۰

باد فقر و باد فقه

سنایی در آن قصیده‌ی قلندرانه و آزادواری که در مقام اهل توحيد دارد، تازيانه‌ی نقد را هم به گرده‌ی صوفیان می‌کشد و هم فقها را به آن می‌‌نوازد. اين حکمت شگفت در فهم و عمل به دين را شايد بتوان به زبان مدام برای مردم بیان کرد ولی در عمل ملتزم به آن بودن دشوار است. قاعده اين است که مردم بسیاری که اهل آداب و مناسک شرعی هستند و از هيچ دقیقه‌ای فقهی فروگذار نمی‌کنند (مثلا نماز و روزه و مسایل مربوط به طهارت و نجاست ستبرترین قشر فقهی‌نگری در دین‌اند)، عمدتاً از توجه به ظرايف عميق‌تر دین‌داری غافل‌اند. این را من بارها به عينه و حتی در زندگی روزمره دیده‌ام. اهل ایمانی که به دقت مراقب ادای نماز سر وقت‌شان هستند ولی وقتی با ملاک و معیار تقوا زندگی‌شان را می‌سنجی، هول برت می‌دارد. در آزار دیگری و قضاوت کردن گفتار و رفتار تو چنان دلیرانه گام بر می‌دارند و سخن می‌گويند که تصور می‌کنی هم‌اکنون از قلب جنت فردوس برای‌ات نسخه می‌‍پيچند.

اين آفت دین‌داری شرعی و فقیهانه است. مستعد ریا ورزیدن است. زمينه‌ی آزار رساندن به ديگران در آن فراهم است. آدمی را سخت معتاد می‌کند به شهوت قضاوت ديگران و خود را دانای کل دانستن. به تعبیر سنایی اين‌ها چيزی نيستند جز باد. باد هوا. حرف. کاری در ميانه‌ی اين‌ها نيست. باید کار کرد. يکی از کارهای مهم اهل ایمان همين است که: مباش در ‍پی آزار و هر چه خواهی کن. اين فاصله گرفتن از داوری و قضاوت کردن از کشف‌های اولیه‌ی صوفیان کلاسیک و اولیه بود پيش از اين که تصوف تبدیل به دستگاه و بارگاه و بازار شود.

برای من نخستین نشانه‌ی داوری و آزار در اهل دین، اول اشارت برای حفظ فاصله‌ی جدی است از متشرعانی که يقين به رستگاری خود دارند و گمان می‌کنند سر دو عالم را کشف کرده‌اند. دين‌ورزی‌ای که به آدمی فروتنی نياموزد و به او درس آدمی بودن ندهد، کفر است. دين يعنی چيزی که به تو بگويد تو انسانی با تمام محدودیت‌های بشری‌ات و ممکن است در بسياری از چيزهایی که خیلی مطمئن فرض‌شان می‌کنی خطا کرده باشی. شريعت ما، پارسايی ما يعنی کم‌آزاری. يعنی فاصله گرفتن از داوری. مغز و خلاصه‌ی دين يعنی اين. اين همان چيزی است که حافظ هشدارش را می‌‌داد:
کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌ پرست
اين دود بین که نامه‌ی من شد سياه از او

۱

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

وقتی مدتی نسبتاً طولانی از فضای مجازی دور باشی تازه در می‌یابی آرامش چه حس خوبی است. غلبه کردن بر این میل و شهوت توجه خواستن – و ويران‌تر و مفتضح‌تر از آن، ارادت طلبيدن – مثل بارانی است بر کويری تفتيده. تناقض ماجرا در اين است که وقتی مدتی ننويسی و باز دوباره بنويسی همیشه این احتمال وجود دارد که آن ازدحام پیشین دوباره بر گردد. این نوسان و تناوب حضور و غیبت از این فضا کار آدمی را سخت می‌کند ولی فکر می‌کنم وبلاگ می‌تواند بخشی از عوارض و آفات فضاهای وب ۲ را تا حدی ترمیم کند. روزگار را می‌بینيد؟ وبلاگ روزی در صف نخست بیان بی‌ قید و شرط حرکت می‌کرد؛ حالا تبدیل شده است به رسانه‌ی سنتی. ولی همین به اصطلاح رسانه‌ی سنتی امکاناتی داره که شبکه‌های آنلاین به این راحتی ندارند

در اين موارد هميشه یاد اين بیت حافظ می‌افتم و تناقض عجيب‌اش که می‌‌گويد:

ببُر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه‌نشینان ز قاف تا قاف است

بريدن از خلق را توصیه می‌کند ولی انگار این بریدن از خلق به این نیت است که شهرتی عالم‌گیرتر حاصل کند! درست است که اين عزلت نوع دیگری از نام‌آوری و نام‌داری را به همراه می‌آورد ولی مغز مسأله همین تناقض ناگزیر است که در هر دو صورت از این آفت و عارضه‌ی شهرت و شهوت‌اش به آسانی مصون نيستی. هر کار بکنی باز هم زمین‌خورده‌ی اين تیر بشریتی! شاید بشود بخشی از ماجرا را با تمرین (و سلوک) درمان کرد ولی گمان نمی‌‌کنم تا بشر بر زمین زندگی می‌کند بشود ريشه‌کن‌اش کرد.

۰

در منزلت حریت کافرانه‌ی ايمانی

عين‌القضات در نامه‌ها تعبیری شگفت‌انگيز دارد که شاید گمان کنیم برای عارفی در قرن ششم هجری در آن فضای فرهنگی عجيب است. ولی نیست. مضاف بر اين‌که شگفت نيست باید حتی از ميان آن همه کفرگویی عین‌القضات ايمان او را بیشتر و بهتر دید. تعبیری که از آن یاد می‌کنم در این جملات آمده است:

«ای دوست! ‍پنداری که هرگز دانسته‌ای زنارداری چی‌ست؟ لعمری دانسته‌ای و لیکن همچنان‌که اهل عادت دانند در بلاد روم. کفر ايشان و اسلام شما عادت است نه حقيقت. نيک بشنو از من؛ انّ من الشعر لحکمة:

بی ديده ره قلندری نتوان رفت

دزدیده به کوی مدبری نتوان رفت

کفر اندر خود قاعده‌ی ايمان است

آسان آسان به کافری نتوان رفت» (نامه‌ها؛ جلد ۲، ص ۴۶).

اين تعابیر معرفت‌شناسی دينی عين‌القضات را خوب نشان می‌دهد. مشرب‌اش با مشرب فقيهان و متشرعان ظاهری تفاوت بسیار دارد. شطحيات و سخنان خلاف آمد عرف و فهم متعارف دينی هم بسیار دارد ولی درست در همين نامه در صفحات ابتدايی‌اش وقتی که می‌خواهد توضيح بدهد که آدمی چی‌ست (يعنی تن است يا جان، قالب است يا روح – حالا روح و جان يعنی چه؟ بماند)، آخر قاعده‌ی سخن‌اش ارجاعات مکرر به احادیث و روايات است و تکیه‌ی محض و مطلق بر نقل. تمام استدلال‌های او دوری می‌شود (مثلا صفحات ۳۸ و ۳۹ را ببينيد) و از عقل فاصله می‌گيرد.

غرض اين بود که اين حریت و بلندنظری عارفانه‌ای که در او می‌بینیم از عقل‌گرایی نیست. ايمان گه‌گاه متعبدانه و خالی از خردورزی او نیز منافاتی با حريت و آزادگی او – که ابعاد سياسی پيدا می‌کند – ندارد. ماجرا انسانی است. انسانی است با تمام محدوديت‌های بشری و فردی عين‌القضات و قیدهای زمان و زمانه‌ی او. از عين‌القضات و بسا هم‌عصران او – و بسا کسانی که پس از او آمدند – نمی‌توان انتظار فردیت و استقلال خرد مدرن قرن بیستم و بيست و يکم را داشت. ولی باید اين مايه حریت و جسارت آن‌ها را در نقد اين فهم‌های کهنه و عادتی دینی ارج نهاد.

۰

عين‌القضات همدانی و وبلاگ

دو سه‌روزی است سودای عين‌القضات به خيال‌ام هجوم آورده. با خودم فکر کردم که اين شبکه‌های مجازی آنلاين دمار از روزگار خلاقیت فکری ما در آورده است. روزی روزگاری وبلاگ جایی بود که می‌شد آزادانه بنويسی بدون اين‌که در فواصل میان فکر کردن هزار و يک حاشيه اختلالی در فکرت ايجاد کند. ولی حق اين است که اين فضاهای پیشرفته‌تر وب ۲ از قبیل فیس‌بوک و توییتر استمرار و ادامه‌ی همان وبلاگ‌اند. وبلاگ مرده است؟ نه. فکر نمی‌کنم. مثل این است که کسی بگويد با آمدن کتاب‌های الکترونیک و پی‌دی‌اف و کيندل، کتاب کاغذی مرد و منسوخ شد. قصه‌اش دراز است. نمی‌خواهم درگیر این حاشیه شوم.

فکر کردم هر روز میان کارم حتی اگر شده سه چهار خط بنویسم که این‌جا گرد و غبار نگیرد. در حجره را که باز بگذاری هم حرف از حرف می‌جوشد هم مشتری خودش را پیدا می‌کند. از فیس‌بوک به هزار و یک دلیل فاصله گرفتم ولی می‌دانم زیستن بی آن شاید ناگزیر باشد (محال نيست ولی بعضی کارها را دشوارتر می‌کند). ولی وبلاگ خانه‌ی خود آدم است. وبلاگ را بقا باد که دست آدمی را باز می‌گذارد برای بودن خود. وبلاگ از آن روزنی که من در آن می‌نگرم همان نقشی را در دنيای امروزی ايفا می‌کند – برای من دست کم – که نامه نوشتن عين‌القضات همدانی نزديک به نه قرن پیش.

کوتاه و مختصر اين‌که: اين وبلاگ نوشتن می‌تواند بخشی از هستی ما باشد. چيزهایی را اين‌جا می‌نويسیم پيش از اين‌که در فضای طوفانی شبکه‌های آنلاين گرفتار شويم که زلالی خودش را دارد. ببينم می‌شود اين چند خط را ادامه داد و نوشت يا نه؟ همين‌جا روی تک‌بیتی از سایه درنگ می‌کنم تا دوباره که برگشتم درباره‌اش حرف بزنم:

از تن زنده روان است روان تو، که گفت

بی تنِ زنده روان است روانِ تو که نيست

(و البته سایه نه صوفی است و نه به معنای متعارف و دست‌مالی‌شده «عارف»)

تا بعد!

۰

تناقض خودی و کفر موحدانه

farshchiani-Pir-Farzaneh

دريافتن شأن خودی آدمی مقام تناقض است. تناقض است چون به آسانی می‌تواند از معرفت نفس به مغاک نخوت و خودپرستی بلغزد. آدمی‌زاده – بدون استثنا – قبض و بسط دارد. خوشی و ناخوشی حال آدمی هزار و يک علت دارد. دریافتن مقام خودی و قدر و منزلت آن را کشف کردن و رعايت کردن دست کم می‌تواند تا اندازه‌ای قبض روحی آدمی را کوتاه‌تر کند.

اين آدمی همان است که به خود نهيب می‌زند که در اين دکان هستی پاره‌دوزی می‌کنی ولی بر سر گنج نشسته‌ای. از نسل پادشاه کامکاری ولی شرمی از پاره‌دوزی نداری. تازه می‌فهمد که خودش را ارزان فروخته است و ديبای ارجمند وجودش را وصله‌ی دلقی ژنده کرده است. اما چه می‌شود که اين آدمی آن راه باريک ميان عفونت رعونت و کبريای خودی را در مجاورت خدایی طی می‌تواند کردن؟

يک راه ايمنی یافتن از اين همه خوفی که آدمی را در زندگی احاطه کرده است همین است که بداند و به یاد خودش بیاورد که عاقبت هیچ نخواهد ماند: کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند. اين حکمت حافظانه که کمال همان سِرّ خيامی است نکته‌ی مهیبی است:

به هست و نیست مرنجان ضمیر و دل خوش دار
که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

عاقبت آدمی در اين دوروزه‌ی حيات به کجا می‌خواهد برسد؟ چه منزلت و مرتبتی در عالم هست که از آن بلندتر نتوان يافتن؟ همان منزلت آخرش نيستی است و نابودی. پايان آن هم هیچ است. پس آدمی برای چه خود را به رنج و مشقت می‌اندازد؟ هيچ چيزی جز امید نیست که آدمی را تا اين حد به تقلا می‌اندازد و گرنه حکیمانه اگر به کار عالم نظر کند به خود خواهد گفت که:
فرصت شمار صحبت کز اين دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

طرفه این است که بسياری از اهل دين (تعمداً نمی‌گويم اهل ايمان چون اهل ایمان نسبتی با اهل امید دارند) از کنار اين جنس ابیات حافظ به خاطری آسوده عبور می‌کنند. این بیت و ابیاتی از این جنس ‌کم‌ترین مدعای‌اش سست کردن بنیاد اعتقاد متدینان است. طعنه در باور به معاد است. فارغ از این‌که حقیقت ماجرا چی‌ست، آن‌چه نزد امثال حافظ و خیام می‌یابیم چیزی نیست جز این دلیری در کافری. اما این دلیری در کافری لایه‌هایی ایمانی دارد که به خیال من فرسنگ‌ها با آن ایمان متدینان فاصله دارد. بگذارید جسارت کنم و بگویم ایمان اکثر مؤمنان ايمانی مشرکانه است. ایمان موحدانه به خیال من همیشه پهلو به پهلوی کفر می‌سايد. حالا چه با نگاه حلاج و احمد غزالی و عین‌القضات (و حتی مولوی)، ابلیس را سرسلسله‌ی غیرت عاشقانه و نوعی از توحید بدانيم یا نه، نوع شناختی که نزد سنايی (و گاهی عطار) و حلاج و عين‌القضات می‌يابیم از همین جنس است. جنس عرفان عارفان خراسانی مثل ابوسعيد ابوالخیر و ابوالحسن خرقانی هم به خیال من از همین قبیل است. اين حال را مولوی وقتی که از عوالم فقیهانه و ملایی‌اش – که حتی پس از ديدارش با شمس بارها در شعرش چهره می‌نمايد – فاصله می‌گيرد به شیوایی تمام وصف کرده است:

به یکی دست می خالص ایمان نوشند
به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند

اصلاً می‌ خالص ايمان نوشیدن هم‌عنان است با پرچم کافری برافراشتن. آن می دُردآلود ایمان است که حد متوسطان و عموم متدينان است. و این می درد آلود آمیخته به شرک است و از توحيد دور. توحید این طایفه توحید زبانی است. لقلقه‌ی لا اله الا الله است که به حکم فقه و شریعت، عصمت مال و دم می‌آورد. توحيدی از آن جنس که عین‌القضات می‌گويد شانه به شانه‌ی کفر است (و البته فرق است ميان شرک و کفر).

اين همه را نوشتم که برسم به این بیت سایه:

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا

دقت داريد گوينده چه کسی است؟ اين گوينده يا خداست (الحمد لله رب العالمين…) يا کسی است که خدا نيست و چنین می‌گوید. اگر از خدا جدا باشد مشرکانه سخن گفته است. وقتی فرق ميان گوینده و خدا از میان برداشته شود می‌شود عین توحید. همین توحید از نگاه متوسط متدين چیزی جز کفر نيست. و چه حریتی در اين کفر است! چه آزادگی و خويشتن‌شناسی شگرفی در اين کفر نشسته است! اين همان کفر موحدانه‌ای است که می‌تواند بگويد:

کعبه منم قبله منم سوی من آريد نماز
کآن صنم قبله‌نما خم شد و بوسيد مرا

همه‌ی آداب و مناسک دين و کعبه و قبله در او خلاصه شده است چون «صنم» و نه صمد، خم شده و او را بوسیده. چرا؟ گفتا: به کوی عشق هم اين و هم آن کنند!

۰

تشویش توحش در پاریس و بیروت

Hadi Heidari - Paris

دنیا،‌ دنیای سوء تفاهم است. دنیای برجسته کردن رنج خویش و ندیدن رنج دیگری است. انسان‌ها وقتی خشمگین‌اند و زخم‌خورده سخت می‌توانند خشم و جراحت دیگری را درک کنند. فاجعه‌ی پاریس هیچ تفاوت گوهری با فاجعه‌های بیروت و کابل و بغداد و هزار جای دیگر در سوریه ندارد. برجسته کردن این نکته‌ی بدیهی، البته که به معنای نادیده گرفتن فاجعه‌های دیگر نیست. ولی سؤال بسیاری این است: الآن که یکی زخم‌خورده و مصيبت‌دیده است چه جای سخن گفتن از رنج دیگری؟ پرسش به همین سادگی است.

به پرسش گرفتن نابرابری و تبعيض مسأله‌ی کانونی و محوری همه‌ی حوادثی است که رخ می‌دهد. مشکل برهوتی است که در آن عدالت غايب است. تبعیض بیداد می‌کند. فقر و جهل امان بسياری را بریده است نه فقط در ویرانه‌های سوریه و زیر آوارهای افغانستانی که دهه‌هاست در ميان اين ويرانه‌ها مثل روح سرگردان می‌چرخد. مشکل عدالتی است که نیست. لذا این خشم قابل درک است.

مشکل فقط پاريس و بيروت نیست. مشکل قطاری است که به راه افتاده است و متوقف کردن‌اش همدلی می‌خواهد و درک بشریت مشترک همه‌ی انسان‌ها. وقتی کسی می‌گويد چرا پاريس برای‌تان مهم‌تر از بیروت است البته که نمی‌گويد جان آن‌که در پاریس قربانی شده بی‌اهمیت بوده و خون‌اش بی‌ارزش‌تر از خون قربانی بیروتی است. به روشنی سخن از این است که جایی در این روایت‌ها مشکلی بنیادین وجود دارد. مسأله توصیف هم نیست که بگویند واقعیت رسانه‌ها و قدرت و سياست همين است و باید با آن کنار آمد. مسأله تجویز است. مسأله این است که چه باید کرد که رنج و مصیبت هر انسانی فارغ از تبار و نژاد و دین و آيین و ملیت‌اش برای همه مهم باشد بدون هیچ استثنا و تبعیضی.

بله جان انسان‌ها مقدس است. جان همه‌ی انسان‌ها مقدس است. اگر و اما و الا هم ندارد. به هر دليل و علتی که خون انسانی ريخته شود، فاجعه‌ای است برای همه‌ی بشریت. خیلی ساده می‌توان مشکل را به دین نسبت داد. به این دين يا آن دین. مشکل خشونت دين اسلام یا دین یهود نیست. مشکل خودکامگی یا دموکراسی نیست. دقت کنید که به نام همه‌ی این‌ها خون ریخته شده. بلی حتی به نام دموکراسی و آزادی و حقوق بشر خون‌ها ریخته شده و هنوز هم ریخته می‌شود. به نام این دين و آن دين هم. پاک کردن و زدودن دین یا مثلاً اصلاح دینی هم دردی را از کسی دوا نخواهد کرد. کانون مسأله انسان است. عاملیت خشونت به دست انسان‌هاست. انسان‌ها به علل مختلف جنايت می‌کنند. یافتن ریشه‌ها مهم‌تر است. ما اغلب در پيدا کردن ريشه‌ها خطا می‌کنيم. دلیل استمرار فاجعه هم دقيقاً همين است که خطا کرده‌ایم در شناختن ریشه. اگر خطا نکرده بودیم قرن بیستم و بیست و یکم خون‌بارترین قرن‌های تاریخ بشری نبودند. همه‌ی اين شواهد تاریخی نشان می‌دهد آدميان خطا می‌کنند در فهم ریشه‌ها و بر فهم خطاهای خود هم اصرار دارند.

هول‌ناک‌تر آن است که وقتی کسی تذکر می‌دهد که ريشه را درست شناسایی نکرده‌اید در کشاکش عاطفه و هيجان، دردمندی و شفقت او هم ناديده گرفته می‌شود و متهم می‌شود به بی‌تفاوتی یا بی‌مقدار کردن خون قربانی. و البته که چنين بازی کردن با عواطف مردمان خشمگين و زخم‌خورده هميشه جواب می‌دهد. وقتی کسی عصبانی است با او از خرد سخن نمی‌گويند. البته بسیاری هستند که فاصله‌ی واقعی زندگی‌شان با پاريس و بیروت يکسان است ولی نابرابری رسانه و حساس نبودن‌شان به نقد باعث می‌شود به سادگی خودشان را به پاريس يا بیروت نزديک‌تر ببينند و نگويند قربانی پاریس همان حقوقی را دارد که قربانی عراقی يا سوری یا لبنانی. مرگ در پاريس عواطف را بیشتر تحریک و تهييج می‌کند تا مرگ در سوریه.

در این کشاکش خشم و نفرت و عقده خالی کردن کسی نمی‌پرسد که تبعیض و بی‌‌عدالتی را چگونه باید زدود. مرگ فلسطینی و لبنانی اهمیتی ندارد ولی مرگ پاریسی مهم است. این‌ها واقعیت است. در ميانه‌ی اين غوغای عواطف، البته که مطالبه‌ی پاسخگویی و محکومیت بسیار هم معقول و خردمندانه می‌‌نماید. امروز صبح رادیوی ال‌بی‌سی لندن گزارشی از مردم می‌داد. زنی انگلیسی که در لندن زندگی می‌کند می‌گفت: تا زمانی که شاهد تظاهرات میلیونی مسلمان‌ها در سراسر جهان در محکومیت حوادث پاریس نباشم احساس ناامنی می‌کنم و بچه‌ام را نمی‌توانم بفرستم مدرسه! دقت بفرمایید این‌جا لندن است. پاریس نیست. به پاریس خیلی نزدیک است ولی این اندازه خشم و نفرت حیرت‌آور است. هیج کس نمی‌پرسد که با همين منطق هستند کسانی که خواهند گفت تا زمانی که میلیون‌ها اروپایی در محکوميت حمله به عراق و افغانستان (و محکوميت جورج بوش و تونی بلر و حالا بگو اسراییل) تظاهرات نکنند سخن «غرب» در هیج زمینه‌ای مسموع نیست و ما همیشه احساس ناامنی خواهیم کرد. تمام این سخنان بذر نابردباری می‌کارد. زمینه‌ی عدم تفاهم را فراهم می‌کند. رگ گردن‌ها را قوی می‌کند. شکاف‌ها را بیشتر می‌کند. به راه حل نزديک‌تر نمی‌شويم. عملاً راه را بر تکرار همه‌ی این فجایع هموار می‌کنيم.

Hadi Heidari - Beirut

فراموش نکنیم. آدمیان قابلیت حیرت‌آوری دارند برای سقوط به هول‌ناک‌ترین مغاک‌های وجودی. انحطاط استعداد آدمی است. غربی و شرقی، مسلمان و غیر مسلمان، دین‌دار و بی‌دین نمی‌شناسد. اصل نکته هم همین است که مرزی نیست میان جنایت‌ها. جنایت مسلمان، جنایت‌تر از جنایت یهودی یا مسیحی،‌ دموکرات یا خودکامه، سکولار یا دین‌دار نیست. همه به یک اندازه جنایت‌کار می‌شوند وقت ریختن خون دیگری. این است اصل نکته. اما فضای عاطفی می‌طلبد که بگویی جنایت داعش، جنایت‌تر از جنایت اسراییل است. هر چقدر هم که تظاهرات برگزار کنی و افشاگری رسانه‌ای کنی، باز هم قصه‌ی جنایت داعش بهتر فروش می‌رود. مخاطب آسان‌تر همدلی می‌کند با رسانه‌ای که با این قصه کاسبی هم می‌کند.

سخن گفتن از برابر بودن همه‌ی انسان‌ها و جنایت بودن همه‌ی جنایت‌ها سخنی سرد و عقلانی و انتقادی نیست. اتفاقاً دردمندانه‌ترین تحلیل همین است: همه‌ی ما آدميان با هم سقوط می‌کنيم. همه با هم رنج می‌کشيم. همه با هم خون دل می‌خوریم. ولی روایت‌ها نابرابرند. در روایت‌ها عدالتی نيست. تبعيض بيداد می‌کند. تسلط تبعيض و بی‌عدالتی (و البته فقر و جهل) راه را بر استمرار این توحش هموارتر می‌کند. همبستگی مبنای‌اش نه ملیت است نه رنگ پوست نه داشتن (یا نداشتن) این یا آن دین. ارج‌مندترین مبنای همبستگی انسانیت مشترک همه‌ی انسان‌های دین‌دار و بی‌دین است. گویی در میانه‌ی این نفرت کورت و مهیب، دین داشتن یا نداشتن است که مبنای همبستگی است. این آغاز فاجعه است. بنشینیم و بیندیشم. این همه با هم بیگانه، به کجا خواهیم رسيد آخر.

* تصاویر از: هادی حیدری

۰

نقد حال

اين مختصر را این‌جا می‌نويسم که هم گزارشی از گذشته باشد هم حدیثی از حال و آينده. يک سالی که تا امروز گذرانده‌ام (و هنوز هم تمام نشده) شايد سنگین‌ترین، پرمشغله‌ترين، آموزنده‌ترین (و شايد پردستاوردترين) سال عمرم بوده است. بالاخره چهل سالگی یک خاصیتی هم باید داشته باشد! شاید هیچ دوره‌ای در این ده سال گذشته برای‌ام این اندازه فاصله از دنیای مجازی نياورده است. دلیل ساده‌اش هم افزايش تصاعدی درگیری‌های تدریس و تحقیق و سفرهای پياپی بوده است. در ماه‌های آينده یکی دو ترجمه‌ی سنگين روی دست‌ام مانده و کتابی که باید تا آخر سال تمام کنم. در این مدت شاهد بسياری از موج‌ها و تب‌های فضای مجازی بوده‌ام که آمده‌اند و گذشته‌اند. من هم به خاطر همين مشغله‌ها – در کنار مشغله‌ی مهم‌تر پدر و همسر خانواده بودن – شايد خوشبختانه فرصت آن را نداشتم که درگير آن‌ها شوم. و الآن که فکر می‌کنم به خودم می‌گويم چه خوب که فرصت نداشتم. بسیار مناسبت‌ها آمده‌اند و رفته‌اند و مجالی برای توجه به آن‌ها نداشته‌ام. در اين يک سال شاید بیش از هر دوره‌ی ديگری در عمرم به حکمت این بیت حافظ (و الباقی همين غزل) پی برده‌ام که: حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست. حکايت ما، حکايت این بیت خيام است: فردا که از این دير کهن درگذریم | با هفت‌هزار سالگان سر به سريم. اين تک مصرع آخر دير زمانی است که شعار من بوده. قصه را مختصرتر کنم. اين روزها و ماه‌های آينده اگر ديديد که حضور کم‌تری در اين‌جا يا آن‌جا (يعنی همان فيس‌بوک علیه ما علیه) دارم، دلیل‌اش چیزی نیست جز هزار و يک کار عقب‌مانده، تدريس، سفر، کنفرانس و کتاب نوشتن. بالاخره: بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد!

۰

پیامدهای توافق و استیصال بن‌بست‌خواهان

Iran Nuclear Deal

یادداشت زیر یک دعوت عمومی است برای شکستن انحصار بحث و گفت‌وگو درباره‌ی توافق هسته‌ای و بیرون آوردن آن از تملک نظریه‌پردازان و نخبگان سیاسی، یا روزنامه‌نگاران و ستون‌نویسان و کسانی که دسترسی ویژه به رسانه‌های صوتی و تصویری دارند. این یادداشت درخواستی است برای نوشتن همگان و همه‌پرسی مجازی در میان جامعه‌ی مدنی.

مذاکرات هسته‌ای میان ایران و غرب (آمریکا به اضافه‌ی سایرین) یک سرفصل بزرگ و مهم داشت: ممانعت از دسترسی ایران به سلاح هسته‌ای. کل مذاکرات حول همین موضوع می‌گشت. همین موضوع هم بود که بیش از ۱۰ سال در کانون منازعات داغ سیاسی منتهی به تحریم‌های کمرشکن قرار داشت. آن‌چه باعث تحریم‌ها علیه ایران و تهدید به تغییر رژیم بود نه رابطه‌ی ایران با حماس و حزب‌الله بود و نه رتوریک سیاسی علیه اسراییل؛ محل نزاع برنامه‌ی هسته‌ای بود. البته برنامه‌ای هسته‌ای در مذاکرات و توافق حاصل از آن تبدیل به محور انحصاری و اختصاصی مذاکرات شد و این همان چیزی است که مخالفان مذاکرات و توافق را عصبی و آشفته می‌کند.

اگر به تاریخ اتفاقی که در عراق افتاد برگردیم می‌بینیم که آن‌چه سلسله‌جنبان تغییر رژیم در عراق شد و بهانه‌ی نهایی را فراهم کرد نه نقض حقوق بشر در عراق بود و نه حتی حمله و تجاوز نظامی مکرر عراق به کشورهای همسایه‌اش. زمینه‌ساز حمله‌ی نظامی گزارش مجعول و کذب دسترسی عراق به سلاح‌های کشتار جمعی بود. این مسیری بود که درباره‌ی ایران به قوت و البته با همکاری شماری از ایرانیان مخالف حکومت ایرانی (یعنی هم‌ردیفان فواد عجمی و کنعان مکیه) ‍پیگیری می‌شد و هم‌چنان می‌شود.

پیش از این‌که این مذاکرات به سرانجام فعلی برسد، همگان می‌دانستند موضوع این مذاکرات چه چیزهایی هست و چه چیزهایی نیست. البته مخالفان، منتقدان و تردیدافکنان امروز، پیش از این به امید این‌که این مذاکرات هرگز به هیچ سرانجامی نخواهد رسید، وقت چندانی صرف این نمی‌کردند که چه چیزهایی در دستور مذاکرات هست (یا از نظر آن‌ها باید باشد). بسیاری از این گروه پیش از این بحث‌شان حتی سلاح هسته‌ای نبود بلکه به صراحت اصرار داشتند که کل برنامه‌ی هسته‌ای ایران (چه نظامی چه غیر نظامی) برچیده شود. اما امروز چنان رفتار می‌کنند که گویی در چند سال پیش برای «حق غنی‌سازی» (همان حق مسلم کذایی) ایران خون دل‌ها خورده بودند. به هر حال آن‌چه رخ داده است این است که به شهادت و تصریح طرف‌های منازعه، آژانس انرژی اتمی و حتی دستگاه‌های امنیتی اسراییل که بزرگ‌ترین مدعی و مخالف توافق است، این توافق توافق خوبی است که باعث تحکیم امنیت در منطقه می‌شود. نه موضوع حقوق بشر، نه مسأله‌ی ساز و کارهای انتخابات و نه سیاست‌های منطقه‌ای ایران هیچ کدام نه در دستور کار این مذاکرات بود و نه ضرورتی داشت در دستور کار باشد. هدف طرفین روشن بود. سرفصل و عنوان مذاکرات برنامه‌ی هسته‌ای بود و بس.

این توافق حتی در وضع فعلی پیش از این‌که گام‌های مثبت بعدی برداشته شود به دلایل متعددی به سود منافع ملی ایران و مردم ایران است (حالا گرفتیم که حاکمیت سیاسی هم از آن سود ببرد؛ مادامی که مردم ایران هم از آن بهره‌مند شوند،‌ چه باک؟). گسل بحث در این‌جاست که در این فضای دوقطبی عده‌ای در جانب منافع ملی ایران ایستاده‌اند. منافع ملی ايران اقتضا می‌کند که تحریم‌ها برچیده شوند (به دلیل این‌که اولین قربانی تحریم‌ها مردم عادی هستند نه سپاه پاسداران یا تمامیت‌خواهی؛ آن‌ها در تمام این سال‌ها از تحریم‌ها سودهای کلان برده‌اند و کاسبی پرمنفعتی از قبل آن داشته‌اند) و خطر حمله‌ی نظامی و تغییر رژیم منتفی شود. تحریم‌ها و فکر تغییر رژیم هم از منظر تئوریک و سیاسی و هم از منظر عملی و با توجه با تاریخ و سابقه‌ی این کارها در منطقه برای جامعه‌ی مدنی و احقاق حقوق مردم ویرانگر است. مسدود کردن مسير تحریم‌ها و تغییر رژیم (در کنار مسدود کردن دسترسی به سلاح هسته‌ای) باعث بازگشت صلح به منطقه و ايران می‌شود و بنیه‌ی جامعه‌ی مدنی را تقویت می‌کند. سوی ديگر این دعوا کسانی هستند که گاهی در لباس نقد سياسی و گاهی در لباس منافع ملی ایران سخن می‌گویند ولی در عمل و نظر موضع‌شان چیزی نیست از منافع حزبی و ایدئولوژيک بخشی از جامعه‌ی آمریکا: نه حتی جمهوری‌خواهان به طور کلان بلکه بخش خاصی از جمهوری‌خواهانی که تمام جهت‌گیری‌شان همسویی محض با اسراییل آن هم نه تمام جریان‌های سیاسی اسراییل بلکه تفکری تمامیت‌خواه و بدنام که نماینده‌اش نتانیاهوست.

کسانی هستند که در اين دعوا خواهان بن‌بست هستند. مسأله‌ی محوری‌شان از نگاه من چيزی نیست جز همان‌که پيش‌تر ذیل «سندرم جمهوری اسلامی» (بنگريد به این‌جا و این‌جا) توصيف‌اش کرده‌ام: ایران و ایران‌دوستی خیلی خوب است به شرطی که در آن جمهوری اسلامی جایی نداشته باشد، در آن خامنه‌ای وجود نداشته باشد، در آن هرگز انقلاب نشده باشد و الخ؛ آن‌چه که امروز در ایران وجود دارد واقعیت سیاسی و تاریخی است و تاریخ را نمی‌توان معکوس کرد. اما این سناریوی مقابله یا تشکیک و تردید بسیار آشناست. این همان سناریویی است که با روی کار آمدن محمد خاتمی در دوم خرداد مخالفان جمهوری اسلامی را آشفته کرد (کسانی که کنفرانس برلین را بر هم زدند دقیقاً همین نگرانی را داشتند که رابطه‌ی ایران با غرب خوب می‌شود). روزگار عیش و کامرانی این طایفه دوره‌ی تاخت و تاز محمود احمدی‌نژاد بود. روی کار آمدن روحانی بازگشت همان اتفاق دوره‌ی خاتمی بود. آن‌چه که رخ داده بود و این بار هم رخ داده است (و به گمان من اگر خناسان تخریبی نکنند باز هم رخ می‌دهد) بازگشت امید است به مردم. بازگشت امید همان چيزی است که سلسله‌جنبان جنبش سبز بود و همان چیزی است که بن‌بست‌ سياست را می‌شکند. شکست یا به شکست کشاندن این توافق چیزی نیست جز کوشش آگاهانه برای دمیدن یأس و شکستن شاخ امید. اینک شاخ غول هسته‌ای شکسته است ولی هم‌چنان هستند کسانی که می‌کوشند ديو ديگری از میان آن بیرون بکشند. باطل‌السحر این افسونگری‌ها به میدان کشیدن مردم و جامعه‌ی مدنی و شکستن انحصار گفت‌وگو درباره‌ی این مسایل است.

۰

به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم…

Yadollah-Kaboli-Hejran

آدم فقط بايد ديوانه باشد – يا عاشق – که همه چيز داشته باشد يا همه چيز را به او بدهند ولی باز چيزی باشد که به محض عبور از کنارش يا به محض زنده شدن يادش، اشک از ديدگان‌اش سرازیر کند. این حال را سوختگان می‌دانند. باید جايی يک بار هم که شده دردی را چشيده باشی، فراقی را آزموده باشی، هجرانی جهان‌ات را ويران کرده باشد. اصلاً این تجربه‌ای نيست که بخواهی کسی نداشته باشدش. فکر می‌کنم با تمام زجرها و خون دل خوردن‌های‌اش، داشتن اين تجربه هزاران هزار بار به نداشتن‌اش می‌ارزد. اين‌ها را نداشته باشی از آدمی بودن دوری.

مشغول کار بودم به دنبال فایلی می‌گشتم و سر از جايی روی کامپيوترم در آوردم و روی فايلی کليک کردم که آواز عليرضا افتخاری بود با نی محمد موسوی. بعد فهميدم بخشی از آلبوم «دریغا»ی اوست. صدا برای خودش پيش می‌رفت و سر از اين بیت بابا طاهر در آورد که: تمام خوبرويان جمع گردند | کسی که يادت از يادم بره نيست. تمام روزم تعطیل شد. نه صدای خواننده مهم بود و اصالت داشت، نه نی موسوی. هيچ چيز ديگری مهم نبود جز چيزی که زیر هزاران لایه‌ی بشريت و زمان و تکرار روزمرگی نهان‌اش کرده بودم. ناگهان سر بر می‌کند و آدمی را لطيف می‌کند؛ مثل بارانی است که بعد از ماه‌ها و سال‌ها خشکی بر سينه‌ی تفتيده‌ی کوير ببارد. اگر دل‌تان نازک است يا با شنیدن موسيقی ايرانی آميخته با اين شعرهای سوزناک و خانه‌خراب‌کن زندگی‌تان پاک مختل می‌شود، خوب طبعاً این‌ها را نبايد گوش کنيد. این را هم گوش نکنید… دوام عيش و تنعم نه شيوه‌ی عشق است…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

اين همه نقش در آيينه‌ی اوهام؟

iran-nuclear-deal-netanyahu-cartoon

نتيجه‌ی مذاکرات هسته‌ای ايران و غرب امری بدیهی و طبیعی نبود. دست‌ کم برای بسیاری چنین نبود. آن‌چه در این دو سال اتفاق افتاد، از توافق/تفاهم ژنو و لوزان گرفته تا آن‌چه در وين کمابيش به پايان‌ خود رسيد، توانست جامعه‌ی سياسی و جامعه‌ی مدنی را به شدت دو قطبی کند. واکنش‌ها و موضع‌گیری‌ها در ظاهر تقريباْ به طور کامل بر مهم و بی‌سابقه بودن يا حداقل کم‌نظير بودن اين اتفاق ديپلماتيک تأکيد دارند ولی فضا هم‌چنان به شدت دو قطبی است. مختصر ماجرای ديپلماتيک و مضمون و موضوع مذاکرات دو محور عمده داشت که عملاً با تصویب امروز در شورای امنيت به تحقق کامل نزديک‌تر شده است: ۱) رفع و لغو نظام تحريم‌ها (يا به بيان دیگر شهادت و اذعان به فشل بودن و ضد انسانی بودن آن‌ها ولو هم‌چنان در شعار عده‌ای آن را مهم‌ترین عامل به نتیجه رسیدن مذاکرات بدانند)؛ و ۲) منتفی شدن صریح و از موضوعيت افتادن سياست تغيير رژيم که بيش از سه دهه است در دستور کار رسمی یا غیر رسمی دولت آمریکا بوده است (یعنی «روی میز بودن همه‌ی گزینه‌ها» از جمله گزينه‌ی نظامی پس از اين توافق يا شعار سياسی است يا طنز). مضاف بر این‌که از رهگذر اين توافق و دو دستاورد مشخص فوق، حق فعاليت صلح‌آميز هسته‌ای ايران به طور شفاف‌تر و صریح‌تری به رسميت شناخته شد. اين خلاصه‌ی اتفاقی است که در عالم واقع خارج از خيال ما رخ داده است (برای جزييات ملموس‌تر توافق برای خواننده‌ی غيرمتخصص بنگرید به مقاله‌ی نيويورک تايمز با عنوان «در توافق هسته‌ای ايران چه کسی به چه چيزی رسيد»). بدون شک امکان‌های پيش روی این دو رویداد برای هر دو طرف توافق تا حد بسیاری گشوده است يعنی اتفاق‌هایی وجود دارند که وقوع‌شان می‌تواند باعث مخدوش شدن يا از ریل خارج شدن اين دو محور شود. این اتفاق‌ها هر چند محال نيستند ولی با اين توافق رویدادشان بسیار دشوارتر از قبل شده است و دلیل دوقطبی شدن واکنش‌ها هم دقيقاً همين است.

 اردوی موافقان و مخالفان تحریم‌ها کمابيش در فضايی روشن حرکت می‌کنند. این توافق نقاب از روی بسیار کسان کشيده است و باعث شده بسیاری بکوشند مواضعی را که تا دیروز به صراحت بیان می‌کردند یا به شکلی دیگر می‌گفتند حالا در لفافه بگويند يا درست خلاف آن بگویند. گزینه‌های تحریم ایران و حمله‌ی نظامی که محبوب‌ترین گزینه‌های بخشی از اپوزيسيون جمهوری اسلامی بودند امروز دیگر رسوا و بی‌آبرو شده‌اند (فارغ از این‌که حکومت ایران مشروعیت سياسی داشته باشد يا نداشته باشد؛ حکومت صدام حسین هم مشروعیت سیاسی نداشت ولی فقدان مشروعیت صدام حسین فی نفسه باعث مشروعیت تحریم‌های ویرانگر و ضد انسانی غرب علیه حکومت عراق و مردم‌اش، با پیامد تخریب درازمدت جامعه‌ی مدنی، نبود). در اين‌جا آن بخشی از اپوزيسيون مد نظر است که سياست و زبانی متصلب و به شدت دوقطبی دارد و حاکمان و حکومت سياسی ايران را يکسره اهريمنی و اصلاح‌ناپذير می‌داند.

 دايره‌ی مخالفان

مخالفان توافق وين (یعنی مخالفان پايان یکی از بحران‌های بزرگ ديپلماتیک حکومت ايران) را با تقریب خوبی می‌توان به شکل زیر برشمرد: ۱) مخالفان داخلی؛ ۲) بخشی از مخالفان ايرانی خارج از کشور؛ ۳) اسراييل و نومحافظه‌کاران آمريکايی؛ و ۴) عربستان سعودی.

 مخالفان توافق يا دلواپسان داخلی جمهوری اسلامی عنوانی است کلی‌تر برای مخالفان اصلاح‌طلبان، مخالفان جنبش سبز و مخالفان انواع ميانه‌روی‌های سياسی يا دینی. برای اين عده هم‌چنان زمينه برای مخالفت با اين توافق وجود دارند هر چند در موضعی بسیار ضعیف‌تر از دو سال پیش واقع‌اند. این توافق که نتيجه‌ی همکاری نزدیک ديپلمات‌های ارشد ايرانی و آمريکايی بوده اثرگذاری آن‌ها را برای اخلال در کار دولت روحانی بسيار کم‌تر از قبل کرده است. دفاع‌های بی‌سابقه‌ی آيت‌الله خامنه‌ای از تيم مذاکره‌کننده يکی از دلایل دشوارتر شدن کار دلواپسان داخلی است؛ اين تعابير را آيت‌الله خامنه‌ای هرگز برای دولت خاتمی يا کارگزاران‌اش به کار نبرده بود (تحلیل علی حاجی قاسمی درباره‌ی چشم‌انداز مخالفت‌های دلواپسان داخلی قابل تأمل‌ است).

مخالفان ایرانی جمهوری اسلامی در داخل و خارج کشور (یا تصوير آينه‌ای دلواپسان داخلی) شامل طيف‌های مختلفی است که منطق اصلی‌شان اين است که نظام جمهوری اسلامی اصلاح‌ناپذیر است و هيچ تصحيحی در هیچ سطحی باعث اين نمی‌شود که بتوان با آن راه آمد یا سازش کرد. ستون فقرات اين مواضع این است که همیشه می‌توان میان انسان‌ها و الگوهای کشورداری يا نظام‌های سياسی میان خوب و بد و اهريمن و فرشته تفاوت صریح قايل شد و «ذات» آن‌ها دست‌يافتنی و تغييرناپذیر است. اين عده دچار آشفتگی بيشتری شده‌اند. تا قبل از توافق هسته‌ای بخشی از اين مخالفان تحلیل‌شان اين بوده که اين توافق به دليل اين‌که تصميم‌گير اصلی نظام جمهوری اسلامی و تعيين‌کننده‌ی سرنوشت پرونده‌ی هسته‌ای شخص آيت‌الله خامنه‌ای بوده است و بس، هرگز به سرانجام نخواهد رسيد. با گذشت زمان درستی اين تحليل به تدريج رنگ باخت و در آن تصوير سياه و سفيد از آيت‌الله خامنه‌ای (و مخالفت سرسختانه و فرضی او با هر گونه فاصله گرفتن از سياست‌های هسته‌ای دوران احمدی‌نژاد) رخنه افتاد. حالا که بخشی از معما حل شده است و توافق در عمل رخ داده يا به تحقق کامل‌اش بسيار نزدیک شده، این گروه با انحراف از موضوع سراغ مسأله‌ای اساسی‌تر رفته‌اند که حالا با شفاف‌تر شدن بیشتر مشهود می‌شود که همان موضع اسراييل و نومحافظه‌کاران آمريکايی است: مخالفت با ايران به خاطر تلاش ايران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای نيست.

ايران از نظر اين مخالفان سياستی ايدئولوژيک، آخرالزمانی، اسلام‌گرای شيعی و آشوب‌آفرین دارد که باعث بر هم زدن نظم و صلح منطقه و جهان می‌شود. لذا مهم نيست که حالا مسير دستيابی ايران به سلاح هسته‌ای مسدود شده باشد يا نه؛ ایران يا دوباره از نظر این گروه می‌کوشد همان راه دستيابی به سلاح هسته‌ای را طی کند یا به شيوه‌ای ديگر فرضيات آن گروه را درباره‌ی خود تأييد خواهد کرد (اوج اين خيال‌بافی‌های توهم‌آلود را در اين سرمقاله‌ی نيويورک تايمز می‌توان ديد که برای ايران آرزوهای سلطه‌طلبانه‌ای از زمان صفويان تا امروز قایل است؛ رسوایی و پريشانی اين مطلب به حدی بود که يکی از نويسندگان فارسی‌زبان‌اش در توجيه‌های بعدی‌اش برای ترمیم فضاحت آن بارها به زبان فارسی مواضع‌اش را تغيير داد ولی ديگر نمی‌شد با متن منتشر شده‌ی انگليسی کاری کرد؛ همچنين بنگرید به نقد آن مطلب). می‌توان در تمام آن مدعيات درباره‌ی حکومت ایران (که خود مطلقأ خالی از ايدئولوژی و جزم‌انديشی‌های سياسی و فکری نيستند) تشکيک کرد. ولی محور اصلی مدعيات نوعی رويکرد روان‌‌شناسانه و هم‌چنين تقديرگرايانه است. یک بخش از اين مخالفت‌ها يا نارضايتی‌ها اين است که به دليل اين‌که از نظر آن‌ها، آيت‌الله خامنه‌ای تعيين‌کننده‌ی مطلق سرنوشت اصلی هر سياست داخلی و خارجی نظام است (و از نظر آن‌ها فردی است غير قابل اعتماد)، لذا از نظر آن‌ها انتظار اين‌که تغيير مهم در سياست داخلی يا خارجی ایران رخ بدهد خیال‌بافانه يا غیر واقعی است. در این تحليل دولت‌ها و حکومت‌ها مقهور سياست‌ها و رويه‌های گذشته‌ی خود هستند (مراجعه کنيد به ارجاعات مکرر اين گروه به سياست‌ها و تصميم‌های حکومت ايران در تأييد و تقويت مدعای خود). از اين منظر، گذشته‌ی حکومت‌ها يا آينده‌‌ی آن‌ها را قهراً مقدر می‌کند یا باعث می‌شود بروز هر چرخشی را در آينده‌ی آن‌ها به اعتبار همان فرض‌ها ناديده و موقتی/مصلحتی بینگاریم (برای تحليلی مبسوط‌تر در این خصوص، بنگرید به مصاحبه‌ی محمدمهدی مجاهدی با روزنامه‌ی ایران: «شعاع تأثير ديپلماسی هسته‌ای ایران تا کجاست»). اين گروه از مخالفان البته هرگز توضيح نمی‌دهند که اگر بنا با این باشد که حکومت‌ها و نظام‌های سياسی مقهور گذشته‌شان باشند چطور است که نباید به دولت‌های غربی و دولت آمریکا که کارنامه‌ای مفصل در دخالت‌های نظامی و سياسی در مناطق مختلف خاور ميانه داشته‌اند و این دخالت‌ها سابقه‌ای روشن (و اکنون رسوا دارند) به همين شيوه بدبين بود ولی به حکومت ایران بايد بدبین بود؟ فهرست اين سوابق گذشته‌ی دولت‌های غربی بسيار مفصل است ولی فقط یک نمونه‌ی آن تدارک کودتای ۲۸ مرداد در ایران است که دو بار دولتمردان آمريکایی تا به حال به صراحت به آن اعتراف کرده‌اند (دقت کنيد وصف اين دولت دموکراتيک است نه آخرالزمانی و شيعی و ايدئولوژيک و مانند آن‌ها). اين دولت دموکراتيک در همين نيم قرن گذشته کارنامه‌ی چندين لشکرکشی به نقاط مختلف دنيا و استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی و بمب هسته‌ای دارد.

درباره‌ی اسراییل، صورت‌بندی اصلی مخالفت شديد اسراییل با این توافق دیپلماتیک این است که ایران تهدیدی وجودی برای اسراییل است و تا زمانی که اين حکومت بر سر کار باشد به خاطر شعارها و مواضع تند و خصمانه‌ای که همیشه علیه دولت اسراییل داشته، اسراييل نمی‌تواند آرام بنشيند. پرونده‌ی هسته‌ای مهم‌ترین و برنده‌ترين برگی بوده که اسراييل برای منزوی کردن حکومت ایران در اختیار داشته است. به همین دلیل مدام بر تقويت تحریم‌ها و گزینه‌ی تغيير رژيم تأکيد می‌ورزد. برای اسراييل و همراهان با سياست‌های نتانياهو توافق هسته‌ای به معنای از دست رفتن برگ برنده‌ آن‌هاست. منظور از همراهان نتانياهو نومحافظه‌کاران آمريکایی و حتی بعضی از مخالفان ايرانی جمهوری اسلامی توافق با ايران است (بنگرید به مقاله‌ی هاآرتص: «بیچاره نتانياهو، دنیا محبوب‌ترین اسباب‌بازی‌اش – بمب ايرانی – را از او ربود»). توافق هسته‌ای برای دولت اسراييل چيزی است بسيار بزرگ‌تر از کنار رفتن و بلاموضوع شدن محمود احمدی‌نژاد. تا زمانی که در جمهوری اسلامی عاملی برای بحران‌آفرينی‌های مستمر و دامن زدن به گفتار سياسی پرخاش‌جويانه وجود داشت، منحرف کردن افکار عمومی از سیاست ضد انسانی، استعماری و اشغال‌گرانه‌ی اسراييل در فلسطین کار آسان‌تری بود. ايران به رغم تمام شعارهای ضد اسرايیلی‌اش در تمام تاريخ جمهوری اسلامی هرگز تهدیدی نظامی برای اسراييل نبوده است حتی در اوج دوران خيره‌سری و پرخاش‌جويی احمدی‌نژاد يعنی در همان دوره‌ای که اسراييل در داخل ايران دانشمندان هسته‌ای را ترور می‌کرد. ولی وجود اين گفتار و شعار هميشه به اسراييل کمک کرده است. درست از روز روی کار آمدن روحانی و چرخش آشکار در رتوريک سياسی و ديپلماتيک ايران با جهان – پيش از حل مناقشه‌ی هسته‌ای – اسراييل اين خطر را احساس کرده بوده و با لحنی هشدارآميز کوشيده بود مسير «عادی شدن» رابطه‌ی ايران با جهان را بگيرد (بنگريد به مقاله‌ی اسليت: «دلیل اصلی نفرت اسراييل، عربستان سعودی و نومحافظه‌کاران از توافق با ايران»). به همين دلیل است که اسراييل که هرگز يکی از طرفين رسمی اين مذاکره نبود، پس از توافق اعلام کرد که خود را ملزم به مفاد آن نمی‌داند و از خود «دفاع» خواهد کرد. با توجه به اين‌که ايران هرگز به اسراییل حمله‌ی نظامی نکرده است، اين به اصطلاح معنایی جز حمله‌ی پيشگیرانه نمی‌توانست داشته باشد يعنی نقض صريح تمام هنجارهای بين‌المللی. اسراييل در این مسير در دو سال اخير گرفتار انزوای بيشتر شده است (بنگريد به مقاله‌ی دیگری از هاآراتص: «نتانیاهو شرط ایران‌اش را باخت ولی قمار بعدی‌اش ممکن است فاجعه‌بار باشد»). توافق هسته‌ای بخشی از مسير انزوای بيشتر اسراييل در منطقه را فراهم کرده؛ ولو هم‌زمان آمريکا ميلياردها دلار – گرفتيم در ازای ساکت کردن اسراييل در برابر توافق هسته‌ای – به اسراييل کمک کند (وزیر خارجه‌ی بريتانيا هم اسراييل را متهم کرده که تحت هر شرایطی به دنبال رويارويی با ایران است؛ بنگرید به خبر اينديپندنت).

عربستان سعودی را می‌توان مهم‌ترین نماينده‌ی شيخ‌نشين‌های همسايه‌ی ايران، سلفی‌ها و تکفيری‌هايی دانست که شکل‌های بسيار خشن‌‌شان طالبان،‌ القاعده و داعش هستند. اما عربستان سعودی به قدر اسراييل اعتماد به نفس و توانايی نظامی و امنيتی ندارد. لذا هر چند به اندازه‌ی اسراييل در تمام اين سال‌ها در رابطه‌ی ميان ايران و غرب کارشکنی کرده، اکنون گزينه‌های‌اش از گزينه‌های اسراييل هم محدودتر می‌شود و ناگزیر خواهد بود اين واقعيت جدید منطقه را بپذيرد. عربستان سعودی از جمله مروجان اين فرضيه بوده است که ایران در پی ایجاد امپراتوری شیعی در منطقه است یا مسبب جنگ‌های شيعه و سنی. برای کشوری که مهم‌ترین تأمين‌کننده‌ی مالی القاعده، طالبان و داعش بوده (بنگرید به مقاله‌ی اينديپندنت درباره‌ی پیوند عربستان سعودی و داعش) و بسیاری از اعضای این گروه‌های تکفیری ريشه در عربستان سعودی و سياست‌های‌اش دارند، اين ادعای شگفتی است. دقت کنيد يک سويه‌ی ديگر اين اتهامات ترویج تروريسم است با تکيه بر نقش حزب‌الله لبنان و حماس در فلسطين. اما در سال‌های اخير به ويژه به تغيير لحن دولت اوباما و فاصله گرفتن از ادبیات سياسی مسلطی که عمدتاً ساخته‌ی جمهوری‌خواهان افراطی بود، ديگر نمی‌توان به آسانی فرضيه‌ی سلطه‌طلبی شیعی ايران را – به ويژه پس از ظهور داعش – به این سادگی جا انداخت. اوباما این را برای اعراب روشن کرد که مشکل آن‌ها نه دعوای سنی و شيعه‌ به رهبری ايران است نه برنامه‌ی هسته‌ای ایران (بنگريد به روايت گاردین از جلسه‌ی کمپ‌ ديويد اوباما با رهبران عرب). از همين نقطه‌ی عزیمت مهم است که آمریکا می‌تواند با ایران بر سر يک میز بنشيند. همين نکته – همين عبور – است که باعث خشم نومحافظه‌کاران، اسراييل،‌ عربستان سعودی، مخالفان ايرانی نظام جمهوری اسلامی که سرسختانه مدافع سیاست تحریم و گزینه‌ی تغییر رژیم هستند شده است. تفاوت بزرگ عربستان سعودی با بقیه‌ی مخالفان این است که عربستان سعودی واقعيت‌های سياسی را سريع‌تر دريافته است ولی اعتماد به نفس کافی را برای استمرار سیاست‌های تخریبی آشکار ندارد. از همین روست که عادل الجبیر وزیر خارجه‌ی جوان عربستان سعودی رسماً توافق هسته‌ای را پذيرفته و دولت خود را متلزم به تبعات و عواقب آن می‌داند (مشخصاً بنگرید به «با عربستان چه باید کرد؟» از محمد مهدی مجاهدی در دنيای اقتصاد).

همه‌ی این مخالفان یک جا به هم می‌رسند و آن هم نامطلوب دانستن توافق هسته‌ای است هر کدام به دلایل و علل مختلف. هيچ کدام از آن‌ها روحانی و دولت‌اش را خوش نمی‌دارند. هيچ کدام تغيير گفتار و رفتار دولت روحانی را نه مطلوب می‌دانند نه صادقانه. مهم‌ترين قايل اين موضع هم نتانياهو بود که در ابتدای کار روحانی او را گرگی در لباس ميش توصیف کرد و بعدتر ايران را از داعش بدتر دانست و امروز هم هنگام اسم بردن از ايران آن را به طعنه «دولت اسلامی» می‌خواند که يادآور داعش باشد. اين مخالفان چهارگانه به شيوه‌های مختلف مانع تحقق وعده‌های مختلف حسن روحانی هستند.

در کنار تمام اين‌ها البته کسانی هم يافت می‌شوند که با اين توافق مخالف‌اند ولی دغدغه‌های‌شان لزوماً از جنس دغدغه‌های مخالفان بالا نيست. شايد بتوان شماری از کسانی را که مایل هستند حقوق بشر به عنوان مهم‌ترین اولويت‌ در مذاکرات ايران و غرب مطرح باشد، در زمره‌ی اين مخالفان تلقی کرد. این مخالفان به زعم نگارنده به موضوع و مضمون مذاکرات اعتنای چندانی ندارند. موضوع مذاکرات برنامه‌ی هسته‌ای است نه حقوق بشر. این اصرار سماجت‌آمیز بر طرح هر مطالبه‌ای در هر موقعيتی و در خلال هر بحثی حاکی از عدم واقع‌بینی سياسی است. از شرح بيشتر در اين مورد صرف‌نظر می‌کنم به اين دلیل که توجه آن‌ها عمدتاً معطوف به موضوع ديگری است.

حدس‌هايی درباره‌ی پيامدهای مثبت توافق

آن‌چه می‌آيد تحلیلی از جنس حدس است (مانند هر تحليل ديگری) به اين معنا که این حدس ابطال‌پذير است. يعنی می‌توانم نشان بدهم تحت چه شرايطی حاضرم دست از این ادعا بکشم. بر خلاف برخی از مخالفان اين توافق (يا بدبينان به آن) که مدعیات‌شان عموماً ابطال‌ناپذير است و تقريباً محال است که دست از مدعيات‌شان درباره‌ی جمهوری اسلامی و دولتمردان مختلف‌اش (از آيت‌الله خامنه‌ای گرفته تا هر کس ديگری شامل هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، ميرحسين موسوی و حسن روحانی) بکشند. برای آن‌ها همه سر و ته يک کرباس‌اند چون «ساختار» اين نظام همين است و شاکله‌اش عوض نمی‌شود و آينده‌اش مقهور و محبوس گذشته‌ی پرعارضه‌اش خواهد ماند. حدس‌ نگارنده مبنی بر مثبت بودن پیامدهای این توافق می‌تواند از جمله به شیوه‌های زیر ابطال شود: در صورتی که تخلفی از مفاد توافق در طرف مقابل صورت نگیرد و ایران از توافق تخلف کند حدس نگارنده ابطال می‌شود؛ هم‌چنين در صورتی که در انتخابات بعدی امکان‌ها و فرصت‌های مدنی دچار قبض بيشتری شوند و کیفيت زندگی مردم به تبع آن بدتر از وضع فعلی شود، باز هم حدس نگارنده ابطال می‌شود. اين امکان‌ها هم رخ دادنی هستند و وقوع‌شان محال نیست. شرط واقع‌بینی همین است که به اين امکان‌های منفی هم توجه داشته باشیم بدون اين‌که اجازه بدهيم امکان‌های محتمل عقلانی بودن تحلیل‌ها را مخدوش کنند (درباره‌ی روايت‌های آمريکايیان مخالف توافق هسته‌ای و امتناع آن‌ها از در نظر گرفتن امکان‌های مثبت و منفی حفظ توافق يا شکست آن، بنگرید به مقاله‌ی آتلانتيک: «چرا توافق با ايران منتقدان اوباما را اين اندازه عصبانی می‌کند؟»).

توافق هسته‌ای ایران با غرب سرآغاز چرخش سياسی و دیپلماتیک مهم و بی‌سابقه‌ای در تاریخ سياسی ایران و غرب نيست بلکه ادامه‌ی چرخشی سياسی است که مدتی از آغاز آن گذشته است (بنگريد به: مقاله‌ی محمدمهدی مجاهدی در روزنامه‌ی ايران: «تولد خاور ميانه‌ جدید بر محور ايران»؛ و همچنين مصاحبه‌ی فوق‌الذکر با روزنامه‌ی ايران). دلايل و علل چرخش سياسی جمهوری اسلامی بر خلاف مدعیات مخالفان توافق، تحريم‌ها یا انحصاراً تحريم‌ها نبوده است. تحريم‌ها سهمی در هدايت مذاکرات داشته است ولی هم‌زمان صدمه‌ی مهمی به متن جامعه‌ی ایرانی، مردم طبقات مختلف اجتماع و به ويژه جامعه‌ی مدنی زده است. تحريم‌ها از مردم ايران به مثابه‌ی سپری انسانی در مناقشه‌ی سياسی‌اش با ايران سود جسته است درست همان‌طور که تا قبل از روی کارآمدن حسن روحانی و به ويژه در دوره‌ی محنت ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد هم نه تنها مردم بلکه کل کشور و حتی حاکمیت سياسی جمهوری اسلامی (از جمله شخص آيت‌الله خامنه‌ای) سرمايه‌ی خیره‌سری او بود. البته بخشی از اين خيره‌سری و دلیری همانا اشتباه استراتژيک جانب‌داری آشکار بعضی از مقامات عالی نظام از محمود احمدی‌نژاد در اوج تنش‌های داخلی و صدمه ديدن جدی مشروعيت او بود.

اين توافق چشم‌اندازهای سه‌گانه‌ای دارد: بدبينی و سوءظن‌ مفرط، خوش‌بينی ساده‌انديشانه و واقع‌بینی (تحلیل تئوریک‌تر و مبسوط‌تر این نکته در مصاحبه‌ی فوق‌الذکر روزنامه‌ی ایران آمده است؛ در ويرايش نخست اين مطلب، ارجاع از قلم افتاده بود).

جنبش سبز: واقع‌بینی سياسی و حیات جامعه‌ی مدنی

بدبينان این توافق را باعث تقويت حاکميت و پيدا کردن اعتماد به نفس دوباره می‌دانند که باعث دليری آن‌ها در رفتارهای فراقانونی و ضد حقوق بشر می‌شود. دوم، خوش‌بينان آن را آغاز گشوده شدن درهای بهشت می‌دانند که پس از آن ناگهان قرار است همه‌ی آزادی‌های سياسی و مدنی با دوستی با آمریکا از راه برسند. هر دو گروه از واقع‌بینی فاصله دارند.  بدبينان به گذشته نگاه می‌کنند ولی قابلیت‌های جامعه‌ی مدنی را دست کم می‌گيرند و توجه ندارند که نفس به ثمر رسيدن این توافق نتیجه‌ی روی کار آمدن حسن روحانی است. روی کار آمدن حسن روحانی، از جمله، بدون پایمردی میرحسین موسوی و مهدی کروبی  و ایستادگی آن‌ها در انتخابات ۸۸ ميسر نمی‌شد. اگر موسوی و کروبی بر دفاع از رأی مردم اصرار نمی‌کردند، صندوق رأی در سال ۹۲ تبدیل به ناموس و حق الناس نمی‌شد. هم روی کار آمدن روحانی و هم حصول توافق هسته‌ای از پيامدهای مستقيم انتقال جنبش سبز به لايه‌های درونی زندگی جامعه‌ی مدنی در ايران بود. در برابر آن گزينه‌های دیگر يعنی رييس جمهور شدن سعيد جلیلی و گره خوردن مذاکرات،‌ افزايش تحريم‌ها و شدت گرفتن خطر حمله‌ی نظامی و بالا گرفتن تنش‌های کلامی و پرخاش‌جويی‌ امثال سعيد جليلی و محمود احمدی‌نژاد اگر باعث بن بست مذاکرات نمی‌شد بی‌شک مسبب تداوم تنش‌ها می‌شد. جنبش سبز جنبشی تصحيحی بود؛ هدف اساسی و محوری جنبش سبز نه ضديت با نظام جمهوری اسلامی بود و نه براندازی آن (درست بر خلاف تصور و توهم دلواپسان داخلی و مخالفان خارجی جمهوری اسلامی). موضوعیت جنبش سبز در این بخش از تحلیل به اين است که عمده‌ی بدبینان جنبش سبز را شکست‌خورده می‌دانند و شکست‌اش را در محقق نشدن تغيير بنيادين نظام جمهوری اسلامی می‌دانند. این برداشت از جنبش سبز از همان ابتدا با مخالفت رهبران جنبش سبز مواجه شده بود.

خوش‌بينان تحليل‌شان منسلخ از واقعيت‌های سياسی روی زمين در داخل ايران، در منطقه‌ی خاور ميانه و جهان است (درباره‌ی پيامدهای گسترده‌تر توافق بنگرید به مقاله‌ی محمدمهدی مجاهدی در روزنامه‌ی دنيای اقتصاد: «پیامدهای فراتر از توافق هسته‌ای»). ولی خوش‌بينانی که در حقیقت در خيال غوطه‌ورند مستمسک بسيار خوبی هستند برای بدبينانی که می‌‌کوشند خيال‌انديشی و آرزوانديشی‌شان را با فرافکنی و يکی گرفتن خوش‌بينان با واقع‌بینان بپوشانند. خوش‌بينان را به سادگی می‌توان نقد کرد و حتی به استهزاء گرفت لذا اگر بتوان در اذهان عمومی جا انداخت که عده‌ای که واقع‌گرايانه به سياست ايران می‌نگرند در واقع فرقی با خوش‌بينان و خيال‌بافان ندارند (و اين کار را نه با استدلال بلکه با شبيه‌سازی و بازی با ناخودآگاه مخاطب می‌توان انجام داد)، بخشی از پروژه‌ی عده‌ای از بدبينان که اهداف سياسی (و منافع مالی) در مخالفت با توافق هسته‌ای دارند تأمين می‌شود.

نگاه واقع‌گرايانه به توافق هسته‌ای حصول اين توافق هسته‌ای را يک گام بزرگ می‌داند که می‌تواند با گام‌های بزرگ‌تر ديگری در سياست‌های خارجی و داخلی جمهوری اسلامی همراه شود. توافق هسته‌ای تضمين ابدی موفقيت حسن روحانی و دولت او نيست ولی جايگاه او را به شکل بی‌سابقه‌ای در داخل و خارج ايران ارتقاء داده است؛ درست همان‌طور که برای اوباما تبدیل به میراثی ماندگار خواهد شد. تقويت دولت حسن روحانی در درازمدت باعث نزديک‌تر شدن جامعه‌ی مدنی به دولت و کاهش شکاف ميان دولت و مردم خواهد شد. از همين رهگذر اين نزدیکی باعث افزایش مشروعيت کل نظام جمهوری اسلامی می‌شود که برای کسانی که جمهوری اسلامی را تجلی شر مطلق می‌دانند ناگوار است. ايجاد حس نوميدی در مردم اميدواری که از اين توافق شادند باعث ايجاد تردید در ميان مردم عادی جامعه می‌شود. اين مردم بخش مهمی از جامعه‌ی مدنی‌اند. سست کردن پايه‌های اميد در قالب تحليل‌های بدبينانه و يأس‌پراکنی – به رغم اين موفقيت بی‌سابقه‌ی ديپلماتيک به چشم‌اندازها و امکان‌های فعال شدن جامعه‌ی مدنی در برابر مخالفان داخلی و خارجی‌شان آسیب جدی می‌زند.

توافق هسته‌ای، از منظری رئاليستی منجر به اضمحلال فضای سياسی و مدنی داخل ايران (و به روايت بعضی در حادترين شکل، تبدیل شدن ایران به عربستان سعودی) نمی‌شود. مهم‌ترين دلیل در نفی و نقد اين موضع بدبينانه هم سابقه‌ی تاريخی ايران و جامعه‌ی مدنی ايرانی است و هم امکان‌های متعدد و متکثر پیش رو. پس از انتخابات سال ۸۸، جامعه‌ی ايرانی هم‌زمان با عظیم‌ترین مقاومت مدنی و مردمی تاريخ ايران پس از مشروطه و هم‌چنين با يکی از عريان‌ترین نمونه‌های سرکوب سرسختانه و مصرانه مواجه بود. اما هاضمه‌ی مدنی و سياسی ايران هم نيروی اصلی جنبش سبز و الگوی تصحيحی آن – به معنای انتقال سياست به زندگی روزمره – را در سايه‌ی اصول محوری‌اش حفظ کرد و هم در برابر سرکوب شدید مقاومت حيرت‌آوری نشان داد. به رغم انسداد جدی فضای سياسی پس از کنار رفتن محمود احمدی‌نژاد، روی کار آمدن حسن روحانی مهم‌ترين قرينه و بينه بر زنده بودن جامعه‌ی مدنی و روييدن آرام بذر آبياری‌شده‌ی جنبش سبز برای حفاظت و صيانت از صندوق رأی بود.

سخن آخر

واپسين نکته‌، ستون فقرات مقاومت مدنی مردم ايران و هم‌چنين جنبش سبز است: توانايی ایران برآمده از ملت ایران است نه از دولت و حاکميت سياسی. دولت و حاکميت سياسی وامدار ملت است و هنگامی مشروعيت و اعتبار دارد که ملت پشت آن بايستند. آن‌چه که در دو دهه‌ی گذشته برای عراق اتفاق افتاد و عواقب ويرانگرش را امروز در سوریه هم شاهد هستيم، این بود که در برابر امثال کنعان مکيه و فؤاد عجمی کسی در ميان جامعه‌ی مدنی عراق نبود که ايستادگی کند و پاسخی دندان‌شکن به آن‌ها بدهد. تمام عراق خلاصه شده بود در حاکميت حکومت صدام. اما در برابر همتاهای ايرانی کنعان مکيه و فؤاد عجمی، ده‌ها ایرانی، ده‌ها ايرانی غير دولتی و برآمده از جامعه‌ی مدنی هستند که تباهی و خباثت آن شيطنت‌ها و دروغ‌پراکنی‌ها را آشکار می‌کنند. تحريم‌های فلج‌کننده و کمرشکن ابداع آمريکايی‌ها نبود: امثال کنعان مکيه در ابداع و گستردن آن سهم جدی داشتند و امروز هم دارند. يکی از امکان‌های تخریب آينده‌ی سياسی ايران اين است که مخالفان غيرمدنی ايران فعال شوند و با بحران‌آفرينی‌های منطقه‌ای و داخلی سياستی به ریل بازگشته را به سوی فشل شدن ببرند. ايرانيان بايد در برابر اين امکان حساس و هوشیار باشند.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل