال را از ياد می‌برد. صوفیان می‌گویند آینه‌ی ضمیر آدمی هر چه بیشتر صیقل بخورد، تجلی آن چهره در اين آينه محتمل‌تر خواهد شد. عده‌ای هم می‌گويند قطعی می‌شود. اين حرف صوفیان است. به خیال من اما اين‌ها را آدمی آفریده و پرورده است و عجب آفريده‌ای و شگفتا پرورده‌ای که از ضمیر آدمی تراويده است. شما بگو: خلق آدم علی صورته الرحمن. اصلاً بگو: من عرف نفسه فقد عرف ربه. يا بگو به قول خواجه‌ی شیراز که: دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند | گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند. و مرادم همان قسمت «دوش ديدم» بود و ضمیر فاعلی مستتر در عبارتی که حکايت از وجود کسی پيش از ملايک و آدم می‌کند. ماجرا را کوتاه کنم.

آن (یا اين) جمال ازلی چيز شگفتی است. وقتی که یک بار دیدی و شناختی آن جمال را، دیگر سخت است به هر چيزی راضی شوی. نه که نمی‌شود. آدمی‌زاده بالاخره گرفتار قید زمان و مکان و هزار عیب و علت است و خیلی پیش می‌آيد که فراموش می‌کند: ولقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی ولم نجد له عزما. اين «عزم» در آدمی سست است. مفطور و جبلی هم هست انگار (حالا آن فطرت و جبلت هم خودش محل بحث است به هر حال). پرسش این است که آدمی خودش را به چه می‌فروشد؟ کجا فرود می‌آيد؟ کجا سر خم می‌کند؟ وقتی راه به آن جمال ازلی ببری آيا ديده به هر جمالی می‌سپاری؟ ماجرای شهر آشنايی هم همين است که شاعر می‌گويد: آن کس که ز شهر آشنايی است | داند که متاع ما کجايی است. تمام قصه هم درونی است و در ضمیر آدميان می‌گذرد. همه چيز «حس» است. از بويايی گرفته تا شنوايی و بينايی. چهر‌ه‌ای ديده‌ای به غایت جمال. سخنی شنيده‌ای حيرت‌آور. بويی استشمام کردی که هم‌چنان دماغ‌ات را مست می‌‌دارد. و نکته يکسره در همين زمان ماضی است. آدمی مدام از حال به گذشته چنگ می‌اندازد به سودای آينده. و این گذشته هم گذشته‌ی زمانی نيست. مثل آینده‌ای که آينده‌ی زمانی نیست. هر دو لازمان و لامکان اند.

اين قصه‌ها را خواندم فقط برای همين. که آن آشنايی مهم است. همان که می‌گفت: تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی. آشنا که شدی انگار راهی به آن سوی پرده يافته‌ای. اين سال‌ها چندان هم مطمئن نيستم که اين آشنايی اکتسابی است يا دادنی. به کوشش است يا به کشش، چون کشش بالاخره مفروض می‌گيرد آن سوی اين طناب کسی يا چيزی هست و اگر – به فرض – هر دو سوی طناب خودمان باشيم، آن وقت قصه سخت می‌شود: چه کسی دارد چه کسی را می‌کشد؟ اين‌ها که به اين زبان ساده دارم می‌نويسم سابقه‌ی هزاران ساله دارد ميان صوفيان و عارفان ما و ميان بعضی از فيلسوفان ما. آن‌ها که کمی عريان‌تر درباره‌ی اين مسايل حرف زده بودند برچسب دهری بودن خوردند. عده‌‌ای هم بسته به اين‌که منافع سياسی و اقتصادی کدام گروه با حرف‌های‌شان به خطر می‌افتاده، حتی جان‌شان را سر اين حرف‌ها گذاشتند. اما برای ما عجالتاً مسأله سلوکی و معرفتی است. «آن آشنای ره که بود پرده‌دار کو»؟

آخر هم آن حرفی را که می‌خواستم بزنم نزدم. خدا را شکر!
داشتم از صبح اين تصنیف را گوش می‌دادم. اين چيزها از خيالم گذر کرد. شما هم گوش کنيد شايد چيز ديگری به خيال شما رسید. عقل ناقص ما اين‌ها را گفت. شما را نمی‌دانم!

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

بگرفته ما زنجیر او، بگرفته او دامان ما

يک دوره‌ای در دهه‌ی ۶۰ در اوج آن فضای اختناق و سرکوب و ويرانی، راه هر پيغام و خبری مسدود بود و همه جا گرد مرگ پاشيده شده بود، موسیقی ما به خيالم به نحو حيرت‌آوری روزنه‌ای شده بود برای نشان دادن جان‌سختی ملی و فرهنگی ما. وقتی می‌گويم روزنه‌ای شده بود معنای‌اش اين نيست که يک طيف گسترده از انواع آفرينش‌های موسیقایی متنوع داشتيم. نه. فضا بسته بود به معنای دقیق کلمه. ولی در بطن همان فروبستگی همان کسانی که چيزی می‌آفريدند گويی به جان هستی راه برده بودند. شجریان را می‌گذارم کنار چون آستان‌اش چنان بلند است که نيازمند وصف و شرح ما نيست. در همان دوره خواننده‌ی جوانی رويید و بالید و درخشيد که استوارترین کارهای‌هاش به نظرم کارهای همان دوره بود: حسام الدين سراج. و مرادم عمدتاً‌ همان کارهايی است که با محسن نفر کرد. يعنی شما يکی دو تا ساز داشتی و يک خواننده. ولی چيزی که می‌شنيدی انگار ارکستر عظیمی بود که رنج‌ها و غم‌های ملتی را فرياد می‌زد ولی اميد هم می‌داد که اين شب تيره هميشه چنين نخواهد ماند. القصه، روده‌درازی نکنم. مقدمه را نوشتم برای اين‌که بگويم سراج با همان چند کاری که روی غزل‌های مولوی کرده بود چه آثار درخشانی آفرید. برويم سراغ شعر اما.

در آلبوم وصل مستان، روی غزل: ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا، بیتی هست که خارق‌العاده است و افشاگر البته. می‌گويد:
ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان
بگرفته ما زنجير او بگرفته او دامان ما
خوب به تصویری که ساخته دقت کنید. درباره‌ی طرب حرف می‌زند. درباره‌ی خودش حرف نمی‌زند که من مثلاً شادم و طربناک. اين طرب است که بندگی او را می‌‌کند. زنجير طرب به دست اوست. و تازه طرب التماس‌اش را می‌کند. شادی غلام است. او نيست که شادی را طلب می‌کند. طربناکی مشتاق اوست. گويی طرب به گوينده می‌گويد: تو بیا مرا دریاب! حيرت‌آور است واقعاً.

اما بيت بعدش ناگهان عمق آشفتگی را عريان می‌کند:

آمد شراب آتشين ای ديو غم کنجی نشين
ای جان مرگ انديش رو ای ساقی باقی درآ
همه چيز بيت گويی حکايت از طرب دارد الا اين قسمت: ای ديو غم! کنجی نشين! دقت دارید؟ غم هنوز دیوی می‌‌کند. غم هنوز هم پنجه به روی جان‌اش می‌کشد. درباره‌ی آدم عادی حرف نمی‌زنيم؛ آدم‌هايی مثل ماها که گرفتار هزار عارضه و بلا هستيم (و عمدتاً گرفتار انواع افسردگی‌های کلينيکی هستيم). درباره‌ی مولوی‌ای سخن می‌‌گوييم که طرب التماس‌اش را می‌‌کند. خيلی خوب متوجه است که اين ديو غم هست، وجود دارد. وجودش را نمی‌شود منکر شد. فقط می‌شود و بايد رام‌اش کرد. همان‌جور که طرب را به زنجير می‌کنی، بايد افساری هم به گردن ديو غم ببندی. و تا آدمی فوق غم و شادی ننشيند، هميشه سر اولين گردنه به چاله‌ی اندوه و فسردگی می‌افتد. و اين فوق غم و شادی رفتن هم تجربه و سلوک می‌خواهد. هزار بار باید زمين بخوری تا بياموزی چه کنی به اين دو و چطور از دل اين قبض و بسط‌ها رشد کنی و بيرون بيايی.

حالا اين تصنيف را با اين مقدمات گوش کنید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

از خلاف آمد عادت

معمولاً اين کارها را نمی‌کنم اما همین تک‌بیت را با صدای شجریان گوش کنيد. عرض ديگری ندارم.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

 

۰

ما چه داریم؟

پرسش ساده‌ای است: چه داريم؟ پاسخ هم به همين سادگی است ولی دو پهلوست: همه چيز و هيچ چيز. وقتی سخنان محسن نامجو را در برنامه‌ی پرگار می‌شنيدم، اولین چیزی که از خاطرم گذشت اين بود که محسن نامجو آدمی نيست که نداند ما چه داشته‌ايم. پس چرا چنين تمام داشته‌های تاریخی و فرهنگی را نادیده می‌گيرد؟ به گمانم حالا باید در هر دو گزاره تجديد نظر کرد. محسن نامجو نه مورخ است نه نظریه‌پرداز علوم اجتماعی نه فیلسوف. نه استاد ادبیات نه حتی استاد خوشنويسی. ولی برای تفطن به بعضی چيزها نيازی به استادی در چيزی نيست. کافی است ببينی تا بدانی.

حالا واقعاً ما «ايرانی»ها چه داريم؟ فقط «خط نستعلیق و آواز ابوعطا»؟ هيچ چیز دیگری نداريم و نداشته‌ايم؟ از معماری گرفته تا هنرهای مختلف و متعدد، از فلسفه گرفته تا عرفان‌های متلون و حيرت‌آوری که درد انسان داشتن در آن‌ها موج می‌زند (در برابر عرفان‌هایی که خدا را برتر از انسان می‌نشاندند و او را در پای خدا قربانی می‌‌خواستند) و همين‌جور قلم به قلم چيزهای مختلفی به ذهن‌ام سرازير شد. که چرا محسن نامجو اين‌ها را نمی‌بيند؟ پاسخ چندان دشوار و ناآشنا نيست. مسأله همان حکايت تکراری دو سه قرن اخير است که چرا «ما» با ذلت و بدبختی زندگی می‌کنيم و آن «ديگری» عيش و عشرت دارد و تنعم. چرا ما هيچ چيز نداریم و آن ديگری همه چيز دارد؟ تاريخ اگر بخوانيم می‌دانيم که نه آن همه، همه است و نه اين هيچ، هيچ. ولی درد محسن نامجو را بايد فهميد. که چرا آدمی بايد اين همه رنج بکشد؟ چرا بايد ناگزیر شود دست رد به سينه‌ی همه چيز بزند و خيال کند آن چيزی که می‌‌جويد و می‌خواهد در خانه‌ی ديگری هست و در خانه‌ی خودش نيست.

طی این يک دهه‌ای که مشغله‌ی تدریسی که داشته‌ام سال به سال افزون شده است، يکی از مضامينی که همیشه محور تدریس‌ام بوده، بحث درباره‌ی شرق‌شناسی و نوع برخورد اين شرقی‌هايی که زیر ذره‌بين مطالعه‌ی غربی بوده‌اند، با آن غربی بوده است. می‌دانيم طيف دعواها و نزاع‌ها را از شدت مقابله‌ی پرشور ادوارد سعيد فلسطينی مسیحی بگيريد تا اين سوی طيف که شرق‌شناسی مثل برنارد لوييس چطور دست در دست خبيث‌ترين سیاست‌مداران می‌نهد و دانش‌اش را به چپاول‌گران می‌فروشد. قصه‌ی شرق‌شناسی يکسره اين سو يا آن سوی طيف نيست ولی در همين طیف مشکلی عظیم وجود دارد که زاييده‌ی منطق و زبان استعمار است. نمی‌شود استعمار را نديد و مدام گفت پس ما چه کرده‌ايم؟ اين پرسش را که پس ما چه کرده‌ايم، به نحوی برنارد لوييس در سخنرانی‌ای که پيش روی محمد ارکون در کتابخانه‌ی کنگره دارد طرح می‌کند. بن‌مايه‌ی حرف لوييس اين است که: ای مسلمان‌ها! (شما بخوانيد ای ايرانی‌ها!) تصميم با خودتان است که «اسلام‌گرا»ی خشن باشيد يا مثل ما متمدن و پيشرفته. بعد از لوييس، البته ارکون حرف می‌زند. چند دقيقه‌ای به تعارفات رايج می‌گذرد اما درست از همان دقايق اول ارکون – اين روشنفکر الجزایری فرانسوی زبان – می‌‌خروشد (به طور خاص دقيقه‌ی ۴۶ به بعد را ببينيد) در برابر لوييس که: شماها کی و کجا به اين مردم موقعيت اختيار و انتخاب داده‌ايد که حالا می‌گويید تصميم با خودتان است؟ همه چيز اين‌ها را غارت کرده و برده‌ايد. آن‌ها را در استيصال محض و بيچارگی و مذلت رها کرده‌ايد و حالا می‌گوييد تصميم با خودتان است؟ متلفت‌ام که هميشه وضع به همين شدت نيست ولی غالب موارد حکايت همين است که هست. يعنی زبان زور، زبان امپراتوری – شما فوکويی به قصه بنگريد مثلاً – و نگاهی که سوار است بر قدرت نظامی، به آن ديگری می‌گويد: تو هيچ نيستی و هيچ نداری! بيا مثل ما باش تا همه چیز داشته باشی! اين چکيده و عصاره‌ی آن چيزی است که از دل درد و خروش نامجو بر می‌آيد.

لذا به نامجو می‌توان همه‌ی این ایرادها را گرفت که نسنجيده و شتاب‌زده و با هيجان نشسته است و فریاد می‌زند و بی‌دقت حرف می‌زند. ولی باید فهمید که مسأله‌ی نامجو نه تازه است و نه بی‌ريشه. ريشه‌ی این خروش‌ها در همان حس استيصال است. و گرنه ایرانی – و ایرانی به معنای موسع و تاریخی و فرهنگی‌اش – بسا چیزها دارد فراتر از نستعلیق و آواز و شعر. از معماری بگیرید تا ساخت و سازهای مختلف شهری در طول قرن. از فرش ايرانی بگيرید تا نگارگری‌اش. از رقص بگيرید تا جريان‌های فکری و عقلی‌اش. از خلاقیت‌اش در لذت بردن از زندگی بگیريد تا حتی باده‌نوشی و شراب‌خواری‌اش – که ربطی به تقابل جعلی و تخيلی اسلام و ايران ندارد. و بسيار چیزهای ديگری که ماها به سادگی از کنارشان عبور می‌کنيم ولی قرن‌ها فرهنگ پشت‌شان نشسته. ضعيف‌ايد در برابر این غربی که نيروی نظامی دارد؟ شايد. تازه اين را هم حالا ديگر من مطمئن نيستم. چينی‌ها هم همين‌طور فکر می‌کنند؟ روس‌ها چطور؟ مردمان جنوب شرق آسيا چه؟ قصه به اين سادگی نيست که شما خروش برآوری که ما هيچ نداريم و هيچ نشديم و بیهوده داریم لاف می‌زنيم. راست می‌گويد نامجو. هستند کسانی که هيچ ندارند و هيچ نشده‌اند و فقط لاف می‌زنند. ولی نامجو خودش را با همان‌ها انگار جمع می‌زند. و بدش نمی‌آيد بگويد بقيه هم در همين خيل‌اند. مختصر قصه اين‌که: نامجو را باید بر اساس چيزهايی که می‌داند (يا خيال می‌کند می‌داند) داوری کرد نه بر اساس دانشی که ندارد. وجه تمايزش البته دانشوری سالور ملايری است در برابرش که آن شتاب‌زدگی را ندارد. و اين درنگ را در چيزی نبايد جست الا دانشوری و فروتنی. برای همه چيز و همه کس نبايد به اين شدت و غلظت تعيين تکليف کرد. خارج از دايره‌ی فهم و شناخت من و شما چيزهای بسیاری هست.

۰

اهل تقوا و اهل سلامت

در زبان حافظ وقتی از «اهل سلامت» می‌شنويد يعنی دارد اهل عافیت و عافیت‌جويی و خشک‌مغزان و زهدپيشگان را نقد می‌کند. ولی اهل سلامتی هم داریم که همان است که باز در زبان حافظ هست: رند از ره نیاز به دارالسلام رفت. این سلامت، سلامت ديگری است که تفاوت دارد با آن «من سرگشته هم از اهل سلامت بودم». تقوا را بايد جايی همين حوالی جست. کلمه و مفهوم تقوا از آن مفاهيم غریب و گم‌شده‌ی ايمانی است. تقوا چيزی است که زیر لايه‌های ستبر نگاه فقيهانه و متشرعانه به دين نه تنها گم شده بلکه پاک از ميان اهل اسلام رخت بربسته. اين‌که می‌گويم پاک رخت بربسته چیزی نيست که از خودم اختراع کنم. حدیث داریم از پيامبر که: يأتي على الناس زمان يجتمعون في المساجد ليس فيهم مؤمن. در خلال همين غبارگرفتگی ايمان و اسلام است که معنای تقوا گم شده است.

تقوا را به خدا ترسی و پروای از خدا ترجمه کرده‌اند. معنای خیلی دور و پرتی نيست ولی عمدتاً آن خدا را دیگری ترسناک و هول‌آوری ترسیم می‌کند. چند سالی پیش دکتر سروش سخنرانی‌‌اش داشت و تقوا را به شرم ترجمه کرده بود که چه ترجمه‌ی دلنوازی است. يک معنای ديگر تقوا ادب مقام است. ادب مقام هم به وجهی ادب حضور است. تقوا حکايت هراسيدن از خدا به مثابه‌ی ديگری قدر قدرت هولناکی نيست که هر لحظه غضب بی‌حسابش ممکن است خاکسترت کند. يکی از معانی تقوا همين است که بدانی او سميع عليم است. سميع عليم است يعنی هر چه می‌گويی می‌بیند و می‌شنود. هر چه می‌‌کنی او شاهد و ناظر است. تقوا يعنی که و نحن اقرب الیه من حبل الورید را با گوشت و پوست‌ات لمس کنی. برای بعضی اين ادب مقام و اين ادب حضور باعث می‌شود دست و پای‌شان را جمع کنند. برای بعضی که بیشتر اهل شناخت‌اند و به تعبير عطار اهل «گستاخی»اند در حضرت، تقوا چيزی است مثل همسفر شدن با رفيقی عزيز و کسی که دوستش داری و دوستت دارد و نه تو آزردن او را می‌‌خواهی و نه او رنج ديدن تو را.

و البته تقوا هزار معنا و لازمه‌ی ديگر هم دارد. برای من هميشه تقوا جايی در برابر فقاهت‌پيشگی نشسته است. خاطرم هست که روزگاری در همين وبلاگ گاهی از فقه که حرف می‌زدم با احتياط و رعایت حرف می‌زدم چون گمانم اين بود که فقيه اگر فقيه باشد اهل تقوا هم هست. اما تجربه و تاریخ نشان داده که فقيه به سختی می‌تواند اهل تقوا باشد. فقيه اگر اهل تقوا باشد ناگزیر باید از صورت‌پرستی و صورت‌گرایی و تنسک متشرعانه‌ی ظاهری فاصله بگيرد و به معنای دين بپردازد. تا از اين ديوار ستبر ظاهر عبور کرد ديگر فقه به معنای کلاسيک‌اش از او دور شده است. از منظر سیاسی-اجتماعی که نگاه کنيم يکی از وسوسه‌های فقه‌پيشگان همين وسواس با پوشش زنان است: فقيه از جمله با امر و نهی در زيست زنانه هويت‌اش را ثابت می‌کند. اگر دست از این تصرف در امور زندگانی آدميان بکشد و بداند جز خود او هم کس ديگری ناظر اين احوالات زيست مردمان هست و چنين نمی‌کند که او می‌‌کند، لباس فقاهت از تن به در کرده است و جامه‌ی تقوا پوشيده است. به اين معنای مشخص فقيهان را من طايفه‌ای عریان می‌بینم. طایفه‌ای که لباس تقوا از تن به در کرده‌اند. خصوصاً در روزگار ما. اهل يک نوع خاصی از تقوا هستند و آن تقوای قدرت است. يعنی خدايی را که محمد گفته ديگر نمی‌پرستند بلکه بر آستان خدای قدرت سجده می‌کنند علی‌الدوام.

به این معنای خاص – و حتی مضيق – تقوا را من در برابر فقاهت‌پيشگی می‌بینم. اهل تقوا بودن به این معنای حفظ ادب مقام و ادب حضور چيزی است و فقه‌ورزی چیز ديگر. آدميان فقیه می‌شوند که به تقوا برسند. تقوا نمی‌ورزند که در پوسته‌ی دين توقف کنند. معنای ديگری از فقه هست که یکسره با آن شناخت متعارف ما از فقه فاصله دارد. و اين معنا همان است که پيامبر درباره‌ی عبدالله بن عباس گفته است: اللهم فقهه في الدین و علمه التأويل. که بحثی جدا و مفصل است و باشد برای بعد.

۰

ارادت و سعادت؛ نقیض قدرت و شقاوت

در این اتفاق اخيری که در ایران افتاده است (من نام‌اش را می‌گذارم اسنپ‌گيت)، چيزی دوباره بر آفتاب افتاده که اگر خردمندی در ميان زمام‌داران کشور بود باید نهیب می‌زد و جلوی آن را می‌گرفت. اما چنين اتفاقی نیفتاد و بعید است بیفتد به يک دلیل ساده: دیرزمانی است که زمام‌داری در ايران تداوم و بقای خود را نه در جلب قلوب و حکمرانی بر دل‌ها و جان‌های مردم بلکه در نشان دادن مشت آهنين و قدرت‌نمايی بر تن‌های آن‌ها می‌داند. و این همان خطای مهلک نظام‌های خودکامه در طول تاریخ است (چه در روزگار مدرن چه در روزگار پيشامدرن). نام ديگری هم بر این کار هست (در قاموس قرآنی): فرعونیت. به این معنا: استخف قومه فأطاعوه!

اين متن تويیت دختری است که گرفتار قدرت‌نمايی راننده‌ی اسنپ و نظام مرتبط و متصل با اين نمايش شده است: «اینجانب از راننده اسنپ، مجموعه اسنپ و تمام کسانی که خاطرشان به موجب جریان اخیر جریحه دار شده عذر خواهی کرده و اعلام می دارم به قوانین کشورم التزام و اهتمام دارم». این عبارات را باید با دقت و درنگ خواند. کوتاه است. چند بار باید خواند. مضمون‌اش اعتراف است. پشيمانی است. توبه است. از تک‌تک حروف آن يک چیز بیشتر بر نمی‌آيد: من اين سخنان را به جبر و اکراه می‌گويم. هيچ حس و عاطفه‌ای در اين کلمات نیست (التزام به قوانين کشور تعبیری سرد و بی‌احساس است). معنای ديگرش اين است: ما چاره‌ای نداريم جز این‌که در برابر شما که زورمداريد سر خم کنیم. قدرت ما بر قدرت شما نمی‌چربد. به تعبیر دقيق‌تر: قدرت‌ تن‌های ما حریف قدرت‌ تن‌های شما نمی‌شود. این تويیت جار زدن فرعونيت نظام و ساز و کارهايی است که از آدميان اطاعت می‌طلبند به طریق استخفاف و ارعاب.

بر ملک و ملت البته به دو شیوه‌ی کلان می‌شود حکمرانی کرد. یا باید شهروند را حرمت نهاد و عزیز دانست و ديگری و غريبه نشمرد و به تبع آن باید کوشش برای جلب‌ دل‌های آن‌ها کرد (بدون توسل به زور و خشونت و ارعاب). يا می‌توان متوسل به قدرت نرم یا سخت شد (و قدرت از هر جنسی نرم باشد يا نرم هرگز جای جلب قلوب و اعتمادسازی را نمی‌گيرد). اين است تفاوت میان قدرت و ولایت. در ايران اما مرز میان قدرت و ولایت بسیار کمرنگ است. فراتر از این، معنای این دو یکسره دگرگون شده است. ولایت که بنای‌اش بر ارادت و محبت است و جلب قلوب و اقناع جان‌ها و ذهن‌های آدمیان اکنون ملازم و مقارن نيست الا با قدرت. ولایت ذهن‌ها را بلافاصله یا به سوی مشت آهنین قدرت و قانون (آن‌هم ندرتاً) می‌برد يا (عمدتاً) به سوی پرونده‌سازی و تهدید و ارعاب خفیه‌نويسان و امنيتی‌مسلکان (که در خفا و نهان به داغ و درفش مقاصد خويش پيش می‌برند). ولايت استوار بر محبت است. قدرت متکی بر ترس؛ يعنی ترساندن زیردستان و بی‌قدرتان. صاحب قدرت وقتی قدرت‌اش ریشه در ولایت و محبت داشته باشد، نخستين دستاوردش مشروعیت است و البته اعتماد. زیر دستان به صاحب قدرتی که ولایت و محبوبيت‌اش اولویت داشته باشد بلکه مبنای قدرت‌اش باشد، اعتماد می‌کنند. رشته‌ی این اعتماد که گسسته شود ديگر از آن ولايت، ولایتی نمی‌ماند. دلی نمی‌ماند که فتح شده باشد. دل‌ها گریزان می‌شوند و تن‌ها به اکراه این قافله‌ی سارقان ایمان و امنیت مردم را همراهی می‌کنند.

توييت این خانم – و بل خانواده‌اش – که پرچمی از استخفاف قومی و ملتی است در داخل و خارج از ایران، سندی است بر این‌که در آن ولایت، نه ارادتی باقی مانده و نه سعادتی. تنها آمریت و تحکم است که می‌تازد. قدرت است که در لباس ولایت و حتی ایمان و اخلاق، درست نقيض مضامين ايمان و اخلاق را به تخت می‌نشاند و انسان را حلقه به گوش می‌طلبد. اين است آن ولایتی که می‌توان از هر رقعه‌ی دلقش هزاران بت بیفشانی. کفری پنهان شده در پس نقاب ایمان. و قدرتی که ولایت را از کف داده است غافل است از کمين‌گاه پروردگاری که به اشارتی پشه‌ای را به مغز نمرودی می‌فرستد و فرعونی را منقاد کلمه‌ی موسوی می‌کند.

۰

ما باقی مانديم!

ده سال گذشت از روز ۲۲ خرداد ۸۸. روزی که ما و ميرحسین موسوی با هم آشنا شدیم و متولد شديم. این تولد، تولدی فرخنده اما دردناک و خونین بود. زايشی بود که از بام و در سنگ فتنه بر سر این نوزاد کهن‌سال ارزش‌ها و اميدهای مردمی زخم‌خورده اما استوار و جان‌سخت باریدن گرفت. این باران فتنه همانا یک غرض بیشتر نداشت: خفه کردن اين نوزاد. روزهای پس از تولدش هم یک دستگاه تمام عده و عده‌اش را بسيج کرد و سپاهی در برابر این فرخنده‌فرزند آراست که مدفون‌اش کند زیر مشت قدرت و تبلیغات و زور دروغ.

اما سؤال اصلی این است: چه کسی آن دروغ را باور کرد؟ شمار آن‌ها که از راه به در رفتند یا آن دروغ را باور کردند چقدر است؟ اين همان چيزی است که در قاموس گردانندگان نظام ریزش و رويش نام دارد. و اين ریزش و رویش در هر دو سو بوده است. از آن دستگاه متکی بر قدرت نظامی، مالی و رسانه‌ای – که واحيرتا چقدر فساد و تباهی در همه‌ی ارکان‌اش رسوخ کرده آن هم از جانب خودی‌های‌اش و نه بیگانگان و نفوذی‌های‌اش – امروز چه باقی مانده است؟ بله قدرت دارد. بله بر سر کار است. بله – احتمالاً – نفوذ نظامی و سياسی در منطقه‌ی خاور میانه دارد. ولی همه‌ی اين‌ها در يک کلمه خلاصه می‌شود: قدرت! و ميان قدرت و مشروعيت فاصله بسيار است. با قدرت، شايد تن‌ها را بتوان مهار يا مغلوب و مقهور کرد. دل‌ها را نمی‌توان با قدرت رام کرد. کسی به رضایت و به طیب خاطر دل در گرو قدرت‌مداری که با تحکم و آمریت و نخوت اطاعت می‌طلبد نمی‌رود. قدرت چاره‌ای ندارد جز تکیه بر ترس و رعب‌افکنی. مشروعیت و محبوبیت (نام دیگرش «ولایت» به معنای پاکيزه نه آلوده‌ی امروزی آن است) متکی بر ارادت و محبت است. مبنای این مشروعیت حرمت نهادن به ديگری و فاصله گرفتن از دروغ و ارعاب است. و پر پيداست که کدام سو اکنون چه اوصافی دارد.

ده سال گذشته است. ما پخته‌تر شديم. اين حرکت «سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرده است». رنج کشيده‌ايم. سختی ديده‌ايم. آواره شده‌ايم. بسا زندگی‌ها که از هم گسيخته‌اند. بسا جوانان و پيران ما که صید شلتاق آن موج دروغ و خشونت شده‌اند. اما يک چیز باقی مانده است: اميد. و اميد دست بر قضا چيزی نیست که خصلت روزهای روشن باشد. امید درست در جاهایی کارکرد دارد که دشوارترين روزها را آدميان تجربه می‌کنند. و اين اميد همان چيزی است که در کنار ایمان، ما را – مردم ما را و اميدوارانِ به خوبی و باورمندان به فاصله گرفتن از دروغ را – زنده نگه داشته است:
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است

این روزهای تلخ و رنج‌آلود هم خواهند گذشت. خصلت جهان همین است. عبور می‌کند. و عزیزان ما از حبس و حصر بیرون می‌آیند. و هم‌چنان این دروغ‌پروران‌اند که هرگز بر دل‌ها مستولی نخواهند شد. این راز بقای آدمی است.

۰

ملکوت آسمان و زمین – کلیدهای رمضانی

شب قدر به روایت عامه‌ی مسلمانان و عوام از میان خواص، سپری شده است. برای اهل معنا شب قدر چنان پوشیده و در پرده است که یا نیامده است يا آمدن و رفتن‌اش فارغ است از بند تاریخ و قید شب‌های زمانی و مکانی. همین است که برای بعضی حتی اگر در عشر آخر رمضان – که گویند اوقاتی است که در آن درهای ملکوت گشوده می‌شوند – نخسبی چه بسا آن قدر را در نیابی و خارج از این قید زمانی آن قدر را دریابی. اين دو بند زیر از نامه‌های عین‌القضات واقعاً نیازمند شرح است. ولی می‌نویسم‌شان که در فرصتی دیگر بگشايمش.

«جوانمردا! جان قدسی از مضیق بشری برهد. این را «فی سم الخياط» دان لا غير! و همين است که مصطفا – صلعم – گفت: لولا ان الشياطين يحومون علی قلب بنی آدم لنظروا الی ملکوت السماء و الأرض. و چون شياطين را از نهاد خود دور کنی ملکوت را ببينی، و درِ آسمان و بهشت بازگشايند که ان الشيطان يجری من بنی آدم مجری الدم فضيقوا مجاری الشيطان بالجوع و العطش. چون مجاری او مسدود گردد، راه دل به عالم علوی گشاده گردد که «انا فتحنا لک فتحا مبینا»، «و ايده بجنود لم تروها»، «نصر من الله و فتح غریب»؛ «ينصرک الله نصرا عزيزا»، «و کان حقا علینا نصر المؤمنين»، «کتب الله لاغلبن انا و رسلی». چون «نصر الله» بر شياطين در رسد، نهاد تو مستخلص گردد. و فتح ابواب آسمانی ببینی «اذا جاء نصر الله و الفتح» اين را در قرآن قدر خوانند، تجديد عهد خدای تعالی بود با بنده‌ی خوانده. از برکت شنيدم که از يوسف حکايت کرد، و هو من کبار اصحاب فتحه، گفت: در عشر اخير رمضان نخفتم در طلب قدر و نديدم، چون از سته‌‌ی شوال بیرون آدم ديدم.

جوانمردا! در «قوت القلوب» می‌گويد: که عارفان را هر روزه قدر بود، و هر ساعت عرفه و حج بود «تنزل الملائکة و الروح فیها» تنزل ايشان تا به آسمان بيش نبود. چون در آسمان گشاده شود، تنزل ايشان بدانی که «ينزل الملائکة بالروح من أمره علی من يشاء من عباده»، «و نزل الملائکة تنزیلا». چون به اين‌جا رسی دنيا برسد، و آخرت فرا رسد، طی الأرض ببينی، فتح ابواب سما بشناسی. سر حد قیامت آن‌جاست تا دانی که ابدانهم في الدنيا و قلوبهم فی الآخرة، که مصطفا – صلعم – گويد، اين است.»

– نامه‌ها، ج ۲؛ صص. ۳۸۳-۳۸۴

۰

سوی صوم آسمانی کن شتاب!

می‌خواستم شرحی بنویسم بر این عبارات از نامه‌های عین‌القضات. ديدم به قدر کافی گویاست. اين‌قدر خواستم بیفزايم که – چنان‌که آدم‌هایی مثل عین‌القضات دریافته بودند – صرف گرسنگی و تشنگی از آدمی موجودی اخلاقی نمی‌سازد. گرسنگی و تشنگی به قول بعضی «اثر وضعی» ندارد. این تعبیرات اثر وضعی برای مناسک بدنی عمدتاً برساخته‌ی فقیهان است. آن چیزی که در وجود آدمی اثر می‌گذارد زاييده‌ی سلوک است و سلوک فرزند تقوی است و تقوی معلق به مراقبت بر صرف ظاهر مناسک نيست. روزه‌داری خوب است و فرخنده ولی مانند تمام مناسک و شعائری شرعی فریبنده هم هست. ای بسا آدمیانی که در رمضان بیشتر و قوی‌تر در بند شیطان گرفتارند. ای بسا آدمیانی که در همین رمضان از آن سپر روزه محروم می‌شوند ولی گرسنگی و تشنگی هم می‌کشند. باید بصیرت درون پیدا کرد. باید بفهمی کجا می‌توان حتی پشت نقاب دین و خدا و مناسک و شریعت پنهان شد ولی در عمل شیطان بود و شیطان‌روش. بخوانيد خودتان:

«و اما روزه به مذهب فقیهان: چون امساک آمد از اکل و شرب و وقاع، روزه صحيح است. و اين‌که مصطفی گويد: رب صائم ليس من صيامه الا الجوع و العطش، دلیل می‌کند بر آن‌که بيرون از اکل و شرب و وقاع چيزی می‌بايد. و اگر از فقیه پرسی که به غيبت کردن و دروغ گفتن روزه باطل گردد يا قضا واجب شود؟ گويد: نه؛ و از آن‌که مصطفی – صلعم – می‌گويد: خمس يفطرن الصائم: الکذب و الغیبة و النظر بشهوة و اليمين الفاجرة.

و از عجايب جهانی باشد که روزه به آب و نان مباح باطل گردد، به غیبت حرام باطل نگردد. و اين از آن است که صحت نزد فقيه عبارت از چيزی ديگر است و به نزديک سالکان چيزی ديگر. سالک به صحت و قبول، آن خواهد که مرا را به سعادت آخرت رساند، و داند که چرا مرد را روزه به سعادت رساند و داند که چه بود که روزه باطل کند، اعنی روزه را از آن وادارد که آدمی را به سعادت رساند. پس اين‌که الصوم لی، به يقین داند نه به تقلید، و الصومُ جُنّة ظاهر می‌کند، اين‌جا بداند که خمس يفطرن الصائم نه آن است که فقیه می‌پندارد.

و نظر فقیه جز در آن روزه نيست که روی در ظاهر خلق دارد، تا کس ناگويد که روزه نمی‌دارم. اما اين‌که الصوم جنةٌ فقيه نداند که چه بود؛ و اگر دانستی، گفتی: چون غيبت و دروغ‌گو سپر نهاده است؟ يا نه اگر سپر داشتی شيطان را بدو راه نبودی. و در رمضان باید که شياطين را ببندند؛ چون دروغ می‌گويد و غيبت می‌کند، پس شياطين بسته نيند، پس رمضان نيست اين قوم را. چه، اگر رمضان بودی، شياطين بسته بودندی، و اگر بسته بودندی به ايشان راه نيافتی.

چون چنين بودی، در عشر آخر – که استعداد در درون به کمال رسيدن بودی و در دل ایشان گشاده شدی – ملکوت را عرضه کردندی؛ پس قدر بديدندی که «تنزل الملائکة و الروح فيها» چون شياطين بسته نباشند، يحومون علی قلوب بنی آدم بود؛ چون بسته شوند لنظروا الی ملکوت السماء و الأرض بود. پس تا شياطين باشند، فرشته را مأوی نبود؛ و تا در دل گشاده نگردد،‌قدر نتواند ديد و در بهشت نتواند رفت.

و اگر از فقیه پرسی که چرا شياطين بسته باشند در رمضان؟ نداند. زيرا که مراقبت آن کارنکرده است، و درِ بهشت هرگز نزده است – که يا عائشة اقرعی باب الجنة بالجوع و الظماء – و شياطين هرگز از او نگريخته چون تاریکی از روشنایی. «يوسوس في صدور الناس»، «فوسوس لهما الشیطان»، «يا بنی آدم لا يفتننکم الشيطان کما اخرج ابويکم من الجنة»، نه همين آدم را برون کرد و بس، هم تو را بيرون کرده است. و اگر او را از خود وداری، درِ بهشت گشايند و ملکوت عرض دهند. اين حکم روزه است. و می نگر که نظرِ فقیه در روزه از عالم دنياست يا از عالم آخرت؟

– عين‌القضات همدانی؛ نامه‌ها، ج ۳، صص. ۳۶۴-۳۶۶.»

۱

ز اوليا اهل دعا خود دیگرند – ۱

دعای آدميان مستجاب می‌شود؟ استجابت دعا و خود دعا را چگونه می‌‌توان سنجيد؟ پاسخ بعضی از اين پرسش‌ها را می‌توان در قرآن يافت و بعضی‌ واکنش‌های ديگر را می‌توان در ميراث معرفتی و صوفيانه‌ی مسلمانان بعدی ديد. بیاييد ابتدا به اين آيه‌ی قرآن نگاه کنيم:  قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ (سوره‌ی فرقان، آيه‌ی ۷۷) (به ترجمه‌ی خرمشاهی: بگو اگر دعایتان نباشد، پروردگار من به شما اعتنایی ندارد). من اين آيه را اين‌گونه می‌خوانم/می‌فهمم: آدمی خدای خود را با دعا کشف می‌کند. خدا برای انسان فقط با دعاست که معنا دارد. دعا، مناجات، زمزمه، گفت‌وگو همه ز يک جنس‌اند. شما بگو کسی که دارد با خودش حرف می‌زند. اين خودِ خدا و اين خدای خود در دعا و مناجات است که با آدمی سخن می‌گويد. شما حتی بگو آدمی خدا را آفريده است (و اين روايت واژگونه‌ی آن حديث قدسی است که: خلق آدم علی صورته الرحمان). اما اين فرع قصه است: دعا کليد معنادار کردن خدا برای انسان است. با پايان دعا، با اعتنا نکردن به دعا، خدا هم برای انسان تمام می‌شود. تا زمانی که دعا را انسان جدی می‌گيرد و از آن دست نمی‌کشد، خدا برای‌اش زنده است و نفس می‌کشد و گره از کارش می‌گشايد.

حالا گرفتيم آدمی تمام عمرش دعا کرد برای استجابت و هرگز هيچ دعايی از دعاهای‌اش مستجاب نشد يا دعای خاصی داشت که در اضطرار خواستار اجابت‌اش باشد (شما بگو آرزويی دارد که تحقق‌اش را می‌‌خواهد). تکلیف اين آدم چی‌ست؟ بدبخت است؟ نادان است؟ الکی خوش است؟ خودش را رنج می‌دهد؟ چرا نبايد دست از اين طلب بيهوده و باطل بکشد؟ اين مسأله برای صوفيان ما مسأله‌ی آشنايی بوده است. نه در سده‌های ميانه‌ی عالم اسلام که از حتی روزگاران زمان خود پيامبر اسلام و حتی پيامبران پيش از او. اين‌ها «دعا»‌ را جور ديگری می‌فهميده‌اند. بهترين نمونه از واکنش به اجابت/عدم اجابت دعا در داستان مثنوی است در دفتر سوم که کسی بود که مدام «الله» می‌گفت (حکايت ذکر گفتن است) و هيچ جوابی نمی‌شنيد (اين‌جا قصه دقيقاً‌ مشابه ماجرای دعاست). مولوی منکر ماجرا را در لباس شيطان تصوير می‌کند:

گفت شیطان آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کو

می‌نیاید یک جواب از پیش تخت
چند الله می‌زنی با روی سخت

و مانند سایر داستان‌های مثنوی، گفت‌وگويی شکل می‌گيرد و «خضر» از راه می‌رسد که چرا دست برداشتی؟ همان نفس «الله» گفتن تو اجابت ماست. همان خواستن، همان ميل، همان رو کردن، همان دعا يعنی لبيک ما. دقیقاً همين معنا را صوفيان به عرصه‌ی دعا برده‌اند. در مثنوی بارها اين تصوير از دعا آمده است که: اين دعا از تو اجابت هم ز تو. بلکه همين دعا، خود اجابت است. نکته‌ی دعا اين نيست که قرار باشد کار خارق‌العاده‌ و اعجازآوری در زندگی بشر بکند (خارج از اسباب مادی جاری و رايج)؛ نکته اين است که آدمی از خويش به او مشغول شود. و همين مشغول او بودند در شادی و رنج و با شادی و رنج است که مضمون و محتوای دعاست.

نکته‌ی ديگری که به مضمون دعا و اجابت يا عدم آن مربوط است نوع رفتار آدمی است که به شاکله‌ی او بر می‌گردد. اين آيه‌ی قرآن مضمون را بهتر نشان می‌دهد: وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّـهِ ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْأَرُونَ ثُمَّ إِذَا كَشَفَ الضُّرَّ عَنكُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِّنكُم بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ  (سوره‌ی نحل: ۵۳-۵۴). آدمی تا وقتی نعمتی دارد – که قرآن می‌گويد نعمتی است که او به آدمی داده – در آن غوطه‌ور است و با آن خوش است و خدا معمولاً به يادش نمی‌آيد ولی تا بلايی می‌رسد و ضرری گريبان‌گير او می‌شود و رنجی و غمی او را می‌آزارد ناگهان در نهايت استيصال دست به دامان همان خدا می‌شود که: پس تو کجايی؟ چرا دردم دوا نمی‌کنی؟ و تازه وقتی که گره گشوده شد و رنج‌اش زايل شد، باز فراموش می‌کند که در چه حال و روزی بوده است. اين‌ها صورت تعبير است. يعنی انگار ترجمه‌ی همين آيه به زبان ما باشد. ولی لايه‌های عميق‌تری هم دارد قصه. ما چطور می‌فهميم دعايی اجابت شده است؟ يا دعای ما لبيکی شنيده است؟ تنها بعد از وقوع ماجرا! تا دعايی اجابت نشود ما هيچ راهی نداريم برای اين‌که به کسی اعلام کنيم دعای ما اجابت شده است. اين‌جاست که چون قصه به طور محض و کامل ابطال‌ناپذير است (يعنی نمی‌شود نشان داد تحت چه شرايطی اين ادعا که «دعای ما مستجاب می‌شود» – يعنی همان امن يجيب المضطر – باطل می‌شود)، اين باور به دعا به آدمی آرامش روانی می‌دهد. به عبارت دقیق‌تر، راستی‌آزمايی (و تأييد) ادعای «دعای ما مستجاب می‌شود» چيزی نيست جز تصديق تصوری که در ذهن و خيال ماست و به طور کامل همه‌ی آن موارد نقض ديگری را که دعا در آن‌ها مستجاب نمی‌شود ناديده می‌گيرد (قصه‌ی قوی سياه پوپری در نقد استقراء).

اما بيايید کمی صوفیانه‌تر و دهری‌تر به قصه نگاه کنيم. آدمی‌زاده تشنه‌ی جاودانگی است. آدمی‌زاده اگر خدايی هم وجود بيرونی نداشته باشد، اين خدا را مدام برای خود می‌آفريند. و در همين آفریده‌ی ذهن و خيال خود اوست که آدمی‌زاده جاودانگی و ابديت را می‌جويد. این بيت اقبال لاهوری را ببينيد:

من آن جهان خيالم که فطرت ازلی
جهان بلبل و گل را شکست و ساخت مرا

اين شکستن و ساختن در نهاد آدمی است و کار اين شکستن و ساختن با مفاهيمی که ورای زمان و مکان در جهان آدمی شکل می‌گيرند چيزی نيست جز جولان خيال (و بديهی است که خيال را به معنای پرت و پلا گفتن و هذيانات به کار نمی‌برم؛ بهترین نمونه‌های اين خيال‌انگيزی حيرت‌آور را در مولوی و ابن عربی می‌توان ديد). اما دعا، یکی از مهم‌ترين رشته‌‌های چنگ زدن آدمی‌زاده در آن جاودانگی است. و موقعی که نگاه آدمی به افقی کلان‌تر باشد، اجابت اين دعا دقيقاً چه معنايی دارد؟ يکی عمری دعا می‌کند ولی هرگز متوجه نمی‌شود که آن دعای خاص يا بخشی از دعاهای‌‌اش بدون اين‌که توجه کند پيشاپيش اجابت می‌شود: علت آن است که بيمار و طبيب انسان نيست! يا شما بگو «فقط همان انسان است»!

می‌خواهم برگردم به صحيفه‌ی سجاديه. از زمانی که به خاطر دارم دعاهای صحيفه مونس هميشگی جان من بوده‌اند. صحيفه يکی از مهم‌ترين و کانونی‌ترين متونی است که شکل و زبان دعا کردن را به آدمی‌زاده می‌آموزد. آدمی با اين زبان انس می‌گيرد. و همين زبان و همين شکل بيان است که اين رشته‌ی اتصال و ارتباط با آن خدا را برای آدمی برقرار نگه می‌دارد. حکايت عشق و معشوق است. عاشقی با ذکر و تکرار است که زنده می‌‌ماند. عاشقی ديده‌ايد که سخن از معشوقش نگويد؟ عاشقی ديده‌ايد که در همه چيز و همه جا معشوقش را نجويد؟ عاشقی را ديده‌ايد که فارغ از فراق و وصال مدام با معشوقش نفس نکشد؟ عاشقی ديده‌ايد که بگويد: معشوقی که به من وصال ندهد همان به که نباشد؟ این جنس عاشقی همين است که کشش و کوشش دارد. ناز و نياز دارد. جان آدمی را فربه می‌کند. از اين جهت است که اين جنس دعاها، حکايت عاشقی و دلبردگی است. حالا، «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء» از جنسی ديگر است؟ اين کشف سوء و کشف ضر، پيوند به نوع و جنس ايمان ما دارد. همين است که وقتی لبیکی به آن الله گفتن نشنوی، دست از آن می‌کشی. ولی بعضی‌ها هستند که خضری سراغ‌شان می‌رود که: ما داشتيم گوش می‌داديم و خوش‌مان می‌آمد و مدام تو را می‌‌کشيديم. سراغ بعضی‌‌ها هم نمی‌رود. اين مضمون را هم مولوی در مثنوی آورده است که به سايلی نانی می‌دهند تا برود پی کارش. سايل ديگری را نگاه می‌دارند. نان هم در منزل خواجه هست و او را نان نمی‌دهند تا بماند بر در سرای خواجه. تعداد اين قصه‌ها در مثنوی به روشنی حکايت از اين دارد که صوفی ما خوب می‌‌دانسته که اجابت دعا و لبيک از لحاظ عددی آن‌قدر قليل است که شايد نتوان به آن اعتنايی کرد ولی به اين هم دقت دارد که بدون همين گفت‌وگو، بدون همين زمزمه و مناجات، آدمی تنها می‌ماند. ديگر اين انسان نه با خدا که با خودش هم زمزمه نخواهد کرد. و اين همان بن‌بستی است که آدمی می‌خواهد با درآويختن با جاودانگی خدا از آن بگريزد.

نوع ديگر اوليا که مولوی در مثنوی قصه‌شان را می‌‌گويد آن‌ها هستند که دعايی برای کشف ضر و سوء نمی‌کنند:

از رضا که هست رام آن کرام
جستن دفع قضاشان شد حرام

در قضا ذوقی همی‌بینند خاص
کفرشان آید طلب کردن خلاص

حسن ظنی بر دل ایشان گشود
که نپوشند از عمی جامهٔ کبود

طبعاً از اهل ایمان حرف می‌زنيم اين‌جا: کسی که قایل به جهانی ديگر است و باور دارد به چيزی به اسم قضا. فرض کنيد طرف بداند که فلان قضا بر ناصيه‌ی او نوشته شده است. بداند و حتی راه گرداندن‌اش را هم بداند. و نخواهد اين قضا را دفع کند. اين می‌شود همان مقام رضايت. اما آدمی در کوران همين شکست‌ها و شکستن‌هاست که پخته می‌شود. همه نمی‌شوند. بعضی فرو می‌ريزند. بعضی می‌مانند.

هر دعايی اجابت می‌شود؟ اصلاً به فرض اين‌که دعايی اجابت می‌شود، ما چه راهی داریم برای اين‌که فارغ از تصور و ذهنيات فرد دعاکننده بفهميم دعايی مستجاب شده است؟ استجابت دعا – اين‌جور که من می‌بينمش – يعنی حال خوشی که دير يا زود برای فرد درگير دعا از راه برسد. اين دير حتی ممکن است برای کسی آن‌قدر دير باشد که درست لحظه‌ی مرگ‌اش از راه برسد. و این فهم از دعا آغوش در آغوش اميد دارد. اين‌جا دعا همان کارکردی را دارد که اميد دارد. این سؤال مهمی است که آیا با دعا کردن (يا با اميد داشتن) اضطرار ما مرتفع می‌شود؟ لزوماً نه. تازه وقتی هم دعا کنی و اميد بورزی، هيچ معلوم نیست دفع و رفع هموم و غموم نتيجه‌ی مستقيم اين دعا و اميد بوده باشد. پس چرا باید دعا کرد؟ چرا باید اميد ورزید؟ به نظرم پاسخی ساده دارد: آدمی‌زاده با همین امید (شما بگو دعا) رنگين و شاد می‌شود. با همين چيزهاست که می‌‌تواند خودش را به جايی آويزان کند و بگويد اين همه بيهوده و هيچ نيست. و گرنه همه چيز عبث است.

می‌فهمم که کنار آمدن با دعا، با ايمان و با امید به این شکل کار خيلی دشواری است. ولی اين چیزها – یعنی دعا و ايمان و امید – هميشه از همین جنس بوده‌اند. احوال عالم هم کمابیش همین بوده است تا جايی که تاریخ ثبت‌شده‌ی بشری گواهی می‌دهد. جهان را اگر از آن منظر اهل شکایت بنگری، بی‌ هيچ شکی سراسر بی‌عدالتی است. از اين زاویه هیچ دعايی مستجاب نمی‌شود و تازه اگر هم دعايی مستجاب شود چنان دیر و دور است که گویی نبودن‌اش به از بودن است. از مقام رضا اما اگر به عالم بنگری، ديگر شاید مهم هم نباشد که مانند خدا دستی در کار عالم داشته باشی که فلکی دگر چنان بسازی که در آن آزاده آسان به کام دل برسد. در چنان عالمی خاطر اهل فضل رنجيده نمی‌شود. اين را می‌فهمم که مسأله‌ی ما فقط خواص یا اهل فضل و دانش و آزادگان نيست. مشکل انسانی است. چرا نباید یک انسان عادی و کاملاً معمولی و سرشار از ضعف‌های انسانی‌اش از زندگی و رضايت و خوشبختی بهره‌مند باشد؟ اين را نباید به خدا و خواست خدا حواله داد. يعنی مطمئن نیستم این جهان‌شناسی و اين انسان‌شناسی و اين خداشناسی که در آن آدمی در تعيين سرنوشت و مقدرات‌اش معزول و محکوم باشد راهی به جايی ببرد. اگر زيست آدمی را مختل می‌کند، باید دست از این جهان‌شناسی و خداشناسی کهنه کشید و خداشناسی يا انسان‌شناسی تازه‌ای به جای آن نهاد که برای آدمی باشد و آدمی را آباد کند نه اين‌که آدمی را معزول و خادم و منفعل در برابر هستی تصویر کند. برای این‌که فهم ما از دعا حتی در اضطرار و بن‌بست‌ها فهم معناداری باشد، ناگزير باید بپذيرد که دين برای آدمی است نه آدمی برای دين. و این همان سخن موسی صدر است که گفت: اجتمعنا لاجل الانسان الذی کانت من أجله الاديان.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل