۰

این همه نقش در آیینه‌ی اوهام؟

iran-nuclear-deal-netanyahu-cartoon

نتیجه‌ی مذاکرات هسته‌ای ایران و غرب امری بدیهی و طبیعی نبود. دست‌ کم برای بسیاری چنین نبود. آن‌چه در این دو سال اتفاق افتاد، از توافق/تفاهم ژنو و لوزان گرفته تا آن‌چه در وین کمابیش به پایان‌ خود رسید، توانست جامعه‌ی سیاسی و جامعه‌ی مدنی را به شدت دو قطبی کند. واکنش‌ها و موضع‌گیری‌ها در ظاهر تقریباْ به طور کامل بر مهم و بی‌سابقه بودن یا حداقل کم‌نظیر بودن این اتفاق دیپلماتیک تأکید دارند ولی فضا هم‌چنان به شدت دو قطبی است. مختصر ماجرای دیپلماتیک و مضمون و موضوع مذاکرات دو محور عمده داشت که عملاً با تصویب امروز در شورای امنیت به تحقق کامل نزدیک‌تر شده است: ۱) رفع و لغو نظام تحریم‌ها (یا به بیان دیگر شهادت و اذعان به فشل بودن و ضد انسانی بودن آن‌ها ولو هم‌چنان در شعار عده‌ای آن را مهم‌ترین عامل به نتیجه رسیدن مذاکرات بدانند)؛ و ۲) منتفی شدن صریح و از موضوعیت افتادن سیاست تغییر رژیم که بیش از سه دهه است در دستور کار رسمی یا غیر رسمی دولت آمریکا بوده است (یعنی «روی میز بودن همه‌ی گزینه‌ها» از جمله گزینه‌ی نظامی پس از این توافق یا شعار سیاسی است یا طنز). مضاف بر این‌که از رهگذر این توافق و دو دستاورد مشخص فوق، حق فعالیت صلح‌آمیز هسته‌ای ایران به طور شفاف‌تر و صریح‌تری به رسمیت شناخته شد. این خلاصه‌ی اتفاقی است که در عالم واقع خارج از خیال ما رخ داده است (برای جزییات ملموس‌تر توافق برای خواننده‌ی غیرمتخصص بنگرید به مقاله‌ی نیویورک تایمز با عنوان «در توافق هسته‌ای ایران چه کسی به چه چیزی رسید»). بدون شک امکان‌های پیش روی این دو رویداد برای هر دو طرف توافق تا حد بسیاری گشوده است یعنی اتفاق‌هایی وجود دارند که وقوع‌شان می‌تواند باعث مخدوش شدن یا از ریل خارج شدن این دو محور شود. این اتفاق‌ها هر چند محال نیستند ولی با این توافق رویدادشان بسیار دشوارتر از قبل شده است و دلیل دوقطبی شدن واکنش‌ها هم دقیقاً همین است.

 اردوی موافقان و مخالفان تحریم‌ها کمابیش در فضایی روشن حرکت می‌کنند. این توافق نقاب از روی بسیار کسان کشیده است و باعث شده بسیاری بکوشند مواضعی را که تا دیروز به صراحت بیان می‌کردند یا به شکلی دیگر می‌گفتند حالا در لفافه بگویند یا درست خلاف آن بگویند. گزینه‌های تحریم ایران و حمله‌ی نظامی که محبوب‌ترین گزینه‌های بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی بودند امروز دیگر رسوا و بی‌آبرو شده‌اند (فارغ از این‌که حکومت ایران مشروعیت سیاسی داشته باشد یا نداشته باشد؛ حکومت صدام حسین هم مشروعیت سیاسی نداشت ولی فقدان مشروعیت صدام حسین فی نفسه باعث مشروعیت تحریم‌های ویرانگر و ضد انسانی غرب علیه حکومت عراق و مردم‌اش، با پیامد تخریب درازمدت جامعه‌ی مدنی، نبود). در این‌جا آن بخشی از اپوزیسیون مد نظر است که سیاست و زبانی متصلب و به شدت دوقطبی دارد و حاکمان و حکومت سیاسی ایران را یکسره اهریمنی و اصلاح‌ناپذیر می‌داند.

 دایره‌ی مخالفان

مخالفان توافق وین (یعنی مخالفان پایان یکی از بحران‌های بزرگ دیپلماتیک حکومت ایران) را با تقریب خوبی می‌توان به شکل زیر برشمرد: ۱) مخالفان داخلی؛ ۲) بخشی از مخالفان ایرانی خارج از کشور؛ ۳) اسراییل و نومحافظه‌کاران آمریکایی؛ و ۴) عربستان سعودی.

 مخالفان توافق یا دلواپسان داخلی جمهوری اسلامی عنوانی است کلی‌تر برای مخالفان اصلاح‌طلبان، مخالفان جنبش سبز و مخالفان انواع میانه‌روی‌های سیاسی یا دینی. برای این عده هم‌چنان زمینه برای مخالفت با این توافق وجود دارند هر چند در موضعی بسیار ضعیف‌تر از دو سال پیش واقع‌اند. این توافق که نتیجه‌ی همکاری نزدیک دیپلمات‌های ارشد ایرانی و آمریکایی بوده اثرگذاری آن‌ها را برای اخلال در کار دولت روحانی بسیار کم‌تر از قبل کرده است. دفاع‌های بی‌سابقه‌ی آیت‌الله خامنه‌ای از تیم مذاکره‌کننده یکی از دلایل دشوارتر شدن کار دلواپسان داخلی است؛ این تعابیر را آیت‌الله خامنه‌ای هرگز برای دولت خاتمی یا کارگزاران‌اش به کار نبرده بود (تحلیل علی حاجی قاسمی درباره‌ی چشم‌انداز مخالفت‌های دلواپسان داخلی قابل تأمل‌ است).

مخالفان ایرانی جمهوری اسلامی در داخل و خارج کشور (یا تصویر آینه‌ای دلواپسان داخلی) شامل طیف‌های مختلفی است که منطق اصلی‌شان این است که نظام جمهوری اسلامی اصلاح‌ناپذیر است و هیچ تصحیحی در هیچ سطحی باعث این نمی‌شود که بتوان با آن راه آمد یا سازش کرد. ستون فقرات این مواضع این است که همیشه می‌توان میان انسان‌ها و الگوهای کشورداری یا نظام‌های سیاسی میان خوب و بد و اهریمن و فرشته تفاوت صریح قایل شد و «ذات» آن‌ها دست‌یافتنی و تغییرناپذیر است. این عده دچار آشفتگی بیشتری شده‌اند. تا قبل از توافق هسته‌ای بخشی از این مخالفان تحلیل‌شان این بوده که این توافق به دلیل این‌که تصمیم‌گیر اصلی نظام جمهوری اسلامی و تعیین‌کننده‌ی سرنوشت پرونده‌ی هسته‌ای شخص آیت‌الله خامنه‌ای بوده است و بس، هرگز به سرانجام نخواهد رسید. با گذشت زمان درستی این تحلیل به تدریج رنگ باخت و در آن تصویر سیاه و سفید از آیت‌الله خامنه‌ای (و مخالفت سرسختانه و فرضی او با هر گونه فاصله گرفتن از سیاست‌های هسته‌ای دوران احمدی‌نژاد) رخنه افتاد. حالا که بخشی از معما حل شده است و توافق در عمل رخ داده یا به تحقق کامل‌اش بسیار نزدیک شده، این گروه با انحراف از موضوع سراغ مسأله‌ای اساسی‌تر رفته‌اند که حالا با شفاف‌تر شدن بیشتر مشهود می‌شود که همان موضع اسراییل و نومحافظه‌کاران آمریکایی است: مخالفت با ایران به خاطر تلاش ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای نیست.

ایران از نظر این مخالفان سیاستی ایدئولوژیک، آخرالزمانی، اسلام‌گرای شیعی و آشوب‌آفرین دارد که باعث بر هم زدن نظم و صلح منطقه و جهان می‌شود. لذا مهم نیست که حالا مسیر دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای مسدود شده باشد یا نه؛ ایران یا دوباره از نظر این گروه می‌کوشد همان راه دستیابی به سلاح هسته‌ای را طی کند یا به شیوه‌ای دیگر فرضیات آن گروه را درباره‌ی خود تأیید خواهد کرد (اوج این خیال‌بافی‌های توهم‌آلود را در این سرمقاله‌ی نیویورک تایمز می‌توان دید که برای ایران آرزوهای سلطه‌طلبانه‌ای از زمان صفویان تا امروز قایل است؛ رسوایی و پریشانی این مطلب به حدی بود که یکی از نویسندگان فارسی‌زبان‌اش در توجیه‌های بعدی‌اش برای ترمیم فضاحت آن بارها به زبان فارسی مواضع‌اش را تغییر داد ولی دیگر نمی‌شد با متن منتشر شده‌ی انگلیسی کاری کرد؛ همچنین بنگرید به نقد آن مطلب). می‌توان در تمام آن مدعیات درباره‌ی حکومت ایران (که خود مطلقأ خالی از ایدئولوژی و جزم‌اندیشی‌های سیاسی و فکری نیستند) تشکیک کرد. ولی محور اصلی مدعیات نوعی رویکرد روان‌‌شناسانه و هم‌چنین تقدیرگرایانه است. یک بخش از این مخالفت‌ها یا نارضایتی‌ها این است که به دلیل این‌که از نظر آن‌ها، آیت‌الله خامنه‌ای تعیین‌کننده‌ی مطلق سرنوشت اصلی هر سیاست داخلی و خارجی نظام است (و از نظر آن‌ها فردی است غیر قابل اعتماد)، لذا از نظر آن‌ها انتظار این‌که تغییر مهم در سیاست داخلی یا خارجی ایران رخ بدهد خیال‌بافانه یا غیر واقعی است. در این تحلیل دولت‌ها و حکومت‌ها مقهور سیاست‌ها و رویه‌های گذشته‌ی خود هستند (مراجعه کنید به ارجاعات مکرر این گروه به سیاست‌ها و تصمیم‌های حکومت ایران در تأیید و تقویت مدعای خود). از این منظر، گذشته‌ی حکومت‌ها یا آینده‌‌ی آن‌ها را قهراً مقدر می‌کند یا باعث می‌شود بروز هر چرخشی را در آینده‌ی آن‌ها به اعتبار همان فرض‌ها نادیده و موقتی/مصلحتی بینگاریم (برای تحلیلی مبسوط‌تر در این خصوص، بنگرید به مصاحبه‌ی محمدمهدی مجاهدی با روزنامه‌ی ایران: «شعاع تأثیر دیپلماسی هسته‌ای ایران تا کجاست»). این گروه از مخالفان البته هرگز توضیح نمی‌دهند که اگر بنا با این باشد که حکومت‌ها و نظام‌های سیاسی مقهور گذشته‌شان باشند چطور است که نباید به دولت‌های غربی و دولت آمریکا که کارنامه‌ای مفصل در دخالت‌های نظامی و سیاسی در مناطق مختلف خاور میانه داشته‌اند و این دخالت‌ها سابقه‌ای روشن (و اکنون رسوا دارند) به همین شیوه بدبین بود ولی به حکومت ایران باید بدبین بود؟ فهرست این سوابق گذشته‌ی دولت‌های غربی بسیار مفصل است ولی فقط یک نمونه‌ی آن تدارک کودتای ۲۸ مرداد در ایران است که دو بار دولتمردان آمریکایی تا به حال به صراحت به آن اعتراف کرده‌اند (دقت کنید وصف این دولت دموکراتیک است نه آخرالزمانی و شیعی و ایدئولوژیک و مانند آن‌ها). این دولت دموکراتیک در همین نیم قرن گذشته کارنامه‌ی چندین لشکرکشی به نقاط مختلف دنیا و استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی و بمب هسته‌ای دارد.

درباره‌ی اسراییل، صورت‌بندی اصلی مخالفت شدید اسراییل با این توافق دیپلماتیک این است که ایران تهدیدی وجودی برای اسراییل است و تا زمانی که این حکومت بر سر کار باشد به خاطر شعارها و مواضع تند و خصمانه‌ای که همیشه علیه دولت اسراییل داشته، اسراییل نمی‌تواند آرام بنشیند. پرونده‌ی هسته‌ای مهم‌ترین و برنده‌ترین برگی بوده که اسراییل برای منزوی کردن حکومت ایران در اختیار داشته است. به همین دلیل مدام بر تقویت تحریم‌ها و گزینه‌ی تغییر رژیم تأکید می‌ورزد. برای اسراییل و همراهان با سیاست‌های نتانیاهو توافق هسته‌ای به معنای از دست رفتن برگ برنده‌ آن‌هاست. منظور از همراهان نتانیاهو نومحافظه‌کاران آمریکایی و حتی بعضی از مخالفان ایرانی جمهوری اسلامی توافق با ایران است (بنگرید به مقاله‌ی هاآرتص: «بیچاره نتانیاهو، دنیا محبوب‌ترین اسباب‌بازی‌اش – بمب ایرانی – را از او ربود»). توافق هسته‌ای برای دولت اسراییل چیزی است بسیار بزرگ‌تر از کنار رفتن و بلاموضوع شدن محمود احمدی‌نژاد. تا زمانی که در جمهوری اسلامی عاملی برای بحران‌آفرینی‌های مستمر و دامن زدن به گفتار سیاسی پرخاش‌جویانه وجود داشت، منحرف کردن افکار عمومی از سیاست ضد انسانی، استعماری و اشغال‌گرانه‌ی اسراییل در فلسطین کار آسان‌تری بود. ایران به رغم تمام شعارهای ضد اسراییلی‌اش در تمام تاریخ جمهوری اسلامی هرگز تهدیدی نظامی برای اسراییل نبوده است حتی در اوج دوران خیره‌سری و پرخاش‌جویی احمدی‌نژاد یعنی در همان دوره‌ای که اسراییل در داخل ایران دانشمندان هسته‌ای را ترور می‌کرد. ولی وجود این گفتار و شعار همیشه به اسراییل کمک کرده است. درست از روز روی کار آمدن روحانی و چرخش آشکار در رتوریک سیاسی و دیپلماتیک ایران با جهان – پیش از حل مناقشه‌ی هسته‌ای – اسراییل این خطر را احساس کرده بوده و با لحنی هشدارآمیز کوشیده بود مسیر «عادی شدن» رابطه‌ی ایران با جهان را بگیرد (بنگرید به مقاله‌ی اسلیت: «دلیل اصلی نفرت اسراییل، عربستان سعودی و نومحافظه‌کاران از توافق با ایران»). به همین دلیل است که اسراییل که هرگز یکی از طرفین رسمی این مذاکره نبود، پس از توافق اعلام کرد که خود را ملزم به مفاد آن نمی‌داند و از خود «دفاع» خواهد کرد. با توجه به این‌که ایران هرگز به اسراییل حمله‌ی نظامی نکرده است، این به اصطلاح معنایی جز حمله‌ی پیشگیرانه نمی‌توانست داشته باشد یعنی نقض صریح تمام هنجارهای بین‌المللی. اسراییل در این مسیر در دو سال اخیر گرفتار انزوای بیشتر شده است (بنگرید به مقاله‌ی دیگری از هاآراتص: «نتانیاهو شرط ایران‌اش را باخت ولی قمار بعدی‌اش ممکن است فاجعه‌بار باشد»). توافق هسته‌ای بخشی از مسیر انزوای بیشتر اسراییل در منطقه را فراهم کرده؛ ولو هم‌زمان آمریکا میلیاردها دلار – گرفتیم در ازای ساکت کردن اسراییل در برابر توافق هسته‌ای – به اسراییل کمک کند (وزیر خارجه‌ی بریتانیا هم اسراییل را متهم کرده که تحت هر شرایطی به دنبال رویارویی با ایران است؛ بنگرید به خبر ایندیپندنت).

عربستان سعودی را می‌توان مهم‌ترین نماینده‌ی شیخ‌نشین‌های همسایه‌ی ایران، سلفی‌ها و تکفیری‌هایی دانست که شکل‌های بسیار خشن‌‌شان طالبان،‌ القاعده و داعش هستند. اما عربستان سعودی به قدر اسراییل اعتماد به نفس و توانایی نظامی و امنیتی ندارد. لذا هر چند به اندازه‌ی اسراییل در تمام این سال‌ها در رابطه‌ی میان ایران و غرب کارشکنی کرده، اکنون گزینه‌های‌اش از گزینه‌های اسراییل هم محدودتر می‌شود و ناگزیر خواهد بود این واقعیت جدید منطقه را بپذیرد. عربستان سعودی از جمله مروجان این فرضیه بوده است که ایران در پی ایجاد امپراتوری شیعی در منطقه است یا مسبب جنگ‌های شیعه و سنی. برای کشوری که مهم‌ترین تأمین‌کننده‌ی مالی القاعده، طالبان و داعش بوده (بنگرید به مقاله‌ی ایندیپندنت درباره‌ی پیوند عربستان سعودی و داعش) و بسیاری از اعضای این گروه‌های تکفیری ریشه در عربستان سعودی و سیاست‌های‌اش دارند، این ادعای شگفتی است. دقت کنید یک سویه‌ی دیگر این اتهامات ترویج تروریسم است با تکیه بر نقش حزب‌الله لبنان و حماس در فلسطین. اما در سال‌های اخیر به ویژه به تغییر لحن دولت اوباما و فاصله گرفتن از ادبیات سیاسی مسلطی که عمدتاً ساخته‌ی جمهوری‌خواهان افراطی بود، دیگر نمی‌توان به آسانی فرضیه‌ی سلطه‌طلبی شیعی ایران را – به ویژه پس از ظهور داعش – به این سادگی جا انداخت. اوباما این را برای اعراب روشن کرد که مشکل آن‌ها نه دعوای سنی و شیعه‌ به رهبری ایران است نه برنامه‌ی هسته‌ای ایران (بنگرید به روایت گاردین از جلسه‌ی کمپ‌ دیوید اوباما با رهبران عرب). از همین نقطه‌ی عزیمت مهم است که آمریکا می‌تواند با ایران بر سر یک میز بنشیند. همین نکته – همین عبور – است که باعث خشم نومحافظه‌کاران، اسراییل،‌ عربستان سعودی، مخالفان ایرانی نظام جمهوری اسلامی که سرسختانه مدافع سیاست تحریم و گزینه‌ی تغییر رژیم هستند شده است. تفاوت بزرگ عربستان سعودی با بقیه‌ی مخالفان این است که عربستان سعودی واقعیت‌های سیاسی را سریع‌تر دریافته است ولی اعتماد به نفس کافی را برای استمرار سیاست‌های تخریبی آشکار ندارد. از همین روست که عادل الجبیر وزیر خارجه‌ی جوان عربستان سعودی رسماً توافق هسته‌ای را پذیرفته و دولت خود را متلزم به تبعات و عواقب آن می‌داند (مشخصاً بنگرید به «با عربستان چه باید کرد؟» از محمد مهدی مجاهدی در دنیای اقتصاد).

همه‌ی این مخالفان یک جا به هم می‌رسند و آن هم نامطلوب دانستن توافق هسته‌ای است هر کدام به دلایل و علل مختلف. هیچ کدام از آن‌ها روحانی و دولت‌اش را خوش نمی‌دارند. هیچ کدام تغییر گفتار و رفتار دولت روحانی را نه مطلوب می‌دانند نه صادقانه. مهم‌ترین قایل این موضع هم نتانیاهو بود که در ابتدای کار روحانی او را گرگی در لباس میش توصیف کرد و بعدتر ایران را از داعش بدتر دانست و امروز هم هنگام اسم بردن از ایران آن را به طعنه «دولت اسلامی» می‌خواند که یادآور داعش باشد. این مخالفان چهارگانه به شیوه‌های مختلف مانع تحقق وعده‌های مختلف حسن روحانی هستند.

در کنار تمام این‌ها البته کسانی هم یافت می‌شوند که با این توافق مخالف‌اند ولی دغدغه‌های‌شان لزوماً از جنس دغدغه‌های مخالفان بالا نیست. شاید بتوان شماری از کسانی را که مایل هستند حقوق بشر به عنوان مهم‌ترین اولویت‌ در مذاکرات ایران و غرب مطرح باشد، در زمره‌ی این مخالفان تلقی کرد. این مخالفان به زعم نگارنده به موضوع و مضمون مذاکرات اعتنای چندانی ندارند. موضوع مذاکرات برنامه‌ی هسته‌ای است نه حقوق بشر. این اصرار سماجت‌آمیز بر طرح هر مطالبه‌ای در هر موقعیتی و در خلال هر بحثی حاکی از عدم واقع‌بینی سیاسی است. از شرح بیشتر در این مورد صرف‌نظر می‌کنم به این دلیل که توجه آن‌ها عمدتاً معطوف به موضوع دیگری است.

حدس‌هایی درباره‌ی پیامدهای مثبت توافق

آن‌چه می‌آید تحلیلی از جنس حدس است (مانند هر تحلیل دیگری) به این معنا که این حدس ابطال‌پذیر است. یعنی می‌توانم نشان بدهم تحت چه شرایطی حاضرم دست از این ادعا بکشم. بر خلاف برخی از مخالفان این توافق (یا بدبینان به آن) که مدعیات‌شان عموماً ابطال‌ناپذیر است و تقریباً محال است که دست از مدعیات‌شان درباره‌ی جمهوری اسلامی و دولتمردان مختلف‌اش (از آیت‌الله خامنه‌ای گرفته تا هر کس دیگری شامل هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، میرحسین موسوی و حسن روحانی) بکشند. برای آن‌ها همه سر و ته یک کرباس‌اند چون «ساختار» این نظام همین است و شاکله‌اش عوض نمی‌شود و آینده‌اش مقهور و محبوس گذشته‌ی پرعارضه‌اش خواهد ماند. حدس‌ نگارنده مبنی بر مثبت بودن پیامدهای این توافق می‌تواند از جمله به شیوه‌های زیر ابطال شود: در صورتی که تخلفی از مفاد توافق در طرف مقابل صورت نگیرد و ایران از توافق تخلف کند حدس نگارنده ابطال می‌شود؛ هم‌چنین در صورتی که در انتخابات بعدی امکان‌ها و فرصت‌های مدنی دچار قبض بیشتری شوند و کیفیت زندگی مردم به تبع آن بدتر از وضع فعلی شود، باز هم حدس نگارنده ابطال می‌شود. این امکان‌ها هم رخ دادنی هستند و وقوع‌شان محال نیست. شرط واقع‌بینی همین است که به این امکان‌های منفی هم توجه داشته باشیم بدون این‌که اجازه بدهیم امکان‌های محتمل عقلانی بودن تحلیل‌ها را مخدوش کنند (درباره‌ی روایت‌های آمریکاییان مخالف توافق هسته‌ای و امتناع آن‌ها از در نظر گرفتن امکان‌های مثبت و منفی حفظ توافق یا شکست آن، بنگرید به مقاله‌ی آتلانتیک: «چرا توافق با ایران منتقدان اوباما را این اندازه عصبانی می‌کند؟»).

توافق هسته‌ای ایران با غرب سرآغاز چرخش سیاسی و دیپلماتیک مهم و بی‌سابقه‌ای در تاریخ سیاسی ایران و غرب نیست بلکه ادامه‌ی چرخشی سیاسی است که مدتی از آغاز آن گذشته است (بنگرید به: مقاله‌ی محمدمهدی مجاهدی در روزنامه‌ی ایران: «تولد خاور میانه‌ جدید بر محور ایران»؛ و همچنین مصاحبه‌ی فوق‌الذکر با روزنامه‌ی ایران). دلایل و علل چرخش سیاسی جمهوری اسلامی بر خلاف مدعیات مخالفان توافق، تحریم‌ها یا انحصاراً تحریم‌ها نبوده است. تحریم‌ها سهمی در هدایت مذاکرات داشته است ولی هم‌زمان صدمه‌ی مهمی به متن جامعه‌ی ایرانی، مردم طبقات مختلف اجتماع و به ویژه جامعه‌ی مدنی زده است. تحریم‌ها از مردم ایران به مثابه‌ی سپری انسانی در مناقشه‌ی سیاسی‌اش با ایران سود جسته است درست همان‌طور که تا قبل از روی کارآمدن حسن روحانی و به ویژه در دوره‌ی محنت ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد هم نه تنها مردم بلکه کل کشور و حتی حاکمیت سیاسی جمهوری اسلامی (از جمله شخص آیت‌الله خامنه‌ای) سرمایه‌ی خیره‌سری او بود. البته بخشی از این خیره‌سری و دلیری همانا اشتباه استراتژیک جانب‌داری آشکار بعضی از مقامات عالی نظام از محمود احمدی‌نژاد در اوج تنش‌های داخلی و صدمه دیدن جدی مشروعیت او بود.

این توافق چشم‌اندازهای سه‌گانه‌ای دارد: بدبینی و سوءظن‌ مفرط، خوش‌بینی ساده‌اندیشانه و واقع‌بینی (تحلیل تئوریک‌تر و مبسوط‌تر این نکته در مصاحبه‌ی فوق‌الذکر روزنامه‌ی ایران آمده است؛ در ویرایش نخست این مطلب، ارجاع از قلم افتاده بود).

جنبش سبز: واقع‌بینی سیاسی و حیات جامعه‌ی مدنی

بدبینان این توافق را باعث تقویت حاکمیت و پیدا کردن اعتماد به نفس دوباره می‌دانند که باعث دلیری آن‌ها در رفتارهای فراقانونی و ضد حقوق بشر می‌شود. دوم، خوش‌بینان آن را آغاز گشوده شدن درهای بهشت می‌دانند که پس از آن ناگهان قرار است همه‌ی آزادی‌های سیاسی و مدنی با دوستی با آمریکا از راه برسند. هر دو گروه از واقع‌بینی فاصله دارند.  بدبینان به گذشته نگاه می‌کنند ولی قابلیت‌های جامعه‌ی مدنی را دست کم می‌گیرند و توجه ندارند که نفس به ثمر رسیدن این توافق نتیجه‌ی روی کار آمدن حسن روحانی است. روی کار آمدن حسن روحانی، از جمله، بدون پایمردی میرحسین موسوی و مهدی کروبی  و ایستادگی آن‌ها در انتخابات ۸۸ میسر نمی‌شد. اگر موسوی و کروبی بر دفاع از رأی مردم اصرار نمی‌کردند، صندوق رأی در سال ۹۲ تبدیل به ناموس و حق الناس نمی‌شد. هم روی کار آمدن روحانی و هم حصول توافق هسته‌ای از پیامدهای مستقیم انتقال جنبش سبز به لایه‌های درونی زندگی جامعه‌ی مدنی در ایران بود. در برابر آن گزینه‌های دیگر یعنی رییس جمهور شدن سعید جلیلی و گره خوردن مذاکرات،‌ افزایش تحریم‌ها و شدت گرفتن خطر حمله‌ی نظامی و بالا گرفتن تنش‌های کلامی و پرخاش‌جویی‌ امثال سعید جلیلی و محمود احمدی‌نژاد اگر باعث بن بست مذاکرات نمی‌شد بی‌شک مسبب تداوم تنش‌ها می‌شد. جنبش سبز جنبشی تصحیحی بود؛ هدف اساسی و محوری جنبش سبز نه ضدیت با نظام جمهوری اسلامی بود و نه براندازی آن (درست بر خلاف تصور و توهم دلواپسان داخلی و مخالفان خارجی جمهوری اسلامی). موضوعیت جنبش سبز در این بخش از تحلیل به این است که عمده‌ی بدبینان جنبش سبز را شکست‌خورده می‌دانند و شکست‌اش را در محقق نشدن تغییر بنیادین نظام جمهوری اسلامی می‌دانند. این برداشت از جنبش سبز از همان ابتدا با مخالفت رهبران جنبش سبز مواجه شده بود.

خوش‌بینان تحلیل‌شان منسلخ از واقعیت‌های سیاسی روی زمین در داخل ایران، در منطقه‌ی خاور میانه و جهان است (درباره‌ی پیامدهای گسترده‌تر توافق بنگرید به مقاله‌ی محمدمهدی مجاهدی در روزنامه‌ی دنیای اقتصاد: «پیامدهای فراتر از توافق هسته‌ای»). ولی خوش‌بینانی که در حقیقت در خیال غوطه‌ورند مستمسک بسیار خوبی هستند برای بدبینانی که می‌‌کوشند خیال‌اندیشی و آرزواندیشی‌شان را با فرافکنی و یکی گرفتن خوش‌بینان با واقع‌بینان بپوشانند. خوش‌بینان را به سادگی می‌توان نقد کرد و حتی به استهزاء گرفت لذا اگر بتوان در اذهان عمومی جا انداخت که عده‌ای که واقع‌گرایانه به سیاست ایران می‌نگرند در واقع فرقی با خوش‌بینان و خیال‌بافان ندارند (و این کار را نه با استدلال بلکه با شبیه‌سازی و بازی با ناخودآگاه مخاطب می‌توان انجام داد)، بخشی از پروژه‌ی عده‌ای از بدبینان که اهداف سیاسی (و منافع مالی) در مخالفت با توافق هسته‌ای دارند تأمین می‌شود.

نگاه واقع‌گرایانه به توافق هسته‌ای حصول این توافق هسته‌ای را یک گام بزرگ می‌داند که می‌تواند با گام‌های بزرگ‌تر دیگری در سیاست‌های خارجی و داخلی جمهوری اسلامی همراه شود. توافق هسته‌ای تضمین ابدی موفقیت حسن روحانی و دولت او نیست ولی جایگاه او را به شکل بی‌سابقه‌ای در داخل و خارج ایران ارتقاء داده است؛ درست همان‌طور که برای اوباما تبدیل به میراثی ماندگار خواهد شد. تقویت دولت حسن روحانی در درازمدت باعث نزدیک‌تر شدن جامعه‌ی مدنی به دولت و کاهش شکاف میان دولت و مردم خواهد شد. از همین رهگذر این نزدیکی باعث افزایش مشروعیت کل نظام جمهوری اسلامی می‌شود که برای کسانی که جمهوری اسلامی را تجلی شر مطلق می‌دانند ناگوار است. ایجاد حس نومیدی در مردم امیدواری که از این توافق شادند باعث ایجاد تردید در میان مردم عادی جامعه می‌شود. این مردم بخش مهمی از جامعه‌ی مدنی‌اند. سست کردن پایه‌های امید در قالب تحلیل‌های بدبینانه و یأس‌پراکنی – به رغم این موفقیت بی‌سابقه‌ی دیپلماتیک به چشم‌اندازها و امکان‌های فعال شدن جامعه‌ی مدنی در برابر مخالفان داخلی و خارجی‌شان آسیب جدی می‌زند.

توافق هسته‌ای، از منظری رئالیستی منجر به اضمحلال فضای سیاسی و مدنی داخل ایران (و به روایت بعضی در حادترین شکل، تبدیل شدن ایران به عربستان سعودی) نمی‌شود. مهم‌ترین دلیل در نفی و نقد این موضع بدبینانه هم سابقه‌ی تاریخی ایران و جامعه‌ی مدنی ایرانی است و هم امکان‌های متعدد و متکثر پیش رو. پس از انتخابات سال ۸۸، جامعه‌ی ایرانی هم‌زمان با عظیم‌ترین مقاومت مدنی و مردمی تاریخ ایران پس از مشروطه و هم‌چنین با یکی از عریان‌ترین نمونه‌های سرکوب سرسختانه و مصرانه مواجه بود. اما هاضمه‌ی مدنی و سیاسی ایران هم نیروی اصلی جنبش سبز و الگوی تصحیحی آن – به معنای انتقال سیاست به زندگی روزمره – را در سایه‌ی اصول محوری‌اش حفظ کرد و هم در برابر سرکوب شدید مقاومت حیرت‌آوری نشان داد. به رغم انسداد جدی فضای سیاسی پس از کنار رفتن محمود احمدی‌نژاد، روی کار آمدن حسن روحانی مهم‌ترین قرینه و بینه بر زنده بودن جامعه‌ی مدنی و روییدن آرام بذر آبیاری‌شده‌ی جنبش سبز برای حفاظت و صیانت از صندوق رأی بود.

سخن آخر

واپسین نکته‌، ستون فقرات مقاومت مدنی مردم ایران و هم‌چنین جنبش سبز است: توانایی ایران برآمده از ملت ایران است نه از دولت و حاکمیت سیاسی. دولت و حاکمیت سیاسی وامدار ملت است و هنگامی مشروعیت و اعتبار دارد که ملت پشت آن بایستند. آن‌چه که در دو دهه‌ی گذشته برای عراق اتفاق افتاد و عواقب ویرانگرش را امروز در سوریه هم شاهد هستیم، این بود که در برابر امثال کنعان مکیه و فؤاد عجمی کسی در میان جامعه‌ی مدنی عراق نبود که ایستادگی کند و پاسخی دندان‌شکن به آن‌ها بدهد. تمام عراق خلاصه شده بود در حاکمیت حکومت صدام. اما در برابر همتاهای ایرانی کنعان مکیه و فؤاد عجمی، ده‌ها ایرانی، ده‌ها ایرانی غیر دولتی و برآمده از جامعه‌ی مدنی هستند که تباهی و خباثت آن شیطنت‌ها و دروغ‌پراکنی‌ها را آشکار می‌کنند. تحریم‌های فلج‌کننده و کمرشکن ابداع آمریکایی‌ها نبود: امثال کنعان مکیه در ابداع و گستردن آن سهم جدی داشتند و امروز هم دارند. یکی از امکان‌های تخریب آینده‌ی سیاسی ایران این است که مخالفان غیرمدنی ایران فعال شوند و با بحران‌آفرینی‌های منطقه‌ای و داخلی سیاستی به ریل بازگشته را به سوی فشل شدن ببرند. ایرانیان باید در برابر این امکان حساس و هوشیار باشند.

۱

حجت دیانت؛ حجت انسانیت

یکی از بزرگ‌ترین حجت‌های نه فقط مسلمانی بلکه انسان بودن برای من ابوسعید ابوالخیر است. صفای او، دوری گزیدن او از جزم‌اندیشی، ذوق شاعرانه و انسانی او و معرفت اقیانوس‌وار دینی او بی‌شک او را در تراز انسان‌های تماماً انسانی می‌نشاند که دین را برای آدمی می‌بیند نه آدمی را برای دین. این مسلکی است که در آن انسانیت در پای دین قربانی نمی‌شود. دین است که به انسان و به انسانیت اعزاز و تکریم می‌یابد. و در این اعزاز و تکریم میان هیچ انسانی – به هیچ وصف و کیفیت و خصلت و جنسیت بشری – تمایزی نیست. این مهر لبالب بوسعید را به انسان از روایت زیر می‌توان دریافت:

«پس یکی از ماوراء النهر حاضر بود، این آیت برخواند «وقودها الناس و الحجاره» – و شیخ ما در آیت عذاب کم سخن گفتی – گفت: «چون سنگ و آدمی هر دو به نزدیک تو به یک نرخ است، دوزخ به سنگ می‌تاب و این بیچارگان را مسوز.» (اسرار التوحید، ص ۲۷۴)

هر بار که این جمله‌ی بوسعید در خاطرم گذشته است، دلم لرزیده است و جان‌ام مشتعل شده است. دینی که نتواند انسانی چون بوسعید را پدید آورد و شادی در جان آدمی بنشاند، دین نیست. دشمن انسان و دشمن خداست ولو در لباس دین و در لباس آیین خدا باشد.

۰

معاشقه‌ی رمضانیه‌ی صوتی

دیگر به نیمه‌ی ماه رمضان رسیده‌ایم. روزهای گذشته، آگاهانه کوشیدم چیزی ننویسم. برای آدم‌هایی مثل من که زندگی‌شان با نوشتن و سخن گفتن گره خورده است، از کلاس درس بگیر تا فضای مجازی و وبلاگ، سکوت و امساک از گفتن و نوشتن شاید مهم‌ترین رکن صیام باشد. اما امروز تاب نیاوردم میهمانان ملکوت را در ذوقی که برده‌ام شریک نکنم. یکی از هنرهایی که در کنار قرآن شکل گرفت این قرائت، این آواز هوش‌ربایی است که به مرور مسلمانان برای انس با متن دینی‌شان کشف کردند. قطعه‌ای که می‌شنوید قرائت دو آیه از سوره‌ی آل عمران است (۱۹۴ تا ۱۹۵) با صدای محمود شحات انور قاری مصری. قاری همین دو آیه را نزدیک به ده دقیقه می‌خواند و باز هم می‌خواند به الحان مختلف. این قطعه گفت‌وگویی است حیرت‌آور وقتی با این آواز همراه می‌شود. مؤمن با خدای خودش سخن می‌گوید. سؤال می‌کند و جواب می‌شنود. ناز و نیاز و دلبرگی شگفتی در همین دو آیه است. این سو حکایت ایمان است: ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان آمنوا بربکم فآمنّا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار. ربنا و آتنا ما وعدتنا علی رسلک و لا تخزنا یوم القیامه انک لا تخلف المیعاد.

گفت‌وگو در فضای طاقت‌سوز عارفانه و قلندرانه هم رخ نمی‌دهد. گفت‌وگویی است ملایم و انسانی که احتیاج محض و استغنای محض ندارد. مؤمن گریبان خدای‌اش را می‌گیرد که یادت باشد که وعده کردی و تو اصلاْ خلف وعده نمی‌کنی!

جواب می‌شنود که: فاستجاب لهم ربهم انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی بعضکم من بعض فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فی سبیلی و قاتلوا و قتلوا لاکفرن عنهم سیئاتهم و لادخلنهم جنات تجری من تحتها الانهار ثوابا عند الله و الله عنده حسن الثواب.

این بار مخاطب فی‌الفور جواب می‌ده که عمل هیچ کس از زن و مرد را ضایع نمی‌کند و فرقی میان هیچ کس نمی‌گذارد. این بخش هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فی سبیلی لطافت خاصی دارد خصوصاً کسانی که تندباد حوادث این شش ساله‌ی اخیر آن‌ها را از سرزمین‌شان آواره کرده است.

القصه در این نیمه‌ی ماه، یازده دقیقه معاشقه‌ی محض بشنوید اگر اهل مؤانست با قرآن‌اید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۲

خوانِ کرم… (۴)

همیشه ضرورتی ندارد در توصیف و تعریف کرم و سخاوت کسی چیزی بنویسد:

لب ببند و کف پر زر بر گشا

بخل تن بگذار و پیش آور سخا

ترک شهوتها و لذتها سخاست

هر که در شهوت فرو شد برنخاست

این سخا شاخیست از سرو بهشت

وای او کز کف چنین شاخی بهشت

عروه الوثقاست این ترک هوا

برکشد این شاخ جان را بر سما

تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش

مر ترا بالاکشان تا اصل خویش

یوسف حسنی و این عالم چو چاه

وین رسن صبرست بر امر اله

یوسفا آمد رسن در زن دو دست

از رسن غافل مشو بیگه شدست

یکی از مصادیق ترک لذت‌ها و شهوت‌ها – یعنی یافتن این رسن استوار – همین است که آدمی چیزی نگوید و ننویسد. این ترک گفتن و نوشتن، آزمون سخاست. لب ببند وقتی متعاقب‌اش واو عطف می‌آید و آن‌گاه کف پر زر برگشودن، معنای عطف نمی‌دهد لزوماً. لب بستن مقدمه‌ای است برای کف پر زر برگشودن. یعنی «هر چه در این پرده نشان‌ات دهند | گر نستانی به از آنت دهند». پس سکوت باید. تا همین‌جا هم بیگاه شده است.

۰

خوانِ کرم… (۳)

هیچ فکر کرده‌اید که می‌شود (یا آیا می‌شود) رمضان را جایی خارج از کفر و دین تعریف کرد؟ به گمان من، بزرگ‌ترین آزمون اهل ایمان این است که بتوانند خارج از تقسیم‌بندی‌ها و مرزهای کفر و دین، بیرون قواعد و مقررات شرعی و مناسک آیینی، قلمرویی ببینند که هر جنبده‌ای بتواند زیر سقف‌اش بیاساید و بیارمد فارغ از ایمان یا بی‌ایمانی. قدر مشترک همه‌ی این جنبدگان، انسان بودن است (از این هم می‌توان یک گام فراتر نهاد و هر ذی‌وجودی را در این سهم شریک کرد).

رمضان را چطور می‌توان جوری دید که قدم بیرون از کفر و دین نهاده باشی؟ به گمان من، کلید مسأله در همین قصه‌ی ضیافت و مهمانی و کرم است. مهمانی‌‌های اختصاصی که در آن تبعیضی از هر نوعی باشد (تبعیض میان مرد یا زن، فقیر یا غنی، مؤمن یا کافر یا هر تقسیم‌بندی‌ دیگری)، خصوصیت کرم‌ورزی ندارند. کرم و سخاوت علت و رشوت بر نمی‌دارد. خوان کرم اعتبارش به همین منزلت سخاوت‌مندانه خواهد بود که بتواند حتی – حتی – از کمند «با دوستان مروت با دشمنان مدارا»‌ هم فراتر برود. چنان پرواز نگاه‌اش بلند باشد که نخواهد (یا نتواند) میان دوست و دشمن فرق بگذارد. آن‌قدر گداخته باشد که بتواند بی‌رنگی همه را – موسی باشند یا فرعون – ببیند.

هیچ فکر کرده‌اید که چطور می‌شود رمضان را «غنی‌سازی» کرد؟ رمضان معمول و متعارف را متشرعان همیشه رعایت کرده‌اند و لابد باز هم خواهند کرد. ولی رمضانی که در آن چشم دیگری برای آدمی گشوده شود که پا بر فرق علت‌ها بنهد و جایی که سخن از حقیقت در میان باشد، فرقی میان عبرانی و سریانی و جابلقا و جابسا ننهد. مسجد و میخانه یکی می‌شود آن وقت. آن وقت کرم و ضیافت به غنی‌ترین درجه آزموده می‌شود. این بر عهده‌ی میزبان نیست که به پاره‌ای از مهمانان بفهماند که به بهانه‌ی این مهمانی بر آن‌ها که مانند شما نیستند مفاخرت نکنید. این ضیافت بهانه‌ای است برای بعضی میهمانان، فرصتی است برای عده‌ای که چشم دگری بگشایند. روزه بهانه‌ای باشد برای‌شان تا بدانند که از این مناسک عادتی هم باید پاک شد. این هم مصداق دیگری از تطهیر و تمحیص است.

۰

خوانِ کرم… (۲)

جنس مهمانی‌های مختلف با هم تفاوت دارند. ضیافت مور با ضیافت سلیمان فرق دارد. میزبان وقتی محتشم و کریم باشد، مهمانی‌اش با مهمانی فقرا تفاوت آشکاری دارد. حکایت ماه رمضان هم حکایت همین مهمانی کریمانه‌ی میزبانی است غنی نه تنها به این معنا که همه چیز دارد و همه چیز می‌بخشد بلکه به معنای دیگر و ظریف‌تر استغنا. اما همین‌جا باید توقف کرد – به رسم سنت – که اذا بلغ الکلام الی الله فأمسکوا. تمام این اوصاف در دایره‌ی خرد انسانی و فهم و حس بشری ما معنا پیدا می‌کند. ولی اصل سخن به قوت خود باقی است. «سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است».

از قصه‌ی احتیاج و استغنا به ویژه وقتی حدیث رمضان و روزه در میان باشد باید آشنایی‌زدایی کرد. این‌جا ماجرای دلبردگی‌های عارفانه در سطح شخصی و فردی – و تنها در این سطح – نیست که کانون بحث است. یک سؤال ساده سرنوشت کل طاعت و عبادت اهل ایمان را روشن می‌کند: این همه کار را برای که می‌کنید؟ این پرسش را به هزار زبان و به بیان‌های مختلف با بلاغت  صنعت‌گری فزون از اندازه می‌توان پرسید ولی اصل سؤال به همین سادگی است: آخرش که چه؟ پاسخ را همان متن کانونی دین می‌دهد: هر چه می‌کنید برای خودتان می‌کنید؛ مرا به شما نیازی نیست! « وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّـهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ»

همه‌ی لایه‌های لفظی را این‌جا باید دور ریخت. گوینده به زبان ساده به مخاطب‌اش می‌گوید که عظیم‌ترین کاری را هم که می‌کنی،‌ برای خودت – برای آرامش و آسایش خودت – می‌کنی. منّت فعل سودجویانه‌ی خودت را بر من منه. اما همین نکته را سخت می‌توان فهمید چون متشرعان می‌گویند همه‌ی این آداب و مناسک را به خاطر رضای او – حتی به اقتفای متن کلام دینی «ابتغاء وجه الله» – می‌کنند. پس اگر او آمد و گفت بود و نبود شما چیزی در اصل ماجرا تغییر نمی‌دهد تکلیف چی‌ست؟

فکرش را بکنید که یکی از اغراض ضیافت آن میزبان محتشم و کریم در کنار هزار و یک خاصیت بی‌شمار از جمله تطهیر و تمحیص و غفران و ارتزاق و بسی چیزهای دیگر، این باشد – و شاید حتی فقط همین باشد – که بگوید این‌جا بارگاه استغناست: جایی که هزار خرمن طاعت به نیم‌جو نخرند! کرم معنای سلبی و ایجابی دارد. معنای سلبی‌اش این است که دریافت‌کننده‌ی کرم، تهی‌دست است. و این تهی‌دستی نسبی نیست؛ تهی‌دست مطلق است در برابر کریم و غنی مطلق.

یعنی همه‌ی این‌ها عبث است؟ البته اگر ندانی آخرش کجا قرار است بروی و کجا قرار است باد به دست بمانی، عبث است. عبث است اگر گرفتار آفت‌های‌اش شدی. خاصیت دارد؟ حتماً دارد: استیصال و عجز آدمی را به رخ‌اش می‌کشاند. شرح‌اش باشد برای بعد که ربط‌اش به روزه و رمضان چی‌ست. ذوقی باید و حکایتی از سر ذوق.

۰

خوانِ کرم… (۱)

Rudaki

یکی از ظرافت‌های ماه رمضان این است که نزد ظاهریانی که از لایه‌های باطنی ماه روزه غافل‌اند، این ماه، ماه ضیافت و مهمانی خداست. اما همین مهمانی را هم به ظاهر برده‌اند. در ضیافت شاهانه یا مهمانی معشوق، آداب عاشقان با آداب عاقلان تفاوت دارد. آن‌چه برای عاقلان ادب است، عاشقان را بی‌ادبی است. آن‌چه عاقل را بی‌ادبی می‌نماید، عاشق را عین ادب و رعایت است.

از این روزنه به مهمانی او بنگریم: در این مهمانی مجلل کسی خطا می‌‌کند یا نه؟ این مهمانی، مهمانیِ‌ میزبانی ممسک و محاسبه‌گر نیست. میهمانی کریمانه است. همه چیز سخاوت‌مندانه فراهم است. به قدر عظمت سیئه و معصیت، لطف بی‌کرانه و رحمت رفیقانه هست. چطور؟ این طور که:

مهمان خویشم برده‌ای، خوان کرم گسترده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

همین نکته یکی از کلیدهای بی‌شماری است که در این ماه هر که را اهل‌اش باشد، کلید گنجی می شود. نکته، نکته‌ی اکرام میزبان است. نکته این است که سخاوت او را دریابی و مکرر به رخ‌اش بکشی که: آی فلانی! یادت هست؟ مهمانی است و کرم است و تو منتهای کرمی و از این حرف‌ها! حواس‌ات هست که! پس: به هوش باش نریزد دهی چو باده به دستم!

۰

ثواب روزه و حج قبول…

Meykadeh-Shirchi

دین، ذوقی است. کانون و محور دین ذوق است. چشیدنی است. بنای همان وحی محمد هم ذوق است و چشش. مضاف بر کشش. خواستم صحیفه‌ی حسین بن علی را بگذارم کنار این بیت فخیم حافظ در استقبال از ماه رمضان. مختصرش کنم و حرف آخر را اول بزنم: رمضان ماه شادی است؛ ماه شادخواری است و شاد کردن و شادی پراکندن. در رمضان اگر خودت ناشاد بودی و دیگری را ناشاد کردی و آن‌چه خوردی (و نخوردی) به ناشادی خوردی (و نخوردی) سرِ رشته را از همان اول گم کرده‌ای. پس بنای کار به نام چشیدن و چشاندن شادی. به نام همان ماهی است که مسماست به «شهر الطهور و شهر التمحیص و شهر القیام». پاک شدن از غم و کینه. پالودگی از آزار خویش و آزار غیر. قیام به فروشکستن خود و پنجه در پنجه‌ی تنسک ریایی افکندن. این است اساس قصه.

روزه برای ثواب است بهر دین‌داران. ولی رندی چون حافظ می‌گوید این ثواب را با «زیارت خاکِ میکده‌ی عشق» خواهی برد. یعنی چه؟ زیارت میکده در کنار زیارت حج. دو عنصر ظاهراً متنافر. در میکده حکایت از بی‌خویشی است و پرده از خود بر افکندن. قصه‌ی عشق هم در میان است. عشقی که مستی می‌دهد. عشقی که نقاب از خودی آدمی فرو می‌اندازد. عشقی که می‌گوید بی حساب و کتاب سر تسلیم بر زمین بگذار. عشقی که بنای‌اش بر محبت با غیر است. با غیر نیکی می‌کنی تا با خود نیک و پاک باشی.

وقتی حسین بن علی می‌گوید که: «و حتی لا نبسط ایدینا الی محظور» اشارت‌اش تنها به محظور محرمات آشکار شریعت نیست. نیازی نبود تا قرن‌ها بعد رندی، حافظی، به ما بگوید که: مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن | که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست. اساس شریعت حسین بن علی هم همین است که شر مرسان. وقتی می‌گوید که: «و لا نتکلف الا ما یدنی من ثوابک»، مضمونی عظیم‌تر از این نیست که اگر قرار است خودت را به رنج بیندازی، حواس‌ات باشد که هر رنجی به آن ثواب نمی‌رساندت ولو رنج روزه‌داری باشد. این روزه‌داری باید چیزی داشته باشد. باید تو را از خویشتن خالی کند. باید مدلول‌اش تطهیر و تمحیص باشد. اگر قرار باشد با مفاخرت بر غیر و با تکبر بر حتی رند شراب‌خوار مغرورانه در جاده‌ی سلامت موهوم قدم بزنی، عاقبت‌ات چیزی نیست جز همین تکلف. رنج ضایع سعی باطل پای ریش. آن وقت است که آفت عظیم در کمین روزه‌دار است: «ثم خلص ذلک کله من رئاء المرائین و سمعه المسمعین»: خودنمایی ریاکاران و شهرت‌خواهی شهرت‌خواهان!

صلای شادی است! ماه رمضان است: وقت، وقت شادخواری است! «و ان نراجع من هاجرنا» که بپیوندی با آن‌که از تو بریده است و «ان ننصف من ظلمنا» و انصاف داشته باشی در حق آن‌که با تو ستم می‌کند «و ان نسالم من عادانا» و راه دوستی را با آن‌که دشمنی می‌کند با تو بپیمایی. این ماه، ماه تصفیه‌ی خویش است نه تحکم به غیر و تکلف آفریدن برای دیگری. این است ابتدای آدمیزادی. بیایید در این ماه رمضان آدم‌تر باشیم! 

۰

افشردن جان در بوته‌ی امید

25-Khordad-88

امروز روز عجیبی است. سالگرد ۲۵ خرداد است. سالگرد درخشان‌ترین جلوه‌ی حرکتی مردمی است که نه به خیال من که به گواهی هر کسی که تاریخ معاصر ایران را می‌داند، بی‌سابقه است. نقطه‌ی اوج اتفاق ۲۲ خرداد، جایی که مردم میرحسین موسوی و او مردم را کشف کرد و یکی آینه‌ی دیگری شد، همان واقعه‌ی ۲۵ خرداد است. اما این نقطه‌ی امید را داشته باشید تا توضیح بدهم که این نقاط عطف چرا برای ما مهم هستند.

در این سال‌هایی که گذشت به ویژه در این چند سال ریاست جمهوری حسن روحانی یک نکته را به عیان دیده‌ام و هم‌چنان می‌توان به قوت بگویم تصویری واقعی است از ایران امروز: کشمکش بر سر هیچ! این «هیچ» را بخوانید «قدرت محض و صرف». نشانه‌های این کشمکش در سیاست ایران نه یکی دو تا که بی‌شمار است. کافی است سخنان حسن روحانی را در موارد متعدد مقایسه کنید با واکنش‌های تقریباً فوری و متعددی که در برابر یا به موازات سخن او اظهار می‌شود. هیچ ضرورتی هم ندارد کسی وارد جزییات شود و مثلاً درباره‌ی لغو کنسرت‌ها یا تحریم‌ها یا ممنوع‌التصویر بودن خاتمی یا هر ماجرای ریز یا درشت دیگری مصداق نشان بدهد. واقعاً این مصادیق گاهی به چیزهای بسیار بی‌اهمیت و پیش‌پاافتاده‌ای فروکاسته می‌شود و همین چیزهای فرعی و بلاموضوع واقعاً برای کسانی که الم شنگه به پا می‌کنند، موضوعیت دارد. این تصویر، تصویر ناامیدی است. عده‌ای درست در مقابل همان چیزی که به مردم امید می‌دهد می‌خواهند بگویند بیهوده دل‌تان را خوش نکنید؛ آب از آب تکان نخورده. همه چیز دست ماست. خوب باشد!‌ همه چیز دست شما، همه چیز مال شما! آخرش چی؟ گرفتم خانه‌ را خراب کردید، گرفتم سقف این خانه را بر سر ما – یا کسانی که خیال می‌کنید با آن‌ها می‌جنگید – ویران کردید. حواس‌تان هست که این سقف سر خودتان هم خراب می‌شود؟ حواس‌تان هست که شاید ما – یا ملتی که امیدی دارند و دل از امیدشان نمی‌کنند – اولین قربانی آوار شدن این سقف روی سرشان باشند، ولی بعد از ما شما هستید که فرو خواهید رفت؟ می‌ارزد؟ یعنی زیر پا له کردن هر کسی که مثل شما فکر نمی‌کند، می‌ارزد به این‌که شما خودتان هم نفله شوید؟ این «شما»، همین شمای امروز نیست که فلان منصب و جایگاه به دست‌تان می‌افتد یا از دست‌تان می‌رود. این «شما» این یا آن جناح سیاسی نیست. این «شما» همان انسان است، همان نسل آینده است و همان فرزندان شما هستند که به خود خواهند آمد و می‌بینند که نه دنیا دارند و نه آخرت. ناگهان می‌فهمند که هیچ ارزشی، هیچ اخلاقی و هیچ قانونی حتی همان‌ها که خودتان وضع‌اش کرده‌اید برای شما که نه برای هیچ کس دیگر محترم نیست.

این شبح ناامیدی را که می‌بینم و می‌گذارمش کنار آن سایه‌ی امید که جان‌سختانه با این تصویر سمج طاقت‌آزمایی می‌کند و امیدش را مثل جویباری حتی زیر خاک روان می‌کند، جایی در سکوت آرام می‌شوم. اما ملال و دل‌زدگی به جای خود است. گرفتم که منِ راقمِ این سطور جایی نشسته باشم که اولین قربانی بلاهت این قدرت‌طلبی خیره‌سرانه نباشم. اما شما که هستید، فرزندان شما که قربانی می‌شوند، دیگری که قربانی می‌شود. شما – همین شمایان که می‌خواهید راه نفس کشیدن ما را ببندید – نابود می‌شوید. مسأله تشخیص متخبرانه و متکبرانه نیست که بگویم من – یا امثال من – مصلحت شما را بهتر تشخیص می‌دهد. حتما شما – همان شمایان که کار روزمره‌تان شده است «روکم‌کنی» و «خیط کردن» این و آن که در قدرت هستند و حتی نیستند – مصلحتی را تشخیص می‌دهید. حتماً منطقی برای خودتان دارید ولی این منطق نه در آن دوران هشت‌ساله‌ی کذایی و نه در این چند سال پس از افول ستاره‌ی ناکام آن چهره‌ی محبوب‌ و اینک منفورتان، راهی به جایی نبرده. اصلاً لازم نیست کسی دیگر از بیرون به شما بگوید آن راه خطا بوده. خودتان می‌‌دانید و می‌فهمید. پس چرا این همه اصرار که بودن‌تان را با نبودن دیگری می‌خواهید ثابت کنید؟

یادم نیست در این چند روز گذشته جایی کسی نوشته بود (هر چه به ذهن‌ام فشار می‌آورم نه در خاطرم هست و نه نشانی از آن می‌یابم) که این «سبزها» همیشه از روایت خودشان گفته‌اند و همیشه مظلوم‌نمایی کرده‌اند و روایت دیگری را ندیده‌اند و نخوانده‌اند یا آن را مسکوت گذاشته‌اند. با خودم فکر کردم دیدم شاید این حرف برای عده‌ای درست بوده باشد ولی برای عده‌ای دیگر خطاست. یعنی تحلیلی خلاف واقع است. عدد و رقم و آمار نداریم. من ندارم؛ مطمئن هم نیستم دیگری داشته باشد ولی این «سبز» که من فهمیده‌ام و با آن زیسته‌ام بنای‌اش یک چیز ساده بود: پیروزی ما شکست دیگری نیست. به همین سادگی و صراحت. کسی که این تصریح را ندیده باشد و اصرار کند که «سبزها» دنبال حذف دیگری بودند یا خودش را دارد فریب می‌دهد یا گرفتار خیالات است. مطمئن هستم کسانی در میان «سبزها» هم بوده‌اند و هستند که فکر می‌کنند راه پیروزی ما – این «ما»ی جمعی امیدوار – از حذف و نابودی دیگری می‌گذرد (چه این دیگری اقلیت باشد چه اکثریت). اما، این امید که بذر هویت ماست، به گفته‌ی آن میر دلاور، راه‌اش زندگی کردن است. همین زیستنی که مدام و بی‌وقفه جویبار آرام‌اش را می‌کوشند گل‌آلود کنند. آخرش چه؟ چه سودی از این همه اصرار بر خوار کردن دیگری می‌برید؟ این همه سال که تمام هنرتان تحقیر غیر بود، عزت یافتید؟ از ذلیل کردن و به زنجیر کشیدن و به تبعید فرستادن چه طرفی بستید؟ چه شد که باز هم پاشنه‌ی در قدرت دقیقاً همان‌طور که خواستید نچرخید؟ بالاخره آدم عاقل از یک سوراخ بی‌تدبیری هزار بار نباید گزیده شود. چرا این همه خیره‌سری؟ چرا خانه‌ی خودتان را بر سر خودتان خراب می‌کنید؟ مگر چند روز دیگر قرار است در این دنیا بر قرار باشید؟ آخرش شکار مرگ نیستید؟

این قصه، ضرورتاً – یا شاید هم اصلاً – قصه‌ی رویارویی مرد و نامرد نیست. حکایت نبرد فرشته و اهریمن نیست. حکایت ماست: همه‌ی ما که با خود در می‌آویزیم بی آن‌که ببینیم کجا تیشه به ریشه‌ی خود می‌زنیم:

مرد چون با مرد رو در رو شود | مردمی از هر دو سو یکسو شود

تا به حال کسی نفهمیده که مردمی، انسانیت چگونه آرام‌آرام دارد عقب می‌نشیند؟ بله، شکی نیست که مردمی، بشریت، امید، جان‌سختی مصرانه‌ی آدمی هنوز تسلیم این موج نفرت و بلاهت نشده است ولی یادمان باشد که ممکن است بشود. اگر همین حوالی ایران را نگاه کنید نمونه بسیار است که شده است. باز هم ممکن است بشود. کی قرار است دست بردارید از ستیزه با خود به نام ستیزه با دیگری، با ما، با هر که غیر از ما؟ کی حال‌تان خوب می‌شود؟ «کی مهربانی باز خواهد گشت»؟

۱

سفرت آرام، رفیق!

Makhmal-Final

چیزی که می‌نویسم برای هر کسی دریافتنی نیست. یعنی وصف حس انسان به انسان درک‌اش برای آدمیان شاید آسان‌تر باشد. همدلی میان آدمیان آسان‌تر است تا همدلی آدمیان با سایر موجودات زنده. از زمان وفات پدرم تا به حال، بیش از یکی دو بار مستقیم در چشمان مرگ نگاه نکرده بودم. مرگ را از آن زمان مدام زندگی کرده‌ام ولی مهابت‌اش را آدمی به اقتضای ابزارهای دفاعی جسمی و روحی‌اش همیشه زیر لایه‌های ستبر زندگی پنهان می‌کند ولو مدام با آن زندگی کند. پسرکم مخمل، رفیق، همدم، همنشین و مصاحب نه ساله‌ی ما پا به راهی گذاشته است که هر موجود زنده‌ای دیر یا زود راهی آن می‌شود. چند روزی بود اشتهای‌اش را از دست داده بود. دامپزشک تشخیص داد غده‌ای در شکم دارد که به سرعت رشد می‌کند. گزینه‌های موجود یکی از یکی دشوارتر و طاقت‌فرساتر بود: یا باید عمل جراحی می‌شد برای برداشتن غده با نتایج نامعلوم. یا شیمی‌درمانی یا این‌که بخوابانیمش. همه‌ی آزمایش‌هایی که این چند روزه انجام شد یکی بعد دیگری رشته‌های امید را یکی‌یکی می‌گسلاند.

درد از دست رفتن مخمل برای من و الهه سخت‌تر و سنگین‌تر است تا برای ترنج هر چند ترنج هم درد و رنجی را که جسم و جان مخمل را روز به روز و ساعت به ساعت می‌کاهد می‌بیند و حس می‌کند. توضیح دادن سنگینی ماجرا برای هر کسی آسان نیست،‌ به ویژه برای کسانی که در زندگی‌شان با رفیقی نه از جنس و نوع خودشان نزیسته باشند. مسأله فقط انسانیت و لطافت روحی نیست. مسأله درک لرزان بودن حیات است. مسأله استیصال آدمی است در برابر بی‌رحمی طبعی طبیعت. دیروز برای ترنج که لگوهای‌اش را می‌ساخت و خراب می‌کرد می‌گفتم که خانه‌ای را که الآن ساخته‌ای باز خراب می‌کنی: این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف، می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش. برای او بازی است؛ برای ما حقیقتی عریان و مکرر است. مرگ، آدمی را آدمی‌تر می‌کند. نکته‌ی تازه‌ای نیست. بارها درباره‌اش نوشته‌ام ولی نوشتن و گفتن و ادراک کجا و چشیدن و چشم در چشم‌اش دوختن کجا؟ مثل زهری است که در رگان آدمی می‌دود.

از روزی که آرام‌آرام و به سختی و رنج دو نفری تصمیم گرفته‌ایم مخمل را بخوابانیم و از رنج‌اش بکاهیم، مدام فکر می‌کنم که این کمترین دینی است که به این رفیق قدیمی داریم: باری از دوشش برداریم؛ رنجی از رنج‌اش بکاهیم. کمترین شرط رفاقت ما با او همین است. این‌که بخواهی رفیقی را به تیغ جراح بسپاری برای نتیجه‌ای نامعلوم و لرزان – حتی اگر آن رفیق آدمی باشد دوپا و از جنس خودت – دشوار است ولی دست‌ کم می‌شود به آدمی توضیح داد که چرا رنج می‌کشد و چرا به انتخاب خودش یا به تصمیم و رضایت ما به تیغ‌اش سپرده‌ایم. برای یکی مثل مخمل این درک در بهترین حالت فهمی رنگ پریده و غریزی است از اتفاقی ناگزیر. مخمل در این سال‌ها مایه‌ی شادی و خرسندی ما بود. رفیق تنهایی و بی‌کسی های ما بود. حالا ما شده‌ایم همراه عبور او از این باریک‌راه نه ساله. او به گردنه‌ای می‌رسد که ما نمی‌توانیم همراه‌اش از آن عبور می‌کنیم. جدایی سخت است رفیق! خودخواهی ما را ببخش که سال‌ها ناگزیر به زیستن با ما بودی و سهم شادی‌ات از ما شاید کمتر از سهم شادی تو از ما بود.

جدایی ما از تو باز هم یادآور این نکته‌ی دردناک ولی درخشان حیات است/بود که: فرصت‌شمار صحبت کز این دو راهه منزل، چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن. می‌گویند که المرأ یحشر مع من احب. حتماً همین‌طور است. روییدنی و سربرآوردن دگرباره‌ای اگر باشد، تو هم همراه ما خواهی بود. زندگی هر چه باشد گره خورده است به دوستی و محبت. آدمی در زندگی و مرگ با دوستان‌اش همنشین می‌شود. سفرت آرام باد و رنج‌ات اندک!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل