0

گر بروی عدم شوم…

meshkatian-shajarian

قطعه‌ی زیر آوازی است از شجریان با گروه عارف – پس از اتمام برنامه فردی به زبان فرانسوی در نسخه‌ی کامل اين اجرا توضیحاتی می‌دهد لذا نمی‌دانم اجرای آلمان است يا فرانسه. برنامه در دهه‌ی ۶۰ اجرا شده است و در جست‌وجوها به عنوان «کنسرت آذرخش» می‌رسید. آوازی است در نوا با سنتور پرویز مشکاتیان روی غزل مولوی و در انتها هم تصنيف «دود عود» را می‌شنويم. به گمان من از دلنشين‌ترین آوازهای شجریان است. اجرای کامل اين قطعه را جايی نيافتم (این قطعه از وسط آواز شروع می‌شود). ممنون می‌شوم اگر کسی دسترسی به کل آواز دارد آن را برای‌ام بفرستد. توضيحات فنی مخل ذوق آواز است. در يکی دو ماه گذشته، شايد بيش از سی چهل بار اين آواز را شنيده‌ام و هر بار چیز تازه‌ای در آن يافته‌ام.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

0

آزادی بیان در ستيز با خويش: کفر امتناع؛ ايمان وجوب

Cartoons

آزادی بيان می‌تواند به ضد خودش تبدیل شود و خودش را فلج کند (فکر کنيد به آزادی بيان درباره‌ی آزادی بیان و حرکت دومينو آغاز می‌شود). آزادی بیان به خودی خود نه ارزشی است مطلق و نه فارغ و مستقل از آدمی. بر خلاف تصور رايج بسياری، از جمله فارسی‌زبانان، به گمان من يکی از دستاوردهای مدرنيته اين بوده که نگاه انتقادی به خودش را نيز تقويت کند. در نتيجه، آزادی (بيان) هم نزد شمار زیادی از غربی‌ها، غير دين‌داران و به خصوص غير فارسی‌زبان‌ها، بی قيد و شرط و بی حد و حصر نيست. اين موضع جزمی و ايدئولوژيک که با آزادی بيان مطلق به مثابه‌ی يک اصل موضوعه‌ی سنجش‌ناپذير، نقدناپذیر و مقدس برخورد می‌کند، عمدتاً ميان نويسندگان و روزنامه‌نگارانی يافت می‌شود که مشغله‌ی روزمره، حوزه‌ی کار (و تحصيل دانشگاهی‌شان) خارج از حوزه‌ی علوم اجتماعی و نظريه‌های سیاسی و به ويژه حقوق بوده است. در نتيجه، اين فقط رهبران دينی يا گروه‌های اقليت نيستند که منتقد آزادی بيان بی حد و حصر هستند، بلکه نظريه‌پردازان و دانشوران علوم سياسی و به طور خاص از ميان غير ايرانيان، غير فارسی‌زبانان و غير دين‌داران، منتقد اين ادعا هستند. اما، نفس وجود يا حتی کثرت افرادی که منتقد يا مخالف آزادی بيان بی حد و حصر هستند نيز به خودی خود مفید مدعا نیست. ممکن است در کل کره‌ی زمین فقط يک نفر قايل به محدود و مقيد بودن آزادی (بيان) باشد و فقط همان يک نفر حقيقت را دریافته باشد (و به تعبیر دقیق‌تر، تئوری او درباره‌ی آزادی بیان رد و ابطال نشده باشد). به اختصار، اما می‌توان ادعا کرد که درک و فهم بسياری از ایرانيان از مفاهيم مربوط به دنيای مدرن بسيار رمانتيک، شورمندانه و گاهی اوقات جزم‌انديشانه است.

درباره‌ی آزادی (بيان) در دو سطح می‌توان سخن گفت. سطح نخست، سطح توصيفی و فلسفی‌تر آن است و سطح دوم، سطح تجويزی و هنجاری است. در سطح نخست، مسأله بيشتر دائر و ناظر به هست و نيست است. پيش از پرداختن به سطح نخست باید يادآوری کرد که وقتی از آزادی بيان حرف می‌زنيم، از بیان صرف و محض سخن نمی‌گوييم. بيان، نوعی از عمل است؛ به ويژه وقتی با آزادی گره می‌خورد و معطوف به يک آرمان و متعلق ارزش‌مند و عزيز برای قايل به آن است. لذا، بيان در همه‌ی موارد، رفتارِ گفتاری است يا عملی که در قالب زبان و گفتار ريخته شده است. گفتارِ روگردان از عمل يا سخنی که ناظر به فعل نباشد و کردار و تجويزی در دل آن مستتر نباشد، گفتار تهی و پوچ است. تهی است يعنی فاقد هر معنايی است. بی‌معنا و تهی بودن لزوماً چيز مذمومی در اين‌جا نيست چون گفتاری که معطوف به عمل نباشد يعنی گفتاری که غايت عملی آن پيشاپيش محقق شده است و به فعل در آمده است. لذا آن گفتار چيزی است در رديف سبوح و قدوس گفتن ملائک در بهشت. چنان گفتاری در عالم خاکی نمی‌آيد به دست.

با اين مقدمه، مدعای اصلی من اين است – و اين مدعا، در جهان امروز، به کفرگويی شبيه است چون قدم نهادن بيرون از فهم عامه و عرف رايج «روشنفکران» و روزنامه‌نگاران است – که آزادی (بیان)، از منظر مفهومی ممتنع است. نه اين‌که آزادی بيان بايد يا نباید قيد و حصر داشته باشد، بلکه آزادی بيان بی‌معناست به شرحی که می‌گويم.

جان ميلتون وقتی که رساله‌ی اروپوجتيکا را در سال ۱۶۴۳ نوشت، مضمون نوشته‌ی او نقد گزنده‌ای بر قانونی بود که پارلمان برای مميزی و صدور اجازه‌ی چاپ با آثار نويسندگان تصويب کرده بود. استدلال ميلتون اين است که آزادی بيان باعث در دسترس بودن اطلاعات می‌شود («آگاهی، چشم اسفنديار خودکامگان است»). اطلاعات (و دانش) بیشتر به صیقل خوردن افکار ما کمک می‌کند و نقش تصحيح‌گر در پرورش انديشه دارد. از سوی ديگر، منع آزادی بیان باعث زيرزمینی شدن انديشه می‌شود و آن را از دسترس نقد و سنجش آشکار و علنی دور می‌کند.

اما در خلال همين رساله است که او می‌گويد: «البته همه‌ی شما می‌دانید که مرادم از آزادی بیان اين نيست که گفتار و بيان کاتوليک‌ها را بايد تحمل کرد؛‌ آن‌ها را بايد نابود کرد و از ميان برداشت». از نظر او بیان و گفتار کاتوليک‌ها برای جامعه و نظم آن مخرب و ويرانگر است و نبايد به آن مجال بروز داد. رساله در دفاع از آزادی بیان است و از نظر او اين آزادی بی قید و شرط هم هست ولی اين‌که کاتولیک‌ها نباید حق بیان آزاد داشته باشند به نظر او بدیهی می‌آيد و تناقضی با مدعای او ندارد؟ مفسران بعدی در توجیه گفتار میلتون به دست و پا افتاده‌اند ولی واقعیت ماجرا اين است که نه میلتون بلکه هر کس ديگری در هر زمانی چاره‌ای ندارد جز تبصره و قید قایل شدن برای آزادی. تنها تفاوت‌اش اين است که مصداق‌ها تغيير می‌کنند و دستخوش قبض و بسط می‌شوند.

مغز مدعای ممتنع بودن آزادی بيان (صورت ساده‌شده و خالی از دقت‌اش این است: آزادی بيان بی قید و شرط وجود ندارد)، در سه نکته‌ی زير خلاصه است:

۱. آزادی بیان یا بيان آزاد بنا شده است بر پس‌زمينه‌ای از گفتارها يا بيان‌هايی که آگاهانه مسکوت گذاشته می‌شوند. چنان‌که خردگرايان نقاد هم به درستی اشاره کرده‌اند، ذهن آدمی موضع ناکِشته و کاغذ اسپيد نانوشته نيست. آدمی هميشه انباشته است از انواع پيش‌داوری‌ها و تعصبات و فقط به مرور زمان می‌تواند به نگاهی انتقادی به خود این تعصبات را کم‌تر کند. لذا، قلمرو آزادی بيان (با هر وصفی به آن بدهيم) محدود است به منطقه‌ای که پیشاپیش برای آن تعریف کرده‌ايم: هر سخنی مجاز و رواست الا بعضی از موارد خاص به شکل که تقرير کرده‌ايم (يا مثلاً قانون مقرر می‌کند). هر کسی از ابتدا مفروض می‌گيرد که چه چيزی را نبايد گفت.

۲. همه‌ی آدميان نقطه‌ی حساس دارند. این نقطه‌ی حساسيت يا جوش (که بروز خشن يا پرخاشگرانه‌ای هم ممکن است پيدا کند) يا در لحظات بحرانی خودش را نشان می‌دهد – و مثلاً وقتی که کسی بداند يا دريافته باشد که نقطه‌ی جوش هر کدام از ما کجاست – يا هر کسی از همان ابتدا مرزبندی می‌کند و محدوده‌ی خودش را مشخص می‌کند. این نقطه‌ی حساس برای همه وجود دارد و از يک جنس هم نیست. کافی است صبور باشیم و کنجکاو تا آن نقطه‌ی حساس را کشف کنيم.

۳. هيچ کس نيست که قايل باشد هر چيزی را می‌توان گفت و هر بیانی مطلقاً آزاد است (مگر البته در جهانی خیالی، افسانه‌ای و غیرواقعی سیر می‌کرده باشد که او هم دیر يا زود سرش به ديوار سخت و سيمانی واقعيت می‌خورد). برای ميلتون قيدش اين است که: «البته منظورم تحمل کاتوليک‌ها نيست»؛ برای يکی ديگر «البته منظورم تحمل گفتار و بيان نئونازی‌ها نیست»؛ «منظورم تحمل گفتار مدافعان آزار جنسی کودکان نيست»ٰ؛ «منظورم تحمل گفتار ضد يهود نيست»؛ «منظورم تحمل گفتار و بیان سکسيستی نيست»؛ «منظورم تحمل گفتار و بیان ضد همجنس‌گرایی نيست» و هلُمّ جراً.

این بحث توصيفی البته در نظام‌های قانون اساسی عينيتی مايه‌دار و انضمامی هم پیدا کرده است. متمم اول قانون اساسی درباره‌ی آزادی بیان است و حفاظت از بیان سياسی و ممانعت از دولت برای ساکت کردن منتقدان‌اش. از نظر بعضی از مفسران حقوقی متمم اول، حفاظت از بيان سياسی مرز، محدوده و قلمرو متمم اول را مشخص می‌کند و نمی‌توان اين آزادی را تعمیم داد به افترا، تصاویر مستهجن، ناسزاگويی و سایر صورت‌های نامطلوب اجتماعی بیان. این ديدگاه تا اواخر دهه‌ی ۶۰ ميلادی در آمریکا، ديدگاه مسلط بود و از دهه‌ی هفتاد به بعد است که نگاهی کمابيش اباحی‌مسلک (يعنی هر بیانی رواست بلااستثناء) جای خودش را باز می‌کند يعنی هر بیانی آزاد است فارغ و مستقل از هر گونه پيامد و نتيجه‌ای که مترتب بر آن باشد. لذا، آزادی بيان تبدیل می‌شود به ديدگاهی ايدئولوژيک و جزمی: کسی قهرمان‌ است که زننده‌ترین گفتار را بيان کند به شکلی که باعث صدمه زدن به ديگری، شرمسار کردن او حتی وارد کردن لطمه‌ی روانی به او باشد. اين يک روايت ديگر از متمم اول قانون اساسی آمریکاست.

آزادی بیان، تعبیری جادويی است. طلسمی است که شکستن آن دشوار است. مدافعان بی قید و بند آزادی بیان با دقت و کوشش بسیار اين امکان را که صدمات و جراحاتی که مستقيماً به بیان و گفتار مربوط می‌شوند از دايره‌ی بحث‌های انتقاد دور نگه می‌دارند تا تخيل و توهم دنيايی بدون وزن را جا بيندازند، که در آن گفتار و بيان بدون هیچ آسيب و صدمه‌ی جسمی، روحی و روانی رخ می‌دهد. هر جا کسی بتواند با تمسک به آزادی بیان پيروز میدان شود، اين پيروزی، اين نتیجه، پیروزی برای بیان آزاد در مقابل چالش‌های سياسی نيست بلکه يک پیروزی سياسی است که حزب، گروه يا طايفه‌ای برنده‌ی آن شده است که توانسته است مدعا و ديدگاه خود را در کسوت آزادی بیان به کرسی بنشاند.

salaita1-540x381

آن‌چه که در بحث بالا ناگفته مانده است، نسبت ميان حقوق و مسؤولیت‌ها و تکاليف مدنی و شهروندی است. در جهان مدرن، حقِ بی‌تکلیف نداریم؛ تکلیف بدون حق هم نداریم. حقوق هر شهروندی تا زمانی حقوق اوست که باعث به مخاطره انداختن همان حقوق شهروندی ديگر نشود. حق فرياد زدن من تا جایی محترم است که باعث آزار ديگری نشود (يعنی حق آرامش ديگری را مخدوش نکند). به همين تعبیر حق بیان آزاد من، نمی‌توان مرا از قبول مسؤوليت بابت عواقب آن مبرا کند. مغالطه‌ای که در اين‌جا ممکن است رخ بدهد اين است که گاهی مسؤولیت اقدامات خشن افرادی که با بیان آزاد عده‌ای ستیزيده‌اند به عهده‌ی قايل سخن می‌افتد. بديهی است که چنین مدعایی بلاموضوع، نادرست و فاسد است. مسؤولیت کشته شدن فلان نويسنده يا روشنفکر بر عهده‌ی خود مقتول نيست. خون او به گردن خودش نيست. قاتل نمی‌تواند به بهانه‌ی این که حدی از آزادی بيان – از نظر او – نقض شده است، دست به نقض سایر حقوق مسلم انسانی – از جمله حق قداست حيات و جان آدمی – بزند. این مغالطه را باید به طور بديهی از بحث خارج کرد. اما قانون می‌تواند برای بيان آزاد حد قایل شود و در عمل اين کار را بارها کرده است و هم‌چنان می‌کند. کافی است کسی بتواند نشان بدهد که فلان نوشته، بيان يا کاريکاتور مصداق نقض یکی از مقدسات جهان مدرن است (قلمروهای ممنوعه‌ی هولوکاست، نئونازيسم، نژادپرستی، تبعيض جنسيتی، تبعيض در گرايش جنسی و الخ). اين کار شدنی است. بارها شده است. در آينده هم می‌تواند رخ بدهد اما اين بار می‌تواند شامل حال اقليت‌های مسلمان مهاجر در کشورهای اروپايی هم بشود با این تفاوت که «اقليت مسلمان مهاجر در اروپا» ابتدا و اول انواع و اقسام منازعات است! اين بحث سرفصل ديگری است که باید به استقلال درباره‌اش بحث کرد. برای اين‌که اين موضوع هم به قلمرو حساسیت‌های حقوقی وارد شود، لازم نيست ابتدا هولوکاستی برای مسلمانان رخ بدهد تا وجدان جهانی شرمسار از تصفیه‌ی نژادی، قومی یا دينی باشد و بعد با حساسيت با آن برخورد کند.

آن‌چه باقی می‌ماند، بحث ايجابی آزادی بيان است. آزادی بیان را باید پاس داشت و آن را حفظ کرد. بدون بیان آزاد، انديشه می‌میرد. در يادداشت بعدی شرح خواهم داد که چطور آن‌چه در بالا نوشته‌ام در تعارض با اعتقاد به آزادی بیان نيست.

مرتبط: گفت‌وگو با فرج سرکوهی، سروش دباغ، پيام يزدانجو در صفحه‌ی ۲ آخر هفته‌ی بی‌بی‌سی فارسی: آزادی بيان و ماجرای شارلی ابدو.

پ. ن. کارتون‌های داخل متن از اين‌جاست.

0

بلبل عاشق! بخوان به کام دلِ خويش!

emad-bahavar

برای آزادی عماد بهاور

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

شادباش

بانگ خروس از سرای دوست برآمد.
خیز و صفا کن که مژدۀ سحر آمد.
چشم تو روشن!
باغ تو آباد!
دست مریزاد!
همت حافظ به‌همره تو، که آخر
دست به کاری زدی که غصه سر آمد!

بخت تو برخاست.
صبح تو خندید.
وز نفست تازه گشت آتش امید
وه که به زندان ظلمت شب یلدا
نور ز خورشید خواستی و برآمد.

گل به کنار است.
باده به کار است.
گلشن و کاشانه پر ز شور بهار است.
بلبل عاشق! بخوان به کام دل خویش!
باغ تو شد سبز و سرخ‌گل به برآمد.

جام تو پُر نوش!
کام تو شیرین!
روز تو خوش باد!
کز پس آن روزگار تلخ‌تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آمد.

رزم تو پیروز!
بزم تو پُر نور!
جام به جام تو می‌زنم ز ره دور
شادی آن صبح آرزو که بینیم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد.

ه. ا. سايه

تهران، اردیبهشت ۱۳۵۷

0

جنون افشاری

Hedayat-Tafazzoli

خاطره‌ی تقی تفضلی از صادق هدایت و موسیقی ایرانی؛ گلچين هفته‌ی ۸۷

در پاریس بودم، سال‌ها پیش و هدایت نیز در پاریس بود. گاه گهی دیداری داشتیم و یک بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش، خیابانی نزدیک خانه‌ی من. گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده٬ اگر چه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده و به خانه‌ی من که رسیدیم، خواندمش، پذیرفت و درون آمد. لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن. مینایی از باده‌ی فرنگان داشتم، پیش گذاشتم. نم‌نمک لب تر کردیم تا کم‌کمک مستان شدیم و آن چنان‌تر که دیگر سخن را بازار نمانده بود . هر دو بر این بودیم . صفحاتی چند از الحان و نغمه‌های فرنگ به خانه داشتم، از همه دستی، گوناگون.

خواستم آن صندوقچه‌ی کوکی پیش آورم، شنیدن را. خواستم و برخاستم. لکن حرمت میهمان را، آن هم چنو عزیز میهمانی، به مشورت پرسیدم که از فلان و فلان خوش‌تر داری یا آن یک و آن دیگری و نام بردم تنی چند از فحول ائمه‌ی شریف‌ترین الحان فرنگ را، که همه را نیک می‌شناخت، به تمام و کمال و اشارتی کافی بود.

دیدم که جواب نمی‌دهد. دیگران را نام بردم و از نوکارتران و نزدیک‌تر به زمانه‌ی ما، باز هم جواب نداد. خاموش ماندم که او سخن گوید. هیچ نگفت اما به پای خاست ساغری در دست، گریبان و گرهِ زنار فرنگ گشوده، همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت، که آشنا بود و باز آمد. سه‌تار من در دستش. به من داد. و بازگشت به جای خویش و نشست، بی آن که سخنی گوید. به شگفت اندر شدم که به خبر می‌شنیدم او چنین ساز و سرودها خوش ندارد و شاد شدم که به عیان می‌دیدم نه چنان است.

ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم. نخست کرشمه درآمدی ملایم و بعد و بعد همچنان تا بیشتر گوشه‌ها و فراز و فرودها. پنجه گرم شده بود، که ساز خوش بود و راه دلکش و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته، حالتی رفت که مپرس. و صادق را می دیدم که سر می‌جنبانید و گفتی به زمزمه چیزی می‌خواند. چون چندی برآمد ساغر منش پرکرده و به دستی و به دیگر دست نقل، پیش آمد و به من داد. نوشیدم شادی او را.

ساغر تهی از من بستد و گفت: «افشاری» و به جای خویش بازگشت و بنشست، خاموش و منتظر. من مقام دیگر کردم و دلیر براندم، گرم‌تر و بهنجارتر . می‌رفتم و می‌رفتم، همچنان دلیر. در پیچ و خم راهی باریک بودم، به ظرافت و سوز که ناگاه شنیدم صیحه‌ای از صادق برآمد و گفت: «بس است! بس، بس». و گریستن گرفت به زار زار، که دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمی دشنام‌شنیده. ساز فرو هشتم و سویش دویدم. دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار. گذاشتم و لختی گذشت. باز به باده خوردن نشستیم و از این در و آن در سخن گفتیم. اما من مترصد بودم تا سخن را به جایی کشانم که از آن حال که رفت، طرفی دریابم . گویی به فراست دریافت. گفت: «همه‌ی آن‌چه تو شنیده‌ای از انکار من این عالم جادویی را خبر است و بیشتر خبرها دروغ، اما اگر من گاهی چنان گفته‌ام، نه از آن رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز. من تاب این سحر را ندارم، که چنگ درجگرم می‌اندازد و همه‌ی درد و اندُهان خفته بیدار می‌کند. تا سر منزل جنون می‌کِشدم، می‌کُشدم، من تاب این را ندارم».

پ. ن. متأسفانه کيفيت صدا در بعضی جاهای فایل صوتی خوب نيست و پرش دارد ولی بهترین کيفیتی که يافتم همین بوده است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

0

سمن‌بويان

Parviz-Iraj-2

اين تصنیفی که پرویز مشکاتيان روی غزل «سمن‌بويان» حافظ در سه‌گاه – در آلبوم «وطن من» – ساخته است و ايرج بسطامی خوانده، به گمان بسیار مهجور مانده است. ظرافت و میناگری اين تصنيف بی‌نظير است. در ميان تمام آوازها و تصنیف‌هایی که با این غزل خوانده شده است،‌ اين يکی از نوادر است و بسیار دلنشين.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

5

اینک انبوه درختانی تنها

Shirchi-Hafez-Saghinameh

چند روز است خیال گفتن چیزی که می‌خواهم بگويم مدام در ذهن‌ام رفت و آمد می‌کند. هر بار به دلیلی و بهانه‌ای از نوشتن‌اش پرهيز کرده‌ام. گاهی احساس می‌کنم با نگفتن‌اش دارم زهر به جان خودم می‌ريزم و خودم را تلخ‌تر می‌کنم. قصه ساده است: گویی چاراسبه رو به سقوط می‌رويم. همه چيز ویران است؛ زمين زیر پای‌مان خالی می‌شود. جایی نيست که آويزان‌اش شويم. چيزی نيست که تکيه‌گاه باشد. جایی چيزی ویران شده که دیگر ترميم‌پذير نیست.

شاهد و نمونه نمی‌خواهد واقعاً. همه نمونه‌های‌اش را دارند. يک نمونه از نمونه‌های بسیارش همين نزاع ميان حاتمی کیا و کیارستمی است. نزاع هم نيست. نزاع ماجرايی دو طرفه است. يک چیزی رخ داده است که تلخ است. بگذاريد الان اسم روی‌اش نگذارم و توصیف کنم ماجرا را.

من چندان اهل فیلم دیدن و دنبال کردن سینما نيستم. هم از حاتمی کیا فیلم دیده‌ام هم از کیارستمی. با فیلم حاتمی کیا (دست کم همان قدیمی‌ترها) راحت‌تر ارتباط برقرار کرده‌ام و از شما چه پنهان همان‌ها را بهتر از فيلم‌های کیارستمی دوست داشته‌ام (و شايد هنوز هم دارم). ولی این حاتمی کیا یک آدم دیگری است. چه کرده؟ چه اتفاقی افتاده؟ از بیرون که بنگریم این است ماجرا. یک آقای الف در این قصه هست و يک آقای ب. اين دو با هم سنخیت ندارند. از جنس هم نیستند. شاید هم اصلاً با هم دشمن‌اند. آقای الف از آقای ب خوش‌اش نمی‌آید. از حرف‌های‌اش. از گفتار و رفتارش. شايد آقای ب هم همین حس را به آقای الف داشته باشد. اتفاق هول‌ناکی ولی این‌جا – همین اواخر – رخ می‌دهد: آقای الف به دولت/حکومت/نظام می‌‌گويد که آقای ب فلان و بهمان است، بیا گوش‌اش را بتابان. بيا او را بيازار. بیا با او برخورد کن. بيا ادب‌اش کن. اول و آخرش همين است. من چيز دیگری از این رفتار حاتمی کيا نمی‌فهمم. و این صورت‌بندی، اين قصه، اين داستان، اين ماجرا دل‌آزار است. تلخ است. هول‌ناک است. ويران‌گر است. رذیلانه است. از حاتمی‌کيا رذيلانه‌تر است. اصلاً گرفتم کيارستمی بد. گرفتم کیارستمی خبيث. گرفتم کیارستمی ضد ارزش. ضد دفاع. ضد ایثار. اين دعوت به سرکوب، اين دعوت به آزار (يعنی صاحب قدرت را دعوت کنی به تنبيه یک فرد که قدرتی ندارد و کلید هيچ زندانی را به دست ندارد) اوج فاجعه است. انتهای سقوط است.

هيچ کدام از روایت‌های موجود که فلانی و بهمانی فلان جایزه را می‌خواسته يا از بهمان جایزه ناراضی است ربطی به اصل ماجرایی که من می‌بينم ندارد. اصل ماجرا – فارغ از سينما یا هر چیز دیگری – همین دعوت خبيثانه به آزار یک فرد است به دست قدرت. فرض کنيد بقال محله برود پيش محتسب و عسس و به او بگويد بيا سيلی بزن به نانوای ما که فلان است و بهمان. قصه برای من همين است. این قسمت ماجراست که دردناک است. بقيه واقعاً حاشیه است و اختلاف نظرها و دعواهای درون صنفی (که برای من هيچ هيجانی ندارد).

یعنی اين‌قدر بیکار شده‌ايم؟ حاتمی کیا اين‌قدر بيکار است؟ شرم‌آور نیست واقعاً؟ من اگر رزمنده بودم، اگر ايثار کرده بودم برای کشورم، اگر با کيارستمی از بنيان مخالف بودم (و تازه من کسی هستم که تقريباً هيچ وقت با کيارستمی ارتباطی برقرار نکرده‌ام)، از اين سخنان حاتمی کیا منزجر می‌شدم. تلخ است. دردناک است. آدم احساس می‌کند به او تجاوز کرده‌اند. و طرفه آن است که از شواهد بر می‌آيد که حاتمی کيا از کاری که کرده، از حرفی که زده راضی است و خوشحال. تشويق می‌شود و تعظيم و ستایش می‌بيند. این یعنی تار و پود سلامت اخلاقی جامعه از هم گسسته است. یعنی همه جا دشمن ما را احاطه کرده است و ما مشغول دريدن خويشتن‌ايم. یعنی از در و ديوار برای کشور ما بلا می‌بارد و ايرانی،‌ ایرانی را در بند می‌کند و به حبس و زجر می‌‌اندازد. يعنی تباهی. يعنی درد. يعنی سقوط. اين‌که آقای قدرت! بيا و پدر فلانی را که مثل من فکر نمی‌کند در بیاور، یعنی ذلت. ذلتی که شاخ و دم ندارد. سقوطی که هیچ جوری نمی‌شود درست‌اش کرد.

آقای ابراهیم حاتمی کیا! من فکر می‌کنم اگر سازنده‌ی آن فيلم‌ها امروز می‌تواند اين حرف‌ها را بزند، حتماً يک جای کار می‌لنگد که طرف نتوانسته حريف نفس خودش بشود. یک جای کار می‌لنگد که از آن همه روايت ایثار و درد، سازنده و راوی‌اش هيچ بويی از ایثار و هیچ نشانی از درد نبرده است. يعنی بعد از آن هم راه رفتن، حالا دل به دنيا داده است. يعنی آخر خط. يعنی «زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه». يعنی رخنه در مسلمانی. يعنی هیچ در هیچ:

جنگلی بوديم

شاخه در شاخه همه آغوش

ريشه در ريشه همه پیوند

اینک انبوه درختانی تنهاییم!

حيف! آقای ابراهيم خان! خواستم بگويم «به احتیاط رو اکنون که آبگينه شکستی» ولی یک لحظه به خودم نهيب زدم که چه بسا مدت‌های مدیدی است ايشان مشغول آبگينه شکستن بوده! و الله اعلم. شما بهتر می‌دانی و خدای خودت، اما حیف! دريغ!

پ. ن. شما می‌خواهی دل‌ات خوش باشد که به تو گفته‌اند «سردار»؟ با اين لقب‌ها و عنوان‌ها می‌توان دل به دست آورد؟ می‌شود سلامت نفس حاصل کرد؟ با این لقب‌ها آدم می‌شود حريف نفس‌اش شود؟ لابد می‌دانی که همین لقب‌ها، همين ستايش‌ها باعث می‌شود آدم‌ها بر خطای خود اصرار بيشتری کنند و هرگز حاضر نشوند يک بار در آينه خودشان را تماشا کنند و گریبان خودشان را سخت بچسبند. بله. حریف خود شدن سخت‌تر است از حريف ديگری شدن. چيره شدن بر خود دشوارتر است تا چيره شدن بر ديگری (و ارباب قدرت را دعوت کردن به چيرگی بر ديگری ضعیف).

12

ديگری‌ستیزی و دوگانه‌سازی‌های مزمن

Kurzman-UR

توضيح پس از انتشار: هنگام نوشتن يادداشت زير تنها یک بخش از این سلسله را ديده بودم. اکنون چهار بخش آن را ديده‌ام و داوری من درباره‌ی آن هم‌چنان همان است که در زیر آورده‌ام. منطق و روش‌شناسی تهيه‌ی اين فیلم اقتضا می‌‌کند که اين فیلم صد قسمت هم که بشود، بر همین سيرت و سان خواهد بود مگر تغييری جدی در روش روايت و مفروضات آن حاصل شود.

فیلم/مستند «انقلاب ۵۷» شبکه‌ی «من و تو»، به گمان من ادامه و استمرار سلسله‌ی تولیداتی است که با رویکردی روزنامه‌نگارانه، منتقدانه و پژوهش‌گرانه تهیه نمی‌شود. درست بر عکس، این جنس تولیدها در خدمت جا انداختن و مسلط کردن روایتی هستند که در آن مخاطب سهم و نقشی انتقادی و فعال ندارد. مخاطب باید منفعل باشد یا موافق.

این شبکه دسترسی به منابع تصويری آرشيوی غنی و مفصلی دارد. کارش را هم خوب بلد است. تدوين و توليدش – با در نظر داشتن پيش‌فرض‌های سياسی و جهت‌گيری‌های ايدئولوژيک‌اش – پاکيزه و اثرگذار است. پخش مصاحبه‌های شاه که آگاهانه برای بازسازی چهره‌ی شاه و ترميم تصوير مخدوش شاه مغلوب در برابر موج انقلاب انتخاب شده است، بخشی از پازل اين مجموعه و مستندهای مشابه ديگری که «من و تو» ساخته است. اما ديدن چنین فیلمی برای کسی که تاریخ ایران را خوب می‌داند و تنها به روايت‌های مسلط رسانه‌ای و ايدئولوژيک یکسویه بسنده نمی‌کند، آزارنده است.

چنان‌که در يادداشتی که درباره‌ی «از تهران تا قاهره» نوشته بودم، این نوع روايت‌ها جهد بلیغی می‌کنند که بر نارضايتی بخشی از مردم ايران از نظام حاکم سوار شوند. به همان اندازه که جمهوری اسلامی بسیاری اوقات تلاش می‌کند روايت خود را از انقلاب تنها روايت معقول و موجود قلمداد کند، سلطنت‌طلبان نيز در همين ميدان بازی می‌کنند. به قول همایون خیری «جمهوری اسلامی وجود آدميزاد قبل از انقلاب را به رسميت نمی‌شناسد، تلويزيون من و تو وجود آدميزاد بعد از انقلاب را». کوتاه‌ترين و شايد دقیق‌ترین توصیف اين فيلم همين است. هر دو طيف – نظام حاکم پيش از انقلاب و پس از انقلاب – آگاهانه و عامدانه بخش‌هایی از تصویر بزرگ‌تر را به محاق می‌فرستند. در اين روايت، شاه چهره‌ای دارد ايران‌دوست که تمام دغدغه‌اش آبادانی و توسعه‌ی ايران است. شاه در اين قصه، از افزايش قیمت نفت استفاده می‌کند برای توسعه‌ی کشور و تقويت بنیه‌ی نظامی‌اش برای حفظ تماميت ارضی کشور؛ روایت فیلم مایل به ارايه‌ی چنين تصویری از شاه است. قدرت‌های غربی سر بر آوردن شاه را نمی‌پسندند. پس می‌کوشند که اين قدرت مزاحم را از سر راه بردارند. منطق روایت‌های رسانه‌ای امروز هم از قدرت مسلط همین است. حاکمانی که دل در گرو آبادانی و عزت و استقلال کشور دارند ولی قدرت‌های غربی مزاحمت ايجاد می‌کنند و سنگ‌اندازی می‌کنند.

جنس پرسش‌هايی که از شاه درباره‌ی توسعه‌ی نيروی نظامی ايران می‌کنند، از همان جنس پرسش‌هايی است که در برابر توسعه‌ی انرژی هسته‌ای در ايران امروز پرسيده می‌شود. هر دو روايت به ناخودآگاه مخاطب دست‌اندازی می‌کنند که نيک‌نهادی و سلامت صاحب قدرت – و خطاناپذیری، حسن نيت، درايت،‌ خردمندی و فرزانگی او را – مفروض بگيرند و در آن هيچ تشکيکی نکنند. به روايت دقیق‌تر، هر دو از مخاطب، از شهروند، از ايرانی، از فرد، سلب عامليت می‌کنند. برای هر دو، مخاطب باید روايت ما را بی‌چون و چرا بپذيرد. هيچ راه سومی وجود ندارد: مخاطب يا صاحب خرد است و واقعاً دلبسته‌ی آزادی و‌ آبادانی ايران است که ناگزير بايد روایت قدرت مسلط را و شيوه‌ی او را به همين شکل موجود بپسندد يا ناگزیر دشمن، مخالف و برانداز و خراب‌کار تلقی می‌شود. در اين روايت‌ها، هيچ ترديدی نبايد کرد که صاحب قدرت فاسد نمی‌شود. ممکن است اشتباهاتی رخ بدهد ولی اين اشتباهات فرعی و حاشيه‌ای‌اند.

شاه وقتی می‌گويد مارکسيسم در ايران غير قانونی است، پرده از نگاه استبدادی و یکسره بيگانه با آزادی و انديشه‌ی او بر می‌افتد. مهم نيست من و شما با مارکسيسم موافق باشيم يا نه. مهم اين است که شاه وقتی از مارکسيسم حرف می‌زند، مارکسيسم برای او نه تئوری است، نه حتی يک جنبش انقلابی؛ در روایت او، مارکسیسم مترادف با شر محض و مطلق تلقی می‌شود. از همين روست که انقلاب سفید هم مو به مو تصوير يک جنبش اصلاح‌گرايانه و آزادی‌خواهانه‌ی مترقی تصوير می‌شود. در اين فیلم، شاه نیروی نظامی‌اش را به ياری سلطان قابوس می‌فرستد برای سرکوب مخالفان‌اش. آمريکا برای حمايت از متحدان‌اش بارها نيروی نظامی به جاهای مختلف دنيا گسيل کرده است. شاه چنين کاری برای سلطان قابوس می‌کند. عربستان سعودی کار مشابهی را در بحرین می‌کند. ايران به سوریه و عراق نیرو می‌فرستد. صورت کار همه يکسان است. وقتی از بیرون نگاه کنی، همه يک کار می‌کنند. تنها وقتی که يک تئوری خاص، یک نظريه‌ی مشخص در سياست‌ورزی را انتخاب کرده باشی، اين حرکت‌ها معنای مثبت يا منفی پیدا می‌کنند. روش‌شناسی روايت مهم است. روش‌شناسی اگر به طور طبيعی تن بدهد به مشروعیت‌بخشی ناگزير مداخله‌ی نظامی در کشوری دیگر و جانب يک جناح خاص سیاسی را گرفتن، ناگزير بعضی از این مداخلات مشروع می‌شوند و بعضی نامشروع. ولی هميشه می‌توان فاصله‌ای انتقادی را حفظ کرد و به همان اندازه که شايد بشود از نقش ايران – فعلی – در عراق و سوریه انتقاد کرد، می‌شود از نقش بقيه هم به همان اندازه انتقاد کرد. البته نگاه‌های مطلق‌انديشی که تصوری آرمانی از ارزش‌ها و عدالت و سياست‌ورزی دارند، ناگزیر، از پيش، يکی يا بعضی‌ از اين‌ها را مشروع می‌دانند و از بقيه ناگزير و بدون هيچ نگاه انتقادی و جزيی‌تر سلب مشروعيت می‌کنند.

فیلم «من و تو»، اهداف سياسی مشخصی را دنبال می‌کند: بازسازی و ترمیم چهره‌ی سلطنت و کوشش برای نشان دادن این‌که آن‌چه پس از آن آمد، نامطلوب و تباه بوده است (فلذا آن‌چه پيش از انقلاب بوده به همين اعتبار موجه و معقول و قابل دفاع). گفتن ندارد. اما پخش همين‌ها، پرده از نگاه متکبر و خودمحور شاه هم بر می‌دارد. روايت‌های فیلم هم برای کسی که سوی دیگر داستان را هم مطالعه کرده است به سرعت و به آسانی تبدیل به روايتی کميک از واقعيت می‌شود. سؤال بعدی اين است که اگر چنین روایتی، بازيگران اين روايت و صحنه‌گردانان آن متصل به قدرت شوند و توانايی اعمال تغيير پیدا کنند، چشم‌اندازی هولناک پیش روی ماست. صورت عريان‌اش اين است: فرض کنيم همين الآن چنین نگاه و تفکری تبديل به قدرت حاکمه‌ی ايران شود؛ آن وقت چه؟ این‌جاست که ما انتخاب می‌کنيم. چنین روايتی اگر قرار باشد جايگزين روايت مسلط فعلی شود، نه که تفاوت چندانی پيدا نکند بلکه عقب‌گرد تاريخ است. سقوط فکری است و بازگشت به جهانی خیالی که تار و پودش دروغ است و تبلیغات.

من هنوز تنها بخش اول «انقلاب ۵۷» را ديده‌ام (و می‌توان ادعا کرد و نشان داد که بخش‌های بعدی هم از همین منطق و نحوه‌ی روایت تبعیت می‌کند). ارزیابی من از این روایت – تا اين‌جا – همان است که در فیلم قبلی «از تهران تا قاهره» داشتم. توهین به شعور مخاطب و تحريف صریح و عريان تاریخ. کوشش برای توجیه کردن خطاهای سياسی شاه – و لاپوشانی حس تبختر و مگالومانيای ویرانگر او – و به دست دادن روایتی عامه‌پسند از علل سقوط پادشاهی. سؤال اين است که اگر مخاطب اين روایت را می‌پذیرد یا برای‌اش دلنشين است، آیا مشکل از فهم مخاطب يا ساده‌لوحی است؟ یا «من و تو» هوشمندانه توانسته است عناصر خيال را به بازی بگيرد و سوار بر نارضايتی‌های عمومی مخاطب شود؟ پاسخ هر چه باشد در واقعیت قصه تفاوتی ایجاد نمی‌کند: توهين به شعور مخاطب و تحریف وقيحانه‌ی تاریخ. شاه ایران بر خلاف روايت اين فیلم، درک ضعيفی از اقتصاد داشت. مشکل توطئه يا ناراحتی قدرت‌های غربی نبود؛ مشکل کوته‌بينی اقتصادی شاه بود به اضافه‌ی هزار و يک مشکل ديگر که تنها يکی از آن‌ها استبداد رأی بود. این فیلم و فیلم‌های ديگر «من و تو» به ما می‌گويد که اين شبکه از يک ايدئولوژی تعريف‌شده‌ی مشخص تبعيت می‌کند و تکلیف‌اش با خودش روشن است. ژورناليست يا روزنامه‌نگار حرفه‌ای نيستند. يک گروه رسانه‌ای با اهداف تعريف‌شده‌ی ايدئولوژیک که می‌داند دقیقاً دارد چه می‌کند. سادگی و البته بلاهت است که کسی که این روايت را نمی‌پسندد – یا به دلايل عقلی يا به دلايل ايدئولوژیک و سياسی – بنشيند و تنها به آن ناسزا بگويد. اين‌ها متاعی به بازار فرستاده‌اند. راه شکستن اين متاع، آوردن متاعی است بهتر و هوشمندانه‌تر.

روايت‌ها از یک ماجرا هميشه محکوم به دوگانگی و دوقطبی بودن نیستند. ولی منطق ذهنی عوام‌زده روایت دوگانه و سياه و سفيد را راحت‌تر هضم می‌کند تا روايت پيچیده‌ای که بگويد شما بيش از دو انتخاب داريد. روايت «من و تو» به مخاطب تنها دو انتخاب می‌دهد: انتخاب ما – که انتخاب خوب، درست،‌ وطن‌دوستانه و آزادی‌خواهانه است – و روايت ديگر که حاصل‌اش ويرانی است و تباهی. روايت سومی وجود ندارد. سازنده‌ی فیلم برای مخاطب شأنی به عنوان مخاطب مستقل قایل نیست که بتواند به او روایت يا انتخاب ديگری هم بدهد و بگويد بعضی هستند که نه اين را می‌گویند نه آن را. این‌جاست که آن تعبير چارلز کرزمن از انقلاب ايران معنا پیدا می‌کند: انقلاب نینديشيدنی. در اين روايت، ایران پهلوی جزیره‌ی ثبات است و در خیال کسی هم نمی‌گنجد که آن نظام از اوج سقوط کند به بیچارگی و استیصال. این حادثه را فقط می‌توان با توطئه و اقدام خبيثانه‌ی «ديگری» توضيح داد. راه دیگری ندارد. یعنی از تحلیل واقعیت هم عاجز می‌شود.

در این داستان، فقط یک نوع حکومت کردن معنا دارد و زمام‌داری خوب و درست و معقول همان است که ما می‌گوییم و می‌خواهيم. غیر از اين اگر باشد ناروا، مخرب و خطرناک است (تمام اين‌ها را از دو لب مبارک شاه به صد زبان در این فيلم در مصاحبه‌های‌اش می‌شنويم). این فیلم، و فیلم‌هایی از اين جنس، از ديگری‌ستيزی مزمن رنج می‌برند. با این نگاه، کسی که مانند ما فکر نمی‌کند، مشکل دارد و جایی از کارش می‌لنگد. ما حداکثر تحمل و مدارا می‌کنیم ولی هرگز گمان نمی‌بريم که شايد ما راه را خطا رفته باشيم. شايد ديگری جایی درست بگويد.

با تمام اين اوصاف، در عمل ممکن است تحلیل‌های عقلی، نظری یا سياسی (يا حتی روزنامه‌نگارانه) نتواند پیامد و تأثیرگذاری واقعی چنين محتواهایی را پيش‌بينی کند. گاهی تبلیغات می‌تواند برای یکی مثل احمدی‌نژاد هم پیروان و حاميانی دست و پا کند. در نهايت، مردم – در تماميت‌شان با همه‌ی تفاوت‌ها و پيچیدگی‌ها و انتخاب‌ها و تصميم‌های‌شان در لحظات تأثيرگذار و سرنوشت‌ساز – می‌توانند نشان بدهند که چنين محتوياتی چقدر می‌توانند تعيين‌کننده‌ی سرنوشت‌شان باشد. چندين دهه است که کلیت مردم ایران دیگر گوش‌شان به سلطنت و ميراث پهلوی بدهکار نیست. ممکن است آينده تغيیر کند؟ شايد. ولی اگر قرار باشد اين نگاه تغيير کند، سلطنت‌طلبان و پهلوی‌دوستان نمی‌توانند با در پيش گرفتن این نگاه يکسویه و خود-مشروعیت‌بخش به جایی برسند. دست کم گمان من اين است.

0

این داعش جهالت است که ميدان‌دار است

مدتی است که «داعش» تبديل به نامی بلندآوازه شده است؛ مثل بسیاری از نام‌های ديگری که تبدیل به نام تجارتی می‌شوند. از اين حيث تفاوتی میان طالبان، داعش، انصار حزب‌الله، مک‌دونالد، اپل و مایکروسافت نيست. همه توانسته‌اند به نحوی خيال مخاطبان را تسخير کنند. گام بعدی اين است که اين نام‌ها – اين برندها – به آهستگی و پشت پرده‌ی ضمیر ناخودآگاه مخاطب، توانايی تحلیل‌گری مستقل و انتقادی را هم از مخاطب می‌گيرند. حالا ديگر «داعش» تبدیل شده است به ابزار؛ شده است سلاحی يا شعاری برای زنده‌باد و مرده‌باد گفتن، برای «اين مباد» و «آن باد» سرودن. چه قلم‌فرسايی‌هايی که در میان عقلا و ميان عوام مردم درباره‌ی خاستگاه «داعش»، منابع مالی، ايدئولوژی سياسی و هزار و يک عنصر مربوط و نامربوط به آن‌ها نشده است. چه سرودهای آتشين و پرسوز و گدازی که سروده نشده و نمی‌شود در محکوميت اين «داعش» و توحش و خشونت و سبوعيت‌شان. اما تبليغات و کلی‌گويی و تعميم‌های بی‌جهت کار خودش را کرده است: داعش تبديل به ناسزا شده است. عده‌ای خیلی آسان‌گیرانه هر کس و هر چه را که خوش نمی‌دارند مسما و ملقب به «داعش» می‌کنند. حالا اصطلاحاتی مثل «داعش داخلی» و «داعش درون» خريدار پيدا کرده. بازارش هم روز به روز گرم‌تر می‌شود. در حدی که تعبير پهلو به پهلوی لغو می‌زند و گاهی يکسره از معنا تهی می‌شود. گاهی می‌شود اسباب تفریح و تمسخر. گاهی مايه‌ی طنز و مطایبه است و گاهی مهمات زرادخانه‌ی فروکوفتن رقبا و مخالفان و «دیگری».

داعش در هر چه موفق نشده باشد، در يک چیز موفق شده است: خودش را ثبت کرده است! نه فقط به ظلم و توحش، نه فقط به عبور از آدميت و بديهی‌ترين اصول اخلاق، بلکه خودش را ثبت کرده است به مثابه‌ی نامی تجاری، پربسامد و پرکاربرد که بسیار انسان‌ها بدون لحظه‌ای درنگ حاضرند وقت و بی‌وقت استعمال‌اش کنند.

اما ما غافل‌ايم که اين ظفرمندی داعش،‌ شکست ماست. شکست مسؤوليت‌پذیری انسانی ماست. رنج آدميان و به باد رفتن اميد و آرزوهای انسان‌ها را نمی‌توان و نباید فروکاست به ابزاری برای ابراز سرخوردگی‌ها يا نارضايتی‌هایی که به هر دلیلی از هر کسی یا هر چيزی داريم. حد نگه داشتن و حفظ ادب مقام یعنی همين.

ما از داعش واقعاً چه می‌دانيم و چقدر می‌دانيم؟ تقريباً هيچ. هر چه می‌دانيم خلاصه است در چند تصوير که ماه‌هاست در شبکه‌های مختلف خبری تکرار می‌شوند. تصاويری تکراری. يک فیلم – و فقط یک فيلم – از خليفه‌ی قلابی و خوش‌خیال و بلندپرواز. چند فیلم سر بريدن انسان‌ها که معلوم نيست کجا و چگونه گرفته شده و چطور در شبکه‌های رسانه‌ای جهانی منتقل و منتشر می‌شود. سلاح‌هایی سنگين و پیشرفته که – دست بر قضا محصول ايران نيستند – و همگی نام و نشان‌شان آشکار است. گروهی اندک‌شمار که به طرز حيرت‌آوری ثروت‌مند است و دسترسی به منابع مالی – ظاهراً پايان‌ناپذير – دارند. بسياری از اطلاعاتی که بايد درباره‌ی این افراد داشته باشیم مشکوک و مخدوش است. مثلاً درباره‌ی طالبان یا حتی القاعده شناخت عمومی بیشتر و دقیق‌تر است (قبلاً نبود به نظرم). در چنين شرايطی که منطقه درگير بحران است،‌ گمان من اين است که در افتادن به اين بازی‌های تبلیغاتی کم‌ترین زیانی که دارد این است که ممکن است به راحتی بازيگر صحنه‌ای شويم که چندين سال بعد يا چند دهه‌ی بعد معلوم شود فريب‌خورده‌ی آن بوده‌ایم. درنگ کردن و هشيار بودن در چنين مواردی شرط عقل است. فرونيفتادن به امواج عاطفی و احساسی اين ماجرای – عمدتاً رسانه‌ای – هم شرط اخلاق و انصاف است.

خوب است يک بار ديگر به دقت در تاریخ جست‌وجو کنيم. آخرین باری که عده‌ای هوس کرده بودند ميراث‌های تاریخی و مقبره‌ها را به اين شکل پر سر و صدا و جنجالی با این همه طمطراق منفجر کنند و از آن تصويرسازی کنند کی و کجا بوده است؟ آن وقت باید از خود بپرسيم که از این بازی‌گردانی چه کسی سود می‌برد، چه سودی می‌برد و چرا؟ کار سختی نيست با تحلیل‌های مختلفی – که چه بسا بسياری اوقات ابطال‌ناپذیر هم باشند – پدید آوردن داعش را به گردن اين و آن بيندازیم. کار دشوارتر این است که بپرسيم چه وضعيتی و چه شرايطی باعث شده است چنين فضایی پدید بيايد؟ سؤال اين است که چرا طالبان می‌رود، القاعده می‌آيد. القاعده می‌رود، جبهه نصرت می‌آید. آن يکی می‌رود داعش می‌آيد. داعش می‌رود و احتمالاً يکی دیگر جانشین‌اش می‌شود. کدام زمینه‌ی بروز خشونت و بروز بی‌عدالتی است که از آن غفلت می‌شود؟

داعش، يعنی جهل. ديگری را داعش ديدن و داعش خواندن کار سهلی است. وقتی به همين راحتی از کلمات تيغ و تفنگ می‌سازیم و ديگری را می‌دريم، خود قربانی جهل شده‌ايم و قربانی داعش. تفکر انتقادی يعنی همين که اجازه ندهيم بمباران اطلاعاتی که اشرافی بر جزييات‌اش نداريم توان نگاه منصفانه و عقلانی را از ما سلب کند. نگاه‌های مطلق‌انديشی که به آسانی حاضرند ناسزاهای نوپديد را نثار رقيب یا حريف يا مخالف خود – يا «دیگری» – کنند، کمکی به حل مشکل نمی‌کنند. بخشی از استمرار مسأله هستند.

0

اگر دانی…

Farshchian_1295727005

لابد اين‌جور است. این‌جور است که وديعه‌ی غم در نهاد انسان است. شاید همین باشد. ولی می‌دانيم آیا… می‌دانيم که نه غم، نه شادی، که خودِ آدمی نمی‌پاید؟ می‌دانیم که وقتی توفان بی‌نيازی می‌وزد فرعون همان‌طور از صحيفه‌ی هستی زدوده می‌شود که موسی؟ می‌دانیم که بی‌رنگی است که اسیر رنگ شده است؟ می‌دانيم که فرعون و موسی هر دو وجودِ مجاز بودند/هستند؟ می‌دانیم که وقتی یکی دیگری را از میدان به در می‌کند يا شکست می‌دهد، پيشاپيش خودش شکسته‌خورده و سپرانداخته‌ی میدان است؟ می‌دانيم که زخمی که به دیگری می‌زنیم ابتدا بر تن ما می‌نشیند و التیام هم پیدا کند، هم‌چنان اثر اين شکست در جان‌مان می‌ماند؟ لابد نمی‌دانيم که غافلانه زندگی می‌کنیم. یا زندگی را رها می‌کنیم. حاصل حیات، همین دم، همين وقت، همين نفسی که اکنون فرو می‌رود و هيچ ضمانتی نيست که دم دگر بر‌آيد يا نه… حاصل حيات، باد است؛ بود نيست، نابود است. آن وقت است که ذره‌ذره‌ی وجودت آرزو می‌شود؛ آرزوی روز بهی. آرزوی دانستن حال يکديگر. آرزوی خضر مبارک‌پی‌ای که رفيق بیکسان و يار غریبان شود…

و آن وقت است که خلاصه‌ی اين آواز می‌شود اين:
نمی‌کنم گله‌ای…
ليکن ابر رحمت دوست، به کشت‌زار جگرتشنگان، نداد نمی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

2

چو مرگ اين جامه بستاند، تو عریان مانی و رسوا

setayesh

ساعاتی از امروز را میان شهر مونترال پرسه می‌زدم و به تلاوت سوره‌ی والفجر با صدای منشاوی گوش می‌دادم. گوش نمی‌دادم، می‌نوشيدم. مست می‌شدم. بسیار فرق است ميان آن‌که قرآن را بخوانی يا بشنوی. بخوانی و بدانی يا اين‌که بنوشی و مست شوی. اين سوره و اين تلاوت چنين می‌کند. نيمی از سوره حکايت عدالت اجتماعی است اما همين عدالت، همين مضمون فربه و کلان اخلاقی،‌ پیوند دارد به مرگ، به قیامت، به انتباه. به این‌که آدمی چه آسان خود را می‌فریبد ولی فريب‌اش را برای خود مزين می‌کند. فریب را حتی به خدای خود نسبت می‌دهد. در برابر خدا تغافل و تجاهل کردن و خود را پيش او آراستن به تزوير و تلبيس کاری است که زاهدان زیاد می‌کنند. چنان می‌زيند و می‌نمايند که گويی تسليم محض و مطلق اويند. چنان زبان‌شان می‌گردد که گويی هر چه بر سر آن‌ها می‌رود ارادت اوست. نعمت اگر بیابند می‌‌گويند پرودگارم نعمت داد و بلا اگر ببينيد گويند او بود که مرا خوار کرد. همان‌جا گریبان‌شان را می‌گيرد که پس چرا يتيمان را در نمی‌يابید و گرسنگان را سیر نمی‌کنيد و مال هم را به باطل می‌خورید. و حب مال در جان‌تان ريشه کرده است. چرا ظلم می‌کنيد؟ چرا در برابر ظلم سکوت می‌کنيد؟

در همان نيمه‌ی نخست، قصه‌ی ستمگران و گردن‌کشان عاد و ثمود و فرعون ذی الاوتاد را چه فخيم روايت می‌کند که تازيانه‌ی عذاب بر سرشان فرود می‌آيد. ولی چرا عاد و ثمود و فرعون را دور می‌بینيم؟ چرا هميشه فقط اين ستمگری را در سيمای بيدادگران و مستبدانی می‌جوييم که تشت رسوايی‌شان از بام فلک فرو افتاده است؟ چرا استبداد خود را فراموش می‌‌کنيم؟ چرا يادمان می‌رود که اگر نه سر اين پيچ، سر آن گردنه محاسبی سخت‌گير به کمين نشسته است. عجب تعبیر مهيبی است اين ان ربک لبالمرصاد. جايی که سنجش‌گری به قوت و سختی گریبان‌ات را می‌گيرد. جایی که می‌گويد چه کردی تا کنون؟ چرا با خودت چنين کردی؟ چرا جايی که بايد سخن می‌گفتی، سکوت کردی؟ چرا به ديگری ستم کردی؟ چرا به خود ستم کردی؟ آن‌جا که زمين پوک می‌شود از هول قيامت، آن‌جا که ظاهر و باطن يک‌جا فرو می‌ريزد. جايی که قيامتی قائم می‌شود، بلکه قائم قيامت می‌شود، خدا به عيان گام بر می‌دارد شانه به شانه‌ی ملائک. وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا. آن‌جا تازه ياد آن‌چه باید می‌کرد و نکرد در خاطرش زنده می‌شود. روز عمل بلاحساب، بی‌عملی ورزیدی؛ فراموش کردی يا خود را به فراموشی زدی. روز حساب بلاعمل. همان فردای مرصاد، بلکه فردای پس از آن، همان فردای پرده گشودن قائم، يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ وَأَنَّىٰ لَهُ الذِّكْرَىٰ و چه سود؟ حالا وقت حسرت خوردن است که: اين حساب فردا را امروز به دست داشتن واقعاً‌ چه هزينه‌ای داشت؟ چه زیانی می‌بردی از آزار به ديگری نرساندن؟ چه وزری به دوش‌ات بود اگر مهربان‌تر بودی؟ چه می‌باختی اگر کينه در جان‌ات نمی‌انباشتی؟ نمی‌شد همين‌ها را سرمايه کنی و پيش بفرستی؟ چه می‌باختی که چنين خطر کردی به گمان اين‌که فردايی نيست و نام‌ گمان‌ات را يقين گذاشتی؟ چه می‌باختی واقعاً؟

حالا فردای حساب بلاعمل رسيد. فردای ارجعوا ورائکم فالتمسوا نورا. و آن آخر خط، دو سه زمزمه‌ی لطیف نوازنده دارد که نفسی اهل اطمينان، راضيه و مرضيه، اهل سکينه و طمأنينه و لبالب از رضا و رضايت، عمل بلاحساب ورزید در آن ديروزی که فردای‌اش ناديدنی می‌نمود. فردای دميدن خورشيد قائم که ابتدای عبوديت است. و شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد و ندانست که فادخلی فی عبادی نه امروز، که فردا از راه می‌رسد. و آن‌جا موصوف به جنت می‌شود که «دلبرانه بنگری در جان سرگردان من».

تمام اين قصه را حالا از نو بخوان. با همان آواز. با همان موسيقی. با همان پیچ و خم و کشش جان و حنجره. چيزی از تو خواهد ماند؟ يا همان زمينی می‌شوی که دکا دکا؟ واقعاً چه می‌باختی؟ چه می‌باختم؟ چه می‌باختيم اگر کین نمی‌پرورديم و غبار از آينه‌ی خود می‌زدودیم و خیال‌انديش نبودیم؟ چه می‌باختیم اگر می‌دانستيم که آن فردای تذکر حتی اگر پسينی نداشت، قطعیت مرگ را داشت و با در آمدن آن از هم گسسته‌ می‌شديم و دیگری فرصتی برای دلجویی از یکديگر نمی‌ماند؟ چه می‌باختيم اگر به قدر سر سوزنی آن دانش با مثقال ذره‌ای عمل همراه می‌شد، ولو حساب‌اش را دائماً ناسنجيده می‌پنداشتی؟ عدالت چه هزينه‌ای داشت که ستم پرهزينه‌تر و گران‌بار را اختيار کرديم؟ مهربانی چه باری بر دوش‌مان بود که آينه‌ی وجود ديگری را سنگ‌باران کرديم؟

و باز قصه را از نو بخوان. باز بخوان. بخوان و اين بار مگو و منويس. بشنو و بنوش.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل