۰

پیامدهای توافق و استیصال بن‌بست‌خواهان

Iran Nuclear Deal

یادداشت زیر یک دعوت عمومی است برای شکستن انحصار بحث و گفت‌وگو درباره‌ی توافق هسته‌ای و بیرون آوردن آن از تملک نظریه‌پردازان و نخبگان سیاسی، یا روزنامه‌نگاران و ستون‌نویسان و کسانی که دسترسی ویژه به رسانه‌های صوتی و تصویری دارند. این یادداشت درخواستی است برای نوشتن همگان و همه‌پرسی مجازی در میان جامعه‌ی مدنی.

مذاکرات هسته‌ای میان ایران و غرب (آمریکا به اضافه‌ی سایرین) یک سرفصل بزرگ و مهم داشت: ممانعت از دسترسی ایران به سلاح هسته‌ای. کل مذاکرات حول همین موضوع می‌گشت. همین موضوع هم بود که بیش از ۱۰ سال در کانون منازعات داغ سیاسی منتهی به تحریم‌های کمرشکن قرار داشت. آن‌چه باعث تحریم‌ها علیه ایران و تهدید به تغییر رژیم بود نه رابطه‌ی ایران با حماس و حزب‌الله بود و نه رتوریک سیاسی علیه اسراییل؛ محل نزاع برنامه‌ی هسته‌ای بود. البته برنامه‌ای هسته‌ای در مذاکرات و توافق حاصل از آن تبدیل به محور انحصاری و اختصاصی مذاکرات شد و این همان چیزی است که مخالفان مذاکرات و توافق را عصبی و آشفته می‌کند.

اگر به تاریخ اتفاقی که در عراق افتاد برگردیم می‌بینیم که آن‌چه سلسله‌جنبان تغییر رژیم در عراق شد و بهانه‌ی نهایی را فراهم کرد نه نقض حقوق بشر در عراق بود و نه حتی حمله و تجاوز نظامی مکرر عراق به کشورهای همسایه‌اش. زمینه‌ساز حمله‌ی نظامی گزارش مجعول و کذب دسترسی عراق به سلاح‌های کشتار جمعی بود. این مسیری بود که درباره‌ی ایران به قوت و البته با همکاری شماری از ایرانیان مخالف حکومت ایرانی (یعنی هم‌ردیفان فواد عجمی و کنعان مکیه) ‍پیگیری می‌شد و هم‌چنان می‌شود.

پیش از این‌که این مذاکرات به سرانجام فعلی برسد، همگان می‌دانستند موضوع این مذاکرات چه چیزهایی هست و چه چیزهایی نیست. البته مخالفان، منتقدان و تردیدافکنان امروز، پیش از این به امید این‌که این مذاکرات هرگز به هیچ سرانجامی نخواهد رسید، وقت چندانی صرف این نمی‌کردند که چه چیزهایی در دستور مذاکرات هست (یا از نظر آن‌ها باید باشد). بسیاری از این گروه پیش از این بحث‌شان حتی سلاح هسته‌ای نبود بلکه به صراحت اصرار داشتند که کل برنامه‌ی هسته‌ای ایران (چه نظامی چه غیر نظامی) برچیده شود. اما امروز چنان رفتار می‌کنند که گویی در چند سال پیش برای «حق غنی‌سازی» (همان حق مسلم کذایی) ایران خون دل‌ها خورده بودند. به هر حال آن‌چه رخ داده است این است که به شهادت و تصریح طرف‌های منازعه، آژانس انرژی اتمی و حتی دستگاه‌های امنیتی اسراییل که بزرگ‌ترین مدعی و مخالف توافق است، این توافق توافق خوبی است که باعث تحکیم امنیت در منطقه می‌شود. نه موضوع حقوق بشر، نه مسأله‌ی ساز و کارهای انتخابات و نه سیاست‌های منطقه‌ای ایران هیچ کدام نه در دستور کار این مذاکرات بود و نه ضرورتی داشت در دستور کار باشد. هدف طرفین روشن بود. سرفصل و عنوان مذاکرات برنامه‌ی هسته‌ای بود و بس.

این توافق حتی در وضع فعلی پیش از این‌که گام‌های مثبت بعدی برداشته شود به دلایل متعددی به سود منافع ملی ایران و مردم ایران است (حالا گرفتیم که حاکمیت سیاسی هم از آن سود ببرد؛ مادامی که مردم ایران هم از آن بهره‌مند شوند،‌ چه باک؟). گسل بحث در این‌جاست که در این فضای دوقطبی عده‌ای در جانب منافع ملی ایران ایستاده‌اند. منافع ملی ايران اقتضا می‌کند که تحریم‌ها برچیده شوند (به دلیل این‌که اولین قربانی تحریم‌ها مردم عادی هستند نه سپاه پاسداران یا تمامیت‌خواهی؛ آن‌ها در تمام این سال‌ها از تحریم‌ها سودهای کلان برده‌اند و کاسبی پرمنفعتی از قبل آن داشته‌اند) و خطر حمله‌ی نظامی و تغییر رژیم منتفی شود. تحریم‌ها و فکر تغییر رژیم هم از منظر تئوریک و سیاسی و هم از منظر عملی و با توجه با تاریخ و سابقه‌ی این کارها در منطقه برای جامعه‌ی مدنی و احقاق حقوق مردم ویرانگر است. مسدود کردن مسير تحریم‌ها و تغییر رژیم (در کنار مسدود کردن دسترسی به سلاح هسته‌ای) باعث بازگشت صلح به منطقه و ايران می‌شود و بنیه‌ی جامعه‌ی مدنی را تقویت می‌کند. سوی ديگر این دعوا کسانی هستند که گاهی در لباس نقد سياسی و گاهی در لباس منافع ملی ایران سخن می‌گویند ولی در عمل و نظر موضع‌شان چیزی نیست از منافع حزبی و ایدئولوژيک بخشی از جامعه‌ی آمریکا: نه حتی جمهوری‌خواهان به طور کلان بلکه بخش خاصی از جمهوری‌خواهانی که تمام جهت‌گیری‌شان همسویی محض با اسراییل آن هم نه تمام جریان‌های سیاسی اسراییل بلکه تفکری تمامیت‌خواه و بدنام که نماینده‌اش نتانیاهوست.

کسانی هستند که در اين دعوا خواهان بن‌بست هستند. مسأله‌ی محوری‌شان از نگاه من چيزی نیست جز همان‌که پيش‌تر ذیل «سندرم جمهوری اسلامی» (بنگريد به این‌جا و این‌جا) توصيف‌اش کرده‌ام: ایران و ایران‌دوستی خیلی خوب است به شرطی که در آن جمهوری اسلامی جایی نداشته باشد، در آن خامنه‌ای وجود نداشته باشد، در آن هرگز انقلاب نشده باشد و الخ؛ آن‌چه که امروز در ایران وجود دارد واقعیت سیاسی و تاریخی است و تاریخ را نمی‌توان معکوس کرد. اما این سناریوی مقابله یا تشکیک و تردید بسیار آشناست. این همان سناریویی است که با روی کار آمدن محمد خاتمی در دوم خرداد مخالفان جمهوری اسلامی را آشفته کرد (کسانی که کنفرانس برلین را بر هم زدند دقیقاً همین نگرانی را داشتند که رابطه‌ی ایران با غرب خوب می‌شود). روزگار عیش و کامرانی این طایفه دوره‌ی تاخت و تاز محمود احمدی‌نژاد بود. روی کار آمدن روحانی بازگشت همان اتفاق دوره‌ی خاتمی بود. آن‌چه که رخ داده بود و این بار هم رخ داده است (و به گمان من اگر خناسان تخریبی نکنند باز هم رخ می‌دهد) بازگشت امید است به مردم. بازگشت امید همان چيزی است که سلسله‌جنبان جنبش سبز بود و همان چیزی است که بن‌بست‌ سياست را می‌شکند. شکست یا به شکست کشاندن این توافق چیزی نیست جز کوشش آگاهانه برای دمیدن یأس و شکستن شاخ امید. اینک شاخ غول هسته‌ای شکسته است ولی هم‌چنان هستند کسانی که می‌کوشند ديو ديگری از میان آن بیرون بکشند. باطل‌السحر این افسونگری‌ها به میدان کشیدن مردم و جامعه‌ی مدنی و شکستن انحصار گفت‌وگو درباره‌ی این مسایل است.

۰

به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم…

Yadollah-Kaboli-Hejran

آدم فقط بايد ديوانه باشد – يا عاشق – که همه چيز داشته باشد يا همه چيز را به او بدهند ولی باز چيزی باشد که به محض عبور از کنارش يا به محض زنده شدن يادش، اشک از ديدگان‌اش سرازیر کند. این حال را سوختگان می‌دانند. باید جايی يک بار هم که شده دردی را چشيده باشی، فراقی را آزموده باشی، هجرانی جهان‌ات را ويران کرده باشد. اصلاً این تجربه‌ای نيست که بخواهی کسی نداشته باشدش. فکر می‌کنم با تمام زجرها و خون دل خوردن‌های‌اش، داشتن اين تجربه هزاران هزار بار به نداشتن‌اش می‌ارزد. اين‌ها را نداشته باشی از آدمی بودن دوری.

مشغول کار بودم به دنبال فایلی می‌گشتم و سر از جايی روی کامپيوترم در آوردم و روی فايلی کليک کردم که آواز عليرضا افتخاری بود با نی محمد موسوی. بعد فهميدم بخشی از آلبوم «دریغا»ی اوست. صدا برای خودش پيش می‌رفت و سر از اين بیت بابا طاهر در آورد که: تمام خوبرويان جمع گردند | کسی که يادت از يادم بره نيست. تمام روزم تعطیل شد. نه صدای خواننده مهم بود و اصالت داشت، نه نی موسوی. هيچ چيز ديگری مهم نبود جز چيزی که زیر هزاران لایه‌ی بشريت و زمان و تکرار روزمرگی نهان‌اش کرده بودم. ناگهان سر بر می‌کند و آدمی را لطيف می‌کند؛ مثل بارانی است که بعد از ماه‌ها و سال‌ها خشکی بر سينه‌ی تفتيده‌ی کوير ببارد. اگر دل‌تان نازک است يا با شنیدن موسيقی ايرانی آميخته با اين شعرهای سوزناک و خانه‌خراب‌کن زندگی‌تان پاک مختل می‌شود، خوب طبعاً این‌ها را نبايد گوش کنيد. این را هم گوش نکنید… دوام عيش و تنعم نه شيوه‌ی عشق است…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

اين همه نقش در آيينه‌ی اوهام؟

iran-nuclear-deal-netanyahu-cartoon

نتيجه‌ی مذاکرات هسته‌ای ايران و غرب امری بدیهی و طبیعی نبود. دست‌ کم برای بسیاری چنین نبود. آن‌چه در این دو سال اتفاق افتاد، از توافق/تفاهم ژنو و لوزان گرفته تا آن‌چه در وين کمابيش به پايان‌ خود رسيد، توانست جامعه‌ی سياسی و جامعه‌ی مدنی را به شدت دو قطبی کند. واکنش‌ها و موضع‌گیری‌ها در ظاهر تقريباْ به طور کامل بر مهم و بی‌سابقه بودن يا حداقل کم‌نظير بودن اين اتفاق ديپلماتيک تأکيد دارند ولی فضا هم‌چنان به شدت دو قطبی است. مختصر ماجرای ديپلماتيک و مضمون و موضوع مذاکرات دو محور عمده داشت که عملاً با تصویب امروز در شورای امنيت به تحقق کامل نزديک‌تر شده است: ۱) رفع و لغو نظام تحريم‌ها (يا به بيان دیگر شهادت و اذعان به فشل بودن و ضد انسانی بودن آن‌ها ولو هم‌چنان در شعار عده‌ای آن را مهم‌ترین عامل به نتیجه رسیدن مذاکرات بدانند)؛ و ۲) منتفی شدن صریح و از موضوعيت افتادن سياست تغيير رژيم که بيش از سه دهه است در دستور کار رسمی یا غیر رسمی دولت آمریکا بوده است (یعنی «روی میز بودن همه‌ی گزینه‌ها» از جمله گزينه‌ی نظامی پس از اين توافق يا شعار سياسی است يا طنز). مضاف بر این‌که از رهگذر اين توافق و دو دستاورد مشخص فوق، حق فعاليت صلح‌آميز هسته‌ای ايران به طور شفاف‌تر و صریح‌تری به رسميت شناخته شد. اين خلاصه‌ی اتفاقی است که در عالم واقع خارج از خيال ما رخ داده است (برای جزييات ملموس‌تر توافق برای خواننده‌ی غيرمتخصص بنگرید به مقاله‌ی نيويورک تايمز با عنوان «در توافق هسته‌ای ايران چه کسی به چه چيزی رسيد»). بدون شک امکان‌های پيش روی این دو رویداد برای هر دو طرف توافق تا حد بسیاری گشوده است يعنی اتفاق‌هایی وجود دارند که وقوع‌شان می‌تواند باعث مخدوش شدن يا از ریل خارج شدن اين دو محور شود. این اتفاق‌ها هر چند محال نيستند ولی با اين توافق رویدادشان بسیار دشوارتر از قبل شده است و دلیل دوقطبی شدن واکنش‌ها هم دقيقاً همين است.

 اردوی موافقان و مخالفان تحریم‌ها کمابيش در فضايی روشن حرکت می‌کنند. این توافق نقاب از روی بسیار کسان کشيده است و باعث شده بسیاری بکوشند مواضعی را که تا دیروز به صراحت بیان می‌کردند یا به شکلی دیگر می‌گفتند حالا در لفافه بگويند يا درست خلاف آن بگویند. گزینه‌های تحریم ایران و حمله‌ی نظامی که محبوب‌ترین گزینه‌های بخشی از اپوزيسيون جمهوری اسلامی بودند امروز دیگر رسوا و بی‌آبرو شده‌اند (فارغ از این‌که حکومت ایران مشروعیت سياسی داشته باشد يا نداشته باشد؛ حکومت صدام حسین هم مشروعیت سیاسی نداشت ولی فقدان مشروعیت صدام حسین فی نفسه باعث مشروعیت تحریم‌های ویرانگر و ضد انسانی غرب علیه حکومت عراق و مردم‌اش، با پیامد تخریب درازمدت جامعه‌ی مدنی، نبود). در اين‌جا آن بخشی از اپوزيسيون مد نظر است که سياست و زبانی متصلب و به شدت دوقطبی دارد و حاکمان و حکومت سياسی ايران را يکسره اهريمنی و اصلاح‌ناپذير می‌داند.

 دايره‌ی مخالفان

مخالفان توافق وين (یعنی مخالفان پايان یکی از بحران‌های بزرگ ديپلماتیک حکومت ايران) را با تقریب خوبی می‌توان به شکل زیر برشمرد: ۱) مخالفان داخلی؛ ۲) بخشی از مخالفان ايرانی خارج از کشور؛ ۳) اسراييل و نومحافظه‌کاران آمريکايی؛ و ۴) عربستان سعودی.

 مخالفان توافق يا دلواپسان داخلی جمهوری اسلامی عنوانی است کلی‌تر برای مخالفان اصلاح‌طلبان، مخالفان جنبش سبز و مخالفان انواع ميانه‌روی‌های سياسی يا دینی. برای اين عده هم‌چنان زمينه برای مخالفت با اين توافق وجود دارند هر چند در موضعی بسیار ضعیف‌تر از دو سال پیش واقع‌اند. این توافق که نتيجه‌ی همکاری نزدیک ديپلمات‌های ارشد ايرانی و آمريکايی بوده اثرگذاری آن‌ها را برای اخلال در کار دولت روحانی بسيار کم‌تر از قبل کرده است. دفاع‌های بی‌سابقه‌ی آيت‌الله خامنه‌ای از تيم مذاکره‌کننده يکی از دلایل دشوارتر شدن کار دلواپسان داخلی است؛ اين تعابير را آيت‌الله خامنه‌ای هرگز برای دولت خاتمی يا کارگزاران‌اش به کار نبرده بود (تحلیل علی حاجی قاسمی درباره‌ی چشم‌انداز مخالفت‌های دلواپسان داخلی قابل تأمل‌ است).

مخالفان ایرانی جمهوری اسلامی در داخل و خارج کشور (یا تصوير آينه‌ای دلواپسان داخلی) شامل طيف‌های مختلفی است که منطق اصلی‌شان اين است که نظام جمهوری اسلامی اصلاح‌ناپذیر است و هيچ تصحيحی در هیچ سطحی باعث اين نمی‌شود که بتوان با آن راه آمد یا سازش کرد. ستون فقرات اين مواضع این است که همیشه می‌توان میان انسان‌ها و الگوهای کشورداری يا نظام‌های سياسی میان خوب و بد و اهريمن و فرشته تفاوت صریح قايل شد و «ذات» آن‌ها دست‌يافتنی و تغييرناپذیر است. اين عده دچار آشفتگی بيشتری شده‌اند. تا قبل از توافق هسته‌ای بخشی از اين مخالفان تحلیل‌شان اين بوده که اين توافق به دليل اين‌که تصميم‌گير اصلی نظام جمهوری اسلامی و تعيين‌کننده‌ی سرنوشت پرونده‌ی هسته‌ای شخص آيت‌الله خامنه‌ای بوده است و بس، هرگز به سرانجام نخواهد رسيد. با گذشت زمان درستی اين تحليل به تدريج رنگ باخت و در آن تصوير سياه و سفيد از آيت‌الله خامنه‌ای (و مخالفت سرسختانه و فرضی او با هر گونه فاصله گرفتن از سياست‌های هسته‌ای دوران احمدی‌نژاد) رخنه افتاد. حالا که بخشی از معما حل شده است و توافق در عمل رخ داده يا به تحقق کامل‌اش بسيار نزدیک شده، این گروه با انحراف از موضوع سراغ مسأله‌ای اساسی‌تر رفته‌اند که حالا با شفاف‌تر شدن بیشتر مشهود می‌شود که همان موضع اسراييل و نومحافظه‌کاران آمريکايی است: مخالفت با ايران به خاطر تلاش ايران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای نيست.

ايران از نظر اين مخالفان سياستی ايدئولوژيک، آخرالزمانی، اسلام‌گرای شيعی و آشوب‌آفرین دارد که باعث بر هم زدن نظم و صلح منطقه و جهان می‌شود. لذا مهم نيست که حالا مسير دستيابی ايران به سلاح هسته‌ای مسدود شده باشد يا نه؛ ایران يا دوباره از نظر این گروه می‌کوشد همان راه دستيابی به سلاح هسته‌ای را طی کند یا به شيوه‌ای ديگر فرضيات آن گروه را درباره‌ی خود تأييد خواهد کرد (اوج اين خيال‌بافی‌های توهم‌آلود را در اين سرمقاله‌ی نيويورک تايمز می‌توان ديد که برای ايران آرزوهای سلطه‌طلبانه‌ای از زمان صفويان تا امروز قایل است؛ رسوایی و پريشانی اين مطلب به حدی بود که يکی از نويسندگان فارسی‌زبان‌اش در توجيه‌های بعدی‌اش برای ترمیم فضاحت آن بارها به زبان فارسی مواضع‌اش را تغيير داد ولی ديگر نمی‌شد با متن منتشر شده‌ی انگليسی کاری کرد؛ همچنين بنگرید به نقد آن مطلب). می‌توان در تمام آن مدعيات درباره‌ی حکومت ایران (که خود مطلقأ خالی از ايدئولوژی و جزم‌انديشی‌های سياسی و فکری نيستند) تشکيک کرد. ولی محور اصلی مدعيات نوعی رويکرد روان‌‌شناسانه و هم‌چنين تقديرگرايانه است. یک بخش از اين مخالفت‌ها يا نارضايتی‌ها اين است که به دليل اين‌که از نظر آن‌ها، آيت‌الله خامنه‌ای تعيين‌کننده‌ی مطلق سرنوشت اصلی هر سياست داخلی و خارجی نظام است (و از نظر آن‌ها فردی است غير قابل اعتماد)، لذا از نظر آن‌ها انتظار اين‌که تغيير مهم در سياست داخلی يا خارجی ایران رخ بدهد خیال‌بافانه يا غیر واقعی است. در این تحليل دولت‌ها و حکومت‌ها مقهور سياست‌ها و رويه‌های گذشته‌ی خود هستند (مراجعه کنيد به ارجاعات مکرر اين گروه به سياست‌ها و تصميم‌های حکومت ايران در تأييد و تقويت مدعای خود). از اين منظر، گذشته‌ی حکومت‌ها يا آينده‌‌ی آن‌ها را قهراً مقدر می‌کند یا باعث می‌شود بروز هر چرخشی را در آينده‌ی آن‌ها به اعتبار همان فرض‌ها ناديده و موقتی/مصلحتی بینگاریم (برای تحليلی مبسوط‌تر در این خصوص، بنگرید به مصاحبه‌ی محمدمهدی مجاهدی با روزنامه‌ی ایران: «شعاع تأثير ديپلماسی هسته‌ای ایران تا کجاست»). اين گروه از مخالفان البته هرگز توضيح نمی‌دهند که اگر بنا با این باشد که حکومت‌ها و نظام‌های سياسی مقهور گذشته‌شان باشند چطور است که نباید به دولت‌های غربی و دولت آمریکا که کارنامه‌ای مفصل در دخالت‌های نظامی و سياسی در مناطق مختلف خاور ميانه داشته‌اند و این دخالت‌ها سابقه‌ای روشن (و اکنون رسوا دارند) به همين شيوه بدبين بود ولی به حکومت ایران بايد بدبین بود؟ فهرست اين سوابق گذشته‌ی دولت‌های غربی بسيار مفصل است ولی فقط یک نمونه‌ی آن تدارک کودتای ۲۸ مرداد در ایران است که دو بار دولتمردان آمريکایی تا به حال به صراحت به آن اعتراف کرده‌اند (دقت کنيد وصف اين دولت دموکراتيک است نه آخرالزمانی و شيعی و ايدئولوژيک و مانند آن‌ها). اين دولت دموکراتيک در همين نيم قرن گذشته کارنامه‌ی چندين لشکرکشی به نقاط مختلف دنيا و استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی و بمب هسته‌ای دارد.

درباره‌ی اسراییل، صورت‌بندی اصلی مخالفت شديد اسراییل با این توافق دیپلماتیک این است که ایران تهدیدی وجودی برای اسراییل است و تا زمانی که اين حکومت بر سر کار باشد به خاطر شعارها و مواضع تند و خصمانه‌ای که همیشه علیه دولت اسراییل داشته، اسراييل نمی‌تواند آرام بنشيند. پرونده‌ی هسته‌ای مهم‌ترین و برنده‌ترين برگی بوده که اسراييل برای منزوی کردن حکومت ایران در اختیار داشته است. به همین دلیل مدام بر تقويت تحریم‌ها و گزینه‌ی تغيير رژيم تأکيد می‌ورزد. برای اسراييل و همراهان با سياست‌های نتانياهو توافق هسته‌ای به معنای از دست رفتن برگ برنده‌ آن‌هاست. منظور از همراهان نتانياهو نومحافظه‌کاران آمريکایی و حتی بعضی از مخالفان ايرانی جمهوری اسلامی توافق با ايران است (بنگرید به مقاله‌ی هاآرتص: «بیچاره نتانياهو، دنیا محبوب‌ترین اسباب‌بازی‌اش – بمب ايرانی – را از او ربود»). توافق هسته‌ای برای دولت اسراييل چيزی است بسيار بزرگ‌تر از کنار رفتن و بلاموضوع شدن محمود احمدی‌نژاد. تا زمانی که در جمهوری اسلامی عاملی برای بحران‌آفرينی‌های مستمر و دامن زدن به گفتار سياسی پرخاش‌جويانه وجود داشت، منحرف کردن افکار عمومی از سیاست ضد انسانی، استعماری و اشغال‌گرانه‌ی اسراييل در فلسطین کار آسان‌تری بود. ايران به رغم تمام شعارهای ضد اسرايیلی‌اش در تمام تاريخ جمهوری اسلامی هرگز تهدیدی نظامی برای اسراييل نبوده است حتی در اوج دوران خيره‌سری و پرخاش‌جويی احمدی‌نژاد يعنی در همان دوره‌ای که اسراييل در داخل ايران دانشمندان هسته‌ای را ترور می‌کرد. ولی وجود اين گفتار و شعار هميشه به اسراييل کمک کرده است. درست از روز روی کار آمدن روحانی و چرخش آشکار در رتوريک سياسی و ديپلماتيک ايران با جهان – پيش از حل مناقشه‌ی هسته‌ای – اسراييل اين خطر را احساس کرده بوده و با لحنی هشدارآميز کوشيده بود مسير «عادی شدن» رابطه‌ی ايران با جهان را بگيرد (بنگريد به مقاله‌ی اسليت: «دلیل اصلی نفرت اسراييل، عربستان سعودی و نومحافظه‌کاران از توافق با ايران»). به همين دلیل است که اسراييل که هرگز يکی از طرفين رسمی اين مذاکره نبود، پس از توافق اعلام کرد که خود را ملزم به مفاد آن نمی‌داند و از خود «دفاع» خواهد کرد. با توجه به اين‌که ايران هرگز به اسراییل حمله‌ی نظامی نکرده است، اين به اصطلاح معنایی جز حمله‌ی پيشگیرانه نمی‌توانست داشته باشد يعنی نقض صريح تمام هنجارهای بين‌المللی. اسراييل در این مسير در دو سال اخير گرفتار انزوای بيشتر شده است (بنگريد به مقاله‌ی دیگری از هاآراتص: «نتانیاهو شرط ایران‌اش را باخت ولی قمار بعدی‌اش ممکن است فاجعه‌بار باشد»). توافق هسته‌ای بخشی از مسير انزوای بيشتر اسراييل در منطقه را فراهم کرده؛ ولو هم‌زمان آمريکا ميلياردها دلار – گرفتيم در ازای ساکت کردن اسراييل در برابر توافق هسته‌ای – به اسراييل کمک کند (وزیر خارجه‌ی بريتانيا هم اسراييل را متهم کرده که تحت هر شرایطی به دنبال رويارويی با ایران است؛ بنگرید به خبر اينديپندنت).

عربستان سعودی را می‌توان مهم‌ترین نماينده‌ی شيخ‌نشين‌های همسايه‌ی ايران، سلفی‌ها و تکفيری‌هايی دانست که شکل‌های بسيار خشن‌‌شان طالبان،‌ القاعده و داعش هستند. اما عربستان سعودی به قدر اسراييل اعتماد به نفس و توانايی نظامی و امنيتی ندارد. لذا هر چند به اندازه‌ی اسراييل در تمام اين سال‌ها در رابطه‌ی ميان ايران و غرب کارشکنی کرده، اکنون گزينه‌های‌اش از گزينه‌های اسراييل هم محدودتر می‌شود و ناگزیر خواهد بود اين واقعيت جدید منطقه را بپذيرد. عربستان سعودی از جمله مروجان اين فرضيه بوده است که ایران در پی ایجاد امپراتوری شیعی در منطقه است یا مسبب جنگ‌های شيعه و سنی. برای کشوری که مهم‌ترین تأمين‌کننده‌ی مالی القاعده، طالبان و داعش بوده (بنگرید به مقاله‌ی اينديپندنت درباره‌ی پیوند عربستان سعودی و داعش) و بسیاری از اعضای این گروه‌های تکفیری ريشه در عربستان سعودی و سياست‌های‌اش دارند، اين ادعای شگفتی است. دقت کنيد يک سويه‌ی ديگر اين اتهامات ترویج تروريسم است با تکيه بر نقش حزب‌الله لبنان و حماس در فلسطين. اما در سال‌های اخير به ويژه به تغيير لحن دولت اوباما و فاصله گرفتن از ادبیات سياسی مسلطی که عمدتاً ساخته‌ی جمهوری‌خواهان افراطی بود، ديگر نمی‌توان به آسانی فرضيه‌ی سلطه‌طلبی شیعی ايران را – به ويژه پس از ظهور داعش – به این سادگی جا انداخت. اوباما این را برای اعراب روشن کرد که مشکل آن‌ها نه دعوای سنی و شيعه‌ به رهبری ايران است نه برنامه‌ی هسته‌ای ایران (بنگريد به روايت گاردین از جلسه‌ی کمپ‌ ديويد اوباما با رهبران عرب). از همين نقطه‌ی عزیمت مهم است که آمریکا می‌تواند با ایران بر سر يک میز بنشيند. همين نکته – همين عبور – است که باعث خشم نومحافظه‌کاران، اسراييل،‌ عربستان سعودی، مخالفان ايرانی نظام جمهوری اسلامی که سرسختانه مدافع سیاست تحریم و گزینه‌ی تغییر رژیم هستند شده است. تفاوت بزرگ عربستان سعودی با بقیه‌ی مخالفان این است که عربستان سعودی واقعيت‌های سياسی را سريع‌تر دريافته است ولی اعتماد به نفس کافی را برای استمرار سیاست‌های تخریبی آشکار ندارد. از همین روست که عادل الجبیر وزیر خارجه‌ی جوان عربستان سعودی رسماً توافق هسته‌ای را پذيرفته و دولت خود را متلزم به تبعات و عواقب آن می‌داند (مشخصاً بنگرید به «با عربستان چه باید کرد؟» از محمد مهدی مجاهدی در دنيای اقتصاد).

همه‌ی این مخالفان یک جا به هم می‌رسند و آن هم نامطلوب دانستن توافق هسته‌ای است هر کدام به دلایل و علل مختلف. هيچ کدام از آن‌ها روحانی و دولت‌اش را خوش نمی‌دارند. هيچ کدام تغيير گفتار و رفتار دولت روحانی را نه مطلوب می‌دانند نه صادقانه. مهم‌ترين قايل اين موضع هم نتانياهو بود که در ابتدای کار روحانی او را گرگی در لباس ميش توصیف کرد و بعدتر ايران را از داعش بدتر دانست و امروز هم هنگام اسم بردن از ايران آن را به طعنه «دولت اسلامی» می‌خواند که يادآور داعش باشد. اين مخالفان چهارگانه به شيوه‌های مختلف مانع تحقق وعده‌های مختلف حسن روحانی هستند.

در کنار تمام اين‌ها البته کسانی هم يافت می‌شوند که با اين توافق مخالف‌اند ولی دغدغه‌های‌شان لزوماً از جنس دغدغه‌های مخالفان بالا نيست. شايد بتوان شماری از کسانی را که مایل هستند حقوق بشر به عنوان مهم‌ترین اولويت‌ در مذاکرات ايران و غرب مطرح باشد، در زمره‌ی اين مخالفان تلقی کرد. این مخالفان به زعم نگارنده به موضوع و مضمون مذاکرات اعتنای چندانی ندارند. موضوع مذاکرات برنامه‌ی هسته‌ای است نه حقوق بشر. این اصرار سماجت‌آمیز بر طرح هر مطالبه‌ای در هر موقعيتی و در خلال هر بحثی حاکی از عدم واقع‌بینی سياسی است. از شرح بيشتر در اين مورد صرف‌نظر می‌کنم به اين دلیل که توجه آن‌ها عمدتاً معطوف به موضوع ديگری است.

حدس‌هايی درباره‌ی پيامدهای مثبت توافق

آن‌چه می‌آيد تحلیلی از جنس حدس است (مانند هر تحليل ديگری) به اين معنا که این حدس ابطال‌پذير است. يعنی می‌توانم نشان بدهم تحت چه شرايطی حاضرم دست از این ادعا بکشم. بر خلاف برخی از مخالفان اين توافق (يا بدبينان به آن) که مدعیات‌شان عموماً ابطال‌ناپذير است و تقريباً محال است که دست از مدعيات‌شان درباره‌ی جمهوری اسلامی و دولتمردان مختلف‌اش (از آيت‌الله خامنه‌ای گرفته تا هر کس ديگری شامل هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، ميرحسين موسوی و حسن روحانی) بکشند. برای آن‌ها همه سر و ته يک کرباس‌اند چون «ساختار» اين نظام همين است و شاکله‌اش عوض نمی‌شود و آينده‌اش مقهور و محبوس گذشته‌ی پرعارضه‌اش خواهد ماند. حدس‌ نگارنده مبنی بر مثبت بودن پیامدهای این توافق می‌تواند از جمله به شیوه‌های زیر ابطال شود: در صورتی که تخلفی از مفاد توافق در طرف مقابل صورت نگیرد و ایران از توافق تخلف کند حدس نگارنده ابطال می‌شود؛ هم‌چنين در صورتی که در انتخابات بعدی امکان‌ها و فرصت‌های مدنی دچار قبض بيشتری شوند و کیفيت زندگی مردم به تبع آن بدتر از وضع فعلی شود، باز هم حدس نگارنده ابطال می‌شود. اين امکان‌ها هم رخ دادنی هستند و وقوع‌شان محال نیست. شرط واقع‌بینی همین است که به اين امکان‌های منفی هم توجه داشته باشیم بدون اين‌که اجازه بدهيم امکان‌های محتمل عقلانی بودن تحلیل‌ها را مخدوش کنند (درباره‌ی روايت‌های آمريکايیان مخالف توافق هسته‌ای و امتناع آن‌ها از در نظر گرفتن امکان‌های مثبت و منفی حفظ توافق يا شکست آن، بنگرید به مقاله‌ی آتلانتيک: «چرا توافق با ايران منتقدان اوباما را اين اندازه عصبانی می‌کند؟»).

توافق هسته‌ای ایران با غرب سرآغاز چرخش سياسی و دیپلماتیک مهم و بی‌سابقه‌ای در تاریخ سياسی ایران و غرب نيست بلکه ادامه‌ی چرخشی سياسی است که مدتی از آغاز آن گذشته است (بنگريد به: مقاله‌ی محمدمهدی مجاهدی در روزنامه‌ی ايران: «تولد خاور ميانه‌ جدید بر محور ايران»؛ و همچنين مصاحبه‌ی فوق‌الذکر با روزنامه‌ی ايران). دلايل و علل چرخش سياسی جمهوری اسلامی بر خلاف مدعیات مخالفان توافق، تحريم‌ها یا انحصاراً تحريم‌ها نبوده است. تحريم‌ها سهمی در هدايت مذاکرات داشته است ولی هم‌زمان صدمه‌ی مهمی به متن جامعه‌ی ایرانی، مردم طبقات مختلف اجتماع و به ويژه جامعه‌ی مدنی زده است. تحريم‌ها از مردم ايران به مثابه‌ی سپری انسانی در مناقشه‌ی سياسی‌اش با ايران سود جسته است درست همان‌طور که تا قبل از روی کارآمدن حسن روحانی و به ويژه در دوره‌ی محنت ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد هم نه تنها مردم بلکه کل کشور و حتی حاکمیت سياسی جمهوری اسلامی (از جمله شخص آيت‌الله خامنه‌ای) سرمايه‌ی خیره‌سری او بود. البته بخشی از اين خيره‌سری و دلیری همانا اشتباه استراتژيک جانب‌داری آشکار بعضی از مقامات عالی نظام از محمود احمدی‌نژاد در اوج تنش‌های داخلی و صدمه ديدن جدی مشروعيت او بود.

اين توافق چشم‌اندازهای سه‌گانه‌ای دارد: بدبينی و سوءظن‌ مفرط، خوش‌بينی ساده‌انديشانه و واقع‌بینی (تحلیل تئوریک‌تر و مبسوط‌تر این نکته در مصاحبه‌ی فوق‌الذکر روزنامه‌ی ایران آمده است؛ در ويرايش نخست اين مطلب، ارجاع از قلم افتاده بود).

جنبش سبز: واقع‌بینی سياسی و حیات جامعه‌ی مدنی

بدبينان این توافق را باعث تقويت حاکميت و پيدا کردن اعتماد به نفس دوباره می‌دانند که باعث دليری آن‌ها در رفتارهای فراقانونی و ضد حقوق بشر می‌شود. دوم، خوش‌بينان آن را آغاز گشوده شدن درهای بهشت می‌دانند که پس از آن ناگهان قرار است همه‌ی آزادی‌های سياسی و مدنی با دوستی با آمریکا از راه برسند. هر دو گروه از واقع‌بینی فاصله دارند.  بدبينان به گذشته نگاه می‌کنند ولی قابلیت‌های جامعه‌ی مدنی را دست کم می‌گيرند و توجه ندارند که نفس به ثمر رسيدن این توافق نتیجه‌ی روی کار آمدن حسن روحانی است. روی کار آمدن حسن روحانی، از جمله، بدون پایمردی میرحسین موسوی و مهدی کروبی  و ایستادگی آن‌ها در انتخابات ۸۸ ميسر نمی‌شد. اگر موسوی و کروبی بر دفاع از رأی مردم اصرار نمی‌کردند، صندوق رأی در سال ۹۲ تبدیل به ناموس و حق الناس نمی‌شد. هم روی کار آمدن روحانی و هم حصول توافق هسته‌ای از پيامدهای مستقيم انتقال جنبش سبز به لايه‌های درونی زندگی جامعه‌ی مدنی در ايران بود. در برابر آن گزينه‌های دیگر يعنی رييس جمهور شدن سعيد جلیلی و گره خوردن مذاکرات،‌ افزايش تحريم‌ها و شدت گرفتن خطر حمله‌ی نظامی و بالا گرفتن تنش‌های کلامی و پرخاش‌جويی‌ امثال سعيد جليلی و محمود احمدی‌نژاد اگر باعث بن بست مذاکرات نمی‌شد بی‌شک مسبب تداوم تنش‌ها می‌شد. جنبش سبز جنبشی تصحيحی بود؛ هدف اساسی و محوری جنبش سبز نه ضديت با نظام جمهوری اسلامی بود و نه براندازی آن (درست بر خلاف تصور و توهم دلواپسان داخلی و مخالفان خارجی جمهوری اسلامی). موضوعیت جنبش سبز در این بخش از تحلیل به اين است که عمده‌ی بدبینان جنبش سبز را شکست‌خورده می‌دانند و شکست‌اش را در محقق نشدن تغيير بنيادين نظام جمهوری اسلامی می‌دانند. این برداشت از جنبش سبز از همان ابتدا با مخالفت رهبران جنبش سبز مواجه شده بود.

خوش‌بينان تحليل‌شان منسلخ از واقعيت‌های سياسی روی زمين در داخل ايران، در منطقه‌ی خاور ميانه و جهان است (درباره‌ی پيامدهای گسترده‌تر توافق بنگرید به مقاله‌ی محمدمهدی مجاهدی در روزنامه‌ی دنيای اقتصاد: «پیامدهای فراتر از توافق هسته‌ای»). ولی خوش‌بينانی که در حقیقت در خيال غوطه‌ورند مستمسک بسيار خوبی هستند برای بدبينانی که می‌‌کوشند خيال‌انديشی و آرزوانديشی‌شان را با فرافکنی و يکی گرفتن خوش‌بينان با واقع‌بینان بپوشانند. خوش‌بينان را به سادگی می‌توان نقد کرد و حتی به استهزاء گرفت لذا اگر بتوان در اذهان عمومی جا انداخت که عده‌ای که واقع‌گرايانه به سياست ايران می‌نگرند در واقع فرقی با خوش‌بينان و خيال‌بافان ندارند (و اين کار را نه با استدلال بلکه با شبيه‌سازی و بازی با ناخودآگاه مخاطب می‌توان انجام داد)، بخشی از پروژه‌ی عده‌ای از بدبينان که اهداف سياسی (و منافع مالی) در مخالفت با توافق هسته‌ای دارند تأمين می‌شود.

نگاه واقع‌گرايانه به توافق هسته‌ای حصول اين توافق هسته‌ای را يک گام بزرگ می‌داند که می‌تواند با گام‌های بزرگ‌تر ديگری در سياست‌های خارجی و داخلی جمهوری اسلامی همراه شود. توافق هسته‌ای تضمين ابدی موفقيت حسن روحانی و دولت او نيست ولی جايگاه او را به شکل بی‌سابقه‌ای در داخل و خارج ايران ارتقاء داده است؛ درست همان‌طور که برای اوباما تبدیل به میراثی ماندگار خواهد شد. تقويت دولت حسن روحانی در درازمدت باعث نزديک‌تر شدن جامعه‌ی مدنی به دولت و کاهش شکاف ميان دولت و مردم خواهد شد. از همين رهگذر اين نزدیکی باعث افزایش مشروعيت کل نظام جمهوری اسلامی می‌شود که برای کسانی که جمهوری اسلامی را تجلی شر مطلق می‌دانند ناگوار است. ايجاد حس نوميدی در مردم اميدواری که از اين توافق شادند باعث ايجاد تردید در ميان مردم عادی جامعه می‌شود. اين مردم بخش مهمی از جامعه‌ی مدنی‌اند. سست کردن پايه‌های اميد در قالب تحليل‌های بدبينانه و يأس‌پراکنی – به رغم اين موفقيت بی‌سابقه‌ی ديپلماتيک به چشم‌اندازها و امکان‌های فعال شدن جامعه‌ی مدنی در برابر مخالفان داخلی و خارجی‌شان آسیب جدی می‌زند.

توافق هسته‌ای، از منظری رئاليستی منجر به اضمحلال فضای سياسی و مدنی داخل ايران (و به روايت بعضی در حادترين شکل، تبدیل شدن ایران به عربستان سعودی) نمی‌شود. مهم‌ترين دلیل در نفی و نقد اين موضع بدبينانه هم سابقه‌ی تاريخی ايران و جامعه‌ی مدنی ايرانی است و هم امکان‌های متعدد و متکثر پیش رو. پس از انتخابات سال ۸۸، جامعه‌ی ايرانی هم‌زمان با عظیم‌ترین مقاومت مدنی و مردمی تاريخ ايران پس از مشروطه و هم‌چنين با يکی از عريان‌ترین نمونه‌های سرکوب سرسختانه و مصرانه مواجه بود. اما هاضمه‌ی مدنی و سياسی ايران هم نيروی اصلی جنبش سبز و الگوی تصحيحی آن – به معنای انتقال سياست به زندگی روزمره – را در سايه‌ی اصول محوری‌اش حفظ کرد و هم در برابر سرکوب شدید مقاومت حيرت‌آوری نشان داد. به رغم انسداد جدی فضای سياسی پس از کنار رفتن محمود احمدی‌نژاد، روی کار آمدن حسن روحانی مهم‌ترين قرينه و بينه بر زنده بودن جامعه‌ی مدنی و روييدن آرام بذر آبياری‌شده‌ی جنبش سبز برای حفاظت و صيانت از صندوق رأی بود.

سخن آخر

واپسين نکته‌، ستون فقرات مقاومت مدنی مردم ايران و هم‌چنين جنبش سبز است: توانايی ایران برآمده از ملت ایران است نه از دولت و حاکميت سياسی. دولت و حاکميت سياسی وامدار ملت است و هنگامی مشروعيت و اعتبار دارد که ملت پشت آن بايستند. آن‌چه که در دو دهه‌ی گذشته برای عراق اتفاق افتاد و عواقب ويرانگرش را امروز در سوریه هم شاهد هستيم، این بود که در برابر امثال کنعان مکيه و فؤاد عجمی کسی در ميان جامعه‌ی مدنی عراق نبود که ايستادگی کند و پاسخی دندان‌شکن به آن‌ها بدهد. تمام عراق خلاصه شده بود در حاکميت حکومت صدام. اما در برابر همتاهای ايرانی کنعان مکيه و فؤاد عجمی، ده‌ها ایرانی، ده‌ها ايرانی غير دولتی و برآمده از جامعه‌ی مدنی هستند که تباهی و خباثت آن شيطنت‌ها و دروغ‌پراکنی‌ها را آشکار می‌کنند. تحريم‌های فلج‌کننده و کمرشکن ابداع آمريکايی‌ها نبود: امثال کنعان مکيه در ابداع و گستردن آن سهم جدی داشتند و امروز هم دارند. يکی از امکان‌های تخریب آينده‌ی سياسی ايران اين است که مخالفان غيرمدنی ايران فعال شوند و با بحران‌آفرينی‌های منطقه‌ای و داخلی سياستی به ریل بازگشته را به سوی فشل شدن ببرند. ايرانيان بايد در برابر اين امکان حساس و هوشیار باشند.

۱

حجت ديانت؛ حجت انسانيت

یکی از بزرگ‌ترین حجت‌های نه فقط مسلمانی بلکه انسان بودن برای من ابوسعيد ابوالخیر است. صفای او، دوری گزیدن او از جزم‌اندیشی، ذوق شاعرانه و انسانی او و معرفت اقیانوس‌وار دينی او بی‌شک او را در تراز انسان‌های تماماً انسانی می‌نشاند که دین را برای آدمی می‌بیند نه آدمی را برای دین. این مسلکی است که در آن انسانيت در پای دین قربانی نمی‌شود. دين است که به انسان و به انسانيت اعزاز و تکریم می‌يابد. و در این اعزاز و تکریم میان هیچ انسانی – به هیچ وصف و کیفیت و خصلت و جنسیت بشری – تمایزی نیست. اين مهر لبالب بوسعید را به انسان از روايت زير می‌توان دریافت:

«پس یکی از ماوراء النهر حاضر بود، اين آيت برخواند «وقودها الناس و الحجاره» – و شيخ ما در آيت عذاب کم سخن گفتی – گفت: «چون سنگ و آدمی هر دو به نزدیک تو به یک نرخ است، دوزخ به سنگ می‌تاب و این بیچارگان را مسوز.» (اسرار التوحید، ص ۲۷۴)

هر بار که این جمله‌ی بوسعيد در خاطرم گذشته است، دلم لرزيده است و جان‌ام مشتعل شده است. دینی که نتواند انسانی چون بوسعید را پديد آورد و شادی در جان آدمی بنشاند، دين نيست. دشمن انسان و دشمن خداست ولو در لباس دين و در لباس آيين خدا باشد.

۰

معاشقه‌ی رمضانيه‌ی صوتی

دیگر به نیمه‌ی ماه رمضان رسيده‌ايم. روزهای گذشته، آگاهانه کوشیدم چيزی ننويسم. برای آدم‌هایی مثل من که زندگی‌شان با نوشتن و سخن گفتن گره خورده است، از کلاس درس بگير تا فضای مجازی و وبلاگ، سکوت و امساک از گفتن و نوشتن شاید مهم‌ترین رکن صيام باشد. اما امروز تاب نیاوردم ميهمانان ملکوت را در ذوقی که برده‌ام شریک نکنم. يکی از هنرهایی که در کنار قرآن شکل گرفت اين قرائت، اين آواز هوش‌ربايی است که به مرور مسلمانان برای انس با متن دینی‌شان کشف کردند. قطعه‌ای که می‌شنويد قرائت دو آيه از سوره‌ی آل عمران است (۱۹۴ تا ۱۹۵) با صدای محمود شحات انور قاری مصری. قاری همين دو آيه را نزديک به ده دقیقه می‌خواند و باز هم می‌خواند به الحان مختلف. این قطعه گفت‌وگویی است حیرت‌آور وقتی با این آواز همراه می‌شود. مؤمن با خدای خودش سخن می‌گوید. سؤال می‌کند و جواب می‌شنود. ناز و نیاز و دلبرگی شگفتی در همین دو آیه است. اين سو حکایت ایمان است: ربنا اننا سمعنا مناديا ینادی للايمان ان آمنوا بربکم فآمنّا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار. ربنا و آتنا ما وعدتنا علی رسلک و لا تخزنا یوم القیامه انک لا تخلف المیعاد.

گفت‌وگو در فضای طاقت‌سوز عارفانه و قلندرانه هم رخ نمی‌دهد. گفت‌وگویی است ملايم و انسانی که احتياج محض و استغنای محض ندارد. مؤمن گریبان خدای‌اش را می‌گیرد که يادت باشد که وعده کردی و تو اصلاْ خلف وعده نمی‌کنی!

جواب می‌شنود که: فاستجاب لهم ربهم انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی بعضکم من بعض فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فی سبیلی و قاتلوا و قتلوا لاکفرن عنهم سيئاتهم و لادخلنهم جنات تجری من تحتها الانهار ثوابا عند الله و الله عنده حسن الثواب.

اين بار مخاطب فی‌الفور جواب می‌ده که عمل هیچ کس از زن و مرد را ضايع نمی‌کند و فرقی ميان هيچ کس نمی‌گذارد. این بخش هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فی سبیلی لطافت خاصی دارد خصوصاً کسانی که تندباد حوادث این شش ساله‌ی اخير آن‌ها را از سرزمين‌شان آواره کرده است.

القصه در اين نيمه‌ی ماه، یازده دقيقه معاشقه‌ی محض بشنويد اگر اهل مؤانست با قرآن‌ايد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۲

خوانِ کرم… (۴)

هميشه ضرورتی ندارد در توصيف و تعریف کرم و سخاوت کسی چيزی بنويسد:

لب ببند و کف پر زر بر گشا

بخل تن بگذار و پیش آور سخا

ترک شهوتها و لذتها سخاست

هر که در شهوت فرو شد برنخاست

این سخا شاخیست از سرو بهشت

وای او کز کف چنین شاخی بهشت

عروة الوثقاست این ترک هوا

برکشد این شاخ جان را بر سما

تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش

مر ترا بالاکشان تا اصل خویش

یوسف حسنی و این عالم چو چاه

وین رسن صبرست بر امر اله

یوسفا آمد رسن در زن دو دست

از رسن غافل مشو بیگه شدست

یکی از مصاديق ترک لذت‌ها و شهوت‌ها – يعنی يافتن این رسن استوار – همین است که آدمی چيزی نگوید و ننویسد. این ترک گفتن و نوشتن، آزمون سخاست. لب ببند وقتی متعاقب‌اش واو عطف می‌آيد و آن‌گاه کف پر زر برگشودن، معنای عطف نمی‌دهد لزوماً. لب بستن مقدمه‌ای است برای کف پر زر برگشودن. یعنی «هر چه در اين پرده نشان‌ات دهند | گر نستانی به از آنت دهند». پس سکوت بايد. تا همین‌جا هم بیگاه شده است.

۰

خوانِ کرم… (۳)

هیچ فکر کرده‌اید که می‌شود (يا آیا می‌شود) رمضان را جایی خارج از کفر و دین تعریف کرد؟ به گمان من، بزرگ‌ترین آزمون اهل ایمان این است که بتوانند خارج از تقسیم‌بندی‌ها و مرزهای کفر و دین، بیرون قواعد و مقررات شرعی و مناسک آیینی، قلمرویی ببينند که هر جنبده‌ای بتواند زیر سقف‌اش بیاساید و بیارمد فارغ از ایمان یا بی‌ایمانی. قدر مشترک همه‌ی این جنبدگان، انسان بودن است (از این هم می‌توان یک گام فراتر نهاد و هر ذی‌وجودی را در این سهم شریک کرد).

رمضان را چطور می‌توان جوری دید که قدم بیرون از کفر و دین نهاده باشی؟ به گمان من، کلید مسأله در همین قصه‌ی ضیافت و مهمانی و کرم است. مهمانی‌‌های اختصاصی که در آن تبعیضی از هر نوعی باشد (تبعیض میان مرد یا زن، فقیر یا غنی، مؤمن یا کافر يا هر تقسیم‌بندی‌ دیگری)، خصوصیت کرم‌ورزی ندارند. کرم و سخاوت علت و رشوت بر نمی‌دارد. خوان کرم اعتبارش به همین منزلت سخاوت‌مندانه خواهد بود که بتواند حتی – حتی – از کمند «با دوستان مروت با دشمنان مدارا»‌ هم فراتر برود. چنان پرواز نگاه‌اش بلند باشد که نخواهد (یا نتواند) میان دوست و دشمن فرق بگذارد. آن‌قدر گداخته باشد که بتواند بی‌رنگی همه را – موسی باشند يا فرعون – ببیند.

هیچ فکر کرده‌اید که چطور می‌شود رمضان را «غنی‌سازی» کرد؟ رمضان معمول و متعارف را متشرعان هميشه رعایت کرده‌اند و لابد باز هم خواهند کرد. ولی رمضانی که در آن چشم ديگری برای آدمی گشوده شود که پا بر فرق علت‌ها بنهد و جایی که سخن از حقیقت در میان باشد، فرقی میان عبرانی و سریانی و جابلقا و جابسا ننهد. مسجد و ميخانه یکی می‌شود آن وقت. آن وقت کرم و ضيافت به غنی‌ترین درجه آزموده می‌شود. این بر عهده‌ی میزبان نیست که به پاره‌ای از مهمانان بفهماند که به بهانه‌ی اين مهمانی بر آن‌ها که مانند شما نیستند مفاخرت نکنید. این ضيافت بهانه‌ای است برای بعضی میهمانان، فرصتی است برای عده‌ای که چشم دگری بگشایند. روزه بهانه‌ای باشد برای‌شان تا بدانند که از این مناسک عادتی هم باید پاک شد. این هم مصداق دیگری از تطهیر و تمحیص است.

۰

خوانِ کرم… (۲)

جنس مهمانی‌های مختلف با هم تفاوت دارند. ضيافت مور با ضيافت سلیمان فرق دارد. ميزبان وقتی محتشم و کريم باشد، مهمانی‌اش با مهمانی فقرا تفاوت آشکاری دارد. حکايت ماه رمضان هم حکايت همين مهمانی کریمانه‌ی ميزبانی است غنی نه تنها به این معنا که همه چیز دارد و همه چیز می‌بخشد بلکه به معنای دیگر و ظریف‌تر استغنا. اما همین‌جا باید توقف کرد – به رسم سنت – که اذا بلغ الکلام الی الله فأمسکوا. تمام اين اوصاف در دایره‌ی خرد انسانی و فهم و حس بشری ما معنا پیدا می‌کند. ولی اصل سخن به قوت خود باقی است. «سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است».

از قصه‌ی احتياج و استغنا به ويژه وقتی حدیث رمضان و روزه در میان باشد باید آشنایی‌زدایی کرد. این‌جا ماجرای دلبردگی‌های عارفانه در سطح شخصی و فردی – و تنها در این سطح – نیست که کانون بحث است. يک سؤال ساده سرنوشت کل طاعت و عبادت اهل ایمان را روشن می‌کند: این همه کار را برای که می‌کنید؟ این پرسش را به هزار زبان و به بيان‌های مختلف با بلاغت  صنعت‌گری فزون از اندازه می‌توان پرسيد ولی اصل سؤال به همین سادگی است: آخرش که چه؟ پاسخ را همان متن کانونی دین می‌دهد: هر چه می‌کنيد برای خودتان می‌کنید؛ مرا به شما نیازی نیست! « وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّـهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ»

همه‌ی لایه‌های لفظی را این‌جا باید دور ریخت. گوینده به زبان ساده به مخاطب‌اش می‌گوید که عظیم‌ترین کاری را هم که می‌کنی،‌ برای خودت – برای آرامش و آسايش خودت – می‌کنی. منّت فعل سودجويانه‌ی خودت را بر من منه. اما همين نکته را سخت می‌توان فهميد چون متشرعان می‌گويند همه‌ی اين آداب و مناسک را به خاطر رضای او – حتی به اقتفای متن کلام دینی «ابتغاء وجه الله» – می‌کنند. پس اگر او آمد و گفت بود و نبود شما چیزی در اصل ماجرا تغییر نمی‌دهد تکلیف چی‌ست؟

فکرش را بکنيد که یکی از اغراض ضيافت آن ميزبان محتشم و کریم در کنار هزار و یک خاصيت بی‌شمار از جمله تطهیر و تمحیص و غفران و ارتزاق و بسی چیزهای دیگر، اين باشد – و شاید حتی فقط همین باشد – که بگويد این‌جا بارگاه استغناست: جایی که هزار خرمن طاعت به نیم‌جو نخرند! کرم معنای سلبی و ايجابی دارد. معنای سلبی‌اش این است که دریافت‌کننده‌ی کرم، تهی‌دست است. و اين تهی‌دستی نسبی نيست؛ تهی‌دست مطلق است در برابر کریم و غنی مطلق.

يعنی همه‌ی اين‌ها عبث است؟ البته اگر ندانی آخرش کجا قرار است بروی و کجا قرار است باد به دست بمانی، عبث است. عبث است اگر گرفتار آفت‌های‌اش شدی. خاصيت دارد؟ حتماً دارد: استيصال و عجز آدمی را به رخ‌اش می‌کشاند. شرح‌اش باشد برای بعد که ربط‌اش به روزه و رمضان چی‌ست. ذوقی باید و حکايتی از سر ذوق.

۰

خوانِ کرم… (۱)

Rudaki

يکی از ظرافت‌های ماه رمضان اين است که نزد ظاهريانی که از لايه‌های باطنی ماه روزه غافل‌اند، اين ماه، ماه ضيافت و مهمانی خداست. اما همين مهمانی را هم به ظاهر برده‌اند. در ضيافت شاهانه یا مهمانی معشوق، آداب عاشقان با آداب عاقلان تفاوت دارد. آن‌چه برای عاقلان ادب است، عاشقان را بی‌ادبی است. آن‌چه عاقل را بی‌ادبی می‌نمايد، عاشق را عین ادب و رعايت است.

از اين روزنه به مهمانی او بنگریم: در اين مهمانی مجلل کسی خطا می‌‌کند یا نه؟ اين مهمانی، مهمانیِ‌ ميزبانی ممسک و محاسبه‌گر نیست. ميهمانی کریمانه است. همه چيز سخاوت‌مندانه فراهم است. به قدر عظمت سيئه و معصيت، لطف بی‌کرانه و رحمت رفيقانه هست. چطور؟ اين طور که:

مهمان خویشم برده‌ای، خوان کرم گسترده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

همين نکته يکی از کلیدهای بی‌شماری است که در این ماه هر که را اهل‌اش باشد، کلید گنجی می شود. نکته، نکته‌ی اکرام میزبان است. نکته اين است که سخاوت او را دریابی و مکرر به رخ‌اش بکشی که: آی فلانی! يادت هست؟ مهمانی است و کرم است و تو منتهای کرمی و از این حرف‌ها! حواس‌ات هست که! پس: به هوش باش نریزد دهی چو باده به دستم!

۰

ثواب روزه و حج قبول…

Meykadeh-Shirchi

دين، ذوقی است. کانون و محور دین ذوق است. چشیدنی است. بنای همان وحی محمد هم ذوق است و چشش. مضاف بر کشش. خواستم صحيفه‌ی حسين بن علی را بگذارم کنار اين بیت فخيم حافظ در استقبال از ماه رمضان. مختصرش کنم و حرف آخر را اول بزنم: رمضان ماه شادی است؛ ماه شادخواری است و شاد کردن و شادی پراکندن. در رمضان اگر خودت ناشاد بودی و ديگری را ناشاد کردی و آن‌چه خوردی (و نخوردی) به ناشادی خوردی (و نخوردی) سرِ رشته را از همان اول گم کرده‌ای. پس بنای کار به نام چشيدن و چشاندن شادی. به نام همان ماهی است که مسماست به «شهر الطهور و شهر التمحيص و شهر القيام». پاک شدن از غم و کينه. پالودگی از آزار خویش و آزار غیر. قیام به فروشکستن خود و پنجه در پنجه‌ی تنسک ريايی افکندن. اين است اساس قصه.

روزه برای ثواب است بهر دین‌داران. ولی رندی چون حافظ می‌گويد اين ثواب را با «زيارت خاکِ میکده‌ی عشق» خواهی برد. يعنی چه؟ زیارت ميکده در کنار زيارت حج. دو عنصر ظاهراً متنافر. در ميکده حکايت از بی‌خويشی است و پرده از خود بر افکندن. قصه‌ی عشق هم در ميان است. عشقی که مستی می‌دهد. عشقی که نقاب از خودی آدمی فرو می‌اندازد. عشقی که می‌گويد بی حساب و کتاب سر تسلیم بر زمین بگذار. عشقی که بنای‌اش بر محبت با غير است. با غير نیکی می‌کنی تا با خود نيک و پاک باشی.

وقتی حسين بن علی می‌گويد که: «و حتی لا نبسط ايدينا الی محظور» اشارت‌اش تنها به محظور محرمات آشکار شریعت نیست. نيازی نبود تا قرن‌ها بعد رندی، حافظی، به ما بگويد که: مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن | که در شريعت ما غير از اين گناهی نیست. اساس شريعت حسين بن علی هم همين است که شر مرسان. وقتی می‌گويد که: «و لا نتکلف الا ما يدنی من ثوابک»، مضمونی عظيم‌تر از اين نيست که اگر قرار است خودت را به رنج بیندازی، حواس‌ات باشد که هر رنجی به آن ثواب نمی‌رساندت ولو رنج روزه‌داری باشد. اين روزه‌داری بايد چیزی داشته باشد. باید تو را از خويشتن خالی کند. بايد مدلول‌اش تطهير و تمحيص باشد. اگر قرار باشد با مفاخرت بر غير و با تکبر بر حتی رند شراب‌خوار مغرورانه در جاده‌ی سلامت موهوم قدم بزنی، عاقبت‌ات چيزی نیست جز همين تکلف. رنج ضايع سعی باطل پای ريش. آن وقت است که آفت عظيم در کمين روزه‌دار است: «ثم خلص ذلک کله من رئاء المرائين و سمعة المسمعين»: خودنمايی رياکاران و شهرت‌خواهی شهرت‌خواهان!

صلای شادی است! ماه رمضان است: وقت، وقت شادخواری است! «و ان نراجع من هاجرنا» که بپيوندی با آن‌که از تو بريده است و «ان ننصف من ظلمنا» و انصاف داشته باشی در حق آن‌که با تو ستم می‌کند «و ان نسالم من عادانا» و راه دوستی را با آن‌که دشمنی می‌کند با تو بپيمايی. اين ماه، ماه تصفيه‌ی خويش است نه تحکم به غير و تکلف آفريدن برای ديگری. این است ابتدای آدمیزادی. بيايید در این ماه رمضان آدم‌تر باشيم! 

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل