0

چنان که دستِ خيال‌ات گرفته دامنِ دل…

Parviz-Sadiq

صادق طباطبایی، در ذهن و خيال من، هميشه با پرویز مشکاتيان گره خورده بود. اول باری که در پیوند با شعر و موسیقی نام صادق طباطبايی را شنيدم از زبان پرویز مشکاتيان بود؛ سال‌ها پيش در اواخر دهه‌ی ۷۰ در ايران. با صادق طباطبايی تنها دو بار حرف زدم. يک بار وقتی که داشتم گزارشی درباره‌ی اذان روح الارواح رحيم مؤذن زاده‌ اردبيلی، ده سال پيش هنگام وفات او، می‌نوشتم، به توصيه‌ی سید احمد سام، با صادق طباطبايی تماس گرفتم و مفصل با هم حرف زدیم. نتيجه‌اش آن ياداشت شد. دانش شعری و موسیقايی صادق طباطبايی حيرت‌انگیز بود. بار ديگر و آخرین بار، پس از بازگشت از بیمارستان در همين سال گذشته برای احوال‌پرسی با او سخن گفتم. همين. يعنی با خود او تقريباً هيچ وقت تماس و ارتباط مستقیمی جز همین دو بار نداشتم ولی گويی هميشه جایی در گوشه‌ی خيال‌ام حاضر بوده و هست. کليدش هم به گمان خودم علاوه بر بعضی ارتباطات ديگر، پرویز مشکاتيان است. وفات صادق طباطبايی بار ديگر برای من رنج استخوان‌سوز وفات پرویز مشکاتيان را زنده کرد. اين چند روزه مدام مشغول شنيدن آلبوم «صبح مشتاقان» پرویز مشکاتيان با صدای علی جهان‌دار در ابوعطا بودم. تمام شعرهای اين آلبوم، از غزل‌های سعدی و تصنيفی روی شعر حافظ – قصه‌ای فراقی را حکایت می‌کند.

این چند روزه دو سه بار خواستم چيزی بنویسم برای نشانه‌ای و هر بار به دلیلی منصرف شدم. اين بار می‌نويسم که از ياد نرود. این مقارنت صادق طباطبايی و پرویز مشکاتيان برای من حکايت تعظیم دوستی و تکریم ياد عزیزانی است که برای من عزیز بوده‌اند، هستند و باقی می‌مانند. اين قطعات و ساز مشکاتيان ترنمی است هم‌نواز سوگ خود او و صادق طباطبايی.


پ. ن. عکس قبلی را که گويا خصوصی بوده و در وب‌ دست به دست می‌شود برداشتم و به جای‌اش اين عکس را گذاشتم که در مکان عمومی برداشته شده ولی نام عکاس را نمی‌دانم.

0

کدام اسلام؟ کدام حقوق؟ کدام بشر؟

Islam-Human-Rights-Mayer

ترجمه‌ی فارسی ويرايش پنجم کتاب «اسلام و حقوق بشر: سنت و سياست» نوشته‌ی آن اليزابت مایر که حدود دو سال پيش آغاز شد فردا با حضور نویسنده‌اش در توانا رونمایی می‌شود. نويسنده در اين کتاب چه می‌گويد؟ لُبّ مدعای نويسنده اين است که هر گونه توجيهی که دولت‌های مختلف برای نقض حقوق بشر بین‌المللی ارایه کنند و مستمسک‌شان برای نقض اين حقوق، اسلام باشد، باید نقد شود. لذا از آن‌جا که دولت‌ها یا حکومت‌های معاصر با احکام اسلامی برخوردی گزينشی دارند آن هم تنها تا حدی که سياست‌های محلی‌شان اقتضا کند، بررسی ادله‌ی غیر دينی مستتر در سياست‌های آن‌ها که رسماً پشت نقابی از احکام اسلام و شریعت پنهان است، امری است موجه و مشروع. این خلاصه‌ی مدعيات اصلی آن اليزابت مایر است.

نويسنده در همان مقدمه‌ی کتاب به درستی به این نکته اشاره می‌کند که عنوان کتاب، «اسمی بی مسما»ست (ص. ۱۳ متن فارسی). در نتيجه، به خوبی آگاه است که تعبیر «اسلام» تعبیر مسأله‌ساز، نادقيق و گمراه‌کننده است. اما نه این عنوان را تغيير می‌دهد و نه در جای جای کتاب وقتی از «احکام اسلام» يا «شریعت» سخن می‌گويد، بحثی انتقادی را درباره‌ی تاریخ شکل‌گيری اين اصطلاحات و تعابیر در ادبیات غربی و هم‌چنين ادبیات مسلمانی مدرن مطرح می‌کند. اما برای مقصود او، تا همين اندازه که به پيچیدگی بحث اگاه است، کافی است که خواننده اين نکته را پس ذهن داشته باشد که نخست با عاملیت افراد مواجه است و ديگر اين‌که طرف حساب‌اش دولت‌ها و حکومت‌هايی است که دست بر قضا نویسنده در عمده‌ی موارد آن‌ها را به صفت «خاور ميانه‌ای» منسوب می‌کند تا «اسلامی» که عنوانی است مسأله‌دار و محل نزاع.

مسأله‌ی محوری ماير، تناقض فرضی يا احتمالی چيزی به اسم «اسلام» با «حقوق بشر» نيست. مسأله‌ی اصلی او اين است که در روزگار معاصر به ويژه از نیمه‌ی دوم قرن بیستم به بعد چه اتفاقی افتاده است که بعضی کشورهای خاورميانه‌ای که اکثریتی مسلمان دارند، به سوی ارايه‌ی نسخه‌هایی بديل از اعلامیه‌ی حقوق بشر رفته‌اند. سياست‌های اسلامی‌سازی در ایران پس از انقلاب ۵۷، پاکستان دوره‌ی ضياء الحق (با مروری نسبتاً جامع بر عقايد مودودی)، سودان زمان جعفر نميری با ارجاع به قوانين و سياست‌های رسمی اين کشورها (به ويژه با نقل قول‌هایی از قانون‌های اساسی این کشورها) بررسی می‌شوند. در کنار قوانين و اعلاميه‌های عربستان سعودی و مصر، قانون‌های اساسی عراق و افغانستان پس از حمله‌ی آمریکا هم از بخش‌های تطبيقی مهم اين کتاب به شمار می‌روند.

نویسنده در تقریباً اغلب موارد کوشیده است از نگاه پلمیک و يکپارچه‌سازی که از اسلام و حقوق بشر دوقطبی کاذبی می‌سازد پرهیز کند اما در پاره‌ای موارد عنان از کف می‌دهد به جای بحث‌انگيز کردن مقولاتی جزمی و به ظاهر پذيرفته‌شده‌ای مثل «شريعت»، «احکام اسلام» و مقولاتی از اين دست (به طور مشخص‌تر ادعای این‌که اسلام لزوماً و ضرورتاً باید دستورالعملی حکومتی داشته باشد)، در دام همان منطق مروجان و مدافعان طرح‌های اسلامی حقوق بشر می‌افتد و گفتار آن‌ها را ولو ناخواسته بازتوليد می‌کند. او به درستی از برخورد گزينشی دولت‌های غربی با کشورهای ناقض حقوق بشر در خاور میانه (و جاهای ديگر دنيا) یاد می‌کند ولی هم‌چنان شورمندانه از جهان‌شمولی ايده‌ی حقوق بشر دفاع می‌کند بدون اين‌که رفتار تناقض‌آميز يا ریاکارانه‌ی آن‌ها را توجیه کند (بنگرید به صفحات ۴۵ و ۴۶ متن فارسی). از دید او، کارنامه‌ی غیر قابل دفاع کشورهايی که از رتوریک حقوق بشر برای حمله به کشورهای خاورميانه استفاده کرده‌اند، دلیل موجهی برای چشم فروبستن بر نقض حقوق بشر در این کشورها نیست.

نفس اين‌که ماير در روايتی که از حقوق بشر به دست می‌دهد، بر همدستی دولت‌های غربی مروج حقوق بشر با حکومت‌های خودکامه و استفاده‌ی مزورانه‌ی آن‌ها از حقوق بشر در گفتار سياسی‌شان چشم فرو نمی‌بندد، نکته‌ای است در خور اهميت. قلمرو کار او – حتی در مواردی که خواننده با او همدل نباشد – دانشگاهی است و کتاب اساساً و اصالتاً از جنس جزوه‌ها و دستورالعمل‌هایی که در نهادها و سازمان‌های فکری نزدیک به حکومت‌ها و سياست‌های دولت‌های غربی ساخته می‌شود، نیست. خصلت دانشگاهی و علمی کتاب، اثر او را از نوع آثاری که به هر تقدير مروج و مبلغ سياستی جزم‌انديشانه و ايدئولوژیک درباره‌ی رويکردهای مدرنيستی و لیبراليستی به معنی جزمی‌شان هستند، متمايز می‌کند. ماير با حقوق بشر برخوردی کمابيش مؤمنانه دارد. اين برخورد مومنانه ولو جايی به آن تصریح نشده باشد، همان مشکلی را می‌تواند بالقوه ايجاد کند که کشورهای خاورميانه‌ای با تمسک به احکام اسلامی برای به اصطلاح فرهنگی‌سازی معيارهای حقوق بشر انجام می‌دهد. اين تئوری‌ها و مفاهيم مدرن خود در قرن حاضر در کانون نقد جدی واقع‌اند نه از سوی مخالفان و منتقدان مسلمان يا غيرمسلمان‌شان بلکه دقيقاً از سوی کسانی که سخت دلبسته‌ی اين دستاوردهای مدرن و امروزی بشر هستند. 

ترجمه‌ای که به این قلم انجام شده ناگزیر خالی از خلل و لغزش نيست. هر قصوری و اشکالی که در ترجمه هست، حاصل دلیری‌های کنج خلوت من است و عیب‌پوشی و نقد مشفقانه‌ی خوانندگان را طلب می‌کند. به گمانم این جنس کتاب‌ها می‌توانند آرام‌آرام فضای معرفتی و فرهنگی ما را از اسارت در جزم‌انديشی‌های سياسی و ايدئولوژيک و دوقطبی‌های کاذب شرقی-غربی يا دوگانه‌های خيالی اسلامی-مدرن يا اسلامی-ليبرال برهاند. جا دارد از آموزشکده‌ی توانا سپاس‌گزاری کنم که زمینه‌ساز نشر ترجمه‌ی فارسی این کتاب شدند.

نسخه‌ی پی‌دی‌اف فارسی اين کتاب را می‌توانيد از اين‌جا يا اين‌جا دانلود کنيد.

0

تو نیز لطفی کن…

Jalail-Shahnaz

در غزلی که شجریان از حافظ در گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۴۸ می‌خواند، بیتی هست که لطف و ظرافتی فقط در يک کلمه دارد که اعتنای چندانی هم به آن نمی‌شود. يعنی ظاهراً کلمه‌ی بی‌اهميتی است ولی سنگ‌بنای بیت است. بیت اين است:

اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن

نظر بر این دل سرگشته‌ی خراب انداز

می‌توانست بگويد: «اگر چه مست و خرابم بيا و لطفی کن». ولی لطفی که در «نیز» هست در کلمه‌ی ديگری نيست. اين کلمه‌ی به ظاهر فرعی «نیز» است. شاعر به مخاطب‌اش (معشوق یا محبوب‌اش)، می‌گويد که مستی و خرابی او منزلت و درجه‌ای است. همین بی‌خويشتنی – و دمی ز وسوسه‌ی عقل بی‌خبر بودن – لطفی دارد. خراب بودن، سرگشته بودن و مست بودن، از نظر او ناکامی یا ناخوشی نیست. خوشی است. ولی آن‌چه اين لطف و خوشی را مضاعف می‌کند، نظر دوست است. نمی‌گويد که چون مست و خراب هستم و ديگر دست‌ام به جايی نمی‌رسد تو بیا و لطفی کن. می‌گويد اين خرابی هست و خوب است؛ تو هم بیا و نظری به حال ما بيفکن. جای ديگر هم همین مضمون را پرداخته است:
گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی
عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری

این رندی و خرابی تکليف است انگار. فريضه است. «که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن». اين غزل که در اجرای «آفتاب نيمه‌شب» آمده است بیت خوش‌ساخت و درخشان زیاد دارد. هر بيتی به وجهی دلنشين و دلرباست. امروز که اين آواز را گوش می‌دادم به صرافت این بیت افتادم. آواز را گوش کنيد که لطف‌اش از اين‌جور نکته‌ها بیشتر است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

0

من خمش کردم خروش چنگ را…

Sayeh-Full-Page-Photos_Page_08

يکی از آوازهايی که شجريان روی ابیاتی از مثنوی بانگ نی سايه خوانده است، در اجرای گل‌های تازه‌ی ۱۰۷ است که با تار هوشنگ ظريف و نی حسن ناهيد در سه‌گاه در گوشه‌های حدی و پهلوی اجرا شده است. تمام اطلاعات مربوط به اين آواز در خود برنامه آمده است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

0

گر بروی عدم شوم…

meshkatian-shajarian

قطعه‌ی زیر آوازی است از شجریان با گروه عارف – پس از اتمام برنامه فردی به زبان فرانسوی در نسخه‌ی کامل اين اجرا توضیحاتی می‌دهد لذا نمی‌دانم اجرای آلمان است يا فرانسه. برنامه در دهه‌ی ۶۰ اجرا شده است و در جست‌وجوها به عنوان «کنسرت آذرخش» می‌رسید. آوازی است در نوا با سنتور پرویز مشکاتیان روی غزل مولوی و در انتها هم تصنيف «دود عود» را می‌شنويم. به گمان من از دلنشين‌ترین آوازهای شجریان است. اجرای کامل اين قطعه را جايی نيافتم (این قطعه از وسط آواز شروع می‌شود). ممنون می‌شوم اگر کسی دسترسی به کل آواز دارد آن را برای‌ام بفرستد. توضيحات فنی مخل ذوق آواز است. در يکی دو ماه گذشته، شايد بيش از سی چهل بار اين آواز را شنيده‌ام و هر بار چیز تازه‌ای در آن يافته‌ام.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

3

آزادی بیان در ستيز با خويش: کفر امتناع؛ ايمان وجوب

Cartoons

آزادی بيان می‌تواند به ضد خودش تبدیل شود و خودش را فلج کند (فکر کنيد به آزادی بيان درباره‌ی آزادی بیان و حرکت دومينو آغاز می‌شود). آزادی بیان به خودی خود نه ارزشی است مطلق و نه فارغ و مستقل از آدمی. بر خلاف تصور رايج بسياری، از جمله فارسی‌زبانان، به گمان من يکی از دستاوردهای مدرنيته اين بوده که نگاه انتقادی به خودش را نيز تقويت کند. در نتيجه، آزادی (بيان) هم نزد شمار زیادی از غربی‌ها، غير دين‌داران و به خصوص غير فارسی‌زبان‌ها، بی قيد و شرط و بی حد و حصر نيست. اين موضع جزمی و ايدئولوژيک که با آزادی بيان مطلق به مثابه‌ی يک اصل موضوعه‌ی سنجش‌ناپذير، نقدناپذیر و مقدس برخورد می‌کند، عمدتاً ميان نويسندگان و روزنامه‌نگارانی يافت می‌شود که مشغله‌ی روزمره، حوزه‌ی کار (و تحصيل دانشگاهی‌شان) خارج از حوزه‌ی علوم اجتماعی و نظريه‌های سیاسی و به ويژه حقوق بوده است. در نتيجه، اين فقط رهبران دينی يا گروه‌های اقليت نيستند که منتقد آزادی بيان بی حد و حصر هستند، بلکه نظريه‌پردازان و دانشوران علوم سياسی و به طور خاص از ميان غير ايرانيان، غير فارسی‌زبانان و غير دين‌داران، منتقد اين ادعا هستند. اما، نفس وجود يا حتی کثرت افرادی که منتقد يا مخالف آزادی بيان بی حد و حصر هستند نيز به خودی خود مفید مدعا نیست. ممکن است در کل کره‌ی زمین فقط يک نفر قايل به محدود و مقيد بودن آزادی (بيان) باشد و فقط همان يک نفر حقيقت را دریافته باشد (و به تعبیر دقیق‌تر، تئوری او درباره‌ی آزادی بیان رد و ابطال نشده باشد). به اختصار، اما می‌توان ادعا کرد که درک و فهم بسياری از ایرانيان از مفاهيم مربوط به دنيای مدرن بسيار رمانتيک، شورمندانه و گاهی اوقات جزم‌انديشانه است.

درباره‌ی آزادی (بيان) در دو سطح می‌توان سخن گفت. سطح نخست، سطح توصيفی و فلسفی‌تر آن است و سطح دوم، سطح تجويزی و هنجاری است. در سطح نخست، مسأله بيشتر دائر و ناظر به هست و نيست است. پيش از پرداختن به سطح نخست باید يادآوری کرد که وقتی از آزادی بيان حرف می‌زنيم، از بیان صرف و محض سخن نمی‌گوييم. بيان، نوعی از عمل است؛ به ويژه وقتی با آزادی گره می‌خورد و معطوف به يک آرمان و متعلق ارزش‌مند و عزيز برای قايل به آن است. لذا، بيان در همه‌ی موارد، رفتارِ گفتاری است يا عملی که در قالب زبان و گفتار ريخته شده است. گفتارِ روگردان از عمل يا سخنی که ناظر به فعل نباشد و کردار و تجويزی در دل آن مستتر نباشد، گفتار تهی و پوچ است. تهی است يعنی فاقد هر معنايی است. بی‌معنا و تهی بودن لزوماً چيز مذمومی در اين‌جا نيست چون گفتاری که معطوف به عمل نباشد يعنی گفتاری که غايت عملی آن پيشاپيش محقق شده است و به فعل در آمده است. لذا آن گفتار چيزی است در رديف سبوح و قدوس گفتن ملائک در بهشت. چنان گفتاری در عالم خاکی نمی‌آيد به دست.

با اين مقدمه، مدعای اصلی من اين است – و اين مدعا، در جهان امروز، به کفرگويی شبيه است چون قدم نهادن بيرون از فهم عامه و عرف رايج «روشنفکران» و روزنامه‌نگاران است – که آزادی (بیان)، از منظر مفهومی ممتنع است. نه اين‌که آزادی بيان بايد يا نباید قيد و حصر داشته باشد، بلکه آزادی بيان بی‌معناست به شرحی که می‌گويم.

جان ميلتون وقتی که رساله‌ی اروپوجتيکا را در سال ۱۶۴۳ نوشت، مضمون نوشته‌ی او نقد گزنده‌ای بر قانونی بود که پارلمان برای مميزی و صدور اجازه‌ی چاپ با آثار نويسندگان تصويب کرده بود. استدلال ميلتون اين است که آزادی بيان باعث در دسترس بودن اطلاعات می‌شود («آگاهی، چشم اسفنديار خودکامگان است»). اطلاعات (و دانش) بیشتر به صیقل خوردن افکار ما کمک می‌کند و نقش تصحيح‌گر در پرورش انديشه دارد. از سوی ديگر، منع آزادی بیان باعث زيرزمینی شدن انديشه می‌شود و آن را از دسترس نقد و سنجش آشکار و علنی دور می‌کند.

اما در خلال همين رساله است که او می‌گويد: «البته همه‌ی شما می‌دانید که مرادم از آزادی بیان اين نيست که گفتار و بيان کاتوليک‌ها را بايد تحمل کرد؛‌ آن‌ها را بايد نابود کرد و از ميان برداشت». از نظر او بیان و گفتار کاتوليک‌ها برای جامعه و نظم آن مخرب و ويرانگر است و نبايد به آن مجال بروز داد. رساله در دفاع از آزادی بیان است و از نظر او اين آزادی بی قید و شرط هم هست ولی اين‌که کاتولیک‌ها نباید حق بیان آزاد داشته باشند به نظر او بدیهی می‌آيد و تناقضی با مدعای او ندارد؟ مفسران بعدی در توجیه گفتار میلتون به دست و پا افتاده‌اند ولی واقعیت ماجرا اين است که نه میلتون بلکه هر کس ديگری در هر زمانی چاره‌ای ندارد جز تبصره و قید قایل شدن برای آزادی. تنها تفاوت‌اش اين است که مصداق‌ها تغيير می‌کنند و دستخوش قبض و بسط می‌شوند.

مغز مدعای ممتنع بودن آزادی بيان (صورت ساده‌شده و خالی از دقت‌اش این است: آزادی بيان بی قید و شرط وجود ندارد)، در سه نکته‌ی زير خلاصه است:

۱. آزادی بیان یا بيان آزاد بنا شده است بر پس‌زمينه‌ای از گفتارها يا بيان‌هايی که آگاهانه مسکوت گذاشته می‌شوند. چنان‌که خردگرايان نقاد هم به درستی اشاره کرده‌اند، ذهن آدمی موضع ناکِشته و کاغذ اسپيد نانوشته نيست. آدمی هميشه انباشته است از انواع پيش‌داوری‌ها و تعصبات و فقط به مرور زمان می‌تواند به نگاهی انتقادی به خود این تعصبات را کم‌تر کند. لذا، قلمرو آزادی بيان (با هر وصفی به آن بدهيم) محدود است به منطقه‌ای که پیشاپیش برای آن تعریف کرده‌ايم: هر سخنی مجاز و رواست الا بعضی از موارد خاص به شکل که تقرير کرده‌ايم (يا مثلاً قانون مقرر می‌کند). هر کسی از ابتدا مفروض می‌گيرد که چه چيزی را نبايد گفت.

۲. همه‌ی آدميان نقطه‌ی حساس دارند. این نقطه‌ی حساسيت يا جوش (که بروز خشن يا پرخاشگرانه‌ای هم ممکن است پيدا کند) يا در لحظات بحرانی خودش را نشان می‌دهد – و مثلاً وقتی که کسی بداند يا دريافته باشد که نقطه‌ی جوش هر کدام از ما کجاست – يا هر کسی از همان ابتدا مرزبندی می‌کند و محدوده‌ی خودش را مشخص می‌کند. این نقطه‌ی حساس برای همه وجود دارد و از يک جنس هم نیست. کافی است صبور باشیم و کنجکاو تا آن نقطه‌ی حساس را کشف کنيم.

۳. هيچ کس نيست که قايل باشد هر چيزی را می‌توان گفت و هر بیانی مطلقاً آزاد است (مگر البته در جهانی خیالی، افسانه‌ای و غیرواقعی سیر می‌کرده باشد که او هم دیر يا زود سرش به ديوار سخت و سيمانی واقعيت می‌خورد). برای ميلتون قيدش اين است که: «البته منظورم تحمل کاتوليک‌ها نيست»؛ برای يکی ديگر «البته منظورم تحمل گفتار و بيان نئونازی‌ها نیست»؛ «منظورم تحمل گفتار مدافعان آزار جنسی کودکان نيست»ٰ؛ «منظورم تحمل گفتار ضد يهود نيست»؛ «منظورم تحمل گفتار و بیان سکسيستی نيست»؛ «منظورم تحمل گفتار و بیان ضد همجنس‌گرایی نيست» و هلُمّ جراً.

این بحث توصيفی البته در نظام‌های قانون اساسی عينيتی مايه‌دار و انضمامی هم پیدا کرده است. متمم اول قانون اساسی درباره‌ی آزادی بیان است و حفاظت از بیان سياسی و ممانعت از دولت برای ساکت کردن منتقدان‌اش. از نظر بعضی از مفسران حقوقی متمم اول، حفاظت از بيان سياسی مرز، محدوده و قلمرو متمم اول را مشخص می‌کند و نمی‌توان اين آزادی را تعمیم داد به افترا، تصاویر مستهجن، ناسزاگويی و سایر صورت‌های نامطلوب اجتماعی بیان. این ديدگاه تا اواخر دهه‌ی ۶۰ ميلادی در آمریکا، ديدگاه مسلط بود و از دهه‌ی هفتاد به بعد است که نگاهی کمابيش اباحی‌مسلک (يعنی هر بیانی رواست بلااستثناء) جای خودش را باز می‌کند يعنی هر بیانی آزاد است فارغ و مستقل از هر گونه پيامد و نتيجه‌ای که مترتب بر آن باشد. لذا، آزادی بيان تبدیل می‌شود به ديدگاهی ايدئولوژيک و جزمی: کسی قهرمان‌ است که زننده‌ترین گفتار را بيان کند به شکلی که باعث صدمه زدن به ديگری، شرمسار کردن او حتی وارد کردن لطمه‌ی روانی به او باشد. اين يک روايت ديگر از متمم اول قانون اساسی آمریکاست.

آزادی بیان، تعبیری جادويی است. طلسمی است که شکستن آن دشوار است. مدافعان بی قید و بند آزادی بیان با دقت و کوشش بسیار اين امکان را که صدمات و جراحاتی که مستقيماً به بیان و گفتار مربوط می‌شوند از دايره‌ی بحث‌های انتقاد دور نگه می‌دارند تا تخيل و توهم دنيايی بدون وزن را جا بيندازند، که در آن گفتار و بيان بدون هیچ آسيب و صدمه‌ی جسمی، روحی و روانی رخ می‌دهد. هر جا کسی بتواند با تمسک به آزادی بیان پيروز میدان شود، اين پيروزی، اين نتیجه، پیروزی برای بیان آزاد در مقابل چالش‌های سياسی نيست بلکه يک پیروزی سياسی است که حزب، گروه يا طايفه‌ای برنده‌ی آن شده است که توانسته است مدعا و ديدگاه خود را در کسوت آزادی بیان به کرسی بنشاند.

salaita1-540x381

آن‌چه که در بحث بالا ناگفته مانده است، نسبت ميان حقوق و مسؤولیت‌ها و تکاليف مدنی و شهروندی است. در جهان مدرن، حقِ بی‌تکلیف نداریم؛ تکلیف بدون حق هم نداریم. حقوق هر شهروندی تا زمانی حقوق اوست که باعث به مخاطره انداختن همان حقوق شهروندی ديگر نشود. حق فرياد زدن من تا جایی محترم است که باعث آزار ديگری نشود (يعنی حق آرامش ديگری را مخدوش نکند). به همين تعبیر حق بیان آزاد من، نمی‌توان مرا از قبول مسؤوليت بابت عواقب آن مبرا کند. مغالطه‌ای که در اين‌جا ممکن است رخ بدهد اين است که گاهی مسؤولیت اقدامات خشن افرادی که با بیان آزاد عده‌ای ستیزيده‌اند به عهده‌ی قايل سخن می‌افتد. بديهی است که چنین مدعایی بلاموضوع، نادرست و فاسد است. مسؤولیت کشته شدن فلان نويسنده يا روشنفکر بر عهده‌ی خود مقتول نيست. خون او به گردن خودش نيست. قاتل نمی‌تواند به بهانه‌ی این که حدی از آزادی بيان – از نظر او – نقض شده است، دست به نقض سایر حقوق مسلم انسانی – از جمله حق قداست حيات و جان آدمی – بزند. این مغالطه را باید به طور بديهی از بحث خارج کرد. اما قانون می‌تواند برای بيان آزاد حد قایل شود و در عمل اين کار را بارها کرده است و هم‌چنان می‌کند. کافی است کسی بتواند نشان بدهد که فلان نوشته، بيان يا کاريکاتور مصداق نقض یکی از مقدسات جهان مدرن است (قلمروهای ممنوعه‌ی هولوکاست، نئونازيسم، نژادپرستی، تبعيض جنسيتی، تبعيض در گرايش جنسی و الخ). اين کار شدنی است. بارها شده است. در آينده هم می‌تواند رخ بدهد اما اين بار می‌تواند شامل حال اقليت‌های مسلمان مهاجر در کشورهای اروپايی هم بشود با این تفاوت که «اقليت مسلمان مهاجر در اروپا» ابتدا و اول انواع و اقسام منازعات است! اين بحث سرفصل ديگری است که باید به استقلال درباره‌اش بحث کرد. برای اين‌که اين موضوع هم به قلمرو حساسیت‌های حقوقی وارد شود، لازم نيست ابتدا هولوکاستی برای مسلمانان رخ بدهد تا وجدان جهانی شرمسار از تصفیه‌ی نژادی، قومی یا دينی باشد و بعد با حساسيت با آن برخورد کند.

آن‌چه باقی می‌ماند، بحث ايجابی آزادی بيان است. آزادی بیان را باید پاس داشت و آن را حفظ کرد. بدون بیان آزاد، انديشه می‌میرد. در يادداشت بعدی شرح خواهم داد که چطور آن‌چه در بالا نوشته‌ام در تعارض با اعتقاد به آزادی بیان نيست.

مرتبط: گفت‌وگو با فرج سرکوهی، سروش دباغ، پيام يزدانجو در صفحه‌ی ۲ آخر هفته‌ی بی‌بی‌سی فارسی: آزادی بيان و ماجرای شارلی ابدو.

پ. ن. کارتون‌های داخل متن از اين‌جاست.

0

بلبل عاشق! بخوان به کام دلِ خويش!

emad-bahavar

برای آزادی عماد بهاور

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

شادباش

بانگ خروس از سرای دوست برآمد.
خیز و صفا کن که مژدۀ سحر آمد.
چشم تو روشن!
باغ تو آباد!
دست مریزاد!
همت حافظ به‌همره تو، که آخر
دست به کاری زدی که غصه سر آمد!

بخت تو برخاست.
صبح تو خندید.
وز نفست تازه گشت آتش امید
وه که به زندان ظلمت شب یلدا
نور ز خورشید خواستی و برآمد.

گل به کنار است.
باده به کار است.
گلشن و کاشانه پر ز شور بهار است.
بلبل عاشق! بخوان به کام دل خویش!
باغ تو شد سبز و سرخ‌گل به برآمد.

جام تو پُر نوش!
کام تو شیرین!
روز تو خوش باد!
کز پس آن روزگار تلخ‌تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آمد.

رزم تو پیروز!
بزم تو پُر نور!
جام به جام تو می‌زنم ز ره دور
شادی آن صبح آرزو که بینیم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد.

ه. ا. سايه

تهران، اردیبهشت ۱۳۵۷

0

جنون افشاری

Hedayat-Tafazzoli

خاطره‌ی تقی تفضلی از صادق هدایت و موسیقی ایرانی؛ گلچين هفته‌ی ۸۷

در پاریس بودم، سال‌ها پیش و هدایت نیز در پاریس بود. گاه گهی دیداری داشتیم و یک بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش، خیابانی نزدیک خانه‌ی من. گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده٬ اگر چه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده و به خانه‌ی من که رسیدیم، خواندمش، پذیرفت و درون آمد. لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن. مینایی از باده‌ی فرنگان داشتم، پیش گذاشتم. نم‌نمک لب تر کردیم تا کم‌کمک مستان شدیم و آن چنان‌تر که دیگر سخن را بازار نمانده بود . هر دو بر این بودیم . صفحاتی چند از الحان و نغمه‌های فرنگ به خانه داشتم، از همه دستی، گوناگون.

خواستم آن صندوقچه‌ی کوکی پیش آورم، شنیدن را. خواستم و برخاستم. لکن حرمت میهمان را، آن هم چنو عزیز میهمانی، به مشورت پرسیدم که از فلان و فلان خوش‌تر داری یا آن یک و آن دیگری و نام بردم تنی چند از فحول ائمه‌ی شریف‌ترین الحان فرنگ را، که همه را نیک می‌شناخت، به تمام و کمال و اشارتی کافی بود.

دیدم که جواب نمی‌دهد. دیگران را نام بردم و از نوکارتران و نزدیک‌تر به زمانه‌ی ما، باز هم جواب نداد. خاموش ماندم که او سخن گوید. هیچ نگفت اما به پای خاست ساغری در دست، گریبان و گرهِ زنار فرنگ گشوده، همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت، که آشنا بود و باز آمد. سه‌تار من در دستش. به من داد. و بازگشت به جای خویش و نشست، بی آن که سخنی گوید. به شگفت اندر شدم که به خبر می‌شنیدم او چنین ساز و سرودها خوش ندارد و شاد شدم که به عیان می‌دیدم نه چنان است.

ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم. نخست کرشمه درآمدی ملایم و بعد و بعد همچنان تا بیشتر گوشه‌ها و فراز و فرودها. پنجه گرم شده بود، که ساز خوش بود و راه دلکش و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته، حالتی رفت که مپرس. و صادق را می دیدم که سر می‌جنبانید و گفتی به زمزمه چیزی می‌خواند. چون چندی برآمد ساغر منش پرکرده و به دستی و به دیگر دست نقل، پیش آمد و به من داد. نوشیدم شادی او را.

ساغر تهی از من بستد و گفت: «افشاری» و به جای خویش بازگشت و بنشست، خاموش و منتظر. من مقام دیگر کردم و دلیر براندم، گرم‌تر و بهنجارتر . می‌رفتم و می‌رفتم، همچنان دلیر. در پیچ و خم راهی باریک بودم، به ظرافت و سوز که ناگاه شنیدم صیحه‌ای از صادق برآمد و گفت: «بس است! بس، بس». و گریستن گرفت به زار زار، که دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمی دشنام‌شنیده. ساز فرو هشتم و سویش دویدم. دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار. گذاشتم و لختی گذشت. باز به باده خوردن نشستیم و از این در و آن در سخن گفتیم. اما من مترصد بودم تا سخن را به جایی کشانم که از آن حال که رفت، طرفی دریابم . گویی به فراست دریافت. گفت: «همه‌ی آن‌چه تو شنیده‌ای از انکار من این عالم جادویی را خبر است و بیشتر خبرها دروغ، اما اگر من گاهی چنان گفته‌ام، نه از آن رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز. من تاب این سحر را ندارم، که چنگ درجگرم می‌اندازد و همه‌ی درد و اندُهان خفته بیدار می‌کند. تا سر منزل جنون می‌کِشدم، می‌کُشدم، من تاب این را ندارم».

پ. ن. متأسفانه کيفيت صدا در بعضی جاهای فایل صوتی خوب نيست و پرش دارد ولی بهترین کيفیتی که يافتم همین بوده است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

0

سمن‌بويان

Parviz-Iraj-2

اين تصنیفی که پرویز مشکاتيان روی غزل «سمن‌بويان» حافظ در سه‌گاه – در آلبوم «وطن من» – ساخته است و ايرج بسطامی خوانده، به گمان بسیار مهجور مانده است. ظرافت و میناگری اين تصنيف بی‌نظير است. در ميان تمام آوازها و تصنیف‌هایی که با این غزل خوانده شده است،‌ اين يکی از نوادر است و بسیار دلنشين.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

5

اینک انبوه درختانی تنها

Shirchi-Hafez-Saghinameh

چند روز است خیال گفتن چیزی که می‌خواهم بگويم مدام در ذهن‌ام رفت و آمد می‌کند. هر بار به دلیلی و بهانه‌ای از نوشتن‌اش پرهيز کرده‌ام. گاهی احساس می‌کنم با نگفتن‌اش دارم زهر به جان خودم می‌ريزم و خودم را تلخ‌تر می‌کنم. قصه ساده است: گویی چاراسبه رو به سقوط می‌رويم. همه چيز ویران است؛ زمين زیر پای‌مان خالی می‌شود. جایی نيست که آويزان‌اش شويم. چيزی نيست که تکيه‌گاه باشد. جایی چيزی ویران شده که دیگر ترميم‌پذير نیست.

شاهد و نمونه نمی‌خواهد واقعاً. همه نمونه‌های‌اش را دارند. يک نمونه از نمونه‌های بسیارش همين نزاع ميان حاتمی کیا و کیارستمی است. نزاع هم نيست. نزاع ماجرايی دو طرفه است. يک چیزی رخ داده است که تلخ است. بگذاريد الان اسم روی‌اش نگذارم و توصیف کنم ماجرا را.

من چندان اهل فیلم دیدن و دنبال کردن سینما نيستم. هم از حاتمی کیا فیلم دیده‌ام هم از کیارستمی. با فیلم حاتمی کیا (دست کم همان قدیمی‌ترها) راحت‌تر ارتباط برقرار کرده‌ام و از شما چه پنهان همان‌ها را بهتر از فيلم‌های کیارستمی دوست داشته‌ام (و شايد هنوز هم دارم). ولی این حاتمی کیا یک آدم دیگری است. چه کرده؟ چه اتفاقی افتاده؟ از بیرون که بنگریم این است ماجرا. یک آقای الف در این قصه هست و يک آقای ب. اين دو با هم سنخیت ندارند. از جنس هم نیستند. شاید هم اصلاً با هم دشمن‌اند. آقای الف از آقای ب خوش‌اش نمی‌آید. از حرف‌های‌اش. از گفتار و رفتارش. شايد آقای ب هم همین حس را به آقای الف داشته باشد. اتفاق هول‌ناکی ولی این‌جا – همین اواخر – رخ می‌دهد: آقای الف به دولت/حکومت/نظام می‌‌گويد که آقای ب فلان و بهمان است، بیا گوش‌اش را بتابان. بيا او را بيازار. بیا با او برخورد کن. بيا ادب‌اش کن. اول و آخرش همين است. من چيز دیگری از این رفتار حاتمی کيا نمی‌فهمم. و این صورت‌بندی، اين قصه، اين داستان، اين ماجرا دل‌آزار است. تلخ است. هول‌ناک است. ويران‌گر است. رذیلانه است. از حاتمی‌کيا رذيلانه‌تر است. اصلاً گرفتم کيارستمی بد. گرفتم کیارستمی خبيث. گرفتم کیارستمی ضد ارزش. ضد دفاع. ضد ایثار. اين دعوت به سرکوب، اين دعوت به آزار (يعنی صاحب قدرت را دعوت کنی به تنبيه یک فرد که قدرتی ندارد و کلید هيچ زندانی را به دست ندارد) اوج فاجعه است. انتهای سقوط است.

هيچ کدام از روایت‌های موجود که فلانی و بهمانی فلان جایزه را می‌خواسته يا از بهمان جایزه ناراضی است ربطی به اصل ماجرایی که من می‌بينم ندارد. اصل ماجرا – فارغ از سينما یا هر چیز دیگری – همین دعوت خبيثانه به آزار یک فرد است به دست قدرت. فرض کنيد بقال محله برود پيش محتسب و عسس و به او بگويد بيا سيلی بزن به نانوای ما که فلان است و بهمان. قصه برای من همين است. این قسمت ماجراست که دردناک است. بقيه واقعاً حاشیه است و اختلاف نظرها و دعواهای درون صنفی (که برای من هيچ هيجانی ندارد).

یعنی اين‌قدر بیکار شده‌ايم؟ حاتمی کیا اين‌قدر بيکار است؟ شرم‌آور نیست واقعاً؟ من اگر رزمنده بودم، اگر ايثار کرده بودم برای کشورم، اگر با کيارستمی از بنيان مخالف بودم (و تازه من کسی هستم که تقريباً هيچ وقت با کيارستمی ارتباطی برقرار نکرده‌ام)، از اين سخنان حاتمی کیا منزجر می‌شدم. تلخ است. دردناک است. آدم احساس می‌کند به او تجاوز کرده‌اند. و طرفه آن است که از شواهد بر می‌آيد که حاتمی کيا از کاری که کرده، از حرفی که زده راضی است و خوشحال. تشويق می‌شود و تعظيم و ستایش می‌بيند. این یعنی تار و پود سلامت اخلاقی جامعه از هم گسسته است. یعنی همه جا دشمن ما را احاطه کرده است و ما مشغول دريدن خويشتن‌ايم. یعنی از در و ديوار برای کشور ما بلا می‌بارد و ايرانی،‌ ایرانی را در بند می‌کند و به حبس و زجر می‌‌اندازد. يعنی تباهی. يعنی درد. يعنی سقوط. اين‌که آقای قدرت! بيا و پدر فلانی را که مثل من فکر نمی‌کند در بیاور، یعنی ذلت. ذلتی که شاخ و دم ندارد. سقوطی که هیچ جوری نمی‌شود درست‌اش کرد.

آقای ابراهیم حاتمی کیا! من فکر می‌کنم اگر سازنده‌ی آن فيلم‌ها امروز می‌تواند اين حرف‌ها را بزند، حتماً يک جای کار می‌لنگد که طرف نتوانسته حريف نفس خودش بشود. یک جای کار می‌لنگد که از آن همه روايت ایثار و درد، سازنده و راوی‌اش هيچ بويی از ایثار و هیچ نشانی از درد نبرده است. يعنی بعد از آن هم راه رفتن، حالا دل به دنيا داده است. يعنی آخر خط. يعنی «زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه». يعنی رخنه در مسلمانی. يعنی هیچ در هیچ:

جنگلی بوديم

شاخه در شاخه همه آغوش

ريشه در ريشه همه پیوند

اینک انبوه درختانی تنهاییم!

حيف! آقای ابراهيم خان! خواستم بگويم «به احتیاط رو اکنون که آبگينه شکستی» ولی یک لحظه به خودم نهيب زدم که چه بسا مدت‌های مدیدی است ايشان مشغول آبگينه شکستن بوده! و الله اعلم. شما بهتر می‌دانی و خدای خودت، اما حیف! دريغ!

پ. ن. شما می‌خواهی دل‌ات خوش باشد که به تو گفته‌اند «سردار»؟ با اين لقب‌ها و عنوان‌ها می‌توان دل به دست آورد؟ می‌شود سلامت نفس حاصل کرد؟ با این لقب‌ها آدم می‌شود حريف نفس‌اش شود؟ لابد می‌دانی که همین لقب‌ها، همين ستايش‌ها باعث می‌شود آدم‌ها بر خطای خود اصرار بيشتری کنند و هرگز حاضر نشوند يک بار در آينه خودشان را تماشا کنند و گریبان خودشان را سخت بچسبند. بله. حریف خود شدن سخت‌تر است از حريف ديگری شدن. چيره شدن بر خود دشوارتر است تا چيره شدن بر ديگری (و ارباب قدرت را دعوت کردن به چيرگی بر ديگری ضعیف).

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل