1

سفرت آرام، رفيق!

Makhmal-Final

چيزی که می‌نويسم برای هر کسی دریافتنی نیست. یعنی وصف حس انسان به انسان درک‌اش برای آدميان شايد آسان‌تر باشد. همدلی ميان آدميان آسان‌تر است تا همدلی آدميان با سایر موجودات زنده. از زمان وفات پدرم تا به حال، بیش از یکی دو بار مستقيم در چشمان مرگ نگاه نکرده بودم. مرگ را از آن زمان مدام زندگی کرده‌ام ولی مهابت‌اش را آدمی به اقتضای ابزارهای دفاعی جسمی و روحی‌اش هميشه زیر لایه‌های ستبر زندگی پنهان می‌کند ولو مدام با آن زندگی کند. پسرکم مخمل، رفیق، همدم، همنشين و مصاحب نه ساله‌ی ما پا به راهی گذاشته است که هر موجود زنده‌ای دير یا زود راهی آن می‌شود. چند روزی بود اشتهای‌اش را از دست داده بود. دامپزشک تشخیص داد غده‌ای در شکم دارد که به سرعت رشد می‌کند. گزینه‌های موجود يکی از یکی دشوارتر و طاقت‌فرساتر بود: يا باید عمل جراحی می‌شد برای برداشتن غده با نتايج نامعلوم. يا شیمی‌درمانی يا اين‌که بخوابانيمش. همه‌ی آزمایش‌هایی که این چند روزه انجام شد یکی بعد ديگری رشته‌های امید را یکی‌یکی می‌گسلاند.

درد از دست رفتن مخمل برای من و الهه سخت‌تر و سنگين‌تر است تا برای ترنج هر چند ترنج هم درد و رنجی را که جسم و جان مخمل را روز به روز و ساعت به ساعت می‌کاهد می‌بیند و حس می‌کند. توضیح دادن سنگينی ماجرا برای هر کسی آسان نیست،‌ به ويژه برای کسانی که در زندگی‌شان با رفیقی نه از جنس و نوع خودشان نزیسته باشند. مسأله فقط انسانيت و لطافت روحی نيست. مسأله درک لرزان بودن حيات است. مسأله استيصال آدمی است در برابر بی‌رحمی طبعی طبیعت. ديروز برای ترنج که لگوهای‌اش را می‌ساخت و خراب می‌کرد می‌گفتم که خانه‌ای را که الآن ساخته‌ای باز خراب می‌کنی: اين کوزه‌گر دهر چنين جام لطیف، می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش. برای او بازی است؛ برای ما حقیقتی عریان و مکرر است. مرگ، آدمی را آدمی‌تر می‌کند. نکته‌ی تازه‌ای نيست. بارها درباره‌اش نوشته‌ام ولی نوشتن و گفتن و ادراک کجا و چشيدن و چشم در چشم‌اش دوختن کجا؟ مثل زهری است که در رگان آدمی می‌دود.

از روزی که آرام‌آرام و به سختی و رنج دو نفری تصميم گرفته‌ايم مخمل را بخوابانيم و از رنج‌اش بکاهيم، مدام فکر می‌کنم که اين کمترین دینی است که به این رفیق قدیمی داریم: باری از دوشش برداریم؛ رنجی از رنج‌اش بکاهيم. کمترين شرط رفاقت ما با او همين است. اين‌که بخواهی رفیقی را به تیغ جراح بسپاری برای نتیجه‌ای نامعلوم و لرزان – حتی اگر آن رفیق آدمی باشد دوپا و از جنس خودت – دشوار است ولی دست‌ کم می‌شود به آدمی توضیح داد که چرا رنج می‌کشد و چرا به انتخاب خودش يا به تصمیم و رضایت ما به تیغ‌اش سپرده‌ايم. برای يکی مثل مخمل این درک در بهترین حالت فهمی رنگ پریده و غریزی است از اتفاقی ناگزیر. مخمل در اين سال‌ها مايه‌ی شادی و خرسندی ما بود. رفیق تنهایی و بی‌کسی های ما بود. حالا ما شده‌ايم همراه عبور او از اين باریک‌راه نه ساله. او به گردنه‌ای می‌رسد که ما نمی‌توانيم همراه‌اش از آن عبور می‌کنيم. جدايی سخت است رفیق! خودخواهی ما را ببخش که سال‌ها ناگزیر به زيستن با ما بودی و سهم شادی‌ات از ما شايد کمتر از سهم شادی تو از ما بود.

جدايی ما از تو باز هم يادآور اين نکته‌ی دردناک ولی درخشان حيات است/بود که: فرصت‌شمار صحبت کز اين دو راهه منزل، چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسیدن. می‌گويند که المرأ يحشر مع من احب. حتماً همين‌طور است. رويیدنی و سربرآوردن دگرباره‌ای اگر باشد، تو هم همراه ما خواهی بود. زندگی هر چه باشد گره خورده است به دوستی و محبت. آدمی در زندگی و مرگ با دوستان‌اش همنشين می‌شود. سفرت آرام باد و رنج‌ات اندک!

0

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟

samadzalpour_15012418-Sayeh-Kouchesare-shab

اين غزل، اين تصنیف، این آواز، هزار حرف و حدیث دارد. هزار غم دارد. هزار تمنای بی‌پاسخ در این کلمات نشسته است. این غزل، حکایت امیدی است نومید. قصه‌ی انتظارهایی است که سنگ شده‌اند و فراموش شده‌اند.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

0

دزدی با چراغ… علم آموختن از حرص

goethes_faust

انسان موجودی است طبعاً خطاکار و خطاپذير. همين انسان یکی از عظيم‌ترین خطاهای‌اش – که لغزش‌گاه بزرگ او نیز هست – اين است که وقتی خطا می‌کند يا وقتی بعضی خطاها را می‌کند، نه تنها حاضر به اذعان به آن خطا و کوشش برای يافتن راه اصلاح آن نيست بلکه مدام خطا را به جانب ديگران می‌افکند. ما خطا می‌کنيم ولی انتظار داریم همه بگويند خطا نکرده‌ای؛ راه را درست رفته‌ بودی. هزار دلیل می‌تراشيم برای توجيه آن خطا. هزار و يک راه می‌جويیم برای پوشاندن آن. بدتر از آن، متوسل به انواع استدلال‌ها – یا بهتر بگویم مغالطات – می‌شويم تا آن خطا را بپوشانيم. اين قسمت خوب ماجراست. قسمت بدتر آن است که درگیر خطای ديگری می‌شويم: جلوه‌ی دانش. می‌کوشيم به هزار ترفند، عرض اندام معرفتی کنيم. نمایش دانشوری و فيلسوفی بدهيم. فیلسوفان علمِ خردگرای نقاد اين نکته‌ی ارجمند را به خوبی دریافته بودند که گاهی عده‌ای فيلسوفان حرفه‌ای بيش از آن‌که به حل مسأله‌ای نظر داشته باشند، تمام همّت خود را صرف مرعوب کردن مخاطب می‌کنند. الفاظ مغلق و هوش‌ربا و اصطلاحات و تعابیر عوام‌فريب و مدهوش‌گر خواص در جملات‌شان می‌گنجانند. همان حکایت سعدی است که: بر در سلاح دارد و کس در حصار نی. حمله‌ی فصيح می‌کنند تا مخاطب سپر بیندازد. اما چيزی در میانه نيست الا مبالغه‌ای مستعار. هر چه هست اغراق است و بس.

اين چيزها را هم بعضی از فیلسوفان مدرن خردگرای نقاد دریافته‌اند و هم اهل سنت و معرفت. یکی‌شان همين سنایی خودمان. وقتی می‌گوید: چو علم آموختی از حرص آنگه ترس کاندر شب | چو دزدی با چراغ آيد گزيده‌تر برد کالا. اين علم‌آموزی از حرص، اين شهوت مطرح شدن، اين سودای حیران کردن آدميان، مهم‌ترين و گزیده‌ترین کالایی که از کسی بربايد، کالای عمر خود او و آبرو و عزت و حرمتِ خود آدمی است. ما آسان خود را فريب می‌دهيم. با هر فريبی فريب تازه‌ای را هم به فهرست خدعه‌های خود با خويشتن‌مان می‌افزاييم. و اين ماجرا می‌شود گردابی بی‌پايان که کرانه‌ای بر آن متصور نيست. هر چه جلوتر بروی، میل‌ات به فروتر رفتن بیشتر می‌شود. حکايت استسقاست. بيشتر آب می‌خوری و تشنه‌تر می‌شوی. گاهی فکر می‌کنم اين‌که بعضی از ما آدميان گرفتار چنین بليه‌ای می‌شويم به خاطر تصميم‌های خطايی است که خودمان می‌گیریم؟ یعنی مسؤولیت این لغزش‌ها با ماست؟ مسأله روان‌شناختی و ژنتيک است؟ ناخوشی روحی داریم؟ سابقه‌ی زندگی ما جوری است که بدون این‌که اختیار و اراده‌ای داشته باشیم، اسیر تقدیری ناگزیر می‌شويم و عاقبتی نامحمود پیدا می‌کنيم و قدم به قدم به ورطه‌ی استدراج می‌غلتيم؟ دقت کنيد که وقتی می‌گويم استدراج، لزوماً مرادم معنای دینی و قرآنی آن نيست هر چند نافی آن هم نیست. يعنی چنین رفتارهایی را چطور بايد توضیح بدهيم؟ بايد بگوييم «بیمار» هستيم که چنین می‌کنيم؟ يا بگويیم خانواده، جامعه، حکومت و جبر تاریخ و جغرافيا بر ما ستم کرده است و اکنون حاصل‌اش شده اين مجموعه‌ی کژانديشی و منفی‌نگری متبخترانه در کسوت شناخت و ژرف‌بینی و در لباس هنروری و باریک‌بینی؟ اين‌که هزار بت در آستين داریم و خرقه‌ی زهد و تقوا داريم، همه حاصل بخت گمراه است؟ بگذاريد باز تبصره‌ی – صد البته زايدی – بر این نکته بگذارم. نه بت و نه زهد و تقوا انحصاراً و اختصاصاً معنایی دینی ندارند. بسا نادين‌داران و خداناباورانی هستند که همه‌ی آفات بت‌پرستی و زهد و ریا را در خود دارند. کافی است جوری خود را بنمایی که نيستی. کافی است با خود و دیگری خدعه کنی. کافی است پشت نقابی از خردمندی پناه بگیری و مدام عرض هنر کنی. می‌شود نمايش زهد و بت در آستين داشتن. به همین سادگی.

اما پرسش هم‌چنان پابرجاست: اين‌ها حاصل بخت گمراه است یا نتیجه‌ی انتخاب آگاهانه‌ای که می‌کنيم؟ آيا آگاهانه با شيطان خود معامله‌ای فائوستی می‌کنيم یا تقديری گریبان‌مان را می‌گیرد و ما را در این مغاک می‌غلتاند؟ اگر کسی ناگزیر به هر علت مقدری، قربانی داس سپهر سرنگون شود، چه جای ملامت؟ يا چه جای احتجاج و استدلال با او؟ همين‌که می‌کوشيم استدلال کنیم و استدلال طلب کنيم، يعنی برای آدمی شأنی در تصميم‌گيری و اختيار قايليم. همين‌که سخن از بت در آستين داشتن و زهد ورزيدن می‌گوييم، انگار دست کم اندکی اختيار برای فاعل آن قايل شده‌ايم. هيچ یک از ما نمی‌دانيم به چه ترفند و حیله‌ای یا به کدامین بخت واژگونی ممکن است روزی به چنين سوء عاقبتی گرفتار شويم. هر چقدر هم که خرد را ارج بنهی، هر چقدر هم که از ضعف‌ها و نقصان‌های بشری‌ات آگاه باشی و بتوانی خودت مچ خودت را بگيری، هر چقدر هم که در اصلاح لغزش‌های خودت بکوشی، باز هم اين احتمال هست که روزی همانی بشوی که از آن هراس داشته‌ای. بعضی – يا شايد بسیاری – از دردها، درمان يا نقطه‌ی آغاز درمانی ساده دارند:‌ اذعان به آن. بعضی اوقات خطا می‌کنيم. خيلی اوقات خطا می‌کنيم. آغاز پايان آن، همين است که بگويی خطا کردم. غرور و تکبر – شايد هم ملاحظاتی ديگر – به بعضی از ما اجازه‌ی اين عذرخواهی فروتنانه را نمی‌دهد. فکر می‌کنم همين است که فرق آدمی‌سان بودن و ابليس‌خویی را روشن می‌کند: یکی عذر می‌خواهد و دیگری ابا می‌کند و تکبر می‌ورزد. پناه بر خدا واقعاً!

0

لولو ساختن از شبح امپرياليسم ايرانی

Iran-Tank-Toy

توضيح مترجم: مطلبی که در زیر می‌بينيد، ترجمه‌ی فارسی مقاله‌ای است که در نشنال اينترست به قلم پل پیلار منتشر شده است به اين نشانی. امیدوارم کسی هم اصل مقاله‌ای را که به زبان انگلیسی نوشته شده – و این مقاله ‍پاسخی به آن است – ترجمه کند تا برای خوانندگان فارسی‌زبانی که دسترسی به زبان انگلیسی ندارند این امکان فراهم شود تا با شفافیت بیشتر از جنس بحث‌هایی که این روزها حول سیاست ایران و مذاکرات هسته‌ای در می‌گيرند آگاه شوند و روايت‌هایی نامتقارن و گاهی مخدوش و متناقض از آن‌چه به فارسی و انگلیسی منتشر می‌شود نداشته باشند. ترجمه را با شتاب انجام داده‌ام در نتیجه لغزش‌ها را به کرم‌تان ببخشاييد. د. م.

مخالفان توافق هسته‌ای (یا در واقع، هر نوع توافقی) با ایران هم‌چنان می‌کوشند توجه‌ها را از مزایای نسبی داشتن محدودیت‌های توافق‌شده برای برنامه‌ی هسته‌ای ایران در مقايسه با نداشتن این محدودیت‌ها منصرف کنند تا تصویر ايران بسازند خونریز و قسی‌القلب با مقاصد و نيات امپرياليستی که هدف‌اش به چنگ آوردن کل خاور ميانه است. ايران به کرات چنان تصویر شده است که گويی به سوی سلطه‌ی منطقه‌ای «رژه می‌رود» يا ساير کشورها را دارد «می‌بلعد». هرگز توضيح داده نمی‌شود که اين تصویر به فرض درست بودن چطور می‌تواند دلیلی باشد برای به انجام نرساندن توافقی هسته‌ای که بتوان از رهگذر آن اطمينان حاصل کرد که اين قدرت امپرياليستی بی‌امان فرضی هرگز به قدرت‌مندترین سلاحی که نوع بشر تا کنون اختراع کرده است نرسد. اما آن‌چه که این‌جا در کار است، منطق نیست؛ کوششی است برخاسته از عواطف و احساسات برای دامن زدن به انزجار از وارد شدن در هر معامله‌ای با چنين رژيم هيولاوشی.

گره تازه‌ی اين تقلای مخالفت با توافق را می‌توان در مطلبی دید به قلم سونر چاغاپتای، جیمز جفری و مهدی خلجی که هر سه از مؤسسه‌ی واشنگتن برای سياست خاور نزديک هستند. نويسندگان اين مؤسسه می‌گويند که ايران «يک قدرت انقلابی با آرزوهای هژمونيک و سلطه‌طلبانه» است و آن را به «قدرت‌های هژمون گذشته» مانند می‌کنند چون روسيه، فرانسه، آلمان، ژاپن و بريتانيا – که قدرت‌هایی بودند که در سال ۱۹۱۴ و ۱۹۳۹ «دنيا را به کام جنگ کشاندند».

به یاد بياوريم که آن قدرت‌های هژمون چه کردند. روس‌ها از ارتش‌های‌شان برای ايجاد امپراتوری‌ای استفاده کردند که بیشتر سرزمين‌های اوراسيا را زير نگين خود داشت و دولت جانشين آن هنوز هم يازده منطقه‌ی زمانی را در اختيار خود دارد. بريتانيا با نيروی دريایی سلطنتی‌اش اقيانوس‌ها را در تصرف داشت و از قدرت‌اش برای ساختن امپراتوری‌ای استفاده کرد که خورشيد هرگز در آن غروب نمی‌کرد. فرانسه هم بخش‌های عظیمی از آفريقا و‌ آسيا را تسخير کرد و به استعمار کشید و موقعی که امپراتوری به قدر کافی مستعد داشت، بيشتر اروپا را نيز زير چکمه‌های خود آورد.  ژاپن از نیروی نظامی برای به دست آوردن سلطه بر بخش‌های عظيمی از نیمکره‌ی شرقی استفاده کرد. و اما آلمان، خود نويسندگان اين مؤسسه به یاد ما می‌آورند که – به مثابه‌ی بخشی از ارجاع تقریباً الزامی به نازی‌ها در هر نوشته‌ی ضد توافقی درباره‌ی ايران – «آلمان نازی به دنبال سلطه بر اروپا از اقيانوس اطلس تا رود ولگا بود، و می‌خواست سایر کشورها را نيز تبديل به دولت‌هايی خراج‌گزار خود کند و سلطه‌ی کامل نظامی، اقتصادی و دیپلماتيک ایجاد کند». در عمل، آلمان نازی فقط در پی این کار نبود؛ آلمان نازی از قدرت نظامی برتر و مسلطش استفاده کرد و اين هدف را محقق کرد، دست‌ کم تا مدتی.

ايران حتی به گرد پای هيچ کدام از این‌ها از حيث دستيافت‌ها، توانايی يا آرزوها نمی‌رسد. بی‌شک جمهوری اسلامی فعلی به گرد پای آن‌ها هم نمی‌رسد و باید سراغ تاریخ کهن ایران برويد تا طعم و مزه‌ای از امپرياليسم را آن هم در مقیاس کوچک همسايگی نزدیک ایرانی‌ها بچشيم. گره مطلب اين مؤسسه اين است که نويسندگان دقيقاً چنين کاری کرده‌اند. آن‌ها به ما می‌گويند که: «آرزوهای هژمونيک ایران در واقع ريشه در سلسله‌ی صفوی در قرن شانزدهم ميلادی دارد». می‌دانید که وقتی ارجاع به صفويه در قرن شانزدهم میلادی مبنای مخالفات با توافقی شود با کسی دیگر درباره‌ی برنامه‌ای هسته‌ای در قرن بيست و يکم، بار افزونی بر شانه‌های نحيف چنين استدلالی نهاده شده است.

سلسله‌ی صفوی پيش از این‌که کسی بتواند داوری کند که تمایل‌اش برای رفتار کردن به مثابه‌ی عضوی محترم از نظام دولت‌های مدرن چقدر است، از صحنه‌ی روزگار رخت بر بست. آن قدرت‌های هژمون دیگری که در این مطلب از آن‌ها نام برده شده دگرديسی پیدا کردند و اعضای محترمی از نظام بين‌المللی فعلی شدند (هر چند بحث مربوط به بحران اوکراين هم‌چنان درباره‌ی رویکرد دولت روسيه پا بر جاست). پس نویسندگان این مؤسسه وقتی می‌کوشند استدلال کنند که ايران هرگز عضوی محترم و سر به راه از همان نظم و نظام نخواهد شد، مدعی هستند که آن‌چه ایران را از ديگران متمايز می‌کند تنها اين نيست که آرزوهای هژمونيک و سلطه‌طلبانه دارد بلکه این است که «قدرتی انقلابی است با آرزوهای سلطه‌طلبانه». و می‌گويند که «قدرت‌های سلطه‌طلب انقلابی شهوت امپریاليستی رسيدن به فضای حیاتی (آلمانی) [lebensraum] به شکلی که در آلمان دوره‌ی ويلهلم بود»  را- باز هم باید پای مقايسه با نازی‌ها در ميان باشد – «با جهان‌بينی دینی يا آخرالزمانی‌ای در هم می‌آمیزند که منکر اصول نظم کلاسیک بین‌المللی است».

این‌که این سیر استدلال چقدر از واقعيت منسلخ و گسسته است از ارجاع ديگرباره‌ی نویسندگان به قدرتی ديگر آشکار می‌شود که توانایی‌ها و جاه‌طلبی‌های‌اش از افق و مقدورات ايران بسی دور است: چين، که نويسندگان از ما می‌خواهند آن را سلطه‌طلب بدانيم ولی نه نظامی انقلابی مانند ايران. آن‌ها می‌نويسند: «حتی امروز هم کشورهايی با تمايلات سلطه‌طلبانه مثل چين مشروعيت اين نظم بين‌المللی را به رسميت می‌شناسند». با توجه به اين‌که چقدر از رفتار بین‌المللی چين که بر حسب نفی آن جنبه‌هایی از نظم بين‌المللی که توسط غرب و بدون مشارکت چین برقرار شده است، توسط تحلیل‌گران بی‌شماری توضيح داده می‌شود يا توضيح داده شده است، اين مدعا، سخنی حيرت‌آور است. نمونه‌ی اخيری از اين جنبه از سیاست چین را می‌تواند در بانک توسعه‌ی زيرساخت‌های آسيایی و ساير مکانيزم‌های ساخته‌ی چین به مثابه‌ی جايگزین‌های نهادهای مالی بین‌المللی‌ای ديد که زير سلطه‌ی غرب هستند.

در مقام مقایسه، یک ویژگی مهم از سیاست خارجی رژيم «انقلابی» ايران اين بوده است که بکوشد ايران را تا جايی که امکان دارد بخشی از نظم بین‌المللی موجود به رغم خاستگاه‌های غربی آن، کند. (ايران،‌ بر خلاف چين، حتی کم‌ترين توان را برای بر پا کردن نهادهايی جايگزين نهادهای غربی حتی اگر بخواهد،‌ ندارد). اين جريان از سياست ايران را نه تنها می‌تواند در آن‌چه رهبران ایران می‌گويند بلکه در آن‌چه که انجام می‌دهند نيز می‌تواند دید، از جمله در شرکت‌شان در همايش بازنگری معاهده‌ی عدم تکثیر سلاح‌های هسته‌ای همين هفته. توافق هسته‌ای در دست مذاکره با قدرت‌های پنج به اضافه‌ی يک خود یکی از آشکارترین تجلیات سياست ايران است برای دادن امتيازهای مهم و از خود گذشتگی برای اين‌که عضوی جاافتاده‌تر از جامعه‌ی بين‌المللی شود.

تصوير کردن ايران امروز به عنوان «انقلابی» به معنای برآشفتن سبد سیب بين‌المللی به همان اندازه برخاسته از جهل و ناآگاهی از تاریخ اخير و الگوهای رفتاری واقعی ايران است که تشبیه ايران فعلی به امپرياليسم قرن شانزدهمی صفوی. در سال‌های اولیه‌ی جمهوری اسلامی واقعاً چنین باوری در ميان بسياری در تهران وجود داشت که انقلاب خودشان بدون بروز انقلاب‌های مشابهی در کشورهای همسايه ممکن است دوام نياورد. اما حالا که جمهوری اسلامی بیش از سه دهه است که دوام آورده است، چنان دیدگاه يکسره بلاموضوع و بی‌خاصيت است.

بحرين با توجه با اکثريت جمعيت شيعه‌ی آن و ادعاهای تاريخی ایران نمونه‌ی خوبی است. به رغم ناآرامی‌ها در بحرين در سال‌های اخير، دير زمانی گذشته است از هر گونه گزارش موثقی درباره‌ی فعالیت ايران در آن‌جا که بتوان صادقانه آن را براندازانه يا انقلابی توصيف کرد. اين در تضاد عريانی است با رفتار عربستان سعودی که نيروهای مسلح‌اش را به آن‌جا گسيل کرده است که ناآرامی‌های شيعيان را سرکوب کند و رژیمی سنی را در منامه استوار نگه دارد. امروز می‌توان مقايسه‌ی مشابهی را با یمن انجام داد: هر کمکی که ایرانی ها به حوثی‌هایی که شورش‌شان به تحريک ایران نبود (و در طی آن بنا به گزارش‌ها ايرانی‌ها حوثی‌ها را توصيه به خويشتن‌داری کرده‌اند)، با حملات هوايی سعودی‌ها که باعث کشته شدن صدها غير نظامی شده است، کاهش پيدا می‌کند. (یک بار ديگر به ما بگوييد که کدام کشور در خلیج فارس قدرت هژمون است؟).

قصه‌ها و داستان‌هایی از این دست که ایران يک قدرت هژمون منطقه‌ای و تهدیدگر فرضی است نه تنها دلیلی برای مخالفت با رسيدن به توافق با تهران نیست؛ بلکه اين قصه‌ها از اساس درست هم نيستند.

0

مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام

shajarian-lofti-recent

حال و هوای بهار، ماهور طلب می‌کند و راک. خاصه با صدای شجریان و ساز لطفی. غزل سعدی را هم تراشیده‌اند برای حال و هوای بهار.

مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام
تو فارغی و به افسوس می‌رود ایام

شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر می‌برند و روز به شام

ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست
مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام

به کام دل نفسی با تو التماس منست
بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام

چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت
مطاوعت به گریزم نمی‌کنند اقدام

ملامتم نکند هر که معرفت دارد
که عشق می‌بستاند ز دست عقل زمام

مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام

اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آیند ریزه‌های عظام

بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت
گر این سخن برود در جهان نماند خام

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

2

مقام اصلی ما گوشه‌ی خرابات است…

Weblog Logo

اين يادداشت را به دعوت رضا شکراللهی، دوست ديرين وبلاگستانی، نوشته‌ام.

وبلاگ را همان نخستين سالی که به لندن آمدم کشف کردم ولی مدتی طول کشید (چند ماه یعنی) تا مرتب شروع کنم به نوشتن. ابتدای کار واقعاً چيزی نبود جز براده‌های يک ذهن آشفته‌ی به شدت درگیر شعر و موسیقی و ادبیات کلاسيک فارسی. وقتی می‌گویم براده‌ها، یعنی به معنی دقيق کلمه، براده. چیزهايی که فقط حاصل بازی کردن با کلمات و بيان بی‌پرده و عریان هر چیزی بود که از ذهنم می‌گذشت. بسیاری از اين براده‌ها واقعاً دور ريختنی بودند ولی ثبت شدند. بعدتر که حلقه‌ی ملکوت شکل و هویت پيدا کرد – و در روزگار اوج وبلاگ‌ها این اتفاق افتاد – ملکوت هم مسأله پيدا کرد. هر روز درگیر چيزی بودم/بوديم. حرف می‌زديم. دعوا می‌کردیم. نزاع و جدال قلمی کم نداشتيم. بعضی از مجادله‌ها معنا داشتند؛ بعضی‌ها هم پاک بی‌معنا. ولی هر چه بود تمرین خوبی بود. ما هم دور هم جمع بوديم و از حال هم باخبر(تر) بوديم.

اين بديهیات را که کنار بگذاریم، برای من ملکوت، همانی بود و هست که گاهی اوقات از خلال نام‌اش بیرون می‌زند: پيوند با شعر و ادبیات (امتدادش بدهی به فلسفه یا عرفان هم می‌رسد). درباره‌ی چهره‌هايی که به شکلی در زندگی من و نحوه‌ی فکر کردن‌ام – آن روزها – اثر عميق گذاشته بودند،‌ پیشتر نوشته‌ام. حالا هم بعضی از اين‌ها هنوز هستند و يک لايه‌ی زیرين و کمابيش صلبی آن زيرها ايجاد کرده‌اند. بعضی‌هاشان با زلزله‌های معرفتی فروريخته‌اند يا صلابت‌شان را از دست داده‌اند؛ بعضی‌ها ولی هنوز هم‌چنان هستند.

yasaheb

سیاست در سال‌های نخست ملکوت بیشتر برای من تفنن بود؛ تفننی که حاصل دوران گشودگی مطبوعاتی دوره‌ی خاتمی بود. اما از همان سال ۲۰۰۳ که مشغول دوره‌ی فوق لیسانس‌ام بودم، دغدغه‌ی جدی‌تر گرفتن سياست به مثابه‌ی علم آرام‌آرام اين نگاه تفننی را کنار می‌زد. الان هم اگر کسی به آن روزها برگردد شايد به سادگی چهره‌ی دانشجويی که با اعتماد نفس – شايد زيادی – کار دانشجويی‌اش را خيلی جدی می‌گيرد (شايد جدی‌تر از متعارف) مشهود است. آن روزگار، روزگار دانشجويی بود. بيشتر در حال آموختن بودم. فکر می‌کنم علاوه بر اين‌که گاهی اشتباه می‌کردم، شتاب‌زده حرف می‌زدم و عجولانه فکر می‌کردم، بعضی راه‌ها را درست می‌رفتم. ترديدی ندارم که تصادف و برخورد با آدم‌هايی که مسیر علمی و دانشگاهی مرا تغيير دادند، از بخت‌های بزرگ زندگی من بود. همه‌ی اين‌ها را می‌شود در همين ملکوت پی‌گيری کرد.

چهار اتفاق مهم ملکوت را هم تغيير داد؛ هر کدام به شکلی بنيادين. يکی ازدواج بود که طبعاً برای هر کسی تغييری است مهم. ديگر نمی‌شد هر چه از خيال‌ام می‌گذشت را به سادگی و بدون فکر کردن به جوانب‌اش بنويسم. اين‌که يکی که شريک زندگی‌ات است و برای‌ات عزیز است، آینه‌ای پیش روی‌ات بگذارد و عیوب‌ات را نشان‌ات بدهد، اين فرصت را به تو می‌دهد که آرام‌آرام لغزش‌ها را اصلاح کنی. وبلاگ ميدان آزمون اين خطاها بود. اتفاق بعدی، انتخابات ۸۸ بود که به گمانم زندگی بیشتر ايرانی‌ها را – داخل و خارج کشور – به نحو بازگشت‌ناپذيری تغيير داد. نوشته‌های سال ۸۸ وبلاگ‌ام به خوبی گويای اين تغيير است. خلاصه‌اش همان است که ميرحسين موسوی، در بیانيه‌ی ۱۱، گفته بود: سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرد. اين فرايند ناگهانی را به خوبی در ملکوت می‌توان دید. ملکوت هم در این دوران پخته‌تر شد. سومين اتفاق تولد دخترم ترنج بود. با ترنج زندگی من به قبل و بعد از او تقسیم شد. هر چقدر درباره‌اش بنويسم کم است. ولی دخترم نقطه‌ی عطف زندگی من و ملکوت بود. اتفاق چهارم اتفاقی طولانی و کشدار بود: از سال ۲۰۰۷ آغاز شد و هنوز ابعاد زیادی از آن نقطه‌ی آغاز ادامه دارد. سال ۲۰۰۷ دوره‌ی دکتری‌ام را آغاز کردم. سال ۲۰۱۱،‌ رساله‌ام را تحويل دادم. ژانويه‌ی سال ۲۰۱۲، پیش از تولد ترنج از رساله‌ی دکتری‌ام دفاع کردم و چند ماه بعدش اصلاحات نهایی متن رساله تمام شد و در واقع نسخه‌ی تقريباً نهايی کتاب‌ام آماده شد. سپتامبر ۲۰۱۴ کتاب‌ام متولد شد. طبعاً انتشار اولین اثر حرفه‌ای و علمی هر آدمی می‌تواند زندگی‌اش را تغيير بدهد. اين تغيير خواسته يا ناخواسته رفتار وبلاگی آدم را هم تغيير می‌دهد. زندگی علمی من – که بخش عمده‌اش در تحصيل علوم سياسی و روابط بين‌الملل گذشت – اثرش در ملکوت هويداست. اما دانش‌اندوزی فقط دانش دانشگاهی نيست. گاهی اوقات حاشيه‌ها چیزهايی را بر متن تحميل می‌کنند یا بر آن اثر می‌گذارند. 

اين چهار اتفاق هم به نوعی به ملکوت مرتبط بودند و هم در آن منعکس. ولی جدای اين‌که ملکوت به سنجيده‌تر کردن و صيقل دادن بعضی از فکرها کمک کرد و نقطه‌ی تعادلی شد، يک خصلت ملکوت تقريباً هیچ تغييری نکرد. شعر و موسیقی هم‌چنان بخش جدایی‌ناپذير ملکوت باقی ماندند. الان هم بسياری اوقات ملکوت برای من پيوند خورده است با شعر و موسیقی حتی وقتی که بحث‌های خشک‌تر و عبوس‌تر علمی يا نظری ميان نوشته‌های مربوط به شعر و موسيقی پدیدار می‌شوند.

وبلاگ‌ها با رشد سرطانی شبکه‌های اجتماعی (از فرندفيد بگیريد تا گوگل‌ریدر، و بعداً فیس‌بوک،‌ توييتر و گوگل پلاس) دچار بحران شدند، ولو موقتی. اما هم‌چنان فکر می‌کنم وبلاگ‌ها از حیث ثبات، پايداری و امنيت زمين محکم‌تری دارند. پيش‌تر يک بار درباره‌ی بی‌ثباتی شبکه‌های مجازی که ولایت و اختیارشان به دست دیگری است نوشته بودم. حالا هم به این بهانه – و به بهانه‌ی سقوط و افول عن‌قریب فرندفيد پس از گوگل‌ریدر – تکرار می‌کنم که هر چند شبکه‌های وب ۲.۰ امکانات تازه‌ای به کاربر/مخاطب می‌دهد و بسيار زنده‌تر است از وبلاگ، ولی هميشه در گرو اختيار و تصميم صاحبانی است که هيچ تعهدی برای استمرار آن پلتفرم ندارند. این برای همه‌ی ما صادق است. راه‌اش اين است که هر کسی حتی‌المقدور خودش دامنه‌ای و وبلاگی داشته باشد. برای همه شدنی نيست. شايد ضروری هم نباشد. بسته به اين است که چه می‌‌خواهی بگويی و بنویسی. کلیدش اين است که هر وقت هر چه خواستی بتوانی بگويی و کسی نتواند لگام به دهان‌ات بزند که چنين و چنان مگو. وبلاگ فرصتی بود برای رهايی از اختناق. هزار و یک آفت و بليه هم البته داشت؛ کمترين‌اش شهوت سخن گفتن مفرط و جار و جنجال‌های بيهوده (و البته بيماری و توهم مريد‌بازی و مريدپروری). ولی اين‌ها کف روی آب بود (و هست). اين مشکل اگر در وبلاگ‌ها بود، در شبکه‌های وب ۲.۰ صد برابر شد و مهارناپذیرتر.

وبلاگ هم‌چنان برای من از سایر فضاها قابل‌اعتمادتر و استوارتر است به نسبت. در تمام اين ۱۲ سالی که دامنه‌ی ملکوت سر پاست، خيلی به ندرت پيش آمده که کل دامنه دچار اختلال شود به جز در مواردی که مشکلات فنی وجود داشته و از عهده‌ی من خارج بوده. اين ثبات و استمرار يعنی هر کدام از ساکنان ملکوت تقريباً هميشه دريچه‌ای داشته‌اند برای بيان فوری و بی سانسور هر چه که فکر می‌کرده‌اند. این مزيت و امکان کمی نيست. ملکوت شايد هميشه چنين نماند و شايد هم چند سال ديگر به هر دليلی کرکره‌اش (کرکره‌ی خود وبلاگ ملکوت نه لزوماً بقيه) پايين برود ولی اين بايگانی هم‌چنان می‌ماند. من با ملکوت خطا بسيار کرده‌ام. تجربه‌های بسيار اندوخته‌ام و دوستان بسيار زيادی يافته‌ام که بعضی از آن‌ها از دلنوازترین دوستانی هستند که هميشه داشته‌ام. ولی وبلاگ زنده است تا زمانی که حرفی برای گفتن داشته باشیم و مخاطبی در اين فضا برای اين حرف‌ها وجود داشته باشد.

پ. ن. کسی را به نوشتن دعوت نکردم چون واقعاً چنان زير فشار کار و مشغله‌های روزمره هستم که نوشتن همين‌ها فقط در مسير رسيدن به خانه در قطار برای‌ام ميسر شده.

0

مخمل مهتاب بود این یا طنين بال قو

Banan

سهم بنان در ملکوت بسيار اندک بوده است، به رغم جايگاهی که در موسيقی ایرانی دارد. هر بار خواسته‌ام چيزی بنویسم يا خوانندگان/شنوندگان ملکوت را در لذتی که از صدای بنان می‌برم سهیم کنم، چيزی مانع شده است. راه چاره هميشه این است که کوتاه‌ترین فرصتی که دست بدهد، همان دم را باید مغتنم شمرد. اين‌جا چند تصنيف از بنان را می‌آورم که برای همه آشنا هستند و دلربا.

تصنيف «حالا چرا» روی غزل شهريار، در اصفهان.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

تصنيف «ای ايران» در دشتی روی شعر حسين گل گلاب با آهنگ روح‌الله خالقی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

تصنيف «بهار دلنشين» در اصفهان؛ شعر بيژن ترقی؛ آهنگ روح‌الله خالقی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

و «الهه‌ی ناز» در دشتی؛ شعر کریم فکور؛ آهنگ روح‌الله خالقی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

تصنيف «کاروان»؛ در دشتی؛ شعر رهی معيری ساخته‌ی مرتضی محجوبی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

تصنيف «من از روز ازل» در سه‌گاه؛ شعر رهی معيری؛ آهنگ مرتضی محجوبی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

تصنيف «مرا عاشقی شیدا» در ابوعطا؛ آهنگ علی تجویدی؛ شعر منیر طه.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

0

چنان که دستِ خيال‌ات گرفته دامنِ دل…

Parviz-Sadiq

صادق طباطبایی، در ذهن و خيال من، هميشه با پرویز مشکاتيان گره خورده بود. اول باری که در پیوند با شعر و موسیقی نام صادق طباطبايی را شنيدم از زبان پرویز مشکاتيان بود؛ سال‌ها پيش در اواخر دهه‌ی ۷۰ در ايران. با صادق طباطبايی تنها دو بار حرف زدم. يک بار وقتی که داشتم گزارشی درباره‌ی اذان روح الارواح رحيم مؤذن زاده‌ اردبيلی، ده سال پيش هنگام وفات او، می‌نوشتم، به توصيه‌ی سید احمد سام، با صادق طباطبايی تماس گرفتم و مفصل با هم حرف زدیم. نتيجه‌اش آن ياداشت شد. دانش شعری و موسیقايی صادق طباطبايی حيرت‌انگیز بود. بار ديگر و آخرین بار، پس از بازگشت از بیمارستان در همين سال گذشته برای احوال‌پرسی با او سخن گفتم. همين. يعنی با خود او تقريباً هيچ وقت تماس و ارتباط مستقیمی جز همین دو بار نداشتم ولی گويی هميشه جایی در گوشه‌ی خيال‌ام حاضر بوده و هست. کليدش هم به گمان خودم علاوه بر بعضی ارتباطات ديگر، پرویز مشکاتيان است. وفات صادق طباطبايی بار ديگر برای من رنج استخوان‌سوز وفات پرویز مشکاتيان را زنده کرد. اين چند روزه مدام مشغول شنيدن آلبوم «صبح مشتاقان» پرویز مشکاتيان با صدای علی جهان‌دار در ابوعطا بودم. تمام شعرهای اين آلبوم، از غزل‌های سعدی و تصنيفی روی شعر حافظ – قصه‌ای فراقی را حکایت می‌کند.

این چند روزه دو سه بار خواستم چيزی بنویسم برای نشانه‌ای و هر بار به دلیلی منصرف شدم. اين بار می‌نويسم که از ياد نرود. این مقارنت صادق طباطبايی و پرویز مشکاتيان برای من حکايت تعظیم دوستی و تکریم ياد عزیزانی است که برای من عزیز بوده‌اند، هستند و باقی می‌مانند. اين قطعات و ساز مشکاتيان ترنمی است هم‌نواز سوگ خود او و صادق طباطبايی.


پ. ن. عکس قبلی را که گويا خصوصی بوده و در وب‌ دست به دست می‌شود برداشتم و به جای‌اش اين عکس را گذاشتم که در مکان عمومی برداشته شده ولی نام عکاس را نمی‌دانم.

0

کدام اسلام؟ کدام حقوق؟ کدام بشر؟

Islam-Human-Rights-Mayer

ترجمه‌ی فارسی ويرايش پنجم کتاب «اسلام و حقوق بشر: سنت و سياست» نوشته‌ی آن اليزابت مایر که حدود دو سال پيش آغاز شد فردا با حضور نویسنده‌اش در توانا رونمایی می‌شود. نويسنده در اين کتاب چه می‌گويد؟ لُبّ مدعای نويسنده اين است که هر گونه توجيهی که دولت‌های مختلف برای نقض حقوق بشر بین‌المللی ارایه کنند و مستمسک‌شان برای نقض اين حقوق، اسلام باشد، باید نقد شود. لذا از آن‌جا که دولت‌ها یا حکومت‌های معاصر با احکام اسلامی برخوردی گزينشی دارند آن هم تنها تا حدی که سياست‌های محلی‌شان اقتضا کند، بررسی ادله‌ی غیر دينی مستتر در سياست‌های آن‌ها که رسماً پشت نقابی از احکام اسلام و شریعت پنهان است، امری است موجه و مشروع. این خلاصه‌ی مدعيات اصلی آن اليزابت مایر است.

نويسنده در همان مقدمه‌ی کتاب به درستی به این نکته اشاره می‌کند که عنوان کتاب، «اسمی بی مسما»ست (ص. ۱۳ متن فارسی). در نتيجه، به خوبی آگاه است که تعبیر «اسلام» تعبیر مسأله‌ساز، نادقيق و گمراه‌کننده است. اما نه این عنوان را تغيير می‌دهد و نه در جای جای کتاب وقتی از «احکام اسلام» يا «شریعت» سخن می‌گويد، بحثی انتقادی را درباره‌ی تاریخ شکل‌گيری اين اصطلاحات و تعابیر در ادبیات غربی و هم‌چنين ادبیات مسلمانی مدرن مطرح می‌کند. اما برای مقصود او، تا همين اندازه که به پيچیدگی بحث اگاه است، کافی است که خواننده اين نکته را پس ذهن داشته باشد که نخست با عاملیت افراد مواجه است و ديگر اين‌که طرف حساب‌اش دولت‌ها و حکومت‌هايی است که دست بر قضا نویسنده در عمده‌ی موارد آن‌ها را به صفت «خاور ميانه‌ای» منسوب می‌کند تا «اسلامی» که عنوانی است مسأله‌دار و محل نزاع.

مسأله‌ی محوری ماير، تناقض فرضی يا احتمالی چيزی به اسم «اسلام» با «حقوق بشر» نيست. مسأله‌ی اصلی او اين است که در روزگار معاصر به ويژه از نیمه‌ی دوم قرن بیستم به بعد چه اتفاقی افتاده است که بعضی کشورهای خاورميانه‌ای که اکثریتی مسلمان دارند، به سوی ارايه‌ی نسخه‌هایی بديل از اعلامیه‌ی حقوق بشر رفته‌اند. سياست‌های اسلامی‌سازی در ایران پس از انقلاب ۵۷، پاکستان دوره‌ی ضياء الحق (با مروری نسبتاً جامع بر عقايد مودودی)، سودان زمان جعفر نميری با ارجاع به قوانين و سياست‌های رسمی اين کشورها (به ويژه با نقل قول‌هایی از قانون‌های اساسی این کشورها) بررسی می‌شوند. در کنار قوانين و اعلاميه‌های عربستان سعودی و مصر، قانون‌های اساسی عراق و افغانستان پس از حمله‌ی آمریکا هم از بخش‌های تطبيقی مهم اين کتاب به شمار می‌روند.

نویسنده در تقریباً اغلب موارد کوشیده است از نگاه پلمیک و يکپارچه‌سازی که از اسلام و حقوق بشر دوقطبی کاذبی می‌سازد پرهیز کند اما در پاره‌ای موارد عنان از کف می‌دهد به جای بحث‌انگيز کردن مقولاتی جزمی و به ظاهر پذيرفته‌شده‌ای مثل «شريعت»، «احکام اسلام» و مقولاتی از اين دست (به طور مشخص‌تر ادعای این‌که اسلام لزوماً و ضرورتاً باید دستورالعملی حکومتی داشته باشد)، در دام همان منطق مروجان و مدافعان طرح‌های اسلامی حقوق بشر می‌افتد و گفتار آن‌ها را ولو ناخواسته بازتوليد می‌کند. او به درستی از برخورد گزينشی دولت‌های غربی با کشورهای ناقض حقوق بشر در خاور میانه (و جاهای ديگر دنيا) یاد می‌کند ولی هم‌چنان شورمندانه از جهان‌شمولی ايده‌ی حقوق بشر دفاع می‌کند بدون اين‌که رفتار تناقض‌آميز يا ریاکارانه‌ی آن‌ها را توجیه کند (بنگرید به صفحات ۴۵ و ۴۶ متن فارسی). از دید او، کارنامه‌ی غیر قابل دفاع کشورهايی که از رتوریک حقوق بشر برای حمله به کشورهای خاورميانه استفاده کرده‌اند، دلیل موجهی برای چشم فروبستن بر نقض حقوق بشر در این کشورها نیست.

نفس اين‌که ماير در روايتی که از حقوق بشر به دست می‌دهد، بر همدستی دولت‌های غربی مروج حقوق بشر با حکومت‌های خودکامه و استفاده‌ی مزورانه‌ی آن‌ها از حقوق بشر در گفتار سياسی‌شان چشم فرو نمی‌بندد، نکته‌ای است در خور اهميت. قلمرو کار او – حتی در مواردی که خواننده با او همدل نباشد – دانشگاهی است و کتاب اساساً و اصالتاً از جنس جزوه‌ها و دستورالعمل‌هایی که در نهادها و سازمان‌های فکری نزدیک به حکومت‌ها و سياست‌های دولت‌های غربی ساخته می‌شود، نیست. خصلت دانشگاهی و علمی کتاب، اثر او را از نوع آثاری که به هر تقدير مروج و مبلغ سياستی جزم‌انديشانه و ايدئولوژیک درباره‌ی رويکردهای مدرنيستی و لیبراليستی به معنی جزمی‌شان هستند، متمايز می‌کند. ماير با حقوق بشر برخوردی کمابيش مؤمنانه دارد. اين برخورد مومنانه ولو جايی به آن تصریح نشده باشد، همان مشکلی را می‌تواند بالقوه ايجاد کند که کشورهای خاورميانه‌ای با تمسک به احکام اسلامی برای به اصطلاح فرهنگی‌سازی معيارهای حقوق بشر انجام می‌دهد. اين تئوری‌ها و مفاهيم مدرن خود در قرن حاضر در کانون نقد جدی واقع‌اند نه از سوی مخالفان و منتقدان مسلمان يا غيرمسلمان‌شان بلکه دقيقاً از سوی کسانی که سخت دلبسته‌ی اين دستاوردهای مدرن و امروزی بشر هستند. 

ترجمه‌ای که به این قلم انجام شده ناگزیر خالی از خلل و لغزش نيست. هر قصوری و اشکالی که در ترجمه هست، حاصل دلیری‌های کنج خلوت من است و عیب‌پوشی و نقد مشفقانه‌ی خوانندگان را طلب می‌کند. به گمانم این جنس کتاب‌ها می‌توانند آرام‌آرام فضای معرفتی و فرهنگی ما را از اسارت در جزم‌انديشی‌های سياسی و ايدئولوژيک و دوقطبی‌های کاذب شرقی-غربی يا دوگانه‌های خيالی اسلامی-مدرن يا اسلامی-ليبرال برهاند. جا دارد از آموزشکده‌ی توانا سپاس‌گزاری کنم که زمینه‌ساز نشر ترجمه‌ی فارسی این کتاب شدند.

نسخه‌ی پی‌دی‌اف فارسی اين کتاب را می‌توانيد از اين‌جا يا اين‌جا دانلود کنيد.

0

تو نیز لطفی کن…

Jalail-Shahnaz

در غزلی که شجریان از حافظ در گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۴۸ می‌خواند، بیتی هست که لطف و ظرافتی فقط در يک کلمه دارد که اعتنای چندانی هم به آن نمی‌شود. يعنی ظاهراً کلمه‌ی بی‌اهميتی است ولی سنگ‌بنای بیت است. بیت اين است:

اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن

نظر بر این دل سرگشته‌ی خراب انداز

می‌توانست بگويد: «اگر چه مست و خرابم بيا و لطفی کن». ولی لطفی که در «نیز» هست در کلمه‌ی ديگری نيست. اين کلمه‌ی به ظاهر فرعی «نیز» است. شاعر به مخاطب‌اش (معشوق یا محبوب‌اش)، می‌گويد که مستی و خرابی او منزلت و درجه‌ای است. همین بی‌خويشتنی – و دمی ز وسوسه‌ی عقل بی‌خبر بودن – لطفی دارد. خراب بودن، سرگشته بودن و مست بودن، از نظر او ناکامی یا ناخوشی نیست. خوشی است. ولی آن‌چه اين لطف و خوشی را مضاعف می‌کند، نظر دوست است. نمی‌گويد که چون مست و خراب هستم و ديگر دست‌ام به جايی نمی‌رسد تو بیا و لطفی کن. می‌گويد اين خرابی هست و خوب است؛ تو هم بیا و نظری به حال ما بيفکن. جای ديگر هم همین مضمون را پرداخته است:
گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی
عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری

این رندی و خرابی تکليف است انگار. فريضه است. «که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن». اين غزل که در اجرای «آفتاب نيمه‌شب» آمده است بیت خوش‌ساخت و درخشان زیاد دارد. هر بيتی به وجهی دلنشين و دلرباست. امروز که اين آواز را گوش می‌دادم به صرافت این بیت افتادم. آواز را گوش کنيد که لطف‌اش از اين‌جور نکته‌ها بیشتر است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل