موضوعات

  قدريه[7]
  مهمان‌نوشته‌ها[1]
  موسيقی[102]
  نقد و نظر[108]
  نکوداشت[4]
  همين‌جوری[1]
  هذيان‌ها[95]
  واقعه[40]
  وبلاگستان[45]
  کتاب[13]
  پادکست[4]
  پرونده‌ی «ما ايرانيم»[4]
  پرونده‌ی ملوانان انگليسی[6]
  پراکنده‌ها[30]
  پرده‌نويسی[6]
  آسیب‌شناسی تکفير[4]
  انتخابات ۸۸[59]
  از رسانه‌ها[30]
  بسط تجربه‌ی نبوی[17]
  تک‌مضراب[49]
  تأملات[76]
  تذکره[56]
  حافظانه[1]
  حاشيه‌ها[78]
  خبرپاره[1]
  دين[63]
  ديوانيات[34]
  در فراق پرويز[6]
  در نقد نيلگون[12]
  در نقد نيکفر[4]
  درباره‌ی ميرحسين موسوی[6]
  درباره‌ی معماری[4]
  درباره‌ی پاپ بنديکت[6]
  درباره‌ی آرامش دوستدار[4]
  درباره‌ی الحاد[1]
  درباره‌ی اکبر گنجی[11]
  درباره‌ی حجاب[4]
  درباره‌ی خاتمی[9]
  درباره‌ی خشونت[3]
  درباره‌ی دموکراسی[1]
  درباره‌ی غرب[6]
  درباره‌ی غزه[5]
  رمضانيه[5]
  روزنوشت‌ها[121]
  زمزمه‌های دل[137]
  سفرنوشت[59]
  سياست[78]
  ساغر نوشته‌ها[4]
  شين‌نامه[13]
  شعر[35]
  طنزگونه[5]
  طهارت‌نامه[8]

پيوندها

مؤسسه‌ی مطالعات اسماعيلی

بايگانی

  بهمن ۱۳۸۸
  بهمن ۱۳۸۸
  دی ۱۳۸۸
  آذر ۱۳۸۸
  آبان ۱۳۸۸
  مهر ۱۳۸۸
  شهریور ۱۳۸۸
  مرداد ۱۳۸۸
  تیر ۱۳۸۸
  خرداد ۱۳۸۸
  اردیبهشت ۱۳۸۸
  فروردین ۱۳۸۸
  اسفند ۱۳۸۷
  بهمن ۱۳۸۷
  دی ۱۳۸۷
  آذر ۱۳۸۷
  آبان ۱۳۸۷
  مهر ۱۳۸۷
  شهریور ۱۳۸۷
  مرداد ۱۳۸۷
  تیر ۱۳۸۷
  خرداد ۱۳۸۷
  اردیبهشت ۱۳۸۷
  فروردین ۱۳۸۷
  اسفند ۱۳۸۶
  بهمن ۱۳۸۶
  دی ۱۳۸۶
  آذر ۱۳۸۶
  آبان ۱۳۸۶
  مهر ۱۳۸۶
  شهریور ۱۳۸۶
  مرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  اردیبهشت ۱۳۸۶
  فروردین ۱۳۸۶
  اسفند ۱۳۸۵
  بهمن ۱۳۸۵
  دی ۱۳۸۵
  آذر ۱۳۸۵
  آبان ۱۳۸۵
  مهر ۱۳۸۵
  شهریور ۱۳۸۵
  مرداد ۱۳۸۵
  تیر ۱۳۸۵
  خرداد ۱۳۸۵
  اردیبهشت ۱۳۸۵
  فروردین ۱۳۸۵
  اسفند ۱۳۸۴
  بهمن ۱۳۸۴
  دی ۱۳۸۴
  آذر ۱۳۸۴
  آبان ۱۳۸۴
  مهر ۱۳۸۴
  شهریور ۱۳۸۴
  مرداد ۱۳۸۴
  تیر ۱۳۸۴
  خرداد ۱۳۸۴
  اردیبهشت ۱۳۸۴
  فروردین ۱۳۸۴
  اسفند ۱۳۸۳
  بهمن ۱۳۸۳
  دی ۱۳۸۳
  آذر ۱۳۸۳
  آبان ۱۳۸۳
  مهر ۱۳۸۳
  شهریور ۱۳۸۳
  مرداد ۱۳۸۳
  تیر ۱۳۸۳
  خرداد ۱۳۸۳
  اردیبهشت ۱۳۸۳
  فروردین ۱۳۸۳
  اسفند ۱۳۸۲
  بهمن ۱۳۸۲
  دی ۱۳۸۲
  آذر ۱۳۸۲
  آبان ۱۳۸۲
  مهر ۱۳۸۲
  شهریور ۱۳۸۲
  مرداد ۱۳۸۲
  خرداد ۱۳۸۲
  اردیبهشت ۱۳۸۲
  فروردین ۱۳۸۲
  تیر ۱۳۸۱
  اسفند ۱۳۸۰
  آذر ۱۳۸۰
  آبان ۱۳۶۴

آشنايانِ رهِ عشق

امشب مجلسی بود برای بزرگداشت مهندس بازرگان و آيت‌الله منتظری. مجلس سه سخنران داشت: فرخ نگه‌دار، مسعود بهنود و دکتر سروش. تا جایی که به یاد دارم، مجالس بزرگداشت بازرگان هميشه، مجالسی پربرکت بوده و امروز مجلس منتظری هم به آن افزوده شده و سخنانی که در این حلقه‌ رفت، سخنانی بود که به نظر من خلاصه‌ی تجربیات امروزی جامعه‌ی ماست.

عکس مراسم ۶ فوریه در کانون توحید لندن است

سروش امشب، با اشاره‌ی لطيفی به غزلی از حافظ، دو بيت از آن غزل را نقل کرد که وصف حال آن دو بزرگ بود. یکی این‌ بیت که: آشنايانِ رهِ عشق در این بحر عمیق /غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده. و این وصفِ حال این دو بزرگ بود که در عین آغشته بودن در سیاست پس از انقلاب خود را از پليدی‌های آن برکنار داشتند و با نیکنامی و نیک‌سرانجامی رخت از این مرحله بردند. بیت بعدی این بود که: به طهارت گذران منزل پیری و مکن / خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده. این دو بزرگ، در روزگار پيری که حرص‌ها و شهوت‌های تازه‌ای در وجود آدمی ريشه می‌دواند، خود را پاک نگه داشتند و به سربلندی از این جهان گذشتند.

اشاره‌ی دکتر سروش به شجاعت و تقوای فقیه فقيد، آيت‌الله منتظری، بود که تا روزهای واپسينِ عمرش دین را به دنیا نفروخت و آزادگی را فدای سیاست و قدرت نکرد و از آن مهم‌تر این‌که منتظری، پس از عمری مرجعيت و فقاهت،‌ شجاعت تغيیر را داشت. منتظری در روزهای آخر عمرش تأملاتی در فقه داشت که يکسره با دستاوردهای سال‌های دراز زندگی او منافات داشت. یکی تغيير نگاه او نسبت به حقوق بشر بود که حقوقِ بشر را مقدم بر حقوق مؤمن دانست و ديگری اظهار نظر او درباره‌ی ولايت فقیه بود که خود معمار نظریه‌ی آن بود.

بازرگان نيز در روزهای آخر عمرِ خود در سخنرانی‌ای گفت که يگانه هدف دين رسيدن به آخرت است و به کار امور اين‌جهانی نمی‌خورد و این با کوشش‌های تمام سال‌های حيات‌اش منافات داشت. اظهار اين عقاید شجاعتی می‌طلبيد که پس از آن هم کوشش، این بصیرت حاصل شده باشد که آدمی بتواند به خطای خود اذعان کند.

 اما بحث کلیدی اين جلسه، استبداد بود؛ استبداد سلطنتی و استبداد دینی. تا امروز، در کشور ما، استبداد سلطنتی با استبداد دینی شکسته شده بود اما نه با عدم استبداد. این همان نکته‌ای بود که در انقلاب ايران نبود. بحث از دموکراسی یا حقوق بشر در میان نبود. بحثی نبود که باید با نظریه‌ای و ذهنی به سراغ اين استبداد رفت که دیگر راه بر استبداد دیگری از جنس و نوعی دیگر حاصل نشود. اتفاقی که در انقلاب ايران رخ داد عبور از یک استبداد به استبداد دیگر بود چون شاخ یک استبداد با استبداد دیگر شکسته شده بود. و اين همان نکته‌ای است که بازرگان و منتظری به آن پی برده بودند. مبارزه‌ی با استبداد تئوری لازم داشت که ما نداشتيم. ما با مستبد مبارزه کرده بودیم، نه با استبداد و نینديشيده بودیم که نظامی که پس از این بر سر کار می‌آيد چه قابلیت‌هایی برای رشد و رويش استبدادی از جنسی ديگر دارد. شاهدِ مهم آن هم نبود نظریه و تئوری منسجمی برای مقابله با استبداد بود؛ همه چیز در مبارزه با مستبد خلاصه شده بود.

اين استبدادستيزی چیزی است که در ادبیات ما سخت متجلی است. سروش به سعدی اشاره کرد که در داستانی گفته بود که عالمی خطاب با پادشاهی گفته که تو بهتر است بخوابی چون در همان ساعاتی که خواب هستی، ظلم کمتری به مردم می‌شود. فیلسوفان قرن‌ها کوشيدند نظریه‌ی حقوق بشر را پدید بياورند و از ديدِ سروش، تا آدمی را واجد حقوقی نشناسيم، قصه‌ی استبداد به سامان و پایان نمی‌رسد. (سخنرانی قبلی دکتر سروش در کانون توحيد را با عنوان انقلاب و اصلاح این‌جا بشنويد).

در حاشیه‌ی سخنان سروش، حرف‌هايی دارم که فکر می‌کنم بهتر است در یادداشتی جداگانه تفصيل‌اش را بیاورم، ولی اجمال‌اش را اين‌جا می‌گويم. خودتان به کل سخنرانی می‌توانید گوش بدهید (حدود ۴۰ دقیقه است). برجسته‌سازی من تنها همان نکاتی است که از نظر من مهم‌ترند. این سخنرانی سروش، به گمانِ من یکی از سخنرانی‌های بسیار خوب او بود و دلالت می‌کند بر پويایی و زنده بودنِ انديشه‌ی او. سروش، جریان اصلاحی امروز را نیازمند تئوری‌پردازی می‌داند و امروز که می‌بینيم جنبش سبز، سخت به بنيان‌های تئوریک‌اش می‌اندیشد و خشونت‌گریز است، می‌توان انتظار آينده‌ای بهتر برای ايران داشت. در حاشیه‌ی این تئوری‌اندیشی که در واقع ستیز با استبداد دینی به مدد تئوری‌هايی سنجیده و پرداخته است (و ما بايد آن‌ها را بپردازیم و تئوری‌ حاضر و آماده‌ای، به نظر من، از قبل موجود نیست)، من می‌خواهم بیفزايم که ما سخت نیازمندیم به طور جدی به مفاهیمی مثل دموکراسی و حقوق بشر بیندیشیم. ما در فهم اين‌ها سخت فقيریم و بسیاری از ما، حتی شمار زیادی از مبارزان سیاسی ما، در فهم آن‌ها دچار توهم‌اند. دموکراسی برای خیلی‌ها همان فیلِ تاریک‌خانه است که آن را در کعبه‌ی آمال غرب دیده‌اند و گمان می‌کنند به کار ديار استبدادزده‌ی ما هم خواهد آمد. یا حتی در مقوله‌ی حقوق بشر هم وضع چندان بهتر نیست. اين حاشیه را می‌گذارم برای یادداشتی که بیشتر بتوان آن را بسط داد و البته اتفاقی که در پرسش و پاسخ اين سخنرانی رخ داد مرا بیشتر به فکر فرو برد که چگونه است که استبداد اين همه می‌پاید. فقدان تئوری منسجم البته یکی از دلایلِ آن است. به نظر من یکی از دلايل ديگرش همین فهم ظنی از مفاهیمی مثل دموکراسی است. ما علاوه بر تئوری، به تنقیح مفاهیم هم نیازمنديم. ما کدام دموکراسی را می‌‌خواهیم يا به عبارتِ دیگر کدام بخش‌های دموکراسی به کار ما می‌آیند؟ به نظر من این پرسشی جدی است و من سخت مخالف‌ام با پذیرش دربستِ بسته‌ی دموکراسی. شرح‌اش را می‌گذارم برای بعد. به این سخنرانی گوش بدهيد و محظوظ شويد.

جانداروی اميد

از صبح برای چند نفر این حکايتی را که صاحب وبلاگوار در مطلب‌اش آورده نقل کرده‌ام که چگونه عده‌ای فرانسوی در اوج قدرت و زورمداری و ستمگری هیتلر چراغ امید را در دل زنده نگه داشته بودند و به فکر آینده‌ی وطن‌شان بودند. این مضمون مرا به قرآن، به دعا و به شعر می‌کشاند. در اين هفت-هشت ماهِ گذشته، هر بار که به فکر مضمونی الهام‌بخش و گرمابخش افتاده‌ام،‌ یکی از ابیاتی که همیشه زمزمه کرده و برای دوستان‌ام هم خوانده‌ام این بيت سایه است:
امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است

و شاید هر بار که با سایه سخن گفته‌ام و حرف‌مان به شعر و اميد و حال و روزِ امروزمان رسیده، او باز همین بیت را برای‌ام خوانده است. سايه اين غزل را در اوین، در زندان، سروده است (و داستانِ این غزل را در شبِ شعرش در لندن هم گفت؛ فیلم‌اش را از این‌جا ببينید). این غزلِ سايه، غزلی است که خلاصه‌ی درد و رنج اما در عين حال امید و زندگی است. این بیت را ببینید:
باشد که یکی هم به نشانی بنشيند
بس تير که در چله‌ی این کهنه‌ کمان است

و فکر می‌کنم هر بیت از این غزل برای هر کسی که این روزهای تلخ و سیاه و مسموم را از سر گذرانده پیامی دارد و حسی آشنا. تمام غزل را اين‌جا می‌آورم به اضافه‌ی تصنیفی که مشکاتيانِ زنده‌یاد روی این غزل سايه ساخته است. این تصنيف را علی رستمیان با هم‌خوانی سپيده رييس السادات خوانده است. کاش می‌شد اين تصنیف را شجریان یا ایرج بسطامی می‌خواند. اما هر چه هست، تصويری خوب است از این غزل سایه که آن را در ذهن و خيالِ شنونده‌ی جويا ماندگارتر می‌کند.

این روزها، نمی‌مانند. ستم هم نمی‌پايد. همه می‌دانند و می‌دانيم که شب، رفتنی است. صبح می‌آید. بر چهر‌ه‌ی خورشيد نمی‌توان نقاب کشید. اين شبِ دراز را به صبر و به امید باید از سر گذراند، اما برای فرارسیدن صبح و دميدنِ خورشيد هم باید آماده بود و فکر کرد. سرما و درازی اين شبِ خون‌بار و زمستانی نباید ما را از لطافت و گرمای بهاری که در راه است نااميد کند که در خود فروبرویم و همه چیز را حواله به تقدیر کنيم. آينده‌ی ما و فرزندان‌مان در گروِ همين اميد و ایمان است. آن‌قدر در این ماه‌ها، از امید، از ایمان و از صبر نوشته‌ام که فکر می‌کنم یک پای ثابت زندگی‌ام همین‌ها شده است. خوب است بينديشيم که پس از پايانِ این شامِ تيره چه‌ها باید کرد و کجاها را باید ساخت. می‌توان از هم‌اکنون انديشيد و زمزمه کرد و گفت:
جام به جامِ تو می‌زنم ز رهِ دور
شادی آن صبحِ آرزو که ببينيم
بوم از این بام رفت و خوش‌خبر آمد

این غزل سایه را که می‌خواندم و تصنیف کنج صبوری را می‌شنیدم، متوجه شدم که اتفاقاً بسیاری از آن ابيات اميدبخش غزلِ سایه در تصنیف نيست. کاش مشکاتيان حال و هوای غزل را به تمامی درمی‌یافت (یا به عبارتی خودش در حال و هوایی می‌بود که برای آن بیت‌ها هم آهنگ می‌ساخت). شاید آن آلبوم کنج صبوری هم حال و هوای دیگری می‌گرفت. اما به هر حال، همین مقدار هم بهانه‌ی خوبی است برای انس گرفتن با معانی آن. اين است تمامِ غزل:
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی‌ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است
خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می‌کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

نغمه‌های سبز

یک بار دیگر هم قبلاً این کار را کرده‌ بودم اما روز به روز تعداد اين نوع کارها زياد می‌شود. همه‌ی قطعاتی را که به نحوی به جنبش سبز مربوطند (و بیشتر از فقط اين‌ها هستند) در یک فهرست آورده‌ام. ترتیب‌اش هم دلیل خاصی ندارد. گفتم خوب است همه را یک‌جا داشته باشيم در این روزها. درباره‌ی این نوع موسیقی‌ها در فرصتی فراخ‌تر بيشتر خواهم نوشت.

با سپاس ويژه از بهمن. تمام قطعات را به راهنمايی پست‌های وبلاگ بهمن آورده‌ام.

مرتبط:
  ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶

روی کاغذ ز کسی، وطن‌اش را نتوانند گرفت

لابد شعری را که سایه برای ناظم حکمت سروده است خوانده‌اید. امروز با دوست بزرگواری سخن از نویسندگان و روزنامه‌نگاران فراوانی بود که اين روزها در پی داغ و درفش و ترکتاز حکومت آواره شده‌اند و در این شب یلدای تب‌دار وطن، نگران آزادی و عزت وطن‌شان و هم‌وطنان‌شان هستند. ناظم حکمت در سال ۱۹۵۱ مخفیانه از استانبول خارج شد و دولت ترکیه به خاطر این کارش از او سلب تابعیت کرد. شبیه این اتفاق این روزها برای بسیاری از دوستان و هم‌وطنان ما می‌افتد. آن‌ها هم که باقی می‌مانند سایه‌ی وحشت بر سر دارند. با خودم گفتم این شعر که سايه همان سال (یعنی سال ۱۳۳۰) برای ناظم حکمت گفته بود، چقدر این روزها برای ما طنين خاصی دارد و چقدر حرفِ دل ماست. یادمان باشد که: «جغدها، خفاشان / می‌هراسند ز گلبانگ اميد / می‌هراسند زپيغام سحر»! پیدا کردن ناظم حکمت‌های فراوان‌مان اين روزها دشوار نیست.

مثل يک بوسه‌ی گرم،
مثل يک غنچه‌ی سرخ،
مثل يک پرچم خونين ظفر،
دلِ افراخته‌ام را به تو می‌بخشم،
                       ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر کس که شناخت
بشری نغمه‌ی اميد تو را، که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گيرد.
                         ***
زندگی، زندگی
                   اما، نه بدينگونه که هست
نه بدينگونه پليد
نه بدينگونه که اکنون به ديار من و توست،
به دياری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گيتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پيام‌آور روز.


ليک، ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسي
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشيد بزرگ!
شرق تا غرب ستايشگر توست،
وز کران تا به کران، گوش جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ی ميهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را
به ستم می‌ريزند
زير پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آويزند
پيش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وين شبستان فروريخته می‌افروزد.

              ***
ليک جانداروی شيرين اميد
همچو خون خورشيد می‌تپد در رگ ما.
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاک شکيب.
غنچه می‌آرد بی‌رنگ فريب،
و به ما می‌دهد اين غنچه نويد
از گل آبی صبح
خفته در بستر خون، خورشيد.
             ***
نغمه‌ی خويش رها کن، حکمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشيد، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ اميد
می‌هراسند زپيغام سحر....
 بسرائيم و بخوانيم، رفيق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آينده‌ی پاک...
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰

مراقب انتشار نفرت باشيم

این روزها که جامعه شدیداً دچار تنش و چندپارگی است، خیلی مهم است مراقب انتشار نفرت و کينه باشيم. زمینه‌ی بسیاری از این کينه‌ها، سوء‌تفاهم است. ما وقتی چیزی می‌نویسم، به ويژه وقتی در فضای وبلاگی باشد (يا به طور مشخص‌تر، در فضاهای وب ۲، مثل توييتر، فرندفید، فیس‌بوک و گوگل‌ريدر)، به نوشته‌های‌مان سنجاق نیستیم. همه‌ی کسانی که نوشته‌ها و يادداشت‌های کوتاه و بلند ما را می‌خوانند، دوستِ ما نیستید یا ما را از نزدیک نمی‌شناسند. گاهی اوقات جمله‌ای را که می‌گويیم وقتی شفاهی بیان می‌شود و لحن و آهنگِ کلامِ ما با آن همراه است، خیلی تفاوت دارد با دقیقاً همان جمله وقتی که روی کاغذ یا در فضای مجازی نوشته می‌شود. فضای مجازی بسيار تنگ و فریبنده است. این را قبول دارم که امکان ندارد جوری بنويسیم که مطلقاً هيچ کسی از آن برداشت نادرست نکند و دقیقاً همان چيزی را که ما در ذهن داریم بفهمد. چنین چیزی امکان‌ناپذیر است (هم‌چنان که چشم‌ پوشیدن از کل فضای مجازی به دلیل همين معايب‌اش هم دور از خرد است). اما می‌توانيم اولاً احتمال‌اش را کمی کم‌تر کنیم؛ ثانياً وقتی چیزی می‌نویسيم و می‌بینیم اسباب سوءتفاهم شده است، خوب است بلافاصله توضیح بدهیم و در رفع سوءتفاهم بکوشيم. تعلل کردن یا نادیده گرفتن این‌ موارد، به آسانی باعث انتشار نفرت و دامن زدن به سوءتفاهم می‌شود. البته در این ميان هم بدون شک هستند کسانی که شيطنت می‌کنند و بر سوءتفاهم‌ها سوار می‌شوند و در دشمن‌سازی و افزودن به سوءظن‌ها کوشش می‌کنند. ما همه در معرض سوءظن و سوءتفاهم هستيم. خیلی اوقات، حتی از سوی کسانی که دوست تلقی‌شان می‌کنيم، سخن حقی که در آن هيچ سوءنیتی نيست، چنان از موضع خودشان بيرون آورده می‌شود و آن اندازه نفرت و کينه و درشتی بر آن بسته می‌شود که اگر در زدودن ابهام‌های‌اش کوشش نکنیم، آخر کار تبدیل می‌شود به کوهی از دشمنی و انزجار. اين خطاها هم هميشه از کسانی سر نمی‌زند که به طور سنتی مشهورند به نفرت‌پراکنی و دامن زدن به سوءتفاهم (یا رونق دادن بازار بهتان و تهمت). این خطاها ممکن است حتی از کسانی سر بزند که ما دوست می‌دانیم‌شان و گمان می‌کنیم آن‌ها نباید اين کار را بکنند. ماجرا خیلی ساده است: فضای مجازی، دريايی است از سوءتفاهم. حتی اگر سوءنيت‌ها را هم از فضا حذف کنیم، باز هم امکان سوءتفاهم به قوت خود باقی است. مراقب فربه شدن فضای کينه، دشمنی، سوءتفاهم و سوءظن باشیم. کمی مسؤولیت لازم دارد و البته کمی هم زحمت.

از چوپان دروغ‌گو تا پينوکیو

در جامعه‌ی امروز ما، دروغ متاستاز کرده است. یک دلیل مهم‌اش این است که حکومت به دروغ‌گویی عادت کرده است و خود را ملزم به راست‌گویی نمی‌داند. دلیل‌اش روشن است: راستی و صداقت به زيان‌اش تمام می‌شود و ناگزیر می‌شود پی‌درپی دروغ بگويد و رسانه‌های دروغ‌گو را حمایت کند و از آن سو هر رسانه‌ای را که دروغ‌های‌اش را افشا می‌کند، خفه کند. برچسب‌های اغتشاش‌گری، دخالت بیگانگان، خصومت دشمنان و اتهاماتی از این جنس هم دیگر این روزها تبدیل به حنای بی‌رنگی شده است که حتی خودشان هم به سختی آن را باور می‌کنند.

دو نمونه‌ی خیلی گویا پيش روی ماست. اول این اطلاعیه‌ی وزارت اطلاعات است که باعث بی‌آبرويی دستگاه اطلاعاتی کشور شده است. می‌گویند در جریان ماجراهای عاشورا دو نفر «ديپلمات آلمانی» را دستگیر کرده‌اند. آلمان بلافاصله واکنش نشان می‌دهد که هیچ دیپلمات ما دستگیر نشده است. این قصه‌ی «یوگی و دوستان» که بیشتر به کارتون‌های برنامه‌ی کودک شبیه است، از کجا سر از اطلاعیه‌ی وزارت در می آورد؟ چرا می‌توان ادعای نامدلل کرد و دروغ به این بزرگی را گفت و بعد هم توقع داشت کسی نفهمد؟ منطق‌اش ساده است: برای مصرف داخلی ادعا می‌کنیم دو نفر «دیپلمات» آلمانی (خارجی، بيگانه) را گرفته‌ايم که کارشان «اغتشاش» بوده. تکذیبی هم اگر از سوی دولت مربوطه بیايید، چون رسانه‌های داخلی دست خودمان است و ما پوشش‌اش نمی‌دهيم، «مردم نخواهند فهميد»! آخر چرا این قدر دروغ و ادعاهای بزرگی اثبات‌نشده؟ مگر دادستان تهران نگفته بود این‌ها آلمانی عادی هستند؟ چرا این ادعای بزرگ؟ چرا برای این‌که مردم را متقاعد کنید در این ناآرامی‌ها دست خارجی‌ها در کار بوده است،‌ می‌رويد به سمت دروغ گفتن آن هم دروغ‌های بزرگی که به سرعت افشا می‌شود و آبروی خودتان و دستگاه‌تان را می‌برید؟ يعنی یک نفر آدم عاقل در آن وزارت‌خانه نمانده است که بگويد برای فریب دادن افکار عمومی هم بايد باهوش بود؟ اين نويسنده خوب و درست گفته است که اين اطلاعيه‌ی یک تحلیل سوررئال است نه خبر! و گرنه وقتی که دادستان تهران گفته است: «این تبعه آلمانی بازداشت شده یك گردشگر است و كاردار اروپایی نیست»، چرا بايد آبروی خودتان را با اين خبرسازی رسوا ببرید؟ مگر ديپلماتِ يک کشور خارجی بودن آن هم در کشوری مثل ایران را می‌توان به سادگی پنهان کرد و مخفی نگاه داشت؟ مگر می‌شود با خيال‌بافی یا توهم کسی را ديپلمات کرد؟ لااقل می‌گفتید «جاسوس» که این‌قدر ماجرا رسوا نشود. خودتان عقل ندارید؟

نمونه‌ی دیگرش دو نفری است که اعدام کرده‌اند. بگذارید بخشی از نوشته‌ی آق بهمن را نقل کنم:
«دو جوان را به دلیل آن‌که در خانه‌شان می‌نشسته‌اند و نقشه براندازی می‌کشیده‌اند و یک سایت هم داشته‌اند که توش به نظام فحش می‌داده‌اند گرفته‌اند. آن هم دو ماه قبل انتخابات. بعد از مدتی ... انتخابات شده و کلی آدم را گرفته‌اند و خواسته‌اند بیاورند در دادگاه جلوی دوربین. کسی از چهره‌های شناخته شده یا حتی کسی از معترضان واقعی را نتوانسته‌اند آن‌قدر بشکنند که بیاید جلوی دوربین و بگوید از خارج مستقیماً پول و دستور می‌گرفته که برود در خیابان و شیشه بشکند و بانک آتش بزند و آدم بکشد. این دو تا را گیر آورده‌اند. در مورد یکی‌شان (به گفته نسرین ستوده وکیلش) خواهر باردارش را هم بازداشت کرده‌اند و آورده‌اند گذاشته‌اند جلوش که اعتراف کن تا در پرونده اصلی‌ات تخفیف قائل شویم. او هم نهایتاً بعد از فشارهای زیاد رضایت می‌دهد. آن یکی هم بعد از فشار زیاد و با همین وعده رضایت می‌دهد که نقش را بازی کند. بقیه‌اش را هم که همه دیدیم. نمایش در دادگاه و حکم اعدام و تایید حکم در دادگاه تجدیدنظر و اجرای مخفیانه حکم.»

همه می‌دانند که این دو جوانِ اعدام شده‌ی بی‌نوا – که اعتراض‌شان به حکومت ولو با سایت درست کردن،‌ مطلقاً باعث سرنگونی نظام نمی‌شد – اعدام‌شان هیچ ربطی به ماجراهای بعد از انتخابات ندارد. پس چرا اعدام اين‌ها و جرم‌شان را به ناآرامی‌های پس از انتخابات ربط می‌دهند؟ یا مثلاً چرا وقتی در فلان انفجار کسی را می‌گیرند و اعدام می‌کند، آن فرد يا افراد اساساً پيش از وقوعِ آن انفجار دستگير شده بودند؟ این نمونه‌ها زیاد هستند و اصلاً‌ تازه نيستند ولی حکايت از ماجرایی عمیق و تکان‌دهنده در کشور دارد: دروغ‌گویی و فریب تبديل به عادت ثانویه و راسخ دستگاه‌های دولتی شده است. وقتی نتوان با صداقت و درستی دلیل واقعی چيزی را پیدا کرد، ناگزیر باید دروغ گفت (چون اگر دروغ نگويند صدمه‌ی جدی به جایگاهی می‌خورد که در آن واقع شده‌اند). ضعیف‌چزانی هم که شده است بخشی از سیاست اين‌ها. هر که زورش کم‌تر و ناشناخته‌تر باشد، زودتر قربانی می‌شود. هر کسی را که آسان‌تر بشود به او اتهام زد و سرش را زیر آب کرد و مجازات‌های شديداً نامتناسب با جرمِ ادعايی‌اش برای او برید، البته طعمه‌ی بهتری است برای ترساندن ديگران. به بزرگ‌ترها که نمی‌شود دست زد. هنوز که هنوز است قصه‌ی فرزندان هاشمی را هر روز علم می‌کند،‌ ولی حتی یک بار آن‌ها را به هيچ دادگاهی نمی‌برند – شاید به این دلیل که واقعاً‌ هیچ مدرک و سندی عليه جرایم ادعايی آن‌ها نيست. ماجرای آن‌ها و جنجالی که بر سر هاشمی به پا شده، به خيلی وقت پيش از انتخابات بر می‌گردد ولی هنوز همه چیز در حد ادعا و شاخ و شانه کشیدن باقی مانده است. هر چه هست، قاعده ضعیف‌چزانی است و با احتياط برخورد کردن با آن‌ها که شناخته شده‌اند و نمی‌شود واقعاً دست به آن‌ها زد. این البته نشانه‌ی ترس و عدم اعتماد به نفس است. يعنی حتی در قانون‌گریزی و تفسیر به رأی‌شان هم جسارت ندارند.

چرا شما با این حجم عظیم از دروغ‌هايی که روز به روز می‌سازید و می‌تراشید، توقع دارید آدم‌های سالم و آگاهی که دست‌کم ايمان دینی دارند که دروغ گفتن از معاصی بزرگ است، حرفِ شما را باور کنند یا فکر کنند که بقیه‌ی حرف‌هاتان هم راست است؟ می‌دانید که در هر نظام ديگری وقتی چنین خبط بزرگی از یک دستگاه مهم امنیتی سر بزند، مقامات بالای‌اش بلافاصله توبیخ و از مقام‌شان عزل می‌شوند؟

خلاصه‌ی ماجرا همين متاستاز دروغ است که امروز تبديل شده است به وضعیتی که تمام جامعه را به آشوب کشانده است. حال هی بیاييد و در شيپور «فتنه» بدمید! هی بگوييد می‌خواستند نظام را سرنگون کنند! دیگر کار شما از قصه‌ی چوپان دروغ‌گو گذشته و چنان پی‌در‌پی دروغ به هم می‌بافيد که روی پينوکیو را سفید کرده‌اید!

مدت‌هاست که فکر می‌کنم تحلیل‌گرانی که هميشه و در همه چيز دست خارجی را می‌بينند – و کم مانده بگويند روز آفرينش هم سیا و موساد با ابلیس همدست بودند –  یا حتی زلزله‌ی هاييتی را به آزمايش‌های علمی آمريکایی‌ها نسبت می‌دهند، خیلی خیلی زياد فیلم‌های علمی-تخيلی هاليووودی تماشا می‌کنند. امروز با اين قصه‌ی «يوگی و دوستان» به اين نتيجه‌ می‌رسم که ذهن گردانندگان اين ماجراها، بيشتر ذهن کودکانه است و وقت‌شان را با تماشای کارتون‌های برنامه‌ی کودک بايد پر کنند،‌ نه پرداختن به سیاست و مديریت کشور. کی شهامت راست گفتن پیدا می‌کنيد؟ کی دست از خودفریبی و دیگرفريبی برمی‌داريد؟ چرا جوری سياست‌ورزی کرده‌اید که اولین واکنش همه يا اين است که «دروغ می‌گويند» یا بلافاصله از خود می‌پرسند «چقدرش راست است»؟

هميشه لازم نیست برای این‌که صفت دروغ‌گو به اين‌ها اطلاق شود، مو به مو همه‌ی حرف‌های‌شان دروغ باشد. کافی است در هر خبری که می‌دهند یکی دو تا دروغ باشد. جمع که بزنی می‌شود يک خروار دروغ. نمی‌شود گفت حالا چون بعضی جاهاش راست است، نبايد اسم این‌ها را دروغ‌گو گذاشت. دروغ، دروغ است. شاخ و دم ندارد.

در بندِ آن مباش که نشنيد يا شنيد

این تجربه‌ای است که آسان به دست نمی‌آيد. در دوستی‌ها اختلاف‌نظر پیش می‌آید. در بحث و مناظره‌ها هم ایضاً. در این چند روز گذشته که يادداشت اول دکتر پایا را در نقد روش‌شناسی گنجی، پاسخ تند و بهانه‌جويانه‌ی او به دکتر پایا و واکنش پایانی ايشان را به گنجی دیدم، این ماجرا بیشتر پيش چشم‌ام زنده شد: آدم جایی و در مقطعی باید ديگر قلم بر زمين بگذارد یا بحثی را دیگر ادامه ندهد. برای گفتن بعضی سخنان يا ارایه‌ی پاره‌ای استدلال‌ها، خوب است آدمی به خودش سخت بگیرد و با پشتکار و دقت و همچنین البته نظرخواستن از ديگر و طلب نقد از آن‌ها کردن (پیش از انتشارِ آن)، در شفافیت و سلامتِ نوشته‌ یا نظرش بکوشد. این انتظار هميشه می‌رود که عده‌ای (يا حتی خود مخاطب) یا اصلِ‌ سخن را نفهمند، يا خود را به نفهمیدن بزنند و هم‌چنان بر سخنِ به زعمِ من و شما خطای خود پافشاری کنند، يا کل ماجرا را شخصی ببينید و حمل بر کينه یا دشمنی کنند. هیچ کدام از اين‌ها نبايد باعث شود آدمی از راه خود بیرون برود. اگر من و شما به آن‌چه می‌نویسيم ايمان داريم (یعنی در عیارسنجی آن به شیوه‌های مختلف کوشش کرده‌ايم – ولو هميشه کافی نباشد)، دیگر نبايد دربند این باشيم که همه به زبان بیايند و اعتراف کنند که این سخن درست است (يا مثلاً آن‌چه من گفتم خطاست). اين هم البته منافات ندارد با اين‌که آدمی پس از نوشتن چیزی یا گفتن سخنی، انصاف بدهد که تند رفته است یا خطا کرده. اتفاقاً باید از «ابطال‌پذیری» سخن‌مان شاد باشيم. به هر حال، آن‌چه ما می‌گوييم وحی منزل نیست. چه بهتر که کسی بتواند در آن خدشه کند.

اما اين‌که ما سخنی بگوييم و خود را ملزم ندانیم که همه‌ی عالميان را متقاعد کنیم، خودش فضیلتی است اخلاقی. «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد». این‌ها البته فرق دارد با اين‌که با کسی بحث علمی کنی و بتوانی در خلالِ گفت‌وگو و نقض کردن سخن حریف یا نقض شدنِ سخنِ خودت، چیزی بیاموزی يا مقوله‌ای برای تو و حریف‌ات روشن شود. سخن‌شناس بودن و سخن‌شناس پیدا کردن کارِ آسانی نیست. از آن دشوارتر این است که با کسی در بحث حریف باشی (و این بحث را ادامه دهی) که ناگهان تصمیم نگيرد همه‌ی قواعد بازی را به هم بزند و رو به درشتی و هتاکی بیاورد. در نقد، اگر خطا بنویسی، خطای‌اش چه بسا اصلاح شود، اما اگر تلخ‌زبانی کنی یا دچار توهم و خیال شوی، دشوار است از این کبود دیدنِ عالم رهايی پیدا کنی. مهم این است که سخن‌ات را درست و سالم (بدون تلخی و درشتی) بگويی و دیگر در بند آن نباشی که سخن‌ات را همه می‌شنوند يا نه. این تجربه را در یک سال گذشته من به شيوه‌های مختلف آزموده‌ام و نتیجه البته تلخ بوده و دور از انتظار و حاصل‌اش نامردمی دیدن و خردگریزی دوستان و طرف‌های بحث بوده است. این تجربه آسان به دست نمی‌آيد. گاهی اوقات بايد در برابر سخنی که فکر می‌کنيم باطل است - و برای آن هم دلايل بی‌شماری می‌بینيم - از جایی به بعد فقط سکوت کنيم و راه شکيبایی در پیش گیریم.

در پرده‌ی پندار - ۱

مهدی خلجی مصاحبه‌ای انجام داده است با محمدرضا نيکفر در ادامه‌ی مقاله‌ی «الاهيات شکنجه» که پيش‌تر بخش‌هايی از آن را نقد کرده‌ام. اين مصاحبه، و ديدگاه‌هايی که آقای نيکفر دوباره طرح می‌کند، هم‌چنان مشکلات مفهومی و نظری پيشين را دارد و به اعتقاد من نه تنها گامی به جلو برنداشته است، بلکه گره بر گره افزوده و راه را دورتر کرده است. اين مصاحبه نيز، هم‌چون مقالات پيشين نيکفر طولانی است و البته سخنان نيکويی هم در متن آن در کنار آن‌چه که من صراحتاً مغالطه می‌نامم. بر خلاف آن‌چه مهدی خلجی در آغاز نوشته آورده است که: «به هيچ روی اين تأملات دعوی کمال ندارند، بيشتر فراخوانی هستند برای مشارکت بيشتر ديگران به انديشيدن فلسفی در موضوع»، من نشانی جدی از دعوت ديگران به مشارکت در آن نمی‌بينم. کاش اين مصاحبه تبديل می‌شد به مناظره‌ای چند سويه که طرف‌های مختلف بحث می‌توانستند به پرسشی پاسخ دهند و در جزييات با هم چالش کنند. مصاحبه، بيشتر دردِ دلِ دو هم‌فکر است که در خلال پرسش و پاسخ‌شان پيوسته بر مغالطات يکديگر می‌افزايند. در اين يادداشت، کوشش می‌کنم به بخش‌هايی از اين مصاحبه بپردازم و گام به گام پيش می‌روم تا به فرجام آن برسم.

نسبت بلایای طبیعی، مشیت الاهی و معاصی آدميان
مهدی خلجی در ابتدا به سخنان روآن ويليامز پس از حادثه‌ی سونامی اشاره می‌کند و بعد از توضيحاتی، می‌نويسد: «گرچه هيچ خير و شری از دائره تدبير، حکمت و علم الاهی بيرون نيست، خدا عين و خاستگاهِ خير محض است. هرچه بدی است، پژواک رفتار آدمی است». خوب بود خلجی نمونه‌هايی از سخنان متکلمان و متألهان مسلمان نقل می‌کرد که در آن گفته باشند «هر چه بدی است، پژواک رفتار آدمی است» و وقوع زلزله را هم از مصاديق بدی و حاصل بدکرداری آدميان شمرده باشند. شنيده‌ايم در روزگار ما که بعضی از منبريان وابسته به نظام جمهوری اسلامی، زلزله‌ی بم را نتيجه‌ی گناه‌کاری مردمان بم دانسته‌اند. اما منبريان نظام کجا و تاريخ و فرهنگ اسلامی و تمام متکلمان و متألهان آن کجا؟ من در اين سخن خلجی ادعايی اثبات نشده و ناکاويده می‌بينم که باری بيش از طاقت‌اش برداشته است.

ولايتِ مؤمنان بر خدا یا ولايتِ خدا بر مؤمنان؟
اما فهم خلجی از مقاله‌ی «الاهيات شکنجه» (که با توصيفی که می‌آورد،‌ آشکارا ستايش‌اش را از نيکفر نشان می‌دهد) اين است که آن مقاله «می‌کوشد خدا را مسئول کند». اما هرگز توضيح نمی‌دهد که خدا کی‌ست؟ و خدای چه کسی را قرار است مسئول کند و اساساً کدام خدا را؟ (و يا اين پرسش اساسی‌تر که اساساً مقوله‌ای به نام «مسؤول کردن خدا» مقوله‌ی قابل تصور هست یا نه؟) بلافاصله پس از درآمد، نيکفر پاسخ می‌دهد که يک پرسش مقاله‌اش اين است: « کيست مسئول آن خدايی که زندانی بايد به نظام الاهی زمينی‌اش و خليفه‌اش که ولی فقيه است، ايمان بياورد؟». يعنی ۱) آدميانی که مؤمن به خدايی هستند، خودشان مسؤول آن خدا هم هستند و بايد جوابگوی کارهای‌اش (؟) هم باشند؛ ۲) اين خدا (در واقع «يک خدای خاص») کسی است که زندان دارد و افراد را به زندان می‌اندازد؛ ۳) اين خدا «نظام الاهی زمينی» دارد (کذا)؛ ۴) اين خدا در زمين «خليفه» دارد و خليفه‌اش هم «ولی فقيه» است؛ و ۵) به جای اين‌که خدا بر مؤمنان ولايت داشته باشند، در نوع نگاه نيکفر مؤمنان بايد بتوانند بر خدا ولايت داشته باشند («چه کسی مسؤول اين خداست؟»). به هر جای اين جمله (پرسش) که بنگريم، پرسشی تازه در برابرمان می‌جوشد. وقتی شنونده اساساً معتقد باشد سؤالی غلط طرح شده است، کوشش برای پاسخ دادن به سؤال هم عبث و گمراه‌کننده است. در اصل اين سؤال می‌توان مناقشه‌های بسيار کرد از جمله اين‌که: ۱) چرا بايد فرض کنيم که اولاً خدايی هست (با اين اوصاف) و ثانياً کسی بايد روی زمين جوابگوی کردارِ فرضی خدايی باشد که ما فرض کرده‌ايم آمر به اين اعمال است؟؛ ۲) ما با چه مکانيزمی پی برده‌ايم که اين خدا با آن مؤمنان خاص به شيوه‌ای صريح و غير قابل تأويل سخن می‌گويد و پيام‌اش هم روشن و انکارناپذير و تشکيک‌ناپذير است؟؛ ۳) از کی تا به حال در «الاهيات اسلامی»، ولی فقيه «خليفه‌»ی خدا بوده است؟ با کدام تفسير؟ برای کدام مسلمان‌ها؟

ولايت فقیه در اقلیت و انحصارگرايی استقرازده‌ی نیکفر
پيداست که ولايت فقيه (آن هم مطلقه)، «يک تفسير» از تشيع دوازده‌امامی است که پيروان اندک‌شماری در ميان مسلمانان شيعه‌ی دوازده‌امامی دارد. اين انحصار، به خوبی روشن می‌کند که اين الاهيات اسلامی که نيکفر از آن دم می‌زند، الاهياتی است که تنها در ذهن و در عمل شمارِ اندکی از مسلمانان هست. اگر نيکفر معتقد است که اين ادعا، کلی‌تر و فراگيرتر از اين است، بايد در درجه‌ی نخست قيد «ولی فقيه» را از اين جمله بردارد و تعبير عام‌تری مانند «امام» يا «مرجع دينی» يا «اولياء دين» به جای‌اش بگذارد. گر چه پیداست با داخل کردن اين تغيير رخنه‌ای عظيم در کل استدلال نيکفر می‌افتد و ديگر نمی‌توان اين موتور انتقاد را با همان شدت پيشين به جلو راند. مهم‌ترين رخنه‌ای که در پرسش نيکفر هست اين است که به شدت انحصارگراست و در واقع از يک مشاهده‌ی جزيی، نتيجه‌ای کلی می‌گيرد. اين استقرای نيکفر – توجه کنيد که روش استقرايی اساساً در هیچ بحثی کارساز نیست؛ از هیوم به بعد، این نکته به خوبی روشن شده است – بخش مهمی از مسلمانان جهان را ناديده می‌گيرد.

ادامه‌ی «در پرده‌ی پندار - ۱»


بلاگ‌چرخان‌های ديگر!

بلاگ‌چرخان زمانه
بلاگ‌چرخان ملکوت
خدا برکت بدهد به:
ام‌تی3.34
Free counter and web stats